چپتر 146: فصل 146
0الفها تندپا بودند. مخصوصاً درناامیدی جنگل، جایی که آنقدر سریع میدویدندمیدادند که انگار از جادو کمک میگرفتند.
اما الف یا غیر الف، محال بود بتوانند فقط با یک پا به همان سرعتآنها بدوند. یک الف یکپا میتوانست آنقدر سریع بدود که باورش سخت باشد فقط یک پادهند دارد، اما غیرممکن بود بتواند از دست بردهداران ماهری که در تعقیبش بودند فرار کند.
قلبش جوری میتپید که انگار هر لحظه ممکن بود ازخوشحالی سینهاش بیرون بزند، پای مصنوعی و بیکیفیتش از همین حالا شروعنگذارند به خرد شدن کرده بود و احساس میکرد سرش گیج میرود.
الف از ته دلش حس میکرد که چیزی نمانده تا از پا بیفتد. اماداشتند اصلاً نمیتوانست به خودش چنین اجازهای بدهد. بعد از اینکه بالاخره به سامار رسیدهعنوان بود، میترسید که اگر بیهوش شود، وقتی دوباره چشمانش را باز کند اصلاً نداند کجاست.
«هیاه!»
فریادهای تیز تعقیبکنندگانش داشت نزدیکتر میشد. این صدا، فریاد شکار قبایلمیدادند بومی جنگل بارانی بود. جنگجویان قبیله در حالی که سوار برراه گرگهای غولپیکر واخان، الف فراری را تعقیب میکردند، با خوشحالی هلهله میکشیدند.
اگر میخواستند، میتوانستند طعمهشان را همان موقعفراری بگیرند. اما با این کار، سعی داشتندمیتوانستند نگذارند طعمهشان از شدت ناامیدی از هم بپاشد.
الفها طعمههای بسیار پرطرفداری بودند. بردهداران بومی ترجیح میدادند به جای گرفتن اینسعی الفها و استفاده از آنها به عنوان بردههای قبیله، آنها را به بردهفروشاناستفاده خارجی بفروشند که تمام راه را تا سامار فقط برای خرید این الفها میآمدند.
به همین دلیل، نمیتوانستند به خودشان اجازه دهند که طعمهشان را به شدت زخمی کنند.آنها از آنجا که ارزش این الف به خاطر یکپا بودنش از قبل پایین آمده بود، اگرزخمی جای زخمی هم روی بدنش میگذاشتند، افت قیمتش بیشتر از چیزی میشد که بتوانند قبول کنند.
الف که لنگلنگاننگذارند میدوید، با نفسنفسی تندطعمههای از حرکت ایستاد. «...آه...!»
چون مثل دیوانهها دویده بود، هیچ توجهی به صداهایمیکردند اطرافش نکرده بود. نه، بیشتر از آن، به این خاطرسعی بود که فریادهای وحشتناک بومیها عقلش را زایل کرده بود.
همین باعث شده بود که تقریباً از لبهی یک صخرهموقع پایین بیفتد. الف با چشمانی لرزان به پایین نگاه کرد. پایپرطرفداری صخره در فاصلهای بسیار زیاد، با رودخانهای خروشان پوشیده شده بود.
باید مسیر دیگری پیدا میکرد. الف لنگلنگان سعیبسیار کرد به عقب برگردد. اما ناگهان، نیزهی بلندیعنوان با صدای بمی در زمینِ نزدیک الف فرورفت.
«کیاااه!» الف درنگذارند حالی که شانههایش ازطعمههای ترس میلرزید، جیغی کشید.
جنگجویان قبیله راه برگشت الف از صخره را بستهمیکردند بودند. گرگهای واخان که جنگجویان را حمل میکردند، درکار حالی که نیشهای تیزشان را نشان میدادند، غرش میکردند.
بومیها با آن ماسکهای وحشتناکشان، در حالی که به الفموقع اشاره میکردند، پوزخند میزدند. معنی اشارههایشان این بود که الفبسیار باید دست از مقاومت بردارد و بیسروصدا اجازه دهد دستگیرش کنند.
