چپتر 537: شعله (۶)
0یوجین به چشمان شبح خیره شد. برایش اهمیتی نداشت کهعزم شبح به نتیجه درستی رسیده یا نه. اما در اعماق وجودش،درک یوجین باور داشت که شبح به نتیجهای کاملاً اشتباه رسیده است.
شبح اشتباه میکرد. گذشته از آن، اصلاً حقی نداشت که بهمیدید چنین نتیجهای برسد. حتی اگر واقعاً هم غیرممکن بود، این به شبحآنها ربطی نداشت که بخواهد آن را به چالش بکشد و قضاوتش کند.
با این حال، یوجین بلافاصله شروع به فحاشی نکرد. با وجود اینکهشاید از شدت عصبانیت و خشم داشت منفجر میشد، خودش را کنترل کردنمیتوانست و فقط مشتهایش را آنقدر محکم گره کرد که به درد آمدند.
دلیلش این بود که عزم راسخی را درفرق چشمان شبح میدید. شبح بر اساس باورهای روشنخاص و قاطع خودش به این تصمیم رسیده بود.
هرچند یوجین هیچ علاقهای به درک این باورها نداشت، اما باز هم بهاساس آنها احترام میگذاشت. اگر زاویه دیدش را نسبت به این مسئله تغییر میدادمیگذاشت و احساسات شخصیاش را کنار میگذاشت، میدید که حرفهای شبح هم کاملاً بیراه نیست.
اگر کسی به دست پادشاه شیاطین اسارت کشته میشد، کل موجودیتش به دام میافتاد. در این صورت، تناسخهیچ حتی در عصر بعدی هم برایش غیرممکن میشد. یوجین نمیدانست پادشاه شیاطین اسارت با ارواحی که اسیر میکندبیراه چه کار میکند، اما در هر صورت، محروم شدن از تناسخ سرنوشتی بود که وحشتش در کلام نمیگنجید.
یوجین میدانست که موجودیتش با شرایط و عوامل بیشماری گره خورده است. اگر ورموث به سراغش نیامده و اوزندگی را تناسخ نداده بود، شاید همهچیز فرق میکرد. با این حال، او دقیقاً به خاطر همین اتفاقات در زندگیبیدار فعلیاش بینظیر و خاص بود و به همین دلیل، نمیتوانست این فرصت استثنایی را مفت و مسلم هدر بدهد.
دو بار تناسخ، پتانسیل عظیمی به یوجین بخشیده بود.دقیقاً اگر نمیتوانست در این عصر پتانسیلش را بهطور کامل بیدارفرصت کند، شاید واقعاً بهتر بود به امید دنیای بعدی بماند.
اما آیا واقعاً اینطور بود؟ آیا فقط باآمدند فرار از مرگ به دست پادشاه شیاطین اسارت، میتوانستتصمیم در عصر بعدی به پتانسیل کاملش دست پیدا کند؟
یوجین بامشتهایش خودش فکرمحکم کرد: «نمیدونم.»
آدمهای عادی نمیتوانستند زندگیهای گذشتهشان را به یاد بیاورند. یوجیننیامده هم از این قاعده مستثنی نبود. در طول زندگیاش بهعنوان هامل،بینظیر حتی یک بار هم خاطرات آگاروث را به یاد نیاورده بود.
اما محرومیت کامل از پتانسیل، زمین تا آسمان با داشتن شانسی برای شکوفایی بهتر در زندگی بعدیدلیل فرق داشت. اگر به دست پادشاه شیاطین اسارت کشته میشد، دیگر هیچ فرصتی در آینده وجود نداشت؛ امادنیای اگر به شکل دیگری میمرد، هنوز این احتمال وجود داشت که در زندگی بعدی به مبارزهاش ادامه دهد.
یوجین پس از مرتب کردن افکارش، آه کوتاهی کشید. با این حال، متوجه شدباورهای که هنوز هم آشفته است. احساساتش جریحهدار شده بود و قرار نبود به ایندیدش راحتیها فروکش کند. در حالی که سرش را میخاراند، چند بار دیگر هم آه کشید.
آنیس و کریستینا هم ساکت ماندند. آیا جواب شبح درستراسخی بود؟ قدیسهها نیز در این مورد با احساسات یوجین همنظر بودند.باورها با این حال، هیچکدام حرفی نزدند و نظرشان را بیان نکردند.
