---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخ لعنتی

چپتر 128: قلعه شیر سیاه (۱) • ⏱ 23 دقیقه

چپتر 128: قلعه شیر سیاه (۱)

0

«—آآآآآآآآ...» صدای‌دروازه​ جیغ سیان کم‌کم‌مستقیماً​ داشت دور می‌شد.

یوجین حتی در حالی که داشت‌کسی​ به سمت زمین در آن پایین‌اتفاقی​ سقوط می‌کرد، چشم از سیان برنمی‌داشت.

سیان ارباب جوان خط خونی مستقیم خاندان لاین‌هارت بود؛ خاندانی از جنگجویان‌کسی​ مشهور و پرآوازه. با چنین پیشینه‌ای، سیان قطعاً از همان کودکی آموزش‌های زیادی‌هنوز​ دیده بود، اما محال بود که با چنین سقوط آزادی آشنایی داشته باشد.

خب، مگر غیر از این انتظار می‌رفت؟ به محض عبور از دروازه انتقال، آن‌ها مستقیماً از‌برنامه‌ریزی​ ارتفاعی بلند در آسمان رها شده بودند تا به سمت زمین سقوط کنند. به همین خاطر،‌جایی​ سیان در آن لحظه داشت در هوا دست‌وپا می‌زد و همچنان با تمام وجود جیغ می‌کشید.

یوجین با خودش‌انتقال​ فکر کرد: لازمه‌ارتفاعی​ بهش کمک کنم؟

یوجین تصمیم گرفت فعلاً اول به فکر امنیت خودش باشد. پس از اینکه با کمی جادوی معلق‌سازی سرعت سقوطش‌هنوز​ را کم کرد، یک بار دیگر به سیان نگاه کرد. سیان با تکیه بر توانایی‌های خودش به‌تنهایی نمی‌توانست از‌ببیند​ سقوطی با این ارتفاع جان سالم به در ببرد. حتی با بیشترین شانس هم، بعضی از استخوان‌هایش کاملاً خرد می‌شدند.

یوجین به این‌نتیجه​ نتیجه رسید: انگار نیازی‌نیست​ نیست بهش کمک کنم.

این یک حادثه ساده نبود. اگر کسی از همان ابتدا‌حادثه​ برنامه‌ریزی کرده بود که آن‌ها را از آسمان پایین بیندازد،‌اتفاقی​ قطعاً برای هر اتفاقی تمهیدات ایمنی هم در نظر گرفته بود.

دقیقاً همان‌طور بود که یوجین انتظار داشت. با وجود اینکه سیان هنوز داشت‌همین​ جیغ می‌کشید و برای کمک زار می‌زد، سرعت سقوطش به‌آرامی در حال کاهش بود.‌بهش​ در جایی از جنگلِ پایین، احتمالاً یک جادوگر طلسمی روی سیان اجرا کرده بود.

یوجین بدون اینکه دیگر توجهی به سیان بکند، سرش را چرخاند. او می‌توانست‌تمهیدات​ قلعه‌ای را ببیند که نزدیک قله کوه مجاور ساخته شده بود. یوجین به‌احتمالاً​ پرچمی که در بالای مناره یک برج به اهتزاز درآمده بود، چشم دوخت.

پرچم، نشان شیری را داشت که چنگال‌ها و دندان‌های نیشش را به نمایش گذاشته بود؛ اثباتی بر اینکه اینجا همان‌ایمنی​ قلعه شیر سیاه بود که از ابتدا قرار بود به آنجا برسند. آیا به یوجین اجازه می‌دادند که از همین‌جا‌سرش​ مستقیماً به سمت قلعه پرواز کند؟ نه. اگر این‌طور بود، از همان اول او را از چنین ارتفاعی پایین نمی‌انداختند.

با اینکه دلیل خاصی برای این اتفاق نمی‌دانست، اما یوجین تصمیم گرفت فعلاً با خوش‌بینی این‌برنامه‌ریزی​ وضعیت را بپذیرد. اگرچه ممکن بود قبر ورموث در جایی از محوطه قلعه شیر سیاه پنهان‌جایی​ شده باشد، اما این احتمال هم وجود داشت که در جایی از این کوه مخفی باشد.

هرچند فکر نمی‌کنم‌انتقال​ همین‌طوری بذارن هر جا‌بلند​ دلمون خواست پرسه بزنیم.

برای شروع، یوجین تصمیم گرفت در مسیرش به سمت قلعه، فقط نگاهی به هر جایی‌نظر​ که توجهش را جلب می‌کرد بیندازد. با این فکر، یوجین سرعت فرودش را بیشتر کرد.‌اجرا​ بادی که دور یوجین پیچیده بود، شروع به هل دادن او به سمت جلو کرد.

در فاصله‌ای دور،‌نتیجه​ صدایی پرسید: «همه‌ی‌نیازی​ اون‌ها قدرت وینید بود؟»

پاسخی دریافت کردند: «نه. قبل از‌رسید​ اینکه روح باد رو احضار کنه،‌نبود​ اول از یه طلسم معلق‌سازی استفاده کرد.»

صدای دیگری نظر داد: «هیچ نشونه‌ای‌ارتفاعی​ از ترس هم نشون نداد... همون‌طور که‌همین​ انتظار می‌رفت. توی جادو هم مهارت داره.»

