چپتر 126: بازگشت (۳)
0مبارزه کاملاً یکطرفه بود.
شاید نیروی شمشیر سیان برای سنش بهطرز باورنکردنیای صیقلیافته بود، اما محال بود بتواندسخت یوجین را عقب براند. با اینکه سیان حاضر به عقبنشینی نبود و شمشیرش را باحمایتها تمام قوا تاب میداد، حتی نتوانست یوجین را مجبور کند یک قدم به عقب بردارد.
انگار سیانمنحرف شمشیرش را درمثل خلأ تاب میداد.
یا حداقل در ابتدا اینطور فکر میکرد، اما کمکم این احساس تغییر کرد. سیان حس کرد دارد با گِلی چسبناک وشمشیری باتلاقی بیانتها میجنگد. با اینکه به نظر میرسید شمشیر یوجین فقط دارد حملاتش را منحرف میکند، اما همزمان مثل گِل بهحمایتها ضربات سیان میچسبید و بعد، انگار که حملهاش به درون باتلاقی مکیده شود، تیغهاش را به سمتی میکشید که سیان نمیخواست.
و بعد از آن، گِل و باتلاق تبدیل به دریا شد؛مثل موج عظیمی از مانا نیروی شمشیر سیان را لرزاند، حملاتش رامیکشید به مسیر دیگری هدایت کرد و باعث شد در هوا محو شوند.
دلیلی نداشت که اینقدر زود خسته شود،حفظ اما... سیان حس کرد نفسهایش به شمارهسخت افتاده و صدای کوبش تند قلبش را میشنید.
از آنجا که برای رسیدن بهگِل ستاره سومِ فرمول شعله سفید تلاش کردهشود بود، کنترل مانای سیان پیشرفت چشمگیری داشت.
در گذشته، حتی ساطع کردن نور شمشیر هم بهتمرکز تمرکز بالایی نیاز داشت، اما حالا میتوانست نیروی شمشیرش راهمچنین بهطور طبیعی و حتی بدون نیاز به تمرکز بیرون بکشد.
همچنین حفظ نیروی شمشیری که به این شکل بیرون کشیده بود، برای مدت طولانی برایش سخت نبود. هرچه نباشد، او سیانسمتی لاینهارت بود. بهعنوان عضوی از خاندان پرافتخار لاینهارت، از سنین پایین در استفاده از مانا آموزش دیده و انواع و اقسامخسته حمایتها را دریافت کرده بود. در سن آنها، بسیار نادر بود که کسی در کل قاره به اندازه سیان مانا داشته باشد.
سیان از این واقعیت آگاه بود و به آنشکل افتخار میکرد. با این حال، این غرور در حالبهعنوان حاضر مثل یک قلعه شنی در حال فروپاشی بود.
«لعنت...»
دیگر نمیتوانست نیروی شمشیرش را حفظ کند. سیاننور در حالی که نفسنفس میزد، این ناسزا رابدون زیر لب گفت و همانجا روی زمین افتاد.
شن و غباری که در فضای سالن تمرین پخش شدههمزمان بود، کمکم فرو نشست. به لطف سیل حملات بیوقفه سیان،تیغهاش کف سالن عمیقاً شکافته، ترکخورده و زیر و رو شده بود.
اما محیط اطراف یوجین در وضعیتی کاملاً بینقص قرار داشت. حتی یکطولانی ردپا هم باقی نمانده بود. از همان ابتدا تا لحظه آخر، یوجیناستفاده در یک نقطه ایستاده بود و حتی یک قدم هم جابهجا نشده بود.
«...باورنکردنیه...» این فکرِ تمامهمزمان کسانی بود که داشتند اینبعد مبارزه تنبهتن را تماشا میکردند.
در ابتدا، فقط یوجین و سیان آنجا بودند، اما از لحظهای که مبارزه شروع شد، شوالیههای عمارتبیرون اصلی برای تماشا دور هم جمع شده بودند. از آنجا که آنها این مبارزه را خصوصی اعلامپرافتخار نکرده بودند، شوالیهها آزاد بودند تا در فاصلهای بایستند و مبارزه سیان و یوجین را تماشا کنند.
به لطف همین موضوع، شوالیههای عمارت اصلیحملاتش توانستند یک بار دیگر متوجه شوند که فرزندبعد خوانده خاندان، یوجین لاینهارت، چه جنگجوی شگفتانگیزی است.
