---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخ لعنتی

چپتر 595: صعود الهی (۴) • ⏱ 24 دقیقه

چپتر 595: صعود الهی (۴)

0

وقتی یوجین یک سال پیش به‌به‌سختی​ عمارت برگشت، آنجا را به‌کلی متفاوت از‌تسمه‌نقاله‌هایی​ چیزی که به یاد داشت، پیدا کرد.

یوجین در آن زمان ناخودآگاه‌وجود​ با خودش فکر کرد: «آخه چطور‌شده​ این عمارت به این روز افتاده؟»

با این حال، یک سال پیش، عمارت هنوز‌مکانیزم‌های​ هم ردپایی از ظاهر قبلی‌اش را حفظ کرده بود،‌تسمه‌نقاله‌هایی​ اما حالا هیچ اثری از آن باقی نمانده بود.

یوجین در‌نیزه‌ها​ سکوت به‌تیرها​ عمارت خیره شد.

چیزی که بیشتر از هر چیز دیگری یوجین را آزار می‌داد، ناهماهنگی شدیدی بود که در محوطه عمارت به چشم می‌خورد. در یک سمت، جنگلی چنان انبوه وجود داشت‌معدنی​ که انگار مستقیماً از دل جنگل‌های بارانی کنده شده بود. سپس سه درخت پری به چشم می‌خوردند که بر فراز بقیه جنگل سر به فلک کشیده بودند. آن‌ها به‌عنوان‌آشنا​ درخت پری، همین حالا هم بسیار بزرگ‌تر از درختان معمولی رشد کرده بودند، اما این‌ها فقط درختان پری معمولی نبودند؛ آن‌ها نهال‌هایی بودند که از درخت جهان رشد کرده بودند.

یوجین در حالی که به شاخه‌های سرسبز‌مستقیماً​ درختان که کم‌کم بیشترِ آسمان بالای جنگل را‌می‌خوردند​ می‌پوشاندند نگاه می‌کرد، آب دهانش را قورت داد.

برخلاف سمت اول که مملو از سرزندگیِ سرشار طبیعت بود، در سمت دیگر هیچ اثری از طبیعت باقی نمانده بود.‌پایین​ تنها چیزی که می‌توانست ببیند، مکانیزم‌های مختلفی بودند که به‌سختی کار می‌کردند. انواع و اقسام اقلام از روی تسمه‌نقاله‌هایی که‌طوری​ مدام در حرکت بودند به پایین سرازیر می‌شدند — شمشیرها، نیزه‌ها، تبرها، تیرها و سپرها — محصولاتی از این دست.

در بخش‌های دیگر، انواع مختلف مواد معدنی روی هم تلنبار شده‌معدنی​ بودند. حتی سنگ معدن ارزشمند میتریل هم طوری روی هم انباشته‌سنگ‌های​ شده بود که درست مثل سنگ‌های معمولی کف خیابان به نظر می‌رسید.

یوجین با تماشای این همه فعالیت، چشمانش را گشاد کرد. دورف‌ها‌اقلام​ با پاهای کوتاه و کلفتشان همه‌جا در حال دویدن بودند و‌تیرها​ در میان آن‌ها... افرادی به چشم می‌خوردند که برای او آشنا نبودند.

یوجین متفکرانه زمزمه کرد: «هممم...»

پس از پرس‌وجو، به یوجین اطلاع دادند که همه آن‌ها احضارکنندگان ارواحی هستند که به برج جادوی سفید‌مدام​ تعلق دارند. آن‌ها با حالتی صمیمی به‌عنوان دستیاران دورف‌ها کار می‌کردند و همچنین مسئول افسون کردن تجهیزات و‌سنگ​ آیتم‌های تکمیل‌شده بودند. حتی برخی از آن‌ها کارگاه‌های خودشان را راه انداخته و در حال همکاری با دورف‌ها بودند.

در وهله اول، با وجود اینکه استاد برج سفید فعلی، ملکیت‌معدنی​ الحیاه، یک احضارکننده ارواح مشهور بود، اما برج جادوی سفید فقط‌سنگ‌های​ با احضار ارواح سروکار نداشت. آن‌ها در کیمیاگری نیز تخصص داشتند.

یوجین با‌می‌توانست​ تعجب زمزمه‌مکانیزم‌های​ کرد: «هممم... آه...»

آخرین باری که یک سال پیش آن‌ها را دیده بود، محوطه عمارت نیز کاملاً در وضعیت آشفته‌ای قرار داشت. الف‌ها و نهال‌های درخت جهان که یوجین با خود به اینجا آورده‌فقط​ بود، از همان موقع باعث شده بودند که جنگل لاین‌هارت با سرعت بیش از حدی رشد کند. بعد هم آن ده دورفی بودند که برای پردازش جسد رایزاکیا با خودش آورده بود.‌انواع​ در آن زمان، دورف‌ها برای بهبود کاراییِ خود، کارگاهی در گوشه‌ای از محوطه عمارت برپا کرده بودند، اما مشکل فعلی این بود که آن کارگاه حالا بیش از حد بزرگ شده بود.

یوجین این افکار را‌دیگر​ پیش خودش نگه داشت:‌مکانیزم‌های​ «نتایجش قطعاً به نفعمونه، اما...»