دوینز در حالی که دست‌هایش را پشت سرش گره کرده بود، لبخند درخشانی زد. او و دیگر اعضای شورای شیوخ‌زار​ روی دیوار قلعه ایستاده بودند و یوجین و سیان را زیر نظر داشتند. حتی بدون استفاده از چیزی شبیه به تلسکوپ،‌کوه​ آن‌ها می‌توانستند یوجین و سیان را در آن فاصله دور، به وضوحی ببینند که انگار آن دو دقیقاً روبه‌رویشان قرار داشتند.

دوینز پرسید:‌می‌شدند​ «توی جادو‌رسید​ چقدر مهارت داره؟»

«...در مورد جادوی معلق‌سازی، حتی ساده‌ترین طلسم‌ها هم متعلق به حلقه چهارم هستن. حتی‌کسی​ موقع سقوط از چنین ارتفاعی، سرعتش ثابته و... کنترل خوبی هم روی تعادلش داره.‌زار​ نمی‌تونم با اطمینان بگم، اما به نظر می‌رسه حداقل به حلقه پنجم رسیده باشه.»

کسی که به سؤال دوینز پاسخ داده بود، ارشدی بود که‌بودند​ عینک بزرگی به چشم داشت. او از خانواده‌ای می‌آمد که حتی در‌خودش​ میان تمام شاخه‌های فرعی خاندان لاین‌هارت، به مهارتشان در جادو مشهور بودند.

به همین خاطر، او نمی‌توانست از درک یوجین از جادو شگفت‌زده نشود. اینکه یوجین لاین‌هارت تنها در نوزده سالگی حداقل به حلقه پنجم رسیده‌جایی​ باشد، کاملاً مضحک و غیرقابل‌باور بود. این ارشد حتی شنیده بود که پیشرفت یوجین در فرمول شعله سفید نیز چنان سریع بوده که بی‌سابقه‌اهتزاز​ است. آیا یوجین واقعاً در حالی که تنها دو سال پیش یادگیری جادو را شروع کرده بود، از قبل به حلقه پنجم رسیده بود؟

ارشد در حالی که وحشتش را پنهان می‌کرد،‌حادثه​ برگشت تا به گیلیاد نگاه کند: «...پاتریارک، می‌دونید یوجین‌برای​ لاین‌هارت توی فرمول شعله سفید به کدوم ستاره رسیده؟»

گیلیاد با چهره‌ای کمی خشک به یوجین و سیان نگاه می‌کرد. او چند لحظه به‌ابتدا​ این سؤال فکر کرد و سپس پاسخ داد: «...یوجین قبل از رفتن به آروث، به ستاره‌کاهش​ سوم رسیده بود و سال گذشته نامه‌ای دریافت کردم که خبر می‌داد به ستاره چهارم رسیده.»

«اوهو!»

کسی که با خنده‌نبود​ به این افشاگری واکنش‌برنامه‌ریزی​ نشان داد، دوینز بود.

او سرش را تکان داد، چانه‌اش را مالید و گفت:‌نبود​ «رسیدن به ستاره چهارم برای یه جوون نوزده ساله...! شاید حتی‌نظر​ بتونه توی یک سال به سطح بعدی هم ارتقا پیدا کنه.»

این بار کسی که پاسخ داد،‌رسید​ مردی میان‌سال بود که ظاهری بسیار‌نبود​ مرتب و آراسته داشت: «...چنین چیزی... غیرممکنه.»

در میان ده ارشد شورا، تنها سه‌بلند​ نفر از آن‌ها اعضای خط خونی مستقیم‌خاطر​ بودند که فرمول شعله سفید را تمرین می‌کردند.

مسن‌ترین فرد خط‌ساده​ خونی مستقیم و‌کسی​ رئیس شورا، دوینز لاین‌هارت.

خواهر پاتریارک سابق، کارمن لاین‌هارت.

و کسی که به‌تازگی ادعا کرده بود این کار غیرممکن است، یکی دیگر از خواهر و برادرهای پاتریارک سابق، برادر‌اتفاقی​ کوچک‌تر کارمن، کلاین لاین‌هارت بود. او چند دهه پیش از خانواده اصلی جدا شده و شاخه خانوادگی خودش را تأسیس‌توجهی​ کرده بود؛ سپس ده سال پیش از خدمت فعال بازنشسته شده و به‌عنوان یکی از ارشدهای شورا پذیرفته شده بود.

با وجود اینکه کلاین بازنشسته شده‌ارتفاعی​ بود، اما همچنان در تمرینات روزانه‌اش،‌کنند​ فرمول شعله سفید را تمرین می‌کرد.

اما با این وجود، کلاین هنوز نتوانسته بود دیواری را که بین او و ستاره هفتم قرار داشت، بشکند. در میان لاین‌هارت‌های زنده فعلی،‌جایی​ تنها دو نفر — دوینز و کارمن — توانسته بودند از آن دیوار عبور کرده و به ستاره هفتم برسند. حتی پاتریارک فعلی، گیلیاد،‌اهتزاز​ و برادر کوچک‌ترش، گیون، هنوز نتوانسته بودند از دیوار ستاره هفتم عبور کنند؛ به این معنی که هنوز در مراحل پایانی ستاره ششم درجا می‌زدند.

