چپتر 297: مولون شجاع (۵)
0مولون چند بار پلک زد و دراینجا حالی که به جوابش فکر میکرد، گفت: «اگهوقتی میپرسی که حس خوبی داره یا نه، هممم...»
او در آن لحظه ترکیبی از احساساتخودش خاص را تجربه میکرد، اما مطمئن نبود چطورحتی باید آنها را در قالب کلمات بیان کند.
در حالی که مولون غرق در این افکارآورده بود، آنیس چشمان باریکش را گشاد کرد و بهبجنگد یوجین خیره شد: «چه صحنه رقتانگیز، بیشرمانه و زشتی...!»
مر در ابتدا میخواست طرف یوجین رادارد بگیرد، اما چارهای جز این نداشت کهکریستینا با تمام وجود با حرفهای آنیس موافقت کند.
چه کسی باموافقت میل خودش بهخودش اینجا هجوم آورده بود؟
یوجین بود.
چه کسی برای مبارزه باخودش مولون التماس کرده بود، حتی وقتیالتماس مولون گفته بود که نمیخواهد بجنگد؟
یوجین بود.
چه کسی آنقدر داغ کرد وخودش تصمیم گرفت مبارزهای را که ازالتماس قبل تمام شده بود، دوباره شروع کند؟
یوجین بود.
تمام اینها به خاطر یوجین اتفاق افتاده بود. او حتی تا جایی پیش رفته بود که از احتراق استفاده کند، اما بازمبارزهای هم شکست خورد. با چنین شکست مفتضحانهای، آیا یوجین نباید حداقل از روی شرم یا خجالت دهانش را بسته نگه میداشت؟ پس چراشرم یوجین طوری فریاد میکشید که انگار چیزی برای افتخار کردن دارد؟ به همین دلیل، مر فقط در تأیید حرفهای آنیس سر تکان داد.
حتی کریستینا هم تا حدودی با آنها موافق بود. کریستینا که از زمان حادثه چشمه نور عاشق یوجین شده بود، تمایل داشت هرداشت کاری را که یوجین انجام میداد، معنادار، نجیبانه، جذاب و خفن ببیند. اما در این لحظه، او صادقانه احساس میکرد یوجین فعلی که باهمچنان خونریزی شدید بینی روی زمین زانو زده بود و فریاد میزد که آیا بردن حس خوبی دارد یا نه، کمی بدمنظره به نظر میرسید.
مولون همچنان مرددموافقت بود و نمیتوانستخودش بلافاصله جواب بدهد: «...همم...»
او به آرامیحرفهای داشت ماهیت واقعیمیل احساساتش را درک میکرد.
آیا حس خوبی داشت؟ البته که داشت. حتی اگر او با زندگی قبلیاش متفاوت بود، حریفش کسیبجنگد جز هامل نبود. مبارزه با هامل به این شکل لذتبخش بود و شکست دادن او با چنیناحتراق اختلاف قدرت فاحشی، حتی با وجود اینکه هامل از احتراق استفاده کرده بود، باز هم لذتبخش بود.
با این حال، مولون نمیتوانست به سادگی بگوید: «خیلی حال داد.» حالا کهداد جنون از سرش پریده بود و میتوانست واضح فکر کند، متوجه شد کهمیداد اگر جواب مثبتی بدهد، کسی که این بار دچار جنون میشود، هامل خواهد بود.
در همان لحظهای که مولون مردد بود و نمیتوانست بلافاصله جواب بدهد، برجستگی که هنوز ناپدید نشده بود، شعلهورآنقدر شد. اخگرهای مانا در هوای اطراف یوجین جرقه زدند. یوجین نمیتوانست اندامهایش را آنطور که میخواهد حرکت دهد، اماشکست اگر از مانای خود به جای عضلات و اعصابش استفاده میکرد، هنوز هم میتوانست به این شکل حرکت کند.
با بیشترین سرعتی که در آن لحظه میتوانست به کار بگیرد، بدن یوجین بهکرده درخششی از آذرخش تبدیل شد. او بازوی شکستهاش را بالا آورد و کلاهکی از شعلهاینها را در مشتش آماده کرد. به این ترتیب، یوجین چانه مولون را هدف گرفت، اما—
بام!
