چپتر 574: دگردیسی (۱۰)
0حکیم در حالی که باواقعاً نیشخند به یوجین خیره شدهخطرناک بود، گفت: «ولی به هر حال...»
چند لحظهای با دقتکریستینا یوجین را از سربودند تا پا برانداز کرد.
نگاهش را روی موهای خاکستری او که کمی کدرترخطرناک از نقره بود، و چشمان زردش که بیشتر بهانداختن نگاه درنده یک جانور شباهت داشت تا درخشش طلا، چرخاند.
حکیم با لحنی آمیخته به تحسینی ملایم گفت: «هیکلمیرسید خیلی چشمگیری داری.» و همچنان طوری او را براندازترسناکی میکرد که انگار داشت از یک اثر هنری لذت میبرد.
با شنیدن این حرف،آنها یوجین جا خورد و ناخودآگاهوضعیت چند قدم به عقب برداشت.
غریزهاش چیزی شبیه به خطر را حس کرد،بودند برای همین در سکوت به اطراف چشم چرخاندخطرناک تا کسی را پیدا کند که بتواند نجاتش دهد.
اما هیچکس آنجا نبود که بتواند پادرمیانی کند و یوجین را نجات دهد.میرسید در میان تمام حاضران، کسی که بیشترین عقل سلیم و همچنین بالاترین اعتبار وتعجب احترام را داشت کارمن بود، اما او از قبل وارد گوی ریشهها شده بود.
هرچند نمیشد گفت سیهنا عقل سلیم چندانی دارد، اما به هربخواهد حال او هم درگیر بود و در حالی که تلاش میکردکمال به قلمرو الهی جادو دست یابد، درون غنچه گلش منزوی شده بود.
فقط کریستینا و آنیس باقی مانده بودند. اما آیا آنها واقعاً میتوانستند کمکینظر به فرار یوجین از این وضعیت خطرناک بکنند؟ در عوض، بیشتر به نظرانداخت میرسید که دلشان بخواهد با همراهی کردنِ حکیم، از دست انداختن یوجین لذت ببرند...
یوجین در حالی کهکریستینا چنین صحنه ترسناکی را تصورآیا میکرد، نگاهی به کریستینا انداخت.
اما در کمال تعجب، چهره کریستینا آرام و بیدغدغه بود. برخلاف رفتارنظر همیشگیاش، فاصلهاش را حفظ کرده بود و در حالی که دستانش را باانداخت احترام جلوی خود به هم گره زده بود، به سمت آنها نگاه میکرد.
این رفتار کریستینا چند دلیل داشت. تا حدودی به خاطر احترام به حکیمکردنِ بود، یکی از خدایان باستانیِ دورانهای بسیار دور. از طرفی، کریستینا نمیخواست بابیدغدغه شلوغکاریِ بیمورد، خلوت و دیدار مجدد یوجین و حکیم را به هم بزند.
و در نهایت، دلیل دیگرش این بود که در دل بابکنند حرفهای حکیم موافق بود. اگر حکیم حرف بیرحمانه و توهینآمیزی به یوجینترسناکی میزد، کریستینا طبیعتاً عصبانی میشد و دخالت میکرد، اما در حال حاضر...
حکیم خندید: «هیکلت تو گذشتههای دور هم خیلی چشمگیر بود، ولی... هاها، تویی که الان جلومهخطرناک یه جذابیت خیلی متفاوت از اون موقعت داره. نه، شاید هم اونقدرها فرق نکرده باشه. شایدانداخت بهتر باشه بگم که یه جورایی به اون جذابیت مردانه گذشتهات اضافه کردی و چند برابرش کردی.»
یوجین باآیا دستپاچگی گلویش رامیتوانستند صاف کرد: «اهم...»
حکیم بلندتر خندید: «هاهاها. من قیافه گذشتهات رو هم دوست داشتم، ولیهمراهی اگه بخوام راستش رو بگم، قیافه الانت رو بیشتر ترجیح میدم. توچهره گذشته، همچین حس بامزهای نداشتی. آگاروث، یادت میاد اون موقع چه شکلی بودی؟»
یوجین بابودند تردید جواب داد:واقعاً «فقط یه ذره.»
حکیم با لبخندی شیطنتآمیز و لحنی ملایم گفت: «بدنت خیلی گنده و پر از عضله بود،خطرناک صورتت هم پر از جذابیت مردانه بود. حتی دستهات هم زبر و کلفت بودن. ولی ظاهر الانتکمال خیلی بیشتر به دل میشینه. هیکلت دقیقاً همون اندازه مناسب رو داره و مخصوصاً مجذوب صورتت شدم.»
