چپتر 649: ظهور (۳)
0مکانی که یوجین پس از عبور از پورتال زنجیرها به آن رسید، نران بود؛ همان جایی کهداخل در طول این جنگ مستقر شده بودند. پادشاه شیاطین اسارت که بیشتر قدرتش را از دست دادهچشمان بود، تنها تا همینجا میتوانست دروازه را متصل کند، و یوجین در واقع از این بابت خوشحال بود.
از آنجا میتوانست میدان جنگ را بهوضوح ببیند. اوخوب در بالاترین نقطه از دیوارهای شهر ایستاد و عبوراینکه تمام اعضای ارتش الهی از پورتال زنجیرها را تماشا کرد.
یوجین به میداناما نبردی که تازه ترکشنشده کرده بودند، خیره شد.
اثری از پادشاه شیاطین اسارت و پادشاه شیاطین نابودی به چشم نمیخورد. تنها چیزی که آنجادوباره وجود داشت، گنبد عظیمی از زنجیر بود؛ آخرین مهری که پادشاه شیاطین اسارت با فدا کردنمرگ خودش ایجاد کرده بود. یوجین چشمانش را ریز کرد و با دقت به این مهر خیره شد.
او به سختی میتوانست داخل مهر را ببیند. آنچه در آنجا به چشم میخورد، تودههایی از گوشتهای درآنچه هم پیچیده بود. تا جایی که چشم کار میکرد، آنجا مملو از نورها بود. مهر تقریباً به اندازهمیمالید کولوسئومی بود که در آن با گاوید دوئل کرده بود و تا خرخره از نورها پر شده بود.
یوجین در حالی کهادامه چشمان دردناکش را میمالید،کاملاً زیر لب گفت: «نمیتونم ببینم.»
هرچه تلاش کرد، نتوانست مرکز مهر را ببیند و نگاه کردن ازکشید بیرون، با وجود آنهمه نور که دیدش را مسدود کرده بودند، بیفایده بود.همهشان در نهایت، یوجین با کشیدن آهی سنگین تسلیم شد و نگاهش را برگرداند.
او درپرسید ذهنش از قدیسههادرمان پرسید: مولون چطوره؟
[ما به درمانگنبد ادامه میدیم، اما...آخرین هنوز کاملاً خوب نشده.]
یوجین با شنیدن پاسخ آنیس دوباره آهی کشید. آیا باید از اینکه مولونآنیس هنوز زنده است، شکرگزار میبود؟ اگر اینطور بود، فقط مولون خوششانس نبود. همهشان تانبود پای مرگ رفته بودند. در واقع، خیلیها هم جانشان را از دست داده بودند.
صحنهای که شاهدش بود هنوز در چشمانش حک شده بود: کشیشهای درخششکشید برازنده که از همان ابتدا بهعنوان یک جوخه انتحاری سازماندهی شده بودند،نبود بالهایشان را باز کردند و به سمت پادشاه شیاطین نابودی یورش بردند.
اگر پادشاه شیاطین اسارت تا اینجا پیش نمیآمد و لجبازی نمیکرد، و اصرار نداشت که آنها را تا آخرین حد توانشانزنده بسنجد و تحت فشار بگذارد، و اگر یک نبرد تمامعیار درنمیگرفت، آنها طبق نقشه اصلی پیش میرفتند و تنها با چندبهعنوان عضو کلیدی از فرماندهان وارد پاندمونیوم میشدند. درخشش برازنده نیز خودشان را فدا میکردند تا به نوری برای یوجین تبدیل شوند.
اما نبرد طور دیگری رقم خورده بود. با وجود اینکه برخی از کشیشها در طول جنگ کشته شدهآنچه بودند، تعداد بیشتری زنده مانده بودند. اما تمام اعضای زنده ماندهی درخشش برازنده، در ازای جانشان برای لحظهای جلویزیر نابودی را گرفته بودند و با دیدن این صحنه، تمام ارتش الهی به خاطر یوجین به جلو یورش بردند.
یوجین ناسزا گفت: «لعنتی.»
چه بهعنوان آگاروث و چه بهعنوان هامل، یوجین به اندازه کافی میدانهای جنگ را دیده بود. اولین بار نبود که میدیداینطور آدمها جانشان را برای کس دیگری فدا میکنند. اما این یکی فرق داشت. کسانی که به خاطر یوجین حمله کرده بودند، توسطکردند همان کسی کشته شدند که یوجین قسم خورده بود نجاتش دهد. آن موجود حتی سعی کرده بود خود یوجین را هم بکشد.
