---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخ لعنتی

چپتر 429: ورطه (۱) • ⏱ 18 دقیقه

چپتر 429: ورطه (۱)

0

چشمان همه از وحشت گشاد شد. قهرمان پس از شکست دادن تناسخ پادشاه شیاطین خشم، فرود آمده بود. با این حال، در چرخشی غیرمنتظره، او ناگهان خنجری‌نمی‌کرد​ را در سینه شاهزاده‌ای که داشت او را تحسین می‌کرد، فرو برده بود. قهرمانی که مقدر شده بود نامش را در تاریخ ثبت کند، حالا دست به‌الان​ کاری غیرقابل‌تصور زده بود. شوک ناشی از این اتفاق برای کسانی که از شرایط پنهان ماجرا بی‌خبر بودند، اجتناب‌ناپذیر بود. خود نوآر هم مات و مبهوت مانده بود.

او قطعاً انتظار یک حمله ناگهانی آن هم بدون حتی رد و بدل کردن یک کلمه را نداشت، آن هم با چنین خنجری — خنجری که نه‌بی‌پرده​ از فلز، بلکه از قدرت الهی ساخته شده بود. با وجود اینکه خنجر مستقیماً قلب را شکافته بود، هیچ آسیب یا دردی به اسکالیا، صاحب واقعی این‌نبود​ بدن، وارد نکرد. اما برای نوآر فرق می‌کرد. او احساس کرد که انگار سینه‌اش واقعاً سوراخ شده است — نه، دردی حتی فراتر از آن را حس می‌کرد.

نوآر با بدن واقعی‌اش اسکالیا را تسخیر نکرده بود، بلکه از یک شیطان شب رده‌پایین‌پیش‌پاافتاده​ برای کنترل بدن اسکالیا استفاده می‌کرد. شیطان شب نتوانست در برابر قدرت خنجر مقاومت کند و‌گفتگو​ عذاب ناشی از آن مستقیماً به نوآر که داشت شیطان شب را کنترل می‌کرد، منتقل شد.

نوآر با‌مات​ خودش فکر‌مانده​ کرد: چقدر عالی.

او مرگِ در حال نزدیک شدن را حس کرد، حسی که برایش‌نزدیک​ هم آشنا بود و هم غریب. او در طول زندگی‌اش بارها با‌هیجانی​ مرگ روبرو شده بود. بنابراین، هیچ هیجانی در چنین مرگی تجربه نمی‌کرد.

اما — اگر حریف هامل بود، داستان کاملاً فرق می‌کرد. مرگی که‌هامل​ زمانی پیش‌پاافتاده، آشنا و حتی کسل‌کننده بود، حالا فقط به این دلیل که‌نیت​ هامل آن را به او هدیه می‌داد، هیجان‌انگیز، لذت‌بخش و شیرین شده بود.

نیت قتلِ بی‌پرده و عزم برای کشتن بدون زحمتِ شروع یک گفتگو یا‌کاملاً​ شنیدن حرف‌هایش، واقعاً روحیه‌بخش بود. حتی الان هم چشمان هامل از نفرت و‌بی‌پرده​ نیت قتل برق می‌زد. او در کارهایش حتی ذره‌ای تردید یا شک نشان نمی‌داد.

چیزی که به طور خاص نوآر را مجذوب خود کرد، خنجری بود که اکنون در سینه‌اش فرو رفته بود. این تیغه‌ای بود که‌خنجر​ از قدرت الهی ساخته شده بود، اما سلاحی نبود که برای پادشاه شیاطین آماده شده باشد. اگر این‌طور بود، خیلی وقت پیش از‌واقعی‌اش​ آن استفاده می‌کرد. هامل در تمام طول نبرد با پادشاه شیاطین از استفاده از این سلاح خودداری کرده بود. این چه معنایی داشت؟

نوآر نتیجه‌نتوانست​ گرفت: این‌مقاومت​ برای من بود.

او همین الان آن را احضار نکرده‌مرگی​ بود. در عوض، آن را از قبل‌کاملاً​ آماده کرده و پیش خودش نگه داشته بود.

می‌دونست که میام. نوآر‌بنابراین​ با این فکر لرزه‌ای‌نمی‌کرد​ از هیجان را احساس کرد.

