چپتر 236: یوراسیا (۳)
0کریستینا بلافاصله جواب نداد. او فوراً لبهایش را که ناخودآگاه در حال باز شدن بودند، روی هم فشردآلوده و تقلا کرد تا حالت چهرهاش را حفظ کند. نمیدانست اگر کنترلش را از دست بدهد چه قیافهایسود پیدا میکند، اما خودش هم نمیخواست بداند و اصلاً دلش نمیخواست چنین حالتی را به کسی نشان دهد.
کریستینا طوری که انگار اصلاً به آن توجهی نداشته و تازهمیخورد متوجه وجودش شده بود، جواب داد: «...آه، حالا که حرفش شد،اکثراً به نظر میرسه یه وسیله زینتی جدید به دستت اضافه شده.»
پنهان کردن احساسات واقعیاش پشتدستش یک چهرهی تمرینشده، چیزی بود کهحالی کریستینا بهخوبی با آن آشنایی داشت.
بالاخره نگاه دقیقی به انگشت یوجین انداخت و با لبخندی درخشان گفت: «توی انگشت حلقهی دستبهآرامی چپته. نکنه با کسی نامزد کردی؟ این کار بین اشراف اصلاً غیرعادی نیست، تو هم دیگهسیاسیان اونقدرها بچه نیستی. با این حال، اگه یوجین لاینهارت با کسی نامزد میکرد، قطعاً شایعاتش همهجا میپیچید...»
کریستینا تمام اینها را با لحنی ملایم گفت. وقتی قطارقرار با صدایی غرشمانند به راه افتاد، مر بلافاصله هر دوسیاسیان دستش را روی پنجره گذاشت و صورتش را به شیشه چسباند.
در حالی که واگن بهآرامی تکان میخورد، کریستینا ادامه داد: «آه، نکنه خود نامزدی قرار بوده یه راز باشه؟ راستش شنیدم که بینآلوده اشراف، نامزدیها اکثراً آلوده به مقاصد سیاسیان و خیلی راحته که به خاطر تغییر توی موقعیت و شرایط هر دو خانواده به هممسیر بخورن. اما خب، قضیه هر چی که باشه، برچسب کسی که نامزدیش رو به هم زده، برای هیچکدوم از طرفین سود چندانی نداره.»
کریستینا لبخند درخشانی بر لب داشت که مسیر نگاهش راچسباند پنهان میکرد. با این حال، یوجین میتوانست بفهمد که آن چشمانراز آبی از پشت مژههای پرپشتش، کاملاً به انگشتان او خیره شدهاند.
کریستینا ادامه داد: «برای همینه که حتماً این راز رو اینقدر سفتوسخت نگه داشتی. البته، با توجه به اینکه اینقدر مراقب آبروشون هستن، حتماًراز یه خانواده اشرافی عالیرتبهان. و برای اینکه بتونن نامزدی با کسی مثل شما رو قطعی کنن، سر یوجین، کسی که ارزشش روزبهروز داره بالاتر میره...چندانی اونا باید خانوادهای باشن که اعتبارشون با خاندان لاینهارت برابری میکنه یا حتی ازش بالاتره، مگه نه؟ نکنه با یه خانواده سلطنتی قرارداد نامزدی بستی؟»
یوجین بهجای جواب دادن، فقط پوزخند زد. کریستینا اصلاً از ظاهر آن لبخندباشه خوشش نیامد. حالت چهرهی او قطعاً برای حرص دادنِ کریستینا بود. او فقطشرایط نمیفهمید چرا یوجین دارد از قضیهی انگشترش برای دست انداختن او استفاده میکند.
نه، او اصلاً کسی نبود که کریستینا حتی بتواند برای درکش تلاشی بکند. در سامار، کریستینا با دردی عمیق متوجهشنیدم این واقعیت شده بود که یوجین لاینهارت از آن دسته آدمهایی نیست که بشود با منطق درکش کرد. او آنقدر خشن،سود بیشرم، رویاعصاب و بچهگانه بود که باورش غیرممکن میشد او از نوادگان خاندان معتبر لاینهارت و قهرمانِ برگزیدهی خدای نور باشد.
کریستینا نظر داد: «نمیتونم به این فکر نکنم که زمانبندی این نامزدی یه کم زیادی بینقصه. درست بعد از اینکه راهمون از هم جدا شد، توی آروث دوئلت رو درخیلی برابر استاد برج سبز، جنریک عثمان، بردی. و اخیراً هم توی کیل، تونستی در برابر شاهزاده راکشاسا زنده بمونی و بعدش اون شاهکار فوقالعادهی چهار پیروزی متوالی در برابر شوالیههایخیره اژدهای سفید رو رقم زدی. از اونجایی که تمام این کارها شهرتت رو بالا برده، کاملاً طبیعیه که خانوادههای سلطنتیِ کشورهای مختلف دلشون بخواد با شما پیوند بخورن، سر یوجین.»
یوجین باوقتی بیخیالی جوابصدایی داد: «که اینطور؟»
کریستینا که توانسته بود خودش را قانع کند یوجین با یکی از اعضای خانواده سلطنتی نامزد کرده،اکثراً گفت: «بله... با اینکه حس میکنم اون انگشتر برای یادبود یه نامزدی سلطنتی یه کم زیادی سادهست،هیچکدوم اما خب حدس میزنم یه انگشتر پرزرقوبرق که زیادی تو چشم باشه هم برای یه نامزدی مخفیانه نامناسبه.»
اما چه کسی میتوانست باشد؟ یکی از شاهزادههایواگن کیل بود؟ شاهزادهشوالیهی شیموین هم به ذهنش رسید.بوده میگفتند ظاهر زیبایی دارد و همسن یوجین هم هست.
