چپتر 408: ایویک (۲)
0رابطه بین ایویک و کارمن حدود چهل سال پیش شکل گرفت. زمانی که کارمن هنوزقسم به مقام «شیر سیاه» نرسیده بود، در حالی که به بهانه آموزش شوالیهگری در قاره پرسهکارهای میزد، برای اولین بار با ایویک که از همان زمان هم یک مزدور بود، ملاقات کرد.
میگویند قدرتمندان در همان نگاه اول یکدیگر را میشناسند. هر دوی آنها از همان دوران جوانیگفت قدرتمند بودند و به محض روبرو شدن، این قدرت را در وجود هم دیدند. شاید خندهدار بهبادقت نظر برسد، اما با برخورد مشت کارمن به تیغه شمشیر ایویک، پیوندی میان این دو شکل گرفت.
ایویک که در این مبارزه شکست خورده بود، بدون هیچدشمن بهانهای شکستش را پذیرفت و قسم خورد که از آنعمیقی پس، کارمن را به عنوان خواهر بزرگتر خود محترم بشمارد.
پس از آن ماجرا،میکردند آنها بارها و بارهانسبتاً با هم سروکار پیدا کردند.
شوالیههای شیر سیاه مسئول انجام کارهای کثیف خاندان لاینهارت بودند. با این حال،شکستش این تنها دلیل وجودی آنها نبود. وظیفهای که امپراتوری کیل بر دوش شوالیههایپیدا شیر سیاه گذاشته بود، محافظت از مرزهای جنوبی امپراتوری در امتداد رشتهکوه اوکلاس بود.
هرچند شوالیهها برای انجام وظایفشان نیازی به کمکهمین مزدوران نداشتند، اما اغلب برای شبیهسازی حملات دشمنگفت در تمرینات نظامیشان، مزدوران ماهر را استخدام میکردند.
به خاطر همین ارتباطات، ایویک رابطهنداشتند نسبتاً عمیقی با کارمن، یا بهتر استماهر بگوییم با خاندان لاینهارت پیدا کرده بود.
ایویک گفت: «میبینماستخدام که چند تاهمین چهرهی جدید اینجاست.»
چند ماه پیش در روز تولد کارمن، با اینکه لاینهارتها هیچ مهمانی مجللی برگزار نکرده بودند، اما ایویک باز همخود با چند هدیهی بادقت انتخابشده به عمارتشان رفته بود. به هر حال آنها با هم غریبه نبودند و از آنجاییوظیفهای که تولد کسی بود که او را به عنوان خواهر بزرگتر خود محترم میشمرد، آیا نباید حداقل برایش یک کادو میبرد؟
ایویک از مدتی قبل با شاگرد کارمن، یعنی سیئل و اسکوایر او، دزرا، آشنا شده بود،گفت بنابراین رفتن به آنجا برایش معذبکننده نبود. او یک زیرسیگاری عتیقه و شیک به عنوان هدیههدیهی به کارمن داد و بعد از اینکه چند پیک با هم نوشیدند، مؤدبانه عمارت را ترک کرد.
ایویک چهرهی تمام خدمتکارانی را که آن زمان در عمارت دیده بود، به وضوح به یاد میآورد. آنارتباطات خدمتکاران پس از ورود لاینهارتها به شیموین استخدام شده بودند و همراه آنها از خاندان لاینهارت نیامده بودند. ایویکمجللی کاملاً مطمئن بود که چهرهی این سه زنی را که حالا پشت سر سیئل ایستاده بودند، قبلاً ندیده است.
ایویک با نگاهی ارزیابانهمیکردند گفت: «به نظر نمیرسهنسبتاً خدمتکارای معمولی هم باشن.»
حتی چشمان باتجربهی ایویک هم نمیتوانست به طور کامل از سد جادویی که سیهنای خردمند اجرا کرده بود عبوربزرگتر کند. با این حال، هرچند در ظاهرشان هیچ چیز عجیبی به چشم نمیخورد، اما غرایز ایویک که در کورانوجودی نبردهای واقعی به عنوان یک مزدور صیقل خورده بود، به او میگفت که یک جای کارِ این سه نفر میلنگد.
این حس چندان واضح نبود. فقط در این حدارتباطات بود که به راحتی میتوانست تشخیص دهد حال وچند هوای این سه زن با آدمهای عادی کمی فرق دارد.
اما همینوظایفشان هم به اندازهیمزدوران کافی مشکوک بود.
