چپتر 296: مولون شجاع (۴)
0«گرفتگی»، مانای یوجین را در یک توده با چگالی فوقالعاده بالا متراکم کرد و سپس، درست مانند نحوه عملکرد «فرمولتولید شعله حلقوی» او، یک زنجیره بیپایان از انفجارها را درون آن توده ایجاد کرد. سپس خورشید کوچکی که از این طریقفعال ایجاد شده بود، با «شمشیر تهی» پیوند خورد. هرچه لایههای بیشتری روی هم قرار میگرفتند، انفجارهای درون مرکز خورشید شدیدتر میشد.
با انباشته شدن نیروی انفجاری، قدرت محبوس در این طلسم خورشیدمانند بهطور تصاعدی افزایش مییافت. بااست این اتفاق، لکههای خورشیدی در سطح این خورشید دروغین پخش میشدند و بهتدریج آن را سیاهبهعنوان میکردند. سیاه شدن کامل خورشید، نشانهای بود که «گرفتگی» نیز کامل شده و آماده شلیک است.
پرهای بیشماری که توسط «برجستگی» تولید میشدند، عملکردهای مختلفی داشتند.نبود مهمترین و اصلیترین ویژگی آنها، تواناییشان در عمل کردن بهعنوانحتی مختصات بود. این مختصات تنها به مانای یوجین واکنش نشان میدادند.
«جهش»ی که یوجین میتوانست با استفاده از این روش فعال کند، بسیار سریعتر از یک «چشمک» بود. تکبالِ «برجستگی»منطقه بهعنوان برج فرماندهی عمل میکرد. پرهای متعددی که از آن پراکنده میشدند، به هر سیگنال «برجستگی» واکنش نشان میدادند.دشمنان یوجین در هر لحظه که اراده میکرد، میتوانست پرهای پراکنده را به هر کجا که دوست داشت حرکت دهد.
عمل کردن بهعنوان مختصات تنها یکی از کارهای این پرها بود، اما تنها کارشان نبود. آنها همچنین بهجای چشمها و سایر حواس یوجین برای مشاهده یکویژگی منطقه خاص عمل میکردند. حتی اگر حریفی آنقدر سریع بود که با دو چشم انسانی قابل ردیابی نبود، دهها یا حتی صدها چشم جادویی برای همگامسیگنال شدن با تقریباً هر کسی کافی بود. حتی اگر تعداد دشمنان بهشدت زیاد بود، یوجین با اجرای «برجستگی» میتوانست همه آنها را زیر نظر داشته باشد.
دلیل اضافه شدن عملکردهای مختلف به «برجستگی» این بود که این بالها، پرها و خود طلسم،است بهمنظور پشتیبانی از تواناییهای رزمی فعلی یوجین بهطور کامل تحقیق و طراحی شده بودند. علاوه بر این،مختصات خود مانای یوجین دارای کیفیت خاصی بود که آن را بهطور چشمگیری از مانای معمولی متمایز میکرد.
این کیفیت بهخاطر شعلههای آذرخش و ارواح «درخت جهان» بود که در مانا حل شده بودند. بهمشاهده لطف اینها، مانای یوجین مانند یک ارگانیسم غولپیکر واحد بود و بهدلیل همین ویژگی، کنترل و دستکاریکسی یوجین روی مانایش بهسادگی بینظیر بود، که امکان انجام «جهش» با چنین سرعتهای بالایی را برایش فراهم میکرد.
این پرها در اصل فقط مانای یوجین بودندپرها که شکل گرفته بودند. آنها همان چیزی بودندحواس که موقعیت پیش روی یوجین را ممکن میساختند.
یوجین درحالیکه به مولون کهپخش به زمین کوبیده شده بودکامل نگاه میکرد، دستانش را بالا برد.
فوووش!
پرهایی که توسط «برجستگی» پراکنده شده بودند،پرها طبق اراده یوجین به حرکت درآمدند. با ترکیبحواس شدن پرها با یکدیگر، ستارگان بیشماری خلق شدند.
نه، اینها دقیقاً ستاره نبودند، بلکه خورشیدهای مینیاتوری بودند. اگرچه تفاوتنبود زیادی در قدرت نسبت به اجرای مستقیم «گرفتگی» توسط یوجین وجوداگر داشت، اما اجرای «گرفتگی» از طریق «برجستگی» زمان بسیار کمتری میبرد.
دهها لکه خورشیدی روی سر مولون باریدند. مولونسیاه که در اعماق زمین دفن شده بود، حتیپرهای وقت کافی برای بیرون کشیدن خودش را نداشت.
بومبومبوم!