با هر کلمهای که در ادامهِکمکی این تحسینها به زبان میآمد، صورتنظر یوجین مدام سرخ و سرختر میشد.
البته یوجین خودش هم میدانست که چهرهعوض جذابی دارد. او از همان ده سالگیانداختن به خوبی متوجه زیبایی ظاهرش شده بود.
اما اینکه شخص دیگری، آن هم کسی مثل حکیم، اینطور رک و بیپرده دربارهمیرسید ظاهرش نظر میداد، باعث میشد احساس خجالت و معذب بودن کند. از همان ابتداتعجب هم، یوجین نمیتوانست جلوی حس نزدیکی مبهمی که به حکیم، ویشور لاویولا، داشت را بگیرد.
وقتی حکیم دید که یوجین چطور سرخ شده، نمیتواند حرفی بزند و از نگاه کردن به اوبکنند طفره میرود، به آرامی زمزمه کرد: «درسته، به نظر میاد شخصیتهاتون هم کاملاً متفاوته. فکر کنم اینتعجب یه چیز اجتنابناپذیره. تو واقعاً تناسخ آگاروثی، اما این به این معنی نیست که دقیقاً همون آدم باشی.»
یوجین در تأییدآنها حرف او زیر لبفرار زمزمه کرد: «خب... درسته.»
حکیم در حالی که سرش را تکان میداد، خندید: «آهاها! حالا که اینطوره، اصلاً نیازی نیست به خاطر اینکه من روانداخت یادت نمیاد احساس شرمندگی کنی. از همون اولش هم، من کسیام که دارم خودسرانه احساساتم نسبت به آگاروث رو روی تو پیادهخدایان میکنم و با لجبازی اصرار دارم به اسم اون صدات کنم. در واقع، دلیل این رفتارم همون طمع بچگانه و حماقت خودمه.»
یوجین پس از چند لحظه خیره شدن بهفرار حکیم، آه عمیقی کشید و پرسید: «اگه آگاروثبخواهد بود، فکر میکنی تو همچین موقعیتی چی میگفت؟»
حکیم نگاهیمنزوی پرسشگرانه بهکریستینا او انداخت: «همم؟»
یوجین با دستپاچگی گردنش را خاراند: «خب،فرار فقط کنجکاو شدم. حتی در مورد اوندلشان هم، خاطراتم اونقدرها واضح نیستن، برای همین...»
حکیم بلافاصله و بدون هیچ تردیدیبکنند جواب داد: «اولین کاری که میکردهمراهی این بود که من رو میخوابوند زمین.»
با شنیدن این جواب بیپرده که انگار کلفرار پیشزمینه داستان را جا انداخته بود، فک یوجین افتاد:همراهی «چی؟ چرا باید یهو تو رو اینطوری میخوابوند زمین؟»
حکیم توضیح داد: «دلیلش این میشد که من علاقه و کششم رو بهکمکی ظاهر الانت نشون دادم. آگاروث همیشه تو اینجور چیزها خیلی جسور و خونگرمببرند بود. وقتی به کسی برمیخورد که براش جذاب بود، اصلاً جلوی خودش رو نمیگرفت.»
یوجین که میترسید چیز بیشتری بپرسد، فقط دهانش راخطرناک بست. حس میکرد اگر به پرسیدن سؤالات بیشتر اصرارانداختن کند، ممکن است داستانهای واقعاً خجالتآوری از زبان حکیم بشنود.
[به نظر میاد هامل تو زندگی گذشتهاش حسابی دخترباز بوده. شاید بهش میگفتن خدای جنگ، ولی در واقع فقطتصور یه آدم شهوتیِ غیرقابل کنترل بوده. شانس آوردیم که هاملِ الان با اون ذات منحرف به دنیا نیومده.] آنیسسمت در حالی که از دور فالگوش ایستاده بود و به حرفهایشان گوش میداد، این را به کریستینا غرغر کرد.
کریستینا همانجا در سکوت ایستاده بود و درفرار حالی که دستانش را به هم گره زدهبخواهد بود، به گفتگوی بین یوجین و حکیم گوش میداد.
