چپتر 593: صعود الهی (۲)
0سیصد سال پیش، پس از اینکه هامل در قلعهدربیاره پادشاه شیاطین اسارت، بابل، کشته شد، این ورموث بودکار که مقدمات تناسخ او به یوجین را فراهم کرد.
با این حال، ورموث هیچخاص نقشی در اینکه آگاروث چگونه بهپای عنوان هامل تناسخ یافته بود، نداشت.
یوجین در حالی که به دریای دوردست خیره شده بود، به آرامی زمزمه کرد: «چون آگاروث تنهاالان انتخابشون بود. شاید نتونسته باشه پادشاه شیاطین نابودی رو شکست بده، اما حداقل تونست ردش رو روی هستهممکن پادشاه شیاطین جا بذاره. و برخلاف بقیه خدایان، تونست پادشاه شیاطین نابودی رو چند روزی عقب نگه داره.»
با اینکه خدایان زیادی نبودند که چالش متوقف کردن پادشاه شیاطینآورد نابودی را به جان بخرند، اما در میان خدایانی که ایندروغ وظیفه را پذیرفته بودند، تنها آگاروث توانسته بود از پس آن بربیاید.
آیا به این خاطر بود که آگاروث تا این حد قدرتمند بود؟ یوجین اولین کسی بود که این احتمالبودهاند را رد میکرد. درست بود که آگاروث یکی از قویترین خدایان به شمار میرفت. همچنین این یک حقیقت بوداساس که او یکی از معدود خدایانی بود که توانسته بود چندین پادشاه شیاطین را به تنهایی از پا دربیاورد.
با این حال، در میان تمام خدایانی که در عصر اساطیر زنده بودند، آگاروث قویترین نبود. در میان خدایان باستانی که در جنگ بین خدایانمگه و پادشاهان شیاطین شرکت نکرده بودند، چندین خدا وجود داشتند که از قدرت الهی بیشتری نسبت به آگاروث برخوردار بودند. چیزی که آگاروث را تااحتمالاً این حد خاص میکرد این بود که، همانطور که از نامش به عنوان خدای جنگ پیداست، وقتی پای جنگ به میان میآمد، او غیرقابل توقف بود.
یوجین ناگهان به یاد آورد: همینخدای الان، گاوید لیندمن گفت که تونستهتوقف آگاروث رو از پا دربیاره، مگه نه؟
یوجین باور نداشت که گاوید لیندمن در این مورد دروغ میگوید، اما احساس میکرد که عوامل دیگری در کار بودهاند تا چنین چیزی حتی ممکن شود. مهم نبود پادشاه شیاطین اسارت ازشود چه روشهایی برای بازآفرینی او استفاده کرده باشد، آگاروثی که گاوید با آن جنگیده بود، نسخه واقعی نبود. احتمالاً فقط یک توهم بود که پادشاه شیاطین اسارت بر اساس آنچه دیده وداشته به یاد داشت خلق کرده بود. اگر تمام نیت قتل و کینه خدای جنگ از او گرفته میشد و تنها مهارتهای رزمیاش باقی میماند، اجتنابناپذیر بود که با آگاروث واقعی تفاوتهایی داشته باشد.
آگاروث به خاطر همان کینه و نیت قتل توانسته بود پادشاه شیاطین نابودیدروغ را برای آن مدت طولانی عقب نگه دارد. در وهله اول، قدرت وبرای عمق قدرت الهی او در مواجهه با پادشاه شیاطین نابودی هیچ فایدهای نداشت.
پیش از آن نبرد نهایی، آگاروث صدای پیروانش را شنیده بود. او تماشاغیرقابل کرده بود که چگونه تمام اعضای ارتش الهیاش در برابر چشمانش جان دادند.باور سپس، برای برآورده کردن آخرین خواسته قدیسهاش، آریا، خودش گردن او را شکسته بود.
به همین دلیل بود که آگاروث توانسته بود سد راه پادشاه شیاطین نابودی شود. کینه وهمین نیت قتل او، میلش به کشتن پادشاه شیاطین نابودی را به هر روش ممکن شعلهور کردهبودهاند و به او اجازه داده بود تا آن پنج روز را درون هسته نابودی دوام بیاورد.
یوجین پوزخندی زد و گفت: «به نظر خدایان باستانی، اعتماد کردن به آدمهای عصر بعدی یه قمار خیلی خطرناک و بیاساس بود. آره، درسته. اونا به جای اینکهبودهاند منتظر تولد کسی تو عصر بعدی بمونن که بتونه شمشیر مقدس رو بینقص کنترل کنه، اونقدر قوی باشه که با یه خدا برابری کنه و اونقدر ماهر باشه کهمیشد نه تنها پادشاه شیاطین اسارت رو شکست بده، بلکه به پادشاه شیاطین نابودی که اونورتر خوابیده هم برسه، تصمیم گرفتن بهتره همون انتخاب مطمئن، یعنی آگاروث رو تناسخ بدن.»
