چپتر 573: دگردیسی (۹)
0محبوبِ مانا.
چیزی در اعماق سینهجادوگرانی سیهنا با این کلماتجادوگران به شدت طنینانداز شد.
البته، سیهنا از قبل فهمیده بود که ذات واقعیاش چیز بسیار خاصی است.تحقیق او استعدادی در جادو داشت که حتی الفها را هم شگفتزده کرده بود. سیهناخصوص از همان سنین بسیار پایین میتوانست ناخودآگاه مانا را حس کرده و دستکاری کند.
سیهنا با خودش فکر کرد:گذاشته درسته. اینکه به این جنگل کشیدهخصوص شدم نمیتونه فقط یه تصادف باشه.
با اینکه خیلی مسخره بود که پدر و مادرش این همه راه را تا این جنگل بیایند فقطدوستم برای اینکه بچهشان را رها کنند، اما زنده ماندن یک نوزادِ رهاشده در این جنگل بارانی هم به همانگذاشت اندازه غیرعادی بود. جنگل پر از وحشیها و هیولاها بود، اما قبل از اینکه الفها نجاتش دهند، سیهنا کاملاً...
سیهنا با خودش فکر کرد: حتماًباشند به این خاطر بوده که حتیطور اون موقع هم مانا دوستم داشته.
سیهنا در حالی که ازاعظم هیجان مشتهایش را محکم گرهروی کرده بود، به سمت حکیم رفت.
—بیا با همموضوع درباره صعودت به تختنمیشد الهی جادو بحث کنیم.
این کلمات حس انتظار شیرینی در سیهنا به جا گذاشت. در دوران کنونی، حتی یک جادوگر هم وجود نداشت که بتواند ادعا کند باگره سیهنا برابر است، چه برسد به جادوگرانی که از او برتر باشند. با اینکه او گروهی از جادوگران اعظم را دور هم جمع کرده بودباشند تا به طور دستهجمعی روی صعود الهیاش تحقیق کنند، اما در نهایت این سیهنا بود که در خط مقدم و مرکز این مطالعه قرار داشت.
این موضوع عطشی در سیهنا به جا گذاشته بود که سیراب نمیشد. او میخواست بتواند با کسیتحقیق در سطح برابر درباره جادو بحث کند. به خصوص بعد از دیدن مبارزه تمرینی یوجین با مولونمبارزه و اینکه چطور خودش را وقف تمریناتش کرده بود، عطش سیهنا ناگزیر رفتهرفته قویتر و قویتر میشد.
زنی که روبهرویش ایستاده بود، ویشور لاویولا، حکیم برج عاج بود. او الهه سابق جادو بود که در دوران اساطیر به تخت الهی جادو صعود کرده بود.خصوص تختی که او به آن صعود کرده بود، همان چیزی بود که سیهنا به شدت آرزوی رسیدن به آن را داشت. سیهنا با نزدیک شدن به حکیم، بهنزدیک سرعت حالت چهرهاش را تنظیم کرد. سیهنا با خودش فکر کرد که بسته به محتوای بحثشان، شاید حتی حاضر شود حکیم را به عنوان ارشدِ خود خطاب کند.
حکیم به سیهنا که نزدیک میشد گفت: «مهارتت در جادو واقعاً تحسینبرانگیزه، تازهکار. با وجود اینکهیوجین قبلاً فقط به شکلهای حقیرانهای از جادو میپرداختی، موفق شدی از مهری که در مرِ عزیزم گذاشتهالهه بودم عبور کنی و جادویی رو لمس کنی که تو رو به قلمرو صعود الهی هدایت میکنه.»