مشتهای هر دو از کنار هم گذشتند. اگر طول بازوهای هر دوتکان مشابه بود، مبارزهشان میتوانست با یک ضدحمله متقاطع زیبا به پایان برسد،کاری اما در واقعیت اختلاف شدیدی بین طول بازوهای یوجین و مولون وجود داشت.
این بدان معنا بود که تنها یوجین مورد اصابت مشت مولون قرار گرفت. خوشبختانه، مولون قصد نداشت با مشتش به یوجینتصمیم ضربه بزند، بلکه فقط میخواست جلوی حرکت رو به جلوی یوجین را بگیرد. در مقابل، یوجین با تمام قدرت مشتش راآیا تاب داده بود تا چانه مولون را هدف بگیرد، اما به دلیل اختلاف اجتنابناپذیر طول بازوهایشان، حتی نتوانست مولون را لمس کند.
یوجین نالهایوجود خفه سرموافقت داد: «...آخ.»
مشت مولون به اندازه کل جمجمه یوجین بود. به همین دلیل، بهکرده جای اینکه به نظر برسد مشت مولون راهش را سد کرده، بیشتر شبیهدوباره این بود که یوجین با صورت به یک تختهسنگ عظیم کوبیده شده است.
مر با ناباوریانگار نفسش را حبسکردن کرد: «خدای من...»
یک حمله غافلگیرانه درست در زمانی که مولون داشت به جوابش فکر میکرد. و حتی موفق همنمیخواهد نشد. سرعت یوجین فقط باعث شد که صورتش با شدت بیشتری به این ضدحمله برخورد کند. شاید بهاحتراق این دلیل که یوجین در چنین وضعیت خستهای قرار داشت، آنقدر بیرمق بود که حتی نتوانست جاخالی بدهد.
یوجین به عقب افتاد، درکسی حالی که خون از بینیاشآورده مثل یک فواره فوران میکرد.
مر با دیدن ظاهرمیل فلاکتبار او، ناخودآگاه آهآورده عمیقی کشید: «چقدر زشت...!»
خوشبختانه، یوجین نتوانست آه تأسفبار مر را بشنود. دلیلشدلیل این بود که به محض اینکه سرش به عقب افتاد،چشمه چراغهای ذهن یوجین خاموش شد و او از هوش رفت.
چقدر بیهوش بود؟
یوجین بالاخره به هوش آمد، اما نتوانست بلافاصله چشمانش را بازبرای کند. دلیلش این بود که اتفاقاتی که درست قبل از غشتصمیم کردنش رخ داده بود، به شکلی آشفته در ذهنش مرور میشد...
خون به مغزش هجوم آورده بود و کنترلش رابرای از دست داده بود. حالا که آشفتگیاش فروکش کرده بود،داغ یوجین به وضوح فهمید که رفتارش چقدر زشت بوده است.
یوجین در سکوتانگار از شدت شرمکردن به خود پیچید.
او میترسید وقتی چشمانش را باز کند، چه نوع تمسخرها و نگاههایی در انتظارش باشد. اما ایننمیخواهد تنها دلیلی نبود که نمیتوانست چشمانش را باز کند. پلکهایش بیش از حد سنگین بودند. بدنش هیچرفته قدرتی نداشت... و واقعاً درد میکرد! او به معنای واقعی کلمه نمیتوانست حتی یک انگشتش را بلند کند.
«میدونم که به هوشموافقت اومدی. پس چرا هنوزاینجا خودت رو به خواب زدی؟»
زمزمه یک شیطان گوشهایش را قلقلک داد. یوجین سعیبرای کرد واکنشی نشان ندهد. با این حال، شیطان بهآنقدر یوجین اجازه نمیداد که به سادگی او را نادیده بگیرد.
سیخونک.
انگشت شیطان بهموافقت آرامی روی عضلاتخودش سینه یوجین فشار آورد.
یوجین ناله کرد: «آاااخ...!»
