چپتر 582: اعلامیه (۸) [تصویر ویژه]
0راگویاران.
برخلاف لهاینجار که در تمام طول سال برف میبارید، این سرزمین هیچ برفی به خودپایان نمیدید. درعوض، آسمان خاکستری و مهآلود بود و به نظر میرسید زمین در مه غوطهورشناور شده است. گستره وسیعی از یک دریای خاموش و بدون حتی یک موج به چشم میخورد.
دروازهای از زنجیرها ظاهر شد و اعضایمرگت مه سیاه از آن بیرون ریختند. تیغهبرات اسارت، گاوید لیندمن، قدم به سرزمین سکوت گذاشت.
«هه.»
گاوید پیش از آنکه حتیآهاها نگاهی به اطرافش بیندازد، تکخندهایمسخره کرد و به بالا خیره شد.
او میتوانست چهره آشنای جیابلا را در آسمان شیریرنگشیریرنگ بالای سرش ببیند. همینکه خروج مه سیاه به پایان رسیدبسته و دروازه زنجیری بسته شد، دهان چهره جیابلا باز شد.
نوآر گفت:داد «فکر میکردممعلومه قراره تنها بیای.»
در حالی که در آسمان شناور بود، پوزخندی زد.برات او به داشتن سبک پوشش عجیب و پرزرقوبرق معروفانتظاره بود، اما امروز برخلاف همیشه، لباسی تکرنگ به تن داشت.
گاوید نگاهی به تور سیاهیآهاها که صورت نوآر را پوشاندهمسخره بود انداخت و پوزخند زد.
گفت: «تو که پیشبینیخیره کرده بودی قراره تو اینشیریرنگ مبارزه شکست بخورم و بمیرم.»
نوآر جواب داد: «آهاها. معلومه، اماندارم قصد ندارم مرگت رو مسخره کنم. اگهقلب بمیری، از صمیم قلب برات عزاداری میکنم.»
نوآر تورش رامسخره کمی بالا زد وصمیم لبخندش را نمایان کرد.
او تکرار کرد: «اماداد این دور از انتظاره.ندارم فکر میکردم قراره تنها بیای.»
گاوید جواب داد:بالا «کل قاره میخوانچهره این دوئل رو ببینن.»
نوآر پرسید: «این جوابت که خیلی عجیبتره،مرگت گاوید لیندمن. نمیدونستم اینقدر آدم مغرور وبرات خودپسندی هستی. اگه ببازی میخوای چیکار کنی؟»
گاوید در حالی که برمیگشت تا نگاهی به مه سیاه بیندازد،میکنم جواب داد: «اگه ببازم، دلیل بیشتری برای آوردن مه سیاه بهببینن اینجا دارم. اونا میتونن ببینن دشمن هلموث چقدر سرسخت و قدرتمنده.»
آنها گروهی از شوالیههای نخبه هلموث بودند. حتی اگر قرارمسخره بود شکست بخورد، گاوید امیدوار بود این دوئل به شوالیههایکمی مه سیاه اجازه دهد چیزی به دست بیاورند و بیاموزند.
گاوید ادامه داد: «و فقط به این خاطر نیست که خودمسرش میخواستم. خودت هم خوب میدونی. مه سیاه محافظان شخصی اعلیحضرت پادشاهنوآر شیاطین اسارت هستن. طبیعتاً مه سیاه باید در حضور اعلیحضرت حاضر باشن.»
نوآر با لحنی هیجانزده گفت: «اوه خدایمرگت من.» چشمانش برقی زد و نگاه کوتاهی بهعزاداری دروازه زنجیری که اکنون بسته شده بود، انداخت.
پرسید: «خودمرگت پادشاه شیاطینکنم اسارت... داره میاد؟»
گاوید جواب داد: «ایشون موافقتآهاها کردن که قدرتشون رو بهمسخره این میدان مبارزه اعطا کنن.»
نوآر گفت: «اینبالا رو شنیده بودم، اماآشنای فکر نمیکردم شخصاً بیاد.»