دو سال پیش، وقتی یوجین فقط هفده سال داشت، در میان شوالیههایطولانی عمارت اصلی حسابی بدنام شده بود. در واقع، او آنقدر بدنام بوداستفاده که یک قانون نانوشته در مورد او بین شوالیهها دهان به دهان میچرخید.
قانون این بود که اگر قرار شدضربات با ارباب جوان یوجین مبارزه کنید، هرگزتیغهاش نباید اجازه دهید اوضاع خیلی جدی شود.
این به خاطر ارباب جوان وساطع هنوز ناپختهشان نبود. برعکس، این قانونحالا نانوشته برای حفظ غرور خود شوالیهها بود.
شوالیههای اینجابیانتها همگی بهنظر مهارتهایشان افتخار میکردند.
اگر حتی بعد از جدی شدن هم شکست میخوردند... آن هم درطولانی حالی که حریفشان خیلی جوانتر از آنها بود... فارغ از اینکه حریفشاناستفاده ارباب جوانِ شاخه اصلی خاندان لاینهارت بود، شوالیهها قطعاً احساس سرخوردگی میکردند.
«اون دو سالمیکند پیش هم خیلیگِل قوی بود... اما حالا...»
«اگه منپیشرفت اونجا بودم،داشت میتونستم ببرم؟»
با عبور این افکار از ذهنشان، نگاه شوالیهها لرزید. در مبارزاتی که فقط جنبهمیچسبید تمرینی داشتند، بهندرت از نیروی شمشیر استفاده میشد. پس چه میشد اگر از نیرویعظیمی شمشیر استفاده میکردند و جدی با یوجین میجنگیدند؟ آیا باز هم میتوانستند پیروز شوند؟
نمیتوانستند مطمئن باشند. بیشتر شوالیههای جوان حس میکردندشمشیری که شکست میخورند. حتی شوالیههایی که از آنهانباشد مسنتر بودند هم نمیتوانستند از شانس پیروزیشان مطمئن باشند.
هازارد هممنحرف همین حسهمزمان را داشت.
او عضوی از شوالیههای شیر سفید بود که به شاخه اصلی خاندان لاینهارت سوگند وفاداری خورده بودند وبکشد یکی از جوانترینها در میان این شوالیهها محسوب میشد. با این حال، سن لزوماً با مهارت برابر نبود.پایین هازارد چند شوالیه دیگر را شکست داده بود تا به مقام فرماندهی در جوخه دوم شوالیههای شیر سفید برسد.
او هرگز احساس نکرده بود که استعدادهای ذاتیاش کموکاستی دارند. هازارد مطمئن بود کهمیچسبید تنها در عرض چند سال، کاپیتان جوخه دوم خواهد شد. اگر زمان بیشتری میگذشت،عظیمی حتی ممکن بود بتواند برای رسیدن به مقام رهبر شوالیههای شیر سفید هم هدفگذاری کند.
حتی مردی مثل هازارد هم در مقایسه با یوجین چارهای جزمدت احساس حقارت نداشت. در میان شوالیههای حاضر، آیا کسی آنقدر مغرور بودپایین که ادعا کند در نوزدهسالگیاش به اندازه الانِ یوجین قوی بوده است؟
هازارد بهمنحرف سایر شوالیههاهمزمان نگاه کرد.
بیش از صد و شصت شوالیه متعلق به شوالیههای شیر سفید عمارت اصلی بودند. ازطبیعی میان تمام این شوالیهها، ده نفر از قویترینها جوخه اول را تشکیل میدادند. صد ولاینهارت پنجاه نفر باقیمانده به گروههای سینفره تقسیم شده بودند تا پنج جوخه دیگر را شکل دهند.
هازارد به کاپیتانهای پنج جوخه نگاه کرد. درست مثل هازارد، چهره آنها هم درهم رفتهبعد بود. همگی جنگجویان ماهری بودند که در هر کجای قاره که میرفتند قطعاً مورد احتراملرزاند قرار میگرفتند، اما نمیتوانستند حیرتشان را در واکنش به این پسرخوانده از شاخهای فرعی پنهان کنند.
هازارد با خودش فکر کرد: «حتی شوالیههای جوخه اولشکل هم... حس متفاوتی نخواهند داشت. من هرگز اون حس قدرتعضوی سرکوبگری رو که از سر یوجین میگیرم، از اونا نگرفتم.»
جوخه اول شوالیههای شیر سفید، به همراه رهبرشان، فرمانده شوالیهها،حملهاش گیلیاد را تا قلعه شیر سیاه همراهی کرده بودند. هازارد باموج یادآوری آن نخبگانِ غایب، با شگفتی آب دهانش را قورت داد.
