چپتر 122: گور (۶)
0پس از اینکه ایستاد، موجودی که بدن شوالیه مرگ را تسخیر کرده بود، مستقیماً هویتش را فاش نکرد. با اینشده حال، حضور شومی در اعماق آن چشمان تاریک کمین کرده بود. و تنها از همین واقعیت که آملیا روی یکپاره زانو زانو زده بود، یوجین میتوانست مطمئن باشد که آن حضور درون شوالیه مرگ، کسی جز خود پادشاه شیاطین اسارت نیست.
شوالیه مرگ گفت: «یوجین لاینهارت.»
هرچند کلماتی که از آروارههایش بیرون میآمد با همان صدای خشن قبلی ادا میشد، اما چنان سرشار از‹عزیز› «قدرت» بود که اصلاً با قبل قابل مقایسه نبود. قلب یوجین که چنان تند میتپید که گویی هراینطوری لحظه ممکن بود از سینهاش بیرون بزند، بهمحض شنیدن لحن صحبت این موجود نامرده، در یک لحظه یخ زد.
عرق سردی که ازعنوان پشت یوجین پایین میخزید،اون شبیه چکیدن قطرهای یخ بود.
شوالیه مرگ — نه، پادشاه شیاطین زمزمه کرد: «منبرجسته تو رو از دریچه چشمان بالزاک لودبث دیدم. آیامیداشت اومدی تا روی گور صمیمیترین یار جدت گل بذاری؟»
«...» یوجینیاران جوابی به‹عزیز› او نداد.
«از اونجایی که خودت دیدیش، باید از این موضوع هم آگاه باشی. صاحب این گور، هامل دایناسه. با اینکه تویویژهای دنیا به عنوان هامل احمق شناخته میشه، اما اون واقعاً فاصلهی زیادی با حماقت داشت. در بین یاران ورموثِ ‹عزیز›،توانست اون بهطور ویژهای برجسته و قدرتمند بود، تا جایی که ورموث همیشه اون مرد رو در کنار خودش نگه میداشت.»
تو. چی باعث شده فکراحمق کنی. که این حق روفاصلهی داری! که اینطوری حرف بزنی؟!
یوجین بهسختی توانست این فریاد را که میرفت از دهانش بیرون بپرد، خفه کند.مرد او لبهایش را با چنان شدتی گاز گرفت که کبود و پاره شدند وتوانست خون از روی چانهاش چکه کرد. یوجین با چشمانی خونگرفته به پادشاه شیاطین خیره شد.
پادشاه شیاطینیاران نظر داد: «خصومتتبهطور رو درک نمیکنم.»
با وجود اینکه یوجین آشکارا ازاحمق خودش قصد کشت ساطع میکرد، پادشاهزیادی شیاطین هیچ نشانهای از نارضایتی نشان نداد.
پادشاه شیاطین ادعا کرد: «من و ورموث واقعاً همدیگه رو درک میکردیم و بر اساس همین درک، یک دوستی بنا کردیم. البتهجایی باید اعتراف کنم که تلاش برای تحمیل چنین رابطهای از سیصد سال پیش به نوادگان دورش، زیادهروی مضحکیه. ممکنه من به ‹لاینهارتها›خفه به عنوان نوادگان یک دوست صمیمی احترام بذارم، اما این دلیلی نمیشه که مجبورتون کنم این احترام رو متقابلاً به من برگردونید.»
«...» یوجینداشت محکم جلوییاران زبانش را گرفت.
«شاید این اولین دیدار حضوری ما باشه یوجین لاینهارت، اما من از همین الان از دستاوردهای استثنایی توشده آگاهم. سیصد سال از مرگ ورموث میگذره. من توی این مدت لاینهارتهای زیادی رو دیدم، اما در بینگرفت اونها، باور دارم که تو کسی هستی که خون ورموث رو با قویترین شکل ممکن به ارث بردی.»
«...ها.» یوجیندایناسه نتوانست جلوی خندهیعنوان ناباورانهاش را بگیرد.
ورموثِ «عزیز»؟ احترام؟ تمام حرفهایی که پادشاه شیاطین تاواقعاً الان زده بود بهخودیخود پوچ به نظر میرسید، امابهطور چیزی که الان میگفت حتی از آنها هم مضحکتر بود.