ایویک باماهر خودش فکر کرد:خاطر «مخصوصاً اون یکی.»
هر یک از این سه زن ویژگیهای خاص خودشان را داشتند، اما کسی که توجه ایویک را بیشتر از همه جلب کرد، زنی قدبلند با موهایپیدا طلایی و چشمان آبی بود. خطوط زاویهدار چهرهاش که توانایی عجیبی در جلب توجه مردان داشت، قطعاً چشم او را گرفته بود، اما چیزی که باعثشوالیهها میشد در نگاه ایویک فوقالعاده زیبا به نظر برسد، طرز ایستادنش بود؛ او درست مثل یک شمشیرِ از نیام کشیدهشده، برنده و تیز به نظر میرسید.
ایویک با دقت او را برانداز کرد: «با اینکه لباسهاشنسبتاً بدنش رو پوشونده و نمیتونم دقیق ببینم... اما فقط ازجدید روی فرم بدنش میتونم بگم که این زن یه جنگجوعه.»
زنی که آنقدر سخت تمرین کرده بود تا چنین فرم بدنیِتمرینات ورزیدهای داشته باشد، اصلاً شبیه یک خدمتکار ساده نبود. با شکلگیریاست این شک، ایویک ناخودآگاه نگاهش را به سمت دو زن دیگر چرخاند.
یکی از آنها موهای پرپشت قهوهای و چشمانی بهعمیقی همان رنگ داشت، اما با اینکه فقط بیسروصدا همانجا ایستادهاینجاست بود، حس وقار و نجابت خاصی از خودش ساطع میکرد.
و زن دیگری که کنار او ایستاده بود، با موهای مشکی و چشمانشکستش سبز رنگش، در حالی که سرش را به اینسو و آنسو میچرخاند تاپیدا اوضاع را ارزیابی کند، با حالتی بامزه چشمان درشتش را به هم میزد.
ایویک دوباره نگاهش را بهاستخدام یوجین دوخت و با خودشنسبتاً فکر کرد: «پس این زن رهبرشونه.»
او متوجه شده بود که آن دو زن دیگر برایدشمن گرفتن اشاره، به زن اول نگاه میکنند. در واقع، بهعمیقی عنوان جنگجویی در سطح او، منطقی بود که رهبرشان باشد.
ایویک پسماهر از اینمیکردند نتیجهگیریها، پوزخندی زد.
کارمن چند لحظهای با خودشپیوندی فکر کرد که چطور بایدبدون به سؤال او جواب دهد: «همم...»
او اصلاً در این جور چیزها،میکردند یا بهتر است بگوییم در دروغبهتر گفتن به طور کلی، مهارتی نداشت.
سیئل که به خوبی از این خصوصیت اخلاقی کارمن خبر داشت، سریعاً به میان حرف پرید و گفت:ارتباطات «از شما کمتر از این هم انتظار نمیرفت، عالیجناب ایویک. همونطور که میبینید، این سه نفری که پشت سرمجللی من ایستادن، خدمتکارای معمولی نیستن. اونا ندیمههای شخصی خانوادهی اصلی هستن که تحت آموزشهای ویژهی خاندان لاینهارت قرار گرفتن.»
ایویک باماهر کنجکاوی تکرارمیکردند کرد: «ندیمههای شخصی؟»
سیئل تأیید کرد: «بله. اماپیوندی واقعاً جای تعجبه که تونستید فقطهیچ با یه نگاه متوجه ماهیتشون بشید.»
یوجین در حالی که با گیجی بهخاطر سیئل خیره شده بود، پیش خودش فکربگوییم کرد: «این دیگه داره چه مزخرفی میگه؟»
با این حال، انگار سیئل از قبل به تمام این حرفها فکر کرده بود، چون بدون هیچ تردیدی به صحبتهایش ادامهبهتر داد: «برای این مأموریت، ما لاینهارتها در موقعیتی نیستیم که بتونیم با نیروهای مستقل خودمون پشتیبانی کنیم. دلیلش هم اینه که همونطورانتخابشده که احتمالاً خودتون هم میدونید عالیجناب ایویک، پادشاهی شیموین مصممه که آیریس رو فقط با استفاده از نیروهای مسلح خودش سرکوب کنه.»