اما کریستینا در خلوت ذهن خودشباقی گفت: «ولی فکر کنم اگه یوجین فقطکمکی یه کوچولو بیشتر شهوتی بود، بهتر میشد.»
[ها؟] آنیس ازآنها روی تعجب نفسشکمکی را حبس کرد.
کریستینا با لکنت گفت: «لـ-لطفاً بد برداشت نکن. فقط یهدلشان ذره، خیلی کوچولو. فقط در حدی که به یه سطحنگاهی متعادل برسه... یه چیزی تو مایههای من و تو، خواهر...»
[وای خدای من...! کریستینا، اصلاً چی داری میگی؟ وقتی اینطوریخطرناک میگی، انگار داری ما رو... نه، داری من رو متهم میکنیچنین که منحرفم؟!] آنیس با خجالتی واقعی فریاد بلندی در ذهنش کشید.
اگر کریستینای گذشته چنین حرفی میزد، تا الان داشت دستوپا میزد تا با بهانهای این گافش رابکنند توجیه کند. اما حالا دیگر نیازی نمیدید که حتی کوچکترین تلاشی برای پنهان کردن احساسات واقعیاش بهتعجب خرج دهد. او فقط در حالی که حسرت خفیفی در دلش موج میزد، به یوجین خیره ماند.
حکیم ناگهان صدایی متفکرانه از خودش درآورد: «همم.» ابروهایش کمی در هم رفت ودلشان در حالی که با اخم سرش را به یک طرف کج کرده بود، گفت:چهره «میدونم گفتم آگاروث اینطوری بود، ولی هنوز یه استثنا برای این قانون وجود داشت.»
یوجین با گیجیفرار پرسید: «یه استثنا؟بکنند منظورت از استثنا چیه؟»
حکیم توضیح داد: «منظورم درواقعاً مورد اینه که انتخاب میکردخطرناک چه کسی رو بخوابونه زمین.»
در آن لحظه، یوجین رگههایی از دلخوری را در صدای حکیم حس کرد. و این فقطخطرناک صدایش نبود. حالت چهرهاش نیز به وضوح احساسات منفی او را برملا میکرد. در واقع، اوانداخت چنان بیپرده احساساتش را نشان میداد که حتی یوجین هم میتوانست دقیقاً بفهمد او چه حسی دارد.
حسادت.
حکیم سرش را تکان داد: «آگاروث در مورد کسایی که ازشون خوشش میاومد اصلاً جلوی خودش رو نمیگرفت.ترسناکی اگه طرف مقابل هم راضی بود و دست رد به سینهاش نمیزد، خیلی سریع میرفت سراغ تماسهای فیزیکیگره و محبتآمیزتر. با این حال، یه زن بود که آگاروث اون رو از این قانون همیشگیش مستثنی کرده بود.»
چهره یوجین در هم رفت. نیازی نبودکمکی حتی یک ثانیه هم فکر کند تامیرسید بفهمد این استثنا شامل حال چه کسی میشد.
حکیم این لقب را با لحنی تند به زبان آورد، در حالی که هنوز اخم روی پیشانیاش بود: «جادوگر گرگومیش. اون عوضی به شکلهای مختلف هم روی اعصابم بود و هم حالم رو به هم میزد.آرام اون کسی بود که عمیقاً تو جادوهای ممنوعه غرق شده بود، به مرزهای نهاییش رسیده بود و چیزی نمونده بود که وارد قلمرو الهی قدرت بشه. البته، آگاروث موفق شد تخت الهیای که اون عوضی داشت بهشتوهینآمیزی صعود میکرد رو درست جلوی چشمش نابود کنه. اگه اون عوضی موفق میشد همونطور که دلش میخواست به تخت الهیش برسه، تبدیل به یه خدای شیطانی میشد که حتی میتونست پادشاهان شیاطین معمولی رو هم حقیر بشمره.»
یوجین در سکوت گوش میداد.
حکیم آهی کشید: «من چند بار به آگاروث در موردش هشدار دادم. با توجه به اینکه اون جادوگر چقدر ذات پلیدش رو ثابت کرده بود، حتماً نقشهای تورفتار سرش داشت که اونطوری تسلیم شد، برای همین نباید اون رو پیش خودش نگه میداشت. باید همون موقع میکشتش. یا اگه فکر میکرد حیفه که تو اون وضعیتِنهایت بیدفاع بکشتش، میتونست اون رو بسپره به من. ولی تویِ گذشته، فقط توصیههام رو نادیده گرفتی. هر بار که دلیلش رو ازت میپرسیدم، اکثراً فقط یه جواب تکراری میدادی.»