به لطف نهال‌های درخت جهان که کاملاً ریشه دوانده بودند، زمینِ زیر عمارت لاین‌هارت به یکی از قوی‌ترین لی‌لاین‌های قاره تبدیل شده بود. لاین‌هارت‌ها توانسته بودند تمام‌همه​ این مزایا را در انحصار خود درآورند؛ چرا که حتی اگر فقط از نظر کاراییِ خالص به آن نگاه می‌کردید، مانایی که شوالیه‌های شیر سفید و شیر‌دارند​ سیاه در طول چند سال گذشته جمع‌آوری کرده بودند، از نظر کیفی برتر از تمام مانایی بود که قبلاً در طول یک عمر تمرین به دست آورده بودند.

کارگاه دورف‌ها شاید تا حدودی زیبایی‌شناسیِ عمارت را خدشه‌دار می‌کرد، اما کالاهایی که تولید می‌کردند‌حرکت​ کیفیت فوق‌العاده‌ای داشتند. به لطف آن، تمام اعضای لاین‌هارت به تجهیزاتی با منشأ اژدها مجهز‌تلنبار​ شده بودند و می‌توانستند در آینده نزدیک نیز به انحصار صنایع دستیِ دورف‌ها ادامه دهند.

یوجین پس از اینکه گلویش را با سرفه‌ای عصبی‌بارانی​ صاف کرد، گفت: «وقتی همه‌چیز تموم شد، نظرت چیه‌جنگل​ کل خانواده رو به یه جای دیگه منتقل کنیم؟»

آنسیلا به جای پاسخ دادن، فقط لبخندی سطحی بر لب داشت. او با دور کردن بقیه،‌روی​ داوطلب شده بود تا امروز به‌تنهایی به استقبال بازگشت یوجین بیاید. طبیعتاً این کار به این دلیل‌معدنی​ بود که می‌خواست به او نشان دهد عمارت در طول یک سال گذشته چقدر تغییر کرده است.

آنسیلا در حالی که یوجین را برای‌دست​ گشت‌وگذار در عمارت راهنمایی می‌کرد، پرسید: «منظورت‌سنگ​ از "وقتی همه‌چیز تموم شد"، دقیقاً کِیه؟»

یوجین آب دهانش را قورت داد: «من... بعد‌می‌کردند​ از اینکه پادشاه شیاطین اسارت و پادشاه شیاطین‌پایین​ نابودی رو کشتم، دیگه همه‌چیز باید تموم شده باشه...»

آنسیلا با لحنی کنایه‌آمیز‌انبوه​ گفت: «به نظر می‌رسه‌جنگل‌های​ کار کاملاً سختی باشه.»

یوجین با‌سرشار​ حالتی عصبی اعتراف‌تنها​ کرد: «آره، درسته...»

آنسیلا در حالی که هنوز لبخندش را حفظ کرده بود، با‌معدنی​ صدایی آرام آهی کشید: «هرچند به اندازه شما نیست، اما من‌سنگ‌های​ هم تو این مدت با سهم خودم از سختی‌ها روبه‌رو شدم.»

یوجین ناگهان به یاد آورد که چطور سیه‌نا و قدیسه‌ها با دیدن اینکه آنسیلا برای استقبال از آن‌ها آمده‌شمشیرها​ است، بلافاصله فرار کرده بودند. سیه‌نا با این بهانه که خیلی وقت است برادر بزرگ‌ترش را ندیده، جیم شده بود‌مثل​ و قدیسه‌ها هم گفته بودند که باید در مورد مسائلی با پاپ که همان روز زودتر رسیده بود، صحبت کنند...

آنسیلا به بازجوییِ خود ادامه داد: «گفتی‌مستقیماً​ اسباب‌کشی، به نظر ایده خیلی خوبیه. آیا‌پری​ از قبل جایی رو در نظر داری؟»

یوجین با عجله به او قول داد: «هر جا که شما تصمیم بگیرید برای من خوبه، بانو‌تسمه‌نقاله‌هایی​ آنسیلا. اگه دلتون می‌خواد تو قلعه اون زندگی کنید، حتی می‌رم سراغ پادشاه استراوت دوم که گفته تو‌حتی​ ضیافت امروز شرکت می‌کنه، یقه‌اش رو می‌گیرم و بهش دستور می‌دم فوراً مقدمات تخلیه کاخش رو فراهم کنه.»

آنسیلا در حالی که هنوز همان لبخندی را بر لب‌مواد​ داشت که در ابتدا با آن به استقبالش آمده بود، با‌مثل​ تکان دادن سر و لحنی قدرشناسانه زمزمه کرد: «اوه خدای من...»

وقتی قبلاً در مورد این موضوع صحبت کرده بودند، یوجین حس کرده بود که آنسیلا از ایده انتقال خانواده به یک خانه دیگر چندان ناراحت به نظر نمی‌رسید. با‌معدنی​ این حال، یوجین می‌توانست حس کند که از آن زمان چیزی تغییر کرده است. دفعه قبل، آنسیلا در برابر تغییراتی که در اطرافش رخ می‌داد کمی احساس تسلیم شدن می‌کرد،‌متفکرانه​ بنابراین پس از کمی فکر کردن، از این ایده ناراحت نشد و در عوض احتمال نقل مکان از عمارت لاین‌هارت را پذیرفته بود — اما حالا، همه‌چیز بسیار متفاوت بود.

یوجین با ترس‌چنان​ پیش خودش فکر‌انگار​ کرد: «کارم تمومه.»