گاوید به شوخی گفت:معلومه «نکنه میترسی به خاطرمسخره این گستاخیهات سرزنشت کنه؟»
نوآر جواب داد: «آهاها! عمراً. من که کار اشتباهی نکردم.» او در حالیکمی که دستش را با بیخیالی تکان میداد، از ته دل خندید. گاوید درعجیبتره برابر صدای طنینانداز خندههای او شانهای بالا انداخت و شروع به راه رفتن کرد.
«دوک لیندمن. چرا اعلیحضرت، دوکآهاها جیابلا رو به خاطر اینکه باکنم احترام بهشون خدمت نمیکنه، سرزنش نمیکنن؟»
کسی که این سؤال را پرسید، ستوانِآشنای مه سیاه بود. البته فقط او نبود؛ تمامپایان اعضای مه سیاه این وضعیت را گیجکننده میدانستند.
پادشاه شیاطین اسارت بر هلموث حکومت میکرد. او عنوان پادشاه شیاطین را بهقلب امپراتور ترجیح میداد، اما صرفنظر از عنوانش، تمام زیردستانش باید به او احترامدوئل میگذاشتند. با این حال، نوآر جیابلا او را با عنوان مناسبش خطاب نمیکرد.
گاوید با صدایی آرام جواباگه داد: «به این دلیله کهعزاداری اون جایگاه اعلیحضرت رو درک میکنه.»
نوآر اکنون یک سالی میشد که از رعایت آداب و احترامات معمول نسبتبمیری به پادشاه شیاطین خودداری میکرد و طوری رفتار میکرد که گویی با اوقاره برابر است. گاوید نیز از آن زمان رفتار او را تحمل کرده بود.
گاوید هشدار داد: «بنابراین، حواستون باشه کاری نکنین که دوک جیابلا رو ناراحت کنه.خروج اون میتونه شما رو به همون راحتی که یه مورچه رو له میکنن نابودبیای کنه و اعلیحضرت حتی در صورت مرگ شما هم دوک رو مؤاخذه نخواهند کرد.»
«بله.»
هرچند ناعادلانه به نظرکنم میرسید، اما اعضای مهقلب سیاه مطیعانه پاسخ دادند.
گاوید در حالی که به میدان دوئل خیره شده بود، با تحسین گفت: «تأثیرگذاره.»صمیم باور اینکه چنین سازه باشکوهی در کمتر از یک سال تکمیل شده باشد، سختدوئل بود. او در حالی که دیوارهای ظریف و کندهکاریشده را بررسی میکرد، لبخند تلخی زد.
او نظر داد:بالا «حیف که اینچهره باید آخرین بار باشه.»
اگر اوداد در این دوئلقصد پیروز میشد، آنوقت...
او جلوی خودش را گرفت تا بیشترصمیم از این فکر نکند. لذت بردن ازلبخندش چنین افکاری بعد از پیروزی بهتر بود.
گاوید در حالی که به آسمان پرواز میکرد، تکخندهای کرد. دری در پایینبمیری وجود داشت که به داخل راه مییافت، اما نیازی به استفاده از آنقاره نبود. این ساختمان از این نظر که سقفی نداشت، شبیه به کولوسئوم شیموین بود.
گاوید بدون اینکه شخص خاصی را مخاطبآشنای قرار دهد، گفت: «از بیرون خیلی پرزرقوبرق بهپایان نظر میرسه، اما داخلش یهجورایی سادهست، مگه نه؟»
او با دیدن جایگاههای عمدتاً خالیِ تماشاگران، به نرمی خندید. این مسئله قابل انتظار بود.عزاداری این مکان در شمالیترین لبه قاره قرار داشت. برای رسیدن به اینجا، فرد باید ازخیلی دشت بیپایانی پوشیده از برف عبور میکرد و از کوههای شیبدار و ناهموار بالا میرفت.