آملیا که هنوز روی یک زانو نشسته بود، زیر لبقدرتمند با خودش زمزمه کرد: «...لاینهارت. که اینطور، پس قضیه از اینفکر قراره. موهای خاکستری و چشمان طلایی. خاندان لاینهارت از امپراتوری کیل.»
آملیا با چشمانی ریزشده به پادشاه شیاطین خیره شد و پرسید: «اینکه خودتونکنار شخصاً به این مکان مخروبه اومدید و از این شوالیه مرگ به عنوانتوانست ظرفتون استفاده کردید... پادشاه شیاطین اسارت، من چطور باید چنین افتخاری رو بپذیرم؟»
پادشاه شیاطین کنایهی پنهان او را نادیدهشناخته گرفت: «این آزادی توئه که انتخاب کنیداشت چطور به حضور من واکنش نشون بدی.»
آملیا با لحنی طلبکارانه گفت: «با این حال، من هنوز هم باید عواقب ناشی ازیاران این آزادی رو بپذیرم، مگه نه؟ لطفاً با من اینقدر طفرهروانه حرف نزنید. پادشاه شیاطینباعث اسارت، آیا هدف شما از اومدن به اینجا واقعاً فقط محافظت از این شیر بازیگوشه؟»
«به این دلیله که اون از نوادگانبهطور دوست صمیمی منه.» پادشاه شیاطین همانطور که اینکنار را میگفت، نگاهش را به سمت او چرخاند.
چشمان آملیا با گره خوردن به آنبرجسته چشمان قیرگون، کمی لرزید. او نقابش راخودش که از نفسهای تندش میلرزید، با دستانش پوشاند.
وقتی که به خودش مسلط شد، پرسید: «...فقطمیشه به خاطر همین، واقعاً میخواید آزادی من رویاران که همیشه ادعا میکردید بهش احترام میذارید، سرکوب کنید؟»
پادشاه شیاطین با لحنی یکنواخت گفت: «آملیا مروین.اون با اینکه ممکنه بهت علاقه و احترام داشته باشم،‹عزیز› اما اندازه ورموث دوستت ندارم و بهت احترام نمیذارم.»
«ورموث مرده.»
«با این حال خط خونی اون بدون وقفهقدرتمند ادامه پیدا کرده، مخصوصاً درون یوجین لاینهارت. منمیداشت میتونم توی اون، ظاهر دوست قدیمیام ورموث رو ببینم.»
این کلمات احساسات یوجین را حتی بیشتر از قبل تحریک کرد. یوجین با خودش فکر کرد اگر همین الان بلند شود وقدرتمند شروع کند به فحش دادن به صورت این پادشاه شیاطین حرومزاده، او چه واکنشی نشان میدهد. مگر نگفت که لاینهارتها را مجبوربپرد نمیکند تا احترامش را متقابلاً برگردانند؟ اگر اینطور بود، پس حتی اگر یوجین به او فحش هم میداد مشکلی پیش نمیآمد، نه؟
آملیا که احساساتش به همان اندازه از حرفهای پادشاه شیاطین برانگیخته شدهحماقت بود، با عصبانیت پرسید: «...روح کسی که سیصد سال پیش مرده... داریدهمیشه میگید که به اون بیشتر از من که الان زندهام احترام میذارید؟»
چشمان آملیا گشاد شد و سعی کرد بایستد، اما اوضاع طبق میلش پیش نرفت. بدنش در حال بلندمیداشت شدن بود، اما دوباره به پایین کشیده شد. چهرهی آملیا دستپاچه به نظر میرسید، اما هیچ صدای درماندگیشدتی و ترسی از خودش بروز نداد. در عوض با کینهای حتی بیشتر از قبل به پادشاه شیاطین خیره شد.
او با خشمورموثِ غرید: «چطور جرئتویژهای میکنید... با بدن من...!»
پادشاه شیاطین گفت: «به تو استقلال داده شده، اما این استقلال هرگز نمیتونه جایگزین اقتدار من بشه. آملیا مروین. مهمویژهای نیست که قصد داشتی با گور هامل چه کار کنی، من به آزادی تو برای انجام این کار احترام گذاشتم.توانست اما اگر بخوای به نوادگان ورموث آسیبی برسونی، اونوقت متأسفم اما نمیتونم چنین اجازهای بهت بدم. حداقل، نه برای الان.»
