---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

تناسخ لعنتی

چپتر 227: لئو دراگونیک (۲) • ⏱ 19 دقیقه

چپتر 227: لئو دراگونیک (۲)

0

فیش!

جریان آب مستقیم به صورت یوجین پاشید. قطرات آب وارد چشمانش شد، از گونه‌هایش پایین‌قاطی​ غلتید و روی زمین چکید. آب، یقه یوجین و خز شنلش را خیس کرد، اما‌شنید​ یوجین فعلاً به آن‌ها اهمیتی نداد چون خودش اجازه داده بود پسرک رویش آب بپاشد.

با این حال، مر که داخل‌مقداری​ شنل نشسته بود از این موضوع خبر‌تفنگ​ نداشت و از تعجب دهانش باز ماند.

«ارباب یوجین؟» مر‌تکان​ در ذهنش یوجین‌عذرخواهی​ را صدا زد.

چکه، چکه.

یوجین در سکوت ایستاد و مزه آبی را که از لای لبانش نفوذ کرده بود چشید.‌ترشی​ ترش بود... آن توله‌سگ لعنتی حتماً توی آب سرکه قاطی کرده بود. ترشی داخل دهانش و‌اینکه​ خیسی روی صورتش آن‌قدر چندش‌آور بود که یوجین سرش را به پهلو چرخاند و تف کرد.

«آهاهاهاها!»

یوجین صدای قهقهه کسی را از زیر‌نکرد​ تخت شنید. بدون اینکه آب را از‌نمی‌پاشید​ روی صورتش پاک کند، به بچه‌ای که از

زیر تخت‌چربی​ بیرون خزید،‌گردش​ نگاه کرد.

بچه ده ساله، لئو دراگونیک، درست مثل پدرش موهای قرمز و‌لعنتی​ چشم‌های آبی داشت. هیکل بسیار ورزیده‌ای داشت که برای یک بچه خیلی‌چرخاند​ غیرعادی بود، اما هنوز مقداری چربی بچگانه روی صورت گردش دیده می‌شد.

پسرک در حالی که تفنگ آب‌پاشش‌مقداری​ را به سمت صورت یوجین نشانه‌حالی​ رفته بود، لبخند شیطنت‌آمیزی به لب داشت.

«... هه هه.» یوجین‌داد​ در حالی که خنده‌ای زیر‌عقل​ لب می‌کرد، سر تکان داد.

البته که لئو عذرخواهی نکرد. اگر آن‌قدر عقل‌تفنگ​ و شعور داشت که عذرخواهی کند، بی‌دلیل با تفنگ‌تکان​ آب‌پاشش روی یک مهمان آب — نه، آب‌سرکه نمی‌پاشید.

فیشش~.

لئو دوباره با تفنگ‌غیرعادی​ آب‌پاشش شلیک کرد. یوجین‌بچگانه​ باز هم جاخالی نداد.

شالاپ!

فواره قوی‌تر آب به لب‌های یوجین پاشید. آن توله‌سگ‌آب‌پاشش​ لعنتی دقیقاً همان شکاف کوچک بین لب‌های بسته یوجین‌داد​ را نشانه گرفته بود و آب‌سرکه را وارد دهانش کرد.

«حتی نمی‌تونی از این هم جاخالی‌نفوذ​ بدی، عمو؟» لئو در حالی که‌حتماً​ تفنگ آب‌پاشش را تکان می‌داد، ریزریز خندید.

یوجین می‌توانست ببیند که لئو هیچ ترسی از عواقب کارش ندارد. خب معلوم است، اینجا عمارت دراگونیک بود، پاتریارک دراگونیک، آلچستر دراگونیک بود، و آن‌عذرخواهی​ توله‌سگ لعنتی که مدام به صورت یوجین آب می‌پاشید، لئو دراگونیک بود. تنها کسانی که در این عمارت حق داشتند لئو را مؤاخذه کنند پدر‌نمی‌تونی​ و مادرش بودند، اما آلچستر آن‌قدر عاشق پسرش بود که در سنین پیری صاحبش شده بود که در برابر او به آدمی کاملاً دل‌رحم تبدیل می‌شد.

یوجین که همچنان‌تکان​ زیر لب می‌خندید،‌عذرخواهی​ انگشتانش را تکان داد.

پاه!

قطرات آبی که بعد از خیس کردن صورت‌چشید​ و لباس‌های یوجین روی زمین چکه کرده بودند،‌ترشی​ یکی پس از دیگری در هوا معلق شدند.