کریستینا خونسردیاش را جمع کرد و قول داد: «سر یوجین، اگه در نهایت مراسم عروسی برگزار کردید، من حتماً شرکت میکنمراز و شخصاً دعای خیرم رو بهتون تقدیم میکنم. اما سر یوجین، لطفاً این حقیقت رو فراموش نکنید. هر چقدر هم که دلمهیچکدوم بخواد به آزادی شما توی ازدواج احترام بذارم، شما قهرمانی هستید که توی مکاشفات خدای نور پیشبینی شده. لطفاً قبل از اینکه...»
بالاخره یوجین حرفش را قطعغرشمانند کرد: «ممنون بابت دعای خیرت،گذاشت ولی... میدونی، این انگشتر نامزدی نیست.»
کریستینا با زورواگن کلمات را ازمیخورد دهانش بیرون کشید: «...ها؟»
یوجین در حالی که انگشتر توی دستش را بالا میآوردتکان تا به او نشان دهد، نیشخندی زد: «من آخه کِیشنیدم گفتم این انگشتر نامزدیه، واقعاً که... این فقط یه انگشتر جادوییه.»
کریستینا در حالی که سعی میکرد خودش راصورتش کنترل کند، با دندانهای کلیدشده گفت: «...پس چرا...ادامه همچین انگشتری رو... انداختی توی انگشت حلقهی دست چپت؟»
یوجین توضیح داد: «اینطوری نیست که خودم خواسته باشمپنجره بندازمش تو این انگشت، فقط کسی که اینو بهممیخورد داد، بهعنوان بخشی از یه قرارداد کردش تو این انگشتم.»
«و چراحالی تازه الان داریتکان اینو بهم میگی؟»
«ترجیح میدادی اصلاً بهت نگم؟»
ابروهای کریستینا در هم رفت و شروع به پریدن کرد. او لبهی دامنش راتکان محکم چسبید و بعد حالت شوکهشدهی چهرهاش را پاک کرد. کریستینا خشمی را کهمقاصد درونش میجوشید قورت داد و دستهایش را به حالت دعا جلوی سینهاش به هم چسباند.
کریستینا بیشتر توضیح داد: «منظورم اینراه بود که چرا بهجای اینکه تاشیشه الان صبر کنی، همون اول اینو نگفتی؟»
یوجین مکثی کرد: «خب، منظورم اینه که...ادامه مگه به خودم ربط نداره که همونراستش اول بهت بگم یا بذارم برای بعد؟»
کریستینا از لای دندانهای بههمفشردهاش گفت: «اماحالی چون اینقدر دیر توضیح دادی، من دچارنامزدی سوءتفاهم شدم و کلی سرش شلوغبازی درآوردم.»
یوجین صادقانه اعتراف کرد: «دقیقاً بهپنجره این خاطر برای توضیح دادن لفتشواگن دادم که سوءتفاهمت برام جالب بود.»
«سر یوجین...» کریستینا مکث کرد تا خودش را جمعوجور کند. «شما شخصیت خیلی شیطنتآمیزی دارید. اینکه یکی رو تو صورت خودش مسخره کنید کجاش اینقدر خندهداره؟راستش بهعنوان یه قهرمان، باید چنان شخصیت اخلاقیای داشته باشید که بقیه فقط بتونن بهتون بگن مقدس. مهم نیست چقدر استعداد داشته باشید، و حتی اگه یهدرخشانی روز موفق بشید پادشاهان شیاطین رو شکست بدید و دنیا رو نجات بدید، اگه شخصیتتون همینقدر زشت بمونه، اون وقت هیچکس حاضر نمیشه ازتون پیروی کنه!»
یوجین غر زد: «یه کمتکان بیانصافی نیست که فقط چونقرار باهات شوخی کردم، بهم میگی زشت...؟»
مر که تا آن موقع به پنجره چسبیدهواگن بود، پرید وسط حرفش: «از اونجایی که واقعاًبوده یه تیکه آشغالی، بهتره این انتقاد رو صادقانه بپذیری.»
با این حرف، کریستینا در تأیید سر تکان داد. درچسباند نهایت، یوجین بهجای اینکه در اعتراض چیزی بگوید، فقط نوچی کردراز و رویش را برگرداند تا به بیرون از پنجره نگاه کند.
همانطور که نگاه میکرد، یوجین چارهای نداشت جز اینکه با ادعای کریستینا موافقت کند؛ قطار در مقایسه با دروازههای انتقال،خود جذابیت متفاوتی داشت. مناظر با سرعتی بسیار بیشتر از آنچه از داخل یک کالسکه دیده میشد، از مقابل چشمانشان میگذشتند. اینقضیه منظره با غرش مکانیکی و فوقالعاده یکنواختی همراه بود. یوجین بدنش را شل کرد و از تماشای پنجرههای بزرگ لذت برد.
در مقطعی، قطار از شهر خارج شد و شروع به حرکت در میان دشتی آرام کرد.نامزدیها در دوردست، میتوانستند شهر سفیدرنگی را ببینند که پشت سرشان جا میماند. راستش را بخواهید، منظرهی بیرونبرای چیز زیادی برای تماشا نداشت، اما مر مسحور آن شده بود و نمیتوانست چشم از پنجره بردارد.
تا زمانی که چرخدستی فروش تنقلات سهحالی چهار باری از کنارشان رد شد، کریستینانامزدی بالاخره به حرف آمد: «نمیخوای بپرسی دلیلش چیه؟»
مر که حالا کنارشان نشسته بود، تا آن موقع دوچسباند تا ظرف ناهار را تمام کرده بود و داشت بابوده ولع تنقلاتی را که روی پاهایش تلنبار شده بود، میجوید.
یوجین باوقتی لحنی پرسشیصدایی تکرار کرد: «دلیلش؟»
کریستینا کتاب مقدسش را که از بس بارها و بارها خوانده شده بود، کهنه به نظر میرسید، بست. چشمانمقاصد یوجین هم با آن کتاب مقدس آشنا بود؛ او هر روز همان کتاب را در سامار دیده بود. کریستینا بهخصوصلبخند دوست داشت کتاب را اول صبح، درست وقتی که بیدار میشد، و شبها قبل از خواب باز کند و بخواند.