کل کوه لرزید ودهد در آستانه فرو ریختن وکارشان تبدیل شدن به آوار بود.
یوجین با حسرت باحرکت خود فکر کرد: کاشپرها فقط با همین تموم میشد.
چشمان یوجین کاملاً باز بود و به دستکاری مانایش ادامه میداد. هر بار که بالاست «برجستگی» او به هم میخورد، پرهایی ایجاد شده و به هوا شلیک میشدند، و اینکردن پرها بلافاصله به هم میچسبیدند تا در یک باران بیپایان، لکههای خورشیدی بیشتری را شکل دهند.
اما این بهتنهایی کافی نبود. جرقهها بین دستانِ بالاآمدهی یوجین شروع به متراکم شدنآماده کردند. یوجین بهجای ادامه دادن این بمباران لکههای خورشیدی از طریق «برجستگی»، در تلاشآنها بود تا با استفاده از عملکرد «فرمول شعله سفید»، یک لکه خورشیدی ایجاد کند.
اما قبل از اینکه خورشیدی که ایجاد کرده بود فرصتی برای سیاه شدن پیدا کند، طوفان مانایی که توسطخاص بمباران مداوم به راه افتاده بود، طوری ناپدید شد که انگار توسط یک موج عظیم شسته شده باشد. این بهزیاد این دلیل بود که مولون، که با فرو ریختن کوهِ اطرافش حتی عمیقتر سقوط کرده بود، دوباره بلند شده بود.
«آهاهاها!» به نظرداشت میرسید قهقهههای خندهیکی مولون دنیا را میلرزاند.
یوجین که مو بهدروغین تنش سیخ شده بود،سیاه شکلگیری «گرفتگی» را متوقف کرد.
او دیگر نمیتوانست اوضاع را به اینمیشدند شکل به تأخیر بیندازد. اگر حتی کمی دیرشلیک میکرد، ممکن بود گیر این احمق وحشی بیفتد.
مولون به خندیدن ادامه داد: «هاها، هاهاها! اوهاهاها!» او کاملاًنبود سالم و بدون جای زخم بود، اما چون آنقدر عمیقحتی در زمین دفن شده بود، سر تا پایش خاکی شده بود.
مولون به بالا پرید و یک بار دیگر مشتش را تاب داد، اما متأسفانه نتوانست حتی سایه یوجین رامنطقه هم بگیرد. برای هر کسی در موقعیت او عجیب نبود که عصبانی شود که پس از این همه تلاش، حتیبهشدت نتوانسته لبه لباس یوجین را لمس کند، اما به دلایلی، مولون آنقدر خوشحال بود که نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد.
مولون با خوشحالیسطح تعریف کرد: «تومیشدند واقعاً سریعی هامل!»
بومبوم!
یک لکه خورشیدی درست جلوی بینی مولون منفجر شد. بااینحال، مولون حتی سرشچشمها را برنگرداند یا عقبنشینی نکرد. در عوض، درحالیکه دستانش را کاملاً باز کردهانسانی بود، سرش را جلو کشید، انگار که میخواست به انفجار ضربه سر بزند.
مولون حدس زد: «احتمالاً الان حتییکی از احتراق هم استفاده نمیکنی. اگه اینطوره،بهجای یعنی میتونی از این هم سریعتر بری؟»
بوم، بوم، بوم!
انفجارها یکیلکههای پس ازسطح دیگری فوران میکردند.
مولون متوقف نشد. صدها و هزاران پری که توسط «برجستگی» پراکنده شده بودند، بهعنوان چشمان یوجین عمل میکردند تا بدن مولون را تماشا کند. وقتیچشم عضلات بازوی مولون متورم شد و رگهای خونیاش به خود پیچیدند، یوجین با خود فکر کرد که او با این قدرت عظیم که تهدید میکردخود بدن غولپیکرش را از درون به بیرون پاره کند، قصد دارد چه کار کند. یوجین بررسی کرد تا ببیند چشمان مولون به کجا نگاه میکنند.
مولون بهراحتی اعترافداشت کرد: «برام سختهیکی که حتی بهت برسم.»
سخت. بهخورشیدی عبارت دیگر،دروغین غیرممکن نبود.
مولون از زمان کودکیاش از کوههای عظیمی مانند این بالا و پایین رفته و در میان دشتهای برفیبیشماری دویده بود. حتی در گذشته که پاهایش کند بودند، باز هم میتوانست جانوران و هیولاها را شکار کند. روشمیدادند شکار مولون این بود که با سماجت طعمه خود را تعقیب کند تا زمانی که موفق به گرفتنش شود.