یوجین با یادآوری آن شبحدرمان نامشخصی که دیده بود، با خودشخوب فکر کرد: اون واقعاً ورموث بود؟
با مرور حرکاتش، به نظر میرسید که فاقد هرگونه خودآگاهی است. اگر حتی ذرهای از اراده وداخل شخصیتش باقی مانده بود، آنطور رفتار نمیکرد. یوجین به زور آن صحنهی دلهرهآور را از ذهنش پاک کرد.دردناکش فقط به خاطر کسانی که بدون لحظهای تردید خودشان را فدا کرده بودند، یوجین توانسته بود زنده بماند.
اما در حقیقت...
زیر لب گفت: «حرومزادهی احمق.»
یوجین آه سنگینی کشید و سیلیادامه محکمی به صورت خودش زد. بانشده صدای بلندی، سرش به یک طرف چرخید.
یوجین با عصبانیتگنبد غرید: «اگه مثل احمقهامهری اونجا خشکم نزده بود...»
بهانهاش این بود که به خاطر عوارض استفادهی بیش از حد از احتراق در نبرد قبلی، کنترل درستی روی بدنش نداشته است.میبود اما این فقط یک بهانه بود. دلیل واقعیِ خشک زدنش در برابر فرودِ نابودی این بود که نمیتوانست آنچه را جلوی چشمانشبالهایشان رخ میداد، باور کند. یادآوری آن صحنه دوباره حالش را به هم زد و یوجین این بار سیلی محکمتری به گونهاش زد.
با صدای بلندی سرش چرخید. با این فکر که شاید یکدوباره سیلی کافی نباشد، مشتی به خودش کوبید. اما آنقدر محکم زدهفقط بود که سرش گیج رفت و دهانش پر از طعم خون شد.
صدایی سرزنشگر بهمولون گوش رسید: «احمق،ادامه داری چیکار میکنی؟»
کسی یوجین را که تلوتلو میخورد و نزدیک بود بیفتد، گرفتایجاد و نگه داشت. او تندتند پلک زد تا دیدش واضح شود. باکار شناختن آن چهره، خون جمعشده در دهانش را به کناری تف کرد.
با کلافگی جواب داد:ادامه «میخواستی چیکار کنم؟ دارمکاملاً یه کار احمقانه میکنم.»
سیان آه عمیقی کشید و یوجین را رها کرد: «حداقل خودت میدونی.»کشید او نگاهی به سر و وضع غرق در خون یوجین انداخت، سرش راهمهشان تکان داد و پرسید: «نمیخوای حداقل یه آبی به دست و روت بزنی؟»
یوجین جوابپرسید داد: «یه نگاهدرمان به خودت بنداز.»
راست میگفت. وضعیت سیان هم دستکمی از او نداشت.کردن یوجین به موهای سیان که از خون خشکشده به هممیخورد چسبیده و سفت شده بود اشاره کرد و نوچی کرد.
یوجین گفت:چطوره «جلوتر نیا؛ بویمیدیم جسد گندیده میدی.»
سیان پیش از آنکه رویکاملاً لبهی دیوار بنشیند، غرولند کرد:آنیس «اون بو احتمالاً از خودته.»
در وسط میدان جنگِ خالی، مهر زنجیرها قرار داشت. صحنهای که تازه شاهدش بود،پاسخ واقعاً غیرقابل درک و شوم به نظر میرسید. تنها فکر کردن به آن باعثخوششانس میشد سیان به خود بلرزد، اما چیزی بروز نداد و زانوهایش را محکم بغل کرد.
سیان در حالی کهعظیمی همچنان به میدان جنگ خالیکردن خیره بود، گفت: «خیلیها مردن.»
یوجین جواب داد: «میدونم.»
سیان ادامه داد:اما «اما تعداد خیلیخوب بیشتری زنده موندن.»
یوجین جوابپرسید داد: «چونچطوره ما بردیم.»
سیان حرفشداشت را اصلاح کرد:زنجیر «چون تو بردی.»