مگر آن‌ها بیش از‌مانده​ حد با هم تفاهم‌ناگهانی​ نداشتند؟ این بی‌نقص بود.

نوآر در حالی که روی یک زانویش افتاد، لبخند‌چقدر​ درخشانی زد. یوجین کمرش را گرفت تا از افتادنش جلوگیری‌زندگی‌اش​ کند، و آغوش آن‌ها شبیه به آغوش دو عاشق بود.

نوآر به نرمی‌مرگ​ زمزمه کرد: «ما همدیگه‌مرگی​ رو خیلی خوب نمی‌شناسیم؟»

یوجین بدون اینکه زحمت جواب دادن به حرف‌هایش را به خود بدهد، خنجر را عمیق‌تر‌پیش‌پاافتاده​ چرخاند. او کمرش را گرفته بود تا از آسیب رسیدن به بدن اسکالیا جلوگیری کند،‌شروع​ اما با دیدن لبخند نوآر و شنیدن حرف‌هایش، احساس کرد کار غیرضروری‌ای انجام داده است.

«شاهزاده!»

«آ-آقای یوجین! داری چیکار می‌کنی؟!»

ایویک و اورتوس فریادزنان به سمت او دویدند. پس‌نمی‌کرد​ از اینکه در جای خود خشکشان زده بود، گاردهای‌فقط​ سلطنتی شروع به حرکتِ آرام به سمت یوجین کردند.

در همان‌مرگ​ لحظه، سیه‌نا از‌هیجانی​ آسمان فرود آمد.

سیه‌نا در حالی که با‌قطعاً​ عصبانیت نگاه می‌کرد و فراست‌حتی​ را بالا می‌برد، دستور داد: «وایسین.»

کوونگ!

یک سد جادویی محیط اطراف را‌هیجانی​ در بر گرفت و با مسدود‌هامل​ کردن راه، از ورود دیگران جلوگیری کرد.

سیه‌نا با لحنی جدی گفت:‌هیجانی​ «بخشی از کینه پادشاه شیاطین‌حریف​ درون شاهزاده اسکالیا باقی مونده.»

یک نفر با‌مبهوت​ تعجب جواب داد: «بانو‌حمله​ سیه‌نا، چی دارین می‌گین...؟»

سیه‌نا با لحنی قاطع هشدار داد: «فکر می‌کنین درباره همچین چیزی دروغ می‌گم؟ پاکسازی به زودی تموم‌غریب​ می‌شه، پس نزدیک‌تر نیاین.» پس از این هشدار سخت‌گیرانه، سیه‌نا نگاهی با کریستینا که با رد خون‌پیش‌پاافتاده​ در گوشه دهانش نزدیک می‌شد رد و بدل کرد، و با هم قدم به درون سد گذاشتند.

صدای خنده نوآر در حالی که سیه‌نا را تماشا می‌کرد طنین‌انداز شد:‌هامل​ «آهاها... با اینکه اون‌قدرها هم با هم صمیمی نبودیم، نمی‌تونیم بعد از‌شیرین​ سیصد سال که همدیگه رو دیدیم یه سلام و احوال‌پرسی ساده داشته باشیم؟»

سیه‌نا با‌مرگ​ سردی جواب‌بنابراین​ داد: «گمشو، هرزه.»

شدت این توهین هیچ تأثیری‌قطعاً​ روی نوآر نداشت و او‌حتی​ فقط با خوشحالی بیشتری خندید.

«خیلی جالبه که بعد از این همه مدت حتی یه ذره‌مرگِ​ هم عوض نشدی، سیه‌نا مردین. و تو... هه، تو کی هستی؟‌روبرو​ کریستینا راجریس؟ یا شاید هم در واقع تناسخ آنیس اسلیوود هستی؟»

کریستینا به جای جواب دادن به حرف‌های نوآر، با نگاهی نافذ‌حریف​ به او خیره شد. بهتر بود اطلاعات مربوط به تسخیر شدنش‌هیجان‌انگیز​ را مخفی نگه دارد، احساسی که آنیس نیز با آن موافق بود.