سیان که روی زمین پهن شده بود، بعدنور از اینکه بالاخره نفسش جا آمد، سرش رابدون بلند کرد و پرسید: «...اون دیگه چی بود؟»
یوجین که داشت مچ دستهایش را تکانحملاتش میداد تا خستگیشان در برود، برگشت تامیچسبید به سیان نگاه کند و نیشخندی زد.
با لحنیطبیعی شوخطبعانه پرسید:بیرون «چی چی بود؟»
سیان توضیح داد: «همین کاری کهگِل الان کردی. همون که حملات منومکیده به هر طرفی پخش و پلا میکردی.»
یوجین مدعی شد: «اون فقطگذشته یه دفع حمله ساده بود. یعنینیاز با نگاه کردن هم نمیتونی بفهمی؟»
چه کسی نمیتوانست اینقدر را بفهمد؟ تمام شوالیههایی که تماشاگر مبارزه بودند هم متوجه شده بودند که یوجین فقطشود داشت حملات سیان را دفع میکرد. دفع حمله تکنیکی بود که با تمام سلاحها قابل اجرا بود، نه فقطدلیلی شمشیر. این تکنیک حتی با دست خالی هم قابل انجام بود، هرچند برای این کار به تمرین زیادی نیاز بود.
با این حال، در میان این شوالیهها، حتی یک نفر هممدت این اعتمادبهنفس را نداشت که بگوید میتواند تکنیک دفع حمله راسنین در سطح یوجین اجرا کند. سبک دفع حمله او اصلاً معمولی نبود.
او فقط سد راه نیروی شمشیر نمیشد؛ بلکه آن را منحرف میکرد. همین بهتنهایی کافی بودمیکشید تا آن را در دسته تکنیکهای پیشرفته قرار دهد، اما یوجین بهجای اینکه نیروی شمشیر را فقطنداشت به سمت بیرون منحرف کند، میتوانست آن را به سمت داخل برگرداند و گارد حریف را بشکند.
یوجین با ترکیب جریانهای رو به داخل و رو به بیرون، توانسته بود تمام حملات سیانبدون را خنثی کند و همچنین او را وادار کرده بود تا مانایش را بیش از حدعضوی مصرف کند. و همه اینها بدون اینکه حتی یک قدم از جایش تکان بخورد، انجام شده بود.
سیان با بیمیلی درخواستنظر کرد: «...بهم بگو چطوریمنحرف این کار رو کردی.»
یوجین با تعجبیبدون ساختگی واکنش نشانهمچنین داد: «چــــی گفتی؟»
سیان دندانغروچهای کرد و گفت:مثل «گفتم بهم بگو چطوری اینحملهاش کار رو کردی... ای حرومزاده.»
یوجین پوزخندی زد و دستش را بهکردن سمت سیان که روی زمین افتاده بودبهطور دراز کرد: «واقعــــاً؟ میخوای از من یاد بگیری؟»
شانههای سیان از شدت خشم میلرزید؛ دست یوجین رامیکند گرفت و در ذهنش تصور کرد که مشت دیگرشمکیده را توی صورت یوجین میکوبد. نه، این اصلاً کافی نبود.
سیان با خودش فکر کرد:بکشد «هنوز تو اون یکی دستم شمشیره...مدت میتونم راحت فرو کنمش تو شیکمش...»
یوجین به او یادآوری کرد:مثل «نمیخوای دستت رو شل کنی؟ میدونیدرون که اینطوری نمیتونم بهت یاد بدم؟»
سیان در حالی که دستی که شمشیر را نگهتمرکز داشته بود شل میکرد، از گیجی درآمد و گفت:بکشد «ها؟ آآآآه... چی؟ تو... تو میخوای بهم یاد بدی؟»
یوجین پرسید:بیانتها «مگه خودت نخواستیمیرسید بهت یاد بدم؟»
سیان باطبیعی تردید تأییدبیرون کرد: «...امم، آره.»
یوجین با چهرهای که انگار کارگِل مهمی قرار نیست انجام دهد، گفت:مکیده «پس، بد نیست بهت یاد بدم.»
آموزش این کار به سیان خیلی سخت نبود. درتمرکز وهله اول، یادگیری سبک دفع حمله یوجین چیزی بود کههمچنین بیشتر به توانایی و درک یادگیرنده بستگی داشت تا معلم.
