چپتر 631: آغاز جنگ (۴)
0یوجین عبور از دروازههای بابل و مسیر منتهی به قلعه اصلی راافکارش به یاد آورد. سیصد سال پیش، این مکان پر از شیاطین، نامردگانفرار و کایمراها بود و تلههای مرگبار در همهجای آن به چشم میخورد.
اما حالا کاملاً خالی بود. به جز بالزاک که در راهمیشد مسدود کردن مسیر کشته شده بود، و پادشاه شیاطین اسارت دراست اتاق تاجوتخت، به نظر میرسید هیچکس دیگری در بابل حضور ندارد.
یوجین در حالی که از میان باغ متروکه میگذشت، با خود فکر کرد: چون بیفایدهست. باغی بود بدونزبان حتی یک گل یا علف هرز. جای سؤال داشت که آیا هنوز هم میشد این مکان را باغواقعی نامید یا نه، اما مجسمههای پراکنده و رهاشده نشان میدادند که زمانی اینجا واقعاً یک باغ بوده است.
با خودش فکر کرد: بازسازی چیزهاییاصلاً که سیصد سال پیش اینجا بودن،نیاورد الان دیگه نمیتونه جلوم رو بگیره.
زمان زیادی گذشته بود. آن موقع،نمایش نفوذ به بابل مسئله مرگ وافکارش زندگی بود، اما دیگر اینطور نبود.
این موضوع سؤالات بیشتری برای یوجین ایجاد کرد. ورموث حتی در آن زمان هم میتوانست بهتنهایی از این باغ عبور کند. اما این کاربازسازی را نکرد. ورموث هم در بابل، قبل و در طول نبردهایش با پادشاه شیاطین کشتار، بیرحمی و خشم، سهم خودش را از سختیها کشیدهورموث بود. ورموث همیشه تمام توانش را به کار میگرفت. یوجین هرگز فکر نمیکرد که اینها فقط یک نمایش بوده باشد. اصلاً باید همینطور میبود.
یوجین افکارشکشیده را بهتمام زبان نیاورد.
او شک و تردیدهایی داشت. نه، او کاملاً مطمئنمیبود بود و این را میپذیرفت. اما نمیخواست با آنشود روبهرو شود. تا حالا از آن طفره رفته بود.
اما حالا، دیگر نمیتوانست به این فرار ادامه دهد. مگر ورموث قبلاًافکارش به او نگفته بود؟ او هویت واقعی ورموث، سوگند، و هدف سیصد سالادامه پیش را میدانست. میدانست که پادشاه شیاطین اسارت در حسرت چه چیزی است.
یوجین پس از پی بردن به تمام حقایق چه تصمیمیهنوز میگرفت؟ این آزمون نهایی پادشاه شیاطین اسارت بود. سرانجام، یوجینواقعاً به بابل رسید. حالا داشت به سمت اتاق تاجوتخت میرفت.
پس حالا دیگر نمیتوانست آن را نادیده بگیرد.نمیکرد نمیتوانست رویش را برگرداند. یوجین حقیقت را از زبانافکارش پادشاه شیاطین اسارت میشنید. و بعد... باید تصمیم میگرفت.
تصمیم میگرفت.
باید چه تصمیمی میگرفت؟
—بعد از فهمیدن تمام حقایق،هرز باید تصمیمت رو بگیری. این آزمونمیشد نهایی پادشاه شیاطین اسارت خواهد بود.
او نمیدانست. این فراتر از حدس و گمانش بود.اینها یوجین نگاهی به پایین انداخت و دید که دستانشزبان از شدت تنش میلرزند. ترس نامحسوسی را احساس کرد.
نبرد با پادشاه شیاطین اسارت صادقانه او را میترساند. مطمئن نبود که آیا واقعاً میتواند آننمیخواست پادشاه شیاطین بزرگ را شکست دهد یا نه. از شکست میترسید، از اینکه همهچیز به پایانمیدانست برسد. میترسید که آرزوهای دیرینهای که به وجودش گره خورده بودند، بینتیجه بمانند. و از حقیقت میترسید.
وقتی به قلعه رسیدند، سیهنا ناگهان گفت:باشد «خاطرات رو زنده میکنه. بعد از اینکه ازتردیدهایی اینجا رد شدیم، سپر اسارت راهمون رو بست.»