«...نه برای الان؟» یوجینعنوان آن کلمات آخر رااون از قلم نینداخته بود.
او هر دو چشمشیاران را بالا آورد وویژهای به پادشاه شیاطین خیره شد.
با لحنی طلبکارانهورموثِ پرسید: «منظورت ازویژهای این حرف چیه؟»
آملیا با چشمانی اخمآلوددنیا غرید: «همونطور که فکر میکردم،اون تو واقعاً یه تولهسگ بیادبی.»
او از اینکه یوجینعنوان احترام مناسبی به پادشاهاون شیاطین نمیگذاشت، خشمگین بود.
پادشاه شیاطین گفت: «ورموث مرده. هرچند، برای من اینطور به نظر نمیرسه که خیلی وقت پیش اتفاقنگه افتاده باشه... از اون موقع سیصد سال میگذره. زمان نسبتاً درازیه، حداقل برای انسانها. در طول اینکند سیصد سال گذشته، احساس میکنم که به نشون دادن حسننیت و احترام کافی به نوادگان ورموث ادامه دادم.»
آملیا دیگر هیچ نشانهای از نارضایتی نشانبرجسته نداد و در عوض با چشمانی پرخودش از انتظار به پادشاه شیاطین خیره شد.
صدای پادشاه شیاطین در حالی که به صحبت ادامه میداد، پایینتر آمد: «من به آزادی اونها احترام گذاشتم تا در ازاشبرجسته هیچ حسننیت یا احترامی به من نشون ندن. با این حال، نگرانم که مبادا این حسننیت مداوم من رو بدیهی فرضمیرفت کنید. اول از همه و مهمتر از همه، من حاکم تعداد بیشماری از جانوران شیطانی و قوم شیاطین هستم، پادشاهی از هلموث.»
با هر کلمهای که پادشاه شیاطین میگفت، یوجین احساس میکرد قلبش درحماقت یک گیره فشرده میشود. یوجین در حالی که این فشار را که گوییمرد کسی روی سینهاش پا گذاشته بود تحمل میکرد، به پادشاه شیاطین خیره شد.
یوجین از زانو زدن در برابر پادشاه شیاطینویژهای امتناع کرد. او هیچ دلیلی برای زانو زدنخودش نداشت و دلش هم نمیخواست چنین کاری کند.
پادشاه شیاطین موعظه کرد: «آزادی، مسئولیت به همراه میاره. آزادی بدون مسئولیت، فقط زیادهرویه. از نوادگان ورموث، اینشده رو به همه افراد خاندان لاینهارت بگو. حسننیتی رو که به شما ارزانی داشتم، بهانهای برای پافراتر گذاشتنگرفت قرار ندید. اگر احترام شایستهی من رو به جا نیارید، اونوقت من هم دیگه به شما احترامی نمیذارم.»
یوجین بهوضوح معنای ایندنیا کلمات را درک کرد.میشه این یک هشدار بود.
پادشاه شیاطین اسارت در صدها سال گذشته تلاشی برای فتح جهان نکرده بود وبین در عوض به نشان دادن حسننیت و احترام خود به سایر کشورها روی آورده بود.میداشت ماجرای اوارد که تنها دو سال پیش رخ داده بود، یکی از همین نمونهها بود.
برای پادشاه شیاطین اسارت، رسوایی اوارد آنقدر اهمیت نداشت که حتی به عنوان یک مشکل در نظر گرفته شود. با این وجود، پادشاه شیاطین اسارت بازبزنی هم از مسیر خود خارج شده بود تا این وضعیت را به صورت «مسالمتآمیز» حل کند. بالزاک لودبث، که شخصاً با پادشاه شیاطین قرارداد بسته بود، دروجود برابر پاتریارک خاندان لاینهارت سر تعظیم فرود آورده بود و پادشاه شیاطین حتی سر اینکوبوسی را که سعی کرده بود با اوارد قرارداد ببندد، قطع کرده بود.