یوجین در حالی که سیانمیرسید را بالا میکشید و برمیگشت،همزمان گفت: «فعلاً فقط دنبالم بیا.»
سیان بعد از خیره شدنِ مات وحفظ مبهوت به یوجین که به نظر میرسید داردهرچه به عمارت فرعی برمیگردد، بهسرعت دنبالش راه افتاد.
یوجین پس از خروج از سالن تمرین، به سمت جنگلِحملهاش آنسوی عمارت رفت. سیان در حالی که نفسنفس میزد بهدریا دنبال یوجین رفت، اما نمیتوانست فاصله بینشان را کم کند.
به این ترتیب،چشمگیری آن دو بهساطع اعماق جنگل متروکه رفتند.
یوجین بعد از اینکه مطمئن شد کس دیگری در اطرافهمزمان نیست، به سیان نگاه کرد و پرسید: «اگه تو بهتیغهاش اندازه کافی قوی باشی، دیگه نیازی نیست من پاتریارک بشم، درسته؟»
سیان باطبیعی گیجی غرولندبیرون کرد: «ها...؟»
یوجین یک بار دیگر تأیید کرد: «پس حله. با اینکه هیچوقتدرون نمیتونی از من قویتر بشی، اما تا زمانی که اونقدر قوی باشیمانا که بتونی پاتریارک بلامنازع خاندان لاینهارت بشی، مشکلی پیش نمیاد، مگه نه؟»
سیان مردد ماند: «...این...»
یوجین پافشاری کرد: «فقط کافیه تو حرف زدن مهارت داشته باشی. چیزایی که تو درکشون میکنی و بهشونمکیده اعتماد داری، دقیقاً همون چیزایین که من ازشون متنفرم و این موضوع هیچوقت عوض نمیشه، فهمیدی؟ هر چقدرمحو هم سعی کنی منو به این کار مجبور کنی، وقتی میگم دلم نمیخواد انجامش بدم، چطوری میتونم پاتریارک بشم؟»
سیان اعتراض کرد:بدون «اما با مهارتهاییهمچنین که تو داری—»
«مهارتهام چشه؟ بهعنوان پاتریارک، باید از سنتهای خاندان لاینهارت پیروی کنی و حس وقار و متانت مناسبی هم داشتهتبدیل باشی. فرضاً، اگه برم وسط پایتخت، تمام لباسهام رو دربیارم و همونجا برینم، چیکار میخوای بکنی؟ مهم نیست چقدر قویام،افتاده واقعاً فکر میکنی کسی که لخت میشه و تو ملأ عام میرینه، لیاقت اینو داره که پاتریارک خاندان لاینهارت باشه؟»
یوجین واقعاً داشت تهدید میکرد که لخت مادرزاد وسط پایتخت مدفوع میکند؟ چنینمیتوانست فکری برای سیان که در عمارت اصلی به دنیا آمده و بزرگ شدهبرایش بود، غیرقابلتصور بود. سیان آب دهانش را قورت داد و به یوجین خیره شد.
او به یاد آورد که پنج سال پیش، وقتی یوجین برای اولین بار به عمارت اصلی آمده بود، چه اتفاقی افتاد. با اینکه یوجین ممکنتبدیل بود آن حرفها را به حساب پارس کردن یک سگ دیوانه بگذارد، اما در آن زمان، سیان واقعاً بوی پشکل گاو را از یوجین حسمیشنید کرده بود. نه، شاید واقعاً بوی پشکل گاو نبود. اما قطعاً بوی روستا میداد. اصلاً گیدول، یک منطقه روستایی در حومه امپراتوری کیل، توالت داشت؟
به نظر میرسید سیان دارد این سؤال راشمشیری جدی بررسی میکند. او با لحنی شوکزده پرسید:نباشد «...تو... واقعاً میخوای تو ملأ عام مدفوع کنی...؟»
یوجین سعی کرد توضیح دهد: «نه، منظورم این نبود که واقعاًدرون میخوام این کار رو بکنم... فقط بهعنوان یه احتمال مطرحش کردم.عظیمی یعنی ترجیح میدم تو ملأ عام برینم تا اینکه پاتریارک بشم.»
سیان با وحشت حرفش را قطع کرد:کردن «این... غیرقابلقبوله. پاتریارک این خاندان معتبر لاینهارتبهطور چطور میتونه همچین کار شنیعی انجام بده...؟»
یوجین با موافقت سر تکان داد: «مگه نه؟ حتی فکر کردن بهش هم وحشتناکه، اینطور نیست؟ برایدرون همینه که به خاطر خاندان لاینهارت هم که شده، تو باید پاتریارک بشی. لازم نیست نگران چیزیباعث باشی، چون من مطمئن میشم که خوب بهت آموزش بدم تا اگه گذارت به جایی افتاد، کتک نخوری.»