ایویک با تأمل گفت: «همم... درسته. به هر حال خاندان لاینهارت هر چقدر هم که بزرگ وچهرهی قدرتمند باشه، باز هم متعلق به امپراتوری کیله. در واقع، از دید امپراتور کیل، اون باید ازرفته اینکه شیموین تصمیم گرفته خون و جون خودش رو برای این کار فدا کنه، خوشحال هم باشه.»
سیئل لبخندی زد: «بله، دقیقاً. به همین خاطر، پاتریارک به جایهیچ اعزام نیروهای مستقل خودمون، تصمیم گرفت با فرستادن چند نفر که باماجرا وجود شوالیه نبودن، مهارتشون در حد شوالیههاست، از این مأموریت پشتیبانی کنه.»
ایویک بدون اینکه تلاشی برای پنهان کردن قصدش در ارزیابی آنها کند،بهتر اعتراف کرد: «کسانی که شوالیه نیستن اما مهارتشون در حد شوالیههاست... سیئل،تولد برام جالبه بدونم معیارت برای این "شوالیههایی" که ازشون حرف میزنی دقیقاً چیه.»
اما سیئل در پاسخ به سؤال صریح اوشبیهسازی فقط لبخند درخشانی زد: «طبیعتاً، معیار من همون شوالیههاییههمین که از بچگی تا الان با دیدنشون بزرگ شدم.»
ایویک خندید: «هوهو... اگه اینطورخاطر باشه، یعنی این خانمهای جوان بهاست اندازهی شوالیههای شیر سفید قدرتمند هستن.»
ایویک در واقع هرگز به عمارت اصلی خاندان لاینهارت نرفته بود. با این حال، لاینهارتها به عنوان قویترین خاندان رزمیخود در تمام قاره شناخته میشدند. ایویک با خودش فکر کرد اگر اینها واقعاً ندیمههای شخصیای باشند که از سنین پایین مستقیماًامپراتوری توسط نوادگان ورموث بزرگ آموزش دیدهاند، پس کاملاً منطقی است که آنقدر مهارت داشته باشند که شوالیههای معمولی را دستکم بگیرند.
البته این فقط یک سوءتفاهم از جانب ایویک بود. در میان تمام ندیمههایاست شخصی که به خانوادهی اصلی خدمت میکردند، حتی یک نفر هم پیدا نمیشدلاینهارتها که مهارتهای رزمی استثنایی در سطح یک شوالیه یا بالاتر از آن داشته باشد.
برای مثال نینا؛ کسی که آنقدر خوششانس بود که در دوران کودکیشان توسط یوجین به عنوان ندیمهی شخصیاش انتخابنسبتاً شود و حالا به عنوان سرخدمتکارِ عمارت فرعی به او خدمت میکرد. با وجود اینکه او مهارتهای فوقالعادهای دربرگزار استفاده از چاقوی آشپزخانه داشت، اما در تمام عمرش هرگز سلاحی بلندتر از یک چاقو به دست نگرفته بود.
ایویک آهی کشید: «درسته... میفهمم منظورت چیه. با اینعمیقی حال، یه مقدار ناامید شدم. امیدوار بودم که یوجینجدید لاینهارتِ معروف برای شرکت تو این مأموریت به اینجا بیاد.»
سیئل با تعجبی ساختگی، در حالیمیان که حتی ذرهای تغییر در حالتبهانهای چهرهاش ایجاد نشد، جواب داد: «اوه، واقعاً؟»
ایویک با چهرهای متأسف سرش را تکان داد و جواب داد: «با توجه به شایعات، به نظر میرسه یوجین لاینهارتجدید مرد جوونِ کاملاً سرکشی باشه. و همونطور که برازندهی یک قهرمانه، گویا تنفر شدیدی هم از قوم شیاطین داره. فکرکسی میکردم اگه کسی مثل اون باشه، حتماً خواستهی امپراتوری و خاندانش رو نادیده میگیره تا تو این مأموریت سرکوب شرکت کنه.»
سیئل خندید: «هاهاها. با وجود اینکه هنوز از نزدیک ندیدینش، اما به نظر میرسه شناختمیکردند دقیقی از یوجین دارید، عالیجناب ایویک. حق با شماست. یوجین آدم خودخواه و کلهشقیه. اما بهماه نظر میرسه که این بار چارهای جز این نبوده. در مورد بانو سیهنای خردمند هم همینطوره.»
ایویک متفکرانه گفت: «آه، درسته. شنیده بودم که بانوعمیقی سیهنای خردمند هم پیش لاینهارتها اقامت داره... این همجدید خیلی عجیبه که ایشون هم تصمیم نگرفتن به اینجا بیان.»