این مسئله به سرنوشت جهان گره خورده بود و اگر یوجین راهنمایی میخواست، آنیس ودقیقاً کریستینا حتماً به او مشورت میدادند. این موضوع نهتنها در مورد قدیسهها، بلکه در مورد سیهنا،بار مولون و اعضای خاندان لاینهارت که در بسیاری از رازهای یوجین شریک بودند نیز صدق میکرد.
اما آنها فقط میتوانستند مشورتنداده بدهند. تصمیم نهایی را هیچکسخاطر جز خود یوجین نمیتوانست بگیرد.
چون او خاص بود. او دقیقاًگره به همان اندازه که انتظارات سنگینیمیدید بر دوشش بود، پتانسیل هم داشت.
شبح در حالی که با نگاهی نافذ به یوجینعزم خیره شده بود، به حرف آمد: «...در اصل، توهیچ باید سیصد سال پیش میمردی و همهچیز همونجا تموم میشد.»
یوجین ساکت ماند، اما با شنیدن کنایه آشکار این حرفها، اخمهایش درشاید هم رفت. منظور شبح کاملاً روشن بود: او داشت به اتفاقات سیصدنمیتوانست سال پیش در بابل و رویاروییاش با بلیال، عصای اسارت، اشاره میکرد.
شبح ادامه داد: «اینکه پادشاه شیاطین اسارت روحت رو آزاد کرد، یهاتفاقات فرصت یکباره و یه استثنای بینظیر بود. به نظر میرسه که خیلیبدهد بهت علاقه داره، اما... انگار علاقهش به ورموث حتی از این هم بیشتره.»
«...» یوجینفقط نتوانست حرفی درمحکم جواب شبح بزند.
شبح گفت: «فقط به خاطر اینکه طرف حسابش ورموثعزم بود، پادشاه شیاطین اسارت به خودش زحمت مذاکره داد.هیچ فقط ورموث میتونست... با پادشاه شیاطین اسارت پیمان ببنده.»
یوجین اولین دیدارش با پادشاهعوامل شیاطین اسارت را در صحرا،نیامده کنار مقبره هامل به یاد آورد.
—جد تو در ازای آزادی یه سوگندهمهچیز یاد کرد و حالا پایان اون سوگندفعلیاش نزدیکه. چرخ دوباره داره به حرکت درمیاد.
—یه روزی، دوباره باید پیمانی بسته بشه. چهآمدند کسی قراره جای ورموث رو بگیره تا اونقاطع پیمان رو ببنده و این چرخ رو متوقف کنه؟
آن زمان معنی حرفهای پادشاهگره شیاطین اسارت را نفهمیده بود،راسخی اما حالا کاملاً درکشان میکرد.
شبح پرسید: «حالا که ورموث نیست، اگه تو تویسراغش بابل بمیری، فکر میکنی کی میتونه برای پس گرفتناتفاقات روحت پیمان ببنده؟ سیهنا؟ مولون؟ آنیس؟ یا کریستینا راجریس؟»
شبح پوزخند تلخیسراغش زد و سرششاید را تکان داد.
«هیچکدومشون نمیتونن چنین پیمانی ببندن. پادشاه شیاطین اسارت اصلاً به خودشراسخی زحمت نمیده با کسی غیر از ورموث پیمانی ببنده. فقط ورموث بودباز که میتونست بهعنوان یه فرد برابر، با پادشاه شیاطین اسارت مذاکره کنه.»
یوجین جواب داد: «...و ورموث تو رو تبدیلدلیلش به تجسم کرد. فرمول شعله سفید، جادوش، خاطراتشتصمیم و همه این خزعبلات رو بهت انتقال داد.»
شبح در حالی که به ورموث فکرخورده میکرد، گفت: «نمیتونم با اطمینان بگم چرا ورموثدقیقاً این کار رو کرد. اما... میتونم حدس بزنم.»
ورموث روی جای زخمی نشسته بود که آگاروث در گذشتههای دور، در پایان عصر اسطورهها، روی بدندلیل پادشاه شیاطین نابودی به جا گذاشته بود. با وجود اینکه شبح هیچوقت با ورموث همصحبت نشده بود، امادنیای تا حدودی احساسات او را درک میکرد. در ابتدا فقط نفرت بود، اما بعد... دلسوزی به میان آمد.
شبح پس از مکثی گفت:محکم «به نظر میرسه ورموث همعزم میخواد تو رو امتحان کنه.»
هیچ نتیجهگیری دیگری منطقی به نظر نمیرسید. ورموث با زنجیرهایراسخی اسارت در بند بود و همراه با پادشاه شیاطین نابودیدرک مهر و موم شده بود. او نمیتوانست آزادانه حرکت کند.