کریستینا با لحنی عذرخواهانه گفت: «من جزئیات کامل رو توی نامهای که براتون فرستادم ننوشتم، سر یوجین. با اینکهراستش دلیلش این بود که حس میکردم چیزهایی مثل تأییدیه مقام قدیسهی من ارزش این رو ندارن که توی نامهامبرای به شما گنجونده بشن، اما به نظر میرسه اون نامه، به همراه کارهای فعلی من، باعث ناراحتی شدیدتون شده.»
یوجین با زمزمهای متفکرانه سرش را به یک طرف کج کرد و به صورت کریستینامیخورد خیره شد: «هوم... در هر صورت، تأییدیه مقام قدیسهی تو قراره توی سریر مقدس انجامخیلی بشه، مگه نه؟ پس چرا باید بریم ترسیا؟ خیلی راحتتر بود که فقط توی یوراسیا بمونیم.»
کریستینا توضیح داد: «به خاطر اینکه یه سری چیزها هستن که باید آماده بشن.» با وجود اینکه حس میکرد دیگر برای شکایت کردنبوده یا دلیل پرسیدنِ یوجین خیلی دیر شده، باز هم بلافاصله جواب داد: «توی منطقهی ترسیا، یه چشمه نور هست که میگن مدتها پیشهیچکدوم توسط خدا اونجا به جا مونده. از فردا، من به مدت سه روز روزه میگیرم و بعدش خودم رو توی اون چشمه غوطهور میکنم.»
چشمه نور...
یوجین در خاطراتش دنبال این اسم گشت. او قطعاً یکتکان بار در گذشته این اسم را شنیده بود. آن زمان، همهنامزدیها کمی مست بودند و داشتند دربارهی مکانهای مرموزِ زادگاههایشان حرف میزدند.
—این کجاش اینقدر مرموزه؟ دارم بهت میگم قلمروصورتش الفها که من توش زندگی میکردم، درخت جهانادامه رو داشت. هی، هامل! اصلاً میدونی درخت جهان چیه؟
—مگه فقط یه درخت خیلی خیلی گندهافتاد نیست؟ پشت خونهای که بچگیهام توش زندگیحالی میکردم هم یه درخت سیب خیلی گنده بود.
—واقعاً داری یه درخت سیب رو با درخت جهان مقایسه میکنی؟ تا حالا همچین حرف جاهلانهاینامزدیها نشنیده بودم! کاریش... کاریش نمیشه کرد، اوهوم، بعداً، وقتی که همهی اینا تموم شد و بالاخرهزده تونستیم از این خرابشده بریم، تو رو میبرم به قلمرو الفها تا افقت رو گسترش بدم.
—نه... راستش خیلی دلم نمیخواد بیام... اگه بیام اونجا، فقطتکان آخرش با اون سیگنارد عوضی روبهرو میشم، و حتماً کلی الفنامزدیها دیگه با همون قیافه و شخصیت گندِ اون عوضی اونجا هستن.
—تو با برادر بزرگتر سیگنارد چه مشکلی داری؟ تازه... تازه، ای حرومزاده، من دارم به خاطر خودت میبرمت اونجا،قرار پس نباید فقط خفه شی و ازم تشکر کنی، ای... آهان! پس قضیه این بود. حالا فهمیدم! اگه بریقضیه کنار یه مشت الف وایسی، اون ریختوقیافهت شبیه زیرِ یه درِ سطل آشغالِ لهشده به نظر میرسه. نگران اینی؟
—میخوای بمیری؟
—نگران نباش، چون تنها کسایی که میتوننادامه بین الفها وایسن و از قیافهشون خجالتراستش نکشن ورموث، آنیس و... احم... خودم هستیم.
—یه رودخونهی داغ ازصورتش وسط دشتهای برفی نزدیکواگن قبیله بایار رد میشه.
—هی مولون، میفهمم میخوای چی بگی، اما نمیتونی همینطوری یه مشت چرتوپرت که هیچ منطق لعنتیای ندارن از خودتقرار دربیاری. قبیلهت درست همون بالا تو دورترین نقطهی شمال زندگی میکنه، مگه نه؟ پس چطور ممکنه تو جایی کهقضیه برف مثل کوه رو هم تلنبار میشه و هر روز کولاک میاد، چیزی مثل یه رودخونهی داغ وجود داشته باشه؟
—ولش کن، هامل. مولون حتی از تو هم دهاتیتره، برای همین وقتی اینجور بحثها پیشواگن میاد، هیچ حرفی برای گفتن نداره. از اونجایی که اونجا همهجا برفه و هر طرفآلوده رو نگاه کنی فقط برف میبینی، مولون حتماً فقط دلش خواسته یه چیزی از خودش ببافه.
—من بهعنوان یه جنگجو از قبیله بایار وخود پسر دشتهای برفی، دروغ نمیگم. واقعاً یه رودخونهینامزدیها داغ هست که از نزدیک قبیلهمون رد میشه.
—نه آخه، اصلاً چرا باید یه رودخونهی داغ از وسط یه دشتادامه برفی رد بشه؟ چه آتیشی میتونه برف رو اونقدر آب کنه کهمقاصد باعث جاری شدن یه رودخونه بشه؟ اصلاً به نظرت همچین چیزی ممکنه، عوضی؟
—با اینکه آتیش نیست، اما یه جایی هست که دود و شعلهواگن در امتداد رودخونه جریان داره. اگه حرفم رو باور نمیکنی، برو از ورموثنامزدیها بپرس. من و ورموث خیلی وقتها با هم تو اون رودخونه حمام میکردیم.
—اون رودخونه از چشمهای میاد که با یه دریچهی زمینگرمایی گرم میشه. آب داغ توی یهبهآرامی حوضچه جمع میشه و بعد بهصورت یه رودخونه جریان پیدا میکنه. مولون چند باری من رو بردهخیلی اونجا، جای خیلی خوبیه. فقط با غوطهور شدن توش، میتونستم حس کنم که خستگیم بهطرز قابلتوجهی درمیره.
