چپتر 382: امپراتور (۳)
0در همین حین،قضیه در اتاق، همهچیز درآشفته سکوت فرو رفته بود.
آلچستر با این نوعنکرده موقعیتها و سکوتی کهقضیه به همراه داشتند، آشنا بود.
زمانی که امپراتور هنوز فقط یک ولیعهد بود، آلچستر شوالیهی مسئول اسکورت او بود و از همان زمان،دشمنانشان آنها از رابطهی ارباب و رعیتی فراتر رفته و یکدیگر را به چشم دوست میدیدند. بنابراین آلچستر بهخوبی باسلطنتی این اتاق آشنا بود و میتوانست درک کند که چرا امپراتور، یوجین لاینهارت را به اینجا احضار کرده است.
با این حال، این بدان معنا نبود که میتوانست بهسادگی آن را بپذیرد. فقطنسلِ به این دلیل که امپراتور دوستش بود و اربابی که برای خدمتش سوگند یادتحمیل کرده بود، به این معنی نبود که آلچستر میتوانست تصمیمات او را بیقیدوشرط قبول کند.
آلچستر هدف این اتاق را میدانست. اینجا همان جایی بود که نسلروی به نسلِ امپراتوران کیل توانسته بودند دوستانشان را از دشمنانشان جدا کنند،برهنهاش به درک کاملی از متحدانشان برسند و قضاوتی یکطرفه بر دشمنانشان تحمیل کنند.
آلچستر با صدایی آرامنکرده با خودش زمزمه کرد: «اصلاًباعث از این وضعیت خوشم نمیاد.»
این حرفی نبود که یک شوالیهی سلطنتی، کههدف باید کاملاً به امپراتور وفادار باشد، به زبان بیاورد،دوستانشان اما آلچستر بههیچوجه نمیتوانست با این وضعیت کنار بیاید.
یکی از برادران دآرک، در حالی کهتصمیمات هیچکدام شمشیرهایشان را غلاف نکرده بودند، پرسید: «دقیقاًامپراتوران کجای این قضیه باعث شده اینقدر آشفته بشی؟»
شمشیرهایشان که همزمان با هم بیرون کشیدهآشفته بودند، روی هم ضربدری قرار گرفته و درستگرفته در یکقدمی بریدن گلوی آلچستر متوقف شده بودند.
تیغههای تیزشان پوست برهنهاش را لمس میکرد، اما آلچسترباعث هیچ توجهی به شمشیرهایشان نشان نداد. او همچنان بهضربدری دستی که روی شانهی امپراتور گذاشته بود، خیره مانده بود.
کاریان درخواست کرد:یاد «لطفاً دستتون روبیقیدوشرط بردارید، لرد آلچستر.»
دری با سرزنش گفت: «مهمیاد نیست چقدر به اعلیحضرت نزدیک باشید،میدانست رفتار الانتون بیاحترامی بزرگی به اربابتونه.»
آلچستر در حالی که لبهایش را محکم گاز میگرفت، دستش را عقب کشید. بهمحض اینکهگرفته این کار را کرد، برادران دآرک نیز شمشیرهایشان را در غلاف گذاشتند. آن دو درنداد حالی که هنوز مراقب آلچستر بودند، بهآرامی عقبنشینی کردند تا در دو طرف یوجین بایستند.
آلچستر باشمشیرهایشان اخم به برادرانپرسید دآرک خیره شد.
آلچستر با نارضایتی گفت: «امپراتور دربیقیدوشرط مورد این موضوع یا اتفاقاتی کهنسلِ اینجا میافته، هیچچیزی به من نگفت.»