اما گفته می‌شد این بچه که هنوز حتی به سن بلوغ هم نرسیده‌ابتدا​ بود، پتانسیل این را داشت که در عرض یک سال به ستاره پنجم‌زار​ فرمول شعله سفید برسد. کلاین مطلقاً از پذیرش چنین احتمالی سر باز می‌زد.

کارمن در حالی که یک سیگار برگ از یک جعبه‌حادثه​ مجلل بیرون می‌کشید، زیر لب گفت: «فقط به خاطر اینکه‌اتفاقی​ تو بی‌عرضه‌ای، دلیل نمی‌شه بقیه هم مثل تو بی‌عرضه باشن.»

کلاین با‌دروازه​ اعتراض فریاد زد:‌مستقیماً​ «اَه، خواهر بزرگ‌تر!»

کارمن دستور داد:‌ساده​ «با اون قیافه به‌ابتدا​ من نگو خواهر بزرگ‌تر.»

کلاین با‌می‌شدند​ حالت تدافعی پرسید:‌انگار​ «مگه قیافه‌م چشه؟»

کارمن پوزخندی زد: «هر کی‌نتیجه​ بهمون نگاه کنه، فکر می‌کنه‌حادثه​ تو پدر یا حتی پدربزرگ منی.»

کلاین با لحنی سرزنش‌گر گفت: «این به خاطر اینه که تو متناسب‌کنند​ با سنت رفتار نمی‌کنی و با لجبازی اصرار داری صورتت رو جوون‌فکر​ نگه داری، خواهر...! اصلاً تا کی می‌خوای به این ظاهر جوون بچسبی؟»

کارمن از خودش دفاع کرد:‌اگر​ «جوون به نظر رسیدن خیلی‌بیندازد​ بهتر از پیر به نظر رسیدنه.»

«ولی من دارم می‌گم با این ظاهرت هیچ حس وقاری وجود نداره، هیچی! وقتی شروع کردی به شنیدن‌اتفاقی​ اینکه مردم بهت می‌گن ارشد، باید سعی می‌کردی وقاری متناسب با این عنوان در خودت پرورش بدی؛ در‌اجرا​ عوض، خواهر، با اینکه بالای شصت سالته، هنوز جوری رفتار می‌کنی که انگار یه دختر جوون بیست ساله‌ای...»

تق.

دندان‌های کارمن مستقیماً سیگار برگ را دو نیم کرد و‌شده​ کلاین دیگر نتوانست چیزی بگوید. با اینکه اعتراف به این موضوع‌وجود​ در چنین سنی خجالت‌آور بود، اما کلاین از مشت‌های خواهرش می‌ترسید.

با این حال، او همچنان معتقد بود که پرورش وقاری شایسته‌برای​ جایگاهشان به‌عنوان ارشد، بسیار مهم است. کارمن تنها نفر از میان‌حال​ ده ارشد بود که اصرار داشت در خدمت فعال باقی بماند.

و فقط به کارمنِ فعلی نگاه کنید. او یک سیگار برگ خاموش دیگر در دهانش گذاشته بود و کتی آن‌قدر‌ایمنی​ بزرگ که مثل یک شنل به تنش می‌آمد را روی شانه‌هایش انداخته بود. علاوه بر این، او یکی از پاهای چکمه‌پوشش‌چرخاند​ را روی نرده‌ها بالا برده بود و حتی وقتی باد مستقیماً به صورتش می‌وزید، کارمن همچنان ژستش را حفظ کرده بود.

کلاین آهی کشید: حتی‌می‌شدند​ جایی این کار رو می‌کنه‌نیست​ که برادرزاده‌مون هم می‌تونه ببینتش...

شاید وقتی فقط ارشدها دور هم جمع می‌شدند اهمیتی نداشت، اما کلاین حداقل دلش‌خاطر​ می‌خواست وقتی برادرزاده‌شان، گیلیاد، آنجا حضور دارد و او را می‌بیند، کارمن کمی بیشتر‌کمک​ شایسته احترام به نظر برسد. به‌خصوص حالا که نوه‌برادرهایشان هم به‌زودی از راه می‌رسیدند...

کلاین در حالی که ریشش‌اگر​ را نوازش می‌کرد، با آهی‌بیندازد​ اعتراف کرد: ...دیگه خیلی دیره.

گذشته از این، مگر کارمن دو سال پیش نوه برادرشان سیئل را به‌عنوان‌ابتدا​ اسکوایر خود نپذیرفته بود؟ هر بار که این موضوع را به یاد می‌آورد، کلاین‌به‌آرامی​ نمی‌توانست از خجالت نیابتی به جای خواهر بزرگ‌تر و هنوز نابالغش، به خود نپیچد.

دوینز اعلام کرد: «فرود اومدن.»

دوینز پس از دیدن سقوط سیان و یوجین در جنگل،‌شده​ برگشت. پشت سر او، ارشدها و ده کاپیتانی که رهبری‌تمام​ لشکرهای شوالیه‌های شیر سیاه را بر عهده داشتند، ایستاده بودند.

کارمن در حالی که پای چکمه‌پوشش‌کسی​ را که روی نرده گذاشته بود‌اتفاقی​ با صدای بلندی پایین انداخت، گفت: «کلاین.»