فقط خاندان لاینهارت نبودند. به دنبال سوگندی که سیصد سال پیش یاد شده بود، هنوز هم افراد زیادی بودندفکر که نسبت به قوم شیاطین و پادشاهان شیاطین هلموث محتاط بودند. امپراتوری مقدس و اتحاد ضدشیاطین، که در مجاورتپاره هلموث قرار داشتند، چندین بار تلاش کرده بودند تا برای فتح هلموث و کشتن پادشاهان شیاطین باقیمانده حمایت جمع کنند.
البته، هیچگاه عملاً تلاشی صورت نگرفته بود، اما چندین بار نیروهای مسلحزیادی تجمع کرده بودند. حتی در حال حاضر، نیروهای امپراتوری مقدس در مرز باهمیشه هلموث مستقر بودند و نیروهای اتحاد ضدشیاطین هم با آنها همسو شده بودند.
با این حال، هم هلموث و هم پادشاه شیاطین اسارت بهسادگی آنها را نادیده گرفته بودند. در سیصدبهطور سال گذشته، قوم شیاطین سخت تلاش کرده بودند تا وجههی خود را اصلاح کنند، اما با وجود این،حرف هنوز هم مکانهایی در قاره وجود داشت که قوم شیاطین در آنها مورد ظلم و ستم قرار میگرفتند.
به نظر یوجین، آنها فقط داشتند مجازاتی راویژهای که سزاوارش بودند دریافت میکردند. او بهخوبی میدانست کهنگه دنیا در سیصد سال پیش چقدر وحشتناک بوده است.
اما قوم شیاطین هلموث قطعاً اینطورویژهای فکر نمیکردند. و شاید این موضوع درکنار مورد پادشاه شیاطین اسارت هم صدق میکرد.
یوجین پس از کشیدن یک نفس عمیق، توانستمیشه به زبان بیاورد: «...دلیلت برای اومدن به اینجایاران و زدن این حرفها توی این زمان چیه؟»
پس از سیصد سال سکوت، چهشناخته چیزی باعث شده بود که اوحماقت درست در چنین زمانی هشدار بفرستد؟
پادشاه شیاطین فاش کرد: «ممکنه جد تو در ازای آزادیش سوگندی یاد کردههمیشه باشه، اما حالا، پایان اون وعده داره نزدیک میشه. زمانی فرا رسیده کهبزنی چرخی که از حرکت ایستاده بود، یک بار دیگه به جلو حرکت کنه.»
«...» یوجین درورموثِ سکوت این کلماتویژهای را حلاجی کرد.
پادشاه شیاطین برایتوی لحظهای کوتاه دراحمق افکارش فرو رفت.
«روزی... شاید مجبور شویم سوگند جدیدی ببندیم. در عجبم کهفاصلهی چه کسی قادر خواهد بود به جای ورموث عهد جدیدیبرجسته ببندد و این چرخ را یک بار دیگر متوقف سازد.»
یوجین دوباره منفجر شدیاران و گفت: «آخه توویژهای اون سوگند لعنتی چی بود؟»
پادشاه شیاطین چند لحظه پاسخی نداد، سپسبرجسته لبهای «هامل» با لبخند محوی تکان خورد ونگه گفت: «تو لیاقت دانستن چنین جزئیاتی را نداری.»
یوجین به سختیتوی جلوی خودش را گرفتشناخته تا فحش ندهد: «...»
پادشاه شیاطینتوی توضیح داد: «زیرااحمق تو ورموث نیستی.»
یوجین با بیمیلیبین بحث کرد: «...جد منبهطور سیصد سال پیش مرده.»
پادشاه شیاطین متوجه شد وبهطور گفت: «به نظر میرسد کهورموث از جدت کینه به دل داری.»
یوجین زبانش بند آمد: «...»
پادشاه شیاطینتوی پوزخندی زد:عنوان «ای شیر احمق.»
این کلمات.
بدن یوجین از شدت تعجب به لرزهبرجسته افتاد. ناخودآگاه سعی کرد به سمت پادشاهخودش شیاطین بدود، اما بدنش از ارادهاش پیروی نمیکرد.
پادشاه شیاطین به بدن لرزان یوجین خیره شد و ادامه داد: «وجودت،زیادی روحت و هر چیز دیگری که داری... همهاش به لطف سوگند ورموثورموث است که توانستی اکنون، پس از گذشت سیصد سال، دوباره متولد شوی.»