کاریان گفت: «شما باید از قبل دلیلش روبیقیدوشرط بدونید، فرمانده. این یوجین لاینهارت... به نظر میرسهکیل فرمانده واقعاً از این بچهپرروی گستاخ خوشش میاد؟»
آلچستر یکی از ابروهایشباعث را بالا انداخت: «داریبشی میگی ازش خوشم میاد؟»
دری با پوزخندی جوابش راپرسید با یک سؤال داد: «بهتر نیستاینقدر بگیم که بهش لطف ویژهای دارید؟»
آلچستر با شنیدن حرفهای برادران دآرک پوزخندی زد، سرش را تکان داد و گفت: «نمیتونم همینطوری ازدوستانشان حرفاتون بگذرم. لرد کاریان، لرد دری، چه بحث خوشاومدن باشه چه لطف ویژه، این کلمات باعث نمیشنخوشم اینطور به نظر برسه که من بهعنوان یه مقام بالاتر دارم از بالا به سر یوجین نگاه میکنم؟»
در حین گفتن این حرف، آلچستر چرخید تا به یوجین خیره شود. چشمان امپراتور وامپراتوران یوجین محکم بسته شده بود، گویی در خوابی عمیق فرو رفته بودند. ذهنشان بهاحتمال زیادآرام جای دیگری بود و در فضایی جدا از اینجا، در دنیای خودآگاهشان با هم گفتوگو میکردند.
آلچستر ادامه داد: «من خودم رو آدم فوقالعادهای نمیدونم. اینکه از سر یوجین بزرگترم؟ کجای این قضیه اینقدر مهمه؟گلوی چیزهای خیلی بیشتری وجود داره که یه شوالیه باید بیشتر از سن براشون ارزش قائل بشه. چه شرافت باشه،درخواست چه مهارت، شجاعت یا عقیده. اگه بخوایم یکییکی بشمریم، چیزهای بیشماری پیدا میکنی که از سن یه نفر مهمترن.»
برادران دآرک ساکت ماندند.
«چیزی که میخوام بگم اینه که از نظر ویژگیهای بیشماری که یه شوالیه باید داشته باشه، فکر نمیکنم تو هیچکدومشون برتری خاصی نسبت به سر یوجین داشته باشم؛ در عوض، چیزهای زیادی هست که حسنمیاد میکنم در مقایسه با اون کم دارم. به همین دلیله که نمیتونم بگم ازش خوشم میاد یا بهش لطف ویژهای دارم.» آلچستر مکثی کرد و نگاهی به شمشیر یوجین انداخت. «از نظر من، سر یوجینضربدری کسیه که بهعنوان یه شوالیهی همرزم بهش احترام میذارم. اون کسیه که دلم میخواد باهاش رقابت کنم، کسی که میخوام از نظر مهارت به پاش برسم و همینطور کسی که برام مایه شگفتی و تحسینه.»
کاریان اخم کرد: «لطفاً اینقدر بیپروا حرفتصمیمات نزنید، لرد آلچستر دراگونیک. شما فرمانده شوالیههای اژدهایامپراتوران سفید، شمشیر اعلیحضرت و قویترین شوالیهی امپراتوری هستید.»
آلچستر با خندهای سرش را تکان داد و اعتراف کرد: «آره، حق با توئه. من فرمانده شوالیههای اژدهای سفیدم. شمشیر اعلیحضرت. اما قویترین شوالیهی امپراتوری؟ هاها! عجیبه که خیلیا من رو به این اسم صدا میزنن. اما اجازه بدیدلطفاً بگم که حداقل خودم هیچوقت همچین فکری در مورد خودم نکردم.» او ادامه داد: «اگه همین الان ازم بخواید اسم شوالیههایی تو این امپراتوری رو ببرم که حس میکنم از من بهترن، میتونم بدون تردید چند تا اسم روموضوع ردیف کنم. اگه این محدوده رو به کل قاره گسترش بدید، تعدادشون اونقدر زیاد میشه که با انگشتای دو دست هم نمیشه شمردشون. و خلاصه بگم، یوجین لاینهارت، این مرد جوون هم باید جزو همون دسته به حساب بیاد.»
دری باشمشیرهایشان لحنی سرزنشآمیز فریادپرسید زد: «لرد آلچستر!»