احتمالاً ورموث هم تمام امیدش را به یوجین بسته بودنیامده تا بالاخره یک روز بیاید و پادشاه شیاطین اسارت رافعلیاش شکست دهد و پادشاه شیاطین نابودی را به چالش بکشد.
با این حال، برخلاف سیصد سال پیش، ورموث دیگر نمیتوانستخاطر دوشادوش یوجین بجنگد. حتی ارزیابی صلاحیت یوجین هم برایش کار دشواریمفت بود. به همین دلیل، شبح را به تجسم نابودی تبدیل کرد.
یوجین بالاخره بعد از سکوتی طولانی به حرف آمد: «میفهمم. میفهممراسخی چطور به اینی که الان هستی تبدیل شدی. میفهمم چرا داریباورها سعی میکنی من رو بکشی. اما اصلاً نمیتونم با دیدگاهت موافق باشم.»
ورموث هم میخواست او را امتحان کند؟ فکر کردن به آن هماساس افتضاح بود، اما یوجین چارهای جز پذیرفتنش نداشت. او خوب میدانست کهاحترام ورموث لاینهارت دقیقاً از همان آدمهایی است که دست به چنین مسخرهبازیهایی میزند.
شبح با پوزخندیمیدانست گفت: «خب، معلومهبیشماری که اینطور فکر میکنی.»
یوجین نوچی کرد و قبل از اینکه حرفی بزند، با عصبانیت به شبحزندگی خیره شد: «من اصلاً علاقهای ندارم درکت کنم، اما هنوز یه چیز دیگهپتانسیل هست که برام جای سؤال داره. فکر نمیکنی روشت یه کم زیادی افراطیه؟»
اگر شبح میخواست صلاحیت یوجین را برای بالا رفتن از بابلراسخی و به چالش کشیدن پادشاه شیاطین اسارت امتحان کند، آیا واقعاً لازمباز بود فقط برای یک امتحان ساده، چنین جنگ شتابزدهای به راه بیندازد؟
یوجین پیشنهاد داد: «من این رو میذارم به حساب اینکه از پادشاه شیاطین اسارت کتک خوردی وهرچند بعد از فهمیدن یه سری چیزها، قاطی کردی و افتادی به جون بقیه. اما الان با همکنار حرف زدیم، مگه نه؟ حالا که تا حدودی قضیه رو فهمیدم، نباید جور دیگهای به قضیه نگاه کنیم؟»
شبح پرسید: «...مثلاً چطوری؟»
یوجین در حالی که میدانست هنوز هم در بیرون نبردهای شدیدی در جریان است، به شبح خیره شد و گفت: «برایمفت شروع، بیا به این بازی جنگی بیمعنی پایان بدیم. خودت گفتی. بعد از دیدن پادشاه شیاطین اسارت، دیدگاهت عوض شد. اولشکاملش قصد داشتی یه جنگ راه بندازی و بعدش به دست من کشته بشی... اما حالا میگی که این کار دیگه غیرممکنه.»
در نهایت، هدف شبح امتحان کردن یوجین بود. آیا یوجین میتوانستراسخی پادشاه شیاطین اسارت را در نبرد شکست دهد؟ این دقیقاً همانباورها دلیلی بود که شبح با تمام توانش به یوجین حمله کرده بود.
اگر یوجین اصل ماجرا را نمیدانست، قصد قتل شبح را با همان شدتباورهای جواب میداد. اما حالا که همهچیز را فهمیده بود، آیا واقعاً نیازی بهزاویه ادامه دادن این مبارزه بود؟ آیا واقعاً لزومی داشت که همدیگر را بکشند؟
شبح قدرتمند بود. حتی اگر این قدرت کاملاً متعلق به خودش نبود، یوجین او رادقیقاً بهعنوان یک حریف بینهایت قدرتمند قبول داشت. اگر در مسیر پیشروی یوجین به سمت پاندمونیوم وبار بابل، و حتی هنگام مبارزه با پادشاه شیاطین اسارت، شبح قدرتش را به او قرض میداد...