نوآر شانه‌ای بالا انداخت و برگشت‌مرگی​ تا به یوجین نگاه کند، و‌داستان​ با لذت گفت: «خوشحالم، هاملِ من.»

شیطان شب که اسکالیا را تسخیر کرده بود، در‌بدون​ حال پاکسازی بود و به آرامی ناپدید می‌شد. حتی‌قدرت​ نوآر هم نمی‌توانست کاری برای تغییر این نتیجه انجام دهد.

نوآر با لحنی بی‌خیال گفت: «می‌دونستی که میام و برام یه هدیه‌نزدیک​ آماده کردی. متأسفانه، من هیچ هدیه‌ای برات نیاوردم. به نظر می‌رسه این‌هیجانی​ بار تو آماده‌سازی و ملاحظه کم‌کاری کردم.» یوجین با غرش گفت: «چیکار کردی؟»

پشت سر یوجین، سیئل روی زمین مچاله شده بود و هنوز نمی‌توانست‌هامل​ وضعیت را به طور کامل درک کند. او به خاطر حس عجیبی در‌نیت​ چشم چپش کمی می‌لرزید. سیه‌نا و کریستینا با عجله به او نزدیک شدند.

نوآر گفت: «می‌فهمم این قضیه ممکنه چطور به نظر برسه، اما بهت اطمینان می‌دم که فقط یه سوءتفاهمه. هامل، من‌می‌داد​ کاری نکردم... اوه، متأسفم، هامل. همین‌طوری از دهنم پرید.» سپس نگاهی از گوشه چشم به سیئل انداخت. چهره‌اش در هم رفت.‌ذره‌ای​ «همم... نه، به نظر که خوب میاد. راستی از کی هویتت رو می‌دونه؟ مطمئناً که قبل از من نفهمیده، مگه نه؟»

یوجین با چهره‌ای‌مبهوت​ درهم‌رفته تکرار کرد:‌انتظار​ «پرسیدم چیکار کردی.»

نوآر که واقعاً احساس می‌کرد ناعادلانه متهم شده است، با صداقت اصرار کرد: «من کاری نکردم.‌آشنا​ منطقی بهش فکر کن، هامل. با اینکه من فوق‌العاده بااستعدادم، اما توانایی کاشتن یه چشم شیطانی تو‌زمانی​ یه انسان رو ندارم. خودت هم اینو می‌دونی، نه؟ برای انسان‌ها غیرممکنه که چشم شیطانی داشته باشن.»

سکوت برقرار شد و سپس نوآر ادامه داد: «در مورد جادوگران سیاه هم همین‌طوره. با وجود بستن قرارداد با شیاطین رده‌بالا یا حتی مستقیماً با‌نیت​ پادشاهان شیاطین، ذات اون‌ها به عنوان یه انسان تغییر نمی‌کنه. به خاطر همینه که ادموند عقده تغییر نژادش رو داشت تا به عنوان یه پادشاه‌اکنون​ شیاطین دوباره متولد بشه. یه جادوگر سیاه هر چقدر هم که بالا بره، تا زمانی که انسان باقی بمونه نمی‌تونه از امتیازات یه شیطان بهره‌مند بشه.»

یوجین به خوبی می‌دانست نوآر چه می‌گوید.‌تجربه​ این حقیقت داشت که یک چشم شیطانی‌زمانی​ هرگز نمی‌توانست درون یک انسان قرار بگیرد.

«البته، اگه پادشاه شیاطین اسارت بود، شاید می‌تونست یه چشم‌حتی​ شیطانی رو تو یه انسان بکاره. اما من نمی‌تونم این‌ساخته​ کار رو بکنم. هر چی باشه، من که پادشاه شیاطین نیستم.»

چشم شیطانی...؟ سیئل چشم چپش را لمس کرد و متوجه شد که درد مداوم از بین‌آشنا​ رفته و بینایی‌اش به اندازه چشم راستش واضح است. در همان لحظه بود که متوجه حقیقت‌کاملاً​ شد — تغییر چشم او غیرقابل‌بازگشت بود. او می‌توانست این را با تمام وجودش حس کند.

اما طولی نکشید که چیزی شبیه به یک غریزه که عمیقاً در‌هامل​ درونش ریشه دوانده بود، سیئل را روشن کرد. او فهمید که چشم‌شیرین​ چپش دیگر معمولی نیست؛ بلکه قدرت نگران‌کننده‌ای را در خود جای داده است.