این مرد که روزگاری عنوان «رئیس قبیله» را به دوش میکشید، بهترین شکارچی در میانحواس بایارها بود. مهم نبود پاهای طعمهاش چقدر سریع باشند، مولون باز هم در به زمینصدها زدن آن موفق میشد. وقتی او برای شکار بیرون میرفت، بیرحم بود و هیچ خستگیای نمیشناخت.
البته با توجه به شرایط و «طعمه»، واضح بوداما که الان زمان مناسبی برای آن نوع شکار نیست.مشاهده با این اوصاف، مولون بهسادگی از تعقیب یوجین دست کشید.
مولون هشدار داد:سطح «پس بدون اینکهمیشدند دنبالت بدوم، میگیرمت.»
لبخند از روی صورت مولوندروغین محو شد. انگشتانِ در حال پیچوتابش،کامل خودِ هوای خالی را چنگ زدند.
این نوعی جادو نبود. چه سیصد سال پیش و چه حالا، مولون هرگز یاد نگرفتهحواس بود که چگونه از جادو استفاده کند. این یک نوع موهبت خاص هم نبود کهصدها ورموث در کنار این مأموریت به او عطا کرده باشد، مثل کل این فضای مجزا.
این فقط... پدیدهای بینهایت نزدیک به جادو بود که توسطکارشان قدرت وحشیانه و مضحک مولون ایجاد میشد. انگشتان مولون درخاص واقع هوا را نمیگرفتند، بلکه خود فضا را چنگ میزدند.
در مقایسه با این، سوراخ کردن فضا با مشت چندان دشوار نبود. اگر نیروی کافی روی یک نقطه متمرکز و رها میشد، سوراخداشتند کردن فضا کار سادهای بود. بااینحال، کاری که مولون اکنون انجام میداد با آن قابلمقایسه نبود. چنگِ مولون کل محور فضایی را حرکت داد.برج او تنها با قدرت، تمام این فضا را در کف دستش نگه داشته بود و میتوانست آن را به هر کجا که میخواست بکشد.
درحالیکه نیرویی مقاومتناپذیر دورسطح یوجین پیچیده میشد، اوبهتدریج غرغر کرد: «این دیگه دیوانهکنندهست.»
متأسفانه او اصلاً نمیتوانست به راه مناسبی برای مقابله با چنین چیزی فکر کند. مهم نبود یوجین چقدر سریع پروازحتی میکرد، میپرید، میخزید یا به هر شکل دیگری برای حرکت شتاب میکرد، تمام حرکات او همچنان در داخل این فضا انجامهمه میشد. فقط او نبود که گرفتار شده بود؛ حتی پرهای در حال اهتزاز نیز همگی در جای خود یخ زده بودند.
سپس همهچیز به سمت مولون کشیده شد. قدرت این غول به چیزیهمچنین شبیه به قوانین فیزیک تبدیل شده بود — درست مانند کشش جاذبه،آنقدر او هر چیزی را که در چنگش بود به سمت خود میکشید.
در ابتدا کند بود، اما رفتهرفته سریعتر شد. خودِ نیروی کششنشانهای تغییری نکرد، اما آنقدر قوی بود که فرار از آن غیرممکن بود؛داشتند طبیعتاً هرچه اشیاء به منبع نیرو نزدیکتر میشدند، فقط سریعتر حرکت میکردند.
مولون از جای خود تکان نخورد. او به کشیدن کل فضا به سمت خود ادامه داد و مشتش راتوسط به سمت یوجین نشانه رفت، انگار میخواست یوجین بهوضوح نزدیک شدن آن را ببیند. یوجین نیز مطمئن بود که درستمیتوانست در لحظهای که مولون یقین پیدا کند او قادر به جاخالی دادن نیست، مشت مستقیماً به سمتش پرتاب خواهد شد.
یوجین درحالیکه «فرمول شعله سفید» خودکارهای را با تمام قدرت به کاربهجای میانداخت، با عصبانیت فحش داد: «حرومزاده.»
در پاسخ بهداشت این، «برجستگی» بایکی نور فوران کرد.
کمی مایه تأسف بود. این فضا در آن سوی «لهاینجار» قرار داشت. در نتیجه، مانایاست موجود در هوا کمیاب بود و هیچ روح اولیهای اصلاً وجود نداشت. به همین دلیل،کردن او نمیتوانست تمام قدرت «برجستگی» را آنطور که در ابتدا برنامهریزی کرده بود، بیرون بکشد.
یوجین پیش خودش اعتراف کرد: ...خب، حتی اگه تو شرایط بهینه هم مبارزهنیز میکردم، باز هم شانس پیروزیم کم بود. او فکر کرد حیف است کهاصلیترین برخی از مسیرها و روشهایی که میتوانست در شرایط عادی دنبال کند، مسدود شدهاند.