با دیدن این صحنه، کلاین نتوانست جلوی خودش را بگیرد و آه دیگری کشید. این خواهر بزرگ‌تر‌برای​ و بچه‌گانه‌اش، در کنار دوینز به‌عنوان یکی از باسابقه‌ترین اعضای خاندان لاین‌هارت شناخته می‌شد، اما او هنوز‌طلسمی​ از خدمت فعال بازنشسته نشده بود و همچنان به رهبری لشکر خود در شوالیه‌های شیر سیاه ادامه می‌داد.

کلاین با شنیدن اینکه کارمن‌نتیجه​ به‌وضوح نامش را صدا زد،‌حادثه​ به‌سرعت سرش را تکان داد.

او اصرار‌دروازه​ کرد: «من‌آن‌ها​ باهات نمیام.»

حالا که او دیگر‌نبود​ یک ارشد شده بود، چرا‌کرده​ باید به بدنش فشار می‌آورد؟

چشمان کارمن با شنیدن این پاسخ باریک شد. همان‌طور که کلاین فکر می‌کرد خواهر بزرگ‌ترش نابالغ است،‌برای​ کارمن هم باور داشت که برادر کوچک‌ترش بچه‌گانه رفتار می‌کند. او به جای اینکه الگویی برای فرزندانشان‌طلسمی​ باشد، فقط به این فکر می‌کرد که به بهانه پیر شدن، چگونه روزهایش را در آسایش سپری کند...

به خاطر‌کاملاً​ همینه که نتونسته‌نتیجه​ هیچ پیشرفتی بکنه.

کارمن به خاطر طبیعت ترحم‌انگیز برادر کوچک‌ترش سرش را تکان داد و سپس به سمت پله‌هایی‌هوا​ که از دیوارهای قلعه به پایین می‌رفتند، حرکت کرد. کارمن تنها کسی نبود که قصد رفتن‌فعلاً​ داشت. به غیر از او، شش کاپیتان دیگر نیز یکی‌یکی و دوتادوتا شروع به دور شدن کردند.

دوینز نوه‌اش را که‌نبود​ در میان کاپیتان‌های آماده‌برنامه‌ریزی​ رفتن بود، صدا زد: «دومینیک.»

دومینیک لاین‌هارت کاپیتان لشکر اول بود و به‌حادثه​ جای پاسخ دادن به صدای پدربزرگش، فقط سرش‌بیندازد​ را کمی تکان داد و به رفتن ادامه داد.

گیلیاد با تردید بحث کرد: «...نباید‌رسید​ خیلی دیر بشه اگه صبر کنیم تا‌اگر​ بعد از رسیدن به قلعه امتحانشون کنیم...»

دوینز حرفش را قطع کرد: «اون‌وقت‌ارتفاعی​ دیگه اسمش امتحان نیست، مگه نه‌کنند​ پاتریارک؟ نکنه به بچه‌هات اعتماد نداری؟»

گیلیاد این اتهام‌ساده​ را رد کرد:‌کسی​ «...البته که نه.»

دوینز اظهار داشت: «اوضاع با مراسم تداوم خط خونی فرق داره. اگه بخوایم معیارها رو با در نظر‌اتفاقی​ گرفتن سن و تجربه بچه‌ها تنظیم کنیم، دیگه هیچ معنایی نداره. مخصوصاً از اونجایی که... بچه‌های پاتریارک... هاها. شاید‌بدون​ شنیدن این حرف براتون خیلی خوشایند نباشه پاتریارک، اما مگه اونا خیلی استثنایی‌تر از شما توی اون سن نیستن؟»

گیلیاد در حالی که با تمایلش برای اخم کردن مبارزه می‌کرد،‌ساده​ از لای دندان‌های به هم فشرده‌اش گفت: «...اگه قرار بود مراسم بلوغ‌نظر​ این‌طوری برگزار بشه، حس می‌کنم بد نبود اوارد هم توش شرکت کنه.»

با این حال، گیلیاد نمی‌توانست در مورد احساساتی که در اعماق‌بودند​ سینه‌اش متورم می‌شد، کاری انجام دهد. دوینز با حدس زدن منبع‌می‌کشید​ نارضایتی گیلیاد، سرش را تکان داد؛ انگار که با او همدردی می‌کرد.

دوینز پرسید: «هنوز‌ساده​ هم برای پسر‌کسی​ بزرگت حسرت می‌خوری؟»

گیلیاد ساکت ماند: «...»

«پاتریارک، می‌دونم چون پسرته کاریش نمی‌شه کرد، اما باید حسرت‌هات رو در مورد اوارد رها کنی. چون‌کرده​ اون بچه نمی‌خواد هیچ ربطی به حسرت‌های تو داشته باشه. خودت هم باید این رو بدونی، مگه‌احتمالاً​ نه؟ اوارد داره زندگی آرومی رو پیش خانواده همسرت می‌گذرونه و شادی خودش رو اونجا پیدا می‌کنه.»

«...شاید این‌طور باشه، اما اوارد پسر منه و همچنان فرزند ارشد خط خونی‌همین​ مستقیم باقی می‌مونه. ممکنه غیرممکن باشه که به‌عنوان پاتریارک جانشین من بشه، اما‌لازمه​ حداقل باید این حق رو داشته باشیم که براش یه مراسم بلوغ برگزار کنیم.»

دوینز با لبخند تلخی در حالی که‌ابتدا​ روی شانه گیلیاد می‌زد، گفت: «اون بچه‌ایمنی​ از قبل به یه بزرگسال تبدیل شده.»