الف لبهای لرزانش را گاز گرفت. هیچ راهی برای ارتباط با این وحشیها وجوداستفاده نداشت. بعد از اولین برخوردشان، الف چند بار سعی کرده بود برای بخشش التماس کند،اجازه اما بومیها فقط با زبانی بین خودشان حرف میزدند که تنها خودشان معنیاش را میفهمیدند.
الف با تردید قدمی به عقب برداشت. چند نفر از بومیها که از پشت گرگهای واخانعنوان خود پایین آمده بودند، به الف نزدیک شدند. آنها نیزههایشان را زمین گذاشته و دستهایشان راکنند کاملاً باز کرده بودند، انگار میخواستند نشان دهند که قصد آسیب رساندن به الف را ندارند.
اما در پشت ماسکهای گردشان با آن سوراخهای چشمی که انگار بامیکشیدند چاقو پاره شده بودند، الف طمع و شهوتی را دید که در چشمانشانطعمههای برق میزد. نگاههای آنها بدن الف را وادار به انجام حرکتی خطرناک کرد.
الف جیغ غریزیاش را قورتهلهله داد و خودش را ازموقع صخره به پایین پرت کرد.
چلپچلوپ!
کریستینا پاچههای شلوارش را بالا زده بود و داشت لباسهای چرک را لگدمیخواستند میکرد. قبل از اینکه نامزد قدیسه شود، یتیمی بود که در یک صومعهبسیار رها شده بود. به لطف همین موضوع، به کارهایی مثل لباس شستن عادت داشت.
کریستینا در حالی که چشمانش را ریزمیخواستند کرده بود و به یوجین چشمغره میرفت، بانگذارند ترشرویی گفت: «انگار حسابی داره بهت خوش میگذره.»
با وجود اینکه به اینناامیدی کارها عادت داشت، اما معنیش اینمیدادند نبود که از آنها لذت میبرد.
یوجین از خودش دفاعشدت کرد: «اینجوری نیست کهبسیار فقط دارم تفریح میکنم.»
یوجین یک چوب ماهیگیری کاشته بود و کنار رودخانه نشسته بود. اما بامیخواستند وجود همهی اینها، حتی تمرکزش روی ماهیگیری هم نبود. در عوض، حتی یک صندلیپرطرفداری آورده بود تا راحت رویش بنشیند و غرق خواندن یک کتاب جادو شده بود.
یوجین پافشاری کرد: «با خوندن این کتاب جادو، جادوی بیشتری یاد میگیرمکار و با یاد گرفتن جادوی بیشتر، قویتر میشم. هرچی قویتر بشم، خطراتی کهگرفتن تو ادامهی سفرمون باهاشون روبرو میشیم کمتر میشه. اگه این اتفاق بیفته، اونوقت...»
کریستینا حرفش رانگذارند قطع کرد: «امروزبپاشد خیلی پرحرف شدی.»
یوجین در حالی که بیتفاوت شانهای بالا انداخت و ورق زد، گفت: «دلیلش اینه که تا حالا مجبور شدمخارجی اینو چند بار بگم، ولی تو هی ازم سوال میپرسی. اگه نمیخواستی اینجوری زجر بکشی، نباید دنبالم میاومدی. اینجوریپایین نیست که دارم تفریح میکنم. از اون طرف هم ازت کارِ زیاد نمیکشم. مگه با کلمهی "تقسیم وظایف" آشنا نیستی؟»
کریستینا با کلافگی گفت: «حقغولپیکر با توئه، حرف بیربطی زدم. پسهلهله لطفاً فقط روی خوندنت تمرکز کن.»
یوجین بیتوجه به اعتراضهای او ادامه داد: «اینجوری هم نیست که همیشه مجبورت کنم کارهایی مثل لباس شستن رو انجامبسیار بدی. من شکار و مبارزه رو به عهده دارم، خشک کردن لباسها رو هم خودم انجام میدم. تنها کاری که تواجازه باید بکنی شستن لباسها و آشپزیه، مگه نه؟ تازه همون آشپزیت هم زیاد تعریفی نداره، برای همین معمولاً خودم انجامش میدم.»