یوجین بابدون صدایی گرفتهعلف جواب داد: «آره.»
آنیس نظرکشیده داد: «و بعدشتوانش هامل، تو مُردی.»
یوجین لبخند تلخی زد و سر تکان داد. خاطرات یوجین اززبان بابل در همانجا به پایان میرسید. برای باز شدن این درفرار چه کسانی فدا شده بودند؟ یوجین به دروازههای قلعه اصلی نگاه کرد.
دیگر هیچ نگهبانی وجود نداشت.فقط فقط باید در را باز میکرد.میبود یوجین بهآرامی به در نزدیک شد.
«من بازش میکنم.»
سیهنا و قدیسهها سر تکان دادند. هیچ نشانی از زندگی در آن سوی در احساسهمینطور نمیشد، اما آدم هیچوقت نمیتوانست مطمئن باشد. یوجین دستش را به سمت در دراز کرد،ادامه در حالی که آماده بود تا در یک چشمبههمزدن لوانتین را از زیر شنلش بیرون بکشد.
غژژژ...
با این حال، در کمال تعجب یوجین، در بهراحتی باز شد. فضای داخل کاملاً خالی بودمطمئن و راهرویی را نشان میداد که سیصد سال پیش با چنگ و دندان از آن عبورسوگند کرده بود. یوجین آب دهانش را بهسختی قورت داد و اول از همه قدم به داخل گذاشت.
جرینگ.
صدای زنجیرها طنینانداز شد. هر جای دیگری بود، شاید میشد نادیدهاش گرفت،باشد اما در بابل، هیچکس نمیتوانست صدای زنجیرها را نادیده بگیرد. از لحظهای کهشود یوجین به بابل نفوذ کرده بود، پادشاه شیاطین اسارت هیچ رحمی نشان نمیداد.
یوجین که جافقط خورده بود، لوانتیناصلاً را بیرون کشید.
«...؟»
او قصد داشت وضعیت سیهنا وجای قدیسهها را بررسی کند، اما ایننامید کار غیرممکن بود. هیچکس در اطرافش نبود.
آیا این یک حمله بود؟ اگر بود، بایدنمیکرد نشانهای وجود میداشت. حتی اگر یوجین آن رامیبود حس نکرده بود، سیهنا حتماً واکنش نشان میداد.
یوجین با خودش فکر کرد: حمله نیست...باید نه، این یه حمله نیست. هیچ قصد شومیمیپذیرفت اینجا وجود نداره. جادوعه؟ یا یه قدرت دیگه؟
بابل قلمرو پادشاه شیاطین اسارت بود. هر پدیدهای در اینجا تحتمیبود کنترل او قرار داشت. یوجین در حالی که اطرافش را بررسیرفته میکرد، گاردش را بالا نگه داشت. در تاریکی مطلق، چیزی سوسو زد.
زنجیرها. زنجیرهای بیشماری در تاریکی ذوب شدند و تمام فضاهنوز را در هم تنیدند. با کمرنگ شدن تاریکی، چیز دیگریواقعاً شروع به پدیدار شدن کرد. یوجین فهمید که آن چیست.
آنها خاطرات بودند. خاطرات اتفاقاتیتوانش که در اینجا رخ داده بود،نمایش بهآرامی در حال نمایان شدن بودند.
پادشاه شیاطین اسارتفقط به حرف آمد:اصلاً «آیا همه سقوط کردهاند؟»
یوجین که از شنیدن صدا جانمایش خورده بود، به سمت آن نگاهافکارش کرد. تاریکی بهطور ناگهانی از بین رفت.
غرش... غرمب...
او در بالاترین طبقه قلعه پادشاه شیاطین در بابل ایستاده بود،نمایش جایی که پادشاه شیاطین اسارت در آن اقامت داشت. اینجا مکانیمیپذیرفت بود که هامل سیصد سال پیش نتوانسته بود به آن برسد.
صحنه کاملاً واضح و غیرقابلانکار بود. دیوارها کاملاً فروریخته بودند وزبان حتی سقف هم از بین رفته بود و به آسمان ابری وادامه خاکستری که تحت سلطه آذرخشهای سرخ و خروشان بود، اجازه خودنمایی میداد.