یوجین معمولاً در غلبه بر درد کاملاً مهارت داشت. با این حال، در حال حاضر در وضعیتی نبودآنقدر که نیاز خاصی به تحمل درد داشته باشد، و نوک انگشتان او میتوانست دقیقاً مکانهایی را که عضلاتشباز پاره شده بود پیدا کند و به لایههای حساس درونی سیخونک بزند؛ کاری که بیش از حد بیرحمانه بود.
آنیس در حالی که چشمان معمولاً باریکشدارد را گشاد کرده بود و به یوجین خیرهحدودی شده بود، دستور داد: «چشمات رو باز کن.»
آنیس با دیدن یوجین در این حالت، با پیشانیای که تا حدالتماس ممکن در هم کشیده شده بود و نالهای که از میان دندانهایقبل به هم کلید شدهاش بیرون میآمد، نوعی خلسه هیجانانگیز را احساس کرد.
یوجین باوجود غرش ضعیفیموافقت گفت: «تو...»
آنیس با طعنه و تمسخر گفت: «عمراً،هجوم هامل. واقعاً انتظار داشتی وقتی با خیال راحتگفته بیهوش افتاده بودی، بدنت رو کاملاً درمان کنم؟»
این دقیقاً همان چیزی بود که یوجین به آندلیل امید داشت. با این حال، در حال حاضر اگرحادثه جواب مثبت میداد، آنیس قطعاً او را سرزنش میکرد.
به همین دلیل، یوجین فقطمیل توانست مناسبترین حرف ممکن در اینمبارزه شرایط را به زبان بیاورد: «ببخشید.»
معمولاً عصبانیت آنیس با یک عذرخواهی ساده برطرف نمیشد. با این حال، آنیسالتماس فعلی واقعاً آنقدرها هم عصبانی نبود. بدن هامل از قبل بهای کامل خودسریشده و دیوانهبازیاش را پرداخته بود. علاوه بر این، اقدام هامل به خاطر مولون بود.
آنیس کوتاه آمد:کسی «دوست داری اولاینجا کجات رو درمان کنم؟»
آنیس عاشق مهربانی هامل شده بود. شاید از دیدن درد کشیدن اوتکان احساس هیجان و لذت کرده بود، اما در کنار آن، کمی همکاری غصه خورده بود. آنیس با لبخندی درخشان، سرش را به یوجین نزدیکتر کرد.
آنیس با هیجان پرسید: «خودت با زبوناینجا خودت بهم بگو، هامل. دردناکترین جای بدنت کجاست؟وقتی میخوای اول برای کدوم دردت بهت کمک کنم؟»
یوجین با دندانقروچه گفت: «میشهکسی اول اون انگشتی که دارهآورده تو سینهام فرو میره رو برداری...؟»
آه، او کاملاً فراموش کرده بود.اینجا آنیس به سرعت انگشتش را برداشتکرده و حالت خجالتزده چهرهاش را پاک کرد.
او پرسیده بود که کجایش بیشتر درد میکند، اما این سؤال برای یوجین فعلی پاسخ دشواری داشت. احساس میکرد استخوانهای شکستهاشعاشق بیشتر از استخوانهای سالمش است. تمام عضلاتش پاره شده بود و حتی اندامهای داخلیاش هم آسیب دیده بودند. عجیب نبود اگربردن از این وضعیت میمرد، اما این واقعیت که نمرده بود... فقط به این دلیل بود که آنیس اجازه نمیداد یوجین بمیرد.
یوجین در سکوت شکایت کرد: «اگه میخواست رنج کشیدنم رو طولانیتر کنه،التماس حداقل باید درمونم میکرد. همونطور که همیشه فکر میکردم، شخصیت افتضاحی داره...»قبل و سپس درخواست کرد: «اول یه فکری به حال داخل بدنم بکن.»
آنیس باوجود تعجب پرسید:موافقت «داخل... بدنت؟»
یوجین توضیح داد: «دارم در مورداینجا اندامهای داخلیام حرف میزنم. چه توکرده قفسه سینه باشن چه تو شکم...»