«... وااای!» لئو با معصومیت به تماشای این صحنه نشست و فریاد‌حالی​ زد: «این جادوئه، مگه نه؟ من درمورد شما خیلی شنیدم، آقا. شما‌البته​ یه شوالیه بزرگین، اما در عین حال یه جادوگر قدرتمند هم هستین، درسته؟»

لئو بعد از این داد زدن معصومانه، تفنگ آب‌پاشش را آرام پایین آورد، چون حالا به داستانی که قبلاً شنیده‌فواره​ بود شک کرده بود. سپس نگاهی به تفنگ آب‌پاشش، بعد به یوجین، و بعد پی‌درپی به قطرات آبی که روبه‌روی یوجین‌عواقب​ معلق بودند انداخت و زیر لب زمزمه کرد: «... ولی پس چرا حتی نتونستی از حمله یه تفنگ آب‌پاش جاخالی بدی؟»

«هه هه...» یوجین نیشخندی زد و انگشتانش‌حالی​ را به سمت لئو تکان داد: «برای‌شیطنت‌آمیزی​ اینکه این کار رو بکنم، حروم‌زاده لعنتی.»

پاپ!

قطرات آب فوراً به سمت لئو پرواز کردند و روی صورتش ترکیدند. با این‌آب‌پاشش​ حال، به شکلی عادی منفجر نشدند؛ یوجین با ظرافت مانایش را کنترل کرده بود‌عقل​ تا تک‌تک قطرات آب را مستقیم به داخل بینی و دهان لئو فرو کند.

«ارغ!» لئو در حالی‌داد​ که به خود می‌پیچید،‌اگر​ مدام عق می‌زد: «بلههه‌ه! ارغ!»

امکان نداشت یک پسربچه ده ساله برای چنین حمله‌ای آماده باشد. وقتی قطرات‌لبخند​ آب از بینی به دهانش سرازیر شدند، سوزش و ترشی شدید کل بینی و‌آب‌سرکه​ دهانش را فرا گرفت و باعث شد لئو از درد روی زمین غلت بزند.

یوجین جلو رفت و بالای سر لئو که هنوز روی زمین به خود می‌پیچید ایستاد. لئو‌ترشی​ بعد از اینکه مدتی بینی‌اش را مالید و آب را تف کرد، به سرعت سرش را‌اینکه​ بالا آورد. پسرک که پر از خشم بود فریاد کشید: «دیوونه شدی، آقا؟! چه غلطی باهام کردی؟!»

«تو هم چون‌خیلی​ دیوونه بودی با تفنگ‌چربی​ آب‌پاشت بهم شلیک کردی؟»

«من... من‌می‌کرد​ فکر کردم از‌البته​ حمله‌م جاخالی می‌دی...!»

«این بهت اجازه می‌ده که روی یه غریبه تفنگ‌آب‌پاشش​ آب‌پاش بکشی؟ من هم از حمله‌ت جاخالی ندادم و‌داد​ خیس آب شدم، پس کار من دفاع شخصی نیست؟»

«تو... تو...‌مزه​ تو یه‌لای​ آدم بزرگی...!»

«وقتی پای مسئولیت رفتار و پرهیز از کارهای احمقانه در میون باشه، سن و سال هیچ اهمیتی نداره.‌لبخند​ می‌دونی الان دلم می‌خواد چی‌کار کنم؟ دلم می‌خواد کارت رو توهین به خودم به حساب بیارم و با‌شلیک​ شمشیرم تیکه‌تیکه‌ت کنم.» یوجین در حالی که با نگاهی تهدیدآمیز به لئو چشم دوخته بود، این حرف را زد.

این حرف باعث شد رنگ از صورت لئو بپرد. لئو‌شعور​ که دیگر جرئت نداشت جواب یوجین را بدهد، در حالی‌فواره​ که شانه‌هایش را جمع کرده بود، فقط به زمین چشم دوخت.

«... اما چون پدرت، سر آلچستر رو‌حالی​ می‌شناسم، شمشیرم رو بیرون نمی‌کشم.» یوجین دستش‌شیطنت‌آمیزی​ را آرام روی شانه جمع‌شده لئو زد.

لئو پاسخی نداد.

«نمی‌خوای جوابم رو بدی؟»

لئو با‌می‌کرد​ تپق و ترس‌البته​ گفت: «با... باشه...»