دوستانش در سکوت گوش میدادند.
یوجین با پوزخندی تلخچیزی زمزمه کرد: «اما اوضاع اونطورپیداست که امید داشتن پیش نرفت.»
تدارکات خدایان باستانیخاص تنها نیمی از موفقیتپیداست را به همراه داشت.
در نهایت، پادشاه شیاطین اسارت درست مانند کاری که در عصر اساطیر کرده بود، حملهای را به قارهدربیاره آغاز کرد. دلیل دقیق این تهاجم نامشخص بود، اما این واقعیت که پادشاه شیاطین اسارت که برای مدتبازآفرینی طولانی ساکت مانده بود، ناگهان جنگی را آغاز کند، به نظر سیگنال واضحی بود که پایان کار نزدیک است.
یوجین از سه شنوندهاش پرسید: «سیهنا، آنیس، مولون. سیصد سالمگه پیش، هیچکدومتون حتی تصورش رو میکردین که من ممکنه یه چیزحتی به این عظمت باشم؟ تناسخ خدای جنگ باستانی از عصر قبلی؟»
هر سه به جای اینکه فوراً جواب بدهند، ابتدا نگاهی به یکدیگر انداختند. آنها با دقت به زمانی که برای اولین بار با هامل ملاقات کردهباور بودند فکر کردند. به یاد آوردند که انگار یک تکه پارچه کثیف به جای زبان در دهان داشت، چطور مدام برایشان نوچنوچ میکرد انگار که میخواستتوهم دعوا راه بیندازد، تمام شایعات ناخوشایندی که در اطرافش وجود داشت، و اینکه هامل چگونه هر وقت فرصتی گیر میآورد، مدام ورموث را به مبارزه میطلبید...
آنیس صادقانه اعتراف کرد: «در موردخدای خدای جنگ چیزی نمیدونم، اما واقعاًتوقف فکر میکردم یه احمق به تمام معنایی.»
مولون هم نظر صادقانهاش را گفت: «به نظر نمیرسیدناگهان اونقدر قوی باشی که به عنوان یه همرزم قبولتدربیاره کنیم، اما بازم حس میکردم که قلباً آدم شروری نیستی.»
سیهنا در حالی که به یاد میآورد پس از شنیدن اینکه هامل در اولین ملاقاتشان او رادیگری «خوشگل» خطاب کرده بود چه حسی داشت، با صدایی ضعیف و لکنتزبان جواب داد: «من... امم... خب...واقعی فکر میکردم که یکم احمقی، اما بازم، امم، به اون حدی نمیرسید که نتونم باهاش کنار بیام.»
یوجین غرید: «شمابرخوردار سه تا واقعاًهمانطور یه مشت عوضی هستین.»
به نظر میرسید آنها در ابتداخدای خیلی بیشتر از آنچه خودش فکرتوقف میکرد، او را دستکم گرفته بودند.
یوجین در حالی که سعی میکرد خشم جوشان درونش را آرام کند، با حرص گفت: «به هر حال، خب، مشکل همونجا بود. خدایان باستانی امیدوار بودندیگری که تناسخ آگاروث به کسی تبدیل بشه که بتونه به محض تناسخ، جنگ تو دنیای انسانها رو آروم کنه و شروع کنه به درو کردن سر تمامنیت قوم شیاطین ردهبالا و پادشاهان شیاطین، انگار که علف هرزن. اما تو واقعیت، من به عنوان اون تناسخ، اونقدرها هم که انتظار داشتن چشمگیر و خفن نبودم.»
سیهنا با دستپاچگی سعی کرد به اوگفت دلداری دهد: «...اما با این وجود... خب... هامل،احساس تو به اندازه کافی قوی بودی، مگه نه؟»
یوجین در حالی که دوباره نوچنوچ میکرد، سرش را تکان داد: «به اندازهغیرقابل کافی قوی بودن، کافی نبود. چیزی که باعث شد نصف نقشه به باد بره،مورد زمان بود. بین شروع عصر فعلی و تناسخ آگاروث زمان خیلی زیادی گذشته بود.»
شمشیر مقدس آلتیر به خاطر آگاروث ساخته شده بود. خدایان باستانی امیدوار بودند که تناسخ آگاروث با آلتیر همکاری کند تا پیش از آنکه پادشاه شیاطین نابودی بتوانداحساس یک بار دیگر به دنیا پایان دهد، جلوی او را بگیرد. آنها بر این باور بودند که حتی اگر قدرت خود آگاروث کافی نباشد، تا زمانی که بتواند ازنیت آلتیر به عنوان واسطهای برای بیرون کشیدن منبع قدرت الهی که از ایمان تمام قاره تقطیر شده بود استفاده کند، باید بتواند به همان سطح پادشاه شیاطین نابودی برسد.