—فقط خستگی نیست. مواد معدنیِ آبی که تو اون رودخونه جریان داره برایباشه بیماریها و زخمها عالیه، و بعضیهاشون حتی فقط با غوطهور شدن توش درمانشرایط میشن. مخصوصاً برای پوست خیلی خوبه، برای همین زنهای ما خیلی ازش خوششون میاد.
—آنیس، شنیدی؟ اگه اینطوریه، پس ما همحالی میریم، مگه نه؟ من که قطعاً میرم،نامزدی پس تو هم باید باهام بیای، باشه؟
—بعد از اینکه جنگ تموم شد، میتونیم همهمون با هم بریم اونجا. اون زمان، من دیگه رئیس قبیلهنامزدی بایار میشم. اگه ازشون بخوام که رودخونه رو برای دوستام خالی نگه دارن، اعضای قبیله با کمال میلخانواده این کار رو برامون میکنن. اون وقت هر پنجتاییمون میتونیم با هم تو اون رودخونهی پهناور حمام کنیم...
—ای عوضیِ دیوونه. منظورت چیه که با هم حمامپنجره کنیم؟! من و آنیس خودمون دوتایی میریم اونجا، شمامیخورد پسرا هم میتونید خودتون برید. هامل، اگه دید بزنی، میکشمت.
این فقط یک مکالمهی بیاهمیتِ اینچنینی بود. بعد از پایان یک نبرد، آنها دربارهی کارهایی که قرار بود بعدمقاصد از ترک هلموث انجام دهند، با هم حرف میزدند. شاید به این خاطر که آن روز حالش خیلی خوبنداره بود، آنیس که بهندرت در اینجور بحثها شرکت میکرد، در حالی که داشت نوشیدنیاش را میخورد، به حرف آمد.
—اگه داریم دربارهی مکانهای مرموزشیشه حرف میزنیم... خب یوراس همتکان چند تا از این جاها داره.
—چی؟
—همه، همهتون خفه شید! مولون، ای احمق،افتاد دهنت رو ببند! آنیس میخواد یه چیزیحالی بگه! سیهنا! لیوان آنیس رو پر کن!
—...
—ببخشید، آنیس. من اولینصورتش نفریم که خفه میشم، پسبهآرامی تو فقط حرفت رو بزن.
—جایی کهغرشمانند الان به ذهنمدستش میرسه... چشمه نوره.
—چشمه نور؟وقتی اون دیگهصدایی دقیقاً چیه؟
—همونطور که از اسمش پیداست، چشمهایه که از خودش نور ساطع میکنه. تو نگاهراستش اول، واقعاً اینطور به نظر میرسه که بهجای آب داره ازش نور میجوشه. آبش...بخورن هوم. دقیقاً به داغیِ اون رودخونهای که مولون ازش حرف زد نیست، اما کاملاً گرمه.
—واقعاً؟ چقدر مرموز. بیاید وقتی کارمون با این قضیهبهآرامی تموم شد، با هم بریم ببینیمش، باشه؟ اگه توشباشه غوطهور بشیم، پوستمون مثل اون رودخونهی زادگاه مولون بهتر میشه؟
—اگه همینطوری عادی بریافتاد توش، خب کی میدونه، شایدشیشه همچین تأثیری هم داشته باشه.
آنیس دیگر بیشترقطار از این دربارهاشراه حرفی نزده بود.
یوجین با حسرت با خودش فکر کرد:ادامه «...با اینکه نتونستیم با هم بریم اونجا،راستش ولی من بالاخره درخت جهان رو دیدم.»
با وجود اینکه او شخصاً آن رودخانهی داغی را که مولون از آن حرف زده بود ندیده بود، اما آن رودخانه حالا به یک جاذبهی توریستی معروف در روهر تبدیل شدهشرایط بود. یوجین با یادآوری گذشته لبخند تلخی زد. اگر او در قلعهی پادشاه شیاطین اسارت نمرده بود، آیا میتوانستند با هم به مکانهای مختلفی که آن زمان دربارهشان حرف زده بودند سفرداشتی کنند؟ در آن زمان، آنها بیش از ده سال بود که با هم سفر میکردند، بنابراین اغلب دربارهی اینکه بعد از آن میخواهند به چه جور تعطیلاتی بروند، با هم گپ میزدند.
یوجین از کریستینا پرسید: «اصلاً نیازی هست کهصورتش روزه بگیری؟ اینطوری نیست که خالی کردن معدهتادامه باعث بشه بعد از حمام کردن، بدنت تمیزتر بشه.»
کریستینا توضیح داد: «این فقط یه پاکسازی سادهی بدن نیست. بهعنوان یه قدیسه...چسباند نه، بهعنوان یه نامزد قدیسه، غوطهور کردن بدنم توی چشمه نور، خودش یهراستش مراسم مقدسه. من از بچگی تا حالا چندین بار وارد اون چشمه شدم.»
یوجین پرسید: «فقطواگن همینطوری عادی تومیخورد چشمه غوطهور میشی؟»
هوووش!
ناگهان تاریکی فضای داخل قطار را فرا گرفت. مر که هنوز باواگن چشمانی مجذوب به بیرون از پنجره نگاه میکرد، از روی غافلگیری دستهایششنیدم را از روی پنجره عقب کشید. قطار تازه وارد یک تونل شده بود.
وردهای روی سقف به تاریکی واکنش نشان دادند و اتاق را با نوریچسباند ملایم روشن کردند. این فقط یک مجموعهی ساده از چراغها نبود. خطوط نازکی ازشنیدم نور در سراسر سقف جریان یافتند و یک شمایل مذهبی را به تصویر کشیدند.
