چپتر 362: سیهنا مردین (۶)
0آنیس و سیهنا حالا با رفتاری بسیار متینتر، روبهروی یوجین که روی مبل نشسته بود، کنار هماصلاً نشسته بودند. با اینکه هنوز هم حواسشان به این بود که مدام به یکدیگر چشمغره بروند، امازدن باز هم نسبتاً نزدیک به هم نشسته بودند و یوجین از دیدن این صحنه احساس غرور کرد.
کف زمینِ اطراف مبل پر از تارهای کندهشدهی موی خاکستری بود. در فاصلهیکند کم بین سیهنا و آنیس، امید به صلح و دوستی که آنجا شکلهمهچیز گرفته بود، با فداکاری یوجین و از دست دادن موهایش به دست آمده بود.
«واسه چیواسه اینقدر با افتخارنیشتو نیشتو باز کردی؟»
«میدونی که هنوزمنشده میتونم اون یکی گونهتکند رو هم چک بزنم.»
یوجین با شنیدن این تهدیدها که همراهکاملاً با نگاههای نافذ آنیس و سیهنا به سمتشپرپشت شلیک میشد، فوراً حالت چهرهاش را جمعوجور کرد.
با وجود اینکه حرفهایشان خصمانه به نظر میرسید، اما نه سیهنا و نه آنیسحداقل از گفتن چنین چیزهایی احساس راحتی نمیکردند. سیهنا نمیتوانست جلوی خودش را بگیرد و مدامخیر به موهای یوجین که تا همین چند لحظه پیش داشت آنها را میکند، نگاه میکرد.
اما آیا کمالِ بدن جدید یوجین واقعاً به ریشهی موهایش هم سرایت کرده بود؟ حتی با وجود اینکه هر دوی آنها حسابی موهایش را کشیدهجمعوجور بودند، در واقع مقدار زیادی از موهای یوجین کنده نشده بود. در آن لحظه، سیهنا قصد داشت یوجین را کاملاً کچل کند، یا حداقل چندآیا جای سرش را طاس کند، اما موهای یوجین هنوز آنقدر پرپشت و ضخیم بود که اصلاً به نظر نمیرسید چیزی از آنها کنده شده باشد.
با اینکه همهچیز به بهترین شکل ختم به خیر شده بود، اما سیهنا با دیدن گونهی یوجین که هنوزباشد ورم داشت، همچنان احساس عذاب وجدان میکرد. سیهنا معتقد بود که در آن لحظه چارهای جز سیلی زدن بهبیش او نداشته، اما حالا این فکر که شاید ضربهاش کمی بیش از حد محکم بوده، از ذهنش عبور میکرد.
سیهنا با تردید پیشنهادکنده داد: «بیا اینجا، بذارکچل صورتت رو درمان کنم...»
قبل از اینکه حرف سیهنا تمام شود، آنیس ازنشده جا پرید و به سمت یوجین رفت. سپس خیلی راحتپرپشت کنارش نشست و دستش را روی گونهی ورمکردهی او گذاشت.
سیهنا اعتراض کرد:اینقدر «هی! من گفتمکردی که میخوام درمانش کنم!»
آنیس پوزخندی زد و گفت: «فقط بهش فکر کن، سیهنا. حتی سیصد سالپرپشت پیش هم شاید میدونستی چطور از وردهای شفابخش الفها استفاده کنی، اما آیاهمچنان تا حالا جادوی شفای تو حتی یه بار هم از مال من مؤثرتر بوده؟»
سیهنا بحث کرد: «اینطوری نیست که دست یا پاشکند رو از دست داده باشه، وقتی فقط صورتش ورمنمیرسید کرده، چه نیازی به استفاده از جادوی شفای سطح بالا...»
آنیس دوباره حرفش را قطع کرد: «این آسیبی نیست که بتونی با گفتن اینکه فقط ورم کردهطاس نادیدهاش بگیری. فقط به خاطر اینه که هامل بهطور غیرانسانی قویه که فقط تا این حد ورموجدان کرده؛ اگه یه آدم معمولی این سیلی رو میخورد، سرش مثل یه بادکنکِ پر از آب میترکید.»