سیهنا که با چهرهای خوشحال واندازه مشتاقانه نزدیک میشد، ناگهان با شنیدنکاملاً این حرف در جایش میخکوب شد: «چی؟»
اما حکیم هیچ توجهی به واکنش سیهنا نکرد و فقط به حرف زدن ادامه داد: «اما جدیدترین جادویی که قبل از اومدنقرار به اینجا خودت به تنهایی روش تحقیق کردی هم جای تحسین داره، تازهکار. اونقدر پیشرفتهست که شاید دیگه حتی نیازی نباشه اونقویتر رو یک شکل حقیرانه از جادو در نظر گرفت. واقعاً شگفتانگیزه که با وجود ناقص بودن، از همین الان به چنین سطحی رسیده.»
چهرهی سیهنا تاریکگروهی شد و حرفشدور را تکرار کرد: «چـــی؟»
حکیم با تایید سر تکان داد: «منظورم جادوییه که برای سرکوب قدرت تاریکِ اون شیطان باستانی، پادشاه شیاطین اسارت، استفادهتمریناتش کردی. حتی اگه اون فرم واقعی شیطان باستانی نبوده باشه، قدرت تاریکی که مرِ عزیزم رو آلوده کرده بود بهشدن شدت قدرتمند بود. با این حال، تازهکار، جادوی تو تونست با موفقیت قدرت تاریک اون شیطان باستانی رو سرکوب کنه.»
این عجوزه پیر اصلاً داره چهاندازه زری میزنه؟ این تنها فکری بود کهحتماً در حال حاضر از ذهن سیهنا میگذشت.
حکیم اخم کرد و گفت: «با این حال، تازهکار، در حالی کهطور من واقعاً جادوت رو تحسین میکنم، همزمان نگران آیندهاش هم هستم. دلیل نگرانیمگذاشته اینه که جادوی تو در نهایت به خاطر حقارت ذاتیاش به بنبست میرسه.»
سیهنا دیگرباشند نتوانست خودشجادوگران را کنترل کند.
در نهایت، در حالی که رگهایسیراب گردنش از شدت خشم متورم شدهبعد بود، سیهنا فریاد بلندی کشید: «هوی!»
یوجین و کریستینا که به خاطر آشنایی با شخصیت سیهنا پیشبینی کردهکاملاً بودند او هر لحظه ممکن است منفجر شود، از قبل بیسروصدا عقبگره کشیده بودند و از این فوران خشم ناگهانیِ او کوچکترین تعجبی نکردند.
سیهنا با عصبانیت بازخواست کرد: «من داشتم با صبراعظم و حوصله سعی میکردم به حرفات گوش بدم، امانهایت اصلاً داری چی میگی؟! جادوی من چه مشکلی داره؟!»
حکیم در حالی که با تعجب به سیهنا خیره شده بود، چشمانش گرد شد: «همم؟» پس از چند لحظه بررسی چهرهیگذاشته سیهنا، حکیم با تاخیر متوجه شد که چرا سیهنا ممکن است عصبانی شده باشد و قبل از اینکه حرفی بزند، با خودشروبهرویش سر تکان داد و گفت: «آاااه، میفهمم. تازهکار، اجازه بده عذرخواهی کنم. به نظر میرسه لحن بیانم باعث یک سوءتفاهم بزرگ شده.»
سیهنا غرید:قرار «منظورت ازعطشی سوءتفاهم چیه!»
سیهنا در تمام عمرش هرگز چنین ارزیابی توهینآمیزی دریافت نکرده بود. جادوی او راخاطر حقیرانه خوانده بود؟ جادوی کسی جز سیهنای حکیم واقعاً حقیرانه برچسب خورده بود؟ موهای—بیا سیهنا در واکنش به احساسات شدیدی که تجربه میکرد، به شکلی تهدیدآمیز سیخ شد.
سیهنا با خشم غرید: «تو! میدونم که شایدجادوگران یه زمانی جادوگر استثناییای بوده باشی! اما این بهتتحقیق حق نمیده که جادوی منو حقیرانه ارزیابی کنی! من...»