آلچستر با طعنه به او تذکر داد: «صداتهدف رو بیار پایین. اگه این کارت باعث بشهبودند اعلیحضرت چشماش رو باز کنه، میخوای چیکار کنی؟»
کاریان یک بار دیگر به او هشدار داد: «لطفاً مراقب حرفها و رفتارتوننسل باشید، لرد آلچستر. مگه خودتون قبلاً نگفتید که از این وضعیت خوشتون نمیاد؟ اینیکطرفه حرف ممکنه اینطور برداشت بشه که دارید به انتخابها و کارهای اعلیحضرت شک میکنید...»
آلچستر بدون مکث جواب داد: «البته که بهش شک دارم.» او به برادران دآرک که در دو طرف یوجینِ به خوابتیغههای رفته ایستاده بودند، چشمغره رفت و ادامه داد: «اگه از قبل در مورد این قضیه میدونستم، حتماً به اعلیحضرت اعتراض میکردم،لرد حتی اگه به قیمت از دست دادن سرم تموم میشد. شما دو تا هم باید از هدف وجود این اتاق آگاه باشید.»
کاریان با بیاعتنایی گفت: «من واقعاً هیچ تمایلی ندارم بدونم چی تو سرتونه که باعثبیرون شده اینقدر دچار تردید بشید، سرورم. با این حال، لرد آلچستر، اعلیحضرت یوجین لاینهارت رولمس برای سرکوب کردنش به اینجا احضار نکرده. این فقط برای داشتن یه گفتوگوی صمیمانه بوده...»
آلچستر با طعنه خندید: «یه گفتوگو؟ هاهاها... وقتی که از تواناییهای این اتاق کاملاً باخبرید،توانسته واقعاً میتونید همچین حرفی بزنید؟ چیزی که الان تو این اتاق داره اتفاق میافته، بهاحتمالزمزمه زیاد فقط یه گفتوگو نیست. و البته، تلاشی برای به خدمت گرفتن اون هم نخواهد بود.»
آلچستر قبل از اینکهسوگند به حرفهایش ادامه دهد،بیقیدوشرط مشتهایش را محکم گره کرد.
آلچستر با لحنی اتهامآمیز گفت: «به من اطلاع نداده بودن که امروز قراره چه اتفاقی بیفته، امایکقدمی مشخصه که شما دو تا میدونستید. چرا چیزی نگفتید تا اعلیحضرت رو از این کار منصرف کنید؟گذاشته اگه واقعاً نیازی به یه گفتوگوی صمیمانه بود، اصلاً لزومی نداشت برای این کار به این اتاق بیان.»
شاید آلچستر شخصاً از اعلیحضرت نشنیده بود که چرا یوجین رااینقدر به این اتاق احضار کرده است، اما... دلیلش باید این باشدیکقدمی که اعلیحضرت تشخیص داده بود یوجین بهعنوان قهرمان، تهدیدی برای امپراتوری است.
اگر قضیه این بود، پس امپراتور تصمیم داشت با یوجین چه کار کند؟امپراتوران آیا میخواست یوجین را حذف کند یا فقط او را مطیع خود سازد؟ درصدایی حال حاضر، اینها تنها دو گزینهای بودند که امپراتور میتوانست از بینشان انتخاب کند.
با این حال، چنین کارهایی نباید در حق یوجین لاینهارت انجام میشد.جایی او نهتنها تأیید شمشیر مقدس را به دست آورده بود، بلکه حتیمتحدانشان شخصاً توسط خودِ پادشاه شیاطین بهعنوان قهرمان به رسمیت شناخته شده بود.
در این لحظه، پایان سوگندی که سیصد سال به طول انجامیده بود، نزدیک میشد. اما اینکه فکر کنی قهرمانی که مانند ورموث بزرگ، بابرهنهاش اراده و اعمال قاطعش شخصاً راه را به سوی عصری جدید باز میکند، بهجای دریافت حمایت از امپراتور، توسط او مورد آزار و سرکوبچقدر قرار میگیرد؟ اگرچه آلچستر در حال حاضر نمیدانست گفتوگوی آنها چگونه به پایان میرسد، اما از همین حالا نسبت به تصمیم امپراتور احساس ناامیدی میکرد.