یوجین پرسید: «چی میگفتم؟»
حکیم با غیظ گفت: «چون جالبه.» بعد برای چند لحظه ساکت شد. بالاخره نفسش را با پوزخندی بیرون داد و سرش را تکان داد: «اولش، واقعاً اون جادوگرصحنه رو پیش خودت نگه داشتی فقط به خاطر اینکه برات جالب بود که با دادنِ احتمالِ انتقام گرفتن، عذابش بدی. ولی از یه جایی به بعد، همه میدونستندورانهای که تو اون جادوگر رو فقط به خاطر اینکه برات جالبه پیش خودت نگه نداشتی. آیا خاطراتت از اون هم به همون اندازه که از بقیه ما محوه، کمرنگه؟»
یوجین باآیا بیمیلی اعترافواقعاً کرد: «نه.»
حکیم زد زیر خنده: «آهاها! دیدی. با وجود اینکه گفتی خاطراتت از من محوه، ولی هنوزچنین خاطرات شفافی از اون جادوگر داری. جادوگر گرگومیش دقیقاً همینقدر برات خاص بود، آگاروث. تو اونکرده جادوگر رو از هر زن دیگهای تو زندگیت، حتی از خود من، ویشور لاویولا، هم خاصتر میدونستی.»
حکیم در طول زندگیاش کینه و نفرتی عمیق نسبت به جادوگر گرگومیش در دل داشت. بهبخواهد نظر میرسید تکتک ویژگیهای جادوگر گرگومیش روی اعصاب حکیم میرفت. اگر آگاروث فقط به صورت گذرابرخلاف و بدون احساس خاصی با آن جادوگر رابطه داشت، شاید او تا این حد حسادت نمیکرد.
اما آگاروث از همبستر شدن با جادوگر امتناع کرده بود. جادوگر بارها آگاروث را وسوسه میکرد، اما آگاروث تا همان لحظه آخربخواهد هرگز واقعاً با او نخوابیده بود. این حقیقت فقط باعث میشد حکیم نسبت به کل رابطه آنها احساس تلخیِ بیشتری داشته باشد.دستانش نکته واقعاً خندهدار این بود که با وجود همبستر نشدنشان، هم آگاروث و هم جادوگر چندین بار بدن برهنه یکدیگر را دیده بودند.
حکیم با لبخندی تلخ زمزمه کرد: «چرا اون اینقدر خاص بود؟ حتی اگه از تویِ الان بپرسم، احتمالاً نمیتونی جواب بدی. با این حال... آگاروث، نمیدونم این جواب درستی هست یا نه، اما منفاصلهاش برای این سوال به جواب خودم رسیدم. تو نمیخواستی رابطهت رو با جادوگر خراب کنی. طمع کرده بودی. حاضر نبودی از نقشههای اولیهت برای نگهداشتنش کنار خودت دست بکشی. منتظر بودی بهت خیانت کنه. اونوقتعصبانی فرصت میکردی از محصولت لذت ببری، برای همین منتظر لحظهای بودی که بالاخره این اتفاق بیفته. نمیخواستی کاری کنی که تعادل ظریف عشق و نفرتی که بین شما دو تا وجود داشت به هم بخوره...»
حکیم در حالی که این حرفها را میزد، مستقیماً به یوجین خیره شده بود. «وقتی همه اینها رو فهمیدم، غرق در عذابکمال شدم. شما همدیگه رو کنار خودتون نگه داشتین، تو دل همدیگه سرک کشیدین، مشتاقانه منتظر بودین تا بالاخره اون یکی دست بهباستانیِ کار بشه، و در نهایت با هم مردین. چرا من نتونستم کسی باشم که تو این چیزها رو باهاش شریک بشی، آگاروث؟»
یوجین در جواب با لبخندی تلخ زمزمه کرد: «بهوضعیت لطف همون، منِ الان داره روزگار سختی رو میگذرونه...کردنِ چون جادوگر گرگومیش به عنوان دشمنم تناسخ پیدا کرده.»
حکیم آه بلندی کشید: «پس اون هممانده تناسخ پیدا کرده. من واقعاً از اونفرار جادوگر متنفرم، اما سرنوشتش برام کنایهآمیز و ترحمانگیزه.»