شاید به خاطر اسم قطار بود که شمایل روی سقف، تصویری از آنیس را نشان میداد که با چشمان بسته در حالراحته دعا کردن بود. این رایجترین ترکیب در میان شمایلهای بسیاری بود که آنیس را به تصویر میکشیدند، اما روشی که پیکر آنیسبفهمد با خطوط نورانی روی بوم تاریکِ ایجادشده توسط تونل کشیده شده بود، باعث میشد تا شبیه به یک صورت فلکی به نظر برسد.
کریستینا امیدوار بود که تاریکی توانسته باشد تغییرات چهرهاش را پنهان کند. نه، حقیقتنامزدی این بود که چهرهاش آنقدرها هم تغییر نکرده بود. با این حال، واقعاً کمیخاطر جا خورده بود. حتی همین الان هم گوشههای لبش کمی سفت و خشک شده بود.
کریستینا با دقت یک باردستش پلک زد. او قلب لرزانچسباند و وحشتزدهاش را آرام کرد.
آیا یوجین چیزی میدانست؟ امکان نداشت چنین چیزی صحت داشته باشد. در این دوره زمانی، هیچبهآرامی نامزد قدیسه دیگری جز کریستینا وجود نداشت. به همین دلیل، در این نسل، غسل تعمیدی کهسیاسیان تمام نامزدهای قدیسه باید بهطور دورهای با رفتن به چشمه نور دریافت میکردند، در انحصار کریستینا بود.
این یعنی هیچ راهی وجود نداشت که این اطلاعات به جایبوده دیگری درز کرده باشد. کریستینا بهتر از هر کسی میدانست که حقیقتِخاطر پشت این غسل تعمید تا چه حد کاملاً مخفی نگه داشته میشود.
کریستینا پس از اینکه به خودش مسلط شد، گفت: «مطمئن نیستممیخورد دقیقاً متوجه منظورتون شده باشم، سر یوجین. آیا روش خاص دیگهایاکثراً به جز وارد شدن به چشمه، مثل هر چشمه دیگهای وجود داره؟»
یوجین توضیح داد: «خب، اول از همه، اسمش چشمه نوره، مگه نه؟ وبهآرامی تو هم نامزد قدیسهای. پس اگه مرتباً مثل بخشی از یه جور مراسم مذهبیآلوده توش خیس میخوری، میخواستم بدونم کار خاصی انجام میدی که اون رو... مذهبیتر کنه؟»
پس منظورش اینقطار بود. آشفتگی کریستیناراه به سرعت فروکش کرد.
تلقتلوق، تلقتلوق.
قطار برای چندگذاشت لحظه در سکوت بهحالی حرکت خود ادامه داد.
ووش!
با خروجوقتی از تونل، تاریکیغرشمانند از بین رفت.
کریستینا بالاخره جوابواگن داد: «...من یهمیخورد ردای سفید میپوشم.»
یوجین تکرار کرد: «ردای سفید؟»
کریستینا تأیید کرد: «بله. ردایی متفاوت از لباسهای معمولی کشیشیم. قبل از ورود بهتکان چشمه، باید ردایی بپوشم که از بالا تا پایین کاملاً سفید باشه. وقتی اونجامقاصد هستم، تا سه روز آینده نمیتونم لباسهام رو عوض کنم یا از چشمه خارج بشم.»
یوجین پرسید: «اگهقطار تو این مدت گشنهافتاد یا تشنهت بشه چی؟»
کریستینا سرش را تکانبهآرامی داد: «روند تحمل اینخود چیزها، خودش بخشی از مراسمه.»
مر که تا آن لحظه داشت از پنجره بهبهآرامی بیرون نگاه میکرد، ناگهان برگشت و رکوپوستکنده پرسید: «اما اگهراستش دستشوییت بگیره چی؟ نکنه همینطوری نمنم ولش میکنی تو آب؟»
با شنیدن این حرف، صورت یوجین در هم رفت و برگشت تا به مر نگاهمیخورد کند. این بار کریستینا حتی سعی نکرد تغییرات چهرهاش را پنهان کند. چشمانش گشاد شد وراحته به مر خیره ماند، در حالی که مر فقط شانهای بالا انداخت و معصومانه لبخند زد.
مر عذرخواهی کرد: «ببخشید.»
کریستینا بحث را عوض کرد:تکان «به هر حال، من باید بهبوده خاطر این مراسم به ترسیا برگردم.»
یوجین سر تکان داد: «مشکلی نیست. دلیل خوبی برای این کار داریادامه و چارهای هم نیست. اما... آخه چرا ازم خواستی امروز باهات بیام؟مقاصد میتونستی ازم بخوای سه روز دیگه که قراره وارد واتیکان بشی بیام.»
کریستینا نفس عمیقی کشید تا جلوی لرزشگذاشت صدایش را بگیرد و گفت: «کاردینال راجریس درخواستمیخورد کرده که با شما ملاقات کنه، سر یوجین.»
یوجین پرسید: «چرا؟»
کریستینا به شکلی طعنهآمیز پرسید: «دلیل دقیقش برایخود این درخواست رو نمیدونم، اما واقعاً اینقدر عجیبهنامزدیها که یک کاردینال بخواد با قهرمان ملاقات کنه؟»
یوجین اخم کرد:گذاشت «ممکنه به توچسباند هم ربط داشته باشه.»
کریستینا اعتراف کرد: «شاید.»
یوجین پرسوجو کرد: «حدسی میزنی؟»
کریستینا به او هشدار داد: «صادقانه بگم،ادامه نه. هرچند... تمام نامههای من به روهاناراستش تحت نظر بوده و محتواشون بررسی میشده.»
یوجین با اطمینان گفت:صورتش «طلسم رمزی که رویواگن نامههامون گذاشتم هیچوقت شکسته نشده.»
حتی در برج جادوی سرخ، این یک طلسم فوقامنیتی سطح بالا بود که به جز یوجین، لاولیان ونامزدی هرا، تنها چند نفر دیگر از وجود آن خبر داشتند. این طلسم تضمین میکرد که اگر کسی سعیخانواده کند رمز را باز کرده و سپس متن را دوباره رمزگذاری کند، ردپایی از خود به جا بگذارد.