کاریان اخم کرد: «شما میگید که ماکجای نباید به این اتاق میاومدیم... حرفاتون اینطور نشونبیرون میده که به هدف اعلیحضرت شک دارید، سرورم.»
آلچستر او را به چالشتصمیمات کشید: «اگه بگم شک دارم،جایی میخوای به اعلیحضرت گزارش بدی؟»
کاریان بهراحتی اعترافخدمتش کرد: «البته کهمعنی این کار رو میکنم.»
آلچستر پوزخندی زد و سرش را تکان داد:بشی «هاها! اگه اینطوره، پس به نظر میرسه مندرست هم باید یه گفتوگوی صمیمانه با امپراتور داشته باشم.»
اگر امپراتور واقعاً چنین کاریپرسید میکرد، آلچستر بدون هیچ مقاومتیشده دعوت به این گفتوگو را میپذیرفت.
ارتباط دیگری بین شوالیهها ردوبدل نشد. برادران دآرک همچنان مراقبجایی بودند که مبادا آلچستر بخواهد مزاحم بدن امپراتور شود، اما آلچسترکاملی بدون انجام هیچ کار دیگری، فقط بیسروصدا پشت سر امپراتور ایستاد.
چیزی که در نهایتسوگند سکوتِ پس از آن راقبول شکست، نالهای ضعیف بود: «...مممم...»
هر سه شوالیه جاباعث خوردند و برگشتند تابشی به منبع صدا نگاه کنند.
یوجین لاینهارت بود. سرِ خمیدهاش بالا آمدکجای و چشمان بستهاش باز شد. لحظهای بعد،همزمان یوجین فوراً به خود آمد و ایستاد.
برخلاف یوجین که تواناییهای ذهنیاش را به دست آوردهمیدانست بود، چشمان امپراتور هنوز بسته بود. امپراتور بهجای بیداردشمنانشان شدن، شانههایش طوری میلرزید که انگار دچار تشنج شده بود.
آلچستر که دقیقاً پشت سریاد امپراتور ایستاده بود، وحشتزده گفت:هدف «اعلیحضرت؟!» و شانههای امپراتور را گرفت.
با اینکجای حال، لرزشباعث امپراتور متوقف نمیشد.
دری فریادشمشیرهایشان زد: «دارهنکرده خون میاد!»
در حالی که سر امپراتورتصمیمات هنوز پایین افتاده بود، برجایی اثر خوندماغ، خون از صورتش میچکید.
رنگ از چهرهی آلچستر پرید. او بهسرعتتصمیمات جلوی امپراتور رفت و در حالی که بهامپراتوران رنگوروی او نگاه میکرد، نبضش را چک کرد.
خوشبختانه مشکل دیگری در نبض و تنفس امپراتور وجود نداشت.بیرون تنها علامت، همان خوندماغ بود. اما آخه چه اتفاقی افتادهمتوقف بود؟ این اولین باری بود که چنین چیزی رخ میداد.
برادران دآرک در حالی کهپرسید چهرههایشان از خشم در هم رفتهاینقدر بود، با صدای بلندی غرش کردند.
«توی پستفطرت!»
«تو، چطوربرای جرئت میکنی بهیاد اعلیحضرت آسیب برسونی!»
آنها همزمان شمشیرهایشان راباعث بیرون کشیدند و بهبشی سمت یوجین حمله بردند.
او تازه به خودشنکرده آمده بود، اما ذهنقضیه یوجین کاملاً شفاف بود.
با شمشیرهایی که از هر دو طرفقبول به سمتش میآمدند، یوجین بهجای اینکه دستپاچهکیل شود، فقط هر دو دستش را دراز کرد.
فوووش!
شعلههای فرمول شعله سفید فوراًشده بیرون کشیده شدند تا هر دوکشیده دست یوجین را در بر بگیرند.