«پس عذرخواهی من چی شد؟»

«من... معذرت می‌خوام...» لئو در حالی که گلویش فشرده شده بود و بغض کرده بود، سرش را پایین انداخت....‌آن‌قدر​ مر از داخل شنل نظاره‌گر تمام ماجرا بود. یوجین با رفتاری ترسناک داشت یک بچه ۱۰ ساله را زهرترک‌نگاه​ می‌کرد... او واقعاً مانده بود درباره یوجین — نه، درباره هامل، قهرمان بزرگ ۳۰۰ سال پیش — چه فکری بکند.

مر سرانجام نتوانست جلوی خودش‌هنوز​ را بگیرد و گفت: [..‌دیده​ شما خیلی... سخت‌گیرین... ارباب یوجین.]

«یکی باید وقتی این توله‌سگ‌ها هنوز بچه‌ان بهشون ادب یاد‌شعور​ بده. از صدقه‌سری این بود که وقتی بچه بودیم اذیتشون‌فواره​ می‌کردم که سایان و سیل آدم‌های حسابی از آب دراومدن.»

[... آره... شما خیلی‌گردش​ عالی هستین...] مر بعد از‌آب‌پاشش​ گفتن این جمله سکوت کرد.

یوجین صندلی‌ای را از همان نزدیکی کشید و روبه‌روی لئوی هنوز‌لعنتی​ وحشت‌زده نشست. نگاه لئو روی زمین خشک شده بود. چشمانش پر‌پهلو​ از اشک بود، اما با تمام وجود جلوی گریه‌اش را می‌گرفت.

یوجین سرش را کمی کج‌هنوز​ کرد: «سر آلچستر بهت گفت‌دیده​ با تفنگ آب‌پاش بهم شلیک کنی؟»

«... نه...»

«پس کی گفت؟ کس دیگه‌ای توی‌می‌شد​ این عمارت بهت گفت به صورت‌رفته​ یوجین لاین‌هارتِ رو مخ آب‌سرکه بپاشی؟»

«نه، مـ... من‌آبی​ فقط می‌خواستم روتون‌نفوذ​ آب بپاشم، آقا.»

«اگه یه بار دیگه بهم بگی «آقا»...» یوجین جمله‌اش را تمام نکرد و پایش‌آب‌پاشش​ را روی پای دیگرش انداخت. لئو با دیدن این حرکت یوجین در جایش لرزید.‌عقل​ «... کاری سرت میارم که از هر چیزی که الان بتونی تصور کنی ترسناک‌تر باشه.»

«با... باشه، داداش.»‌تکان​ لئو با دستپاچگی و‌نکرد​ شدت سر تکان داد.

«خب، چرا‌چربی​ می‌خواستی روم‌گردش​ آب بپاشی؟»

لئو با صدایی لرزان و ترس‌خورده توضیح داد:‌چشید​ «... بهم گفته بودن شما یه شوالیه بزرگین...‌ترشی​ واسه همین فکر کردم از حمله‌م جاخالی می‌دین...»

یوجین در حالی که با اشاره انگشتانش وضعیت‌بچگانه​ نشستن لئو را صاف می‌کرد، گفت: «معلومه که می‌تونم‌رفته​ از حمله‌ت جاخالی بدم. عمداً این کار رو نکردم.»

لئو که پاک گیج شده بود، مات و مبهوت نگاهش‌شعور​ را بین خودش و یوجین چرخاند: «اون... اون چی بود؟ مانا‌قوی‌تر​ بود؟ از مانا استفاده کردی تا منو صاف کنی، مگه نه؟»

«عجب.» یوجین در حالی‌گردش​ که ابرویی بالا می‌انداخت،‌تفنگ​ به لئو خیره شد.

وقتی آلچستر از پسر بااستعدادش تعریف و تمجید می‌کرد، توجه‌توله‌سگ​ زیادی به حرف‌هایش نشان نداده بود... اما انگار لئو واقعاً‌چندش‌آور​ آن‌قدر استعداد داشت که مایه افتخار بهترین شوالیه امپراتوری باشد.

لئو در حالی که حس می‌کرد مقدار‌چربی​ ناچیزی از مانای یوجین بدنش را به آرامی‌سمت​ هل می‌دهد، با شگفتی گفت: «... واای... عجب...!»

برای بچه‌هایی که در خاندان‌های جنگجوی اصیل به دنیا می‌آمدند، آشنایی با مانا از سنین پایین‌دوباره​ امری کاملاً معمول بود؛ بنابراین بچه‌ها حتی در خردسالی هم می‌توانستند مانا را احساس کنند. حتی‌بدی​ سیل و سایان هم مطالعه و تمرین روی مانا را از همان کودکی آغاز کرده بودند.