حکیم حرفش را قطع کرد: «صبر کن، صبر کن. تازهکار، آرومصعود باش. مگه نگفتم که لحن صحبت کردنم دلیل این سوءتفاهم بوده؟سیراب پس نباید بهم فرصت بدی تا این ابهام رو برطرف کنم؟»
برخلاف سیهنا که به نظر میرسید پر از خشم است، چهرهی حکیم فوقالعاده آرام بود. اما اینمولون آرامش به جای اینکه احساسات او را تسکین دهد، به نظر میرسید خشم سیهنا را بیشتر شعلهورسابق میکرد. برخلاف قبل که صدای زیبای حکیم بسیار آرامبخش به نظر میرسید، حالا کاملاً روی اعصابش بود.
در حالی که سیهنا در تلاش بود تا خشم خود را مهار کند،حتماً حکیم با چهرهای درمانده با خودش زمزمه کرد: «همم، درسته، فکر کنم چارهای نبوده.رفت جادوی امروز بر اساس اصول بسیار متفاوتی نسبت به جادوی دوران اساطیر پایهگذاری شده.»
حکیم پس از چندجادوگرانی لحظه تفکر، مر راجادوگران در هوا بالا برد.
حکیم با لحنی متقاعدکننده گفت: «اول از همه، اجازه بده بهصعود چند تا از سوالاتی که ممکنه برات پیش اومده باشه جواب بدم،نمیشد تازهکار. چون این جوابها به سوءتفاهمی که بینمون پیش اومده ربط دارن.»
سیهنا با شکموضوع و تردید تکرارسیراب کرد: «سوالات من؟»
حکیم در حالی که مر را در هوا نگه داشته بود زمزمه کرد: «درباره جادویی که درونموقع مهرِ مر قرار داره. و همچنین درباره جادوی الفها و افسونهای دراکونیک. در مورد شباهتهای بین هرکنیم سه نوع مختلف جادو، تو موفق شدی جواب درست رو پیدا کنی، تازهکار. هیچکدومشون از فرمول استفاده نمیکنن.»
این موضوع دربرسد مورد معجزات، دعاها وگروهی آرزوها نیز صدق میکرد.
حکیم توضیح داد: «انرژی این نوع جادوها صرفاً از طریق اراده تامین میشه و خود مانامرکز به خواستههای اجراکننده واکنش نشون میده. اینکه باعث بشی چیزی که آرزوش رو داری اتفاق بیفته، ذاتمولون اصلی این نوع جادوئه. به همین دلیل، چنین جادویی در ذات خود هم اسرارآمیز و هم بینهایته.»
ووش!
گلبرگهای مر لرزیدند و رودخانهای از مانا،غیرعادی مانند ردِ بویی مرئی، از گل جاریخاطر شد و در میدان دید سیهنا شناور گشت.
در نقطهای، خشم از چهرهی سیهنا محو شدهجادوگران بود. سیهنا با چشمانی که از روی کنجکاویالهیاش و علاقه برق میزد، به جریان مانا خیره شد.
حکیم بازگو کرد: «نژادی که به عنوان الفها شناخته میشن، همیشه همالهیاش محبوب ارواح و هم مانا بودهن. با این حال، عشقی که دریافتمیخواست میکنن بینهایت نیست. به همین دلیله که جادوی الفها محدودیتهای خودش رو داره.»
سیهنا پرسید: «و اژدهایان چی؟»
«آهاهاها، اون نژاد هم یکی از نژادهاییه که محبوب مانائه. با این حال، جادوی اونا برای تامین مانای بینهایتِ خودش از جهان تغذیه نمیکنه. قلبهایی که باهاش متولد میشن، تمام مانایتخت مورد نیازشون رو تامین میکنه. به همون دلیله که جادوی یک اژدها اینقدر قویه. اما از اونجایی که مانای ارائهشده کاملاً خودتامینشوندهست، بدون اینکه نیازی باشه از کس دیگهای بخوان خواستههاشونمقدم رو برآورده کنه، جادوی حاصل از اون هم بیش از حد مغرورانه و هم سطحیه.» لبان حکیم با حالتی سرگرمکننده قوس برداشت و افزود: «در مقابل، جادوی انسانها فقط پیشپاافتاده و ناچیزه.»