یوجین گفت:شمشیرهایشان «چرا شما دوپرسید تا آروم نمیگیرید؟»
شمشیرهای برادران دآرک حتی یک میلیمتر هم نمیتوانستند تکان بخورند. با وجود اینکه برادران دآرک با عجله شمشیر کشیدهجدا و ضربه زده بودند، باز هم باید نیروی بسیار زیادی پشت ضرباتشان میبود. اما شمشیرهای این دو نفر نهتنهاباید نتوانستند به جلو پیشروی کنند، بلکه حتی نتوانستند کوچکترین خراشی روی کف دستهایی که حملهشان را دفع کرده بود، بیندازند.
نه، در واقع،خدمتش حتی نتوانسته بودندمعنی او را لمس کنند.
شعلههای بنفشی که کف دستهای یوجین را پوشانده بود،همزمان از نظر شدت و قدرت بر نیروی شمشیر برادران دآرکگلوی غلبه کرده و در عوض، شمشیرها را به عقب میراند.
کاریان و دری در حالی که به عقب جهشباعث میکردند و نیروی شمشیر خود را به حداکثر میرساندند،ضربدری با لحنی اتهامآمیز فریاد زدند: «با اعلیحضرت چیکار کردی؟!»
با اینکه تازه از یوجین سؤال پرسیده بودند،هدف اما بدون اینکه منتظر جوابش بمانند، یک باربودند دیگر شمشیرهایشان را به سمت او فرود آوردند.
هدف از حملاتشان فقط تسلیم کردن او نبود. از شمشیرهایشان عملاً قصد و نیت قتل یوجین میبارید. خشمبودند آنها قابل درک بود، چرا که امپراتورشان در چنین وضعیت نگرانکنندهای قرار گرفته بود، اما با این وجود،خوشم یوجین هم قرار نبود همینطور آرام سر جایش بایستد و اجازه دهد آنها مدام به او ضربه بزنند.
یوجین با کلافگی پوفیباعث کرد و گفت: «نه، همونطورهمزمان که گفتم، دیگه آروم بگیرید.»
اما به نظرغلاف نمیرسید قصد داشته باشندکجای به حرفهایش گوش دهند.
یوجین باسوگند خودش فکرمعنی کرد: «چارهای نیست.»
درست در لحظهای که شمشیرهای برادران دآرک دربیقیدوشرط آستانه برخورد بود، یوجین ناگهان ناپدید شد. دو تیغهتوانسته درنده از نیروی شمشیر، تنها فضای خالی را شکافتند.
آن دو برادر، به جای اینکه از جاخالی دادن یوجین شوکهکشیده شوند، بیشتر از این واقعیت به لرزه افتادند که حتی نتوانستهتیزشان بودند کوچکترین ردی از حرکات او را با چشم دنبال کنند.
اما قبل از اینکه بتوانندپرسید از این شوک بیرون بیایند،شده درد شدیدی جای آن را گرفت.
«آااخ!» دری در حالی کهتصمیمات از درد به خود میپیچید ونسل خم میشد، نالهای خفه سر داد.
مشتی محکم در پهلویش فرورفته بود.معنی در یک لحظه، یوجین ناگهان درستجایی در کنار دری ظاهر شده بود.
یوجین با مقدار نیروی حسابشدهای به دری ضربه زده بود، اما اصلاً احساس نمیکردقرار که خشمش حتی ذرهای فروکش کرده باشد. خاطرهی اینکه این حرومزاده، دری دآرک، چطور چندنشان لحظه پیش با آن نگاه زورگویانهاش به او خیره شده بود، از ذهنش عبور کرد.
با این حال، درآوردن چشمهای دریدقیقاً واقعاً کار بیرحمانهای بود، برای همینآشفته یوجین تصمیم گرفت کمی کوتاه بیاید.
بام!
سر دری به عقب پرت شد. مشتتصمیمات یوجین با یک ضربه کوتاه و سریع،نسلِ درست به چشم چپ دری برخورد کرده بود.
دری در حالی کهباعث دستهایش را برای پوشاندن صورتشهمزمان بالا میآورد، فریاد کشید: «چشمم!»
به لطف کنترل بینظیر یوجین روی قدرتش، کره چشم دریشده نترکیده بود، اما آنقدر درد داشت که انگار حدقه چشمشگرفته را به آتش کشیده بودند و دیدن را برایش غیرممکن میکرد.