سیان بعدطبیعی از کمی مکث،بکشد سر تکان داد.
در شرایط عادی، سیان برای رسیدن به مقام پاتریارکبعد باید با اوارد که پسر ارشد بود رقابت میکرد، اماتبدیل اوارد با کارهای خودش این مشکل را حل کرده بود.
اگر فقط دست روی دست میگذاشت، سیان قطعاً پاتریارک میشد. اما مسئله این بود که به خاطربیرون فاصله بین او و یوجین، سیان نمیتوانست شایستگی خودش را برای این مقام بپذیرد. به همین دلیل بودسنین که سعی کرده بود آن را به یوجین واگذار کند—اما در نهایت، او واقعاً دلش میخواست پاتریارک شود.
سیان شانهای بالا انداخت ومیرسید سرفهای کرد: «...اهم. اگه واقعاًهمزمان نمیخوای پاتریارک بشی، پس چارهای نیست.»
سیان تا حالا چند بار این مقام را به یوجین پیشنهادمدت داده بود؟ تا جایی که یادش میآمد، حداقل سه بار. درسنین هر صورت، حالا که یوجین میگفت آن را نمیخواهد، کاری نمیشد کرد.
«خب... ممکنه مهارتهای فوقالعادهای داشته باشی، اما راستش هیچکدوم از وقار و ابهتی که یه پاتریارک باید داشته باشه رو نداری. هیچعظیمی آموزشی هم برای تبدیل شدن به یه وارث مناسب ندیدی، مگه نه؟ این یعنی براش آماده نیستی. به عنوان کسی که نصف عمرشآنجا رو تو یه منطقه روستایی زندگی کرده، احتمالاً برات سخته که به فرهنگ اشرافی که پاتریارک لاینهارت باید باهاش آشنا بشه، عادت کنـ...»
یوجین که در سکوت به حرفهای سیان گوش میداد،تمرکز ناگهان لگدی به ساق پای او زد. سیان با یکهمچنین جیغ بنفش، پایش را چسبید و روی زمین غلت زد.
سیان بابیانتها اعتراض پرسید:نظر «چـ... چرا میزنی؟»
یوجین توضیحطبیعی داد: «چونبیرون داشتی بیادبی میکردی.»
سیان متهمش کرد:میکند «حرفهایی که از دهنضربات تو درمیاد خیلی بیادبانهترن...!»
یوجین پیشنهاد داد: «میدونم. ولیگذشته اگه بهت برمیخوره، تو همبالایی میتونی سعی کنی بهم لگد بزنی.»
سیان در حالی که بلند میشد و ساق پای دردناکش رامثل میمالید، بالاخره گفت: «...برادرها نباید با هم دعوا کنن. راستی... چطوریمیکشید میخوای اون رو بهم یاد بدی؟ از همین الان شروع میکنیم؟»
یوجین به اوبدون اطلاع داد: «برادرهمچنین بزرگت آدم خیلی سرشلوغیه.»
سیان اعتراض کرد: «...چرا به خودت میگی برادر بزرگتر؟ ما همسنیم،درون تازه اگه به تاریخ تولدمون باشه، من در واقع چند ماهعظیمی زودتر از تو به دنیا اومدم. این یعنی من برادر بزرگترم.»
این دوقلوها واقعاً از هر نظر دوقلو بودند. کلماتی که سیان برای بحث کردنبهطور استفاده میکرد دقیقاً شبیه حرفهای سیئل بود. یوجین میخواست یکجوری جوابش را بدهد، اماهرچه هیچ چیزی برای رد کردن حرفش پیدا نکرد و در نهایت فقط دهنکجی کرد.
یوجین بحث را عوض کرد: «...در هر صورت،منحرف از اونجایی که یکم سرم شلوغه، چیزهایی که میخوامدرون بهت یاد بدم رو مینویسم و بعداً بهت میدم.»
سیان با تعجب پرسید: «میخوای برامهمچنین بنویسیشون؟ حس میکنم اگه خودت شخصاًطولانی بهم یاد بدی خیلی سریعتر پیش میرـ...»