با این وجود، حس کردن مانا توسط لئو بسیار فراتر از انتظار یوجین بود. او در این لحظه فقط از مقدار‌نکرد​ بسیار ناچیزی مانا استفاده کرده بود تا بدن لئو را جابه‌جا کند. اگر یوجین مانا را به این ظرافت به کار‌بسته​ می‌گرفت، بیشتر شوالیه‌ها اصلاً متوجهش نمی‌شدند. لئو بی‌نقص نبود، اما همان‌طور که بدنش جابه‌جا می‌شد، مانای یوجین را تا حدودی حس می‌کرد.

«جالبه.» یوجین نیشخندی زد.

او برای برقراری ارتباط با اژدها به اینجا آمده بود، اما استعداد لئو حسابی کنجکاوی‌اش را‌نشانه​ برانگیخت. یوجین در حالی که آکاشا را زیر شنلش نگه داشته بود، فرمول جادویی را در‌آب‌سرکه​ ذهنش احضار کرد. او حتی نیازی به وردخوانی نداشت؛ همان اراده‌اش برای اجرای طلسم کفایت می‌کرد.

وووش.

با تمرکز روی لئو، دید یوجین کمی تغییر کرد. او از یک طلسم تحلیلی‌شیطنت‌آمیزی​ سطح بالا استفاده کرده بود تا هسته و جریان مانای لئو را بررسی کند. یوجین‌فیشش~​ از جادو استفاده کرد، اما نتوانست هیچ ردی از هسته‌ها یا جریان مانای لئو ببیند.

[اِ؟] مر هم‌آبی​ با گیجی سرش‌نفوذ​ را کج کرد.

نشان دادن استعداد در کنترل مانا از‌چربی​ سنین پایین، برای بچه‌ای که در یک‌آب‌پاشش​ خاندان جنگجوی سرشناس بزرگ شده بود تعجبی نداشت.

اما مقاومت‌می‌کرد​ جادویی ماجرای‌داد​ کاملاً متفاوتی بود.

یوجین از طلسم حلقه ششم به نام «چشم شناسایی» استفاده کرده بود، اما پسربچه‌ای که‌خنده‌ای​ حتی در خاندانی از جادوگران متولد نشده بود، بدون به‌کارگیری هیچ جادوی محافظتی یا آرتیفکتی که‌شلیک​ طلسمی در خود داشته باشد، در برابر این جادو مقاومت کرده بود. این چطور ممکن بود؟

مر حدس‌مزه​ زد: [... این...‌لبانش​ مقاومت جادویی نیست.]

«می‌دونم.»

اگر قضیه مقاومت جادویی بود، وقتی یوجین آب‌سرکه را با زور وارد دهان‌آب‌سرکه​ و بینی لئو کرد، بدنش مقاومت نشان می‌داد. یوجین بار دیگر فرمول را‌کوچک​ در ذهنش بالا آورد و این بار مر هم به او کمک رساند.

زیننننگ!

او دوباره متمرکز شد،‌لای​ اما باز هم هیچ‌چشید​ اثری از هسته لئو ندید.

درست همان‌طور که مر گفته بود، اصلاً با عقل جور درنمی‌آمد که یوجین هر چقدر‌سمت​ هم مقاومت جادویی لئو بالا باشد، نتواند کوچک‌ترین چیزی از وضعیت بدنش ببیند. آیا لئو‌بی‌دلیل​ از نوعی جادو استفاده می‌کرد؟ نه. یوجین در حال حاضر هیچ اثری از جادو احساس نمی‌کرد.

«... این کار رو ناخودآگاه انجام می‌ده. اگه‌اگر​ یه بچه ده ساله بتونه جادو رو این‌طوری‌دوباره​ باطل کنه، پس این توله‌سگ حتماً تناسخ ورموثه.»

یوجین پرسید: «از کی‌گردش​ بیشتر خوشت میاد، سر‌تفنگ​ ورموث یا سر هامل؟»

«بله؟»

یوجین حرفش را‌خیلی​ تکرار کرد: «از‌مقداری​ کی بیشتر خوشت میاد؟»

«... من...‌می‌کرد​ از سر اوریکس‌البته​ دراگونیک خوشم میاد.»

امکان نداشت‌چربی​ ورموث چنین‌گردش​ خزعبلاتی ببافد.

«بیا اینجا.» یوجین ناگهان به لئو اشاره کرد و او دزدکی‌لعنتی​ و بااحتیاط جلو آمد. وقتی لئو به اندازه کافی نزدیک شد،‌پهلو​ یوجین سریع دستش را دراز کرد و مچ لئو را گرفت.