با این حال، زمان زیادی گذشته بود و باعث شد الوهیت آگاروث در گمنامی محو شود. با اینکهدربیاره هامل برای یک انسان قوی بود، اما هنوز با قدرتی که خدایان باستانی انتظار داشتند فاصله زیادی داشت. حتیاستفاده اگر هامل استاد شمشیر مقدس میشد، بدون الوهیتش، برای او غیرممکن بود که از تمام قدرت آلتیر استفاده کند.
فرصتی نیاز بود تا الوهیت محوشدهاش دوباره بیدار شود. او نیاز داشتمورد مدتی را در میدانهای جنگ سرگردان باشد، بارها و بارها در نبردهامهم بجنگد، قوم شیاطین را بکشد و پادشاهان شیاطین را از پا درآورد...
اما آیا پادشاه شیاطین نابودی واقعاً منتظر میماند تا اووقتی تمام این کارها را تمام کند؟ نه، اینطور نبود، وگاوید فقط پادشاه شیاطین نابودی نبود که هامل باید نگرانش میبود.
پادشاه شیاطین اسارت از قبل شروع جنگ را اعلام کرده بود، اما پس از آن در بابل به سکوت فرو رفته بود. با این حال، دیگر پادشاهان شیاطین و قوم شیاطینکار حاضر نبودند به همین شکل ساکت بمانند. در عوض، به آنها آزادی عمل داده شده بود تا قلمرو شیاطین را ترک کنند و در سراسر قاره جولان دهند و ردپایی از قتلعامرزمیاش از خود به جای بگذارند. اگر اوضاع به همین منوال ادامه پیدا میکرد، بشریت قبل از اینکه حتی پادشاه شیاطین نابودی ظاهر شود، به دست قوم شیاطین و پادشاهان شیاطین نابود میشد.
یک نفر.
آنها به یک نفر نیاز داشتند. کسی که بتواند تا زمانی که آگاروث الوهیت فراموششدهاش را دوباره بیدارکار کند، زمان بخرد. کسی که بتواند جلوی دیگر پادشاهان شیاطین و قوم شیاطین را از نابودی بشریت بگیرد.فقط کسی که بتواند به جای اینکه اجازه دهد تسلیم و ناامیدی در جهان رخنه کند، امیدی به ارمغان بیاورد.
خدایان باستانی میدانستند که باید از چه روشی استفاده کنند. اگر فقط میتوانستند یک قهرمان پیدا کنند، اوضاع بهالان خوبی پیش میرفت. کسی که بتواند به نقطه اتکای بشریت تبدیل شود، امید به پیروزی را شعلهور کند و بامهم تبدیل شدن به پایه و اساس امید تازهیافتهشان، بشریت را ترغیب کند تا او را به میدان نبرد دنبال کنند.
تنها یکچیزی قهرمان میتوانست چنیننامش کاری انجام دهد.
پس آیا باید وحی نازل میکردند و یک قهرمان میساختند؟ اما اصلاً چه کسی را باید انتخاب میکردند؟ درون نور، آن توده الهیِ ازخودگذشتگی، یک نفس ضعیف شکلبودهاند گرفت تا این تصمیم را بگیرد. اگر اوضاع به همین منوال پیش میرفت، تمام کارهایی که انجام داده بودند کاملاً بیمعنی میشد. یک نفر باید زمان میخرید تاگرفته آگاروث بتواند دوباره بیدار شود، اما واقعاً چه کسی را باید انتخاب میکردند؟ دقیقاً چه کسی میتوانست به عنوان قهرمان عمل کند تا به این دوران ناامیدی پایان دهد؟
آنها قدیسهها را داشتند. گذشته از این واقعیت که آیا اصلاً میشد این زنانمیگوید بیچاره را قدیسههای واقعی نامید، نور، حداقل، وجود این قدیسهها را رد نمیکرد. ایناستفاده به آن دلیل بود که آنها احساس میکردند چنین موجوداتی برای نقشههایشان ضروری هستند.
با این حال، نور در نهایت تصمیم گرفت سرنوشت یک قهرمان را بهغیرقابل این قدیسهها اعطا نکند. این به خاطر دلسوزی برای این قدیسههای مصنوعی نبود؛ بلکهمورد صرفاً مشکل این بود که انجام این کار بازدهی و کارایی لازم را نداشت.
در این صورت، آیا باید فقط یکی از شوالیههای مقدس کلیسا را انتخابناگهان میکردند؟ اما هیچ شوالیه مقدسی نبود که واقعاً نظرشان را جلب کند. زمانیدروغ که انتخابشان را برای قهرمان انجام میدادند، نمیتوانستند اجازه دهند آن قهرمان شکست بخورد.
قهرمان باید به عنوان نمادی از امید عمل میکرد.ناگهان او باید کسی میبود که بتواند در دیگران امیددربیاره ایجاد کند و میل به پیروزی را به وجود بیاورد.