یوجین ابرویی بالاآنها انداخت: «کنجکاو نیستیکمکی بدونی الان چطوری شده؟»
حکیم به راحتی اعتراف کرد:خطرناک «خیلی کنجکاوم. با این حال، نمیپرسم.بخواهد دلم نمیخواد تو هم چیزی بگی.»
یوجین پرسید: «چرا که نه؟»
حکیم در حالی که چهرهاش به طرز عجیبی هیچ نشانهای از پشیمانی نداشت، جواب داد: «چون در نهایت، من فقط یه پژواکم و دیگه نمیتونم برای مدت طولانی اینجا باشم.» او درانداخت حالی که به چشمان یوجین خیره شده بود، بار دیگر لبخند زد: «راهنمایی کردنِ جانشینم برای رسیدن به قلمرو الهی انرژی زیادی ازم گرفت. خیلی زود، یک بار دیگه ناپدید میشم. شایددیدار به لطف این فرصت بتونم به عنوان یه رشته ضعیف از آگاهی درون درخت جهان به وجودم ادامه بدم، اما... آهاها... این هنوز هم وضعیتی نیست که بتونم ادعا کنم یه موجود زندهام.»
یوجین درآیا سکوت این حرفهامیتوانستند را حلاجی کرد.
«بهتره گذشته رو تو همون گذشته رها کنیم، درست همونطور که تو دیگه آگاروث نیستی، جادوگر فعلی هم همونتصور جادوگرِ اون زمان نیست. این تمام چیزیه که باید بدونی. با این حال...» حکیم مکث کرد و به سمت یوجیندلیل رفت. او به آرامی دستش را بالا آورد و گونه یوجین را نوازش کرد: «این برات خیلی مایه تاسف نیست؟»
یوجین پرسید: «از چه نظر؟»
حکیم با لبخندی تلخ گفت: «چونباقی معنیش اینه که حتی بعد ازمیتوانستند اونطوری مردن هم نمیتونی استراحت کنی.»
یوجین اشاره کرد: «اماواقعاً این قضیه در موردوضعیت تو هم صدق میکنه.»
حکیم سرش را تکان داد: «فکر میکنم تفاوتهای زیادی بین وضعیت من و تو وجود داره. باری که تو بهنگاهی دوش میکشی خیلی سنگینتر از مال منه. من کاملاً مردم، اما تو مردی و دوباره به زندگی برگشتی. با اینحدودی حال، با اینکه باید برای شروع یه زندگی جدید آزاد میبودی، مجبوری کارمای گذشته دورت رو با خودت به دوش بکشی.»
دستی که گونهآیا یوجین را نوازشمیتوانستند میکرد، از حرکت ایستاد.
در آن لحظه، حکیمکریستینا نتوانست جلوی فکرش را بگیرد:آیا او واقعاً آدم متفاوتی است.
همانطور که گفته بود، بهتر بود گذشته در همان گذشته بماند. حکیم میدانستمیرسید مردی که روبهرویش ایستاده، هم آگاروث است و هم آگاروث نیست. با این حال،تعجب در نهایت به خاطر طمع و حماقت خودش، مدام او را آگاروث صدا میزد.
اما هر چقدر هم که اجازه میداد طمع و حماقتشدلشان او را نسبت به واقعیتِ موقعیت کور کند، در نهایتنگاهی باید حقیقت را میپذیرفت. مردی که روبهرویش بود، آگاروث نبود.
حکیم بالاخره گفت: «مرد جوان. اسمت روکمکی بهم بگو تا بشنومش. اون رو براممیرسید زمزمه کن تا بتونم به خاطر بسپارمش.»
یوجین سنگینی درخواست او را احساس کرد. از زمانی که دنیای قبلی به پایان رسیده و دنیای جدیدشان متولد شده بود، زمان بسیار طولانیایکردنِ میگذشت. در تمام این مدت، حکیم به خاطر دنیا در قالب درخت جهان وجود داشت و برای روزی آماده میشد که نابودی دوباره برای ازسمت بین بردن دنیا بازگردد. یوجین احساس میکرد تمام غمها و شادیهای جوانیاش میتواند زیر بار سنگینی که در صدای حکیم میشنید، خرد و خاکشیر شود.
یوجین زمزمه کرد: «یوجین لاینهارت.»
همانطور که حکیم خواسته بود، نامشبکنند را به او گفت. چارهای جز اینکردنِ نداشت که نامش را به او بگوید.