با اینکه گیلیاد دیگر به صحبت‌نیازی​ ادامه نداد، اما نتوانست کاملاً منظور‌کسی​ دوینز از این کلمات را درک کند.

دو سال از بازگشت تانیس و اوارد به خانه‌نیست​ خانواده‌ی همسر گیلیاد می‌گذشت. در تمام این مدت، گیلیاد حتی‌برای​ یک بار هم نتوانسته بود با آن دو دیدار کند.

دلیلش این بود که شورای تحت رهبری دوینز چنین اجازه‌ای به او نمی‌داد. گناهان پسرش هر چقدر هم که سنگین بود، گیلیاد‌می‌کشید​ نمی‌توانست بپذیرد که از دیدن او محروم شود. با این حال، او حتی نتوانسته بود مراسم بلوغی برای اوارد برگزار کند و‌تکیه​ حتی به او اجازه نداده بودند برای مراسم بلوغی که خانواده‌ی همسرش به جای او برای پسرش برگزار کرده بودند، به دیدنشان برود.

تلاش پسر ارشد خانواده‌ی اصلی برای یادگیری جادوی سیاه، گناهی نابخشودنی بود که نام‌ایمنی​ خاندان لاین‌هارت را با بیش از سیصد سال قدمت، لکه‌دار کرده بود. در حالت‌طلسمی​ عادی، هیچ عجیب نبود که اوارد به خاطر این مسئله از خاندان طرد شود.

گیلیاد زیر لب‌نتیجه​ غرغر کرد: «...هرچند در‌نیست​ واقعیت، عملاً طرد شده.»

اگر قرار نبود او را کاملاً طرد کنند، آیا نباید حداقل با تعیین‌اگر​ مجازاتی، به اوارد فرصتی برای جبران گناهانش می‌دادند؟ گیلیاد چندین بار در این باره‌هنوز​ از شورا سؤال کرده بود، اما دوینز حاضر نشد موضع خود را تغییر دهد.

در مورد دلایل او برای این کار... گیلیاد فقط می‌توانست حدس‌های مبهمی بزند. دوینز و اعضای شورا احتمالاً مشکوک بودند‌تمام​ که شاید اوارد به تحریک شخص دیگری برای یادگیری جادوی سیاه وسوسه شده باشد. و شاید اوارد، با سوءاستفاده از‌سقوطش​ اینکه خانواده‌ی اصلی — از جمله گیلیاد — توجهشان را از او برداشته‌اند، دوباره سعی کند جادوی سیاه را یاد بگیرد...

بنابراین، شورا از اوارد به‌اگر​ عنوان طعمه‌ای برای بیرون کشیدن دشمنان‌برای​ داخلی و خارجی خود استفاده می‌کرد.

با اینکه گیلیاد می‌توانست منطق پشت این قضیه را درک کند، اما نمی‌توانست جلوی احساس نارضایتی، ناامیدی و‌اتفاقی​ خشم عمیق خود را نسبت به شورا بگیرد. در هر صورت، با وجود اینکه او پاتریارک خانواده‌ی اصلی‌اجرا​ بود، اما از آنجا که پسرش چنین جرمی مرتکب شده بود، گیلیاد نمی‌توانست با خواست شورا مخالفت کند.

گیلیاد آهی طولانی کشید و‌نتیجه​ در حالی که چشمانش را‌حادثه​ می‌بست، با حسرت فکر کرد: «...اوارد.»

شاید خودش به پسرش‌آن‌ها​ ایمان داشت، اما شورا‌آسمان​ هرگز به اوارد اعتماد نمی‌کرد.

خش‌خش.

یوجین نگاهی به برگ‌ها و شاخه‌هایی که زیر پاهایش‌نیست​ می‌شکستند انداخت و سپس به آسمان نگاه کرد، اما به‌برای​ خاطر تراکم زیاد شاخ و برگ‌ها، دیدن آسمان دشوار بود.

یوجین در حالی که چانه‌اش‌مستقیماً​ را می‌مالید و به اطراف نگاه‌بودند​ می‌کرد، با تأمل زمزمه کرد: «...همم.»

چند رد که روی‌نبود​ تنه‌ی درختان حک شده‌برنامه‌ریزی​ بود، توجهش را جلب کرد.

«اینجا یه حصار جادویی هست.»

با اینکه از قبل پیش‌بینی می‌کرد چنین چیزی وجود داشته باشد، اما حالا کاملاً مطمئن شده بود. به نظر می‌رسید این‌تمهیدات​ حصار طوری طراحی شده که حس جهت‌یابی هر کسی را که در آن گرفتار می‌شود مختل کند و باعث شود مدام در‌چرخاند​ همان مکان‌ها دور خودشان بچرخند. یوجین پوزخندی زد، چند شاخه که روی کف جنگل افتاده بود را برداشت و بین دستانش شکست.

سپس، در حالی که تکه‌های چوب را یکی‌یکی روی زمین می‌انداخت، شروع به حرکت به جلو کرد. او فقط تکه‌های‌تمام​ چوب را مستقیم پایین نمی‌انداخت، بلکه آن‌ها را در جهت‌های مختلف پرتاب می‌کرد. به این فکر کرد که حصار را‌سقوطش​ به طور کامل با شمشیر مهتاب خرد کند، اما کاملاً مشخص بود که این کار بعداً فقط برایش دردسر درست می‌کند.