گاوید برای لحظهای با خود فکر کرد: «باقلب این حال، میتونستن یه دروازه انتقال نصب کنن.تکرار چرا این کار رو نکردن...؟ دلیلی براش دارن؟»
به پهلو نگاه کرد. او میتوانست دریایی را ببیندمرگت که به شکلی ترسناک آرام بود، و همچنین غبارمیکنم غلیظ و شومی که بر فراز لهاینجار قرار داشت.
آخرین باری که در جریان راهپیمایی شوالیهها اینجا بود، این غبارسرش وجود نداشت. اما اکنون، گاوید میتوانست انرژی مرگ و انرژی سمی راگفت ببیند که در کوههای لهاینجار انباشته شده و در حال جوشش بود.
بر فراز بلندترین قله مشرف به راگویاران، مردیمسخره را دید که استوار ایستاده بود. آن مرد حتیتورش از خود کوههای لهاینجار هم غولپیکرتر به نظر میرسید.
گاوید گفت: «مولونِ وحشت.»
فاصله بین آنها زیاد بود، با این حال گاوید میتوانست نیت قتل مولون را طوریقلب احساس کند که گویی درست در مقابلش ایستاده است. مولون تبرش را که به دلیلیپرسید نامعلوم خرد شده بود، روی شانهاش انداخته بود و از دور نگاهش را به گاوید دوخت.
گاوید گفت: «اگه میخواستی، میتونستیمیتوانست نزدیکتر بیای. ها، شاید توبالای هم گرفتار شرایط اجتنابناپذیر خاصی هستی.»
او تبر آغشته به خون را روی شانه مولون دیداگه که انرژیهای مرگ و سم از آن ساطع میشد. گاویدنمایان در حالی که به جایگاه تماشاگران نگاه میکرد، دوباره پوزخند زد.
جایگاهها عمدتاً خالی بودند، نه فقط به این دلیل که این مکان دورافتاده و دسترسی به آن سخت بود، بلکهمیخوان به دلیل شک و تردیدهایی که پیرامون یوجین لاینهارت وجود داشت؛ کسی که به مدت یک سال ناپدید شده بودبیشتری — و شاید هم به خاطر اضطراب از اینکه اگر یوجین در این دوئل شکست بخورد، چه اتفاقی خواهد افتاد.
نوآر از بالا در آسمان زمزمه کرد: «ترجیح میدادی جایگاههامسخره پر باشن؟ اگه نه فقط انسانها، بلکه شیاطین هم اومدهکمی بودن، اوه، خیلی جالب میشد ببینیم صدای تشویق کی بلندتره.»
گاوید با بیاعتنایی گفت: «شنیدممیتوانست که این دوئل در هر صورتسرش قراره تو سراسر قاره پخش بشه.»
نوآر جواب داد: «درسته. همه تو دنیا میخوان جریان و نتیجه این دوئل روبرات بدونن.» او جادوهای مختلف نصبشده در این میدان بزرگ را حس کرد. به نظرپرسید میرسید این تلاشی برای تقلید از برج سیاه و کابلهای جادویی به سبک انسانها باشد.
او در حالی که میخندید، زیر لب گفت: «پخشبرات کردن اینجور چیزا تخصص منه. اگه قشنگ ازم خواهش کردهقاره بودن، برام خیلی راحت بود که اینو براشون راه بندازم.»
با این وجود، این بازآفرینی تحسینبرانگیز بود.قصد با تشکیلات فعلی، مردم در میادین اصلیصمیم تمام کشورها میتوانستند این دوئل را تماشا کنند.
بین قهرمان، یوجین لاینهارتِ درخشان، و تیغه اسارت، گاویدشیریرنگ لیندمن، چه کسی پیروز میشد و چه کسی شکستزنجیری میخورد؟ چه کسی زنده میماند و چه کسی هلاک میشد؟
گاوید در حالی که پایین میآمد، با لبخندی اعلامکنم کرد: «همین تماشاچیها هم کافی هستن. هر چی باشه،کمی ما قهرمانان قاره و همینطور خاندان لاینهارت رو اینجا داریم.»