فوووش!
جریان مانایی که حکیم در هوا کشیده بود، به سمت سیهنا سرازیر شد. سیهنا برای چندمرکز لحظه تردید کرد و سپس در واکنش، فراست را بالا آورد. سپس سعی کرد مانند کارییوجین که حکیم به تازگی انجام داده بود، مانای موجود در هوا را به سمت خود بکشد.
حکیم در حالی کهعطشی لبخندش عمیقتر میشد پرسید:میخواست «حالا متوجه شدی، تازهکار؟»
با این حال، سیهنا وقت نداشت که لبخند او را پاسخ دهد.کاملاً در عوض، با تمرکز لبهایش را میجوید و هیچ توجهی به اینگره نداشت که بقیه اجزای صورتش به چهرهای خشک و سفت تبدیل شده است.
حکیم به درسش ادامه داد: «انسانها به اندازه الفها یا اژدهایان محبوب مانا نیستن. انسانها نمیتونن فقط با دعا کردنمرکز به درگاه مانا هیچ واکنشی دریافت کنن. به همین دلیل، انسانها فرمولها رو خلق کردن. به این ترتیب، اونا موفق شدنعطش مانایی رو که میتونست برای تامین انرژیِ اسرارآمیزترین و بینهایتترین جادوها استفاده بشه، درون محاسبات کوچیک و ناچیزشون به دام بندازن.»
ترکیب نمیشد. مانایی که سیهنا موفق شده بود از جو استخراج کند، حتی ذرهاینهایت با مانای حکیم ترکیب نمیشد. با این وجود، مانای حکیم قادر بود به راحتی بردیدن مانای سیهنا غلبه کرده و آن را ببلعد، گویی که این کار کاملاً طبیعی است.
حکیم با آهی گفت: «میدونم که چارهای براش نیست. یه زمانی، من هم همینطور بودم. بیشتر جادوگران دیگه از دوران اساطیر هم احمقهاییرفتهرفته بودن که عقدهی طراحیهای ناچیزشون رو داشتن. با این حال، تو، تازهکارِ من، نباید به خودت اجازه بدی که تو همون تله بیفتی. آیابحثشان به خودت اجازه میدی که فقط یه جادوگر پیشپاافتادهی دیگه بمونی، تازهکار؟ اگه اینطوره، میتونی سرسختانه به همین شکل حقیرانهی فعلی از جادوت بچسبی.»
سیهنا بنیانگذار فرمول جادوی حلقهای بود. از زمان معرفی فرمول جادویدهند حلقهای، جادو به طور همزمان پیشرفتهتر و یادگیریاش آسانتر از سیصد سالمحکم پیش شده بود. به همین دلیل، سیهنا به دستاوردهایش بسیار افتخار میکرد.
اما دقیقاً به همین دلیل بود که احساس میکرد کلمات حکیم اینقدر تیز و برنده به او ضربه میزنند. سیهنامرکز از قبل متوجه شده بود که جادوی حلقهای او محدودیتهایی دارد. فرمول جادوی حلقهای در نهایت در حلقه نهم بهتمریناتش بنبست میرسید. اگرچه، در مورد سیهنا، او توانسته بود از طریق حفره جاودان خود، بسیار فراتر از قدرت حلقه نهم برود...
حکیم به نرمی زمزمه کرد: «تازهکار، آیا جادوی تو واقعاً بینهایته؟ نه، نیست. من واقعاً فکر میکنم جادوی تو شگفتانگیزه، تازهکار. وقتی هنوز انسان بودم،کسی نمیتونستم جادوم رو به این ظرافتی که تو به وضوح کنترل میکنی، کنترل کنم. با این حال، تازهکار، جادویی که تو به عنوان راهحلی برایسابق محدودیتهات بهش رسیدی، در نهایت هنوز فقط در چارچوب جادوی انسانهاست. اگه میخوای به تخت الهی جادو صعود کنی، باید از اوجِ بشریت فراتر بری.»