در حالی که پشت سرش قدم برمی‌داشت، می‌توانست نیت قتل سرد‌کار​ او را حس کند که وجودش را فرا می‌گرفت. نیت قتل‌می‌شدند​ آنسیلا بیشتر از یک کینه عمیق نشأت می‌گرفت تا یک خشم خشونت‌آمیز.

یوجین سعی کرد به متقاعد کردن او ادامه دهد: «یا مقر مقدس چطوره؟ یوراس در واقع شهر خیلی خوبیه برای زندگی، و واتیکان‌خیابان​ هم دقیقاً تو مرکز شهره. شاید اونا علناً به همه بگن که هیچ دروازه انتقالی تو یوراس وجود نداره، اما اینا همش یه‌دادند​ مشت دروغه. واتیکان حتی یه دروازه انتقال داره که تو زیرزمینش مخفی شده. و اگه این کافی نیست، می‌تونیم چندتای دیگه هم بسازیم.»

آنسیلا که با همان لبخند خشک روی صورتش بی‌سروصدا به پرحرفی‌های یوجین گوش می‌داد، سرانجام‌حرکت​ واکنشی فیزیکی نشان داد: «یه قلعه، همون‌طور که قبلاً گفتی...» او در حالی که برمی‌گشت‌تلنبار​ تا به یوجین نگاه کند، سرش را کمی تکان داد: «فکر کنم بابل خوب باشه.»

وقتی آنسیلا این کلمات را به زبان آورد، چشمانش که به شکل هلال‌های باریک و خندانی درآمده بودند، کمی باز‌کشیده​ شدند تا مردمک‌هایش را نشان دهند. نگاه سردی که از آن‌ها ساطع می‌شد، روی پوست یوجین کشیده شد. به نظر‌آسمان​ می‌رسید نگاه آنسیلا حتی عمیق‌تر از هر چشم شیطانیِ دیگری که در طول زندگی‌اش دیده بود، در پوست یوجین نفوذ می‌کند.

یوجین با‌سرشار​ لکنت پرسید:‌دیگر​ «با... با-چی؟»

آنسیلا به‌آرامی تکرار کرد: «بابل.»

یوجین با نگرانی پرسید: «این بابلی‌به‌سختی​ که در موردش حرف می‌زنی، همون‌روی​ بابلیه که من بهش فکر می‌کنم؟»

آنسیلا با خونسردی توضیح داد: «مطمئن نیستم تو چند‌بارانی​ تا مکان رو می‌شناسی که اسمشون بابل باشه، اما‌جنگل​ تا جایی که من می‌دونم، فقط یه بابل وجود داره.»

یوجین با دستپاچگی‌طبیعت​ گلویش را صاف‌می‌توانست​ کرد: «آه... اهم...»

آیا واقعاً می‌شد بابل را یک قلعه نامید؟ یوجین به آنچه‌معدنی​ در آخرین بازدیدش از هلموث از بابل دیده بود، فکر کرد.‌سنگ‌های​ بابل قطعاً شبیه یک آسمان‌خراش نود و نه طبقه به نظر می‌رسید...

با این حال، یوجین می‌دانست که اگر جرأت کند و در حالی‌روی​ که آنسیلا در چنین وضعیت حساسی قرار دارد به او بگوید بابل‌محصولاتی​ یک قلعه نیست، بادبزنی که در دست داشت قطعاً به دو نیم می‌شکست.

یوجین تسلیم شد: «امم... بابل... خوبه... به شرطی که سالم بمونه و‌سپس​ فرو نریزه. اون وقت آره، موافقم. طبقات پایین رو می‌شه برای استقرار‌همین​ شوالیه‌ها استفاده کرد و طبقات بالا هم می‌تونه برای استفاده شخصی خانواده باشه.»

آنسیلا با تأیید سر تکان داد: «تغییر کاربریِ‌مکانیزم‌های​ کاخ سلطنتی در بالاترین طبقه به دفتر شخصی پاتریارک،‌تسمه‌نقاله‌هایی​ حرکت بسیار قدرتمندانه‌ایه. همچنین خیلی هم نمادین خواهد بود.»

یوجین با‌نیزه‌ها​ لحنی ضعیف‌تیرها​ موافقت کرد: «آره...»

اما آیا واقعاً بابل بعد از اینکه او پادشاه شیاطین‌اقسام​ اسارت را می‌کشت، سالم باقی می‌ماند؟ این موضوع، بیشتر از هر‌تبرها​ چیز دیگری، باعث می‌شد یوجین برای موافقت کردن تردید داشته باشد.

به احتمال زیاد، ساختمان نمی‌توانست در برابر پیامدهای نبرد آن‌ها مقاومت کند و به‌سادگی فرو می‌ریخت، یا اینکه... در بدترین حالت، ممکن بود کل آن‌بسیار​ قلمرو از بین برود، درست مثل اتفاقی که هنگام سقوط قلعه شیاطین-اژدها رخ داد. نه، در وهله اول، شکل فعلی بابل تنها به خاطر قدرت‌مملو​ تاریک پادشاه شیاطین اسارت قادر به وجود داشتن بود. پس اگر پادشاه شیاطین اسارت از بین می‌رفت، آیا طبیعی نبود که بابل به‌طور کامل فرو بریزد؟

یوجین با خودش کنار‌دیگر​ آمد: «اگه این‌طور بشه، فقط‌مختلفی​ باید یکی جدیدش رو بسازیم.»