چه میشد اگر انتخاب اشتباهی میکردند و قهرمان برگزیدهشان توسط یک پادشاه شیاطین شکست میخورد و کشتهدیگری میشد، آن هم کسی که حتی پادشاه شیاطین اسارت نبود؟ یا شاید، فقط شاید، بدترین اتفاق ممکنواقعی رخ میداد و قهرمانشان در نهایت به جای یک پادشاه شیاطین، توسط یک قوم شیاطین معمولی کشته میشد.
اگر چنین اتفاقی میافتاد، تنها به یک روند برگشتناپذیر از سقوط بشریت در ناامیدی منجر میشد. با وجود داشتن نامهای بیشمار، نور تنها خدای مسئولمگه جهان کنونی بود. اگر قهرمان برگزیدهاش شکست میخورد، آنگاه مردم دیگر نمیتوانستند به خدایانشان ایمان داشته باشند. بنابراین حتی اگر آنها با موفقیت الوهیت آگاروثاحتمالاً را بیدار میکردند، اگر جهان از قبل خودش را در ناامیدی غرق کرده بود، آنوقت... آلتیر دیگر نمیتوانست به عنوان یک متعادلکننده برای آگاروث عمل کند.
یوجین در حالی که قمقمه را به لبهایش نزدیک میکرد گفت:غیرقابل «شما سه تا از قبل میدونین بعدش چی شد. یه نفردربیاره ناگهان پیداش شد، شمشیر مقدس رو برداشت و تبدیل به قهرمان شد.»
او برای اولین بار در دشتهای برفی شمالی در میان گروهی از زندانیانی که به قلمرو شیاطین منتقل میشدند، ظاهر شده بود. اگرمیگوید همه چیز همانطور که در ابتدا مقدر شده بود پیش میرفت، تمام آن زندانیان پس از اینکه به عنوان قربانی توسط یک جادوگرتوهم سیاه مصرف میشدند یا به بازیچه قوم شیاطین تبدیل میشدند، میمردند. حداقل، اگر اتفاق معجزهآسایی رخ نمیداد، این همان چیزی بود که اتفاق میافتاد.
یکی از زندانیان، پسر جوانی که قبل از این هیچ خطری محسوبمورد نمیشد، ناگهان شمشیری را از یکی از نگهبانان قاپید و تمام قوممهم شیاطین و جادوگران سیاهی را که بخشی از کاروان بودند، قتلعام کرد.
مولون درنسبت زمزمهای متفکرانهچیزی گفت: «ورموث.»
این ورموث لاینهارت بود.
مولون هنوز نمیتوانست لحظهای راپای که برای اولین بار بایاد ورموث ملاقات کرده بود، فراموش کند.
در یکی از دشتهای برفی که قبیله بایار در آن پرسه میزدند، ورموثی که مولون در آن روز با او روبرو شده بود،شود برخلاف آنچه نام قهرمان ممکن بود القا کند، حس یک شیر را به او نداده بود. با موهای خاکستری و ژولیده و چشمانکینه طلاییاش که با نوری شبحوار در میان کولاک میدرخشید، اولین برداشتی که مولون از ورموث داشت، شبیه به یک گرگ برفی گرسنه بود.
ورموث از همان ابتدا نمیتوانست فقط برود و شمشیر مقدس را بردارد. سفر ورموث در ابتدا با شناساندن نامش به همه آغازگفت شد. برای این منظور، او به همراه مولون و قبیله بایار در دشتهای برفی جولان داد. آنها با هم قلعههای قوم شیاطینکرده را نابود کردند، سیاهچالهای جادوگران سیاه را فرو ریختند و زندانیانی را که در دشتهای برفی در حال انتقال بودند، آزاد کردند.
در حالی که آنها در دشتهای برفی پهناور و متروک سفر میکردند، افراد زیادی را پیدا کردند کهگاوید برای فرار از دست قوم شیاطین مجبور به پنهان شدن شده بودند. ورموث تمام این افراد را دورشود هم جمع کرد و در حالی که آنها را به جای امنی هدایت میکرد، از آنها محافظت نمود.
پس از انجام تمام این کارها، شایعات در مورد اقدامات او بدون دخالت بیشتر ورموث پخش میشد و بهمگه سرعت شایعاتی در مورد قهرمان جوانی که در دشتهای برفی ظاهر شده بود، به وجود میآورد. چند نفر ازکرده شایعهپراکنان عجولتر حتی ادعا کردند که این قهرمان جوان، همان قهرمانی است که نور برای نجات جهان فرستاده است.