یوجین با گیجی غرید: «...چی؟»
پادشاه شیاطین، در حالییاران که دیگر به یوجینویژهای نگاه نمیکرد، گفت: «آملیا مروین.»
یوجین با درماندگی سعی کرد چند کلمه از دهانشجایی بیرون بکشد، اما صدایش درنمیآمد. همان نیرویی که قلبششده را در هم میفشرد، حالا گلویش را هم میفشرد.
پادشاه شیاطیندایناسه دستور داد:دنیا «به سیاهچالت بازگرد.»
آملیا سعی کرد مخالفتعنوان کند: «...من هنوز باید یهواقعاً چیزی از این بچه بپرسم.»
«هیچ چیزی وجودبین ندارد که او‹عزیز› بتواند به تو بگوید.»
«ولی این مسخرهست...! حیوون‹عزیز› خونگی من به خاطر اونجایی مرده. بعدشم اون در هست—!»
«هیچ چیزی پشت آن در نیست.»احمق پادشاه شیاطین همزمان با گفتن این حرف،حماقت دستش را به سمت در دراز کرد.
با این حرکت، درِ بسته پودر شد و از بین رفت. درحماقت طرف دیگر، لامان هنوز روی زمین افتاده بود و به هوش نیامده بود.مرد این منظره باعث شد تا چهره آملیا غرق در بهت و حیرت شود.
پادشاه شیاطین یک باریاران دیگر تأکید کرد: «هیچ اتفاقبرجسته مهمی در اینجا نیفتاده است.»
آملیا به شدت میخواست این حرف را رد کند. باورموث این حال، در برابر نگاه پادشاه شیاطین که مستقیماً بهکنی او خیره شده بود، نتوانست هیچ مقاومتی از خود نشان دهد.
در نهایت به سختی سؤالی رااحمق به زبان آورد: «...پادشاه شیاطین اسارت.زیادی آیا به این بدن علاقهمند شدهاید؟»
پادشاه شیاطین به اوعنوان اطمینان داد: «من ایناون جسد را به تو بازمیگردانم.»
«اشکالی نداره؟ مگه اینیاران بدن متعلق به دوستِویژهای ورموثِ عزیز و گرامیتون نیست؟»
«من هیچیاران علاقهای به‹عزیز› هامل ندارم.»
این پاسخ باعث شد آملیا زیر خندهشناخته بزند. او که روی یک زانو خم شدهبین بود، صاف ایستاد و سرش را تکان داد.
سپس به یوجیندنیا نگاه کرد وشناخته گفت: «...شانس آوردی.»
«...» یوجین دربین سکوت به او خیرهبهطور شد و چشمغره رفت.
آملیا تهدید کرد:ورموثِ «دفعه بعد، شانست بهبرجسته این خوبی نخواهد بود.»
او هنوز سؤالات زیادی در مورد این مکان داشت. محض احتیاط، آملیا سعی کرده بود خاطرات ثبتشده در مانا را بخواند، اما دقیقاً همانطور بودهمیشه که پادشاه شیاطین اسارت گفته بود. حافظه مانا پاک شده بود، طوری که به نظر میرسید هیچ اتفاقی در اینجا نیفتاده است. انجام چنین کاریگرفت برای پادشاه شیاطین اسارت دردسر زیادی نداشت، اما بعید به نظر میرسید که پادشاه شیاطین برای محافظت از این شیر جوان تا این حد پیش برود.
آملیا در حالی کهعنوان به آرامی برمیگشت، بهاون خودش قول داد: «...دفعه بعد.»
پادشاه شیاطین اسارت ارادهاش را به وضوح نشان داده بود. آملیا هم چیزی درمرد مورد محتوای سوگند نمیدانست، اما بیشتر از اینکه بداند سوگند شامل چه چیزهایی میشود،توانست به «هشدار» پادشاه شیاطین اسارت مبنی بر اینکه سوگند در حال انقضاست، علاقهمند شده بود.
در حال حاضر نمیتوانست هیچ کاری با این بچه بکند،ورموث اما یک روز... به محض اینکه سوگند به پایان میرسید،کنی زمانی فرا میرسید که کار فقط به یک هشدار ختم نمیشد.