حالا که آنسیلا تصمیمش را اعلام کرده بود، حتی اگر بابل هم از بین می‌رفت، آن‌ها فقط باید یک ساختمان نود و نه طبقه به همان‌تماشای​ بلندی در جای آن بنا می‌کردند. درست همان‌طور که آنسیلا اشاره کرد، چنین کاری معنای نمادین فراوانی داشت. تناسخ هامل که در حال بالا رفتن از‌سفید​ بابل مرده بود، و لاین‌هارت‌ها، نوادگان قهرمان، سرانجام پس از سیصد سالِ طولانی بابل را فتح می‌کردند و آن را به قلمرو شخصی خود تبدیل می‌ساختند.

یوجین پیش‌می‌توانست​ خودش لبخند زد:‌مختلفی​ «عجب منظره‌ای می‌شه...»

هرچه بیشتر در مورد‌انبوه​ آن فکر می‌کرد، بیشتر از‌بارانی​ این ایده احساس رضایت می‌کرد.

یوجین در حالی که متفکرانه سر تکان می‌داد، با خودش فکر کرد: «حتی‌انواع​ اگه بابل در نهایت نابود بشه، می‌تونیم یه دونه جدید بسازیم. نود و نه‌سپرها​ طبقه یکم زیاده، پس شاید حدود ده طبقه... نه، ده طبقه خیلی کم نیست؟»

ناگهان، یوجین سؤال دیگری را به یاد‌دست​ آورد که ذهنش را درگیر کرده بود:‌سنگ​ «اما جادوگرای برج جادوی سفید اینجا چی‌کار می‌کنن؟»

آنسیلا با لحنی کنایه‌آمیز پرسید: «بدون حضور تو یا‌انواع​ بانو سیه‌نا، فکر می‌کنی کسی اینجا هست که بتونه‌می‌شدند​ جلوی ملکیت رو بگیره تا بهشون دستور نده بیان اینجا؟»

یوجین اشاره کرد:‌چنان​ «اما کریستینا که‌انگار​ اینجا بود، مگه نه؟»

آنسیلا فاش کرد: «وقتی تو نبودی، بانو قدیسه چند هفته خودش رو تو‌انواع​ اتاقش حبس کرده بود و تنهایی مست می‌کرد. تو اون مدت، بانو ملکیت‌تیرها​ به عمارت هجوم آورد و باعث شد انواع و اقسام اتفاقات پشت سرش بیفته.»

این برای لاین‌هارت‌ها چیز بدی نبود. در واقع، سود بزرگی برای خانواده محسوب می‌شد. از طریق تبادلات فعال با جادوگران برج جادوی سفید، الف‌هایی که‌می‌رسید​ در جنگل زندگی می‌کردند هنر احضار ارواح را یاد گرفته بودند و حتی در میان شوالیه‌ها نیز، چند نفری در این مقطع دیرهنگام از حرفه‌شان‌برج​ در حال یادگیری احضار ارواح بودند. همچنین، بیشتر محصولات ساخته‌شده توسط دورف‌ها، پیش از ورود به زرادخانه لاین‌هارت، توسط کیمیاگری و افسون‌های جادوگران بیشتر تقویت می‌شدند.

یوجین با خیالی آسوده آهی کشید:‌به‌سختی​ «این خوبه. به لطف الف‌ها و دورف‌هایی‌تسمه‌نقاله‌هایی​ که با خودم آوردم، خانواده واقعاً پیشرفـ...»

غرررچ.

یوجین صدای عجیبی شنید. خوشبختانه، این‌می‌توانست​ صدای شکستن یک بادبزن به دو نیم‌انواع​ نبود. این فقط... صدای دندان‌قروچه آنسیلا بود.

یوجین از تمام کردن جمله قبلی‌اش دست کشید‌بخش‌های​ و در عوض به‌سرعت موضوع را عوض کرد: «احتمالاً‌میتریل​ همه منتظرمون هستن، پس چطوره برگردیم به سالن ضیافت؟»

امروز مهمانان برجسته بسیاری از عمارت لاین‌هارت بازدید می‌کردند. تمام حاکمانی که یوجین تا به حال در زندگی‌اش ملاقات کرده بود،‌بودند​ از جمله امپراتور کیل و پاپ یوراس، در این مراسم حضور داشتند. همچنین تمام تماشاگرانی که چند روز پیش در طول دوئل‌نگاه​ او با گاوید در راگویاران در میدان نبرد حضور داشتند، از جمله رؤسای چند شاخه فرعیِ بانفوذتر و فرزندانشان نیز حاضر بودند.

امپراتور کیل گفت: «شنیده بودم که‌می‌توانست​ الف‌ها رو به‌عنوان خدمتکارتون استخدام کردین...‌می‌کردند​ اما فکر نمی‌کردم واقعیت داشته باشه.»

استراوت دوم از صندلی خود در بخش ویژه، در حال تماشای الف‌ها بود. تا همین چند سال پیش، دیدن هر الفی در خارج از‌نظر​ جنگل‌ها بسیار نادر بود. این به آن دلیل بود که بیشتر الف‌های سرگردانِ قبلی یا به جنوب گریخته بودند و یا شکار شده و‌ارواحی​ به‌عنوان برده گرفته شده بودند، بنابراین هر الفِ باقی‌مانده‌ای مجبور بود در حالی که در جنگل‌ها یا کوه‌های متروک پنهان شده بود، زندگی کند.