آنیس خجالتزده به نظر میرسید: «باکردن این حرفها، هامل، داری ازم میخوایتکان که نگاه دقیقی به اعماق درونت بندازم؟»
یوجین باحرفهای گیجی دهانشکسی باز ماند: «آه...»
آنیس او راحرفهای سرزنش کرد: «چهمیل آدم بیشرم و مبتذلی...!»
آنیس اصلاً داشت درباره چه چیزی حرف میزد؟ یوجین مطلقاًمبارزه نمیتوانست بفهمد در سر آنیس چه میگذرد. در حالی که گونههایگرفت آنیس سرخ شده بود، با دقت بدن یوجین را نوازش کرد.
کسی که در حال حاضر رهبری معاینه بدن یوجین رافقط بر عهده داشت، آنیس نبود، بلکه کریستینا بود. آنیس قولینور را که قبلاً به کریستینا داده بود فراموش نکرده بود.
کریستینا با نوری که در نوک انگشتانش دمیده شدهآورده بود، با دقت انگشتانش را روی عضلات سینه یوجین کشید.آنقدر فیبرهای عضلانی پاره و تکهتکه شده شروع به ترمیم کردند.
کریستینا سرفهای کرد:حرفهای «...اهم... دوست داری...میل بعدش کجات درمان بشه؟»
یوجین پرسید: «چراکسی آنیس جاش رواینجا با تو عوض کرد؟»
کریستینا بامیکشید تعجب نفسش راافتخار حبس کرد: «ها؟»
آیا واقعاً اینقدر در نحوه صحبتخودش کردنشان تفاوت وجود داشت؟ کریستینا با حالتیکرده غافلگیرشده برگشت تا به یوجین نگاه کند.
یوجین به سؤالحرفهای ناگفتهاش پاسخ داد:میل «لمس کردنت فرق داره.»
کریستینا با تردید پرسید: «واقعاً...؟»
یوجین سعی کرد توضیح دهد: «دقیق توضیح دادنش سخته، اما... شبیه اورایتکان یه نفره. لمس کردن تو و آنیس با هم فرق داره. ممکنهکاری بدنتون یکی باشه، اما یه چیزی تو نحوه حرکت دادن انگشتات هست...»
حقیقت این بود که یوجین درمان زیادی از کریستینا دریافت نکرده بود،التماس حداقل نه آنقدر که تکتک جزئیات لمس او را به خاطر بسپارد. باشده این حال، او قطعاً به یاد داشت که لمس آنیس چه حسی دارد.
با وجود اینکه آنها بدن یکسانی داشتند و فقط آگاهیشان جابهجا میشد، یوجین میتوانست بلافاصله تفاوت بین کریستینا و آنیس را در هرگرفت بار جابهجایی تشخیص دهد. یوجین تمام اینها را با حالتی بیتفاوت گفت، انگار که چیز مهمی نبود، اما این کلمات خونسردانه او باعثروی شد قلب کریستینای معصوم به تپش بیفتد. دلیلش این بود که احساس میکرد یوجین دارد هویت او را به عنوان کریستینا راجریس تأیید میکند.
یوجین به موضوع اصلی برگشت: «پس چراهجوم شما دو تا جاتون رو عوض کردین؟ مگهگفته آنیس نبود که داشت من رو درمان میکرد؟»
کریستینا بهمیکشید لکنت افتاد:چیزی «آآآه... امم... راستش...»
یوجین ناگهان متوجه چیزی شد: «آه... نکنه این یه جور آزمایش برای جادویکرده الهی توئه؟ همونطور که همیشه گفتم، آنیس هم شخصیت کاملاً زنندهای داره. چرادوباره باید تو یه همچین موقعیتی با من مثل یه موش آزمایشگاهی رفتار کنه...؟»
«اهم. ما نمیتونیم همیشه درمان شما رو به بانو آنیس بسپاریم، سر یوجین. درست مثل بانو آنیس، مننمیخواهد هم یک قدیسه هستم. به همین دلیل، باید با نحوه مراقبت از زخمهای شما آشنا بشم.» کریستینا پساحتراق از پایان دادن به توضیحی که خودش هم میدانست کاملاً مزخرف است، شروع به درمان زخمهای یوجین کرد.