حرفهایش غیرقابلانکار بود. لبهای سیهنانیشتو لرزید و از جایش پرید، سپسیکی درست مثل آنیس، کنار یوجین نشست.
سیهنا پس از اینکه توانست شجاعتش راکند جمع کند و دستش را روی پشتضخیم دست یوجین بگذارد، گفت: «ببخشید که زدمت.»
آنیس هم در حالی که خیلی راحتکاملاً دستش را روی ران یوجین میگذاشت، اضافهآنقدر کرد: «منم ببخشید که موهات رو کندم.»
چشمان سیهنا از دیدنکشیده این حرکت جسورانه وکنده وقیحانه از تعجب گرد شد.
با این حال، سیهنا هنوز نمیتوانست تحمل کند که مثل آنیس دستش رابزنم روی ران یوجین بگذارد. بهترین کاری که میتوانست بکند این بود که آبوجود دهانش را قورت دهد و پشت دست عضلانی و رگدار یوجین را نوازش کند.
سیهنا باکنده لکنت گفت: «آه...کاملاً امم، منم متأسفم.»
یوجین که بین سیهنا که پشت دستش را میمالید و آنیس کهسرش رانش را طوری نوازش میکرد که انگار دارد سر یک سگ راختم ناز میکند، گیر افتاده بود، تصمیم گرفت با یک عذرخواهی شروع کند.
یوجین گلویش را صاف کرد: «در این مورد، من...نشده خب، من هیچ تجربهای تو این زمینهها ندارم، اماآنقدر با توجه به اینکه وضعیت اینطوری شده، احساس میکنم...»
سیهنا بهسرعت گفت: «صبر کن. فقط دارم از قبل بهتاون میگم یوجین، ولی میدونی که من قصد ندارم مجبورت کنمشلیک بین من و آنیس یکی رو انتخاب کنی، مگه نه؟»
اگرچه سیصد سال برای همهی آنها زمان بسیار طولانیای بود، اما چیزی کهپرپشت سیهنا بهطور خاص از آن میترسید، این بود که در مدت زمانی که اوعذاب مهروموم شده بود، احساسات بین آنیس و یوجین تا چه حد عمیق شده است.
سیصد سال پیش، احساساتی که سیهنا و آنیس نسبت به هامل درسرش خود ایجاد کرده بودند باید در یک سطح میبود، اما مشکل اینجاختم بود که آنیس توانسته بود زودتر از سیهنا با یوجین تجدید دیدار کند.
او نمیدانست که آن زنِ مارصفت در زمان غیبتش، چقدر محکم توانسته بود بهحداقل دور یوجین بپیچد. در واقع، حتی اگر این نگرانی را هم کنار میگذاشت، ازختم سیصد سال پیش تا الان، سیهنا همیشه قصد داشت به احساسات آنیس احترام بگذارد.
ناگهان لبهای آنیس ازافتخار هم باز شد و گفت:میتونم «فقط شما دو تا نیستین.»
...نه، آیا این واقعاً آنیس بود؟کچل حس حضوری که از پشت آنآنقدر چشمان آبی ساطع میشد، تغییر کرده بود.
کریستینا خطاب به سیهنا گفت: «از دیدنتون خوشبختم، بانو سیهنای خردمند. اسم من کریستینا راجریس ـه.ضخیم من صاحب اصلی این بدن هستم که به لطف فداکاری شریف بانو آنیس به وجود اومده.چارهای من قدیسهی این دورانم و زنی که خجالت میکشه اعتراف کنه که اون هم عاشق سر یوجینه.»
سیهنا بادوی لکنت گفت:کشیده «چـ... چی گفتی...؟»
کریستینا اعلام کرد: «من که قرار بود تا آخر عمرم تو زنجیرهای ایمان زندانی بشم، توسط سرنگاههای یوجین آزاد شدم. سر یوجین به من رستگاری داد. درست همونطور که بانو سیهنا و بانو آنیس هرنمیکردند دو سر یوجین رو تو قلبشون دارن، من هم جایگاه ویژهای برای سر یوجین تو قلبم پیدا کردم.»