یوجین با بیحوصلگی حرفش را قطع کرد: «نه، همونطور که گفتم، این روش به کار منمیکشید نمیاد. تو حتی پایهها رو هم بلد نیستی، پس چطور انتظار داری شخصاً بهت آموزش بدم؟ اصلاًنداشت واقعاً فکر میکنی مثل من نابغهای؟ حتی میتونی چیزی که قبلاً بهت نشون دادم رو تقلید کنی؟»
سیان باپیشرفت بیمیلی اعترافداشت کرد: «...نمیتونم.»
یوجین او را متقاعد کرد: «برای همینه کهمنحرف میخوام برات بنویسمش. اگه فعلاً این رو قبول کنیدرون و با پشتکار بخونیش، میتونی خودت ازش استفاده کنی.»
اما آیا واقعاً اینطور میشد؟
با وجود اینکه یوجین فعلاً چنین ادعایی کرده بود، اما حتی خودش هم مطمئن نبود که دارد راست میگوید. در وهله اول، حتی در زندگیمسیر قبلیاش هم هرگز واقعاً به کسی آموزش نداده بود. به عنوان یک مزدور، هیچ دلیلی برای آموزش دادن به کسی نداشت، و بعد از تبدیل شدنسفید به همراه ورموث، دیگر نیازی به این کار نبود. سیهنا، آنیس و مولون همگی آنقدر ماهر بودند که یوجین نیازی نداشت چیزی به آنها یاد بدهد.
از آنجا که یوجین میخواست در آرامش و فراغت از تناسخ خود لذتمیتوانست ببرد، حس میکرد میتواند صرفاً برای سرگرمی تکنیکهایش را آموزش دهد، اما دربرایش حال حاضر اصلاً دلش نمیخواست هیچکدام از وقت گرانبهایش را صرف سیان کند.
سیان با شک و تردید پرسید:فقط «...نکنه فقط به خاطر اینکه نمیخوایگِل پاتریارک بشی داری بهم دروغ میگی؟»
یوجین به او اطمینان داد:بکشد «راست میگی که نمیخوام پاتریارککشیده بشم، اما این یکی دروغ نیست.»
با وجود اینکه این را به سیئل هم گفته بود، یوجین در واقع از سیان خوشش میآمد. دلیلشباتلاق این بود که هر وقت میدید سیان بدون تسلیم شدن به رقابت با او ادامه میدهد، یاد زندگی گذشتهاشنفسهایش به عنوان هامل میافتاد. یوجین با احساسات استیصال، رنجش و ارادهای که سیان احتمالاً حس میکرد، بسیار آشنا بود.
یوجین با خودشچشمگیری فکر کرد: ماساطع با هم برادریم.
بله، حتی اگر هیچ پیوند خونی واقعیای با هم نداشتند. یوجینمثل سر تکان داد و از کنار سیان گذشت. در حالی که سیاننمیخواست پشت سر یوجین که جلوتر راه افتاده بود میرفت، زیر لب خندید.
خیلی خب. اگه میگه که نمیخوادش، دیگهحفظ چیکار میتونم بکنم؟ مادرم هم همینو میخواد،سخت پس قطعاً من کسیام که پاتریارک میشه.
همین موضوع به تنهایی یک اتفاق خوشحالکننده بود، اما چیزیحملهاش که در حال حاضر قلب سیان را از خوشحالی به تپشموج میانداخت، این واقعیت بود که میتوانست تکنیک یوجین را یاد بگیرد.
شاید الان داشت از آن پسر یاد میگرفت،نور اما شاید روزی میتوانست از این به عنوانبدون پایهای برای پیشی گرفتن از یوجین استفاده کند.
سیان در حالی که چنینمیرسید انتظارات بالایی در سر میپروراند، ساقمثل پایش را که هنوز میسوخت مالید.
جنوب کیل، کوهستان اوکلاس.
این کوهستان پهناور و ناهموار از زمانکردن اتفاقات سیصد سال پیش، به عنوان بخشیبهطور از املاک خاندان لاینهارت تعیین شده بود.
در آن گذشته دور، آخرین گرند دوک امپراتوری کیل، یعنی خود ورموث بزرگ، این منطقه را به قلمرو خود تبدیلتیغهاش کرده و در قلعهای در اعماق کوهستان اقامت گزیده بود. ورموث در نهایت از عنوان خود چشمپوشی کرد و بهاینقدر املاک پایتخت نقل مکان کرد، اما حتی با گذشت سیصد سال، کوهستان اوکلاس همچنان بخشی از املاک لاینهارت باقی ماند.