زیر آسمانهرگز طوفانی، پادشاه شیاطینفقط اسارت ایستاده بود.
پادشاه شیاطین اسارت به پایین نگاه کرد و پرسید: «آیا تو قصد سقوطمجسمههای نداری؟» آن چهره، آن لباسها، دقیقاً همان چیزی بود که یوجین سیصد سالبودن پیش در دشتهای سرخ دیده بود. این خاطرهای از سیصد سال پیش بود.
کسی که مورد سؤال قرار گرفته بود، ورموث بود.اینها ورموث، کتکخورده و تقریباً در آستانه فروپاشی، آنجا ایستادهزبان بود. او در میان آنها کمترین آسیب را دیده بود.
«مولون روهر سقوط کرده است.»
پیش روی ورموث، مولون در وضعیتی چنان هولناک افتاده بود کهمیبود میشد او را با یک جسد اشتباه گرفت. دست و پاهایشرفته کنده شده و پهلویش شکافته شده بود و رودههایش بیرون ریخته بود.
با این حال، به لطفهرز نور ضعیفی که زخمهایش راهنوز پوشانده بود، مولون هنوز زنده بود.
«سیهنا مردینکشیده نیز سقوطتمام کرده است.»
در کنار ورموث، سیهنا افتاده بود. او شمشیر بلندی را در دستش میفشرد، نشانهای از اینکه نتوانسته بود آنطور که میخواست از جادویش استفادهدهد کند. با وجود اینکه سیهنا از قدرتهای جادوییاش محروم شده بود، با شمشیرش به جلو یورش برده بود که منجر به جراحاتی شده بودحقیقت که برای یک جادوگر نامتعارف بود. اگرچه نه به شدت مولون، اما سیهنا نیز زخمهایی معمول برای یک جنگجو برداشته و سقوط کرده بود.
«آنیس اسلیوودهرگز نیز سقوطاینها کرده است.»
پشت سر ورموث، آنیس افتادههرز بود؛ در حالی که تمامهنوز بدنش غرق در خون بود.
این خون ناشی از حمله یا هیچ جراحتی نبود. این بهای استفاده بیش از حد از جادوی الهی و معجزاتش بود. او از استیگماتای خود آنقدر خونریزی کردهنمیتوانست بود که ردای سفیدش کاملاً به رنگ سرخ درآمده بود. با این حال، آنیس تا لحظه آخر دعاهایش را رها نکرده بود. او در حالی که در حالتمیشنید دعا زانو زده بود، از هوش رفته بود. او با این کار به مولون و سیهنا اجازه داده بود تا با وجود جراحات شدید و احتمالاً مرگبارشان زنده بمانند.
پادشاه شیاطین اسارت ادامه داد: «همهچیز بیمعنی بود. ورموث لاینهارت. وجود تو توسط سرنوشت مقدر نشده است، با این حال تو مداخله کردی و سعی کردی همهچیز را تغییر دهی،سوگند اما همهچیز بیمعنی بود. تبری که تجسم قدرتمند طبیعت وحشی، زاده شده در سرزمینهای خشن، به آن میبالید، هرگز به من نرسید. نابغه جادویی که این عصر پرورش داده بود،گمانش نتوانست جادویش را در برابر من به رخ بکشد. حتی قدیسه دروغینی که توسط متعصبانی که خود را امپراتوری مقدس مینامند ساخته شده بود، نتوانست در برابر قدرت تاریک من بدرخشد.»
ورموث با سری افکنده ساکت ماند. حالت چهره پادشاهباید شیاطین اسارت در حالی که در آسمان شناور بود، تغییرروبهرو کرد. او لبخند دردناکی زد، گویی واقعاً احساس تأسف میکرد.
پادشاه شیاطین اسارت گفت: «کسانی که پس از تماشای پایان جهان به شکم خدای غولها جهشنشان کردند، قهرمانان اساطیری... آنها عصر خود و پیروانی که میپرستیدندشان را رها کردند. آنها تلاش کردند تازیادی با آخرالزمان بعدی مقابله کنند، اما حتی آن هم بیمعنی بود. سرپیچی از سرنوشت، تلاشی دشوار است.»