با این اوصاف،حرکت او چارهای جز استفادهپرها از چیز متفاوتی نداشت.
اخگرها و جرقههای الکتریسیتهحرکت در میان انگشتان یوجین شروعاما به در هم تنیدن کردند.
در ابتدا، مرکز همهچیز فقط یک نقطه کوچک از نور بود. اما درست همانطور که یک اخگر اکسیژن را مصرف میکرد و بزرگ میشد، درست همانطور کهآنها جریانهای الکتریکی مختلف در هم جمع میشدند و به یک صاعقه عظیم تبدیل میشدند، خورشیدی که در میان کف دستان یوجین نگه داشته شده بود، شروع بهاراده متورم شدن کرد. «گرفتگی»ای که یوجین بهآرامی از این طریق پرورش میداد، در مقایسه با آنچه در تاریکخانه استفاده کرده بود، کاملاً در سطح متفاوتی قرار داشت.
این تمام ماجرا نبود. لکههایدروغین خورشیدی ایجاد شده از پرهای «برجستگی»کامل نیز در اطراف یوجین شناور بودند.
مولون باداشت نگرانی زمزمهدهد کرد: «همم.»
هیچ راهی وجود نداشت که مولون بتواند قدرت در حال آمادهسازی را بسنجد. موهایش در هوا شناور شد و مانندخاص شعلههای آتش به هم پیچید. قدرت شروع به تزریق شدن به مشتِ گرهکردهاش کرد. کار به جایی رسید که همانزیاد مشتی که یوجین پیشتر آن را غیرقابلاجتناب ارزیابی کرده بود، اکنون بیشتر شبیه به یک احوالپرسی ساده به نظر میرسید.
فاصله بین یوجین و مولون همچنان کمتر و کمتر میشد. حالا دیگر عجیب نبود اگراست مشت مولون در هر لحظه تاب بخورد. میل به حمله اول مانند دودکشی بود که هربهعنوان لحظه ممکن بود در درونش فوران کند، اما یوجین با ناامیدی این میل را سرکوب کرد.
وقتی فاصله بینخورشیدی آنها به اندازه دقیقمیشدند و مناسبی کاهش یافت...
مولون خندید و مشتش را تاب داد. مشتی که به نظر میرسید آنقدر بزرگ است که میتواند کل جهانخاص را بپوشاند، به یوجین نزدیک شد. در همان زمان، یوجین آمادهسازی «گرفتگی» را بدون هیچ خطایی به پایان رساند.بهشدت «گرفتگی»ای که توسط یوجین به جلو پرتاب شد، قبل از اینکه ضربه فرود بیاید، با مشت مولون برخورد کرد.
این باید فقط یک لحظه گذرا بوده باشد، اما به چشم یوجین، همهچیز به نظر میرسید که بهکندی پیش میرود. قدرت عظیمی که به «گرفتگی» تزریق شده بود، در یک انفجار تصعید شد.همگام مشت مولون توانست کل انفجار را ببلعد، اما برای یک لحظه، مشت مولون به عقب رانده شد. در آن لحظه، لکههای خورشیدی که انگار یوجین را اسکورت میکردند و در اطرافش شناور بودندمتمایز نیز به بیرون شلیک شدند. یوجین که در آن لحظه کنترل اوضاع را به دست گرفته بود، قصد داشت تا زمانی که در نهایت مولون را شکست دهد، به فشار آوردن ادامه دهد.
تقتق.
یوجین صدایی شنید. صدا از سمت مولون میآمد؛بهتدریج از نوک انگشتانش تا بند انگشتانش، و سپس تاپرهای بالای بازوهایش و به سمت بالاتنه و بقیه بدنش.
حالت بدنش درحالیکه مشتشدهد را تاب میداد، فقطاما کمی تغییر کرده بود.
برای یک بیننده، این چیزی بیش از این نبود — یک تغییر جزئی در حالت ایستادن. مولون فقط پایش راخاص کمی بیشتر به جلو هل داده بود، وزنش را روی آن انداخته و عضلاتش را کشیده بود. تمام کاری کهزیاد او انجام داده بود، تغییر دادن حالت بدنش از یک تاب دادنِ شلختهی مشت، به یک حرکت مشتزنیِ تمامعیار بود.
بااینحال، تغییر دادن حالت بدن به این معنی بود که وزنِ پشت مشت فرد بهشدت تغییر میکند،بیشماری و این بار هم استثنا نبود. اگر مولون یک لحظه قبل فقط مشتش را به جلو تابواکنش میداد، حالا واقعاً یک حالت مناسب به خود گرفته بود و داشت یک مشت حسابی پرتاب میکرد.