حکیم با صدای واضح و رسای خود تکرار کرد:وضعیت «یوجین لاینهارت. نمیدونم چرا تناسخ پیدا کردی، و نمیدونمکردنِ چرا این بار سنگینِ کارما باید اینطوری بهت گره بخوره.»
یوجین با لبخندی تلخ سرش را تکان داد وآیا گفت: «واقعاً بهم گره نخورده. اگه خوب بهش فکرعوض کنم، میتونستم تو هر لحظهای انتخاب کنم که رهاش کنم.»
سیصد سال پیش، زمانی که هنوز هامل دایناس بود، پس از از دست دادن والدینش در جنگ، میتوانست انتخاب کندچنین که انتقامشان را نگیرد. سپس، مانند بیشتر مردمی که در آن دوران زندگی میکردند، میتوانست فقط شکرگزار بخت خوبش باشدگره که حداقل جانش حفظ شده و به زندگی عادیاش ادامه دهد؛ زندگی و مرگی که به بیسروصداییِ یک موش میگذشت.
اما هامل نمیتوانست این کار را بکند. او قسم خورده بود انتقام بگیرد. او معتقد بود که باید به این جنگِ لعنتیِ تخمی پایانچهره دهد. او عزمش را جزم کرده بود تا تمام پادشاهان شیاطین را که این جنگ را آغاز کرده بودند، تمام قوم شیاطین را که ایننمیخواست دنیا را به چنین زبالهدانیِ مزخرفی تبدیل کرده بودند، سلاخی کند و همه آن حرامزادههای خائنی را که با شیاطین ارتباط داشتند، از بین ببرد.
و پس ازآیا اینکه به عنوان یوجینکمکی لاینهارت تناسخ پیدا کرد...
او در تمام زندگی قبلیاش مثل سگ کار کرده بود. قبل از اینکه در نهایت بمیرد، انواعبکنند و اقسام رنجها را تجربه کرده بود. او نتوانسته بود تمام پادشاهان شیاطین را سلاخی کند، اما باچهره این وجود، تا حدودی به لطف اقدامات او، دنیا به شدت در صلح و آرامش فرو رفته بود.
بنابراین یوجین میتوانست زندگی آرام و معمولیای داشته باشد، بدون اینکه مجبور باشد مانند زندگی قبلیاش رنج بکشد. از آنجا کهصحنه در زندگی قبلیاش رنجهای زیادی کشیده بود، میتوانست انتخاب کند که در این زندگی فقط در رفاه و آسایش زندگی کندسمت و تنها برای خودش زندگی کند. یوجین حتی میتوانست خودش را قانع کند که این همان چیزی است که لیاقتش را دارد.
اما یوجین این کار را نکرد. او اصلاً نمیتوانست عزم و اراده زندگی گذشتهاش را فراموش کند. همچنین نمیتوانست نگرانیهایش را درکمال مورد رفقای قدیمیاش که مرگ و زندگیشان نامعلوم بود، کنار بگذارد. نه، مهمتر از آن، یوجین، او فقط... او فقط میخواست دو پادشاهدورانهای شیاطینِ باقیمانده را سلاخی کند. او نمیخواست به یک صلح ناقص رضایت دهد. او میخواست یک بار برای همیشه به جنگ پایان دهد.
او میخواست پادشاه شیاطین نابودی، پادشاهمیتوانستند شیاطین اسارت، گاوید لیندمن، نوآر جیابلا، رایزاکیا،نظر آیریس و تمام دشمنان دیگرش را بکشد.
حکیم بامنزوی لبخندی گفت:کریستینا «یوجین لاینهارت.»
لبانش به لبخندی زیبا کشیده شدهکمکی بود، اما در آن چشمان آبیِنظر پرطراوت، غمی بیشتر از شادی میدرخشید.
حکیم پرسید: «مطمئنی کهوضعیت قصدت برای کشتن اونهانظر کاملاً متعلق به خودته؟»
یوجین نمیدانستبودند در جواب اینواقعاً حرف چه بگوید.
بنابراین حکیم به او هشدار داد: «نیت کشتارِ قوی تو ممکنهواقعاً به خاطر تأثیر آگاروث روت باشه. هر چی نباشه، تو بدونبخواهد شک تختِ اون رو به عنوان خدای جنگ به ارث بردی.»
یوجین هم از این موضوع آگاه بود،فرار اما باز هم سرش را تکان داد:دلشان «این منم که انتخابهام رو انجام دادم.»