یوجین حتی روش رمزگشایی را به کریستینا اطلاع نداده بود. بنابراین، برایشیشه اینکه شخص دیگری طلسم روی نامه را باطل کند، باید میتوانست با بررسیباشه بخشهایی از طلسم که در سطح نمایان بود، کد رمزگشایی را کشف کند.
اگرچه فهمیدن این فرآیند واقعاً غیرممکن نبود، اما اگر آنها سعی میکردند با استفاده از هماننامزدیها کد، نامه را دوباره رمزگذاری کنند، یوجین قطعاً متوجه میشد. با این حال، تا به الان، هیچکدامبرای از نامههایی که کریستینا برایش فرستاده بود، نشانهای از دستکاری شدن طلسم رمز را در خود نداشتند.
کریستینا در حالی که دستش را تکان میداد، زیر لب گفت:میخورد «...با این حال، نمیتونم مطمئن باشم که کاردینال میدونه نامههایی کهاکثراً به روهانا فرستادم، به دست شما رسیده یا نه، سر یوجین.»
یوجین با نگرانیراه پرسید: «مگه نگفتیپنجره اون یه دوست قابلاعتماده؟»
کریستینا حدس زد: «درسته که اون تنها دوستیه که از زمانصورتش ترک صومعه باهاش در تماس موندم، اما ممکنه کاردینال راجریس تا اونجابوده پیش رفته باشه که حتی روهانا رو هم تحت نظر گرفته باشه.»
یوجین با طعنهواگن گفت: «پدرخواندهت بدجوریمیخورد شکاک و بدبینه.»
کریستینا با اندوه گفت: «بهشیشه خاطر ظاهرم، از همون بچگیتکان باهام چنین رفتار خاصی میشد.»
شباهت او به آنیس به تنهایی برای جلب توجه کافی بود، اما علاوه بر آن، کریستینا حتی به یک نامزد قدیسه تبدیل شده بود. نه... شایداکثراً کاردینال از همان زمانی که کریستینا را به عنوان دخترخواندهاش پذیرفته بود، چنین آیندهای را برایش پیشبینی میکرد. با توجه به این واقعیت که در اینمیتوانست نسل تنها یک نامزد قدیسه وجود داشت و با در نظر گرفتن شباهت زیاد چهره کریستینا به آنیس، محال بود یوجین سوءظنهای خودش را نداشته باشد.
یوجین به خاطر آورد: «با اینکه واردافتاد جزئیات دقیقش نشد، اما کریستینا گفت کهحالی به خاطر دریافت یه الهام، میدونسته من قهرمانم.»
پاپ یا سایر کاردینالها که آنها نیز نشان مقدس را دریافت کردهراز بودند، میتوانستند الهامی درباره تولد یک قدیسه دریافت کنند. یوجین درباره کشورهایتغییر دیگر مطمئن نبود، اما چنین چیزی قطعاً در این امپراتوری مقدس امکانپذیر بود.
کریستینا باپنجره احتیاط پرسید:صورتش «ناراحت شدین؟»
یوجین جواب داد: «از چی؟»
«از اینکه ازقطار قبل در موردشراه بهتون چیزی نگفتم.»
«اگه واقعاً از این موضوع ناراحت میشدم، اصلاً همون اول سوار قطارراز نمیشدم. من که احمق نیستم، برای همین از همون لحظهای که ازمتغییر خواستی با هم به قلمرو ترسیا بریم، حدس میزدم یه همچین چیزی باشه.»
کریستینا مرددپنجره شد: «باصورتش این حال—»
یوجین حرفش را قطع کرد: «با این حال چی؟ حالاچسباند که کار تا اینجا کشیده، باید از قطار بپرم بیرون؟بوده یا شاید باید ایستگاه بعدی پیاده شم؟ اینطوری برات راحتتره؟»
وقتی یوجین این سؤالاتصدایی را با پوزخند پرسید،دستش کریستینا فوراً جوابی نداد.
کریستینا بالاخرهحالی اعتراف کرد:بهآرامی «...مطمئن نیستم.»
او خودش هم مطمئن نبود که بهترین جواب برای سؤالتکان یوجین چه خواهد بود. کریستینا تمام چیزهایی را که ازشنیدم دوران کودکیاش در کاردینال راجریس دیده بود، به یاد آورد.
کریستینا اعتراف کرد: «اگه بگین میخواین ایستگاه بعدی پیاده بشین، سعی نمیکنم جلوتون روتکان بگیرم، سر یوجین. چون تمام اتفاقاتی که افتاده یه توهین به شماست و اینمقاصد حس رو القا میکنه که انگار میخواستم شما رو به زور با خودم بکشونم.»
یوجین آهی کشید:قطار «میدونی، فقط با نگاهافتاد کردن بهت خسته میشم.»
کریستینا دهانش باز ماند: «ها؟»
یوجین او را متهم کرد: «بعد از این همه مدت سکوت، بالاخره حرف زدی چون فکر میکردی برایباشه فرار از ملاقات با کاردینال به همچین بهونهای نیاز دارم؟ چون با خودت فکر کردی اگه من با دونستنزده شرایط از قبل سوار این قطار بشم، دیگه نمیتونی بهونه دیگهای بهم بدی تا دعوت کاردینال رو رد کنم.»
کریستینا که نمیتوانست جوابیافتاد پیدا کند، فقط با چشمانیشیشه تهی به یوجین خیره شد.