تق!
چرخش شلاقمانند پای یوجین، ساق پایمعنی چپ دری را در هم شکست.جایی دری با فریاد دیگری روی زمین افتاد.
با دیدن این صحنه، برادر بزرگتر، کاریان، نعرهای کشید و به سمت یوجین هجوم آورد، اما یوجینیکقدمی تصمیم گرفت عدالت را در حق او هم رعایت کند. از آنجا که برادر کوچکتر از ناحیه چشمخیره و ساق پای چپ ضربه خورده بود، برادر بزرگتر از ناحیه چشم و ساق پای راست ضربه خورد.
یوجین در حالی که به برادرانی کهکجای بیهوش روی زمین افتاده بودند نگاه میکرد، نوچیبیرون کرد و گفت: «بهتون که گفتم آروم بگیرید.»
سپس یوجین حالت چهرهاش را جدی کردقبول و برگشت تا با آخرین نفری کهکیل روبرویش ایستاده بود، یعنی آلچستر دراگونیک، روبرو شود.
آلچستر هنوز در حال بررسی وضعیت امپراتور بود. با وجود اینکه برادرانجایی دآرک درست پشت سر او کتک خورده بودند، آن هم بدون اینکه حتیبرسند بتوانند دستشان را به مهاجمشان بزنند، آلچستر هیچ توجهی به آنها نکرده بود.
یوجین پرسید: «نبایدقضیه اعلیحضرت رو بهاینقدر یه جای امن ببری؟»
آلچستر پس از کشیدن آهی طولانی، در حالی که صاف میایستاد گفت: «به نظرهمزمان میرسه مشکل جدیای در وضعیتشون وجود نداره. من شفاگر نیستم، اما اونقدر میدونم که بتونمبرهنهاش بگم وضعیت فعلی اعلیحضرت اونقدرها هم بد نیست که نیاز به بستری شدن داشته باشن.»
یوجین باسوگند تردید گفت:معنی «ولی اگه...»
آلچستر در حالی که سرش را برمیگرداند تا به یوجین نگاه کند، گفت:نسل «به نظر میرسه نگرانشون هستی. اگه اعلیحضرت رو بلافاصله به یه جای امنقضاوتی برده بودم، آیا برادران دآرک که اینجا مونده بودن میتونستن تو رو دستگیر کنن؟»
یوجین بدون هیچ جوابی فقط شانههایش راآشفته بالا انداخت. دلیلش این بود که جواب اینگرفته سؤال همین حالا جلوی چشمهای آلچستر افتاده بود.
آلچستر سر تکان داد و گفت: «درسته. اون دو نفر شوالیههای استثناییایآشفته هستن، اما باز هم حریف تو نمیشن. از دیدگاه تو، برادران دآرک...گلوی و بقیه کاپیتانهای شوالیههای اژدهای سفید احتمالاً مثل بچهها به نظر میرسن.»
یوجین توضیح داد: «فقطمعنی به خاطر این بودهدف که عجولانه عمل کردن.»
آلچستر با بالا انداختن شانههایش گفت: «دلیلش هر چی که باشه،میدانست نتیجه از قبل مشخص شده. اگه من با اعلیحضرت از اینجاکنند برم، تو میخوای چیکار کنی؟ حاضری اینجا منتظر بمونی تا من برگردم؟»
یوجین سر تکانقضیه داد و گفت:اینقدر «معلومه که میمونم.»
آلچستر با کشیدن آه دیگری پرسید: «آخه تو چیکار کردی؟» آلچستر با چهرهایبشی درهمرفته به یوجین خیره شد و گفت: «دلیلش هر چی که باشه، توتیغههای به هوش اومدی... ولی اعلیحضرت نه. تازه، کلی خون هم از دست دادهن.»
یوجین هیچ توضیحی نداد.