سیئل توضیح داد: «دلیل ایشون هم دقیقاً مثل یوجینه؛ بانو سیهنا خودشون روشکستش برای مقابله با کسی مثل شاهزاده راکشاسا آماده نمیکنن، چون هدف اصلیشون کشتن پادشاهانکردند شیاطینه. به نظر میرسه نمیخوان با انجام حرکات عجولانه، پادشاهان شیاطین رو تحریک کنن.»
سیهنا در حالی که سعی میکردمیکردند حالت چهرهاش تغییری نکند، پیش خودشبهتر فکر کرد: «سیئل عجب زبونبازی شده.»
به نظر میرسید ایویک بامزدوران لحن روان و متقاعدکنندهی صحبتهایدشمن سیئل، کاملاً قانع شده است.
او سرش را تکان داد، سپس رویشارتباطات را به سمت یوجین برگرداند و پرسید: «درمیبینم این صورت، خانم جوان، میتونم اسمتون رو بپرسم؟»
خانم جوان؟
این عوضیتمرینات الان بهشماهر گفت خانم جوان؟
خشم در اعماق سینهی یوجین به جوش آمد. با این حال، حالا که تااستخدام اینجا پیش آمده بودند، یوجین نمیتوانست ناگهان داستان دیگری سر هم کند. بنابراین تنها کاریجدید که از دستش برمیآمد این بود که با زور، جلوی پرشهای عصبی گونهاش را بگیرد.
کریستینا اولین کسیاستخدام بود که سکوت راارتباطات شکست: «اسم من اریسـه.»
این اسم با چیزی که در ابتدا روی آن توافق کرده بودندبهانهای فرق داشت. کریستینا در همان لحظه تصمیم گرفته بود که بهتر استبارها به جای نام مستعار و تابلوی «کریس»، اسم دیگری به ایویک بگوید.
ایویک با کنجکاوینظامیشان تکرار کرد: «اریس؟میکردند و نام خانوادگیتون؟»
کریستینا ادعا کرد: «ما از بچگینداشتند در خدمت لاینهارتها بودیم، برای همیننظامیشان نام خانوادگیِ مخصوص به خودمون رو نداریم.»
ایویک سرش را تکان دادخاطر و بدون هیچ شکی اینبهتر بهانه را پذیرفت: «که اینطور.»
سیهنا پس از اینکه مطمئن شدمیان ایویک دیگر سؤالی از کریستینا ندارد، بلافاصلهشکستش خودش را معرفی کرد: «اسم من سیاینـه.»
سیرا نام مستعاری بود که در ابتدا انتخابهمین کرده بودند، اما به نظر میرسید که سیهناگفت هم تصمیم گرفته نام مستعارش را کمی تغییر دهد.
البته با کمی دقت میشد فهمید که تنها کاری که سیهنا کرده بود، چسباندن هجای اول و آخر نامش یعنیعمیقی «سیهنا مردین» به یکدیگر بود، اما باز هم به نظر نمیرسید که ایویک کوچکترین شکی کرده باشد. در واقع، اصلاً منطقیهدیهی نبود که او شک کند سیهنای خردمند ممکن است با پوشیدن لباس مبدل، خودش را به شکل یک خدمتکار درآورده باشد.
یوجین که نیازی به تغییرخاطر نام مستعارش نمیدید، در نهایتبهتر با حرص گفت: «...من یوری هستم.»
دلیلش این بود که یوجین باور داشت اگر مجبورخورده شود تا این حد برای پنهان کردن هویتش پیشخواهر برود، وضعیتش بیش از حد رقتانگیز و فلاکتبار خواهد شد.
طبیعتاً ایویک با شنیدن این اسم هم به هیچچیز شک نکرد. ذهن ایویک آنقدربگوییم انعطافپذیر نبود که بتواند تصور کند یوجین لاینهارت واقعاً لباس زنانه پوشیده و خودشمجللی را به شکل یکی از ندیمههای شخصی خانوادهی اصلی درآورده تا سوار این کشتی شود.
کارمن که تمام این مدت مشغول تماشای اینشبیهسازی اتفاقات بود، گلویش را صاف کرد و پیشنهادخاطر داد: «اگه معرفیها تموم شد... بهتر نیست بریم داخل؟»
به دلایلی، کارمن ازمیکردند اینکه داشتند به ایویکنسبتاً دروغ میگفتند احساس تأسف میکرد.