نام شمشیر مهتاب در هیچ‌یک از سوابق تاریخی ثبت نشده‌بیندازد​ بود. حتی در کتاب‌هایی که در خط خونی مستقیم دست‌زار​ به دست می‌شدند هم چیزی درباره‌ی شمشیر مهتاب نوشته نشده بود.

«هرچند اصلاً معلوم نیست با وضعیت‌نیازی​ فعلی شمشیر مهتاب بشه یه حصار‌کسی​ به این بزرگی رو شکست یا نه.»

حالا که آن‌ها را در جنگل رها کرده بودند، فقط باید راه‌نبود​ برگشت به قلعه شیر سیاه را پیدا می‌کردند؟ این چیزی بود که یوجین‌دقیقاً​ در ابتدا فکر می‌کرد، اما این نمی‌توانست فقط یک تمرین ساده‌ی جهت‌یابی باشد.

این جنگل حسابی خطرناک بود. با اینکه زمان زیادی از رها شدنش در‌همین​ جنگل نمی‌گذشت، یوجین همین حالا هم با دو اوگر دو سر روبرو شده‌لازمه​ بود؛ هیولاهایی که همان‌طور که از نامشان پیدا بود، اوگرهایی با دو سر بودند.

یوجین با خودش گفت: «معمولاً‌اگر​ امکان نداره دو تا از‌بیندازد​ اونا تو یه منطقه پیدا بشن.»

اوگرها یکی از قدرتمندترین هیولاهای متوسط بودند و نوع دو سر آن‌ها به طرز ویژه‌ای قوی‌تر بود. وقتی آن‌ها در جایی‌نظر​ ساکن می‌شدند، معمولاً کل یک جنگل را به عنوان قلمرو خود در نظر می‌گرفتند. به هیچ وجه تصادفی نبود که یوجین‌می‌توانست​ در این مدت کوتاه با دو تا از این اوگرها که گروه تشکیل نمی‌دادند و زندگی انفرادی داشتند، روبرو شده بود.

آن‌ها باید همین‌جا به دنیا آمده و بزرگ‌نیازی​ شده باشند. فقط هم بحث اوگرها نبود. احتمالاً‌برنامه‌ریزی​ کل جنگل یک محل پرورش بزرگ برای هیولاها بود.

یوجین از خودش پرسید:‌آن‌ها​ «برای امتحانِ یه مشت‌آسمان​ بچه زیادی سخت نیست؟»

البته این در صورتی بود که درباره‌ی بچه‌های معمولی حرف می‌زدند. آیا به عنوان فرزندان خط خونی مستقیم، به سیان و یوجین اعتماد‌کاهش​ داشتند که به راحتی از پس چنین چیزی بربیایند؟ نه. اگر طرز فکرشان این بود، در واقع این امتحان بیش از حد آسان بود.‌برج​ اوگرها هر چقدر هم که خطرناک باشند، تا زمانی که می‌توانستی با مهارت از نیروی شمشیر استفاده کنی، حریفان چندان سختی به حساب نمی‌آمدند.

«این‌طوری هم نیست که‌رسید​ مثل مراسم تداوم خط خونی،‌ساده​ مانامون رو محدود کرده باشن.»

تنها چیزی که در حال حاضر یوجین را آزار می‌داد، حصاری بود که باعث می‌شد در‌برنامه‌ریزی​ جنگل سرگردان شود و نتواند راهش را پیدا کند. اما اگر قرار بود موانع فقط در‌جایی​ همین حد باشد، امکان نداشت در شروع امتحان، یوجین و سیان را از آسمان پایین بیندازند.

تغییری در‌دروازه​ جریان باد‌آن‌ها​ ایجاد شد.

یوجین در حالی که زانوهایش‌اگر​ را خم می‌کرد، با پوزخندی‌بیندازد​ گفت: «دقیقاً همون‌طور که انتظار می‌رفت.»

تق‌تق‌تق!

شاخه‌های درختی که از ارتفاعی بالا می‌افتادند، روی سر‌نیست​ یوجین آوار شدند. یوجین برای اینکه زیر آن‌ها گیر‌بیندازد​ نیفتد، به عقب پرید و دوباره به بالا نگاه کرد.

یوجین غرولند کرد: «هاه.»

این بار واقعاً غافلگیر شده بود. چیز بعدی که از آسمان به سمتش شیرجه‌ایمنی​ رفت، یک وایورن غول‌پیکر بود. با وجود اینکه هیولایی به آن بزرگی مستقیماً از‌طلسمی​ بالای سرش به سمتش هجوم می‌آورد، به خاطر وجود حصار، دیر متوجه آن شده بود.

حمله‌ی وایورن به اندازه‌ی کافی غافلگیرکننده بود،‌نیست​ اما شخصی که روی زینِ پشت وایورن سوار‌کرده​ بود، یوجین را بیشتر از آن متعجب کرد.

یوجین با لحنی رک‌می‌شدند​ و بی‌پرده پرسید: «تو از‌نیست​ کِی تا حالا وایورن‌سواری می‌کنی؟»

سوار، سیئل لاین‌هارت بود. او در حالی‌بلند​ که افسار وایورن را به عقب می‌کشید،‌خاطر​ با نگاهی گیج به یوجین خیره شد.