سیهنا در حالی که احساسگذاشته میکرد قفسه سینهاش تنگ شده، پرسید:خصوص «چطور باید این کار رو بکنم؟»
مانای حکیم شروع به هدایت جریان مانای سیهنا کرد. جریان مانا بهکاملاً قدری قدرتمند بود که سیهنا حتی نمیتوانست در برابر هدایت آن مقاومت کند.سمت آیا اگر از فرمان مطلق خودش استفاده میکرد، میتوانست کمی مقاومت نشان دهد؟
سیهنا با خودشبرسد فکر کرد: «باید بتونمگروهی یه کم مقاومت کنم.»
با این حال، به خودش گفت که نباید این کار را بکند. با استفاده از فرمانمرکز مطلق برای رد کردن راهنمایی حکیم چه چیزی به دست میآورد؟ آیا این کار بخشی ازیوجین عزت نفسِ جریحهدار شدهاش را ترمیم میکرد؟ محال بود سیهنا فقط با همین راضی شود، مگر نه؟
«جونیور. فکر کنم تا الان به اندازه کافی این رو گفته باشم، اما تو واقعاً مورد علاقه مانایی.» حکیم لبخند زد و به نرمی زمزمهمیشد کرد: «جادوی الفی برای استفاده انسانها ساخته نشده. دلیلش اینه که انسانها به اندازه الفها مورد علاقه مانا نیستن. همچنین به این دلیله که جادویشود الفی از همون اول فقط برای استفاده الفها طراحی شده بود. با این حال، تو... تو حتی به جادوی الفی هم مسلط شدی، مگه نه؟»
سیهنا با شرمساری اعتراف کرد: «من...اندازه من نتونستم همهچیزش رو یاد بگیرم.کاملاً فقط بخش کوچیکی از اون رو...»
«هاهاها! جونیور، اون مال زمانی بود که هنوز خام و بیتجربه بودی. اگه الان امتحانش کنی چی؟» خنده حکیم بلندتر شد و ادامه داد: «جونیور، تو دیگه یهمیخواست بچه نوپا نیستی. تو جادوگری هستی که به بلوغ کامل رسیده و در آستانه تعالی قرار داره. تو همون کسی هستی که طنین جادوییش اونقدر بلند بود که حتیآرزوی پژواکی از من، ویشور لاویولا رو احضار کرد؛ اون هم بعد از اینکه مرده بودم و فقط چند ردپای کوچیک از مانا در آثار جادوییم به جا گذاشته بودم.»
صدای پرطنین او گویی در تمام وجود سیهنا طنیناندازدستهجمعی شد. نفسنفس زدنهای بیامان سیهنا به آرامی رو بهقرار ثبات رفت. او دیگر مثل قبل احساس بیقراری نمیکرد.
حکیم دستور داد: «چشمهات رو ببند. چشمهات رو ببند و با گوشهات بشنو.دیدن مانایی رو که در همه چیز جریان داره حس کن. صدای مانا روزنی بشنو. عشقی رو که مثل یک موهبت بینهایت به تو میبخشه، درک کن.»
سیهنا بهماندن آرامی چشمانشرهاشده را بست.
حکیم به او اطمینان داد: «وردها و فرمولها فقط سازشهایی هستن که افراد ضعیفتر به خاطر میلشون به استفادهمقدم از جادو انجام میدن. اما تو، جونیور، نیازی به این کار نداری. هیچ نیازی نیست که برای جادوت سازش کنی.وقف فکر نکن که این کار غرور بیش از حده. برای کسی که به مرز تعالی رسیده، چنین غروری کاملاً طبیعیه.»
سیهنا ناخودآگاه همانجا زانو زد. بدنش را بهطور جلو خم کرد و وزنش را روی عصاییمرکز که با هر دو دست گرفته بود، انداخت.