نوآر در تلاش برای رفع سوءتفاهم بحث کرد: «من‌اگر​ هیچ‌چیزی در مورد این قضیه نمی‌دونم. من فقط... هامل، به‌هدیه​ خاطر تو سعی کردم به زخم‌های اون بچه رسیدگی کنم.»

او دیگر نمی‌توانست انتظار قدردانی هامل را داشته باشد، زیرا سیئل ناخواسته چشم شیطانی را بیدار کرده‌بلکه​ بود. با این حال، نوآر از این بابت پشیمان نبود. او حتی با دانستن اینکه جایی در‌وارد​ ذهن هامل اشغال کرده و حتی هدیه‌ای از او دریافت کرده است، شادی و لذت بیشتری احساس می‌کرد.

نوآر به آرامی گفت: «اما اینو می‌دونم، هامل. چشم شیطانی اون بچه...‌نزدیک​ خاصه. دو تا توانایی مجزا رو تو خودش جا داده. یکیش چشم شیطانی‌مرگی​ تاریکیِ آیریسه. اون یکی... خب، می‌تونیم بهش بگیم چشم شیطانی سکون؟ نظرت چیه؟»

یوجین تند‌بارها​ جواب داد:‌روبرو​ «خفه شو.»

نوآر با لحنی که انگار به او برخورده بود، پرسید: «اوه، می‌تونستی‌داستان​ تو حرف زدنت یکم مهربون‌تر باشی. هامل، حتی بدون اینکه تو اصرار کنی‌قتلِ​ هم به زودی می‌رم. اما قبل از رفتنم، می‌تونی یه چیزی بهم بگی؟»

صدای نوآر در حالی که به هوشیاریِ در‌ناگهانی​ حال محو شدنش چنگ می‌زد، به تدریج ضعیف شد‌بلکه​ و زمزمه کرد: «شمشیری که پادشاه شیاطین رو کشت.»

یوجین فقط‌نتوانست​ به نوآر‌مقاومت​ خیره شد.

نوآر در حالی که به هویت واقعی سلاح هامل فکر می‌کرد، زمزمه کرد: «اون‌کاملاً​ دیگه چیه؟ من تو عمر طولانیم هیچ‌وقت همچین شمشیری ندیدم. اون رنگ قرمز... با‌عزم​ قدرت الهی‌ای که از طریق باور انسان‌ها اعطا می‌شه فرق داره. خیلی بنیادی‌تر و اولیه‌تره...»

یوجین قبل از‌روبرو​ بیرون کشیدن خنجرش، با‌تجربه​ صدایی سرد غرید: «نمی‌دونم.»

«دروغ می‌گی.»

این اتهام آخرین کلمه‌ای بود که نوآر توانست قبل از ناپدید شدن به زبان بیاورد. در حالی که بینایی‌اش تار می‌شد، نوآر مستقیماً‌بنابراین​ به یوجین نگاه کرد. با صدای هیسی، مه سیاهی از بدن اسکالیا بیرون زد. یوجین به مه در حال پخش شدن اهمیتی نداد‌عزم​ و وضعیت اسکالیا را بررسی کرد. شیطان شب که ذهن او را فاسد کرده بود پاکسازی شده بود، اما هوشیاری اسکالیا برنگشته بود.

یوجین با خودش فکر کرد: چه شاهزاده بدشانسی. اینکه دو بار توسط یک شیطان‌کاملاً​ شب تسخیر شوی، آن هم توسط شخص نوآر جیابلا، واقعاً چیز عجیبی بود. یوجین پس‌کشتن​ از اینکه اسکالیا را با دقت روی زمین گذاشت، برگشت تا به سیئل نگاه کند.

او در حالی که با‌هیجانی​ احتیاط به سیئل نزدیک می‌شد پرسید:‌هامل​ «احساس... عجیبی یا همچین چیزی نداری؟»

سیئل فوراً جواب نداد. در عوض، متناوباً به‌ناگهانی​ کریستینا و سیه‌نا نگاه کرد. آن دو هر‌فلز​ کدام یکی از دست‌های او را گرفته بودند.