سیئل پرسید:‌حادثه​ «چطوری فهمیدی‌نبود​ دارم میام؟»

سیئل نمی‌توانست جلوی تعجبش را بگیرد. حصاری که در سراسر جنگل‌اگر​ گسترده شده بود، کار لشکر ششم بود؛ لشکری متشکل از جادوگران‌گرفته​ جنگی که حتی در میان رده‌های شوالیه‌های شیر سیاه هم پیدا می‌شدند.

این حصار قرار بود حضور مهاجم را کاملاً پنهان کند. با این حال، یوجین‌کسی​ از گیر افتادن در حصار هول نکرده بود و توانسته بود به این حمله‌ی‌زار​ غیرمنتظره واکنش نشان دهد. سیئل اصلاً نمی‌توانست باور کند که این اتفاق واقعاً افتاده است.

یوجین توضیح‌دروازه​ داد: «صدای باد‌مستقیماً​ خیلی بلند بود.»

سیئل در حالی که وایورنش‌اگر​ را عقب می‌کشید، با تردید‌بیندازد​ پرسید: «این دیگه چه حرف مسخره‌ایه؟»

وووش!

وایورن با به هم زدن بال‌های بزرگش که کل آن قسمت از‌نبود​ کف جنگل را زیر و رو کرد، به سمت یوجین حمله‌ور شد. یوجین‌دقیقاً​ یک بار دیگر به سرعت عقب‌نشینی کرد و دستانش را داخل شنلش برد.

یوجین نظر داد: «همون‌طور که انتظار می‌رفت، اومدی‌آسمان​ تا جلوم رو بگیری. با خودم می‌گفتم اگه‌هوا​ فقط همین هیولاها باشن که خیلی آسون می‌شه.»

سیئل شکایت کرد: «خیلی وقته‌اگر​ همدیگه رو ندیدیم، اونوقت این‌بیندازد​ تنها چیزیه که برای گفتن داری؟»

یوجین جواب داد: «خودتم همین‌طوری. فکر‌نیازی​ نمی‌کنی اینکه بدون حتی یه سلام خشک‌ابتدا​ و خالی بهم حمله می‌کنی یکم زیاده‌رویه؟»

سیئل به جای جواب‌می‌شدند​ دادن به سؤال او‌نیازی​ پرسید: «...سرت درد نمی‌کنه؟»

یوجین در حالی که شلاقی‌مستقیماً​ از شنلش بیرون می‌کشید، سرش را‌بودند​ کج کرد: «سرم؟ برای چی می‌پرسی؟»

سیئل با تردید تأکید کرد:‌اگر​ «این حصار باید روی ذهنت‌بیندازد​ تأثیر بذاره... افکارت رو تار کنه...»

یوجین با حالتی که انگار تازه متوجه موضوع‌حادثه​ شده بود، سر تکان داد: «پس بگو. وقتی‌بیندازد​ تازه وارد شدم، یه کم احساس سرگیجه داشتم.»

سیئل با‌کاملاً​ شک پرسید:‌می‌شدند​ «...فقط همین؟»

یوجین توضیح‌دروازه​ داد: «ذهن من‌مستقیماً​ یه جورایی سرسخته.»

سیئل با‌حادثه​ شنیدن این حرف‌های‌اگر​ مضحک پوفی کرد.

«اون شنل. مگه نگفته بودن می‌تونه طلسم‌ها رو تا حلقه پنجم خنثی کنه؟‌ابتدا​ با این حال... جادویی که این حصار رو تقویت می‌کنه باید از حلقه پنجم‌به‌آرامی​ بالاتر باشه، مگه نه؟» سیئل این شک و تردیدها را پیش خودش نگه داشت.

این حصار قرار بود توهمی از ترس‌های هدف ایجاد کند و ذهن او را فرسوده‌ابتدا​ سازد. همین الان، سیان با دیدن توهماتی از ارواح وحشتناک، هنوز داشت با صدای بلند جیغ‌وداد‌کاهش​ می‌کرد. با این حال، یوجین به جای دیدن هرگونه توهمی، فقط کمی احساس سرگیجه کرده بود.

سیئل به یوجین چشم‌غره رفت. در شرایط عادی، ممتحن‌ها به‌شده​ این سرعت حمله نمی‌کردند و ابتدا منتظر می‌ماندند تا ببینند شرکت‌کنندگان‌وجود​ در آزمون چه واکنشی به روبرو شدن با ترس‌هایشان نشان می‌دهند.

اما برخلاف سیان، یوجین توسط حصار متوقف‌ابتدا​ نشده بود. به همین دلیل، آن‌ها چاره‌ای جز‌نظر​ این نداشتند که زودتر از برنامه‌ریزی‌شان حمله کنند.

سیئل با‌می‌شدند​ کنجکاوی پرسید: «...تو‌انگار​ از هیچی نمی‌ترسی؟»

یوجین با‌کاملاً​ چهره‌ای آرام جواب‌نتیجه​ داد: «نه، نمی‌ترسم.»