اینجا واقعیت نبود، بلکه بُعد معنوی درخت جهان بود. مکانی بود کهبعد توسط حکیم و مؤمنانی که روزگاری او را میپرستیدند، خلق شده بود.قویتر همچنین مکانی بود که در آن ارواح بیشماری وارد چرخه تناسخ شده بودند.
حکیم در حالی که مربارانی را رها میکرد، گفت: «ارادهاتنجاتش رو روی خواستههات متمرکز کن.»
مر به زمین نیفتاد. در عوض، عصای باستانی با نوری زیبا شروع به درخششروی کرد و به آرامی به سمت سیهنا شناور شد. جریان مانایی که مر کنترلمیخواست میکرد، ناگهان سیهنا را در بر گرفت و با مانای درونی سیهنا هماهنگ شد.
حکیم با صدای رساجادوگران و شفاف خود اعلام کرد:دستهجمعی «خواستههات رو به مانا بسپار.»
صدای او به گونهای بودگذاشته که انگار میتوانست در تمامسطح هستی نفوذ کرده و طنینانداز شود.
سیهنا درماندن سکوت آهیرهاشده کشید: «آاااه.»
او بالاخره متوجه چیزی شده بود. صدای حکیم فقط این حس را نمیداد که در همهچیز نفوذتحقیق میکند. بلکه واقعاً در تمام اشکال ماده موجود در این مکان نفوذ کرده و طنینانداز میشد. او، یعنیتمرینی حکیم، از همان ابتدا از مانای موجود در همهچیز استفاده میکرد تا با آن صدای زیبایش صحبت کند.
سیهنا در حالی که صدایش بهدور طرز عجیبی از خودش دور بهالهیاش نظر میرسید، زمزمه کرد: «چقدر شگفتانگیزه.»
به نظر میرسید بدنش نیز در دوردست محومیخواست شده است. وقتی به خودش نگاه کرد، متوجه شدمولون که به یک کالبد ذهنیِ خالص تبدیل شده است.
سیهنا سرش را بلندرهاشده کرد و برگشت تاوحشیها پشت سرش را نگاه کند.
او حلقه عظیمی را دید که در هوا معلق بود و درون آن حلقه، صدها و هزاران حلقه کوچکتر دیگر قرار داشتند. حلقههای بیشماریعطشی درون آن یک حلقه بزرگ به دام افتاده بودند. حلقههای بینهایتی که در حال ایجاد مقدار بینهایتی از مانا بودند؛ در حالی که تمام حلقههاویشور از هم جدا میشدند، با یکدیگر ترکیب میشدند، سپس تکهتکه میشدند و دوباره از هم جدا میشدند، ترکیب میشدند و یک بار دیگر پراکنده میشدند...
این حفره جاودان او بود.
زمان زیادی از اولین باری که سیهنا این جادوی خاص را ساخته بود میگذشت. به عقیده سیهنا، این نهایتِ تکامل فرمولعطش جادوی حلقهای بود. سیهنا حتی فکر میکرد که پس از خلق این جادو، باید حداقل حقیقتی را که در هسته تمامحالت جادوها نهفته بود، لمس کرده باشد. او مطمئن بود که دگرگونیهای بینهایتِ این حلقهها، احتمالات بینهایتی را در خود جای دادهاند.
سیهنا در حالی که به جادویی کهغیرعادی در جوانیِ خام خود توسعه داده بودخاطر نگاه میکرد، نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد: «آهاها.»
او آنقدر از سادگی خودبرتر خجالتزده و شرمنده بود کهدور نمیتوانست از خندیدن دست بکشد.
سیهنا در حالی که به حفره جاودانجمع نزدیک میشد، با صدایی که هنوز پرنهایت از سرگرمی بود، زمزمه کرد: «اما این چیه؟»
پشت حفره جاودان،موضوع یک جهان کامل درنمیشد حال آشکار شدن بود.