شنل او که روی زمین افتاده بود، شروعآورده به خزیدن به سمت یوجین کرد. وقتی شنل بهبجنگد پهلویش چسبید، مر سرش را از آن بیرون آورد.
یوجین نمیفهمید چرا نگاه مر به او اینقدر سرد و بیروح است.تکان با این حال، مر طوری که انگار طبیعیترین کار دنیاست، چانهاش را رویانجام شکم یوجین گذاشت تا او بتواند با انگشتان لرزانش موهایش را نوازش کند.
آنیس که جایش را با کریستیناخودش عوض کرده بود، تذکر داد: «لطفاًالتماس تکون نخور. درمان دستهات هنوز تموم نشده.»
با حلقهزدن نور دور دست آنیس، استخوانهای شکسته یوجین به هم جوش خوردندالتماس و عضلات و اعصاب پارهشدهاش دوباره پیوند خوردند. یوجین با دستی که حالا خیلیدوباره بهتر شده بود، با موهای مر بازی کرد و آنها را دور انگشتش پیچاند.
یوجین که تازهکسی یادش افتاده بود، پرسید:هجوم «مولون کدوم گوری رفته؟»
با اینکه نمیدانست چقدر بیهوش بوده، اما حس میکرددلیل زمان زیادی نگذشته است. آنها هنوز از این فضاحادثه خارج نشده بودند؛ همچنان در آنسوی لهاینجار قرار داشتند.
آنیس جوابحرفهای داد: «رفته نورمیل رو شکار کنه.»
یوجین با تعجب گفت: «چی؟»
آنیس توضیح داد: «قبل از اینکهاینجا بهوش بیای، ظاهراً سر و کلهٔکرده نور دوباره اون بیرون پیدا شد.»
یوجین بامیکشید صدایی آرومچیزی گفت: «که اینطور.»
آنیس از اینموافقت واکنش بیتفاوت او جااینجا خورد و پلک زد.
سپس لبخند شیطنتآمیزی زد، سرش را سمت یوجین خم کرد و گفت: «نگرانالتماس مولون نیستی؟ اون احمق ممکنه بعد از گرفتن نور دوباره عقلش رو ازشده دست داده باشه و الان همون بیرون در حال آسیب زدن به خودش باشه.»
یوجین پوزخندی زد و گفت: «اگه قبل از این جریانات بود، آره، نگرانحتی میشدم. یه چیزی هم بارِ تو میکردم و میپرسیدم چرا گذاشتی مولون تنهاییشروع بره و خودت باهاش نرفتی. اما الان دیگه نیازی به این کارا نیست.»
در حرفهایی که یوجین به زبان آورد، حتی یک ذره شک یا نگرانی هم دیده نمیشد. او این حرفها را با لحنیتمایل خشک و قاطع گفت، انگار که دارد به یک حقیقت کاملاً بدیهی اشاره میکند. با وجود اینکه درگیری آنها خیلی طول نکشیدهبدمنظره بود، اما یوجین با برخورد مشتهایش به قدرت وحشیانه و بیحد و مرز مولون، توانسته بود وضعیت درونی او را درک کند.
بوم!
زمین شروع به لرزیدن کرد. مولون در حالی که لاشهٔ یک گراز وحشی غولپیکر را بالایوقتی سرش نگه داشته بود، از آسمان فرود آمد. با اینکه هیولا مرده بود، یوجین به طورافتاده غریزی حس میکرد که این موجود فقط یک حیوان بزرگ، هیولا یا جانور شیطانی معمولی نیست.
مر جیغ خفهای کشید: «اییک—» شانههایش از ترس لرزید و دوباره به داخل شنل پناه برد. یوجین شنل را دور بدنش پیچید وقبل در حالی که به سختی میتوانست سرش را از روی زمین بلند کند، به مولون خیره شد. مولون که یک نور به اندازهٔخجالت یک خانه را فقط با یک دست نگه داشته بود، با دیدن نگاه یوجین، دندانهای درخشانش را بیرون انداخت و لبخند گشادی زد.