سیئل با چهره‌ای‌برابر​ متزلزل جواب داد:‌منتقل​ «اوم... نه خیلی...؟»

سیه‌نا، کریستینا و آنیس پس از بررسی او به همین نتیجه رسیدند. هیچ اثری از قدرت‌پیش‌پاافتاده​ تاریک در بدن سیئل و هیچ نشانه‌ای از جادوی سیاه وجود نداشت. در وهله اول، چشم‌گفتگو​ شیطانی جادو یا جادوی سیاه نبود — بلکه صرفاً اندامی بود که از قدرت تاریک استفاده می‌کرد.

اقتداری که توسط چشم شیطانی آشکار می‌شد، بیشتر شبیه معجزات قدرت الهی بود‌کاملاً​ تا جادو. نیازی به هیچ فرمول یا چیزهایی شبیه به آن نداشت. دارنده‌بی‌پرده​ چشم شیطانی قدرت آن را تنها از طریق اراده و قدرت تاریک بیرون می‌کشید.

اما همین موضوع، این وضعیت را عجیب‌تر می‌کرد.‌ناگهانی​ هیچ اثری از قدرت تاریک در سیئل وجود نداشت،‌بلکه​ پس چشم شیطانی چطور می‌توانست خودش را حفظ کند؟

سیئل با احتیاط‌برابر​ پرسید: «می‌خوای سعی‌منتقل​ کنم ازش استفاده کنم؟»

یوجین بلافاصله جواب داد: «نه.» هرچند استفاده از قدرت چشم شیطانی‌حریف​ می‌توانست حقایق ناشناخته دیگری را فاش کند، اما اکنون زمان مناسبی‌هیجان‌انگیز​ برای آزمایش آن نبود، زیرا هیچ‌کس در بهترین شرایط خود قرار نداشت.

کریستینا با چهره‌ای خشک و جدی توصیه کرد:‌نمی‌کرد​ «سیئل. تو هم خسته‌ای. بهتره بعد از اینکه‌کسل‌کننده​ همه حسابی استراحت کردن، وضعیتت رو بررسی کنیم.»

پس از بررسی دقیق‌تر، به نظر نمی‌رسید که چشم شیطانی سیئل از قدرت‌کلمه​ تاریک به‌عنوان نیروی محرکه خود استفاده کند. او با احتیاط مقداری قدرت الهی‌شکافته​ را به درون سیئل هدایت کرده بود، اما هیچ‌گونه واکنش منفی‌ای رخ نداده بود.

آیا ممکن بود به‌جای آن از مانا استفاده کند؟ یا شاید از انرژی اولیه ذاتی انسان‌ها‌آشنا​ به‌عنوان منبع قدرت خود استفاده می‌کرد؟ اگر مورد دوم درست بود، چشم شیطانی می‌توانست به‌شدت خطرناک باشد.‌زمانی​ در نهایت، انرژی اولیه انسان‌ها مترادف با نیروی حیات آن‌ها بود، یا به‌طور خلاصه، با طول عمرشان.

سیئل درحالی‌که سعی می‌کرد‌روبرو​ حالت چهره‌اش را حفظ‌تجربه​ کند، موافقت کرد: «آره.»

او هنوز کاملاً آرام نشده بود. سیئل تمام تلاشش را می‌کرد تا خوش‌بین باشد. او به‌سختی از اینکه‌دلیل​ تمام عمرش را به‌عنوان یک فرد یک‌چشم زندگی کند، جان سالم به در برده بود؛ آیا این چیزی‌نفرت​ نبود که باید بابتش شکرگزار باشد؟ اما با وجود تلاش‌هایش برای مثبت دیدن اوضاع، روحیه‌اش تغییر چندانی نکرد.

بااین‌حال، سیئل با لبخندی به همه اطمینان خاطر داد: «من‌حتی​ حالم خوبه.» او به سیه‌نا و کریستینا که داشتند با‌ساخته​ دستانش ور می‌رفتند نگاه کرد و ادامه داد: «همه‌چیز تموم شد؟»

او شاهد مرگ پادشاه شیاطین بود. آسمان دیگر تاریک نبود و‌مرگِ​ دریا دیگر رنگ سرخی نداشت. هوا دیگر از بوی تهوع‌آور گوشت‌روبرو​ فاسد و خون، و همچنین صدای آزاردهنده وزوز حشرات پر نبود.