صورت یوجینکنده از خجالتقصد کاملاً سرخ شد.
با وجود اینکه از زندگی قبلیاش تا الان، آنقدر در مورد تواناییهای رزمیاش تحسین و تمجید شنیده بود که ازشده شنیدنشان خسته شده بود، اما یوجین تا به حال حتی یک بار هم چنین چیزی نشنیده بود... بنابراین نمیتوانست جلویبیش خودش را بگیرد و میخواست از این حس خجالتآور و سنگینِ فداکاری که به سمتش روانه شده بود، فرار کند.
با این حال، فقط به این خاطر که چنین فکری به سرشکچل زده بود، به این معنی نبود که واقعاً قصد داشت فرار کند. اگرباشد فرار میکرد، کار فقط به کنده شدن موهایش مثل دفعهی قبل ختم نمیشد...
کریستینا در حالی که به یوجین خیره شده بود، گفت: «من و بانو آنیس هر دو با حرفی که قبلاً زدید موافقیم، بانو سیهنا. مجبور کردن اون به انتخاب، فقط باعث سرزنش و ازراحتی دست دادن میشه و چنین انتخابی برای همهی ما بیرحمانه و دردناکه. مسئلهی دیگهای که باید در نظر بگیریم اینه که الان نمیتونیم وقتمون رو صرف چنین دغدغههای آرومی بکنیم. از سیصد سال پیشکاملاً تا الان، سر یوجین قهرمانیه که خودش رو وقف نجات دنیا کرده و حالا که تو این دوران تناسخ پیدا کرده، حتی توسط شمشیر مقدس هم انتخاب شده و نقش قهرمان رو به عهده گرفته.»
خش.
دست کریستینا که هنوزکنده در حال نوازش رانکچل یوجین بود، کمی بالا آمد.
سپس، کریستینا با انگشتانِ باز، در حالی که به حرف زدن ادامه میداد، بهآرامی خطوط ران یوجینطاس را لمس کرد: «البته، حتی اگه اون توسط شمشیر مقدس هم انتخاب نمیشد، سر یوجین که سرشاروجدان از چنین حس عدالتخواهیِ شریفیه، در هر صورت زندگیش رو وقف نجات دنیا و نابودی پادشاهان شیاطین میکرد.»
سیهنا با شکاینقدر و تردید تکرارکردی کرد: «حس... عدالتخواهیِ... شریف...؟»
آیا واقعاً میشد هامل را باکچل چنین کلماتی توصیف کرد؟ برای لحظهای،آنقدر این سؤال از ذهن سیهنا عبور کرد.
نه، در واقع، چنین توصیفی غیرقابلانکار بود. هرچه باشد، سیصدحداقل سال پیش، هر پنج نفر آنها بر این باور بودندشده که برای نجات دنیا باید تمام پادشاهان شیاطین را بکشند.
فقط این بود که سیهنا در مورد انتخاب کلمات کریستینا، احساس تناقض شدیدی میکرد. اینکه فکر کند او هامل راضخیم که در تمام عمرش همیشه ناسزا از دهانش نمیافتاد، بهعنوان فردی با حس عدالتخواهیِ شریف توصیف کند! آیا او واقعاًفکر اینقدر جرئت داشت که علاقهاش را به این شکلِ آشکار ابراز کند؟ سیهنا با حیرت به چهرهی کریستینا خیره شد.
او تقریباً میتوانست چکیدن قطرههای عسلکردی را از چشمان کریستینا ببیند... اینهاگونهت قطعاً چشمان یک دختر عاشق بود.
سیهنا طرز نشستنش را اصلاح کرد. او بالاخره متوجهجای شده بود که کریستینا راجریس، که صدها سال از خودشباشد کوچکتر بود، رقیبی نیست که بتواند او را دستکم بگیرد.