با توجه به موقعیت مکانی و خطرات ناشناخته، امپراتور،برات پاپ و پادشاهان غایب بودند. اما تمام قهرمانانی که گاویدقاره در میادین نبرد هائوریا دیده بود، در اینجا حضور داشتند.
گاوید به نشانه احترام،داد سرش را کمی بهندارم سمت آنها تکان داد.
نوآر با نیشخندی گفت: «با این حال، شرکتکننده اصلی هنوزبالای نرسیده.» هیچ نشانهای از یوجین در هیچکجای جایگاهها یا میداندهان مبارزه دیده نمیشد. «به نظر میرسه هاملِ من هنوز نرسیده.»
گاوید با خونسردی جواب داد: «روز هنوز تموم نشده.» نگاهش به سمت مقابل چرخید، جایی کهمیکنم پرچم هلموث به شکلی برجسته به نمایش درآمده بود. او با دیدن صندلی بزرگی در مرکزنمیدونستم جایگاهها تکخندهای کرد. «خوشبختانه، به نظر میرسه قصد ندارن من رو تو مرکز میدان منتظر نگه دارن.»
نوآر با لبخندی شیطنتآمیز پرسید:اگه «اگه تو رو اون صندلی بشینی،میکنم پس پادشاه شیاطین اسارت کجا میشینه؟»
گاوید در حالی که مهآهاها سیاه را در آسمان هدایتمسخره میکرد، از ته دل خندید.
گاوید با تحقیر گفت: «اعلیحضرت پادشاهچهره شیاطین اسارت کسر شأنشون میدونن کهببیند اون صندلی رو تخت پادشاهی خودشون کنن.»
نوآر پرسید: «درسته. پادشاه شیاطین اسارت همیشه یه تختِکنم زنجیری رو به یه صندلی درستوحسابی ترجیح میده. آخه چهلبخندش راحتیای تو اون صندلیهای زنجیریِ سفت و ناهموار پیدا میکنه؟»
گاوید فرود آمد و زیر پرچم هلموث نشست. مه سیاه بهمیکنم شکلی سازمانیافته پشت سر او پخش شدند. نوآر در حالی که شوالیههایپرسید مه سیاه را برانداز میکرد، تکخندهای کرد. هیچکدام از آنها ننشسته بودند.
نوآر پرسید: «قصدجواب داری تا آخرمعلومه روز همینجا بشینی؟»
گاوید جوابکرد داد: «دقیقاً همینمیتوانست قصد رو دارم.»
نوآر پرسید:داد «اگه هاملِ منقصد امروز نیاد چی؟»
گاوید جواب داد:مسخره «من باور دارمبمیری که هامل میآد.»
نوآر گفت: «اما سوالمداد اینه که اگه... اگهندارم هامل پیداش نشه چی؟»
فضای بین مِهسیاه تغییر کرد؛ با موج برداشتن مه، قصدبالای کشتار مورمورکنندهای در هوا پخش شد. گاوید دستش را کمیدهان بالا آورد و تنها با همین حرکت، مه را آرام کرد.
گاوید بلند فکر کرد: «خب، مطمئن نیستم بایدمسخره چیکار کنم. هیچوقت به این احتمال که هاملمیکنم برای دوئل توافقشدمون پیداش نشه، فکر نکرده بودم.»
نوآر با طعنه گفت: «هه، آخرین باری کهقلب کسی هاملِ من رو دید، پیش تو بود.تکرار پس طبیعتاً تو باید بدونی کجاست. چرا نمیری بیاریش؟»
گاوید سرش را تکان داد: «من همچین قولی به هامل ندادم. اگه هاملبمیری تا امروز به اینجا نرسه، قولش رو به من زیر پا گذاشته. فکرقاره نمیکنم هامل از دوئل فرار کنه... اما اگه پیداش نشه، کاریش نمیشه کرد، نه؟»
نوآر بیشترکرد کنجکاوی کرد:خیره «و بعدش؟»
«هرچند که ترجیح میدم اینطور نشه،ندارم اما اگه هامل نیاد، یه نفرصمیم دیگه باید تو دوئل جاش رو بگیره.»