ایویک زمزمه کرد: «آبجی، به نظر میرسه این بانویخورده جوان که اسمش یوریه، آدم فوقالعاده ماهری باشه. اونخواهر نگاه مغرور و تندخویی که تو صورتشه هم خیلی جذابه.»
کارمن اخمتمرینات کرد: «چهماهر مزخرفاتی داری میگی...»
ایویک از خودش دفاع کرد: «فقط دارم نظر صادقانهام رو میگم. چندنظامیشان سالشه؟ باید از تو کوچیکتر باشه، نه؟ آبجی، فقط از روی کنجکاویکرده میپرسم، اما خدمتکارای شخصی خانواده اصلی... اجازه دارن عاشق آدمای غریبه بشن؟»
«حرفای چندشآور نزن.» کارمن که دیگر نمیتوانست ایننسبتاً وضعیت را تحمل کند، بدون اینکه با ایویکچند چشم تو چشم شود، سریع قدمهایش را تندتر کرد.
ایویک با ناامیدی نوچی کردپیوندی و بعد سرش را چرخاندبدون تا دوباره به یوجین نگاه کند.
چشمک.
یوجین در حالی که قلبش پرنداشتند از نیت قتل شده بود، بانظامیشان خودش فکر کرد: «همین الان بکشمش؟»
سیئل در حالی که سریع جلوی یوجینارتباطات قرار میگرفت، گفت: «حالا که حرفش شد،گفت یه چیزی هست که مدتیه میخوام ازت بپرسم.»
هدف او از این کار اینمیان بود که نگذارد ایویک ببیند چهرهی یوجینشکستش چطور از خشم در هم رفته است.
سیئل پرسید: «لقبنظامیشان سر ایویک پادشاهمیکردند مزدوران ـه، درسته؟»
ایویک تأیید کرد: «همه من رو اینطوری صدا میزنن. هرچنددشمن واقعیت اینه که تو دورانی مثل الان که پول درآوردنعمیقی برای مزدورا سخته، هیچ مزدور دیگهای به قدرت من وجود نداره.»
دنیا در صلح بود و هیچ جنگ بزرگی وجودعمیقی نداشت. تنها میدانهای نبردی که مزدوران میتوانستند در آنجدید مهارتهایشان را به کار بگیرند، اختلافات مرزی بین اشراف بود.
بنابراین اگر مزدوری میخواست پول زیادی به جیب بزند، تنها گزینهی واقعیاش رفتن به هلموث بود، جایی که نبردهای بیشماری برای شرکتبشمارد کردن وجود داشت. گذشته از این، مگر چند تا شغل برای یک مزدور پیدا میشد که هم آسان باشد و هم درآمدگذاشته بالایی داشته باشد؟ حداقل برای مشاغلی مثل مزدوری که فشار جسمی زیادی میطلبیدند، دستمزد بالاتر به معنای خطر بیشتر برای آسیبدیدگی بود.
میدانهای نبرد هلموث دقیقاً همینطور بودند. برای مزدوران انسانی آسان نبود که در میدانی کهکرده هم قوم شیاطین و هم جانوران شیطانی در آن پرسه میزدند، زنده بمانند. به عبارتنکرده دیگر، میشد گفت که در دوران کنونی، دنیای مزدوران در حال گذراندن یک رکود است.
اما حتی درنیازی چنین دورانی، ایویک همچناناغلب پادشاه مزدوران نامیده میشد.
سیئل بالاخره پرسید:استخدام «سر ایویک، نظرتون درارتباطات مورد سر هامل چیه؟»
سیئل این سؤال را پرسیده بود تا کمی به حال و هوای فعلی یوجین تسلی ببخشد. از آنچهخواهر سیئل از او دیده بود، طبیعی به نظر میرسید که شخصی مانند ایویک اسلاد به هامل که سیصدتنها سال پیش به عنوان یکی از قهرمانان بزرگ نامی برای خود دست و پا کرده بود، احترام بگذارد.
ایویک اخمتمرینات کرد: «هامل؟ماهر منظورت هامل احمقه؟»
سیئل سر تکان داد:کمک «بله، مگه ایشون همشبیهسازی یه مزدور افسانهای نبودن؟»
ایویک مکثی کرد: «همم... همونطور که میگی، سیئل، درستهعمیقی که هامل یه مزدور افسانهای بود. در طول تاریخ،جدید هیچ مزدوری نباید به اندازه هامل تأثیرگذار بوده باشه.»