در طول نبرد، دستان سیان در حین چرخاندن شمشیرش بیاختیار حرکت میکرد.پاسخ به نظر میرسید از یک جایی به بعد، بیشتر از منطق، روی غریزهاشفقط تکیه کرده بود. حتی یادش نمیآمد چند نفر از دشمنان را کشته است.
ناگهان به یاد اولین میدان جنگش افتاد. آن زمان هم آدمهایدوباره زیادی را کشته بود و راستش را بخواهید، این بار هم تفاوتخوششانس چندانی نداشت. اما احساس میکرد هیچوقت نمیتواند به این وضعیت عادت کند.
سیان پرسید: «اگه پادشاه شیاطین اسارت رومیدیم مجبور به تسلیم نمیکردی... ام... من الانپاسخ هنوز داشتم اون بیرون میجنگیدم، مگه نه؟»
یوجین تأیید کرد: «درسته.»
سیان مکثی کرد، سرش را پایین انداخت وکاملاً گفت: «و اگه خورشید رو تو آسمون ظاهرآیا نمیکردی... جبههی ما تلفات خیلی بیشتری میداد. پس...»
این بچه چه مرگش بود و میخواست چه بگوید؟ یوجین میخواست به اوآیا فشار بیاورد تا زودتر برود سر اصل مطلب، اما با دیدن قیافهی جدیپای و در عین حال آشفتهی سیان که برایش کمی خندهدار بود، سکوت کرد.
در نهایت سیان ادامه داد: «میدونی... ام... تا حدودی میتونمکاملاً حدس بزنم چه حسی داری. راستش، تو از نظر سن وزنده تجربه خیلی... خب، ولی با این وجود، من هنوزم برادر بزرگترتم.»
یوجین تشر زد: «کیعظیمی تصمیم گرفته که توفدا برادر بزرگتر منی، بچهپررو؟»
سیان جا خورد: «بههرحال...»ادامه سپس سرش را بالاکاملاً آورد و بالاخره متوجه شد.
یوجین داشت با تمام توان جلوی خندهاش راشنیدن میگرفت. با دیدن این صحنه، سیان همزمان احساسزنده خجالت کرد و حسابی خونش به جوش آمد.
اصلاً نیازی بود این حرفها را بزند؟ حالا که به آن فکر میکرد، چهپاسخ دلیلی داشت به کسی مثل یوجین دلداری یا روحیه بدهد؟ مگر خودش نباید بعدخوششانس از اینکه به زور از این جنگ جان سالم به در برده بود، دلداری میشنید؟
سیان بعد ازگنبد کمی فکر کردن، بامهری حرص گفت: «گمشو بابا.»
یوجین سر به سرش گذاشت: «چرا؟اما ادامه بده. مثل یه برادر بزرگترِ خوب،آنیس سعی کن به برادر کوچیکتِرت روحیه بدی.»
سیان در حالی که از لبهی دیوار پایین میپرید، گفت: «روحیه؟ تو که خودت رو خوبزنده جمعوجور کردی. با دیدن قیافهت، به نظر میرسه منم که باید وضعیت روانیم رو درست کنم.شاهدش اه، اون چیزی که قبلاً دیدم... هنوزم فقط با فکر کردن بهش مو به تنم سیخ میشه.»
یوجین از او تعریفچطوره کرد: «همین که غشاما نکردی، خیلی کار بزرگی کردی.»
سیان گفت: «شاید به خاطر این بود که حسش شبیهخودش چیزی بود که قبلاً تجربه کرده بودم؟ مثلاً وقتی به قلعهگوشتهای شیر سیاه حمله شد...؟ توی هائوریا هم همون حس رو داشتم.»
با وجود اینکه کاملاً مثل هم نبودند، اما رنگهای شومِ آنشنیدن موجود، شبیه به حضور شبح بود. اگر سیان قبلاً چنین چیزیمیبود را تجربه نکرده بود، احتمالاً بدون هیچ مقاومتی از حال میرفت.
سیان گفت: «گذشته از این، اصلاً قشنگنشده نیست که رهبر آیندهی خاندان لاینهارت، حتیباید قبل از شروع مبارزه غش کنه، مگه نه؟»
یوجین با چهرهای گیج پرسید: «مبارزه؟» اینمیدیم واکنش باعث شد سیان طوری به یوجینپاسخ نگاه کند که انگار او آدم عجیبی است.