کریستینا به اونگذارند یادآوری کرد: «قرار نبودطعمههای یه کم مطالعه کنی؟»
یوجین به سخنرانیاش ادامه داد: «حالا که بحثش پیش اومد، باید بگم روش آشپزی کردنت خیلیعنوان مشکل داره. مگه تا حالا هزار بار بهت نگفتم که طعمهای تندتر و قویتر رو ترجیحکنند میدم؟ گوشت هم نباید زیاد پخته بشه، فقط در حدی که یه کم خون ازش بچکه.»
کریستینا از خودش دفاع کرد: «منواخان این کار رو به خاطر نگرانیمیکشیدند برای سلامتی شما انجام میدم، سر یوجین.»
یوجین او را متهم کرد: «من که شک دارم، فکر کنم فقطکار داری طبق سلیقهی خودت آشپزی میکنی. من تو اوج سلامتیم، پس با خوردنگرفتن یه استیک آبدار و خونی که تو ادویه غرق شده، هیچ مریضیای نمیگیرم.»
کریستینا دست ازنگذارند اعتراض برداشت وبپاشد فقط لبهایش را بست.
بیشتر از یک ماه از اولین ورودشان به این جنگل میگذشت. در طول راه اتفاقات زیادی افتاده بود و کریستینا به خوبی فهمیده بود که شخصیت یوجین چقدر لجبازاجازه و سرکش است. مخصوصاً وقتی پای بحث کردن به میان میآمد، چون کریستینا هرگز نتوانسته بود یوجین را در یک بحث مستقیم شکست دهد. کریستینا همیشه فکر میکرد بهتوجهی عنوان یک کشیش باید قلبی دلسوز داشته باشد، اما بعد از صحبت با یوجین، دلش میخواست مقام کشیشیاش را فراموش کند و فقط یک پسگردنی محکم نثار او کند.
کریستینا با امیدواری پرسید: «احیاناًغولپیکر تو اون کتاب وردی مربوطخوشحالی به شستن لباسها نوشته نشده؟»
یوجین سوالش را با سوالهلهله جواب داد: «جادوی مقدس توموقع وردی برای لباس شستن داره؟»
کریستینا اعتراض کرد: «چراشدت جادوی مقدس باید وردیبسیار برای لباس شستن داشته باشه؟»
یوجین اشاره کرد: «پس چرا من باید وردبسیار لباس شستن یاد بگیرم؟ اصلاً مگه چند بارعنوان پیش میاد که مجبور بشم لباسهای خودم رو بشورم؟»
این در واقع یک دروغ بود. بین طلسمهای مختلفی که یوجین در آروث یاد گرفته بود، چند طلسم شستوشو هم وجود داشت. او فقطبپاشد برای رفع حوصلهسررفتگیاش و به عنوان یک شوخی، کریستینا را مجبور به شستن لباسها کرده بود. با این حال، اگر الان اعتراف میکرد ودهند به او میگفت که واقعاً میداند چطور از جادو برای شستن لباسها استفاده کند، میترسید که واقعاً یک مشت محکم از کریستینا توی دهنش بخورد.
علاوه بر آن، چیزی که کریستینا الان داشت میشست، لباسموقع روحانیت خودش بود. یوجین لباسهای زیادی در شنل تاریکی چپانده بودپرطرفداری که میتوانست آنها را عوض کند، اما کریستینا چنین امکانی نداشت.
کریستینا هم کیفی داشت که طلسمهای فضایی رویش اجرا شده بود، اما کیف او به اندازهی شنل تاریکی فضای ذخیرهسازیبفروشند نداشت. همانطور که در جنگل پرسه میزدند، نمیتوانستند حتی یک روز را بدون کثیف شدن لباسهایشان سر کنند، اما کریستیناروی نمیتوانست هیچ کثیفیای را روی لباس روحانیتش تحمل کند، لباسی که همیشه باید با دقت و وسواس تمیز نگه داشته میشد.
—میتونی یه لباس دیگه بپوشی.
—اگه یه کشیش لباس روحانیتش رو نپوشه، پس چی باید بپوشه؟هلهله مخصوصاً از اونجایی که به ارادهی خداست که من شما روشدت همراهی میکنم، سر یوجین، پس اصلاً نمیتونم لباس کشیشیم رو دربیارم.