یوجین به او اطمینان داد: «تازه، حتی اگه همون اول دلایلت رو برای دعوتم میگفتی و من هم باهات نمیاومدم، واقعاً اتفاق خاصیبوده نمیافتاد. اگه میگفتم نمیخوام بیام، چیکار میتونستن بکنن؟ فوقش کاردینالها با خودشون فکر میکردن که من یه حرومزاده بیادبم. بقیه هم فقط باهیچکدوم خودشون میگفتن که کاردینالهای نجیبزاده میخواستن شخصاً با یکی ملاقات کنن، اما اون جوون بیادب با رد کردنشون این فرصت رو از دست داد.»
کریستینا سعیحالی کرد دلیلیبهآرامی بیاورد: «...این...»
یوجین گفت: «برای همینه که میگم خیلی خستهکنندهای. جور کردن این بهونه فقط به خاطر خودت بود، نه من.راستش اگه بهشون بگی که اشتباه کردی، بهم توهین کردی و باعث شدی وسط راه ول کنم و برم... باورتبرای اینه که میتونی از جایگاه من به عنوان قهرمان محافظت کنی، در حالی که فقط تقصیرات خودت فاش میشه.»
هر از گاهی، برای کریستینا سخت بودگذاشت باور کند که مرد جوانی که روبهرویشتکان نشسته، واقعاً سه سال از او کوچکتر است.
یوجین از او پرسید: «واقعاً نیازی هست که به خاطر من چنین بهونهای آمادهحالی کنی؟ چرا اینقدر از ملاقات من با پدرخواندهت نگرانی؟ فکر میکنی کاردینال راجریس دارهنامزدیها نقشه میکشه تا من رو شکنجه بده و مجبورم کنه شمشیر مقدس رو تسلیم کنم؟»
کریستینا با لکنت گفت: «...نه، اینطوری نیست. امکان ندارهنامزدی چنین چیزی باشه، مگه نه؟ فقط اینه که من...آلوده شخصاً نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم و یه کم احساس...»
یوجین پرسید: «احساس چی؟»
کریستینا به وضوح پریشان بود وپنجره چهرهاش در هم رفته بود. دستانواگن لرزانش محکم زانوهایش را چسبیده بودند.
کریستینا اعتراف کرد: «من میترسم.»
یوجین پرسید: «از چی؟»
کریستینا به آرامی فاش کرد: «نگرانمچسباند که کاردینال راجریس... ممکنه... اطلاعات غیرضروریادامه و بیخودی درباره من بهتون بگه.»
منظورش از این حرف چه بود؟ یوجین باصورتش شوک پلک زد، آنقدر از جواب کریستینا غافلگیر شدهخود بود که حتی فراموش کرد سؤال بعدی را بپرسد.
یوجین با احتیاط پرسید: «...چی... داریراه در مورد چیزهایی مثل... اینکه توشیشه بچگیت جات رو خیس میکردی حرف میزنی؟»
کریستینا بالاخره اعتراف کرد: «البته که نه. به جای اون، چیزی که نگرانش هستمراستش و ازش میترسم اینه که... کاردینال راجریس ممکنه سعی کنه پیوندی رو که منبخورن دارم تلاش میکنم با شما برقرار کنم، به زور بسازه و تحریفش کنه، سر یوجین.»
«پیوندی که میخوای باصورتش من بسازی، پیوند بینواگن قهرمان و قدیسهست، درسته؟»
«غیر ازغرشمانند این، مگه چیزدستش دیگهای هم هست؟»
«در نهایت، مگه پیوندی کهغرشمانند کاردینال راجریس میخواد برامون ترتیبگذاشت بده هم از همین نوع نیست؟»
کریستینا اصرار کرد: «...من قدیسهام. من همون کسی هستم که باید باراز قهرمان پیوند برقرار کنه، سر یوجین. من اولین بار به لطف الهامی ازموقعیت طرف خدا با شما ملاقات کردم و به همین شکل هم قدیسه شدم.»
خود کریستینا هم کاملاً نمیفهمید که سعی دارد چه بگوید. ترس و انزجاری که درقرار ناخودآگاهش پنهان شده بود، باعث ایجاد این احساسات گیجکننده میشد. او فقط نمیخواست کاردینال راجریس وشرایط یوجین با هم ملاقات کنند. او نمیخواست پیوند بینشان به خاطر این موضوع از بین برود.
...اما آیا همه چیز همین بود؟ در نهایت، آیا واقعاً فقط این بود که کریستینا نمیخواست یوجینخود را ناامید کند؟ از زمانی که کریستینا دختربچه کوچکی بود، داستانهایی درباره قهرمان برایش تعریف کرده بودند.موقعیت در کلیسای نور، قهرمان را تجسم نور مینامیدند، بنابراین هر جا که قهرمان میرفت، همیشه نور وجود داشت.
قلمرو ترسیا مکانی بود که کریستینا پس از به فرزندخواندگی پذیرفته شدن و ترک صومعه تا زمانیتکان که ده سال پیش به مقام اسقف کمکی آلکارت رسید، در آن زندگی کرده بود. آنجا مکانیراحته آرام و صلحآمیز به نظر میرسید، همانطور که شایسته قلمرویی بود که توسط یک کاردینال اداره میشد.
با این حال، برای کریستینا متفاوت بود. از طریق آن الهام، او حضور خدایراستش خود را احساس کرده بود. او دیده بود که یوجین درست در مقابل چشمانشبخورن شمشیر مقدس را بیرون میکشد. با این اتفاق، او از وجود قهرمان مطمئن شده بود.
آن قهرمان... قرار بود درشیشه قلمرو ترسیا بماند... در حالی کهمیخورد او در چشمه نور غوطهور بود.
کریستینا که نمیدانستراه چه بگوید، حرفش راگذاشت نیمهکاره رها کرد: «...من...»
به خاطر سوءظنهایی که یوجین مطرح کرده بود، کریستینا فعالیتهای کاردینال راشیشه به دقت زیر نظر گرفته بود و هر زمان که او مجبورراز بود به واتیکان رفتوآمد کند، با دقت اطراف قلمرو را بررسی میکرد.