گرفتگی منفجر شد.
سپس، درداشت یک چشمبههمزدندهد محو شد.
بدون شک توده پیچیده و متراکمی ازکارهای مانا بود، اما باز هم نتوانست درچشمها برابر قدرت وحشیانه و بیحدومرز مولون مقاومت کند.
هوووش!
«دارم میمیرم.»
درست در لحظهای که یوجین داشت دوباره همان حسی را تجربه میکرد که قبلاً یک بار چشیده بود،منطقه مشتی که به نظر میرسید قطعاً بدنش را تکهتکه میکند، درست جلوی بینیاش متوقف شد. آن قدرت عظیم دردشمنان یک لحظه ناپدید شد و تنها نسیمی به جا گذاشت که موهای یوجین را در هوا به رقص درآورد.
مولون در حالی کهحرکت مشتش هنوز جلو بود،پرها گفت: «همین کافیه، هامل؟»
آنیس که هنوز از دور تماشامیشدند میکرد، با چهرهای که به شدت درآماده هم رفته بود فحش داد: «اون احمق.»
یوجین چیزی نگفت و فقط نگاهش را بین مشت مولون و چهرهاش که از پشت آناست پیدا بود، رد و بدل کرد. به خاطر شوک احساسی، فوران باد و دلایل دیگر، یوجینبهعنوان حتی به ذهنش هم خطور نمیکرد که لبهایش را که از روی بهت باز مانده بودند، ببندد.
مولون از او تعریف کرد: «تو قویپرها هستی. اما من قویترم. حتی از سیصدسایر سال پیشم هم قویترم. پس نمیتونی شکستم بدی.»
یوجین ساکت ماند.
«هامل، کاملاً مطمئن نیستم چرا میخواستی با من بجنگی. عصبانی بودی چون عوضآماده شدم؟ حتی تو گذشته هم آدم خشنی بودی، اما قلب مهربونی داشتی. به همینآنها خاطر، فکر میکنم دلیلی که داری این کار رو میکنی، به خاطر خود منه.»
یوجین همچنان ساکت بود.
«وقتی داشتم باهات میجنگیدم، خاطرات گذشتم رو به یاد آوردم. این باعث شد تا بهحواس مأموریتی که بهم محول شده بود، بیشتر فکر کنم. صدها سالی که صرف این کارصدها کردم بیمعنی نبود. تونستم دوباره تو و آنیس رو ببینم. همین به تنهایی باعث میشه من...»
«هی.»
با تأخیر، لبهای یوجین بسته شد. موهایش که با باد بهنشانهای عقب رفته بود، آرام سر جایش برگشت. یوجین دستش را روی قفسهداشتند سینهاش که بیقرار میتپید گذاشت. سرش گیج میرفت و چشمانش تیر میکشید.
با این حال،خورشیدی یوجین با لحنیپخش تند پرسید: «دیوونه شدی؟»
همین الان، مولون مشتش را کاملاً متوقف کرده بود. او حتی به یوجین ضربهای هم نزده بود. آیا فکر میکرد اگراگر ضربه به هدف بخورد یوجین میمیرد؟ با اینکه میدانست باید بابت این ملاحظه سپاسگزار باشد، اما احساس میکرد دلورودهاش دارد بهزیر هم میپیچد. اگر مولون فقط قدرت ضربهاش را تا حدی کم میکرد که یوجین از آن نمیرد، او چنین حسی پیدا نمیکرد.
در واقع... چیزی که واقعاً و از تهپرها دل یوجین را عصبانی میکرد این بود کهحواس مولون تمام قدرت مشتش را کاملاً پس گرفته بود.
یوجین از مولون ضعیفتر بود. اگر مولون میخواست این را ثابتنشانهای کند، روش آن چندان سخت نبود. تنها کاری که مولون باید میکردداشتند این بود که آنقدر یوجین را کتک بزند تا دیگر نتواند بجنگد.
یوجین فکر میکرد چون حریفش مولون است، دقیقاً همین اتفاق میافتد. مهم نبود حریف چهشلیک کسی باشد، مولون هرگز با آنها همدردی نمیکرد. جنگجویان همیشه باید به وضوح از پیروزی یاکردن شکست خود مطمئن شوند. این همان چیزی بود که مولون همیشه درباره مبارزه بین جنگجویان میگفت.
«داشتی بهم آسون میگرفتی؟»
اگر حریفش شخص دیگری بود، یوجینیکی تا این حد آشفته نمیشد. فقط بهبهجای این خاطر که حریفش مولون بود، یوجین...