آملیا مروین گور را ترک کرد. پادشاه شیاطینمیشه اسارت نیز که برای این مدت کوتاه شوالیهیاران مرگ را تسخیر کرده بود، همراه او رفت.
با این وجود، یوجین تا مدتی سر جایش میخکوب ماند. او تا آخرین لحظه از زانو زدن در برابرویژهای پادشاه شیاطین اسارت امتناع کرده بود. حتی حالا هم ایستاده بود. پادشاه شیاطین اسارت شاید ناپدید شده بود، امابهسختی یوجین خودش را مجبور میکرد که سرپا بماند. نه میخواست از حال برود و نه میخواست روی زمین بنشیند.
یوجین مدت زیادی همانجایاران ایستاد و سعی کردویژهای احساساتش را کنترل کند.
در نهایت دیگرورموثِ نتوانست تحمل کندویژهای و فریاد کشید: «...آآآآآآآآه!»
یوجین چند بار پایش را روی زمین کوبید، سپس مشتهایش را بهزیادی دیوارهای ترکخورده کوبید. هیچ اهمیتی به بدن خسته، جراحاتش یا هر چیز دیگریهمیشه نمیداد. یوجین با فریاد زدن چندین فحش و ناسزا، خشمش را خالی کرد.
«اون حرومزاده عوضی!»
پس از اینکه این طغیان خشم برایبهطور مدتی ادامه یافت، عصبانیت یوجین کمی فروکشمرد کرد. نفسهای عمیقی کشید و روی زمین نشست.
یوجین با خودشورموثِ فکر کرد: «اونویژهای در مورد من میدونه.»
«شیر احمق.»
این انتخابتوی کلمات حتماًعنوان عمدی بود.
«وجودم، روحم و هر چیزورموثِ دیگهای فقط به خاطر سوگندقدرتمند ورموث ممکنه؟ اصلاً این یعنی چی؟»
امکان داشت؟ آیا منظور پادشاه شیاطین اسارت این بود که ورموث در ازای تناسخ هامل با پادشاهان شیاطین سوگند یاد کرده است؟ اما این حرف کاملاًتوانست مضحک به نظر میرسید. شاید احساسات خالصی از دوستی در اعماق سینه آن مرد دلگیر پنهان شده بود که باعث میشد ورموث نتواند با مرگ رفیقشآشکارا کنار بیاید. اما اگر آن یارو واقعاً به هامل اهمیت میداد، به جای اینکه ترتیب تناسخ هامل را بدهد، کشتن پادشاهان شیاطین را در اولویت قرار میداد.
«اصلاً اون سوگند چیزی شبیهعنوان به یه معاهده صلح بود.واقعاً نباید تمرکزش روی تناسخ من میبود.»
مگه پادشاه شیاطین اسارت چیز دیگهای هممیشه نگفته بود؟ اینکه در ازای این سوگند،بین ورموث «آزادی» خودش رو فدا کرده بود.
«پایان سوگند... چرخ متوقفشده. اون حرومزاده اسارتِ مادرجنده.ویژهای به عنوان یه پادشاه شیاطین، چرا باید اینقدرخودش با کلماتش بازی کنه و مرموز حرف بزنه؟»
هر چه بیشتر به آن فکر میکرد، بیشتر احساس میکرد که خونش به جوش میآید. آیا بایدباعث بدون فکر کردن به عواقبش، به پادشاه شیاطین حمله میکرد؟ صدها فحش وجود داشت که یوجین میخواست نثارشگاز کند، پس باید همان موقع دهانش را باز میکرد و همه را به سمت پادشاه شیاطین پرتاب میکرد.
من هیچدایناسه علاقهای بهدنیا هامل ندارم.
یوجین در حالی که دندانهایشاحمق را روی هم میسایید، فحشفاصلهی داد: «منم ازت متنفرم، ای تخمسگ.»
در نهایت او نتوانسته بود جسد زندگی قبلیاش را که به یک شوالیه مرگمرد تبدیل شده بود، نابود کند. خب، خیلی خب. کاریش نمیشد کرد. به جای جسدتوانست مرده زندگی قبلیاش، آیا بدنی که در آن تناسخ یافته بود اهمیت بیشتری نداشت؟
یوجین در ذهنش به آملیا قول داد:برجسته «من شانس آوردم؟ این در مورد توخودش هم صدق میکنه. چون دفعه بعد، قراره بکشمت.»