سیهنا گلویش را صاف کرد: «اهم. باشه، حق باکند توئه. اما قبل از اینکه به صحبت در ایننمیرسید مورد ادامه بدیم، دقیقاً ترجیح میدی چطوری صدات کنم؟»
کریستینا مؤدبانه رد کرد: «لطفاً، هر طور که براتون راحتترهقصد صدام کنید، بانو سیهنا. من چطور جرئت کنم جسارت به خرجاصلاً بدم و از بانو سیهنا بخوام که چطور منو خطاب کنه؟»
آیا کریستینا از گفتن همهی اینهاکردی منظور دیگری داشت...؟ سیهنا تصمیم گرفتگونهت زیاد عمیق به آن فکر نکند.
کریستینا دوباره شروع به صحبت کرد: «با اینکه قبلاً هم اینو گفتم، تو این دوران و با وضعیتی که توش هستیم،بهترین معتقدم که نمیتونیم وقتمون رو صرف بررسی جدی چنین دغدغههای بیهودهای کنیم. اما اگه بخوام اون رو به شکل افراطیتری بیان کنم...تردید بانو سیهنا، فرضا، و واقعاً منظورم فقط یه فرضه، اگه سر یوجین شخص دیگهای غیر از بانو سیهنا رو انتخاب کنه چی؟»
سیهنا پریدمقدار وسط حرفش:کنده «این مزخرفه!»
کریستینا در حالی که با لبخندی محو به سیهنا خیره شده بود، گفت: «برای همین گفتمسرش که فقط یه فرضه. آیا بانو سیهنا میتونه حتی بعد از اینکه اون چنین انتخابی کرد، کنارعذاب سر یوجین بمونه؟ آیا واقعاً میتونید تمام توانتون رو فدای مأموریت ما برای کشتن پادشاهان شیاطین کنید؟»
سیهنا اصرار کرد: «چـ... چی داری میگی؟ جواب من کهاون مشخصه. وقتی پای کشتن پادشاهان شیاطین و نجات دنیا درشلیک میون باشه، نـ... نمیتونی احساسات شـ... شخصی رو قاطی ماجرا کنی.»
با وجود اینکه این حرف را زد، اما صدای سیهناسرش از روی آشفتگی میلرزید. کریستینا پس از اینکه چند لحظههمهچیز با نگاهی آرام به سیهنا خیره شد، لبخند درخشانی زد.
کریستینا سر تکان داد: «دقیقاً. شما واقعاً شخصیت نجیبی دارید که برازنده یکی از قهرمانان بزرگیه که در گذشته دنیای ما رو نجاتبهترین دادن. با این حال، فکر نمیکنم من بتونم همین کار رو بکنم. شاید افکار بانو آنیس با من متفاوت باشه، اما اگه سر یوجینداد من رو انتخاب نمیکرد، احساس میکنم نمیتونستم بر غمم غلبه کنم و در عوض، تا آخر عمر خودم رو توی یه صومعه حبس میکردم.»
با شنیدن این حرفهای افراطی، نهتنهامقدار فک سیهنا افتاد، بلکه دهان یوجینکچل هم از شدت شوک باز موند.
کریستینا موضوع رو عوض کرد: «خب، در وهله اول، اصلاً احساس نمیکنم نیازی به انتخاب کردن باشه. من و بانو آنیس همین الانش هم خیلی خوب با هم کنار میایم و میتونیم با درراحتی نظر گرفتن احساسات همدیگه، اوضاع رو مدیریت کنیم. باور دارم که من و بانو سیهنا هم میتونیم رابطه مشابهی داشته باشیم. اگه کسی از اشراف باشه، تا زمانی که تواناییهای استثنایی داشته باشه وکاملاً بتونه از پسش بربیاد، آیا هنوز هم از نظر اخلاقی پذیرفته نیست که یک زن مجرد چند شوهر داشته باشه؟ الان که بهش فکر میکنم، یادم میاد که سر ورموث بزرگ هم دهها همسر داشت.»
سیهنا که دستپاچه شده بود، با لکنت گفت:حداقل «آه-اوه-اوم، خب، درسته، اما، اِ... اوووم... مـ-من هیچنمیرسید قصدی برای داشتن چند تا شوهر ندارم، میدونی که؟»
کریستینا موافقت کرد: «در مورد من هم همینطوره.کچل در مورد خودم، به جز یوجین، هیچکس دیگهایضخیم نیست که بخوام به عنوان شوهرم در نظر بگیرمش.»