حرف گاویدمرگت باعث شد نوآراگه زیر خنده بزند.
گاوید ادامه داد: «اگه این هم قابلقبول نباشه، فوراًمرگت این مکان رو ترک میکنم. هنوز به این فکرمیکنم نکردم که کجا برم، اما احتمالاً میرم سراغ یه شهر.»
نوآر پرسید:کرد «یه شهر؟خیره و بعدش چی؟»
گاوید اعلام کرد: «همه آدمهایقصد اونجا رو قتلعام میکنم.» با اینبمیری حرفش، هوای میدان دوئل سرد شد.
گاوید گفت: «هیچکس نمیتونه جلوم رو بگیره. اگه همبرات سعی کنن، اولین کسایی میشن که میمیرن.» او نگاهشانتظاره را بالا آورد و مستقیم به جلو خیره شد.
او خطاب به چهرهای رویآهاها سکوها صدا زد: «آیا اینمسخره جواب کافی بود، قدیسه کریستینا راجریس؟»
کریستینا در حالی که هشت بال نور پشت سرش باز شده بود، جلویهمینکه سکوها ایستاده بود. چهرهاش حالتی سرد و یخی داشت. او حرفی نزده بود، اماتنها به نظر میرسید گاوید بدون نیاز به هیچ کلمهای، نیت او را خوانده است.
گاوید اعلام کرد: «کاری که باید بکنی این نیست که من روصمیم متقاعد کنی. برگرد سر جات، دستهات رو به هم گره بزن و دعامیخوان کن. دعا کن که هامل قبل از تموم شدن امروز به اینجا برسه.»
کریستینا بالاخره به حرف آمد: «هیچ شرطصمیم دیگهای وجود نداره؟» او سرمایی را احساسلبخندش کرد که از ستون فقراتش پایین دوید.
اما فقط همین بود. او عقبنشینی نکرد. درندارم عوض، در حالی که سر جایش محکم ایستادهبرات بود، ارتباط چشمیاش را با گاوید حفظ کرد.
کریستینای قدیم با دیدن گاوید، نوآر و هاله بدخیم مِهسیاه رنگش میپرید و به لرزه میافتاد. اما اوزنجیری هم در طول یک سال گذشته قویتر شده بود. با وجود اینکه عادت بد نوشیدن را پیدا کرده بود،معروف اما کاملاً با استیگماتای روی دستانش سازگار شده بود و حتی یک روز هم دعایش را ترک نکرده بود.
کریستینا گفت: «من فکر میکردم شما کسی هستید که... جوانمردی رو در اولویت قراربرات میده، کسی که مؤدبه. و همونقدر که مشتاقانه منتظر دوئل با سر یوجین بودید، باورجوابت داشتم اگه سر یوجین به خاطر شرایط اجتنابناپذیر نتونه بهموقع برسه، شما مراعاتش رو میکنید.»
گاوید پرسید: «اینطوره؟»
کریستینا ادامه داد: «فکر میکنم اشتباه میکردم، اما شما رو سرزنش نمیکنم.اگه دوئل با یه حریف در برابر قتلعام یه شهر کامل. این کارهادور ممکنه از دیدگاه یه انسان دیوانهوار به نظر برسه، اما شما انسان نیستید.»
گاوید هشدار داد: «اگه قراره منچهره و تو رابطه دوستانهتری داشته باشیم،ببیند شاید بهتر باشه اینجور حرفها رو نزنی.»
کریستینا با آرامش بیان کرد: «شاید اینطور باشه. اما من هیچ تمایلیصمیم به ایجاد رابطه دوستانه با شما ندارم. علاوه بر این، زدن نقابقاره دروغ و ریا در برخورد با شما، خودش یه توهین به شماست.»