سیان پرسید:داشت «یعنی میگیعظیمی نباید بجنگیم؟»
یوجین تصمیم گرفتدرمان با سکوت بهاما این سوال جواب بدهد.
سیان ادامه داد: «خوب شد، مگه نه؟ ما درستپاسخ تو خط مقدم میدون جنگیم... و نیروها هم هنوزشکرگزار اینجان. اگه آماده باشی میتونیم همین الان بریم به جنگ.»
یوجین با کنجکاوی پرسید: «نمیترسی؟»
سیان با تندی گفت: «معلومه که میترسم. ولی این بهخودش این معنی نیست که میتونم فرار کنم. یوجین، داری... منتودههایی رو امتحان میکنی؟ میخوای ببینی از ترس دارم میلرزم یا نه؟»
یوجین پرسید:چطوره «فکر میکنیادامه من چیام؟»
سیان با عصبانیت جواب داد: «فکر میکنم یه آشغالی.» و نامحسوس دستکشید لرزانش را پشت سرش پنهان کرد. یوجین از قبل متوجه لرزش دستنبود او شده بود، اما تصمیم گرفت سر این موضوع سر به سرش نگذارد.
یوجین خندید و در حالی که به شانه سیانهنوز میزد گفت: «بچه پررو، خوب بزرگ شدی.» اما سیان چهرهاشباید را در هم کشید و دست او را پس زد.
سیان با دلخوری گفت: «جوریزنجیر حرف میزنی که یکی ندونهخودش فکر میکنه تو منو بزرگ کردی.»
یوجین با نیشخندیدرمان گفت: «نصف زحمتشاما که پای من بوده.»
سیان با تندی جواب داد: «چرت و پرتشنیدن نگو، برو یه دوشی بگیر و یکم بخواب.زنده مثل دفعه قبل هم یهو شیش ماه نخوابی.»
یوجین جواب داد:مولون «اول میرم پایینادامه رو یه نگاهی بندازم.»
یوجین، سیان را روی دیوار رها کرد و به سمت اردوگاه موقت پایین رفت. سربازان در حالداخل بررسی تجهیزات بودند و با دیدن او سر تکان دادند و بسیاری دستهایشان را برای دعا بهچشمان هم گره زدند. یوجین در پاسخ دستش را کمی بالا آورد و سپس به سمت درمانگاه رفت.
«آه... آآآه...»
بزرگترین بیمار درمانگاه، رایمیرا بود. او تغییر شکلشنیدن خود را لغو نکرده بود و در گوشهای ازاست درمانگاه مچاله شده بود و از درد ناله میکرد.
رایمیرا نالهپرسید کرد: «آخ...چطوره ولینعمتِ من...»
رایمیرا از شدت درد، گردن درازش را در سینهاش جمع کرده بود،چشمانش اما با حس کردن حضور یوجین، بلافاصله سرش را بالا آورد. چشمانشمیکرد که به اندازه سر یک انسان بود، پر از اشک شده بود.
او با گریهدرمان گفت: «ولینعمت... بال...اما بالهای من... بالهام...»
یوجین بامیدیم نگرانی پرسید:هنوز «خیلی درد داره؟»
رایمیرا هقهقکنان گفت: «درد داره...درمان خیلی وحشتناک درد داره... اینکاملاً اولین باریه که بالهام قطع میشن...»
ناگهان مکثداشت کرد وعظیمی چشمانش لرزید.
رایمیرا سرش رادرمان بالا گرفت واما جیغ کشید: «مر!»
مر که در میان انبوهی ازخوب داروها و باندها در درمانگاه اینطرف وآیا آنطرف میدوید، از شدت شوک خشکش زد.
رایمیرا با لحنی سرزنشآمیز فریاد زد: «الان یادم اومد!هنوز کار تو بود، مر. تو بالهای این بانو روآیا قطع کردی، بالهایی به زیبایی ابسیدین! کار تو بود!»
مر در حالی که بسته باندی را از آن نزدیکی برداشت و به سمت رایمیرامهر پرت کرد، فریاد زد: «چطور جرئت میکنی سر نجاتدهندهت داد بزنی! مارمولک احمق! اگه بالهاتگاوید رو قطع نمیکردم، اون نورِ پلید کل بدنت رو میبلعید! فکر میکنی اونوقت چی میشد؟»
رایمیرا باچطوره تردید زمزمه کرد:میدیم «من... من نمیدونم...»