یوجین که دیگه نمیتونست به این حرفها گوش بده،نشده از جاش پرید و نالید: «لطفاً تمومش کنید... شـ-شماآنقدر دو تا قصد دارید کاری کنید از خجالت خودکشی کنم؟»
کریستینا در حالی که به یوجینکردی نگاه میکرد گفت: «لطفاً بشینید، سر یوجین.بزنم این بحثیه که قطعاً باید داشته باشیم.»
سپس کریستینا لحظهاینشده مکث کرد وکچل بعد سر تکان داد.
کریستینا رو به سیهنا کرد: «بانو سیهنا، بانو آنیسکند دوست داره امشب این گفتگو رو با خوردن کمینمیرسید نوشیدنی ادامه بده. بدون سر یوجین، فقط ما سه تا.»
سیهنا در حالی کهکشیده بهشدت عرق میریخت، باکنده لکنت جواب داد: «خـ-خیلی خب.»
در حالی که اون دو نفر داشتن برای نوشیدنیِ بعداًشون قرار میذاشتن، یوجین که تازه ازهمراه جاش پریده بود، تنها کسی بود که هنوز تو یه وضعیت معذب ایستاده بود. بعد خیلیچنین عادی، انگار که میخواست نشون بده از اولش هم اصلاً بلند نشده، دوباره سر جاش نشست.
آنیس که دوباره جاش رو با کریستینا عوض کرده بود، در حالی که با چهرهای نگران مستقیم بهشده چشمهای سیهنا خیره شده بود، گفت: «راستی، سیهنا، من هنوز نگران وضعیت فعلیتم. تو گفتی که تونستی بلافاصلهضربهاش بعد از کشته شدن رایزاکیا از مهر و موم خارج بشی، اما واقعاً مشکل دیگهای تو بدنت نیست؟»
این چیزی بود که یوجین هم نگرانش بود. سیصد سال پیش، سیهنا ضربهطاس مهلکی خورده بود و تو وضعیتی قرار داشت که اگه هر لحظه میمرد، اصلاًورم عجیب نبود. یوجین هنوز هم احساس میکرد حضور سیهنا در کنارش شبیه یه رؤیاست.
سیهنا در حالی که اخم کرده بود، زیر لب گفت: «اینطور نیست که هیچ مشکلی نباشه. هرطاس چی نباشه، واقعیت اینه که من دچار زخمی شده بودم که من رو تا پای مرگ کشوندوجدان و تو دویست سال گذشته به سختی به زندگیم چنگ زده بودم. برای همین یه کم ضعیفتر شدم.»
آنیس پرسید: «چقدر ضعیفتر؟»
سیهنا اعتراف کرد: «اگه جادوی معمولی باشه، میتونم هر چقدرسرش که دلم میخواد ازش استفاده کنم، اما نمیتونم برای مدتهمهچیز طولانی از حفره جاودان استفاده کنم. البته حداقل فعلاً اینطوریه.»
سم رایزاکیا کاملاً پاکسازیشده بود. با این حال، هنوز مشکل زخمی که ورموث بهش وارد کرده بود وجود داشت. حتیشده دویست سال پیش هم اون زخم یه جراحت معمولی نبود. سیهنا تونسته بود با استفاده از برگهای درخت جهان بهبیش قلمرو الفها فرار کنه، اما حتی بعد از اینکه به یه جای امن رسید، برای درمان زخم به مشکل خورده بود.
سیهنا فاش کرد: «بدن فعلی من جراحت اون زمان رو باکاملاً خودش نداره، چون مجبور شدم اون بدنِ در حال مرگ رو کاملاًچیزی بازسازی کنم. با این حال، اون جراحت هنوز توی روحم باقی مونده.»