آنیس با حواسپرتی زمزمه کرد: «اون رو یادمه. تو اون زمان، یوراس داشت هر تلاشی میکرد تا یه جوری شمشیر مقدس رو بیرون بکشه. منم سعی کردمبازآفرینی شمشیر مقدس رو دربیارم، اما همونطور که انتظار میرفت، منم شکست خوردم، و شوالیههای مقدس و کشیشهای بیشماری بودن که بهشون دستور داده شده بود در کنار منداشته شانسشون رو امتحان کنن. در میان پیروان عادی هم، تمام کسانی که به داشتن ایمان قوی به نور معروف بودن، فرصت ایستادن جلوی شمشیر مقدس رو پیدا کردن.»
با این حال، هیچکس نتوانسته بود شمشیر مقدسخدای را بیرون بکشد. در چنین شرایطی بود کهیاد شایعات مربوط به ورموث به گوش کلیسا رسید.
اصلاً مهم نبود که او واقعاً به نور ایمانپای دارد یا نه. کلیسا به این نتیجه رسید که دنیالیندمن به قهرمانی مثل ورموث نیاز دارد تا دوباره امید بگیرد.
آنیس با یادآوری آن روزها گفت: «آخرش پاپِ اونناگهان زمان شخصاً پا پیش گذاشت و بیانیهای صادر کرد.دربیاره خیلی زود، سر ورموث و مولون به یوراس اومدن.»
درست مثل مولون، آنیس هم ظاهر ورموث رو در اولین دیدارشان به وضوح به یاد داشت؛ لحظهای کهکار با اعتمادبهنفس کامل قدم به مقر مقدس گذاشت. موهای خاکستری و مرتب شانهزدهاش، شنل سفید و خالصی که رویتوهم شانههایش افتاده بود، و چشمان طلاییاش که درخشش ملایمی از نور ساطع میکردند، صحنهای خیرهکننده به وجود آورده بود.
در آن دوران، آنیس پر از خشم و تردید نسبت به نور بود، اما لحظهای که چشمش بههمین ورموث افتاد، نتوانست جلوی افکار غریزیاش را بگیرد. در همان نگاه اول حس کرد که این مرد واقعاًحتی همان تجسمی است که نور برای نجات جهان فرستاده و محال است کسی جز آن قهرمان افسانهای باشد.
ظاهر ورموث در آن لحظه تا این حدوقتی مقدس و روحانی بود. نور طلاییِ سوسوزن درهمین چشمانش، دقیقاً حس پرتوهای سپیدهدمِ امید را القا میکرد.
یوجین پیش از آنکه تهماندهی مشروبش را سر بکشد، اضافه کرد: «نور حرف دیگهای هملیندمن برای گفتن داشت. اولش اصلاً قصد نداشت ورموث رو بهعنوان قهرمان انتخاب کنه. آخه ازحتی همون لحظه اولی که ورموث رو دید، حس کرد که اون قطعاً یه انسان نیست.»
بقیه درآورد سکوت این اطلاعاتگاوید را هضم کردند.
یوجین شانهای بالا انداخت: «با این حال، نورخدای نتونست جلوی اتفاقی که بعدش افتاد رو بگیره. ورموثآورد شمشیر مقدس رو گرفت و با زور بیرونش کشید.»
یوجین از حقیقتِ پشت این ماجرا خبر داشت. شمشیر مقدس حتی برای یک بار هم ورموث را به عنوان ارباب خود نپذیرفته بود. با این وجود، ورموث توانسته بود شمشیر مقدس را به دست بگیرد.ممکن او برای استفاده از آن، نور شمشیر مقدس را مهر و موم کرده بود. نوری که پس از بیرون کشیده شدن شمشیر توسط ورموث از آن ساطع میشد، چیزی جز پستاب ضعیفی از نور شمشیر نبودطولانی که از میان مهر و موم به بیرون درز میکرد. تنها پس از شکسته شدن تیغه در نبرد یوجین با شبح بود که شمشیر مقدس توانست درخشش خیرهکننده و اصلی خود را دوباره به دست آورد.
یوجین با آرامش تعریف کرد: «تا همون لحظه آخر، نور همچنان حاضر نبود ورموث رو بهعنوان قهرمان قبول کنه، اما چارهای جز کنار اومدناحساس با کارهاش نداشت. با اینکه ورموث انسان نبود، اما حداقل به نظر نمیرسید که دشمن هم باشه. برای همین، ورموث با شمشیر مقدسی کهآنچه تو دستش بود، شروع کرد به بازی کردنِ نقش قهرمان. بعد از پیدا کردنِ من هم، رفت سراغ هدف اصلیش یعنی کشتن پادشاهان شیاطین.»
اما آخه چه چیزی باعث شده بود دستتونسته به چنین کاری بزند؟ ورموث دقیقاً چه میدانستعوامل که او را به سمت پیدا کردن هامل کشاند؟
یوجین با آهی گفت: «نور نمیتونست بفهمه هویت واقعی ورموث چیه، اما حس میکردتوقف که خواستههاشون با هم یکیه. واسه همین به ورموث اجازه داد به کارش ادامهدروغ بده. به این امید که یه روزی، بالاخره... من الوهیتم رو دوباره بیدار کنم.»