این جادویی بود که سیهنا به تازگی آن را توسعه داده بود؛ فرمان مطلق او.بوده خوشبختانه، او میتوانست تشخیص دهد که فرمان مطلقش حداقل بسیار صیقلیافتهتر از حفره جاودانش بود.صعودت با دیدن آن به این شکل... سیهنا از این منظره احساس شرمندگی یا خجالت نکرد.
با این حال، چیزی که احساس کرد ناامیدی بود. اگرچه ممکن بود ادعا کند که مطلق است، اما با مطلق بودنِ واقعی فاصله زیادی داشت. شایدسیراب شبیه به یک جهان به نظر میرسید، اما در واقع به پیچیدگی یک جهان نبود. آنقدر بزرگ بود که بتواند حفره جاودان را در خود جایعاج دهد، اما هنوز از نظر وسعت با بینهایت بودن فاصله داشت. سیهنا با قدمهای بلند به جلو رفت و دستش را به سمت حفره جاودانش دراز کرد.
ترک!
ترکهایی در سراسر حلقههایی که حفره جاودان را تشکیل میدادند، پخش شد. خیلی زود،مبارزه حلقههایی که زمانی جرأت میکردند ادعا کنند واقعاً بینهایت هستند، تکهتکه شدند. گسترش اینایستاده فروپاشی فقط محدود به حفره جاودان نبود؛ بلکه به جهانِ پشت آن نیز سرایت کرد.
جهان در اطراف سیهنا شروع به فروپاشی کرد. فروپاشی این جهان استعارهای بود که فقطبوده برای دیدنِ سیهنا وجود داشت. سیستم جادویی او که تمام عمرش را صرف پرورش آن کردهتخت بود، اکنون در اطرافش فرو ریخته بود. با این حال، سیهنا حتی کوچکترین حسرتی احساس نکرد.
سیهنا بهبرابر نرمی زمزمهجادوگرانی کرد: «ممنونم.»
همین قطعات جادو بودند که سیهنا را به چیزی که امروزصعود بود تبدیل کرده بودند. در طول زندگیاش، سیهنا همیشه جادویی راسیراب که آموخته بود گرامی میداشت و توسعه آن را دنبال میکرد.
با این حال، اکنون اینها باید نابود میشدند. اما با وجود اینکه فرودیدن ریخته بودند، کاملاً ناپدید نمیشدند. تمام این آوارهای پراکنده در اطراف، در نهایتزنی به بخشی از سیهنا تبدیل میشدند و همراه با او به جلو حرکت میکردند.
در میان این جهانِ در حال فروپاشی، سیهنا با آرامش چشمانش را بست. در ابتدا به آرامی، و سپس به سرعت، کوچکتر شد. سیهنا خیلی زودحکیم آنقدر کوچک شد که حتی نمیشد او را با یک ذره غبار مقایسه کرد. او از هر چیز دیگری در این جهان کوچکتر شده بود. همانطوراعظم که کوچک میشد، به بُعدی رسید که جریان زمان در آن بیمعنی میشد. مکانی که گذشته، حال و آینده همگی در یک نقطه از زمان همزیستی داشتند.
وقتی یک بار دیگر چشمانش را باز کرد، سیهنا جوهره اصلی ماناطور را دید. در درون این جهانِ بینهایت کوچک، وجود سیهنا حتی از ذرهگذاشته مانای روبهرویش هم کوچکتر بود. با این حال، او توسط آن بلعیده نشد.
در عوض، او آن را درک کرد. سیهنا میتوانست عشق ماناصعود به خودش و سرنوشتی را که در نتیجه آن به اوسیراب اعطا شده بود، احساس کند. درست همانطور که حکیم گفته بود.
سیهنا به نرمی زمزمه کرد:گذاشته «به هر حال دیر یاسطح زود به این جایگاه میرسیدم.»
او به عنوان یک انسان متولد شده بود. بنابراین، گفتن این حرف از سوی سیهنابوده میتوانست به شدت مغرورانه به نظر برسد. با این حال، خود سیهنا فکر نمیکرد کهصعودت دارد مغرورانه رفتار میکند. برای او، بیان چنین ادعای جسورانهای به هیچ وجه غرورآمیز نبود.