پادشاه شیاطین اسارت ادامه داد: «آنها ممکن است امید و آرزویی در سر پرورانده باشند، اما در نهایت شکست خوردند.تردیدهایی با این حال، من قصد تمسخرشان را ندارم. موجوداتی که هرگز ابدیت را زندگی نکردهاند، چگونه میتوانند ابدیت را درکحسرت کنند؟ هامل دایناس. تناسخ آگاروث انسان به دنیا آمد، و نابودی منتظر نمیماند تا او به الوهیت خود پی ببرد.»
در برابر سکوت طولانی ورموث،باشد او اظهار نظر کرد: «شایدافکارش تمام این انحرافات تقصیر تو باشه.»
ورموث با شنیدن این حرف جا خورد. اینها دقیقاًباید همان کلماتی بودند که اصلاً نمیخواست بشنود. او بارهانمیخواست و بارها این احتمال را در نظر گرفته بود.
«امکان نداره.»
«من اشتباه نکردم.»
«من هیچ کار اشتباهی نکردم.»
این چیزی بود کهاینها او با تمام وجوداصلاً از آن فرار میکرد.
پادشاه شیاطین اسارت گفت: «میدونم که مستأصل بودی. تو ناگهان به دنیا اومدی و از وجود و هدفت کاملاً مطمئن بودی. برای تبدیل شدن به یک جستجوگر هیچ تردیدی نکردی.جلوم با وجود مخالفت خدایان، اصرار داشتی که قهرمان بشی. ورموث لاینهارت، تو مولون روهر رو از دل سرما بیرون کشیدی. تو وجود خدایان رو برای آنیس اسلیوود ثابت کردی، کسیسهم که در خفا آرزوی پایان همهچیز رو داشت و ارادهی الهی رو زیر سؤال میبرد. تو به سیهنا مردین که فقط انتقام رو میشناخت، یاد دادی که هدف واقعی چیه.»
در کف دست پادشاه شیاطین اسارت، دستهایهرگز از زنجیرها با صدای جرنگجرنگی ظاهر شد.باید با باز شدن زنجیرها، نوری درخشان نمایان شد.
«و بعد با هامل دایناس آشنا شدی؛ مزدوری که تو میدون نبرد پرسه میزد. هاملمیپذیرفت اون زمان نه شهرتی داشت و نه مهارتی، اما تو اون رو بهعنوان یک همرزم بههدف سمت خودت کشوندی. باید اون میبود. اون همراهی بود که بیشتر از همه بهش نیاز داشتی.»
«درک میکنم. تو در ابتدا و مدت کوتاهی بعد از تولدت، بیتجربه و آسیبپذیر بودی. بهمطمئن همرزمانی نیاز داشتی تا در کنارت بجنگن. مولون روهر، آنیس اسلیوود و سیهنا مردین همراهان فوقالعادهای بودن.هدف اما در نهایت، اونا کافی نبودن. هامل دایناس کسی بود که بیشتر از همه بهش نیاز داشتی.»
نگاه پادشاه شیاطین اسارت تغییر کرد و نورداشت سوسوزنی در کف دستش به رقص درآمد. آننشان یک روح بود؛ روح هامل، نفرینشده و مرده.
«اما، ورموث لاینهارت. با تولد تو، همهچیز شروع به پیچیده شدن کرد. پادشاهاصلاً شیاطین نابودی برخلاف گذشته، وحشیانه به همهجا میتاخت و شمشیر الهی آلتایر که برایرفته هامل در نظر گرفته شده بود، به دست تو افتاد. و حتی شمشیر مهتاب.»
در همین لحظه، شمشیر مهتاب در دست ورموث بود. اوافکارش در حالی که به شمشیر خیره شده بود، لبش رارفته میجوید و چشمانش میلرزید، گویی داشت به نقصهای خودش نگاه میکرد.
پادشاه شیاطین ادامه داد: «این تکهای از نابودیه که وقتی سعی داشتی ادای انسانها رو دربیاری، اون رونمیخواست جدا کردی. تو در نهایت بعد از اینکه خودت اون رو دفن کرده بودی، دوباره به چنگش آوردی.چیزی از روی اجبار بود؟ در نهایت، به این خاطر بود که بیطاقت بودی. کل سفر تو دقیقاً همینطوری بوده.»