با اینکه او حمله‌ی ذهنی را تنها با یک سرگیجه‌ی خفیف دفع‌کنند​ کرده بود... آیا واقعاً قرار بود این حمله او را بترساند؟ یک حصار‌کرد​ ضعیف مثل این، چطور می‌توانست ترسی که در قلبش بود را تجسم کند؟

یوجین با خودش زمزمه کرد: «متأسفانه، من‌ابتدا​ انواع و اقسام حملات ذهنی رو اون‌قدر تجربه‌نظر​ کردم که دیگه حالم ازشون به هم می‌خوره.»

با اینکه تناسخ ممکن بود بدنش را تغییر داده باشد، اما روحش‌کسی​ همان بود. خاطراتش نیز پاک نشده بودند. به لطف همین موضوع، قدرت‌همان‌طور​ ذهنی یوجین درست به اندازه‌ی زمانی بود که به عنوان هامل زندگی می‌کرد.

در زندگی قبلی‌اش، او در معرض حملات ذهنی بی‌شماری قرار گرفته بود که بسیار وحشتناک‌تر و ترسناک‌تر از چیزی بودند‌اتفاقی​ که اکنون با آن روبرو بود. در وهله‌ی اول، ملکه شیاطین شب، نوآر جیابلا بود. آن عوضی لعنتی هر از‌توجهی​ گاهی بدون هیچ هشداری شیاطین شب خود را به سمت آن‌ها می‌فرستاد تا سعی کند روحیه‌شان را در هم بشکند.

فقط نوآر جیابلا هم نبود. در حالی که گروه در‌شده​ حال فتح سه قلعه‌ی اول پادشاهان شیاطین بودند، مهم نبود‌تمام​ چه کار می‌کردند، آن‌ها دائماً مورد حملات ذهنی قرار می‌گرفتند.

اصلاً از همان اول هم حصاری که در این جنگل برپا شده بود، با هدف‌نظر​ نابودی ذهن او ساخته نشده بود و با اضافه شدن شنل تاریکی، استقامت ذهنی یوجین به‌بدون​ این معنی بود که او به جای دیدن تصویری از ترس‌هایش، تنها احساس سرگیجه‌ی خفیفی می‌کرد.

یوجین اشاره کرد: «می‌خوای‌رسید​ همین‌طور به سواری گرفتن‌حادثه​ از اون جونور ادامه بدی؟»

بال زدن‌های وایورن شاید می‌توانست طوفانی به پا کند، اما این بادها نمی‌توانستند‌اگر​ روی یوجین تأثیری بگذارند. دلیلش این بود که ارواح بادی که او از‌همان‌طور​ طریق وینید احضار کرده بود، تندبادهای ایجاد شده توسط وایورن را خنثی می‌کردند.

سیئل با لحنی طعنه‌آمیز پرسید:‌مستقیماً​ «چرا؟ تو هم دلت می‌خواد‌شده​ سواری باهاش رو امتحان کنی؟»

یوجین در حالی که بدنش را در هوا‌برنامه‌ریزی​ بلند می‌کرد، با پوزخندی گفت: «من حتی بدون سوار‌دقیقاً​ شدن روی اون هم می‌تونم تو آسمون پرواز کنم.»

با دیدن این فرصت، سیئل بلافاصله پایش را به پشت وایورن کوبید و به سمت‌کرده​ یوجین حمله‌ور شد. رپیری که از کمرش بیرون کشیده بود، مثل یک درفش به سمت او‌جنگلِ​ هجوم آورد. یوجین به آرامی وینید را تاب داد و سیئل را از خود دور کرد.

یوجین زیر لب با‌می‌شدند​ خودش گفت: «از کِی تا‌نیست​ حالا همچین بچه‌تخسِ پرنده‌ای شده؟»

سیئل با شنیدن حرف‌های یوجین‌مستقیماً​ چهره‌اش در هم رفت و‌شده​ داد زد: «چی گفتی، حرومزاده‌ی دیوونه!»

او با استفاده از تنه یک درخت به عنوان تکیه‌گاه، یک بار‌اتفاقی​ دیگر به سمتش پرید و در حالی که هنوز اخم روی صورتش نقش‌جنگلِ​ بسته بود، سرش فریاد کشید: «اصلاً این جوک مسخره رو از کجات درآوردی؟!»

یوجین برای پنهان کردن خجالتش سرفه‌ای کرد‌نیست​ و سرش را تکان داد: «اهم... نمی‌خواستم‌برنامه‌ریزی​ جوک بگم. کلمات همین‌طوری از دهنم پریدن بیرون...»

سیئل با دلخوری فریاد‌می‌شدند​ زد: «اون جوک حتی‌نیازی​ یه ذره هم خنده‌دار نیست!»

با وجود اینکه در واقعیت یوجین کمی امیدوار بود که حداقل یه‌کنند​ ذره خنده روی لب‌های او ببیند، اما هرگونه نشانه‌ای از این موضوع را‌کرد​ پنهان کرد و متقابلاً فریاد زد: «منم که گفتم نمی‌خواستم بامزه بازی دربیارم!»

یادداشت مترجم: در متن اصلی کره‌ای، یوجین او را 비행소녀 (Bihaeng-sonyeo) خطاب می‌کند که یک ایهام است و هم معنی «دختر بزهکار/قانون‌شکن» می‌دهد و هم «دختر پرنده». این کلمه هم به نحوه‌ی حمله‌ی بی‌ادبانه‌ی او بدون سلام کردن اشاره دارد و هم به این واقعیت که او با وایورن خود پرواز می‌کند.

ناولها | novelha.net