پادشاه شیاطیندایناسه اسارت یوجیندنیا را نکشته بود.
با وجود اینکه میدانست یوجین همان هامل است، پادشاهواقعاً شیاطین باز هم او را نکشته بود. او حتیبهطور نپرسیده بود که پشت آن در چه اتفاقی افتاده است.
در عجبم که چه کسی قادر خواهدبهطور بود به جای ورموث عهد جدیدی ببندد وکنار این چرخ را یک بار دیگر متوقف سازد.
«من هیچ قصدی برای بستن عهد و پیمان ندارم.» یوجین در حالی که این فکر رامیداشت میکرد، دستش را داخل شنلش برد. «چرا باید سعی کنم اون چرخ رو متوقف کنم؟ اگه اونلبهایش چیز لعنتی دوباره شروع به حرکت کرد، به جای متوقف کردنش، فقط کافیه خرد و خاکشیرش کنم.»
اگر تناسخ او... به جایعنوان سیهنا یا آنیس، توسط ورموثواقعاً ترتیب داده شده بود، آنوقت...
«اگه کار تودنیا باشه. پس انتظار زیادیمیشه ازم نداری، مگه نه؟»
یوجین دستشداشت را ازیاران شنلش بیرون آورد.
چیزی که بیرون آورده بود چند برگ پژمرده بود.جایی او این برگها را... در اتاقی که شمشیر مهتابشده در آن مهر و موم شده بود، پیدا کرده بود.
چرا باید اینجا، در اعماق زمین، جاییشناخته که حتی علف هرز هم وجود نداشتداشت چه برسد به درخت، برگ ریخته باشد؟
یوجین در حالی که بلنداحمق میشد، زیر لب زمزمه کرد:فاصلهی «...یه فکر زننده به ذهنم میرسه.»
دویست سال پیش، پسیاران از مرگ ورموث، شخصی بهبرجسته این گور نفوذ کرده بود.
سیهنا متوجه اتفاقاتی که در گور میافتاد شده بود، بنابراینورموث تمام راه را از آکرون به اینجا سفر کرده بود.کنی او با فرد متجاوز درگیر شده و سپس ناپدید شده بود.
یوجین این برگهاتوی را میشناخت. «اینااحمق برگهای درخت جهان هستن.»
آنها گنجینهای بودند که سیهنا حتی بیشتر از آکاشا برایشان ارزشزیادی قائل بود. برگهای درخت جهان، نماد مقدس دین الفها. با اینجایی برگها، امکان تلهپورت به جنگل الفها از هر کجای دنیا وجود داشت.
اگر سیهنا در تنگنا قرار گرفته بود،بهطور ممکن بود از برگهای درخت جهان برایمرد تلهپورت به جنگل الفها استفاده کرده باشد.
اما چه کسی به گور اوویژهای نفوذ کرده بود؟ آیا آنها واقعاً توانستهکنار بودند سیهنا را در تنگنا قرار دهند؟
او همچنین به یاد معمای قبلیاحمق افتاد: «میگن نفرین لیچ هم بدنزیادی و هم روح رو نابود میکنه.»
یوجین در حالیدنیا که سعی میکردشناخته بایستد، تلوتلو خورد.
«توسط آنیس درمان شد؟ یا شاید به خاطرویژهای قدرت شمشیر مقدس بود؟ در هر صورت، بهخودش نظر میرسه که من تحت هیچ شرایطی نابود نشدم.»
جسد و روح او حفظ شدهویژهای بودند. سپس، هر دوی آنها درمرد این گور قرار داده شده بودند.
«بعدش یه نفر بدن من رو ازشناخته تابوتِ اون اتاق برداشت... و آوردش اینجا... امابین تنها کسی که میتونست این کار رو بکنه...»
ورموث بود.
«...پس اون مرگش رو جعلورموثِ کرده... اما چه دلیلی برایقدرتمند این کار میتونسته داشته باشه؟»
یوجین مشکوک بود که‹عزیز› کسی که با سیهناقدرتمند جنگیده، خودِ ورموث بوده است.
اما اودایناسه واقعاً نمیخواست اینعنوان را باور کند.