شبح قبل از اینکه یوجین بتواند حرفش را تمام کند، گفت: «غیرممکنه.» او در حالی که سرش را تکان میداد ادامه داد: «زنجیرهای اسارت،بدهد پادشاه شیاطین نابودی رو در بند کشیدن. قدرت من فقط یه محصول جانبی از پادشاه شیاطین نابودیه، برای همین توی نبرد با پادشاه شیاطیننمیتوانستند اسارت کمک زیادی نمیکنه. حتی ممکنه دستوپاگیر بقیه بشه یا اونها رو به خطر بندازه. اما شمشیر مهتاب تو... شاید بتونه کاری از پیش ببره.»
شبح به شمشیر مهتاب اشاره کرد؛ حواسش به ترکیب خطرناک عناصری بودمیدید که در درخشش آن وجود داشت. قدرت این شمشیر چنان عظیم بودآنها که حتی او، به عنوان تجسم نابودی، از نور شومش احساس خطر میکرد.
یوجین به شمشیر مهتاب در دستش نگاه کرد. میدانست که هنگاممیدید استفاده از شمشیر باید مراقب باشد تا دیگران در حملاتش گرفتارباز نشوند. نوری که ساطع میکرد به شدت خطرناک و کشنده بود.
شمشیر مهتاب به تنهایی مشکل چندان بزرگی نبود. مهارت یوجین در استفاده از آن حتی از ورموثِ سیصد سال پیش هم بیشتر بود و حتیفرصت ماهیت اصلی شمشیر را هم تغییر داده بود. اما اگر شبح هم به این درگیری اضافه میشد، سیهنا و قدیسهها باید با تمام وجود زورفکر میزدند تا فقط بتوانند در صحنه مبارزه دوام بیاورند، وگرنه در صورت کوچکترین بیاحتیاطی، با خطر بیرون رانده شدنِ اجباری از میدان نبرد مواجه میشدند.
یوجین با چهرهای درهمکشیده گفت: «اگه نتونمهمهچیز اینجا شکستت بدم و بمیرم، بعدش چیفعلیاش کار میکنی؟ خودت شخصاً بقیه رو هم میکشی؟»
پاسخ آمد: «بهتره به جای اینکه فقطدرد تو رو بکشم، این شانس رو بهباورهای همه بدم که به امید عصر بعدی بمیرن.»
یوجین پرسید: «و بعدش؟»
دیگر چهرهاش درهم نبود. در عوض، تمام احساسات از صورتشنیامده محو شده بود و چشمان طلاییاش سرد و یخی شدهفعلیاش بودند. شبح خندهای خشک کرد و سرش را تکان داد.
شبح اعترافورموث کرد: «مننیامده دارم میمیرم.»
این حرف ناگهانی بود،آنقدر اما هیچ اثری ازآمدند دروغ در آن دیده نمیشد.
شبح ادامه داد: «خب، نه دقیقاً...درد مرگ، بلکه محو شدن. در هراساس صورت، طولی نمیکشه که از بین میرم.»
یوجین گفت: «به نظرشرایط نمیرسه که قصد داشتهورموث باشی خودت رو بکشی.»
شبح جواب داد: «این یه جور محو شدنه که ربطی به ارادهی من نداره.فعلیاش اینطوری منطقیتر نیست؟ قدرت تاریک نابودی حتی شیاطینِ وابسته به خودش رو هم به سمتپتانسیلش خودتخریبی میکشونه. و من فقط در بندِ این قدرت تاریک نیستم، بلکه باهاش ترکیب شدم.»
روح شبح توسط آملیا ساخته شده بود که ارواح مختلف را جمعآوری و ترکیب کرده بود تاتصمیم آن را شکل دهد. روح او با قدرت تاریک ترکیب شده بود و تحت تأثیر اراده ورموث قرارکنار داشت که منجر به تبدیل او به تجسم نابودی شد. کاملاً طبیعی بود که وجود او پایدار نباشد.
شبح گفت: «شاید بگی من خیلی افراطیام. اما این کاملاً طبیعیه. چارهای جز افراط ندارم. سرنوشت من اینه که به زودی محو بشم، امااحترام این مهم نیست. من از همون اول هم نباید وجود میداشتم. با این حال، من خاطراتی دارم، حتی اگه در اصل مال خودم نباشن،تناسخ و احساساتی که با اونها همراهه. و بعد از اینکه فهمیدم هیچکدوم از اینها واقعاً مال من نیستن، احساسات جدیدی هم در من شکل گرفت.»
یوجین میتوانستنمیگنجید این راشرایط درک کند.