یوجین تکرار کرد: «به من؟»
در واقع، یوجین لزوماً به این خاطر که طرف مقابلش مولون بود عصبانی نبود.آماده حتی اگر یک بار مرده و تناسخ پیدا کرده بودند، به نظر میرسید ذاتآنها اصلی یک نفر هرگز تغییر نمیکند، و یوجین همیشه از این جور چیزها متنفر بود.
وقتی مشتها به پرواز درمیآمدند، حتی اگر نمیتوانستی مبارزه رانبود تمام کنی، حداقل باید خون از دماغ کسی میآمد، اماحتی اینکه واقعاً مشتت را درست جلوی صورت دشمنت متوقف کنی...
«چی؟ داری میپرسی همین کافیه؟ میگییکی نیازی به ادامه دادن نیست؟ میگیهمچنین هیچ راهی وجود نداره که من ببرم؟»
مولون با احتیاط بهدروغین او گفت: «هامل، انگار یهمیکردند چیزی رو اشتباه متوجه شدی...»
سوءتفاهم؟ هیچ چیزیخورشیدی برای اشتباه متوجهپخش شدن وجود نداشت.
با وجود اینکه قصد نداشت تا این حد پیش برود، یوجین همچنانبهجای قلبش را که دیوانهوار میتپید چنگ زد. قلبش که از قبل با نارضایتی،چشم آزردگی و خشم میکوبید، حالا حتی با شدت بیشتری شروع به تپیدن کرد.
آنیس که از دور این صحنه را تماشا میکرد، آه عمیقی کشید. مولون نیز با جاحواس خوردن و یک قدم به عقب برداشتن واکنش نشان داد. امکان نداشت این دو نفر کهجادویی سیصد سال پیش در کنار هامل جنگیده بودند، نتوانند بفهمند یوجین اکنون دارد چه کار میکند.
در حالی که انگشتانش قلبشپخش را ماساژ میداد، هستههای در حالنشانهای چرخش شروع به وحشی شدن کردند.
این احتراق بود.
با این حال، این بار با قبل فرقاما داشت. حتی خود یوجین هم نمیتوانست حدس بزند کهمشاهده احتراقِ فرمول شعله سفید ششستاره چقدر انفجاریتر خواهد بود.
آیا در واقع اوضاع بهتر پیش نرفته بود؟ معمولاً او نمیتوانست تمام قدرتش را بیرونسایر بریزد، اما اگر حریفش مولون بود، یوجین دیگر نیازی نداشت نگران کشتن او باشد. شعلههایدهها بنفش شروع به چرخیدن دور یوجین کردند. تکبالِ برجستگی با بزرگتر شدنش، حتی بالاتر رفت.
مولون چیز دیگری نگفت و فقط در سکوتسیاه همانجا ایستاد. شعلههای مانای یوجین به شدت میسوختند، امابیشماری درخشش چشمان یوجین حتی از آن هم شدیدتر بود.
مولون با تأخیر مشتش را که هنوز جلویش دراز شده بود پایین آورد،نیز اما گره مشتهایش را باز نکرد. او خندید، در حالی که ظاهراً خودش همویژگی متوجه خندیدنش نبود، و سپس مشتهای گرهکردهاش را دوباره در حالت مبارزه بالا آورد.
یوجین به جلو یورش برد،یکی بدنش آنقدر پر از قدرت بودهمچنین که چیزی نمانده بود منفجر شود.
حالا که به آن فکر میکرد، یوجین از همان ابتدا اشتباه کرده بود. در برابر احمقی مثل مولون، چرا با سبکحتی مبارزهای مهارتمحور جنگیده بود که از جهش مکانیِ برجستگی و بمباران لکههای خورشیدی استفاده میکرد؟ مولون حتی در این نوع مبارزاتهمه مهارتی نداشت، و آنقدر هم احمق نبود که نقطه ضعفی از خود نشان دهد تا یوجین بتواند از آن استفاده کند.
بنابراین، چه سیصد سال پیش و چه حالا،سیاه هنگام مبارزه با مولون، رویکردی که در حال حاضربیشماری برای مبارزه در پیش گرفته بود، مناسبترین گزینه بود.
پرهای برجستگی همه به یکباره سوختند. بدن یوجین در یک درخشش آذرخش که به طرزشلیک مضحکی سریع بود، به جلو پرتاب شد. حتی اگر به پیچیدگی گرفتگی نبود، لایههایی ازعمل نیروی شمشیر که با شمشیر تهی پوشانده شده بودند، مشت یوجین را در بر گرفتند.