«چیـ... چیه؟»

«تکون نخور. برای اینکه بهت آموزش بدم باید وضعیت جسمیت رو بسنجم.» یوجین در حالی که‌دوباره​ چشمانش را روی صورت لئو باریک کرده بود، بهانه‌ای تراشید و هم‌زمان مانایش را از طریق مچ‌عمو​ وارد دست لئو کرد. مانای یوجین بدون هیچ سد و مانعی درون بدن لئو به گردش درآمد.

چون لئو اصلاً سر درنمی‌آورد یوجین دارد چه کار می‌کند،‌سمت​ فقط پلک زد: «... یه چیزی داره از مچم روی‌عذرخواهی​ دستم بالا میاد... این کار رو شما داری می‌کنی، درسته؟»

طلسم تحلیلی اصلاً روی لئو کار نمی‌کرد، اما یوجین توانسته بود مانایش را بدون هیچ دردسری وارد‌خیسی​ بدن او کند. باورش خیلی دشوار بود؛ آیا ممکن بود لئو مادرزادی دارای چنین مقاومت جادویی شگفت‌انگیزی باشد؟‌بچه‌ای​ از آنجا که قبول این مسئله برای یوجین سخت بود، بار دیگر طلسم چشم شناسایی را اجرا کرد.

درست در همان لحظه، یوجین ناخودآگاه دست لئو را رها کرد؛ چرا که لرزشی ناگهانی از ستون فقراتش عبور کرد و صورتش در یک‌البته​ چشم به هم زدن کاملاً خشک و جدی شد. یوجین قبلاً کجا چنین حسی را تجربه کرده بود؟ مطمئن بود که قبلاً این حس را‌حتی​ چشیده است. او در حالی که دست‌هایش را که پر از موی سیخ‌شده از سرما و وحشت بود لمس می‌کرد، یک قدم به عقب برداشت.

یوجین تنها کسی نبود که این حس را چشیده بود. مر که از درون‌نمی‌پاشید​ شنل همراه با یوجین مشغول بررسی حالت غیرعادی لئو بود، جیغ کوتاهی کشید. فشار سنگین‌گرفته​ و ناآشنایی او را چنان ترسانده بود که سرش را در سینه یوجین فرو برد.

«ترس.» این نخستین‌بچگانه​ کلمه‌ای بود که‌می‌شد​ به ذهن یوجین رسید.

مر حتی موقع روبه‌رو شدن با بقایای شاه دیو و آیریس هم هرگز چنین رفتاری نشان نداده بود، با اینکه آن‌ها هم سرشار از خصومت‌صدای​ بودند و فشار وحشتناکی وارد می‌کردند. یوجین بالاخره فهمید آنچه حس کرده چه بوده است. لئو قصد دشمنی یا کشتن نداشت، بلکه داشت مهارتی را‌هیکل​ به کار می‌برد که مانای اطراف را فلج و تارومار می‌کرد؛ درست مثل غرش یک درنده که طعمه‌اش را از ترس میخکوب و فلج می‌کند.

«... ترس اژدها.»

رایزاکیا از این مهارت استفاده کرده بود؛ مهارتی که منحصراً‌شعور​ در اختیار اژدهایان بود. آن اژدهایان متکبر با این قابلیت‌فواره​ می‌توانستند جادو را از هم بپاشند و جریان مانا را بخشکانند.

«چی... چی شده؟» لئو با سردرگمی به یوجین خیره شد، چون همین الان تکان خوردن شنل یوجین و بیرون آمدن دسته‌ای از‌اگر​ موهای بنفش را از لای شکاف شنل دیده بود. با اینکه لئو خیلی دوست داشت درباره آن جیغ کوتاهی که شنیده بود‌حتی​ سوال کند، اما از آنجا که چهره یوجین بسیار سهمگین و جدی به نظر می‌رسید، ترجیح داد لام تا کام حرف نزند.

«... اون به طور ناخودآگاه ترس اژدها ساطع می‌کنه، ولی خودش متوجه ترسی که به وجود‌ترشی​ میاره نمیشه؟» یوجین فوراً به فکر فرو رفت که چه عاملی باعث تحریک ترس اژدهای لئو‌اینکه​ شده بود. آیا لئو غریزی به مانای بیگانه‌ای که وارد بدنش شده بود واکنش نشان داده بود؟

او اصلاً چطور‌خیلی​ از پس چنین‌مقداری​ کاری برآمده بود؟

مرکز تمرین خاندان دراگونیک، ساختمانی گنبدی‌شکل‌عذرخواهی​ بود که در فاصله‌ای نه چندان‌مهمان​ دور از عمارت اصلی قرار داشت.