قلعه شیر سیاهبدون در اعماق اینهمچنین کوهستان ساخته شده بود.
اینجا مکانی بود که ورموث بزرگ بیشترین زمان خودبعد را در آن گذرانده بود، و همچنین جایی بودباتلاق که پیکر این قهرمان بزرگ در آن آرام گرفته بود.
در بالاترین طبقه قلعه شیر سیاه، درکردن مرکز یک اتاق بزرگ، دهها نفر دوربهطور یک میز گرد و سیاه نشسته بودند.
گیلیاد در حالی که نامهای را کهحملاتش میخواند پایین میآورد، گفت: «...پس، یوجین... بهمیچسبید نظر میرسه اون بچه به عمارت اصلی برگشته.»
او با چشمانیبدون ریز شده، بههمچنین روبهرویش خیره شد.
شخصی نظرش را بیانهمزمان کرد: «من راستش فکرمیچسبید میکردم کمی دیرتر برگرده.»
شخص دیگری پاسخ داد:داشت «در عوض، به نظرنور میرسه دقیقاً به موقع اومده.»
مردی که روبهروی گیلیاد نشسته بود، در حالی که ریش کوتاهشمثل را نوازش میکرد و به گیلیاد خیره شده بود، به حرفمیکشید آمد: «فقط دو ماه از این سال باقی مونده، اینطور نیست؟»
گیلیاد بحث کرد: «...واقعاً نیازی نیست که اونهاشمشیری رو به اینجا احضار کنیم، هست؟ هر چینباشد باشه، تا حالا هیچوقت وضعیتی مثل الان وجود نداشته.»
مرد با لبخندی گفت:همزمان «مسئول این وضعیت بیسابقهمیچسبید خود شما هستید، پاتریارک.»
گیلیاد شاید پاتریارک خاندان لاینهارت بود،ساطع اما حرفهایش وزن بیشتری نسبت به سایرمیتوانست افرادی که دور میز نشسته بودند، نداشت.
این چیزی بود که نمیشد کاری برایش کرد.منحرف به جز گیلیاد، هر ده نفری که دور میزدرون نشسته بودند، از اعضای شورای شیوخ خاندان لاینهارت بودند.
صرف نظر از اینکه از شاخه اصلی بودندشمشیری یا شاخههای فرعی، آنها غولهایی بودند که نام خودلاینهارت را در تاریخ خاندان لاینهارت به جا گذاشته بودند.
مرد به صحبتهایش ادامه داد: «هر چی باشه، این اولین باره که بچهای از یه شاخه فرعی به فرزندخوندگیتبدیل خانواده اصلی درمیاد. البته، پاتریارک ارزش این بچه رو تضمین کرده، اما متأسفانه... آخرین گروه از بچههای شاخه اصلیشماره حسابی سر و صدا به پا کردن. به همین خاطر، ما باید اونها رو با دقت بیشتری بررسی کنیم.»
کارمن ناگهانپیشرفت به حرف آمد:گذشته «فقط پاتریارک نیست.»
برخلاف رویه معمول، با وجود اینکه او یکی از اعضایهمزمان شورای شیوخ بود، از خدمت فعال کنارهگیری نکرده بود وتیغهاش همچنان به عنوان کاپیتان لشکر سوم شوالیههای شیر سیاه خدمت میکرد.
کارمن بحث کرد: «چون من هم اون بچه، یوجین لاینهارت، رو شخصاًطولانی دیدم و میتونم تضمینش کنم. چرا اینکه از یه خط خونی فرعیهاستفاده باید انقدر مسئله مهمی باشه؟ چیزی که واقعاً مهمه پتانسیل اون بچهست.»
مرد با لبخندی گفت: «اینطور نیستگِل که فقط به خاطر فرعی بودنمکیده خط خونیاش، اون رو دستکم بگیرم.»
این مرد همیشه باعث میشد گیلیادساطع احساس معذب بودن کند. از همانحالا دوران کودکیاش اوضاع به همین منوال بود.
او شیربیانتها سفید جاودانه،نظر دوینز لاینهارت بود.
دوینز مسنترین فرد در میان تمام اعضای پرشمار خاندان لاینهارت و همچنین برادر پدربزرگ گیلیاد بود. او هیولایی بود که به راحتیسنین بیش از صد سال عمر کرده بود. با این حال، با بالا رفتن سنش ظاهر ناخوشایندی پیدا نکرده بود و در عوضقلعه شخصیت مهمی بود که بر قلعه شیر سیاه حکمرانی میکرد و در عین حال رهبری شورای شیوخ را نیز بر عهده داشت.