با این حال، از زمانی که خاندان لاین‌هارت خود را محافظ الف‌ها اعلام کرده بود، وضعیت‌پایین​ کل این نژاد به طرز چشمگیری تغییر کرد. شکار الف‌ها که پیش از این با وجود‌سنگ​ قوانین ممنوعیت برده‌داری در کشور جریان داشت، به دلیل تأثیر نام لاین‌هارت کاملاً متوقف شده بود.

استراوت دوم دلیل این امر را می‌دانست. نام لاین‌هارت قطعاً نفوذ زیادی داشت، اما این توقف به لطف شوالیه‌های شیر سیاه نیز بود که تمام کثافت‌کاری‌های لازم را در سایه‌ها‌این‌ها​ انجام داده بودند. علاوه بر این، تأثیر نام یوجین لاین‌هارت هم روی آن اضافه شده بود. فراتر از این واقعیت که یوجین به طور علنی به عنوان جانشین سیه‌نای خردمند‌به‌سختی​ شناخته می‌شد، نام او توانسته بود برده‌دارانی را که پیش‌تر در جنگل‌های بارانی به شکار الف‌ها می‌پرداختند، بترساند؛ زیرا همه می‌دانستند که او حمایت قبیله زوران را پشت سر خود دارد[۲].

در واقع، در آن زمان، استراوت دوم از همه چیزِ مربوط به این ماجرای الف‌ها ناراضی بود. حتی اگر آن‌ها فقط یک نژاد فرعی بودند، اینکه یک‌سپرها​ خانواده به تنهایی بتواند سرنوشت یک نژاد کامل را دیکته کند و حتی نفوذی بیشتر از قوانین کشور اعمال کند... و اینکه آن‌ها حتی رفته و با قبایل‌کوتاه​ بربرِ جنگل‌های بارانی ارتباط برقرار کرده بودند؟ اگر به خاطر منصرف کردن‌های آلچستر نبود، استراوت دوم از هر بهانه‌ای استفاده می‌کرد تا یوجین لاین‌هارت را سر جایش بنشاند.

استراوت دوم با‌تبرها​ خودش فکر کرد:‌محصولاتی​ «خدا رو شکر.»

در آن زمان، آلچستر هنوز با یوجین ملاقات نکرده بود. با این وجود، آلچستر همچنان حمایت خود را از این مرد جوان اعلام کرده بود. شاید‌بخش‌های​ این کار از روی وفاداری او به لاین‌هارت‌ها بود یا تمایل آلچستر برای محافظت از یوجینِ بسیار جوان‌تر، اما — حالا که به آن فکر می‌کرد‌کلفتشان​ — منصرف کردنِ آلچستر، جان استراوت دوم را نجات داده بود. اگر او در آن زمان بهانه‌ای پیدا می‌کرد تا یوجین را به چنگ بیاورد، آن‌وقت....

درست در لحظه‌ای که استراوت‌وجود​ دوم از روی تسکین آهی می‌کشید،‌شده​ ناگهان صدایی به گوشش رسید: «هی.»

استراوت دوم بدون توجه به آسیبی که این کار‌مختلفی​ به شهرتش می‌زد، نفسش در سینه حبس شد و‌مدام​ در حالی که تقریباً از جایش می‌پرید، گفت: «آاااخ...!»

پیش از آنکه استراوت‌تیرها​ دوم حتی متوجه شود، یوجین‌مختلف​ از قبل کنارش ایستاده بود.

استراوت دوم با لکنت و در‌به‌سختی​ حالی که سعی می‌کرد خودش را‌روی​ جمع‌وجور کند، گفت: «ار... ارباب... یوجین لاین‌هارت.»

یوجین با لحنی قلدرمآبانه پرسید:‌وجود​ «لرد یعنی چی؟ هان[۳]؟ مگه‌کنده​ بهت نگفتم بهم بگی سِر؟»

استراوت دوم‌سرشار​ اعتراضش را‌دیگر​ قورت داد: «چـ...»

یوجین در حالی که با چشمانش با زور به استراوت دوم‌معدنی​ زل زده بود و انگار می‌خواست او را سوراخ کند، بازخواست‌سنگ‌های​ کرد: «چرا توی دوئل ندیدمت؟ لرد آلچستر اومد، پس تو چرا نیومدی؟»

در کجای منطق و عقل سلیم، این می‌توانست توجیهی برای سرزنش کردنِ کسی با جایگاه او باشد؟ استراوت دوم امپراتور بود. مهم نبود سرنوشت قاره چقدر‌بخش‌های​ به آن دوئل بستگی داشت، برای او غیرمنطقی بود که شخصاً در چنین دوئلی شرکت کند، آن هم وقتی که غیرممکن بود بداند چه اتفاقی ممکن است‌همه‌جا​ بیفتد. گذشته از این‌ها، اگر یوجین شکست می‌خورد، آیا این احتمال وجود نداشت که گاوید و دیگر قوم شیاطینِ حاضر در آنجا، تمام تماشاگران را قتل‌عام کنند؟

استراوت دوم سعی کرد از خودش دفاع‌مستقیماً​ کند: «نه... هر چی که باشه، حداقل‌پری​ باید موقعیت ما رو در نظر بگیرید—»

یوجین پوزخند زد: «موقعیت تو؟‌تنها​ دارم ازت می‌پرسم چرا وقتی لرد‌کار​ آلچستر شخصاً اومد، تو پیدات نشد؟»

چرا یوجین با آلچستر این‌قدر با‌محصولاتی​ احترام رفتار می‌کرد، در حالی که با‌حتی​ پادشاهِ آلچستر، یعنی امپراتور، این‌قدر بی‌ادب بود؟

استراوت دوم از استانداردهای دوگانه یوجین مأیوس و عذاب‌کشیده بود. همین چند سال پیش، یوجین حداقل‌پایین​ حاضر بود وقتی جلوی دیگران است، با او مانند امپراتورش رفتار کند... اما پس از اینکه به‌معدن​ طور علنی مشخص شد یوجین تناسخ هامل است، حتی همان حداقل احترام هم از بین رفته بود.