آلچستر با چشمانی که‌گردش​ از ذوق برق می‌زد‌تفنگ​ پرسید: «نظرت درمورد پسرم چیه؟»

یوجین در حالی که به طلسم‌های پرتعداد روی دیوارهای سالن نگاه می‌کرد، ادامه‌توی​ داد: «کاملاً می‌فهمم چرا این‌قدر بهش افتخار می‌کنی، سر آلچستر. استعدادش در کنترل مانا‌کسی​ به شکلی باورنکردنی درخشانه، طوری که حس کردم اون واقعاً وارث راستین یه اژدهاست.»

یوجین موقع گفتن این حرف‌ها، ریز به ریز رفتارهای آلچستر را می‌پایید تا‌تفنگ​ ببیند آیا نشانه‌ای از رازی پنهان در چهره‌اش نمایان می‌شود یا نه، اما‌نکرد​ آلچستر با شنیدن تمجیدهای او از لئو فقط نیشش تا بناگوش باز شد.

«... این‌می‌کرد​ موضوع منو‌داد​ خیلی کنجکاو کرد.»

«درمورد چی کنجکاو شدی؟»

یوجین در حالی که همچنان به پاییدن واکنش‌های آلچستر ادامه می‌داد گفت: «تمام مردم امپراتوری کیل می‌دونن‌خیسی​ که اولین جد خاندان دراگونیک، اوریکس دراگونیک، یه نیمه‌اژدها بوده. در میان نوادگانش، شما که بهترین شوالیه‌کند​ امپراتوری کیل در این نسل هستین... و پسرتون لئو، «خالص‌ترین» خون اژدها رو به ارث بردین، این‌طور نیست؟»

آلچستر که به شدت تحت تأثیر قرار گرفته بود، با اشتیاق سر تکان داد: «... شنیدن این حرف از زبون تو باعث افتخار و خوشحالیه. ۳۰۰ سال از وقتی‌شعور​ که اولین جدم خاندان دراگونیک رو بنا نهاد می‌گذره. خاندان دراگونیک در همون دوران خاندان لاین‌هارت به وجود اومد و ما نسل اندر نسل تلاش کردیم تا نام سر‌هیچ​ اوریکس رو زنده نگه داریم. خودم نباید این‌ها رو بگم... اما تمام تلاشم رو به کار بستم تا شبیه اولین جدم باشم که در روزگاران جنگ پاسدار خاک کیل بود.»

این‌ها چیزهایی نبود‌تکان​ که یوجین به‌عذرخواهی​ دنبال شنیدنش باشد.

«با این حال، با توجه به فداکاری همه پاتریارک‌های دراگونیک برای دفاع از کیل، نمیشه گفت‌می‌کرد​ من شخص خیلی خاصی هستم. مگه پاتریارک‌های لاین‌هارت هم همین کار رو نکردن؟ اون‌ها هم از‌جاخالی​ شدت احترامی که برای ورموث کبیر قائل بودن، شب و روز عرق ریختن تا دنباله‌رو راهش باشن...»

یوجین در‌مزه​ کمال آرامش‌لای​ گوش می‌داد.

«امیدوارم پسرم هم راه من رو انتخاب کنه و با حفظ شرافت شوالیه‌گری، به عنوان خادم‌نشانه​ اعلی‌حضرت به امپراتوری خدمت کنه. بالاخره یه روز... وقتی پسرم جایگاه من رو به عنوان محافظ‌آب‌سرکه​ شخصی اعلی‌حضرت تحویل بگیره... اون روز لئو رابطه تنگاتنگی رو با خاندان لاین‌هارت شما حفظ خواهد کرد—»

یوجین حرفش را‌تکان​ قطع کرد: «من‌عذرخواهی​ نامزد منصب پاتریارک نیستم.»

«... بله، درسته. معذرت می‌خوام، اما تا اون موقع‌آب‌پاشش​ هنوز هم یه لاین‌هارت خواهی بود، مگه نه؟ اون وقت‌البته​ تو و پسرم می‌تونین دوشادوش هم از کیل پاسداری کنین...»