«هنوز نه.»

برخلاف انتظارات سیئل، این پاسخی بود که یوجین داد. پادشاه شیاطین مرده‌داستان​ بود و حتی یک نفر از زیردستانش هم باقی نمانده بود. نوآر‌نیت​ جیابلا رفته بود و هیچ اثری از پادشاه شیاطین اسارت به چشم نمی‌خورد.

بااین‌حال، همه‌چیز کاملاً تمام نشده بود. حداقل‌حمله​ برای یوجین هنوز تمام نشده بود، چرا‌نداشت​ که او کاری برای انجام دادن داشت.

این سیه‌نا بود که سکوت را‌منتقل​ شکست: «برو. یه چیزی اون پایین‌نزدیک​ هست که باید ببینیش، مگه نه؟»

زمانی که دریا توسط شمشیر مقدس شکافته شد، سیه‌نا آنچه را که در اعماق غیرقابل‌تصور پایین قرار داشت،‌فقط​ دیده بود. هرچند نمی‌توانست کاملاً درک کند که آن چیست، اما بخشی از وجودش می‌خواست فوراً از یوجین‌الان​ درباره آن توضیح بخواهد. به‌جای گفتنِ «برو»، چیزی که واقعاً می‌خواست بگوید این بود: «بیا با هم بریم.»

اما نمی‌توانست. حالت‌روبرو​ چهره یوجین برای او‌تجربه​ غریبه‌تر از همیشه بود.

یوجین هم طفره نرفت و با‌انتظار​ کشیدن آهی کوتاه گفت: «در واقع‌کردن​ یه چیزی هست که باید بررسیش کنم.»

ذهن او طوفانی پرآشوب از افکار درهم‌تنیده و پیچیده بود. او سعی کرد احساسات گرداب‌وار خود را مرتب کند، اما بی‌فایده بود؛ هرچه بیشتر فکر می‌کرد، به نظر می‌رسید که آن‌ها بیشتر‌کاملاً​ گره می‌خورند. این حالت او را به یاد لحظات گذرای بلافاصله پس از بیداری از یک رویا می‌انداخت، زمانی که جزئیات هنوز به‌وضوح قابل یادآوری بودند. اما با گذشت زمان و هجوم‌چیزی​ افکار دیگر به ذهنِ بیدار، رویا محو می‌شد و تقریباً از افکار فرد به فراموشی سپرده می‌شد. احساس می‌کرد که حتی همین الان هم آن افکار در حال محو شدن از ذهنش هستند.

او می‌ترسید که دست روی دست گذاشتن باعث‌تجربه​ شود نگرانی‌هایش در ناخودآگاهش ذوب شده و برای همیشه‌کسل‌کننده​ پنهان شوند. و این چیزی نبود که یوجین می‌خواست.

یوجین قبل از اینکه شروع‌هیجانی​ به حرکت کند، بار دیگر آه‌هامل​ سنگینی کشید و گفت: «زود برمی‌گردم.»

اما پاهایش به زمین میخکوب شده بودند. نگرانی‌ناگهانی​ برای سیئل، سیه‌نا، کریستینا و آنیس او را‌فلز​ باز می‌داشت. شاید آن‌ها هم باید با او می‌آمدند؟

یوجین قاطعانه تصمیم گرفت: نه.

او بی‌سروصدا شنل تاریکی را بالا آورد. مر و رایمیرا با حس کردن‌داستان​ قصد او، از میان چین‌های لباس بیرون آمدند. چهره‌هایشان حالت پیچیده‌ای از پرسش‌قتلِ​ و نگرانی به خود گرفته بود، زیرا نمی‌توانستند افکار یوجین را کاملاً درک کنند.

یوجین تنها یک فکر در سر داشت: نمی‌خواست چیزی به آن‌ها نشان دهد — نه آشوب‌کسل‌کننده​ درون ذهنش را و نه چیزی را که در اعماق پایین پیدا می‌کرد. اولین کسی که‌شنیدن​ آن را می‌دید، احساسش می‌کرد و درباره‌اش قضاوت می‌کرد — باید خودش و تنها خودش باشد.