استراوت دوم سعی کرد بحث کند: «این... ما‌جنگل‌های​ تنها کسی نیستیم که شخصاً شرکت نکردیم. پاپ یوراس‌بقیه​ و پادشاهان شیموین و آروث هم حضور شخصی نداشتن....»

یوجین از پادشاه شیموین دفاع کرد: «برای اوسریس سخت بود که این همه راه‌اقسام​ رو از جنوبی‌ترین نقطه قاره بیاد بالا. از اونجایی که بیشتر عمرش رو تو یه‌دست​ آب‌وهوای معتدل گذرونده، همون لحظه‌ای که به شمال می‌رسید از سرما یخ می‌زد و می‌مرد.»

استراوت دوم‌نیزه‌ها​ مجبور شد‌تیرها​ سکوت کند.

یوجین پوزخند زد: «پاپ که خیلی پیره، و دایندولفِ‌انواع​ آروث هم حداقل ولیعهد هونین رو به جای خودش فرستاد.‌شمشیرها​ پس تو فکر کردی کی هستی که هیچ‌کس رو نفرستادی؟»

استراوت دوم‌جنگلی​ اعتراض کرد: «ما‌وجود​ هم لرد آلچستـ...»

یوجین بلافاصله در حالی که چشمانش را‌ببیند​ از روی خشم باریک کرده بود، جواب داد:‌اقلام​ «لرد آلچستر عضو خانواده سلطنتیه؟ فکر کردی پسرته؟»

استراوت دوم که شانه‌هایش از ترکیبی از خشم و ترس می‌لرزید، متوجه شد که هیچ‌معدن​ راهی وجود ندارد که بتواند از این مکالمه پیروز بیرون بیاید. این به این دلیل بود‌دورف‌ها​ که یوجین از قبل تصمیم گرفته بود که چه نوع پاسخی می‌خواهد از استراوت دوم بشنود.

در نهایت، استراوت دوم در حالی که تلاش‌می‌کردند​ می‌کرد خشمِ جوشانِ درونش را سرکوب کند، مجبور‌پایین​ شد سرش را خم کند و بگوید: «عذرخواهی می‌کنم....»

یوجین با حالت پیروزمندانه‌ای سر تکان داد: «درسته،‌جنگل‌های​ اما حواست باشه که نهایت تلاشت رو بکنی‌فراز​ تا در آینده نیازی به عذرخواهی نداشته باشی.»

تق تق.

یوجین چند بار روی شانه استراوت دوم زد. افسردگی‌ای‌مختلف​ که یوجین پس از دریافت چنین مأموریت سختی از آنسیلا‌انباشته​ به آن دچار شده بود، کاملاً از بین رفته بود.

یوجین در حالی که برمی‌گشت و استراوت دوم را پشت سرش‌اقلام​ رها می‌کرد، زیر لب گفت: «اگه بخوای مدام همه چی رو تو‌سپرها​ خودت بریزی مریض می‌شی. بعضی وقتا فقط باید خودت رو خالی کنی.»

حتی اگر این به این‌وجود​ معنا بود که باید خودت‌کنده​ بهانه‌ای برای این فوران خشم بتراشی.

استراوت دوم با خودش فکر‌تنها​ کرد: «اون اینو بلند گفت‌به‌سختی​ فقط برای اینکه من بشنوم؟»

استراوت دوم از تمام اتفاقاتی که به تازگی برایش افتاده بود احساس ظلم می‌کرد. با این حال، برخلاف‌طوری​ یوجین، استراوت دوم می‌دانست که نمی‌تواند احساساتِ سرکوب‌شده‌اش را سرِ هیچ‌کدام از حاضران در اینجا خالی کند. او‌دویدن​ احساس کرد که بهتر است آن را در خود نگه دارد، حتی اگر به معنای مریض شدنش باشد.

یوجین عمداً با‌ببیند​ صدای بلندی گلویش‌به‌سختی​ را صاف کرد: «اهم.»

با این صدا، چشم‌های بسیاری که‌انگار​ در سراسر این سالن ضیافت پخش‌سپس​ شده بودند، به سمت یوجین چرخیدند.

سیه‌نا و کریستینا زودتر رسیده بودند و یوجین تنها مهمانی بود که هنوز نرسیده بود. همه‌روی​ کسانی که از قبل حضور داشتند، مشتاقانه منتظر ورود یوجین بودند، اما تا زمانی که صدای‌مواد​ صاف کردن گلویش را نشنیدند، هیچ‌کدام متوجه نشده بودند که یوجین از قبل آنجا در کنارشان است.

پیش از آنکه سیل صدای بلند آن‌ها‌دست​ روی سرش آوار شود، یوجین دستش را بالا‌معدن​ برد و درخواست کرد: «لطفاً آروم باشید، همگی.»