مر دوباره فریاد زد: «یعنی چی که نمیدونم؟ مرده بودی! مارمولک نادون. فقطآیا چون یه بالت آسیب دیده بود، داشتی بدبختانه جیغوداد میکردی و هیچ کاریپای نمیکردی، برای همین من که باهوش و منطقیام، مجبور شدم وارد عمل بشم. میفهمی؟»
نالههای رایمیرا نیمهکاره ماند: «من... فقطادامه یه بال...؟ من دو تا بال دارم،شنیدن پس اگه یکیش قطع بشه، انگار نصف...»
مر با افتخار گفت و در حالی که سینهاش را جلو میداد، ادامه داد: «اینقدرمهر شلوغش نکن! تو گذشته، من هر دو دست و پام رو از دست دادم وگاوید حتی سینهام تا شکمم شکافته شد. با این حال، ناله نکردم و خونسردیم رو حفظ کردم.»
با وجود اینکه او داشت تجربیات زمانِ تکهتکه شدنش در آکرون را تعریف میکرد،دوباره اما در واقع، مر هیچ دردی حس نمیکرد. البته، به ذهن رایمیرا حتی خطورهمهشان هم نکرد که به این موضوع اشاره کند. او فقط بیشتر در خودش مچاله شد.
رایمیرا زیر لب غرغر کرد: «ببین...خوب راستش، این بانو درد نداره. این بانوآیا فقط چون گلوش میخارید یکم سروصدا کرد...»
مر با تندی جواب داد: «همف، پس ساکت باش.» و همانخوب لحظه متوجه یوجین شد. پس از لحظهای مکث، باندها و داروهاییاست که در دست داشت را به یکی از دستیارانِ آنجا داد.
«سرورم یوجین!»
مر که حالا دستش خالیمیدیم شده بود، به سمت یوجیننشده دوید و در آغوشش پرید.
در حالت عادی، یوجین مشکلی با آغوش مر نداشت، اما اکنون نمیتوانست تعادلش را حفظ کند. بدون اینکه حتیمیبود فرصت کند خودش را محکم نگه دارد، کمرش به عقب خم شد و پاهایش تا خورد. حتی پادشاه شیاطینجوخه اسارت هم نمیتوانست به این راحتی او را به زانو دربیاورد، اما حالا زانوهایش خیلی راحت به زمین خوردند.
او نالهای کرد: «آخ...»
یوجین به زانو درآمده بود، اما مر اهمیتی نداد که به این موضوع اشارهدقت کند. او ناگهان سرش را از روی سینه یوجین برداشت. احساسِ چسبناکیِ ناخوشایندی روی صورتشکولوسئومی میکرد... مر چهرهاش را در هم کشید، صورتش را پاک کرد و بینیاش را گرفت.
او گفت:چطوره «سرورم یوجین،ادامه بو میدین.»
یوجین پرسید: «چه بویی؟»
مر جواب داد: «بویچطوره خون، بوی عرق، واما انواع و اقسام بوهای گندیدگی.»
یوجین اشاره کرد: «خب خون و عرقمهری زیادی ازم رفته. تازه تو یه گودالدقت پر از جنازههای در حال پوسیدن هم بودم.»
مر پیشنهاد داد:درمان «واقعاً باید قبل ازهنوز خواب یه دوش بگیرین.»
یوجین در حالی که مر را کنار خودش زمینپاسخ میگذاشت، غرولند کرد: «بههرحال میخواستم یه دوشی بگیرم و بعدشمیبود برم بخوابم. فقط اول باید بفهمم اوضاع از چه قراره.»
پس از ترک درمانگاه، او وارد اقامتگاه ستاداما فرماندهی شد. یوجین با شوالیههای پرجنبوجوش سلام ودوباره احوالپرسی کرد و به سمت اتاق خصوصی رفت.
با ورودش، کسی گفت: «اومدی.»
اتاق پر از رفقایش بود. سیهنا در مرکز نشستهخوب و غرق در تمرکز بود. با ورود او، چشمانشاینکه را باز کرد و نگاهش را به سمتش چرخاند.