اینطور نبود که یوجین حرفش را درک نکند.میتوانستند در زندگی قبلی یوجین، آنیس هم در طولشدت سفرهایشان با لجبازی اصرار داشت لباس روحانیتش را بپوشد.
یوجین به یادنگذارند آورد: «هرچند تو هلموثطعمههای هرچی دستش میاومد میپوشید.»
در هر صورت، این یعنی خود کریستینا تصمیم گرفته بود که شستن لباسها با پای برهنه در آب سرد رودخانه ایدهی خوبی است. بهخرید همین دلیل، یوجین هیچ عذاب وجدانی بابت استفاده نکردن از طلسمهای شستوشو برای کمک به او نداشت. او قرار بود بعد از اینکه کار شستننفسنفسی لباسهای کریستینا تمام شد، با کمک یک روح باد لباسهای خیس را خشک کند، و آیا همین کار هم به اندازهی کافی کمک بزرگی نبود؟
یوجین ناگهان در حالی که خواندنواخان متن جادویی را متوقف کرد ومیکشیدند سرش را بالا آورد، زمزمه کرد: «...همم...»
این واکنشی به حرکت چوب ماهیگیری نبود. یوجینمیتوانستند از روی صندلیاش بلند شد، خاک شلوارش راشدت تکاند و برگشت تا به بالای رودخانه نگاه کند.
کریستینا در حالی که چلاندنناامیدی لباسهایش را متوقف کرده بود ومیدادند به یوجین نگاه میکرد، پرسید: «هیولاست؟»
این جنگل پر از هیولا بود، اما نمیتوانستند احتمال راهزن بودنشان را هم نادیدهاستفاده بگیرند. اما از آنجا که داشتند لباسهایشان را نزدیک رودخانه میشستند، بیشتر احتمال داشتخودشان که یکی از هیولاهای ساکن رودخانه را تحریک کرده باشند تا به آنها حمله کند...
یوجین در حالی کهگرگهای چوب ماهیگیری را برمیداشت، جوابمیکردند داد: «نه. یه صید بزرگه.»
یوجین با پوزخندی چوب ماهیگیریاش را پرتاب کرد. همانطور که نخ بلند ماهیگیری بازداشتند میشد، با مانای یوجین پوشانده شد. یوجین با استفاده از ارادهاش نخ ماهیگیری راعنوان کنترل کرد و جسمی را که از بالای رودخانه شناور به سمتشان میآمد، گرفت.
کریستینا باداشتند چهرهای نگرانشدت پرسید: «...یه الف؟»
یوجین الفی را که صید کرده بود، به ساحل رودخانه کشید. جنگل بارانیگرفتن و گرمسیری سامار همیشه شرجی بود، اما آب رودخانه سرد بود. یوجین بعددلیل از نگاه کردن به بدن رنگپریده و خستهی الف، دستش را دراز کرد.
با وجود اینکه بدن الف مثل یخ سرد بود، اما هنوز بهمیکشیدند سختی نفس میکشید. یوجین اول یک روح باد احضار کرد تا لباسهای خیسشطعمههای را خشک کند و بعد با استفاده از جادو، شعلهای به وجود آورد.
یوجین صدا زد: «کریستینا.»
کریستینا بلافاصله دست از کارناامیدی کشید و به کنار الفترجیح آمد و جواب داد: «بله.»
نور درخشانی از دستانش تابید و روی بدن الف کشیدهترجیح شد. با این کار، رنگ به قدری سریع به پوستشبفروشند برگشت که تغییر آن با چشم غیرمسلح هم قابل دیدن بود.
یوجین تاییدحالی کرد: «...پسگرگهای یه بردهست.»
یوجین لبهی لباسش را بالا زد و علامتی را پیدا کرد که نزدیکسعی نافش داغ خورده بود. با وجود اینکه بردهداری در طول زندگی قبلیاش لغواستفاده شده بود، اما حتی در آن زمان هم تعداد زیادی بردهی غیرقانونی وجود داشت.
کریستینا باداشتند نگرانی زیرشدت لب گفت: «...پاش...»
یوجین درحالیکه به پای چپ الفبپاشد نگاه میکرد، گفت: «خیلی وقت پیشجای قطع شده. احتمالاً خودشون قطعش کردن.»