کریستینا نترسیده بود. او با دیدی منطقی به گاویدبرات نگاه میکرد. این تضاد آشکاری با خودِ گذشتهاش داشت وقاره حالا میتوانست قدرت او را واضحتر از قبل حس کند.
گاوید لیندمن به شکل وحشتناکی قدرتمند بود. بدون حضور یوجین و سیهنا، هیچکس در اینجا نمیتوانست با اومیکنم مقابله کند. حتی اگر مولون را هم احضار میکردند، شانس پیروزی ناچیز به نظر میرسید. علاوه بر این، اگرمغرور گاوید تصمیم میگرفت با استفاده از چشم شیطانی شکوه الهی بهسادگی ناپدید شود، دستگیری او برای هیچکدامشان ممکن نبود.
کریستینا با جدیت پیشنهاد داد: «پس نیتم رو صادقانهشیریرنگ میگم، گاوید لیندمن. اگه جلوی شما زانو بزنم و پاهاتونبسته رو ببوسم، آیا به تعویق انداختن تاریخ دوئل فکر میکنید؟»
گاوید پرسید: «وقتی این حرف رو میزنی، واقعاً جایگاه خودت رو درک میکنی؟» او کریستینا را مسخره نکرد. در عوض،نمایان با تعجبی واقعی به او نگاه کرد. «تو قدیسه نوری، وجودی که حتی بیشتر از پاپ یوراس به نور نزدیکه.چیکار و با این حال، میخوای جلوی من، یه شیطان، زانو بزنی و پاهام رو ببوسی؟ اونم جلوی همه مردم قاره؟»
کریستینا جواب داد: «بله.»
گاوید با چشمانی ریزشده پرسید: «و حتیقصد اگه این کار باعث شرمساری نوری بشه کهقلب بهش خدمت میکنی، بازم این کار رو میکنی؟»
کریستینا پاسخ داد: «نوری که من بهش خدمت میکنم، زانو زدن و بوسیدن قدیسهخروج رو برای نجات جون مردم یه شهر، تحقیرآمیز نمیدونه. در مقایسه با نجات دادن یهحالی شهر کامل، چند تا خراش روی زانوهام و کمی خاک روی لبهام چه اهمیتی داره؟»
گاوید پرسید: «دیدگاه جالبیه،معلومه قدیسه راجریس. اگه پیشنهادمسخره تو رو رد کنم چی؟»
کریستینا پیشنهاد داد: «پس یه پیشنهاد دیگه دارم. نظرتون چیه تا زمان برگشتنکمی سر یوجین، من رو به عنوان گروگان بگیرید؟ تا جایی که من میدونم،عجیبتره در تاریخ طولانی بین هلموث و یوراس، قدیسه هرگز به گروگان گرفته نشده.»
گاوید بلافاصله او را رد کرد:معلومه «گروگان گرفتن تو برام لذت خاصی نداره.بمیری قصد شکنجه کردن کسی رو هم ندارم.»
کریستینا بدون تردید اعلام کرد: «پس خودم داوطلبانه این کار رو میکنم. اگه سر یوجین تا فردادروازه نرسه، چشم چپم رو درمیارم. بعد از دو روز، دست چپم رو قطع میکنم، بعد از سهپوشش روز، پای چپم؛ بعد از چهار روز، پای راستم؛ و بعد از پنج روز، چشم راستم رو.»
با شنیدن اینآهاها حرفها، دهان گاویدندارم از تعجب باز ماند.
قدیسه داشت پیشنهاد میداد که به خودش آسیب برساند. او شاید آنقدر به معجزات خودنمایان اعتماد داشت که چنین پیشنهاد جسورانهای بدهد، اما ایده اینکه قدیسه داوطلبانه خودش را گروگانمغرور بگیرد و بدنش را قطع عضو کند، پر از دیوانگیای فراتر از حد تصور بود.
کریستینا ادامه داد: «پنجداد روز. اگه تا اونندارم موقع سر یوجین نرسیده باشه...»