آلچستر نگرانیهایش را به زبان آورد: «به محض اینکه من با اعلیحضرت از این اتاق برم بیرون... تو تبدیل به خائنی میشی کهکاملی به امپراتور امپراتوری کیل آسیب رسونده. قوانین امپراتوری رو نمیشه فقط به این خاطر که تو قهرمان هستی، نادیده گرفت. تازه، این قضیهاما فقط به تو ختم نمیشه. حتی به شاخه اصلی خاندان لاینهارت هم ختم نمیشه. تمام شاخههای فرعی خاندان هم به جرم خیانت متهم میشن.»
یوجین تأیید کرد: «احتمالش زیاده.»
آلچستر حدس زد: «تو... احتمالاً زیر بار هیچ اتهامی نمیری. به محض اینکه من از این اتاقروی برم بیرون، نه، حتی اگه همینجا هم بمونم، تو احتمالاً از همین الان داری نقشه میکشی که یهنداد جوری فرار کنی. چون اگه حاضر بودی باهات مثل یه مجرم رفتار بشه، برادران دآرک رو بیهوش نمیکردی.»
یوجین سر تکان داد: «دقیقاً.»
آلچستر با کلافگی گفت:سوگند «برای همینه که توبیقیدوشرط چنین دوراهیای گیر کردم.»
آیا واقعاً درست بود که الان این حرفهابشی را بزند؟ آلچستر در حالی که دستش رادرست روی شمشیرِ بستهشده به کمرش میگذاشت، از خودش پرسید.
آلچستر سردرگمیاش را به زبان آورد: «برای جلوگیریقضیه از فرارت، باید سعی کنم جلوت رو بگیرمکشیده یا... باید بهت کمک کنم که فرار کنی؟»
«ها؟» یوجینسوگند سرش رامعنی کج کرد.
آلچستر پیشنهاد داد: «توی این کاخ امپراتوری، چیزهای زیادی در دسترس منه. میتونم اعلیحضرت رو کهکیل از هوش رفتهن موقتاً پنهان کنم تا اینطور به نظر برسه که دزدیده شدن. اینجوری میشه یهکرد کم زمان خرید، بعدش میتونم کمکت کنم تا از زیر نگاههای بیشمارِ توی کاخ امپراتوری فرار کنی.»
یوجین صدایش کرد: «لرد آلچستر.»
آلچستر بدون مکث ادامه داد: «البته، این یعنی احتمالاً در این مسیر چیزهای زیادی رو از دست میدم. فقط شرافت شخصی خودم نیست که لکهدار میشه،تیغههای بلکه شرافتیه که تو این سیصد سال گذشته نسلبهنسل تو خاندانم چرخیده. نه، حتی ممکنه کل خاندانم رو از دست بدم. در مورد تو هم همینطوره.نیست حتی اگه شاخه اصلی خاندان بتونه یه جوری از امپراتوری فرار کنه، شاخههای فرعی بیشمار لاینهارت تو دست امپراتوری باقی میمونن. و احتمالاً همهشون اعدام میشن.»
هر چه بیشتر حرفمعنی میزد، آلچستر احساس ناامیدیهدف و درماندگی بیشتری میکرد.
آلچستر آه دیگری کشید و ادامه داد: «با این حال، این تنهاجایی راهِ زنده موندنته. باید فرار کنی، از این امپراتوری بری و تومتحدانشان یه کشور دیگه مخفی بشی و در همون حال، خودت رو آماده کنی.»
یوجین باکجای کنجکاوی پرسید:باعث «آماده برای چی؟»
آلچستر جواب داد: «معلومه، برای کشتن پادشاهانکجای شیاطین. هر چی باشه، این تنها کاریه کهبیرون تو به عنوان قهرمان وظیفه داری انجامش بدی.»
یوجین دوباره پرسید: «پسمعنی به خاطر این قضیههدف حاضری بهم کمک کنی؟»
آلچستر سرانجام به این نتیجه رسید و در حالی که سرش را با لبخندی تلخ تکانکیل میداد، گفت: «به جای اینکه تو رو به عنوان یه خائن تحویل بدم و بندازمت توزمزمه سلول، این انتخابِ بهتری برای کل دنیاست. درسته، پس اصلاً نیازی نبود با این دوراهی درگیر بشم.»