ترق!
مشت یوجین روی گونه مولون فرود آمد. حمله قبلیاما نتوانسته بود مولون را حتی ذرهای تکان دهد، امامشاهده با فعال شدن احتراق... سر مولون کمی به پهلو چرخید.
«تف،» مولون به طور غریزی مقداری خونبهتدریج از زخم داخل دهانش بیرون تف کردشلیک و سپس برای چند لحظه خشکش زد.
چقدر از آخرین باری که خون ریخته بود میگذشت؟ وقتی شروع به فکر کردن در این بارهپرهای کرد، دیگر سر مولون احساس ابری بودن نمیکرد. در واقع، او همان حسی را داشت که سیصدتنها سال پیش تجربه کرده بود، و چشمان خستهاش با همان نوری روشن شد که در جوانیاش داشت.
غررچ!
مولون دندانهایش را که پس ازیکی سالها طعم خون را چشیده بودند بهبهجای هم سایید و مشتش را پرتاب کرد.
این مشت به قصددروغین ضربه زدن به یوجین پرتابمیکردند شده بود. و خطا نرفت.
یوجین تمرکزش را تا مرز نهایی تیز کرد و آماده دریافت مشت مولون شد. نیروی پشت آن چیزی نبود که بتواندتولید مستقیماً با آن روبهرو شود. منحرف کردن جریان یک حمله چیزی بود که یوجین از زندگی قبلیاش در آن مهارت داشت،فعال اما مهم نبود چقدر در منحرف کردن آن خوب باشد، نیرویی در این سطح باز هم استخوانهایش را به لرزه درمیآورد.
یوجین به خودش دلگرمیدهد داد: «با این حال،اما هنوزم میتونم تحملش کنم.»
این ضربه به پای ضربه قبلی که باعث شده بود یوجین مرگ قریبالوقوعش را حس کند، نمیرسید.برای با اینکه این ضربه طوری به نظر میرسید که انگار اگر به هدف بخورد بدنش را خردتقریباً میکند، اما تا زمانی که مستقیماً به او اصابت نمیکرد، یوجین هنوز هم میتوانست آن را تحمل کند.
و بدین ترتیب،سطح نبرد تنبهتن ومیشدند خونین آغاز شد.
چقدر از آخرین باری که مولون مشتش را با این شدت پرتاب کرده بود میگذشت؟ او صدها سال بود که مجبورتولید نشده بود اینطور مشت بزند. نور قطعاً موجود شومی بود، اما هرگز آن نوع حریفی نبود که مولون را مجبور کند تمامکند توانش را به کار بگیرد. فقط یک مشت یا یک تاب دادن تبرش، تمام چیزی بود که برای کشتن آن نیاز داشت.
هر زمان که عطش او برای مبارزه به جوش میآمد، مولون بابهجای مشت به صورت خودش میکوبید. او زمین را خراش میداد و سرشسریع را به آن میکوبید. با این حال، تمام این اقدامات بیفایده بودند.
اما حالا؟
مولون میدانست که حتی حالا هم نمیتواند تمام قدرتش را در مشتی که پرتاب میکرد قرار دهد. مهم نبودبرجستگی چقدر دلش میخواست، مولون نمیتوانست با تمام توانش به حریف ضربه بزند. مهم نبود هامل بعد از استفاده ازمیتوانست احتراق چقدر قوی شده بود، اگر مجبور میشد با قدرت کامل مولون روبهرو شود، عواقب جبرانناپذیری به بار میآمد.
اما به طرز عجیبی... مشت مولون احساس سنگینی میکرد. حتی بدون اینکه تمام توانش را در آن بریزد، قفسهتوسط سینهاش احساس تنگی و محدودیت نمیکرد. این به خاطر آن بود که چیزی غیر از قدرت خالص به مشتش تزریقمیتوانست میشد. درون مشتش، احساسات پیچیده و متنوعی وجود داشت که حتی خود مولون هم نمیتوانست به طور کامل توصیفشان کند.
با این حال، در میانیکی تمام این احساسات، مولون میدانستنبود کدام یک از همه مهمتر است.
آن تنهایی بود.
صدها سال انزوای او در مشتش جمعبهتدریج شده بود و به سوی دوست قدیمیاششلیک از دورانی که آنقدر تنها نبود، پرتاب میشد.
مشتهای آنها مدام به سمت یکدیگر حواله میشدند. باسیاه این حال، حتی با همین مقدار هم، مولون چنان رضایتیتوسط در قفسه سینهاش احساس میکرد که هرگز تجربه نکرده بود.
«پفت،» مولونداشت از بینیاشدهد نفس بیرون داد.