دوینز هشدار داد: «کارمن، چشمان توگِل نباید اشتباه کنند، اما... دیدگاه تومکیده نمیتونه نمایانگر نظر شیرهای سیاه باشه.»
کارمن فقط غرولند کرد: «...همف.»
کارمن هم در حضور دوینز احساس معذب بودن میکرد.میکند او به عنوان عمه گیلیاد، سن و سال بالایی داشت،شود اما جایگاه و ارشدیت دوینز همچنان بالاتر از کارمن بود.
در خاندان لاینهارت — نه، در کل قاره، تنها کسانیکشیده که میشد گفت ارشدیتی برابر با دوینز دارند، آن قومخاندان شیاطین در هلموث بودند که از محدودیتهای طول عمر آزاد بودند.
دوینز در حالی که این را میگفت، برگشت تابعد به همه افراد حاضر نگاه کند: «بنابراین، ما باید خودمونتبدیل اونها رو ببینیم. این کار برای مراسم بلوغ هم هست.»
اما هیچکس نبودچشمگیری که حرفهای دوینزساطع را زیر سؤال ببرد.
گیلیاد آه طولانیای کشید. وقتی برای اولین بار احضاریه شورا رامثل دریافت کرده بود، انتظار داشت چنین اتفاقی بیفتد، اما حالا کهمیکشید آن را با صدای بلند میشنید، نمیتوانست در دلش احساس آرامش کند.
شورای شیوخ گروهی بود که به شدت برای سنتهای خاندان لاینهارت ارزشطولانی قائل بود. آنها شاید پذیرفته بودند که گیلیاد یوجین را به عنوان فرزندخواندهآموزش بپذیرد، اما این به خاطر سخنرانی پرشور گیلیاد و تضمین پتانسیل یوجین بود.
حالا یوجین دیگر یک بچه نبود. همانطور که دوینز گفته بود،درون دو ماه دیگر، یوجین به یک فرد بالغ تبدیل میشد. ازعظیمی آن زمان به بعد، پاتریارک بعدی باید به طور جدی انتخاب میشد.
دوینز پرسید: «گفتیچشمگیری که اون پسرساطع تازه از ناهاما برگشته؟»
گیلیاد بابیانتها بیمیلی تأییدنظر کرد: «...بله.»
دوینز ادامه داد: «قبل از اون، داشت تو آروث جادو یاد میگرفت. از چیزهایی کههرچه شنیدم، اون واقعاً استعداد فوقالعادهای تو جادو داره. اونقدر که استاد برج سرخ اون رودریافت به عنوان شاگرد مستقیمش بپذیره و ولیعهد آروث رو ترغیب کنه تا باهاش در ارتباط باشه.»
گیلیاد سکوت کرد: «...»
دوینز با لحنی هشداردهنده گفت: «پاتریارک، ما که نام لاینهارت رو به دوش میکشیم، گلهای از شیرهایبیرون بزرگ هستیم. با وجود اینکه ایرادی نداره پاتریارک فرزندانش رو آزادانه بزرگ کنه، اما اگه اجازه بدیپرافتخار شیری که برای بزرگ کردنش اینقدر زحمت کشیدی به میل خودش گله رو ترک کنه، شرایط سخت میشه.»
گیلیاد اصرار کرد:میجنگد «...این انتخاب بهفقط عهده خود اون بچهست.»
دوینز موافقت کرد: «البته که همینطوره. من کاملاً قصد دارم احترام کافیطولانی رو بهش بذارم. با این حال، انتخابها باید تا حدودی محدودتر بشن. مطمئنیآموزش که قصد داری اون بچه رو برای تبدیل شدن به پاتریارک نامزد کنی؟»
گیلیاد اعتراف کرد: «...اگه اینمثل چیزیه که یوجین میخواد، دلم میخواددرون این احتمال رو براش باز بذارم.»
کارمن پاسخ داد: «اون این رو نمیخواد.» او در حالی که درِ ساعت جیبی بیاستفادهاش رابدون باز و بسته میکرد، به صحبت ادامه داد: «من این رو از سیئل شنیدم. اون پسر،عضوی یوجین، با جدیت تمام از پاتریارک شدن امتناع میکنه، انگار که این مقام یه جور مجازات وحشتناکه.»
دوینز با لبخندی سر تکانمیرسید داد: «پس تا زمانی کههمزمان نظرش عوض نشه، مشکلی پیش نمیاد.»