او ادامه داد: «چیزی که من در نهایت میخوام، تفاوت زیادی با خواسته تو نداره. آرزو دارم که تمام پادشاهان شیاطین رو بکشی وبدهد به چیزی برسی که سیصد سال پیش نشد بهش برسید. میخوام این بار به یه صلح کامل و پایدار برسی. اون آیندهی احمقانهای کهنمیتوانستند تو و رفقات تو قلمرو شیاطین رؤیاش رو داشتید، محقق کن. و... اون ورموثِ حرومزادهی پنهانکار رو نجات بده و یه کتک مفصل بهش بزن.»
یوجین به تصمیمیمشتهایش که شبح گرفتهگره بود احترام میگذاشت.
شبح اعلام کرد: «اگه تو این عصر نمیشه بهش رسید، حداقل این آرزوها روروشن به عصر بعدی منتقل کن. به همین خاطره که با تمام توانم تلاش میکنمنسبت تا بکشمت. اگه از من ضعیفتر باشی، هرگز نمیتونی پادشاه شیاطین اسارت رو شکست بدی.»
شبح در شرایط فعلی بهترین تصمیمی را که میتوانست گرفته بود. درشاید نهایت، او نمیتوانست آینده را ببیند. او هیچ ایدهای نداشت که آیا یوجینفرصت پادشاه شیاطین اسارت را به چالش میکشد و پیروز میشود یا شکست میخورد.
«تو پرسیدی که... آیا نیازی به ادامه مبارزه هست یا نه. شاید توزندگی اینطور فکر کنی، اما من نمیتونم. برای من، این دنیا آخرین دنیامه. وپتانسیل حتی اگه با محو شدنِ قریبالوقوع هم روبرو نبودم...» اینجا شبح مکث کرد.
یوجین شمشیرشفقط را محکمآنقدر در دست گرفت.
شبح نفسی تازه کرد و ادامه داد: «نباید تو نبردهایی که پیش روباورهای داری به من نیازی داشته باشی. تو خدای جنگ آگاروث بودی، هامل بودی،زاویه و حالا یوجین لاینهارتِ قهرمانی. تو نباید به کمک کسی مثل من محتاج باشی.»
شمشیر مقدسنمیگنجید شروع بهشرایط درخشیدن کرد.
یوجین گفت: «درسته.»
شمشیر مهتاب بامشتهایش نور رنگپریدهی مهتابگره شروع به درخشش کرد.
یوجین فریادمشتهایش زد: «خفهمحکم شو بابا!»
این فحش ناگهانیمیدانست باعث شد چهرهیبیشماری شبح خشک شود.
یوجین گفت: «چون آگاروث بودم؟ چون هامل بودم؟فرق چون قهرمانم؟ اینها دلایل کافی نیستن که بخوامخاص اراده کنم یا آدم بزرگی به حساب بیام.»
شعلههای تاریکفقط دوباره شروع بهمحکم زبانه کشیدن کردند.
او ادامه داد: «من خاصم؟ آره، من خاصم. اماعزم کشتن شیاطین، سلاخی پادشاهان شیاطین، نجات دنیا... داشتن اینجورهیچ افکار و ارادهها فقط مختص خدایان، قهرمانها یا جنگجوها نیست.»
او ازنمیگنجید این حرفشرایط خوشش نیامده بود.
یوجین پرسید: «اگه تو این عصر امیدی نیست، پس صبر کنیم تا عصر بعدی؟فعلیاش پس تکلیف اونایی که سیصد سال پیش جنگیدن و مردن چی میشه؟ تکلیف اوناییبخشیده که تو این عصر عزمشون رو جزم کردن تا پادشاهان شیاطین رو شکست بدن چی؟»
او اصلاًفقط از این طرزمحکم فکر خوشش نمیآمد.
یوجین در پایان گفت: «میفهمم که ناامیدی. درک میکنم که تصمیمت کاملاً هم اشتباه نیست. اما منهرچند از تصمیمت خوشم نمیاد، و از این طرز برخوردت که از دفعهی بعد حرف میزنی متنفرم. پس،کنار منم هر کاری که دلم بخواد میکنم، درست همونطور که تو داری هر کاری دلت میخواد میکنی.»
شعلههای اطرافش مانند یال یک شیر بهخورده رقص درآمدند و شعلههایی که از پشت سرشدقیقاً زبانه میکشیدند، یک بال واحد را شکل دادند.
یوجین اعلام کرد:سراغش «بیا این محکشاید زدنها رو تمومش کنیم.»