با وجود اینکه این تمام کاری بود که او انجام داد، تمام‌روی​ صداهای داخل اتاق بلافاصله قطع شد. حتی ملکیت که لباسی زیبا با‌محصولاتی​ پشتی باز به تن داشت، بدون هیچ هیاهویی دهانش را بسته نگه داشت.

این به لطف هاله طبیعیِ‌وجود​ ارعابی بود که یوجینِ فعلی‌کنده​ با خود به همراه داشت.

یوجین در حالی که‌دیگر​ سرش را تکان می‌داد،‌مکانیزم‌های​ نفس عمیقی بیرون داد: «هوف....»

او تازه شیر پلاتینی را دیده بود که با افتخار در انتهای سالن ضیافت ایستاده بود و‌میتریل​ به عنوان یک دکور عمل می‌کرد. هر بار که آن چیز را می‌دید، احساس می‌کرد که می‌خواهد آن‌همه‌جا​ را نابود کند یا ذوبش کند، اما در کمال تعجب، گیلیاد به آن مجسمه تزئینی وابسته شده بود....

یوجین در حالی که نگاهش را‌به‌سختی​ از شیر پلاتینی برمی‌گرداند، زیر لب‌روی​ گفت: «فقط باید بذارنش تو انبار....»

او به اطراف نگاه کرد تا ببیند آیا جای‌بارانی​ بلندی وجود دارد که بتواند روی آن بایستد، اما متأسفانه،‌فلک​ بالاترین نقطه دید در سالن ضیافت، روی شیر پلاتینی بود.

آیا ممکن بود قرار دادن آن در آنجا عمدی باشد؟ یوجین مشت‌هایش را‌انواع​ محکم گره کرد و سپس آن‌ها را شل کرد. فقط یکی از ارشدهای خاندان‌سپرها​ لاین‌هارت می‌توانست چنین چیزِ چشمگیری را ترتیب دهد. یوجین بلافاصله به دنبال کارمن گشت.

کارمن در سکوت با او‌سپرها​ ارتباط چشمی برقرار کرد و‌مواد​ با لبخندی شاد سر تکان داد.

یوجین می‌دانست که کارمن هیچ اثری از سوءنیت‌می‌کردند​ نسبت به او ندارد... بنابراین نمی‌توانست خودش را‌پایین​ راضی کند که بر سر او فریاد بکشد.

در نهایت، یوجین در حالی‌وجود​ که هنوز پی‌درپی آه می‌کشید،‌کنده​ از شیر پلاتینی بالا رفت.

مر به او یادآوری کرد: [اگه واقعاً نمی‌خواستی بری روی این شیر، می‌تونستی فقط تو آسمون شناور بشی.‌مدام​ یا شاید بهتر بود وقتی رو زمین بودی شروع به صحبت می‌کردی. به هر حال همه از قبل‌سنگ​ داشتن به شما نگاه می‌کردن، سر یوجین، پس واقعاً نیازی بود که برید و یه جای بلند بایستید؟]

تنها پاسخ یوجین سکوت بود.

مر سرش را تکان داد: [سر یوجین، من شما رو خیلی خوب می‌شناسم. همین الان، فقط دارید سعی می‌کنید خودتون رو گول بزنید. نه، فقط الان نیست. شما همیشه در‌تلنبار​ بیشتر موارد با خودتون صادق نیستید، سر یوجین. با اینکه می‌گید «من نمی‌خوام~»، در واقع پنهانی از انجام اینجور کارها لذت می‌برید. الان هم همینطوره. حتی با اینکه فکر می‌کنید‌زمزمه​ چاره‌ای نیست و کارمن مسئول همه ایناست... حقیقت اینه که شما از جلب این همه توجه در حالی که از یه موقعیت بلند و جلب‌توجه‌کننده به اونا نگاه می‌کنید، لذت می‌برید.]

فعلاً می‌گذاشت هر چه دلش می‌خواهد بگوید. اگر دست خودش بود، یوجین‌سپس​ واقعاً می‌خواست دستش را داخل شنلش ببرد و لپ مر را بکشد.‌همین​ تمام حرف‌هایی که این الف‌بچه پررو الان زده بود، تهمتِ محض بود.

رایمیرا نظر خودش را داشت: [از اونجایی که ناجی از تمام‌کار​ انسان‌های اینجا شریف‌تره، کاملاً طبیعیه که ناجی تو چنین موقعیت باشکوه‌می‌شدند​ و بلندی بایسته در حالی که تحسین همه رو دریافت می‌کنه.]

مر ناسزا گفت: [عوضی، چرا هر وقت من‌بخش‌های​ سر یوجین رو مسخره می‌کنم تو همیشه طرفش‌ارزشمند​ رو می‌گیری؟ این دقیقاً مثل رفتار یه مارمولکِ بزدله.]

رایمیرا پیشنهاد داد: [این بانو فقط داره صادقانه حرف می‌زنه. با‌اقلام​ این حال، ناجی، این مجسمه برای نشون دادنِ عظمت شما خیلی‌تیرها​ درب‌وداغونه. مطمئناً بهتر نیست روی سر من، این اژدهای باشکوه بایستید؟]

مر متهم کرد: [تو عوضیِ مکار، دست از‌جنگل‌های​ تلاش برای نزدیک‌تر شدن به سر یوجین با‌فراز​ استفاده از خودت برای جلب توجه بیشتر بردار!]