حالت چهرهی یوجینتیغه با شنیدن پاسخمیان ایویک کمی باز شد.
سیئل سر تکان داد: «همونطور کهمیکردند انتظار میرفت، پس یعنی سر ایویکبهتر هم سر هامل رو تحسین میکنه، درسته؟»
ایویک شانهایوظایفشان بالا انداخت:کمک «نه واقعاً.»
با شنیدن توضیحات بعدیمیکردند ایویک، چهرهی یوجین کمکم درعمیقی هم رفت و سفت شد.
ایویک استدلال کرد: «من اون رو یه مزدور بزرگ... وبدون حتی افسانهای میدونم، اما تحسینش نمیکنم. نه، راستش رو بخوای، حتیمحترم مطمئن نیستم که بشه هامل رو یه مزدور به حساب آورد.»
سیئل با تعجب نفسش را حبسمیکردند کرد: «ها؟ اما مگه همین الانبهتر نگفتین که اون یه مزدور افسانهای بوده...؟»
ایویک با تردید گفت: «خب، این رو گفتم، اما هامل... هامل احمق، اون... مناستخدام سعی نمیکنم دستاوردهاش رو نادیده بگیرم. با این حال، اون دستاوردها در زمان مزدوریاشچهرهی به دست نیومدن، مگه نه؟ اونا در دورانی که همرزم ورموث بزرگ بود جمعآوری شدن.»
ضربه.
انگار نیزهی کلفتیتیغه مستقیم در سینهمیان یوجین فرو رفته بود.
ایویک ادامه داد: «البته شنیدم که هامل حتی به عنوان یه مزدور هم آدم کاملاًکرده شگفتانگیزی بوده، اما... خب، اون به ندرت ارزیابی خوبی از همکارای مزدور خودش میگرفت، میدونی؟ هاملباز به این معروف بود که از مزدوران دیگه متنفره، و مزدوران هم متقابلاً ازش متنفر بودن.»
حالا نوبت سیئل بودکمک که تردید کند: «آه...شبیهسازی امم، خب، پس قضیه اینطوریه.»
ایویک سر تکان داد: «میفهمی منظورم چیه، درسته؟ چطور بگم...؟ هامل کسی بود که هیچ عشق و احترامی برایاینجاست حرفه خودش قائل نبود. اون با مجبور کردن بقیه مزدورا به همکاری با خودش، اونا رو آزار میداد وکسی خیلی از گروههای مزدوری به خاطر هامل نابود شدن. به همین خاطره که من واقعاً هامل رو تحسین نمیکنم.»
شانههای یوجین میلرزید، چرا که داشت جلوی خودششکست را میگرفت تا فریاد نزند: «آشغالی مثل توخورد چه میفهمه؟» و «چطور جرئت میکنی اینطوری زر بزنی...؟»
اما آیا واقعاً در موقعیتی بود که بتواند چنینارتباطات حرفی بزند؟ در واقع هیچکدام از حرفهایی که ایویکچند تازه به زبان آورده بود، از نظر واقعی اشتباه نبود...
با این حال، گاهی اوقات، کسی کهاغلب حقیقت را بدون هیچ کموکاستی میگفت، ازاستخدام یک دروغگوی وقیح هم آزاردهندهتر و رویاعصابتر بود.
ایویک اعتراف کرد: «اگه میخوای بدونی من کی رو تحسین میکنم... راستش بیشتر از سر هامل، من سر مولون رو تحسین میکنم. مولون شجاع، این لقب چقدربرگزار مردونهست؟ اگه بخوام یه چیزی رو انتخاب کنم که تو تمام عمرم بابتش بیشترین حسرت و ناامیدی رو میخورم، اون شرکت نکردن تو راهپیمایی شوالیههاست. حتی بهشده رفتن فکر هم نکردم چون شنیدم قرار بود تو انتهای دوردست و سردسیر شمال قاره برگزار بشه، اما... کی فکرش رو میکرد سر مولون واقعاً اونجا پیداش بشه.»
این حرومزاده حتماً سرش رو فقط برای دکور رو تنش نگه داشته. با وجود اینکه ایویکخورد لقب پادشاه مزدوران را یدک میکشید، به جای اینکه هامل را تحسین کند، واقعاً طرفدار مولونکثیف بود؟ دیگر چه گفت؟ گفت آن احمق عوضی مردانهتر بود؟ احمقها واقعاً خوب همدیگر را پیدا میکنند.