مولون با خوشحالیانگار به او سلامکردن کرد: «هامل! بیدار شدی!»
دیگر خبری از آن جنونی نبود که مولون هنگامآورده قطع کردن سر نور در دره چکش بزرگ یابجنگد کوبیدن سرش به زمین از خود نشان داده بود.
مولون ادامه داد: «آنیس گفت حالت خوبخودش میشه، اما من واقعاً نگران بودم. آخه زخمهاییحتی که موقع بیهوش شدنت داشتی خیلی وحشتناک بودن.»
یوجین غرموافقت زد: «همهش تقصیرخودش خودِ عوضیت بود.»
مولون حرف او را اصلاح کرد: «تقصیر من؟همین اشتباه میکنی، هامل. تو بودی که بهم حملهموافق کردی، با اینکه من اصلاً دلم نمیخواست بجنگم.»
با اینکه این یک حقیقت غیرقابل انکار بود... اما یوجین همچنان میخواست هر طور شده جوابش را بدهد. اوآنقدر در حالی که لب پایینش را میجوید، به این فکر کرد که چه جوابی میتواند به او بدهد. باشکست این حال، هر چقدر هم که فکر کرد، هیچ چیزی به ذهنش نرسید جز اینکه به توهینهای شخصی متوسل شود.
درست زمانی که یوجین داشت با دقت فحشهایش را انتخابآورده میکرد، مولون نیشخندی زد و او را صدا کرد: «هامل، میخوامداغ برم این لاشه رو اون بالا بندازم دور. میخوای باهام بیای؟»
یوجین با تعجب گفت: «ها؟»
اصلاً انتظار نداشت مولون پیشقدم شود و چنین حرفی بزند. به همینتکان خاطر، از روی تعجب واقعی چنین واکنشی نشان داد. یوجین پس ازکاری چند لحظه خیره شدن به مولون، پوزخندی زد و سرش را تکان داد.
یوجین گفت: «معلومه که میخواممیل باهات بیام، اما الان بدنمبرای اونطوری که میخوام یاری نمیکنه.»
با اینکه آنیس تمام جراحاتش را درمان کرده بود، اما حتی جادویمبارزه الهی او هم نمیتوانست عوارض پسزنی احتراق را برطرف کند. به همینمبارزهای دلیل، یوجین در حال حاضر نمیتوانست بدنش را به راحتی حرکت دهد.
طبیعتاً، مولون همکسی از عوارض جانبیاینجا احتراق خبر داشت.
مولون در حالی که نور غولپیکر را به سمتدلیل قلهٔ کوه پرتاب میکرد، پیشنهاد داد: «در این صورت،حادثه مجبورم مثل گذشته دستت رو بگیرم و کمکت کنم.»
یوجین در حالی که پرتاب شدن لاشهٔ نور به دوردست را تماشا میکرد،کرده برای چند لحظه دهانش باز ماند و در نهایت پرسید: «اگه میتونی اینطوریدوباره پرتشون کنی، دیگه چه اصراریه که لاشه رو تا خود قله با دست ببری؟»
مولون با خندهای کوتاه، در حالی که به اطرافشان اشاره میکرد، توضیح داد: «دلیل خاصی نداره. معمولاً عقلمنمیخواهد سر جاش نیست، برای همین هر جایی که شد پرتشون میکنم. هر وقت هم حس کنم تعدادشون خیلی زیاداستفاده شده، کوه رو روی سرشون خراب میکنم. اینطوری تو یه چشم به هم زدن همهجا تمیز و مرتب میشه.»
به خاطر درگیری بین یوجین و مولون، کل کوه فرو ریخته بود، اما حالا هیچ اثری از نبرد آنهاداغ باقی نمانده بود. هنوز هیچ برفی روی زمین نبود، اما آن منظرهٔ عجیبی که آنها را به یاد دورانخورد حضورشان در قلمرو شیاطین در صدها سال پیش میانداخت، حالا به منظرهای عادی از یک کوهستان معمولی تبدیل شده بود.