با این حال، هامل تا آخرین لحظات عمرش هم نتوانست الوهیت خود راناگهان بیدار کند. او هرگز فرصت پیدا نکرد تا حلقه آگاروث را به دستدروغ بیاورد و نتوانست از صعودشان به برج بابل جان سالم به در ببرد.
اما دلیلش چه بود؟
چه تفاوت بزرگی بینالان زندگیاش بهعنوان یوجین لاینهارتتونسته و هامل دایناس وجود داشت؟
یوجین جواب این سوالات را میدانست. مقدر شده بود که حلقه آگاروث، دیر یا زود، بهیاد طریقی در دستان یوجین قرار بگیرد. یوجین بهعنوان تناسخ آگاروث، قرار بود به هر شکلی کهدیگری شده دوباره با حلقه آگاروث پیوند بخورد؛ حتی اگر مقام خداییاش از مدتها پیش محو شده بود.
اما هامل در تمام طولنامش زندگیاش حتی یک بار هممیآمد مسیرش با حلقه آگاروث تلاقی نکرد.
یوجین در حالی که قمقمهی خالی مشروبش را زمین میگذاشت، باآورد خندهای کوتاه گفت: «نور یه حدسهایی درباره دلیلش داشت. میگفت سرنوشتِ مقدرِمیگوید من بهعنوان تناسخ آگاروث، احتمالاً به خاطر آشناییم با ورموث تغییر کرده.»
نور هرگز در برنامههایش جایی برای وجودی به نام ورموث در نظر نگرفته بود. حتی ممکن بود ورموث لاینهارت اصلاًچنین موجودی نباشد که قرار بوده بخشی از سرنوشت این جهان باشد. هرچند این یعنی خودِ جهان به دست ورموث ازدیده مسیر اصلیاش منحرف شده بود، اما در نهایت، ورموث کسی بود که نفسِ وجودش با هر منطقی در تضاد بود.
مولون با چهرهای جدی پرسید: «چرا نور حقیقت رو زودتر بهت نگفت؟ در نهایت، نور کسی بود که بیشترالان از همه دربارهت میدونست. حتی با اینکه الوهیت ازخودگذشتگی مانع از فعالیت مستقیمش میشد، خودت گفتی که تو مواقعشود ضروری میتونست یه ذره از ارادهش رو جمع کنه. تو این حالت، نمیتونست حقیقت رو به تو و آنیس بگه؟»
یوجین با خندهای سرزنشش کرد: «احمق. اگه اون حرومزادهای که بهش میگن نور یهویاد پیداش میشد و بهم میگفت: 'تو در واقع تناسخ خدای جنگ باستانی هستی'، فکراحساس میکنی منم میگفتم: 'وای خدای من، پس من واقعاً یه خدام!' و حرفشو باور میکردم؟»
مولون کهخدای نمیدانست چه بگوید،پای مکث کرد: «امم...»
یوجین با لحنی کنایهآمیز ادامه داد: «طبیعتاً به عنوان یه چرتوپرت محضمورد ردش میکردم. اصلاً گیریم خیلی بهشون لطف میکردم و تصمیم میگرفتم ادعاشونمهم رو باور کنم؛ حتی اگه باورش میکردم، دقیقاً چه غلطی میتونستم بکنم؟»
حتی اگر یوجین حقیقت را از قبل میدانست، باز هموقتی چیزی عوض نمیشد. بدون حلقه آگاروث یا سفر به اعماقگاوید پرتگاهِ دریاهای جنوبی، هامل همچنان نمیتوانست الوهیت ازدسترفتهاش را بیدار کند.
یوجین اعتراف کرد: «به همین خاطر بود که نمیتونستن چیزیمیآمد بگن. منظورم هم ورموثه و هم نور. هیچکدومشون نمیتونستن چیزی بهمتونسته بگن تا زمانی که خودم بتونم مقام خداییم رو بیدار کنم.»
با این حال، سیصد سال پیش، هامل تاتوقف آخرین لحظه هم نتوانست به الوهیت خود پی ببرد،تونسته چرا که سرنوشتش از قبل بهشدت تغییر کرده بود.
ورموث هم باید این را میدانست. اما اگر هاملدربیاره موفق میشد زنده بماند و خودش را به بالاترینکار طبقه بابل برساند، آیا اوضاع جور دیگری رقم میخورد؟
آنیس پیش از آنکه آهخاص طولانی و عمیقی بکشد، بهوقتی آرامی زمزمه کرد: «پس، در نهایت...»
او با چشمانی ناامید به قمقمهی خالیاش خیره شد. قلبشمیآمد مملو از حس افسردگی و حسرت شده بود و اینگفت موضوع، نیاز شدیدی به نوشیدن را در او بیدار میکرد.