باید خودم باشم. یوجین‌مانده​ با رسیدن به این‌ناگهانی​ تصمیم، با قاطعیت روی برگرداند.

او در نبرد امروز خودش را تا مرز محدودیت‌هایش پیش برده بود. او در عجب بود که بدون معجزات و برکات، تا‌روبرو​ الان چند بار مرده بود. استفاده از احتراق، بدنش را در وضعیت وحشتناکی قرار داده بود. خوشبختانه بدن فعلی او، یعنی «یوجین لاین‌هارت»،‌بی‌پرده​ ذاتاً مقاوم بود. اگر بدن ضعیف‌ترِ زندگی قبلی‌اش بود، قطعاً تا الان زمین‌گیر شده و توانایی راه رفتن را از دست داده بود.

یوجین درحالی‌که بابت فیزیک بدنی قدرتمندش سپاسگزار بود، تلوتلوخوران از مانع خارج‌هامل​ شد. او مطمئن بود که افراد زیادی در اینجا سؤالات بی‌پاسخی دارند‌شیرین​ و مشتاق صحبت با او هستند. بااین‌حال، هیچ‌کس به یوجین نزدیک نشد.

کارمن به‌جای نزدیک‌روبرو​ شدن به او‌مرگی​ پرسید: «کمک می‌خوای؟»

یوجین با لبخندی تلخ‌مانده​ سرش را تکان داد:‌ناگهانی​ «لطفاً پیش سیئل بمون.»

او قصد نداشت به کسی‌عذاب​ تکیه کند. او از کارمن‌عالی​ گذشت و به سمت نرده‌ها رفت.

دریا همچنان شکافته بود؛ منظره‌ای که باعث شده بود خدمه کشتی‌های دیگر با انگشت‌کاملاً​ اشاره کنند و بین خودشان پچ‌پچ کنند. یوجین درحالی‌که با بی‌ثباتی به نرده تکیه‌عزم​ داده بود، برگشت و اعلام کرد: «فقط محض احتیاط می‌گم، اما دنبالم نیاین اون پایین.»

او منتظر پاسخ نماند. با وجود اینکه‌تجربه​ به دیگران هشدار داده بود که نروند،‌زمانی​ خودش بدون هیچ تردیدی به داخل دریا پرید.

ووش!

تندبادی او را گرفت و سقوطش را‌خودش​ کُند کرد. تمپست بود. یوجین درحالی‌که وینید را‌برایش​ درون شنلش نگه داشته بود، خندید: «ناراحت نیستی؟»

تمپست پرسید: [منظورت چیست؟]

یوجین توضیح داد: «من‌بنابراین​ برای کشتن پادشاه شیاطین‌نمی‌کرد​ از وینید استفاده نکردم.»

تمپست با خنده‌ای از ته دل‌انتظار​ پاسخ داد: [این‌طور هم نبود که‌کردن​ اصلاً به کمک من نیاز نداشته باشی.]

این فقط جادوی سیه‌نا نبود که باد را برای حرکت دادن ناوگان احضار کرد. تمپست نیز در‌غریب​ این امر نقش داشت، زیرا باد به اراده تمپست نیز پاسخ داده بود. علاوه بر این، هر بار‌کسل‌کننده​ که یوجین در طول نبرد در آسمان تلوتلو می‌خورد، این تمپست بود که بی‌سروصدا او را تثبیت می‌کرد.

تمپست گفت:‌بارها​ [من احساس‌روبرو​ ناامیدی نمی‌کنم، هامل.]

یوجین بر فراز دریا به پرواز‌مرگی​ درآمد، درحالی‌که بدنش توسط باد حمایت‌داستان​ می‌شد و به جلو رانده می‌شد.

تمپست ادامه داد: [کینه من نسبت به پادشاه شیاطین اسارت است، نه خشم. کینه‌نداشت​ من مربوط به لشکرکشی شمالی است که محقق نشد. من هنوز منظره قله بابل را‌دردی​ به یاد دارم. اینکه باد در آنجا چه حسی داشت و من چقدر ناتوان بودم.]