دلیلش این بود که کوهی که پیشدارد از این توسط میاسما فرسوده شده بود،کریستینا فرو ریخته و از نو شکل گرفته بود.
مولون با چهرهایموافقت شاداب گفت: «خب پس،اینجا بیاید با هم بریم!»
به نظر میرسید دیگر هیچ اثری از آن جنون در قلب او باقی نمانده است. باوقتی این حال، آنها نمیدانستند که آیا قلب مولون دوباره به جنون آلوده خواهد شد یا نه، وجایی اگر بله، چه زمانی. چیزی که یک بار فرو ریخته بود، ممکن بود روزی دوباره فرو بریزد.
اما حداقل در حال حاضر، به نظر نمیرسید که چنین اتفاقی بیفتد. مولونحتی یوجین را بالا کشید و زیر بغلش را گرفت. سپس دست دیگرش راشروع به سمت آنیس دراز کرد. آنیس لبخندی زد و بازوی مولون را گرفت.
مولون با پاهایش به زمین ضربه زد. آنها با یکفقط جهش، به سمت آسمان پرواز کردند. یوجین و آنیس درنور حالی که به بازوهای مولون چسبیده بودند، به پایین خیره شدند.
چیزی که میدیدند، منظرهٔ محصور یک کوهستان بود. اینجا آنسوی لهاینجار بود. کوهی که یوجین تا همین چند لحظه پیش روی آن قرارمبارزهای داشت، فرو ریخته و بازسازی شده بود، بنابراین شبیه یک کوه معمولی به نظر میرسید، اما بقیهٔ مناظر اطراف چنین تغییری نکرده بودند. محیطخجالت اطرافشان همچنان شبیه قلمرو شیاطین بود. لاشههای نور در گوشه و کنار به چشم میخورد و آثار خودزنیهای مولون نیز در همهجا دیده میشد.
مولون زمزمه کرد: «اونجاست.»
یوجین وموافقت آنیس سرشانمیل را بالا آوردند.
آنها حالا از قلهٔ کوه هم بالاتر رفته بودند. در سمت شمال، میتوانستند راگویاران، یعنی پایان جهان راحادثه ببینند. منظرهای که از اینجا میدیدند با چیزی که از بیرون دیده میشد تفاوت داشت. با این حال، یوجینبینی حالا کاملاً درک میکرد که چرا به راگویارانی که از اینجا دیده میشد، «سرزمین ممنوعه» و «پایان جهان» میگفتند.
واقعاً هیچ چیزی آنجا نبود. تنها چیزی که به چشم میخورد، زمین خاکستری، آسمان خاکستری و هواینمیخواهد خاکستری بود. همهچیز خاکستری و توخالی بود. با این حال، اینجا کاملاً هم خالی نبود. در دامنهٔرفته کوه و در حاشیهای که به راگویاران متصل میشد، لاشههای بیشماری از نور روی هم تلنبار شده بود.
مولون توضیح داد:حرفهای «گذشتهها، همیشه لاشهٔ نورهاخودش رو اونجا پرت میکردم.»
بوم.
پاهای مولون به زمین رسید. او آنیس و یوجیندلیل را روی زمین گذاشت و سپس نور گرازمانندی را کهچشمه قبلاً به اینجا پرتاب کرده بود، از روی زمین برداشت.
مولون در ادامه توضیح داد: «نمیدونم این نورها از کجا میان. حتی نمیدونمکرده اصلاً چی هستن. اما ورموث میگفت که نورها از پایان میان. برای همین،دوباره با خودم فکر کردم که لاشههاشون رو هم باید به همون پایان برگردونم.»
لاشهٔ نور به آسمان پرتاب شد. اینخودش لاشهٔ عظیم از روی چند قلهٔ کوهکرده عبور کرد و به داخل راگویاران افتاد.
مولون با لحنی غایب وخودش بیروح گفت: «از یه جایی بهالتماس بعد، دیگه این کار رو نکردم.»