مر و رایمیرا در داخل شنل شروع به جروبحث‌مختلفی​ کردند. یوجین که اکنون روی سر شیر پلاتینی ایستاده‌مدام​ بود، صداهای بلندی را که از شنلش می‌آمد نادیده گرفت.

یوجین با این حرف شروع کرد: «بسیاری از مهمانانی که در حال حاضر اینجا حضور دارن،‌ارزشمند​ برای دوئل من تو عرصه راگویاران هم اونجا بودن. مطمئن نیستم پخش زنده دوئل چقدر خوب‌پاهای​ تونسته باشه اون رو ضبط کنه، اما چیز مهمی بود که تو طول مبارزه‌ام فاش کردم.»

یوجین دقیقاً می‌خواست به چه چیزی برسد؟ همه در سالن‌اقسام​ ضیافت به یوجین نگاه می‌کردند، چشمانشان از روی علاقه می‌درخشید‌نیزه‌ها​ و گوش‌هایشان را تیز کرده بودند تا با دقت گوش دهند.

یوجین با صدایی آرام‌انبوه​ اعلام کرد: «من فاش کردم‌بارانی​ که حالا یک خدا هستم.»

طبیعتاً، نگاه‌سرشار​ یوجین ابتدا‌دیگر​ به پاپ افتاد.

یوجین کنجکاو بود که آیا پاپ از اعلام او ناراضی می‌شود و برای مخالفت با آن جلو می‌آید یا‌انباشته​ نه. اما برخلاف سوءظن‌های یوجین مبنی بر اینکه کریستینا برای فرار از دست آنسیلا بهانه‌تراشی کرده بود، به نظر‌افرادی​ می‌رسید که او واقعاً با پاپ ملاقات کرده و او را از آنچه پیشاپیش رخ می‌داد، مطلع کرده بود.

«یک خدا؟»

«یک خدا...‌جنگلی​ اون یهو‌انبوه​ داره چی می‌گه....»

«یعنی واقعاً داره اینو می‌گه،‌تنها​ نه فقط به عنوان یه‌به‌سختی​ استعاره برای یه چیز دیگه؟»

جمعیت در همهمه و هیاهو فرو رفت، اما افرادی که بیشترِ این سروصدا را به پا می‌کردند شامل کسانی نبودند که‌مثل​ دوئل را شخصاً از روی صندلی‌هایشان در عرصه تماشا کرده بودند، بلکه متشکل از کسانی بود که دوئل را از طریق‌زمزمه​ پخش زنده دیده بودند. در واقع، افرادی که برای دیدن دوئل شخصاً آنجا حضور داشتند، مانند آلچستر، به حرف‌های یوجین شک نکردند.

دوئلی که در آنجا رخ داده بود، شعله‌ها و قدرتی‌اقسام​ که یوجین از خود ساطع کرده بود، برای شناسایی او‌نیزه‌ها​ به عنوان یک موجود الهی بیش از حد کافی بود.

یوجین مکث کرد تا گلویش را صاف کند و در حالی که لوانتین را از داخل شنلش بیرون می‌کشید، گفت: «به هر حال، از اونجایی که من یه خدا شدم، قبل از‌نبودند​ اینکه به همه اجازه بدم از این ضیافت لذت ببرن... اگه کسی می‌خواد شخصاً توسط من تغییر دین بده و به مؤمنِ من و همچنین شوالیه مقدسِ من تبدیل بشه، لطفاً تو یه‌اقلام​ صف جلوم بایسته. این فرصتی نیست که هر روز پیش بیاد. با این حال، این چیزی هم نیست که بتونم برای همه حاضران در اینجا انجام بدم. بر اساس معیارهای خاصی، من یه—»

«اییییپ...!»

پیش از آنکه یوجین حتی بتواند حرفش‌دست​ را تمام کند، شخصی از روی هیجان‌سنگ​ نفس بلندی کشید و دستش را بالا برد.

او کارمن بود.

یوجین در حالی که سرش را تکان‌مستقیماً​ می‌داد، زیر لب با خودش گفت: «همم...‌پری​ می‌دونستم این‌طوری می‌شه. لطفاً، از این طرف بیاید.»

یادداشت‌های مترجم:

[۱] مدتی از آخرین باری که به این گونه درخت اشاره شده می‌گذرد، بنابراین در اینجا یک یادآوری کوچک آورده‌می‌شدند​ شده است. درختان پری گونه‌ای از درختان هستند که فقط در قلمرو الف‌ها رشد می‌کنند و از چوب آن‌ها می‌توان‌درست​ برای ساخت عصاهای جادویی استثنایی استفاده کرد. درخت جهان نیز یک درخت پری و بزرگترین در نوع خود است. ☜

[۲] در متن اصلی از قبیله بایار استفاده شده است که قبیله‌ای است که مولون به آن‌روی​ تعلق دارد. با این حال، از روی زمینه داستان، واضح است که منظور نویسنده قبیله ایواتار، یعنی‌معدنی​ قبیله زوران بوده است. ما برای حفظ انسجام و تجربه خواندن بهتر، این تغییر را اعمال کردیم. ☜

[۳] متن اصلی از یک تیک کلامی کره‌ای‌مختلف​ استفاده می‌کند که نشان‌دهنده یک تهدید فیزیکی قریب‌الوقوع است‌طوری​ و اغلب با دستِ بلند شده همراه است. ☜

ناولها | novelha.net