یوجین تصمیم گرفت‌برابر​ ساکت بماند و فقط‌خودش​ به تمپست گوش دهد.

تمپست با لحنی غمگین گفت: [وقتی در نهایت به بابل صعود کنی، ممکن است دیگر نیازی به کمک وینید یا من‌می‌داد​ نداشته باشی. مگر همین الان هم این‌طور نیست، هامل؟ تو سلاح‌های قدرتمندی داری که با وینید قابل‌مقایسه نیستند. حتی طوفان‌هایی که‌ذره‌ای​ من، پادشاه ارواح دنیای ارواح، می‌توانم در این دنیا احضار کنم، خشن‌تر از طوفان‌هایی نخواهد بود که خودت می‌توانی ایجاد کنی.]

یوجین گفت: «خب، موقع مبارزه‌هیجانی​ با پادشاه شیاطین اسارت، بازم‌حریف​ چند باری وینید رو تاب می‌دم.»

تمپست با خنده‌ای ریز گفت: [هاهاها! نیازی نیست. روزی... وقتی به بابل برسی،‌کلمه​ وقتی با پادشاه شیاطین اسارت روبه‌رو شوی، من هم به روش خودم درست مثل‌هیچ​ همین حالا کمکت خواهم کرد. این برای من کافی است. من به همین راضی‌ام.]

یوجین به پایین نگاه کرد. دریا همچنان شکافته بود و آب‌ها‌مرگِ​ نه روی هم می‌ریختند و نه با هم ادغام می‌شدند. یوجین‌روبرو​ همراه با باد به اعماق شکاف، به سمت پرتگاه پایین رفت.

تمپست با‌بارها​ کنجکاوی پرسید:‌روبرو​ [آن پایین چیست...؟]

یوجین با لحنی‌روبرو​ که چندان قانع‌کننده‌مرگی​ نبود، پاسخ داد: «نمی‌دونم.»

تمپست او را کاوش کرد:‌قطعاً​ [تو باید بدانی... بااین‌حال، من نمی‌توانم‌بدل​ احساساتت را بخوانم. نمی‌خواهی نشانش دهی؟]

یوجین با لبخندی تلخ زمزمه کرد: «حس پیچیده‌ایه.‌فکر​ بیشتر از اینکه نخوام نشونش بدم، دلم نمی‌خواد‌آشنا​ باورش کنم. راستش رو بخوای، حتی دلم نمی‌خواد ببینمش.»

تمپست با گیجی پرسید: [چرا؟]

یوجین صادقانه‌مرگ​ اعتراف کرد:‌بنابراین​ «چون می‌ترسم.»

آن‌ها بالاخره‌مات​ به پایین‌مانده​ پرتگاه رسیدند.

یوجین روی زمین فرود آمد. با وجود اینکه انتظار داشت‌عالی​ بستر دریا مرطوب باشد، اما اصلاً این‌طور نبود. برخلاف انتظاراتش،‌بارها​ به نظر می‌رسید زمین به‌طور غیرقابل‌شکستنی‌ای سفت و سخت است.

[تو می‌ترسی؟] صدای تمپست به‌سختی‌بنابراین​ شنیده می‌شد. این احتمالاً به‌اگر​ خاطر تأثیر قدرت‌های اسارت بود.

یوجین درحالی‌که روی زمین سفت قدم‌مرگی​ برمی‌داشت، غرولند کرد: «از این می‌ترسم که‌کاملاً​ آیا می‌تونم از پسش بربیام یا نه.»

یوجین ناگهان‌مات​ به پایین‌مانده​ فرو رفت.

یادداشت مترجم:

۱. یادآوری برای خوانندگان در صورتی که در اینجا احساس سردرگمی می‌کنید. در فصل‌های قبلی در مورد وسواس نوآر نسبت به هامل اشاره شده بود که او‌زمانی​ بارها با ایجاد توهم روی خودش سعی کرده خودکشی کند. اگرچه او چندین بار از این طریق مرده است، اما این مرگ دائمی نیست. از این رو‌ذره‌ای​ وسواس او نسبت به هامل به این دلیل است که او ممکن است تنها کسی باشد که قادر است آرزوی دیرینه او برای مرگ را برآورده کند.

ناولها | novelha.net