آنیس زیر بغل یوجین را گرفتهکردن بود. مولون بدون اینکه به آنها نگاهداد کند، فقط به راگویاران خیره شده بود.
مولون اعتراف کرد: «هامل. آنیس. من از اومدن به این قله برای همچین لحظهای متنفر بودم. از یه جایی به بعد،تصمیم از بالا اومدن به این قله میترسیدم. نمیخواستم راگویاران رو ببینم. راگویارانی که از اینجا دیده میشه با اونی که ازآیا بیرون دیده میشه فرق داره. اما تو بعضی چیزها هم شبیه هم هستن. نمیخواستم راگویاران رو ببینم. دلم نمیخواست پایان رو ببینم.»
یوجین صدایش زد: «مولون.»
مولون ادامه داد: «من شاید قوی باشم، اما خیلی تنها بودم. گذر سالها روحیهٔ جنگجوییامگفته رو ضعیف کرده بود. اما هامل... الان دیگه حالم خوبه. تو دلایلت رو با جزئیات برامجایی توضیح ندادی، اما از ضربهٔ مشتت حس کردم که این کار رو به خاطر من کردی—»
یوجین ناگهان پرید وسط حرفش و گفت: «اون مبارزه اصلاً حساب نیست. فقط به سیصد سال پیش فکر کن، مولون. تو بدن فوقالعادهایداشت داشتی، برای همین تو مبارزه با دست خالی هم خیلی ماهر بودی، اما راستش رو بخوای، من تو مبارزه با مشتِ خالی اونقدرهامیرسید هم ماهر نبودم. برای همین، حتی تو دوران اوجمون هم اگه قرار بود فقط با مشت با هم بجنگیم، باز هم نمیتونستم شکستت بدم.»
او باید چیزی را که غیرقابل انکار بود، میپذیرفت.آورده به همین دلیل، یوجین تندتند به حرف زدن ادامه داد.آنقدر اصلاً قصد نداشت به مولون فرصتی برای جواب دادن بدهد.
«اما فکر میکنی اگه یه سلاح واقعی تو دستم بود چی میشد؟ من از همون زندگی قبلیم تو استفاده از انواع سلاحها استاد بودم. مبارزه کردنِ من با سلاح اصلاً قابل مقایسه با مبارزهام با دست خالی نیست. پس فکر میکنی کدومشمفتضحانهای خودِ واقعی منه؟ من فقط وقتی یه سلاح تو دستم باشه واقعاً جدی میجنگم. مخصوصاً الان که شمشیر مقدس، شمشیر مهتاب، نیزه شیطانی و چکش نابودی رو دارم. تازه شمشیر طوفان، شمشیر بلعنده، صاعقه پرنوا و نیزه اژدهای ورموث هم دست منه.خفن فقط وقتی بتونم از همهٔ اینا استفاده کنم میتونی مهارتهای واقعی من رو ببینی. با اینکه تو میتونی مهارتهات رو فقط با یه تبر زمخت و ساده هم نشون بدی، اما من نمیتونم بدون سلاحِ مناسب، قدرت واقعیام رو به نمایش بذارم.»
این حرفش دروغ نبود.
«حتی اگه فقط یه چاقوی بیکیفیت و زمخت تو دستم بود، نتیجه به این تابلویی نمیشد. آخه روبهرو شدن با اون مشتهای وحشیانهات با دست خالی، در مقایسه با دفعخفن کردنشون با یه شمشیر، فشار کاملاً متفاوتی بهم وارد میکنه. من با تکنیکهای بینقصم میتونستم تمام حملاتت رو بدون اینکه حتی یه خراش روی لبهٔ تیغهام بیفته منحرف کنم، واگر در نهایت، بدنت رو سفره میکردم. میفهمی چی میخوام بگم، مگه نه؟ مبارزهٔ الانِ ما اصلاً عادلانه نبود. من واقعاً از تو شکست نخوردم. پس اون مبارزه اصلاً حساب نـ—»
مولون با چهرهای جدی کهمیل به ندرت از او دیدهبرای میشد، جواب داد: «اینطور نیست، هامل.»