سطح قسمت قطعشده طوری به نظر میرسید که انگار بهشدتخوشحالی ساییده شده و خون مدام از آن جاری بود. بهداشتند نظر میرسید پای مصنوعی و ارزانقیمتش در گوشتش فرو رفته است.
کریستینا حدس زد:میکردند «ممکنه از دست یهمیخواستند بردهفروش فرار کرده باشه؟»
یوجین جوابداشتند داد: «بهمحض اینکهناامیدی بیدارش کنیم میفهمیم.»
با وجود اینکه وضعیت الف رقتانگیز بود، اما اینپرطرفداری دیدار اتفاقی برای یوجین یک شانس محسوب میشد. یوجینبردهفروشان شانههای الف را گرفت و چند بار بهآرامی تکانش داد.
«سرفه!» الف قبل از اینکهغولپیکر حتی چشمانش را باز کند، سرفهایهلهله کرد و مقداری آب بالا آورد.
سپس درحالیکه سعی میکردخوشحالی خودش را از چنگ یوجینطعمهشان بیرون بکشد، نالهای سر داد.
یوجین به اونگذارند هشدار داد: «نبایدبپاشد اینقدر تکون بخوری.»
شاید آنها درمانهای اولیهای روی الف انجام داده بودند، اما حتی با خوشبینی هم نمیشد گفت که الفبردهفروشان در وضعیت خوبی قرار دارد. کبودیها کل بدنش را پوشانده بود و تعداد شکستگیها... این جراحات به نظربودنش نمیرسید ناشی از حمله باشند. احتمالاً بهخاطر سقوط از ارتفاع زیاد به داخل آب به وجود آمده بودند.
«...کـیـااااه!» الف وقتیسوار فهمید در چه وضعیتیفراری قرار دارد، جیغ کشید.
یوجین درحالیکه بدن الف را رهامیکشیدند میکرد، زیر لب با خودش گفت: «احتمالاًسعی باید همون اول بهش میگفتم جیغ نکشه.»
الف که از لحظه باز کردن چشمانش مدامبسیار نگاهش را بین یوجین و کریستینا میچرخاند، شروععنوان کرد به عقبعقب خزیدن و دور شدن از آنها.
الف با لکنتنگذارند گفت: «شـ-شما دو تا،طعمههای کی هستین؟ از قبیلههایین؟»
یوجین با پوزخند گفت: «با اینکه هر کاریتعقیب از دستمون برمیاومد کردیم تا نجاتت بدیم، ولیموقع انگار اصلاً نیازی نمیبینی که جلوی بیادبیت رو بگیری.»
الف باتعقیب وحشت عذرخواهی کرد:هلهله «مـ-متأسفم. خیلی متأسفم.»
با اینکه یوجین فقط از روی بیحوصلگیطعمههای غر زده بود، الف فوراً شروع کرد بهآنها کوبیدن سرش روی زمین و التماس برای بخشش.
کریستینا پس ازنگذارند تماشای آشکار این صحنه،طعمههای نگاهی به یوجین انداخت.
کریستینا با طعنه گفت:گرگهای «به نظر میرسه قیافه ومیکردند رفتارتون اونو ترسونده، سر یوجین.»
یوجین با حالت دفاعی پرسید: «قیافهم چشه مگه؟میتوانستند شاید به پای یه الف نرسه، ولی اونقدرشدت خوب هست که هر جا میرم ازش خجالت نکشم.»
«...آهاها!» کریستینا زد زیر خنده.
الف بدون اینکه سر خمیدهاش را بلند کند، دستهایش را به هم گره زد و کفعنوان دستهایش را به هم مالید و گفت: «بله، بله. چهره ارباب واقعاً چشمگیره. اونقدر فوقالعادهست کهکنند هیچ الفی حتی نمیتونه به مقایسه خودش با شما فکر کنه. خـ-خانم هم بینهایت زیبا هستن.»
یوجین باحالی گیجی تکرارگرگهای کرد: «...خانم؟»
الف یک بار دیگر عذرخواهی کرد:میکشیدند «مـ-متأسفم. خـ-خیلی متأسفم. منظورم بانوی جوانکار بود، بانوی جوان واقعاً زیبا هستن.»