یوجین پس از اینکه باشده نگاهی عجیب به آلچستر خیره شد،کشیده پوزخندی زد و روی صندلیاش نشست.
آلچستر پرسید: «داری چیکار میکنی؟»
یوجین توضیح داد: «من هیچ قصدی برای فرار ندارم. اصلاًجایی نیازی هم به این کار نیست. برای همین، لزومی نداشتکنند اینقدر خودت رو با این دوراهی عذاب بدی، لرد آلچستر.»
آلچستر با عصبانیت گفت: «آخه یعنی چی...؟ بهبیقیدوشرط نظر میرسه اصلاً نمیفهمی داری چی میگی. امکان ندارهتوانسته همچین قضیهای به این سادگیها ختم به خیر بشه.»
یوجین در حالی که به امپراتورِ بیهوش خیره شده بود، گفت: «نه،روی بدون هیچ دردسری تموم میشه. هر چی باشه، امپراتور آدم بینهایت بخشندهایه.برهنهاش پس فقط همینجا پیش من منتظر بمون تا اعلیحضرت به هوش بیان.»
آلچستر با شکغلاف و تردید پرسید:دقیقاً «الان واقعاً جدی میگی؟»
یوجین باسوگند قاطعیت سرمعنی تکان داد: «آره.»
آلچستر که کاملاً گیج شده بود، مستقیماً بهبیقیدوشرط چشمهای یوجین خیره شد. به نظر نمیرسید یوجینکیل در حال دروغ گفتن یا نقشه کشیدن باشد.
آلچستر چند لحظهقضیه مکث کرد و سپسآشفته سرش را تکان داد.
«ممم...» پس از گذشتنکرده مدتی، امپراتور با نالهایقضیه چشمهایش را باز کرد.
آلچستر فوراً مقابل امپراتورمعنی روی یک زانو زانوهدف زد و فریاد کشید: «اعلیحضرت!»
امپراتور در حالی کهسوگند سرش را بالا میآورد وقبول نفسنفس میزد، گفت: «لرد... آلچستر...»
او در آنسوی آلچسترِ زانوزده، برادران دآرک رابشی دید که بیهوش افتاده بودند و پای هر کدامشانیکقدمی به شکل عجیبی در جهتی اشتباه خم شده بود.
و پشت سر آن دو، یوجین را دید کهباعث روی صندلی نشسته بود. وقتی نگاه امپراتور به نگاهضربدری یوجین گره خورد، یوجین با لبخندی به او چشمک زد.
«آاااه!» امپراتور با یادآوریِ خاطراتِ آنبیقیدوشرط ضیافتِ وحشتناکِ پر از خشونت کهنسلِ از ذهنش عبور کرد، فریاد کشید.
فوووش!
با هجوم خاطراتِ دردی که تا به حال در عمرشبیرون تجربه نکرده بود، ذهن امپراتور دوباره تحریک شد و خوندماغیمتوقف که موقتاً بند آمده بود، بار دیگر شروع به فوران کرد.
آلچستر باشمشیرهایشان وحشت فریادنکرده زد: «اعلیحضرت!»
یوجین همسوگند با لحنی نگرانتصمیمات پرسید: «حالتون خوبه؟»
امپراتور با شانههایی لرزان سرشیاد را تکان داد و باهدف لکنت گفت: «مـ... مـ... من خوبم.»
آلچستر در حالی که برای دلداریاینقدر دادن، دستهای لرزان امپراتور را گرفتهروی بود، پرسید: «اعلیحضرت، آخه چه اتفاقی افتاده؟»
امپراتور از لایغلاف دندانهای به هم فشردهاشکجای گفت: «هیچ... اتفاقی نیفتاد...»
آلچستر اخم کرد: «ها؟»
امپراتور در حالی که نگاهشیاد را از یوجین میدزدید، اصرارهدف کرد: «گفتم که، هیچ اتفاقی نیفتاد...!»