یوجین اخم کرد: «اماافتخار وقتی من بدن روحیت رومیتونم دیدم، هیچ سوراخی توش نداشتی؟»
با گفتن این حرف، سیهنا با حالتی ترسناک به یوجین نگاه کرد: «هی،پرپشت احمق. واقعاً فکر میکنی فقط به خاطر اینکه گفتم روحم مجروح شده، قراره یهعذاب سوراخ گنده وسطش باشه؟ اگه واقعاً همچین سوراخی وجود داشت، تا الان مرده بودم!»
یوجین با دلخوریزیادی غرغر کرد: «حالاقصد چرا اینقدر عصبانی میشی.»
سیهنا در حالی که انگشتش رو تو گونه یوجین فرو میکرد، با لحنی سرزنشگر گفت: «چون مدام حرفهای احمقانه میزنی. اگه واقعاً جادو روشده درست یاد گرفتی، باید از این حرفهای احمقانه پرهیز کنی. جراحات روح چیزی نیستن که با چشم غیرمسلح دیده بشن. با این حال، الانعبور به اندازه دویست سال پیش جدی نیست. چون درخت جهان تا جایی پیش رفت که تمام ذخایرش رو برای التیام روح من تخلیه کرد.»
با این حال،اینقدر زخم هنوز کاملاًکردی بهبود نیافته بود.
سیهنا با آرامش گفت: «چند بار سعی کردم باهاش تمرین کنم، اما هر بار که سعینمیرسید میکنم حفره جاودان رو فعال کنم، حواسم به زخم روحم پرت میشه. اگه بیش از حد یانداشته برای مدت طولانی ازش استفاده کنم، ممکنه روند بهبودی جراحت معکوس بشه و حتی بدتر هم بشه.»
یوجین با امیدواریزیادی پرسید: «با جادوی مقدسکاملاً آنیس نمیشه کاری کرد؟»
آنیس جواب داد: «برای اطمینان باید دقیقتر بررسیش کنم، اما احساسکاملاً میکنم احتمالاً غیرممکنه. با اینکه جادوی مقدس میتونه یه بدن آسیبدیدهنمیرسید رو ترمیم کنه، اما نمیشه ازش برای التیام زخمهای روح استفاده کرد.»
حتی بدون توانایی استفاده از حفره جاودان، سیهنا هنوزمیتونم یکی از بهترین جادوگران جهان بود. این موضوع حتینافذ تو اون زمان، یعنی سیصد سال پیش هم صدق میکرد.
با این حال، این سیصد سال طولانی به دشمنان یوجین اجازه داده بود تا بیش از حد قوی بشن.باشد مخصوصاً شیاطین برتر، تیغه اسارت و ملکه شیاطین شب که حتی در گذشته هم برای پیروزی بر اونها بهبیش همکاری هر پنج نفرشون نیاز بود. و بعد پادشاه شیاطین اسارت بود که نتونسته بودن تو نبرد شکستش بدن.
...و در نهایت، پادشاه شیاطیننشده نابودی بود که باعث شدهحداقل بود همهشون احساس ناامیدی کنن.
یوجین تونسته بود رایزاکیاکشیده رو بکشه چون اونکنده اژدها مغرور شده بود.
رایزاکیا مثل گاوید یا نوآر تلاشی برای افزایش نیروهاش نکرده بود، و هیچ نیروی حیاتیایتهدیدها هم از انسانها برداشت نکرده بود. روشی که رایزاکیا برای افزایش قدرتش انتخاب کرده بود، استفادهگفتن از رایمیرا به عنوان یه بستر رشد بود، اما حتی اون هم براش جواب نداده بود.
تو چنین وضعیتی، اون درون یه شکاف ابعادی به دام افتاده بود. در حالی که گاوید و نوآر در حال افزایش قدرتختم و تمرین دادن تواناییهاشون بودن، قدرت رایزاکیا در عوض داشت به آرومی تحلیل میرفت. اون با جذب قدرت تاریک ادموند، تونسته بود تاداد حدی قدرت کاملش رو به دست بیاره، اما هنوز هم به راحتی میشد دید که قدرت رایزاکیا قابل مقایسه با سایر دوکها نیست.