پادشاه شیاطین با طعنه گفت: «به خاطر اینه که همهچیز منحرف شد. حتماً بارها بهشرهاشده فکر کردی. اینکه از همون زمان تولدت، همهچیز اشتباه پیش رفت چون تو تو سرنوشت هاملبگیره پیشدستی کردی. هاها... در نهایت، این اجتنابناپذیر بود. نابودی منتظر نموند تا هامل به آگاهی برسه.»
ورموث بالاخره بههمیشه حرف آمد: «هنوزمیگرفت نه. هنوز تموم نشده.»
پادشاه شیاطین اسارت سرش را تکان داد و گفت: «نه. تموم شده. تو که فقط یکنمیخواست تکهی ناچیزی، نمیتونی من رو شکست بدی. کاری که باید میکردی این نبود که بهعنوان قهرمانمیدانست بیای تا من رو شکست بدی. بلکه باید با اون هامل خام و بیتجربه در برابرم میایستادی.»
ورموث شروع کرد:نمیکرد «اگه تو... راهنمایش رو باز میکردی...»
«من یک پادشاه شیاطینم، ورموث لاینهارت. تو از یک پادشاه شیاطین انتظار رحم و مروت زیادی داری. من تا همینجا هم رحم زیادی نشونبازسازی دادم. من دنیا رو نابود نکردم. وقتی پادشاه شیاطین نابودی شروع به وحشیگری کرد، آرومش کردم. من اینجا منتظر موندم تا تو و همرزمانتورموث قبل از اومدن پیش من، بقیهی پادشاهان شیاطین رو شکست بدید. در تمام این مدت، منتظر موندم تا هامل به الوهیت خودش پی ببره.»
زنجیرها دوباره بههمیشه صدا درآمدند ومیگرفت دور روح هامل پیچیدند.
«میدونم سرپیچی از سرنوشت چقدر سخته. برای سرپیچی از سرنوشت، فرد باید صلاحیت ومطمئن قدرت لازم رو داشته باشه. و در نهایت، تو این صلاحیت رو نداشتی. هاملهویت هم در نهایت بدون اینکه به الوهیت خودش پی ببره، بهعنوان یک انسان مُرد.»
ورموث نتوانست جوابی بدهد.
«اگه با هامل به من میرسیدی... حتی من که بارها ناامید شدم... اینمجسمههای احتمال رو میپذیرفتم. حتی اگه بهش اطمینان نداشتم، به اون احتمال ناچیز امیدواربودن میشدم. با کمال میل تو و هامل رو به شکم نابودی هدایت میکردم.»
ورموث دوباره به حرف آمد و در حالی کهاینها شمشیر مهتاب را وارونه میکرد، ادامه داد: «هنوز تموم نشده.نیاورد پادشاه شیاطین اسارت. میدونم که شکست دادن تو برام غیرممکنه.»
پادشاه شیاطین اسارت با لبخندی غمگین گفت: «همینطوره. همونطور کهافکارش من نمیتونم پادشاه شیاطین نابودی رو بکشم، پادشاه شیاطین نابودی همنمیتوانست نمیتونه من رو بکشه. ما... برای همیشه به هم گره خوردیم.»
ورموث اعلام کرد: «اما میتونم روح هاملباشد رو از دستت بگیرم. میتونم جلوت رونیاورد بگیرم تا مولون، سیهنا و آنیس رو نکشی.»
«هاهاها... نمیخوای قبول کنی که همهچیز تموم شده؟ پس بذار این رو ازت بپرسم، ورموث لاینهارت. بعد از اینکهاینجا روح هامل رو از من گرفتی، میخوای چیکار کنی؟ تنها گزینهی فوری برای زنده کردن مردگان، تبدیل کردن اونامرگ به نامیراست. اما خودت میدونی که این روش روح هامل رو فاسد میکنه و الوهیتش رو از بین میبره.»
ورموث گفت:کشیده «من اون روتوانش بلافاصله زنده نمیکنم.»
ترق!
شمشیر مهتاب سینهی ورموث رافقط شکافت. ورموث خودش شمشیر راهمینطور در بدن خویش فرو برد.
ورموث ادامه داد: «میدونم تویی کهجای یک بار دیگه به ورطهی ناامیدینامید کشیده شدی، دیگه رحمی نشون نمیدی.»
با وجود شکافته شدنتمام سینهی ورموث، هیچ خونینمیکرد از آن جاری نشد.