این نتیجهبرابر کاملاً طبیعیِجادوگرانی ماهیت او بود.
سیهنا در حالی کهجادوگران ذره مانا را درطور آغوش میگرفت، لبخند درخشانی زد.
تمام مانای موجود درعطشی هستی نیز به همان شکلکسی سیهنا را در آغوش گرفت.
حکیم در حالیبرسد که مینشست، آهباشند بلندی کشید: «هااااه...»
او چانهاش را روی یکاعظم دستش تکیه داد و بهروی نقطهای در روبهرویش خیره شد.
چه کسی فکرش را میکرد که سیهنانمیشد به محض پایان یافتنِ توصیههای حکیم، بتواندمبارزه به جهانِ بینهایت کوچکِ مانا دست پیدا کند.
حکیم نوچی کرد و با ناباوریاندازه سرش را تکان داد و گفت:کاملاً «درکش اونقدر سریعه که باورش سخته.»
یوجین در حالی که به حکیمباشند نزدیک میشد، پرسید: «مگه این فقططور به خاطر راهنماییهایی نیست که بهش دادی؟»
اثری از سیهنا به چشم نمیخورد. در نقطهای که سیهنا زانو زده بود، تنها چیزی که باقی مانده بود یکعطشی غنچه گل بزرگ و بازنشده بود. این غنچه گل جادویی از ادغام مر و مانای سیهنا به وجود آمده بود. یوجینمیشد مقداری انرژی به چشمانش هدایت کرد تا سعی کند به داخل غنچه نگاهی بیندازد، اما نتوانست چیزی در درون آن ببیند.
حکیم در حالی که پوزخندی میزد و به یوجین نگاه میکرد، گفت: «اگه میتونستم فقط با یه راهنمایی کوچیک باعث بشم کسی فوراً به الوهیتمیشد برسه و وارد قلمرو الهی بشه، همین کافی نبود که لقب خدای یگانه و حقیقی رو بهم بدن؟ من فقط روش رو بهش یاد دادم وعنوان مسیر رو نشونش دادم. اما این جونیورِ خارقالعاده من تونست فوراً روشی رو که بهش یاد دادم درک کنه و در مسیری که نشون دادم بدوه.»
یوجین در حالی که با کنجکاوی سرشغیرعادی را کج کرده بود، زمزمه کرد: «منمخاطر میتونم کاری که اون میکنه رو انجام بدم؟»
شاید او در زمینه جادو فاصله زیادی با سیهنا و حکیم داشت، اما یوجین نیز به تسلط خاصی درمقدم جادو دست یافته بود. در واقع، دلیلی که باعث میشد یوجین اینقدر عقبتر به نظر برسد این بود کهچطور اهداف مقایسه بیش از حد شگفتانگیز بودند؛ یوجین در حقیقت یکی از بزرگترین جادوگران اعظم در میان تمام بشریت بود.
حکیم با خندهای کوتاه گفت: «هی، ببین. درست همونطور که انسانها ویژگیهای فردیِ خودشوننهایت رو دارن، خدایان هم ویژگیهای الهیِ متناسب خودشون رو دارن. آگاروث، ویژگیهای الهیای که تودیدن براشون واجد شرایط هستی، با اونهایی که من و جونیورم به دست آوردیم سازگار نیستن.»
یوجین با لحنی شوخیآمیز گفت:گذاشته «اگه اون بشه الهه جادو،سطح من بازم نمیتونم بشم خدای جادو؟»
با این حال، حکیم فقط با چهرهای جدیوحشیها به یوجین خیره شد و سپس آهی کشید:اون «تو... چطور میتونی یه حرف به این بیفکری بزنی؟»
یوجین تصمیم گرفت فقطجادوگرانی دهانش را بسته نگهجادوگران دارد و دیگر چیزی نگفت.