یوجین چون دید این گفتگو با طفره رفتن‌چشید​ هیچ‌وقت به نتیجه نمی‌رسد، خیلی رک پرسید: «سر‌ترشی​ آلچستر، شما می‌تونین از ترس اژدها استفاده کنین؟»

«... هاه؟»

یوجین پرسشش را تکرار‌داد​ کرد: «ترس اژدها. بلدین‌اگر​ چطور به کار ببرینش؟»

اوریکس نیمه‌اژدها نبود.

او فقط از سر بخت‌لبانش​ و اقبال به یک قلب‌توله‌سگ​ اژدها دست پیدا کرده بود.

نوادگان اوریکس حتی‌خیلی​ یک قطره خون اژدها‌چربی​ هم در رگ‌هایشان نداشتند.

پس چطور برای لئو ممکن بود که ترس اژدها‌عقل​ ساطع کند؟ حتی به فرض محال، مگر یک بچه‌جاخالی​ ده ساله می‌توانست چنین ترسی را به نمایش بگذارد؟

آلچستر که هاج و واج مانده بود گفت: «وقتی‌آب‌پاشش​ از ترس اژدها می‌گی... ام... منظورت همون هیبت و‌داد​ هاله خردکننده‌ایه که اژدها از خودش ساطع می‌کنه، درسته؟»

یوجین سر‌مزه​ تکان داد:‌لای​ «دقیقاً، همون.»

آلچستر با سادگی تمام پرسید:‌هنوز​ «آخه چطور ممکنه یه آدم‌دیده​ بتونه ترس اژدها ساطع کنه؟»

«... ولی... مگه‌تکان​ شما از نوادگان سر‌نکرد​ اوریکس، همون نیمه‌اژدها نیستین؟»

«درسته، ولی هیچ پاتریارکی در خاندان‌می‌شد​ دراگونیک، از جمله خود من، تا به‌لبخند​ حال نتونسته از ترس اژدها استفاده کنه.»

یوجین ساکت ماند‌آبی​ تا آلچستر به‌نفوذ​ صحبتش ادامه دهد.

«تو... امم... یه‌خیلی​ جورایی خیلی شبیه‌مقداری​ بانو کارمن هستی.»

یوجین به‌می‌کرد​ سرعت سرش را‌البته​ بالا آورد: «هان؟»

«نه، نه! اشتباه برداشت نکن. می‌دونم هیچ نسبت خونی‌آب‌پاشش​ نزدیکی با هم ندارین و توی شجره‌نامه لاین‌هارت خیلی از‌البته​ هم دورین. منظورم اینه که... اخلاقتون خیلی به هم می‌خوره.»

یوجین بعد از اینکه توانست جلوی زبانش را بگیرد تا فحش رکیکی ندهد، پرسید:‌سرکه​ «این دیگه چه چرندیه می‌گین؟» چطور آلچستر به خودش اجازه می‌داد یوجین را شبیه‌زیر​ زنی بداند که به اندازه سنش عقل نداشت و سلیقه‌اش مثل نوجوان‌های احساساتی بود؟

«... بانو کارمن هم‌غیرعادی​ خیلی سال پیش... توی‌بچگانه​ همین عمارت سوال‌های مشابهی پرسید.»

یوجین که خودش هم‌داد​ از شنیدن جواب می‌ترسید،‌اگر​ پرسید: «... چه سوال‌هایی؟»

«پرسید آیا من‌بچگانه​ می‌تونم از نفس اژدها‌حالی​ استفاده کنم یا نه.»

یوجین واقعاً درماند چه بگوید.

«همین‌طور پرسید آیا توی پشتم بال و روی باسنم‌گردش​ دم قایم کردم... و اینکه آیا توی دست راستم‌لبخند​ یه اژدهای تاریک مهر و موم شده یا نه...»

یوجین بدون اینکه پلک بزند گفت:‌عذرخواهی​ «می‌دونم خیلی بی‌ادبانه‌ست، ولی بانو کارمن‌مهمان​ رسماً عقلش رو از دست داده.»

آلچستر در حالی که یک قدم به عقب می‌رفت صدایش را‌نشانه​ صاف کرد: «... به نظر من که زن بسیار ثابت‌قدمیه. به‌اگر​ عنوان یک شوالیه و یک استاد هنرهای رزمی احترام زیادی براش قائلم.»

یوجین با بی‌حوصلگی پرسید: «...‌لبانش​ بگذریم، پس یعنی شما اصلاً بلد‌لعنتی​ نیستین از ترس اژدها استفاده کنین؟»

آلچستر شانه بالا‌خیلی​ انداخت: «بلد نیستم‌مقداری​ چطور ازش استفاده کنم.»