تمام اینها باعث شده بود کریستینا احساس رضایت عجیبی پیدا کند، حتی باباشه وجود اینکه این فقط یک نمایش مقاومت ناچیز بود. او واقعاً کار زیادیشرایط انجام نداده بود، اما با انجام همین کار کوچک هم احساس رضایت میکرد.
حتی اکنون هم وضعیت همانطور بود. در حالی که داشت آن بهانه را برای یوجین آماده میکرد، واقعاً امیدوار بود کهنامزدیها او در ایستگاه بعدی پیاده شود. اگر یوجین واقعاً او را ترک میکرد، کاردینال راجریس قطعاً از کریستینا ناامید میشد و ایننداره حس رضایت خفیفی به کریستینا میداد. در واقع، همه چیز همین بود. کریستینا احساساتی را که مدام در ناخودآگاهش میجوشیدند، نادیده گرفت.
کریستینا درخواست کرد: «عذر میخوام. به نظر میرسه بهشیشه خاطر فشار وظایفی که در پیش دارم، عقلم براینامزدی لحظهای تاریک شده بود. لطفاً دیگه نگران این موضوع نباشین.»
مر از طریق انعکاس پنجره، نگاهی به چهره کریستینا انداخت. کاملاً مشخص بود که وضعیت کریستینا کمی عجیب است. با وجود اینکهقرار یوجین با چشمانی باریکشده به کریستینا خیره مانده بود، او از گفتن هر حرف دیگری امتناع کرد. کریستینا برای اینکه نشان دهدزده نمیخواهد دیگر در هیچ گفتگویی شرکت کند، کتاب مقدس را که قبلاً کنار گذاشته بود باز کرد و دوباره مشغول خواندن شد.
یوجین پوزخندی زد و چانهاش را روی دستانش گذاشت:نامزدی «که میگی یه پیوند. به جای پیوند بین قهرمان ومقاصد قدیسه، من پیوند بین دو تا آدم رو ترجیح میدم.»
«...» کریستینا ساکت ماند.
یوجین ادامه داد:راه «چون چنین پیوندیپنجره خیلی عمیقتر و صادقانهتره.»
ورموث برای بقیه قهرمانصدایی بود، اما برای هامل،دستش او فقط ورموثِ رویاعصاب بود.
سیهنا یک جادوگر اعظم بود،تکان اما برای هامل، او فقطقرار سیهنای خشن و بددهن بود.
مولون جنگجوی ارشد قبیلهصورتش بایار بود، اما برای هامل،بهآرامی او فقط مولونِ احمق بود.
آنیس قدیسه بود، اماافتاد برای هامل، او فقطصورتش آنیسِ الکلی و مارصفت بود.
همه آنها نیز دقیقاً همین احساس را نسبت بهپنجره هامل داشتند. خنگ، حرومزاده، احمق و کلی صفت دیگهمیخورد روی اینها، اما در نهایت، او فقط هامل بود.
پیوندی که آن پنج نفر رامیخورد در سیصد سال پیش به همراز متصل کرده بود، دقیقاً چنین پیوندی بود.
یوجین — نه،گذاشت هامل از اینچسباند بابت مطمئن بود.
قطار درست درقطار هنگام فرا رسیدن شبافتاد به قلمرو ترسیا رسید.
با اینکه شب بود و آسمان تاریک، خیابان کاملاً روشن بود. یوجین حتی قبل از رسیدنشان هم متوجه این موضوع شدهخیلی بود، چرا که وقتی هنوز دور بودند، شهر را از پنجره دیده بود، اما... این شهر واقعاً چراغهای بیش از حدینگاهش داشت. از آنجا که بیشتر ساختمانها سفید بودند، نور چراغهای خیابان در هر کوچه و خیابانی حتی درخشانتر هم به نظر میرسید.
یوجین در حالی که از پنجرهچسباند به بیرون نگاه میکرد، پوزخندی زد:ادامه «معلومه که واسه استقبال حسابی سنگتموم گذاشتن.»
کریستینا حتی نمیتوانست لبخندی به لب بیاورد. او نیز با چهرهای خشک و بیروح به بیرونادامه از پنجره نگاه کرد. مفتشهای مالفیکاروم — تنها کسانی که در یوراس اجازه داشتند به اینخاطر شکل لباس بپوشند — با کلاههای شاکوی سیاه، رداهای قرمز و جلیقههای قرمز روی سکو منتظر بودند.
این مفتشها تنها کسانی نبودند که آنجا حضور داشتند. در تضاد با مالفیکاروم، پالادینهایی نیزواگن با یونیفرمهای کاملاً سفید حضور داشتند که یک صلیب سرخ، یونیفرمشان را به دو قسمتآلوده متقارن تقسیم میکرد. اینها شوالیههای صلیب خونین بودند که مستقیماً تحت فرمان سریر مقدس خدمت میکردند.
نخبگان دو سازمان قدرتمندبهآرامی در تمام یوراس، در ایستگاهنامزدی منتظر استقبال از آنها بودند.
قطار سرانجام به طور کامل متوقف شد. خیلی زودبهآرامی در باز شد. مفتشها و شوالیههایی که مسئول اینباشه کار بودند، یکی پس از دیگری سوار قطار شدند.
یوجین شروع بهراه صحبت کرد: «فقط ازگذاشت همین الان بهت میگم...»
صدای نزدیک شدن قدمها بلندتر شد. یوجینافتاد سرش را چرخاند تا به راهرو نگاهحالی کند و پاهایش را روی هم انداخت.
یوجین هشدارش را به یکی از مفتشهاادامه تمام کرد: «...اما اگه اون صدای دندونقروچهراستش رو دربیاری، بدون که حسابی کتکت میزنم.»
در زیر کلاه شاکوی سیاه، موهای مفتشحالی با مدل باب مرتبی کوتاه شده بود کهقرار ماسک فلزیاش را به شکلی بینقص قاب میگرفت.
چشمان سرخ هموریا درافتاد حالی که به یوجینصورتش خیره شده بود، باریک شد.