یوجین در حالی کهماهر پشت سر سیئل راه میرفت،ارتباطات دندانهایش را به هم سایید.
ایویک با نگرانی پرسید:کمک «بانو یوری، میتونم بپرسمشبیهسازی چرا مدام دندونقروچه میکنی؟»
یوجین باماهر تندی جوابمیکردند داد: «عادتمه.»
به عنوان یکتیغه خدمتکار شخصی، نباید بیشترمبارزه به ظاهرش توجه میکرد؟
این سؤال برای لحظهای از ذهن ایویک گذشت، اما او زیاد به آن فکر نکرد. حتماً مهارتهایمیبینم یوری به عنوان یک جنگجو آنقدر خوب بود که از برخی نقصهایش چشمپوشی میشد. بنابراین، این تأییدانتخابشده مهارتهای او، به جای اینکه ایویک را دلسرد کند، باعث شد قلبش حتی تندتر از قبل بتپد.
وقتی به کابین جادار کارمن رسیدند واغلب او روی صندلیاش نشست، پرسید: «خب ایویک،استخدام دقیقاً در مورد چی میخواستی باهام صحبت کنی؟»
ایویک در حالی که روبهروی کارمن مینشست، شانهای بالا انداخت و گفت:بگوییم «اگه ممکنه، امیدوار بودم این بحث فقط بین خودمون دو تا بمونه.لاینهارتها همم، خب، فکر کنم عجیب باشه که به اعضای خانواده خودت مشکوک بشی.»
کارمن از حرفهای او چیزی دستگیرش شد: «با لرد اورتوس راحتیهیچ نیستی؟ اما تو از اون دسته آدمایی نیستی که بخوای بهبشمارد خاطر یه دلیل به این سادگی، اقتدار لرد اورتوس رو دور بزنی.»
ایویک با لحنی اتهامآمیز گفت: «خودت باید از اینارتباطات موضوع خبر داشته باشی آبجی، اما اولش لرد اورتوسچند چشمش رو روی غارتهای امپراتریس دزدان دریایی بسته بود.»
کارمن در جواب گفت: «اما این تصمیم خودسرانهشبیهسازی لرد اورتوس نبود، مگه نه؟ این کل خانواده سلطنتیهمین بودن که از کارای امپراتریس دزدان دریایی چشمپوشی میکردن.»
ایویک در حالی که انگشتان هر دو دستش را در هم گره میکرد، با پوزخندی گفت: «البته، ممکنه اینطور باشه، اما اینطور هم نیست که وجدان لرد اورتوس در مورد مسئله امپراتریس دزدان دریایی کاملاً پاکنبودند باشه، مگه نه؟ تو یک سال گذشته، امپراتریس دزدان دریایی بیشتر کشتیهای تجاری رو غارت کرده و از تمام کشتیهای رسمی دوری کرده. میدونستی؟ این موضوع بین مردم زیاد شناخته شده نیست، اما یکی از بستگاندیده دور لرد اورتوس یه شرکت تجاری رو اداره میکنه. هاها، تو این زمینه، لرد اورتوس خیلی دقیقه. اون در واقع تونسته تمام ردپاها رو پاک کنه تا به نظر برسه این شرکت هیچ ارتباطی باهاش نداره.»
کارمن اخممشت کرد: «میخوایشمشیر چی بگی؟»
ایویک با لحنی کنایهآمیز پرسید: «معلوم نیست کل ماجرا از چه قراره؟ شرکت تجاری مرتبط با سر اورتوس نه تنهاجدید طعمه غارت امپراتریس نشد، بلکه در واقع رونق هم گرفت. تصادفاً، مقدار خراجی که به لرد اورتوس تقدیم میشد همکسی تو همون زمان افزایش پیدا کرد. و اگه این فقط چیزیه که تو ظاهر دیده میشه، تو اعماق پنهان چه خبره؟»
کارمن پرسید:وظایفشان «چطور از اینمزدوران موضوع باخبر شدی؟»
ایویک با غرور گفت: «اگه میخوای تو مقامهای بالاعمیقی خوب عمل کنی و جای پات رو محکم نگهجدید داری، باید بدونی چطور از مزدورات به خوبی استفاده کنی.»