یوجین درحالیکه اخم کرده بود، زیربپاشد لب با خودش گفت: «چشه این؟ نکنهگرفتن مغزش هم یه کم آسیب دیده باشه.»
با این حرف، الف مالیدن دستهایش به هم را متوقف کرد و شروع کرداستفاده به کوبیدن سرش به زمین و گفت: «بـ-بله. درسته. آسیب مغزی. مـ-مغزم اونقدرها خوب کاراجازه نمیکنه. پس لطفاً، مـ-منو ببخشید اگه احمقانه رفتار میکنم یا نمیتونم دستوراتتون رو اطاعت کنم...»
یوجین درحالیکه فوراً به پشتغولپیکر کریستینا عقبنشینی میکرد، گفت: «توخوشحالی سعی کن یه کم آرومش کنی.»
با این حرف، کریستینا فقط با لبخند به سبد پر از لباسهای خیس اشاره کرد، سپس رو به الف کرد و گفت:ترجیح «شنیدم که نژاد شما زیباست، و به نظر میرسه تو مدرک زنده این حرفی. اسم من کریستیناست. من کشیشی هستم که خدایکنند نور رو پرستش میکنم. اون مردی هم که اونجا داره لباسها رو خشک میکنه، خدمتکار و محافظ منه، پس لطفاً زیاد ازش نترس.»
خدمتکار دیگه چه صیغهای بود؟ یوجین درحالیکه زیربسیار لب غر میزد، یک روح باد را احضارعنوان کرد. روح شروع به خشک کردن لباسهای خیس کرد.
کریستینا به آرام کردن الف ادامه داد: «ما هیچ قصدی برایمیدادند ترسوندن یا آسیب رسوندن به تو نداریم. در عوض، واقعاً دلمون میخوادبرای ازت در برابر هر بدبختیای که ممکنه گرفتارش شده باشی محافظت کنیم.»
الف با تردید گفت: «و-واقعاً...؟»
کریستینا گفت: «بله، البته که حقیقته. بههرحال، این کاملاً طبیعیه که وظیفه یه کشیش کمک و نجاتناامیدی دادن کسانیه که تو دردسر افتادن. و اگه قهرمانی تو این دنیا وجود داشت، اون هم قطعاًراه از انجام کار درست و عادلانه دریغ نمیکرد.» و درحالیکه این را میگفت، نگاهی به یوجین انداخت.
او عمداً صدایش را بالا برده بود تابسیار یوجین بتواند حرفش را بشنود. یوجین فقط پوزخندیعنوان زد و با بیخیالی لباسهای خشکشده را تا کرد.
«...اِ-اسم من... نریساست.»نگذارند الف در نهایتبپاشد خودش را معرفی کرد.
سپس، شروع به تعریف کردنغولپیکر چنان داستان غمانگیزی کرد کهخوشحالی اشک هر شنوندهای را درمیآورد.
بهطور خلاصه، نریسا یک برده فراری بود. صاحبش،میتوانستند یک تاجر ثروتمند در امپراتوری کیل، نریسا راشدت ده سال پیش از بازار سیاه خریده بود.
کریستینا باداشتند ملایمت پرسید: «وناامیدی الان چند سالته؟»
نریسا جوابداشتند داد: «صدشدت و سی سالمه...»
یوجین زیر لب گفت: «اگهغولپیکر اونو به سالهای انسانی تبدیلخوشحالی کنیم، یعنی تو فقط سیزده سالته.»
کریستینا درحالیکه با چهرهای گیجهلهله به سمت یوجین میچرخید، پرسید: «سالهایبگیرند انسانی؟ منظورت از این حرف چیه؟»
یوجین توضیح داد: «طول عمر یه الف تقریباً به هزار سال میرسه. انسانهای عادی اگه بتونن بدونبردههای هیچ بیماریای عمر طولانی داشته باشن، میتونن تا حدود صد سال زندگی کنن، پس اگه طول عمر یهخاطر الف رو به طول عمر انسان تبدیل کنی، هر صد سال برای اونا معادل ده سال برای ماست.»
کریستینا درحالیکه سرش راشدت تکان میداد، زیر لب گفت:پرطرفداری «این دیگه چه چرتوپرت احمقانهایه...»