این موضوع فقط ابعاد مشکلی رو که باهاش روبرو بودنحداقل بزرگتر میکرد. با اینکه یوجین چند بار بهش نزدیک شدهشده بود، اما هنوز نتونسته بود رایزاکیا رو به تنهایی بکشه.
خب، تا مرز کشتنِ حریفی رفتن که تو زندگی قبلیش برای رسیدن به همون نتیجه بهسرش حمله همزمان هر پنج نفرشون نیاز داشت، دستاورد نسبتاً چشمگیری بود، اما اگه دشمنانی رو که درعذاب آینده باید باهاشون روبرو میشد در نظر میگرفت، یوجین احساس میکرد افتخار کردن به چنین چیزی بیفایدهست.
یوجین با خودش فکرافتخار کرد: «تکیه کردن روی انباشتمیتونم بیش از حد احتراق دیوانگیه.»
قدرتی که یوجین تو اون لحظه بهش رسیده بود تونسته بود رایزاکیا رو در هماصلاً بشکنه، اما که چی. اگه یک دقیقه، نه، حتی اگه فقط چند ثانیه بیشتر وقتچارهای داشت، شاید میتونست گلوی رایزاکیا رو پاره کنه — اما در نهایت، شکست، شکست بود.
اگه سیهنا نرسیده بود، ممکن بود قلبکاملاً یوجین به خاطر بهای استفاده از انگشترآنقدر آگاروث و دو بار انباشت احتراق متلاشی بشه.
سیهنا در حالی که با لبخند به یوجین نگاه میکرد، گفت: «نیازی نیست اینقدر جدی بهش فکر کنی. درخت جهان تو قلمرو الفها ممکنه قدرتش رو از دستختم داده باشه و برای به دست آوردن شکوهی که زمانی داشت به زمان زیادی نیاز داشته باشه، اما یوجین، مگه نشنیدم که چند تا نهال از درخت جهاندرمان تو عمارت خانوادهت وجود داره؟ اگه اونجا استراحت کنم، باید بهم اجازه بده این زخم رو به آرومی درمان کنم. حتی اگه اینطور نشه، حداقل بدتر از این نمیشه.»
یوجین متوجه شد: «اینافتخار یعنی اون هم قصدهنوزم داره تو خونه ما بمونه.»
با اینکه آنیس طبیعتاً انتظار داشتکچل سیهنا همچین کاری بکنه، اما همچنان باپرپشت چشمهای نیمهباز نگاهی چپچپ به سیهنا انداخت.
آنیس در حالی که آه طولانیای میکشید، گفت: «سیهنا، با شنیدنجای همه اینها، نمیتونم جلوی احساس غم و اندوه شدیدم رو بگیرم.همهچیز آخه چرا سر ورموث باید... همچین زخمی به تو وارد کنه؟»
حمله ورموث فقط به بدنواقع سیهنا آسیب نرسونده بود؛ بلکهقصد حتی روحش رو هم شکافته بود.
آیا فهمیدن معنیش آسونافتخار نبود؟ ورموث کاملاً قصدهنوزم کشتن سیهنا رو داشته.
سیهنا در حالی که انگشتش رو بالا آورد و دایرهای کنار سرش کشید، باضخیم صدای آرومی زمزمه کرد: «من هم نمیدونم چرا ورموث باید همچین کاری میکرد.» باوجدان این حرکت، پرتو نور شفافی از سر سیهنا بیرون زد و دور انگشتش حلقه زد.
سیهنا در حالی که انگشتش رو به جلوکچل دراز میکرد گفت: «این خاطرهای از دویست سالضخیم پیشه. خاطره زمانی که ورموث بهم حمله کرد.»
۱. اصطلاح اصلی کرهای که اینجا استفاده شده، در واقع به این معناست کهحداقل آنیس تا چه حد تونسته او را بپزد (گول بزند)، اما مترجم انگلیسی احساسختم کرده این ترجمه منطقیتر است و با توصیف سیهنا از آنیس همخوانی بهتری دارد. 👈
۲. یک اصطلاحاینقدر مشابه در انگلیسیکردی «عینک خوشبینی» است. 👈