[کریستینا!] مدتی بود که آنیس داشت فریادآشنای میکشید، اما کریستینا فریادهای او را نادیده گرفت.پایان او کنترل بدنش را به آنیس واگذار نکرد.
[ترجیح میدم همینجا حضورممعلومه رو فاش کنم. من روحمکنم رو به عنوان وثیقه میذارم.]
این فریاد بیجواب ماند.
کریستینا با صداییجواب استوار ادامه داد: «اونوقتقصد گردنم رو تقدیم میکنم.»
اعلامیه کریستینا به پایانخیره رسید، اما گاوید چیزیجیابلا نگفت و ساکت ماند.
«هاهاها!»
طولی نکشید که گاوید بااگه صدای بلند زیر خنده زد.عزاداری انتظار شنیدن چنین چیزی را نداشت.
بعد از مدتی خندیدن، به هشت بال درخشانی که پشت سرکنم کریستینا باز شده بود نگاه کرد. بالهای درخشان و چهره اونمایان ناگزیر آنیسِ جهنمی از سیصد سال پیش را به یادش میآورد.
گاوید در حالی که همچنان روی رد کردن اولیهاش پافشاریبالای میکرد، جواب داد: «چشمانداز گروگان گرفتن قدیسه و داشتن قدرت برایباز کشتنش... واقعاً پیشنهاد خیلی وسوسهکنندهایه. با این حال، باید ردش کنم.»
کریستینا پرسید: «چرا رد میکنید؟»
گاوید بهآرامی گفت: «معاوضه کردن جون تو، قدیسهقلب راجریس، با جون آدمهای فقط یه شهر، کارتکرار عاقلانهای نیست. جون تو خیلی باارزشتر از این حرفهاست.»
کریستینا به متقاعد کردنداد او ادامه داد: «اینندارم در واقع به نفع شماست...»
گاوید اعلام کرد: «بله. در واقع دستاورد بزرگیه که از یه شهر بگذرمهمینکه و در عوض تو رو به عنوان گروگان بگیرم تا بکشمت. اما، دلم نمیخوادتنها این کار رو بکنم. پس دیگه سعی نکن متقاعدم کنی و برگرد سر جات.»
کریستینا در مواجهه با امتناعهای مکرر او، تنها توانستکنم با تعجب به گاوید خیره شود. او باور داشتکمی که گاوید هرگز چنین پیشنهادی را رد نخواهد کرد.
نوآر از بالای ابرها زمزمه کرد: «این مرد بیشتر از چیزی که فکر میکنی پایبندنمایان به اصوله. اگه واقعاً مجبوری التماس کنی، بهتره به جای گاوید لیندمن به من التماس کنی.خودپسندی هه، کریستینا راجریس، بسته به کاری که میکنی، شاید بتونم گاوید رو چند روزی معطل کنم.»
[کریستینا. لطفاًبمیرم به حرفهای اونآهاها جنده گوش نده.]
این بار، کریستینا فریاد آنیسمیتوانست را نادیده نگرفت. لبش رابالای گاز گرفت و رویش را برگرداند.
نوآر در حالی که چشمانش برق میزد زمزمه کرد: «خب...»اگه او نگاهی به جمعیت انداخت و به دریای بهطرز عجیبینمایان آرامِ آنسوتر خیره شد. «دیگه نیازی به التماس کردن نداری.»
شانههای کریستینا لرزید. او بهسرعت بالهایش را باز کرد و بهمیکنم آسمان اوج گرفت. او تنها کسی نبود که چیزی حس کرده بود.پرسید همه افراد روی سکوها ایستادند و برای نگاه کردن به دریا برگشتند.
گاوید نظر داد: «که اینطور.» او در حالیندارم که با لبخندی سر تکان میداد، از جایشبرات بلند شد و به سمت دریا نگاه کرد. «رسید.»
از جایی دوردست، میتوانستندخیره امواجی را که ازجیابلا دریای آرام میآمدند، احساس کنند.