قیافه‌اش شبیه دروغگوها نبود. گذشته از‌عذرخواهی​ این، اگر او واقعاً چنین توانی داشت،‌آب‌سرکه​ تا به حال همه متوجهش شده بودند.

«... فکر کنم به اندازه کافی درباره ترس اژدها صحبت کردیم، پس بهتره برم سر اصل مطلبی که به‌البته​ خاطرش صدات زدم...» آلچستر صدایش را صاف کرد و پشتش را صاف نگه داشت: «... فرمول شعله سفید و‌همان​ فرمول شعله سرخِ لاین‌هارت‌ها آوازه زیادی دارن، اما خوب می‌دونم که یاد دادن این فرمول‌ها به بیگانه‌ها اکیداً ممنوعه.»

یوجین سر‌مزه​ تکان داد:‌لای​ «بله، کاملاً درسته.»

«البته من ابداً توقع ندارم این فرمول‌ها رو به لئو یاد بدی. اگرچه خیلی‌آب‌پاشش​ دلم می‌خواست می‌تونستی همون شمشیرزنی خاص خودت رو که قبلاً نشون دادی به لئو‌عقل​ یاد بدی، اما برای لئو درک و تمرین چنین مهارتی در حال حاضر خیلی سخته.»

«سعی می‌کنم...»

«نه، منظورم اینه که نیازی نیست خودت رو برای یاد دادن‌نشانه​ بیش از حد خسته کنی. همون‌طور که قبلاً گفتم، من فقط‌اگر​ می‌خوام برای مدتی طولانی رفیق لئو... و دوست خاندان دراگونیک بمونی.»

«اما بالاخره باید‌آبی​ یه چیزی بهش‌نفوذ​ یاد بدم، مگه نه؟»

آلچستر نیشخندی زد و فقط یک کلمه‌چربی​ به زبان آورد: «قلق. می‌خوام قلق خاص خودت‌سمت​ رو در کنترل مانا به پسرم یاد بدی.»

این درخواست آلچستر باعث شد یوجین با نگاه دیگری به او چشم بدوزد.‌آب‌سرکه​ همان‌طور که کارمن گفته بود، آلچستر شاید مردی کم‌حرف و محجوب به نظر می‌رسید،‌بین​ اما بی‌تردید آن‌قدر درک و بصیرت داشت که لقب بهترین شوالیه امپراتوری برازنده‌اش باشد.

«این قلق‌ها موارد زیادی رو شامل میشن؛ مثل بهترین راه پخش کردن مانا برای خلق انرژی شمشیر،‌تکان​ روش پیوند دادن مانا برای تبدیل انرژی به نیروی شمشیر، مناسب‌ترین شکل به گردش درآوردن مانا درون‌فواره​ هسته، یا اولین مسیرهای انتقال نیرو که در بدن باید هنگام جریان دادن مانا ازشون استفاده بشه.»

لئو در مهار مانا یک نابغه بود. دیگران هم یوجین را نابغه‌ای بی‌همتا در این‌قاطی​ زمینه می‌دانستند. هر دو نفر استعدادی مشابه داشتند، اما یوجین کنترل مانا را تا سر‌شنید​ حد کمال ارتقا داده بود؛ برای همین بود که آلچستر قلق اختصاصی یوجین را طلب می‌کرد.

«... یاد‌برای​ دادن قلقم‌غیرعادی​ کار سختی نیست...»

آلچستر در حالی که دستش را روی دسته شمشیر‌عقل​ کنار کمرش می‌گذاشت، گفت: «نمی‌خوام مجانی این کار رو‌جاخالی​ بکنی. در عوض، سبک دراگونیک رو بهت آموزش می‌دم.»

—من استاد هنرهای رزمی آلچستر بودم. از همون بچگی میونه‌ای با شمشیر و‌لبخند​ نیزه نداشتم، واسه همین بهش نبرد تن‌به‌تن یاد دادم. در عوض، پاتریارک وقتِ‌مهمان​ دراگونیک هنرهای رزمی خاندانشون رو بهم آموزش داد... ولی راستش زیاد به کارم نیومد.

یوجین با یادآوری صحبت‌های کارمن‌لبانش​ سر فرود آورد: «... امم...‌توله‌سگ​ مشتاقانه منتظر مبارزه تمرینیمون هستم.»

آموزش آلچستر هنوز شروع نشده بود، اما یوجین‌بچگانه​ حس می‌کرد سرش کلاه رفته و مغبون شده است...‌رفته​ تا اینکه آلچستر شمشیرش را از غلاف بیرون کشید.

ناولها | novelha.net