آنیس برای اطمینان پرسید:وقتی «...این یعنی حتی نور همناگهان چیزی درباره سر ورموث نمیدونه؟»
یوجین در حالی که دوباره نوچی کرد، غرغرکنان گفت: «گفتن اگه تو این دنیامیگوید کسی بدونه ورموث دقیقاً کیه یا چیه، اون شخص فقط پادشاه شیاطین اسارته. امااستفاده با این وجود، به نظر میرسید خودشون هم یه حدسهای مبهمی درباره حقیقت دارن.»
آنیس پرسید:نسبت «نمیتونستی مجبورشون کنیخاص بگن حدسشون چیه؟»
یوجین سرش را تکان داد:نامش «حس کردم اگه میپرسیدم بهممیآمد میگفتن، اما خودم نخواستم بشنوم.»
آنیس اخم کرد: «چرا نخواستی؟»
یوجین آهی کشید:همین «چون خودشون هملیندمن ازش مطمئن نبودن.»
همین موضوع در مورد یوجین هم صدق میکرد.خدای او هم حدسهای مبهم خودش را درباره هویتیاد واقعی ورموث داشت، اما خیلی چیزها هنوز نامشخص بود.
ورموث توانسته بود از شمشیر مهتاب استفاده کند. او چندین سلاح پیدا کرده بود که اصلاً در دنیای فعلیِ آنها ساختهتونسته نشده بودند. همچنین میتوانست از سلاحهای مختلفی که متعلق به دیگر پادشاهان شیاطین بود استفاده کند. و از همه مهمتر، ورموثکرده از همان ابتدا میدانست که هامل تناسخ آگاروث است و دقیقاً به همین دلیل از او دعوت کرده بود تا همسفرش شود.
یوجین با قاطعیت گفت:وقتی «جواب کامل رو ازتوقف پادشاه شیاطین اسارت بیرون میکشم.»
او حقیقت را درباره ورموث و همچنین درباره سوگند میفهمید. علاوه برمورد این، متوجه میشد که برای نجات ورموث باید چه کار کنند. یوجین حتیروشهایی قصد داشت موقع پرسیدن این سوالات، خنجری زیر گلوی پادشاه شیاطین اسارت بگذارد.
آنیس با نگاهی محتاطانه به یوجین خیره شدخدای و صدای نامطمئنش با لحنی پرسشی به آرامی محوآورد شد: «هامل، من... این فقط یه سوال شخصیه، اما...»
یوجین انگشتش را بالا آورد و بهپیداست سمت دریای دوردست اشاره کرد: «اونجاست. اگه بشهآورد به جایی گفت بهشت، اونجا نزدیکترین چیز بهشه.»
آنیس باخدای گیجی دهانشوقتی باز ماند: «...ها؟»
یوجین فاش کرد: «تمام ارواحی کهلیندمن به یه خدا سوگند خوردن، درمورد نهایت مسیرشون به اونجا ختم میشه.»
تمام مسیرنسبت به سمتچیزی آن دریای دوردست.
یوجین آهی کشید: «بُعدِ دیگهای که به اونجاوقتی متصله، مقبره خدایان باستانی، سرزمین مقدس خدای فعلی،همین و نزدیکترین چیزیه که این دنیا به بهشت داره.»
تناسخ یک واقعیت غیرقابلانکار بود. حتی پادشاه شیاطین نابودی هم نتوانسته بود چرخه تناسخ را بشکند. تنها پادشاهان شیاطین بودند که میتوانستند روحی را از چرخه تناسخ بیرونبودهاند کشیده و مانع بازگشتش به این چرخه شوند. و در میان تمام پادشاهان شیاطین، منحصربهفردترین و خاصترین نمونه، پادشاه شیاطین اسارت بود. برخلاف بقیه که برای به دامگرفته انداختن قربانیانشان نیاز به بستن قرارداد داشتند، پادشاه شیاطین اسارت میتوانست زنجیرهایش را دور ارواح بپیچد و آنها را زندانی کند، حتی اگر هیچ قراردادی با او نبسته بودند.
یوجین توضیح داد: «چیز خیلی فوقالعادهای نیست. در نهایت، فقط یه ایستگاه موقته که ارواح قبل از تناسخ مجبورنبودهاند اونجا منتظر بمونن. با این حال، اشتباه نیست اگه بهش بگیم بهشت. ارواحی که تو مدت حضورشون تو این دنیاآنچه آلوده شدن یا آسیب دیدن، تو مدت اقامتشون تو بهشت توسط نور پاکسازی میشن و بعد برای تناسخ فرستاده میشن.»
حتی میشد آن را نوعی چرخه سودمند توصیف کرد. هدف نهایی نور، با تمام نامهای بیشمار و متفاوتش، این بود که با افزایش روزافزونِدربیاره ایمانی که از جهان درو میکرد، قدرت الهی خود را گسترش دهد. از طریق همین سازوکارها بود که خدایان باستانی برنامهریزی کرده بودند تا باواقعی در اختیار گذاشتنِ تمام قدرت الهیای که در طول این چرخههای بیشمار و طولانی پرورش داده بودند به آگاروث، پادشاه شیاطین نابودی را سرنگون کنند.