منطق پشت ادعای او آنقدر پوچ به نظر میرسید که حتی خندهدار هم نبود، اماطعمهشان نریسا فقط با لبخندی چاپلوسانه به نشانه موافقت دست زد و گفت: «بـ-بله. در سالهایجای الفی ممکنه صد و سی سالم باشه، اما در سالهای انسانی، من فقط سیزده سالمه...»
یوجین به بازجوییاش ادامهخوشحالی داد: «خب زادگاهت کجاست؟میتوانستند تو سامار به دنیا اومدی؟»
نریسا اعتراف کرد:نگذارند «...زادگاه من تو کوهطعمههای اودون تو امپراتوری کیله.»
یوجین با تعجبنگذارند پرسید: «اونجا همبپاشد الفها زندگی میکنن؟»
«دیگه... دیگه نه.» پس از گفتنواخان این حرف، سر نریسا پایین افتادمیکشیدند و نتوانست کلمات بیشتری پیدا کند.
یوجین و کریستینا حتی بدون پرسیدن هم میتوانستند بفهمند چه اتفاقی افتاده است.سعی نادر بود که الفی در اعماق کوهها مخفیانه زندگی کند، اما نادر نبود کهآنها چنین الفی که در خفا زندگی میکرد، توسط یک بردهفروش دستگیر و برده شود.
کریستینا آهیداشتند کشید: «هاااه...شدت چقدر طفلکی...»
پس از مدتها، کریستینا بالاخره ظاهر یک قدیسه واقعی راترجیح از خود نشان داد. او آغوشش را باز کرد وبفروشند نریسا را در بغل گرفت و کمر لرزانش را نوازش کرد.
کریستینا با همدردی زمزمه کرد: «حتماً خیلی برات دردناک بوده.خوشحالی مجبور شدی مچ پای خودت رو قطع کنی تا فقط فرارنگذارند کنی، و بعد تمام این راه رو تا این جنگل اومدی...»
درحالیکه کریستینا به دلداری دادن نریسا ادامه میداد، یوجین از کنارش گذشت.کار کریستینا درحالیکه هنوز کمر نریسا را نوازش میکرد، نگاهی به یوجین انداخت، اماگرفتن چیزی نگفت. فقط برایش سر تکان داد که باعث شد یوجین پوزخندی بزند.
الفها نژاد قدرتمندی بودند.
برخلاف انسانها، آنها با تمام ارواح ارتباط و نزدیکی داشتندترجیح و حتی بدون هیچ آموزش خاصی میتوانستند مانا را حسبفروشند کنند. عضلات آنها نیز بسیار انعطافپذیرتر و مقاومتر از انسانها بود.
شکارچیها همیشه درباره نژادهایی که شکارواخان میکردند اطلاعات کاملی داشتند و فقط پسمیخواستند از انجام آمادگیهای دقیق به شکار میرفتند.
این موضوع در مورد افراد قبایلی که در این جنگل زندگی میکردند نیز صدق میکرد. آنها بهعنوان شکارچی به دنیا میآمدندپرطرفداری و بهعنوان شکارچی بزرگ میشدند. یک انسان معمولی ممکن بود نتواند از پریدن از یک صخره بلند و فرود آمدن در رودخانهزخمی پایین آن جان سالم به در ببرد. از چنین ارتفاعی، فرود آمدن روی آب هیچ تفاوتی با فرود آمدن روی صخره نداشت.
اگر یک انساننگذارند بود، میمرد، امابپاشد یک الف نه.
این فقط به این دلیل نبود که بدنهایشان قویتر بود. داشتن ارتباط نزدیک با ارواح بهمعنای واقعی کلمه یعنی مورد علاقهتمام آن ارواح بودن. دلیل اصلی اینکه الفها میتوانستند اینقدر سریع بدوند این بود که ارواح پراکنده در باد، آنها را از پشتافت هل میدادند. این موضوع در مورد چنین سقوطی نیز صدق میکرد — باد و آب رودخانه از بدن الف محافظت کرده بودند.
با دانستن اینسوار موضوع، بردهفروشها دست ازفراری تعقیب الف برنداشته بودند.