هامل همیشه نیت کشتارِ بسیار قدرتمندی نسبت به پادشاهان شیاطین و قوم شیاطین داشت. افراد بیشماری درست مثل او بودند که در طول جنگی که از سیصد سال پیشهمیشگیاش آغاز شده بود، عزیزانشان را از دست داده بودند. با این حال، حتی در میان این خیلِ عظیمِ مردم، هامل یک موردِ کاملاً خاص بود. حتی افراد قوم شیاطین کهموافق نبردها و جنگهای بیشماری را تجربه کرده بودند، ممکن بود با نیت کشتارِ هامل به وحشت بیفتند و عقبنشینی کنند. این موضوع حتی روی نوآر جیابلا هم جواب داده بود.
یوجین با قاطعیت گفت: «احتمالاً دلایل مختلفی برای این نیت کشتارِ شدیدم وجود داره؛ ازدلشان چیزهایی که تو جوونیم تجربه کردم تا ویژگیهایی که از زندگی قبلیم به ارث بردم.آرام با این حال، در نهایت، این منم که تصمیم گرفتم این مأموریت رو ادامه بدم.»
حکیم آهی کشید و دستش را روی شانههای یوجین گذاشت: «هاااه... در نهایت، به نظروضعیت میرسه که سرنوشتت شوم و بدیمنه. حتی تو مرگ هم نمیتونی آرامش پیدا کنی. مهمتصور نیست چند بار بمیری و دوباره زنده بشی، هنوز هم از استراحت کردن راضی نمیشی.»
یوجین بهآیا او گفت: «اینمیتوانستند بار فرق میکنه.»
حکیم دستانش را دور یوجین حلقه کرد. یوجین نیزمیرسید در سکوت حکیم را در آغوش گرفت. آن دو برایتصور چند لحظه به همین شکل یکدیگر را در آغوش گرفتند.
«یوجین لاینهارت، دشمنان تو خیلی قوی هستن. نهتنها پادشاه شیاطین اعظم، اون پادشاهِ پادشاهان شیاطین دشمنته، بلکه پادشاه شیاطین نابودی هم هست؛ موجودی که حتی لقب پادشاه شیاطین هم ممکنه براش یه توهین باشه. هیچکدومفاصلهاش از خدایان، از جمله خودِ من و خدای غولها، نتونستیم مثل تو جلوی نابودی رو بگیریم...» صدای حکیم به زمزمهای ضعیف تبدیل شد. «به همین خاطر، بهم اجازه بده برکتم رو بهت اعطا کنم. امیدوارمعصبانی این برکت در حالی که با اون دشمنانِ بهطرز وحشتناکی قدرتمند میجنگی، تو رو در امان نگه داره. من از بخشی از الوهیت خودم استفاده میکنم تا نقاط ضعفِ مقام خداییِ تو رو پوشش بدم.»
یوجین درمنزوی سکوت اینکریستینا برکت را پذیرفت.
دستان حکیم به آرامی روی گودی کمر یوجین فشار آورد: «پس تو هم من رو فراموش نکن، درست همونطور که من حتی بعد از مرگم آگاروث رو فراموش نکردم. درست همونطور کهرفتار همینجا و همین الان اسمت رو به خاطر سپردم. جادوگران برج عاج، یعنی پیروانم رو به یاد داشته باش و اسم من رو، کسی که به عنوان حکیم، ویشور لاویولا شناخته میشد،اگر به خاطر بسپار. در حالی که اراده ما رو به پیش میبری، این اسمها رو با خودت نگه دار. ما ممکنه شکست خورده و مرده باشیم، اما از نابود شدن امتناع کردیم.»
یوجین سرکمکی تکان داد: «باشه.خطرناک به یاد میسپارمشون.»
حکیم ازبودند قول اوآنها لبخند زد.
سپس، نور سبزی همکریستینا یوجین و هم حکیمبودند را در بر گرفت.
۱. فکر کنمآنها همه میدونیم این یعنیفرار چی، مگه نه؟ ؟
۲. یادداشت مترجم: متن اصلی از اصطلاحی استفاده میکند که بیشتر در رمانهایکردنِ تزکیه پیدا میشود. میگوید که جادوگر گرگومیش جادوی مسیر نامتعارف را تمرین میکرد، دربرخلاف تضاد با مسیر متعارف جادو که توسط جادوگران عادی مثل حکیم تمرین میشد. ؟