او هر دو شمشیر را رها کرد. اما نه شمشیر مقدس و نه شمشیرباورهای مهتاب، هیچکدام نیفتادند یا محو نشدند. این دو تیغه در هوا شناور ماندند ودیدش نوری که ساطع میکردند به آرامی شروع به ترکیب شدن با شعلههای تاریک یوجین کرد.
«منم دیگه خودمو کنترل نمیکنمگره و با تمام توانم میام. بیامیدید این قضیه رو هم تمومش کنیم.»
یوجین به آرامی دست چپش را بالا آورد. مشتش را بهنداده سمت شبح گرفت، به آرامی مشتش را چرخاند تا کف دستشخاص رو به بالا قرار بگیرد و انگشت وسطش را بالا آورد.
یوجین با قاطعیت گفت: «اگه میخوایشاید من رو بکشی و امتحانم کنی، طبیعتاًزندگی باید از تمام قدرت من فراتر بری.»
او تمام کارتهای در دسترسش راگره برای یک پیروزی قاطع و کشتن حریفاساس بدون هیچ شک و شبههای، رو کرد.
وقتی احتراق فعال میشد، دیگر نمیتوانست آن را برگرداند. این حالت حدود ۱۰ دقیقه طول میکشید و بعد ازعلاقهای آن، با پسزدگیِ شدیدی روبرو میشد. او ناتوان میشد و مبارزه برایش غیرممکن میگشت. او میتوانست شمشیر الهی را سهدست بار بیرون بکشد. او قبلاً یک بار آن را بیرون کشیده بود، بنابراین دو ضربهی دیگر برایش باقی مانده بود.
نقشه اصلی این بود که به طور فعال از شمشیر مهتاب و شمشیر مقدس استفاده کند و در عین حال، برجستگی را جایگزین احتراقنمیتوانست کند. با این کار، میتوانست به مبارزه ادامه دهد و قدرت شبح را تحلیل ببرد. او زمانی شمشیر الهی را به دست میگرفت که شبحپیدا به وضوح ضعیف شده باشد. او با پشتیبانی فعال قدیسهها مبارزه میکرد و اگر میدان نبرد به ثبات میرسید، از حمایت سیهنا نیز بهرهمند میشد.
او نمیتوانست از احتراق استفاده کند مگر اینکه از کشتنِ قطعی حریف مطمئن باشد. در اصل، احتراق یک حرکت تمامکننده بود که برای اطمینانبدهد از مرگ حریف طراحی شده بود، با این آمادگی که شکست در آن به معنای مرگ خودش خواهد بود. استراتژی پیروزی این بود کهنمیتوانستند وقتی شبح به آخر خط رسید، با پشتیبانی قدیسهها و سیهنا، احتراق را فعال کند و ضربه نهایی را با شمشیر الهی وارد کند.
این فرمولفقط یوجین برایآنقدر پیروزی بود.
اما حالا،مشتهایش او نقشه اصلیاشگره را کنار گذاشت.
چیزی که شبح، و بهعوامل تبعِ آن، ورموث میخواستند ببینندنیامده و بسنجند، تمام قدرت یوجین بود.
شبح در حال مرگ بود.
یوجین گفت: «شمشیر الهی.»
او دست راستشآنقدر را به داخلدرد قفسه سینهاش فرو برد.
یوجین با اعتماد بهشرایط نفس گفت: «بعدی احتراقه،ورموث پس خودت رو آماده کن.»
شبح نتوانست جلوی خودش را بگیرد و خندهای توخالی سر داد.همین با وجود گفتگویی که همین چند لحظه پیش با هدف درکمسلم یکدیگر انجام شده بود، در نهایت هیچ چیز تغییر نکرده بود.
شبح از این تغییرناپذیری قدردانی کرد.گره این بدان معنا بود که یوجینمیدید به تصمیم شبح احترام گذاشته است.
وقتی برایمشتهایش ابراز قدردانیمحکم وجود نداشت.
نور شمشیرهایی که توسط خدای جنگ و قهرمان بهسراغش کار گرفته میشدند، از طریق ایمان و احترام به معجزاتزندگی تبدیل شدند. ضربات او تاریکی را به دو نیم کرد.
یادداشت مترجم: ۱. در متن اصلی به ۳ تناسخ اشاره شده، با این حال، تا الان فقطدلیل ۳ زندگی و ۲ تناسخ وجود داشته. آگاروث قدیمیترین زندگی بوده، و هامل و یوجین تناسخها هستن...امید مگه اینکه آگاروث هم خودش یک تناسخ باشه. اما ما تا الان چیزی در این مورد نمیدونیم... ☜