یوجین از همانجا که روی یکمیکشیدند صخره بزرگ نشسته بود، با شکارچیها احوالپرسیسعی کرد: «پس شما از قبیله گارونگ هستین.»
یک ماه از زمانی که آنها برای اولین بار وارد جنگل بارانی شده بودند میگذشت. درعنوان تمام این مدت، آنها فقط بیهدف پرسه نمیزدند. با چند تاجر که از جنگل عبور میکردند نیزآنجا برخورد کرده بودند و حتی با چند نفر از بومیان متعلق به قبایل مختلف ملاقات کرده بودند.
دیدارهای چندان خوشایندی نبودند. تاجرها پوشش کریستینا بهعنوان یک مبلغ مذهبیمیدادند را مسخره کرده بودند و بومیان سعی کرده بودند این دو غریبهبرای را که بهتنهایی و بدون هیچ محافظی سفر میکردند، به بردگی بگیرند.
همه آنها فوراً تاوان این رفتار احمقانهشان را پسمیکردند داده بودند. در طی این روند، یوجین درباره قبایلکار مختلفی که در این جنگل زندگی میکردند چیزهایی شنیده بود.
هرچه بیشتر به اعماق جنگل میرفتید، بومیان وحشیتر و درندهخوتر میشدند،بگیرند بهخصوص در طرد کردن غریبهها. گارونگها نمونهای از چنین قبیلهای بودند.ترجیح آنها تمام خارجیها را دستگیر میکردند و به بردگی قبیلهشان درمیآوردند.
اگر غریبهای که میگرفتند یک تاجر ثروتمند یا یک اشرافزاده بود که برای یک تور مجلل آمده بود، این شانس را داشتند کهبرای پس از دریافت باج کافی توسط قبیله، بازگردانده شوند. اما حتی در آن صورت هم، این تنها در صورتی بود که اسیرشدگان شانسقبول میآوردند. اگر خوششانس نبودند، خیلی راحت کشته و خورده میشدند. برخی از قبایل بومی آدمخواری میکردند و گارونگها یکی از این قبایل بودند.
یکی از بومیاننگذارند که سوار بر گرگهایطعمههای بزرگشان بود، گفت: «غریبه.»
او ماسک روی صورتش را بالا کشیده بود ومیکردند کاملاً مشخص بود که دارد به یوجین خیره میشود.کار صورت بومی پر از جای زخم و خالکوبی بود.
بومی با لحنیمیکردند طلبکارانه پرسید: «تو.میکشیدند اینجا. چیکار. میکنی؟»
برخلاف ظاهر شرورانهاش، به نظر میرسید که میتواندبسیار به زبان مشترک صحبت کند، اما کلمات راعنوان بهآرامی و با لحنی کمی نامفهوم ادا میکرد.
یوجین جواب داد: «بهشدت نظرت دارم چیکار میکنم؟ فقطپرطرفداری اینجا نشستم و استراحت میکنم.»
بومی به بازجوییسوار مختصرش ادامه داد:واخان «اشرافزادهای؟ از کجا؟»
یوجین با گستاخی سؤالشخوشحالی را با سؤال جوابمیتوانستند داد: «کی میخواد بدونه؟»
بومی درحالیکه هوانگذارند را بو میکشید، باطعمههای اخم گفت: «این بو...»
یوجین تکخندهای کردنگذارند و گوشه شنلش راطعمههای گرفت تا بررسیاش کند.
یوجین بحث کرد: «واقعاً همچین بویی میده؟فراری دلیلی نداره که اینطور باشه. من آدممیتوانستند تمیزیام، برای همین هر روز بدنم رو میشورم.»
بومی غرید: «بوی الف میده.»
یوجین باداشتند تمسخر پرسید: «قیافهمناامیدی به الفها میخوره؟»
بومی درحالیکه ماسکش راشدت دوباره پایین میکشید، گفت:بسیار «غریبه. شکار گارونگ. تو دزدیدیش؟»
یوجین درحالیکه شانه بالا میانداخت و گوشه شنلشتعقیب را رها میکرد، گفت: «کدوم شکاری با صاحبشموقع به دنیا میآد؟ هر کی اول بگیرتش میشه صاحبش.»
گرگهای غولپیکرتعقیب به سمتخوشحالی او حملهور شدند.