یوجین بلافاصله پرسید: «وضعیت مُهر چطوره؟خوب من همهجا رو گشتم، اما هستهکشید هیچجا پیدا نمیشه. سمت شما اوضاع چطوره؟»
سیهنا با اخم جواب داد: «حصاری که تو لهاینجار گذاشتم ناپایداره.» حصارنشده فعالی در لهاینجار وجود داشت که جلوی ظهور نور را میگرفت. «بایدمیبود راحت تا یه هفته دیگه دووم بیاره، اما... اوضاع خوب به نظر نمیرسه.»
یوجین پرسید: «نور ظاهر شده؟»
سیهنا اشاره کرد: «هنوز نه. به خاطر این ناپایداره که دارمشنیدن جلوی بیرون اومدنشون رو میگیرم. قصد ندارم همینطوری به حال خودش رهاشاگر کنم... اما اگه حصار بشکنه، ممکنه تعداد بیشماری از نورها سرازیر بشن.»
یوجین گفت: «دشتها هم همینطورن.»
یوجین به مولون که دمر افتادهادامه بود نزدیک شد؛ در کنارش، آنیسنشده از شدت خستگی از حال رفته بود.
یوجین ادامه داد: «نورها دارن داخلآخرین زنجیرها میلولن. ممکنه به خاطر همین زنجیرهاریز پاره نشن... اما باید حواسمون جمع باشه.»
مولون هیچ جراحت قابلمشاهدهای روی کمرش نداشت،هنوز اما هنوز بیهوش بود. یوجین شنل غرقدوباره به خونش را به گوشهای پرت کرد.
یوجین پرسید: «فکراما میکنی چقدر طول میکشهنشده تا بهبود پیدا کنه؟»
آنیس در حالی که به زحمتادامه سرش را بالا میآورد، جواب داد:نشده «این... بستگی به قدرت ذهنی مولون داره.»
یوجین گفت: «نه،گنبد منظورم مولون نیست.آخرین خودت رو میگم.»
آنیس گفت: «من...؟ خب، فکرمیدیم کنم اگه یکی دو روزنشده استراحت کنم حالم جا بیاد.»
یوجین پرسید: «سیهنا، تو چطور؟»
سیهنا گفت: «منم همینطور...چطوره اما در مورد چشماما شیطانی وهم مطمئن نیستم.»
یوجین خاطرنشان کرد: «بعید میدونمزنجیر چشم شیطانی وهم در برابرخودش پادشاه شیاطین نابودی کارساز باشه.»
او نگاهی به جواهر بنفشِ کنار سیهنا انداخت. جواهر خرد نشده بود،پاسخ اما درخشش خود را از دست داده بود و لکههای سیاهی رویاینطور سطح آن شکل گرفته بود؛ آلودگی ناشی از سمِ جسدِ پادشاه شیاطین اسارت.
یوجین گفت: «قدرت تاریک نابودی خیلیخوب شومتر و نحستر از قدرت تاریک اسارته.آیا فقط دیدنش میتونه آدم رو دیوونه کنه.»
حتی نوآر هم در راوستا مغلوب پادشاه شیاطین نابودی شده بود. حتی در زمانپاسخ حیاتش هم نتوانسته بود مستقیماً با آن جنون مقابله کند. استفاده از چشم شیطانیخوششانس وهم در فرم روحی ناپایدارش، ممکن بود به جای کمک، باعث بلعیده شدن خودش شود.
آنیس پرسید: «هامل، تو چطور؟»
او جواب داد: «من؟ خب، یکیاما دو روز برام کافی نیست... شایدپاسخ یه هفته استراحت کارم رو راه بندازه.»
آنیس در حالی که بهکاملاً سختی مینشست، نگاهش تیز شد ودوباره گفت: «منظورم این نبود. میتونی بجنگی؟»
یوجین گفت:پرسید «داشتم فکر میکردمدرمان میخوای چی بپرسی.»
آنیس باداشت گیجی بهعظیمی او خیره شد.
یوجین گفت: «داری سوالادامه اشتباهی میپرسی، آنیس. میتونمکاملاً بجنگم؟ معلومه که میتونم بجنگم.»
آنیس صدا زد: «هامل.»
یوجین در حالی که مشتش را گره میکرد،اما با خنده گفت: «چیزی که باید بپرسی اینه: "میتونیکشید پیروز بشی؟" همیشه دلم میخواست ورموث رو شکست بدم.»