ورموث به پادشاه شیاطین گفت: «تو دقیقاً مثل دفعهی قبل و دفعات پیشتردیدهایی از اون عمل میکنی. با رشتههای بیشمار علت و معلولی که در بدنت تنیدهنگفته شده، در حالی که در بند زنجیرهای خودت هستی، به سراغ قدم بعدی میری.»
پادشاه شیاطین اسارت بااینها لبخند گفت: «چون ایناصلاً کار برای من درسته.»
«ولی برای من درست نیست.» چشمان طلایی ورموث به رنگ خاکستری درآمد. «اینمجسمههای دوران، آخرین دوران منه. برای من درسته که همین الان وارد عمل بشم.بودن به همین دلیل، تقاضای رحم نمیکنم. کاری میکنم که هیچ چارهای نداشته باشی.»
این پاسخ، لبخند را روی صورت پادشاه شیاطین اسارتاینها تغییر داد. او در حالی که بهآرامی پایین میآمد،زبان گفت: «کاری میکنی که هیچ چارهای نداشته باشم؟ چطوری؟»
ورموث در حالی که قدرت تاریک و شومی بدنش را فرا میگرفت، گفت: «من زنجیرهایی رو که با نفرین ابدیت کشیدی، پارهفرار میکنم.» اورای مواج او شبیه به شعلههای آتش یا یالهای یک حیوان بود. ورموث بهآرامی دستش را بالا آورد و به سمتنادیده پادشاه شیاطین اسارت نشانه رفت. او اعلام کرد: «شاید نتونم وجودت رو از بین ببرم، اما میتونم زنجیرهای بیشمارت رو قطع کنم.»
پادشاه شیاطین اسارت پرسید: «خودت رونمایش دستبالا گرفتی. تو که فقط یک تکهیزبان ناچیزی، واقعاً میتونی این کار رو بکنی؟»
ورموث جواب داد: «میتونم.»
ورموث یککشیده قدم بهتمام جلو برداشت.
پوف!
قدرت تاریک نابودی که در اطراف او زبانه میکشید، رنگهای دیگری به خود گرفت.نیاورد رنگهای بیشماری در شعلهها ترکیب شدند. پادشاه شیاطین اسارت به جادویی که دور ورموثقبلاً میچرخید خیره شد و زیر لب گفت: «پس تو فقط یک تکهی ناچیز نیستی.»
پادشاه شیاطین اسارت متوجه شد کهجای در مورد ورموث اشتباه قضاوت کردهنامید است. «ورموث لاینهارت، خواستهی تو چیه؟»
ورموث جوابکشیده داد: «جلوگیری ازتوانش نابودی این دنیا.»
پادشاه شیاطین اسارت پرسید:نمایش «این خواستهی قهرمانه؟ یا...همینطور خواستهی تکهای از نابودی؟»
ورموث جواب داد: «من قهرمان نیستم.»نمایش ورموث با صدایی تزلزلناپذیر پاسخ داد:افکارش «این خواستهی من و همهی آدمهاست.»
پادشاه شیاطین اسارت برای لحظهای سکوت کرد،سؤال سپس خندهی آرامی سر داد و سرپراکنده تکان داد. او پرسید: «هنوز ناامید نشدی؟»
اگر ورموث برای بخشش التماس میکرد، او را بیارزش و غیرقابلتوجه میدانست. اما حتی در بدترین شرایط،افکارش این موجود که بهعنوان قهرمان مورد احترام بود اما قهرمان نبود، موجودی که انسانها را نجات میدادنگفته در حالی که خودش انسان نبود، دست به اقداماتی زد که هم قهرمانانه بود و هم انسانی.
پادشاه شیاطین اسارت نتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.همینطور چنین رفتاری چیزی بود که او مدتها پیشنمیخواست از آن ناامید شده و از دست داده بود.
بنابراین، پادشاه شیاطین اسارت با لبخندی زمزمه کرد:اصلاً «پس این رو بهم ثابت کن. ثابت کن کهمیپذیرفت هنوز همهچیز تموم نشده. که هنوز نباید ناامید بشی.»
ورموث، در حالی کهعلف با رنگهای درهمتنیده احاطه شدهآیا بود، به جلو حرکت کرد.