کارمن به جای جواب دادن، سیگار برگی را که بین لبهایش نگه داشته بود، جوید. او واقعاًعنوان از صحبت کردن در مورد چنین مسائلی لذت نمیبرد. دلیلش این بود که چنین مسائلی که بالاینهارت واقعیتهای کثیف سروکار داشتند، از حس جوانمردی خودش بسیار دور بودند و هیچ رمانسی در آنها یافت نمیشد.
کارمن در نهایت پاسخ داد: «میفهمم چی میخوای بگی. با این حال، مگه این مسئله به اینمیبینم خاطر به وجود نیومده که خانواده سلطنتی فکر میکردن میتونن امپراتریس دزدان دریایی رو رام کنن؟ حالاانتخابشده که امپراتریس علیه خانواده سلطنتی، نه، علیه کل این کشور شده، اونا فقط میتونن دشمن هم باشن.»
ایویک هشدار داد: «ممکنه اینطور باشه، اما هنوزشبیهسازی نمیتونیم مطمئن باشیم که تمام معاملات کثیف بینخاطر امپراتریس و لرد اورتوس کاملاً تموم شده باشن.»
کارمن باماهر شک و تردیدخاطر تکرار کرد: «معاملات؟»
ایویک جواب داد: «شاید بتونی اینطوری بهش فکر کنی:خورده چی میشه اگه سر اورتوس نقشههایی برای جایگاهی بالاترخواهر از جایگاه فعلیاش به عنوان گرند دوک داشته باشه؟»
کارمن با چشمانی تنگ شده به تندی پرسید:همین «داری میگی که ممکنه سر اورتوس با امپراتریس دستمیبینم به یکی کرده باشه تا یه شورش راه بندازه؟»
در پاسخ به ارعابکمک آشکار کارمن، ایویک سریعشبیهسازی سرش را تکان داد.
ایویک اصرار کرد: «من فقط دارم شک و شبهههام روبهتر باهات در میون میذارم چون معمولاً آدم خیلی محتاطیام. هرچندماه فکر نمیکنم همچین چیزی خیلی هم دور از ذهن باشه.»
کارمن اشارهمشت کرد: «یعنی توپیوندی هیچ مدرکی نداری.»
ایویک با غرور نفسش را بیرون داد:خاطر «هه، مگه همین که از اول بابگوییم امپراتریس معامله داشته، خودش مدرک کافی نیست؟»
یوجین در حالی که بیصدا به مکالمهی در حال انجام گوش میداد، آنچه رااستخدام که در طول راهپیمایی شوالیهها از اورتوس دیده بود، به یاد آورد. در آنچهرهی زمان، اورتوس انکار نکرده بود که نوعی معامله بین آیریس و شیموین صورت گرفته است.
با این وجود، او فاشخاطر نکرده بود که خودش همبهتر با آیریس معاملهای انجام داده است.
یوجین با خودش اعتراف کرد: «خب... ممکنهمبارزه فقط نخواسته باشه رفتار شرمآورش رو فاشپذیرفت کنه. اون اولین باری هم بود که میدیدمش.»
با این حال، هدف اورتوس مشخص بود. او میخواست برای سرکوب آیریس از کمک یوجینکرده استفاده کند. آیا همهی اینها به خاطر شیموین بود؟ یا فقط به این دلیل بودنکرده که نتوانسته بودند آیریس را رام کنند؟ اینها میتوانستند بخشی از دلایل او باشند، اما...
یوجین متوجه شد: «اگه اورتوس واقعاً بااغلب آیریس دست به یکی کرده باشه، ممکنه سعیمیکردند کرده باشه من رو تو یه تله بندازه.»
او نمیتوانست از این بابتخاطر مطمئن باشد، اما باز همبهتر چیزی بود که باید مراقبش میبود.
ایویک در حالی که به جلو خم میشد، پیشنهاد داد: «از اونجایی که بهپذیرفت نظر میرسه دوست نداری در مورد چنین موضوعات نامشخصی بشنوی آبجی، چرا در موردشوالیههای یه چیز دیگه حرف نزنیم؟ امپراتریس در واقع داره بستر دریا رو حفر میکنه.»
کارمن یکی ازنظامیشان ابروهایش را بالامیکردند انداخت: «حفر بستر دریا؟»
ایویک فاش کرد: «به نظرمزدوران میرسه داره دنبال چیزی میگردهدشمن که تو اعماق دریا دفن شده.»
۱. منظور از رومانس در اینجا،میان ویژگی یا احساسی از رمز و راز،شکستش هیجان و دوری از زندگی روزمره است.