این یک واقعیتِ شناختهشده بود که تا چند لحظه پس از مرگ، روح انسان همچنان نوعی آگاهی را حفظ میکند. به هر حال، اگر انسانها دقیقاً در لحظهاحساس مرگشان به موجوداتی فاقد تفکر تبدیل میشدند، دیگر چیزی به اسم ارواح یا نامیراها وجود نداشت. دقیقاً به خاطر همین پدیده بود که نور تمام داستانهای مربوط بهاگر بهشت را خلق کرده بود. او میخواست تا آخرین قطرهی ایمانِ ارواحی را که با جذابیتِ مفهوم بهشت به سوی زندگی پس از مرگ سرازیر میشدند، استخراج کند.
آنیس بیاختیارخدای دهانش ازوقتی تعجب باز ماند.
پس بهشت واقعاً ازالان روی عشق خالص نورتونسته به بشریت ساخته نشده بود؟
«هااااه...» یوجیننسبت آه طولانیچیزی دیگری کشید.
اما آیا واقعاً میشد گفت که نور هیچ عشقی به بشریت نداشت؟ خواسته نهایی نور، جلوگیری از نابودی جهان بود. این فریبکاری صرفاً برای نجات جهان و مردمی که در آنکار زندگی میکردند انجام شده بود. این تنها انگیزه نور بود. با این وجود، نور همچنان به کلیسای خود اجازه داده بود تا هر نوع کثافتکاریای را به این دنیا تحمیل کند؛ اورزمیاش چشمانش را روی پیروانش بسته بود که آزمایشهای انسانی انجام میدادند، پیروان ادیان دیگر را آزار میدادند و حتی کسانی را که تنها جرمشان تعلق به یک دین دیگر بود، شکار میکردند.
از آنجا که برخی از جنایات کلیسا ممکن بود برای نجات جهان ضروری باشد،گاوید نور به آنها اجازه داده بود به کارشان ادامه دهند. به همین دلیل، حتی میشدچنین نور را بهعنوان هیولایی توصیف کرد که خود را وقف محافظت از بشریت کرده است.
آنیس چشمانش را بست و بهلیندمن نرمی زمزمه کرد: «اگه واقعاً بهشتیمورد وجود داره، پس همون برام کافیه.»
توضیحات یوجین باعث شد تا آنیس از تمام اضطرابها و تردیدهایی که در طول صدها سال گذشته در دلالان داشت، رها شود. در این دنیا، واقعاً چیزی به نام بهشت وجود داشت. نوری که او زمانی خود را وقفشمهم کرده بود و حتی در همین لحظه هم توسط افراد بیشماری پرستش میشد، واقعاً به شکلی، هنوز یک خدا بود.
یوجین در حالی که روی پاهایش میایستاد، زیر لب گفت: «خب... دفعهتوقف بعد که رفتم اونجا، باید یه دستی به سر و روی اونجا بکشم.مورد باید جوری درستش کنم که واقعاً شبیه اون بهشتی بشه که باید باشه.»
آنیس با تعجبپیداست پرسید: «هامل، واقعاًمیآمد میتونی همچین کاری کنی؟»
یوجین با بدخلقی پوزخندی زد: «اگه نشد، بهشون التماس میکنم که خودشون برام انجامشمیگوید بدن. عمراً بتونن نه بگن، مگه نه؟ بالاخره اونا همون کساییان که بدون اجازه منوکرده تناسخ دادن و سرنوشتِ مزخرفِ کشتن اسارت و نابودی رو برای نجات دنیا انداختن گردنم.»
به همین خاطر بود که یوجین حس میکرد نمیتواند پیوندهای گذشتهاش را رها کند. افراد بیشمارییاد خود را فدا کرده بودند تا مطمئن شوند او میتواند به این روز برسد. آنها جرقهدیگری سوسوزنِ امیدی را به آگاروث، هامل و یوجین سپرده بودند که تا همین لحظه روشن مانده بود.
یوجین در حالی که لوانتین را از زیر شنلشپای بیرون میکشید، رو به مولون کرد و پرسید: «خبگاوید پس، شروع کنیم؟ برای شروع، چطوره روی یه زانو بشینی؟»
مولون با چهرهایپیداست درهمرفته پرسید: «واقعاًمیآمد لازمه زانو بزنم؟»
چه کسی فکرش راالان میکرد که مولون اینطور غروردربیاره لجبازانهای از خودش نشان دهد.
یوجین که تصمیم گرفته بود بههمانطور غرور مولون احترام بگذارد، کوتاه آمد: «نه...غیرقابل فکر کنم واقعاً نیازی نیست زانو بزنی.»