همانطور که ضربات یکی پس از دیگری روی بینیاشاما فرود میآمدند، خون شروع به فواره زدن کرد. بدونمشاهده اینکه خوندماغش را پاک کند، مولون فقط لبخند زد.
بوووم!
مولون صدای نفسنفس زدنی را شنید و سپسبهتدریج مشت یوجین با تمام سرعت به شکمش برخورد کرد.پرهای تنها اثرش این بود که مولون کمی تکان خورد.
مولون با صداییحرکت پر از خوشحالی فریادپرها زد: «چی شده، هامل؟!»
با وجود اینکه یوجین دقیقاً بالای معده او را هدف گرفته بود، اما تنفسچشمها مولون کاملاً عادی بود. با این حال، تنفس یوجین به هم ریخته بود. شعلههایشقابل که در ابتدا با شدت میسوختند، حالا حتی از زمان شروع هم ضعیفتر شده بودند.
یوجین باخورشیدی لجاجت اصرار کرد:پخش «هنوزم میتونم بجنگم!»
بام!
مولون کف دستش را چرخاند و سیلیپرها محکمی به شانه یوجین زد. این بار، اوحواس فقط حداقل قدرت ممکن را مهار کرده بود.
یوجین یک سپر شعله احضار کرد، اما سپر کاملاً خردکارشان شد و استخوانهایش نیز نتوانستند از سرنوشت خرد شدن فرارخاص کنند. با این ضربه، بازوی چپ یوجین دیگر قابل استفاده نبود.
مولون در حالی که مشتش رامیشدند بالا میآورد با خندهای کوتاه بهنیز یوجین هشدار داد: «مراقب باش، هامل!»
مشت مولون به سمت سر یوجین فرود آمد. یوجین هنوز به خاطر جراحاتش تعادل نداشت،شلیک اما به سرعت به این حمله واکنش نشان داد. تمام پرهای برجستگی حرکت کردند تا بالایکردن سرش را بپوشانند، و او بازوی راستش را بالا آورد تا مشت مولون را دفاع کند.
کراک!
پرها نابود شدند و بازوی راست یوجین نیز شکست.اما بقیه نیروی ضربه که پراکنده نشده بود، بر بدن یوجینمنطقه کوبیده شد و او را مجبور کرد به زانو بیفتد.
مولون باخورشیدی پیروزمندی گفت:دروغین «من بردم!»
پیروزیای که مولون در حال حاضر جشن میگرفت کاملاًسیاه با پیروزی قبلیاش متفاوت بود. او از صمیم قلب میخندیدتوسط و این برد را با فریادی مغرورانه اعلام کرده بود.
یوجین از درون میسوخت. او میخواست چیزی بگوید تا پیروزی مولون را رد کند، اما برخلاف قبل، هیچ دلیلی برای بحث کردنحریفی علیه آن نداشت. هر دو بازویش شکسته بودند. او همچنین کنترل پاهایش را از دست داده بود. گذشته از آن، علاوه برداشته تمام شکستگیهای جزئی، اندامهای داخلیاش نیز آسیب دیده بودند. و اگر این کافی نبود... احتراق هم به آرامی داشت به پایان میرسید.
این یکدوست مبارزه تنبهتنِحرکت بیپروا بود.
عمراً یوجین نمیتوانست در چنین نبردی مولون را شکستمیکردند دهد. حتی در زندگی قبلیاش به عنوان هامل، اگر بابرجستگی مولون وارد یک نبرد تنبهتن میشد، هر بار شکست میخورد.
یوجین با کشیدن آهی، در حالی که خشم و دردِ جریانیافته درنشانهای تمام بدنش را مهار میکرد، تسلیم شد: «درسته، حرومزاده. به عنوان یهداشتند آدم سیصد ساله، شکست دادن یه پسر بیستویک ساله خیلی حال میده؟»
مولون غرولند کرد: «ها؟»
یوجین حرفش را تکرار کرد،دهد اما این بار با یککارشان فحش: «گفتم، خیلی لعنتی بهت چسبید؟»
مولون با منطق اشاره کرد: «مطمئنمیشدند نیستم منظورت چیه، هامل. تو کسینیز بودی که دعوا رو شروع کرد، نه؟»
یوجین در جواب فقط بادروغین صدای بلند فریاد زد: «ازِتمیکردند پرسیدم بهت چسبید یا نه!!!»
۱. نویسنده از عبارت «لکههای خورشیدی» برای اشاره به خورشیدهای کاملاً سیاهشده در یک گرفتگی (Eclipse) کاملاً شارژشده استفاده کرده است.