چپتر 509: خشم (۵)
0خواسته دیگری که شبح ازافسار پادشاه شیاطین اسارت داشت، آزاد کردنکوه جانوران شیطانی مهرومومشده در راوستا بود.
جانوران شیطانی برعکس قوم شیاطین، از قدرت تفکر و منطق برخوردار نبودند.آسمان به عنوان موجوداتی که ریشهشان مستقیماً از منبع تمام قدرتهای تاریک سرچشمهسمت میگرفت، حتی از هیولاها هم درندهخوتر بودند و همیشه انسانها را شکار میکردند.
جانوران شیطانی مهرومومشده در راوستا، به طور خاص، برخی از درندهترین و غولپیکرترینبزرگترینِ جانوران شیطانی در طول تاریخ بودند. با وجود اینکه قدرت تفکر نداشتند، اماحالی آنقدر قدرتمند بودند که میشد آنها را با اعضای عالیرتبه قوم شیاطین مقایسه کرد.
ابر سیاهی که شبح را دنبال میکرد، بازسازی دقیقی از آسمان زیرزمینی راوستادرون بود. جانوران شیطانی عظیمی که مانند شفقهای درخشان در این آسمان شب ترکیبسال شده بودند، همگی در حال حاضر به سمت هاوریا، پایتخت ناهاما، پیشروی میکردند.
در دوران جنگ، این جانوران شیطانی انسانهای بیشماری را شکار کرده بودند، اما در این لحظه، سکوت کرده و نیشهایشان را پنهان نگه داشته بودند. دلیلشسیصد این بود که حتی جانوران شیطانی بیعقل هم میدانستند که باید در برابر موجودی مانند یک پادشاه شیاطین، اطاعت مطلق نشان دهند. در وهله اول، این جانورانعبارت شیطانی دیگر نمیتوانستند هیچ خطری برای انسانهای این عصر ایجاد کنند، زیرا در پایان جنگ، پادشاه شیاطین اسارت تمام آنها را تحت کنترل شخصی خودش درآورده بود.
حتی بزرگترینِ این جانوران شیطانی هم نتوانسته بود بر اینبازسازی کنترل غلبه کند و حالا، افسار آنها دیگر در دستشده پادشاه شیاطین اسارت نبود، بلکه شبح آنها را هدایت میکرد.
غییییییژ!
کوه هزارپا، در حالی که درون ابر سیاههدایت به خود میپیچید، در پاسخ به فرمان شبح صداییپاسخ از خود درآورد و به سمت زمین سرازیر شد.
خرچچچچچ!
دلیل اینکه سیصد سال پیش حتی نزدیک شدن به قلمرو پادشاه شیاطین اسارت کار دشواری بود، همین کوهاین هزارپا بود که تمام قلمرو او را احاطه کرده بود. اگر پادشاه شیاطین اسارت عمداً راهی برای ورود بهپنهان قلمروش باز نمیگذاشت، ورود لژیونهای انتحاری به دشتهای سرخ که در پناه آن قرار داشتند، خیلی بیشتر طول میکشید.
به عبارت دیگر، بدن این هزارپا آنقدر طولانی بود که میتوانستخودش دور یک قلمرو کامل بپیچد. همانطور که از نامش پیدا بود،هدایت این جانور شیطانی واقعاً به اندازه یک رشتهکوه کامل وسعت داشت.
تعدادی از پاهای بیشمار هزارپا در ماسهها فرو رفتند و بدنش راحالی محکم در جای خود نگه داشتند. پاهای دیگرش در هوا برافراشته شده بودندسیصد و شبیه ردیفهایی از تبرزینها بودند که روی یک دیوار نصب شده باشند.
کوه هزارپا که پوستهاش آنقدر سخت بود که حتی اگرغییییییژ یک جادوگر اعظم به آن حمله میکرد، شکستنش کار دشواریصدایی بود، با تمام بدنش دیواری به دور هاوریا تشکیل داد.
کیااااااا!
شهروندان زیباترین شهر ناهاما، یعنی پایتخت آن هاوریا، نتوانستند جلوی فریادهای وحشتزده و یکصدای خود را بگیرند. دستهای از ابرهاینبود سیاه که آنقدر بزرگ بودند که میتوانستند کل شهر را بپوشانند، ناگهان روی سرشان غلتیدند و از درون آن ابرها،سال هزارپایی به بلندی دیوار یک قلعه و به طول یک رشتهکوه پایین آمده بود و کل پایتخت را محاصره کرد.
تنها چیزی که از داخل شهر دیده میشد، شکم سفید کوه هزارپا و پاهایی بودخود که در هوا نگه داشته بود. حتی کسانی که هیچ ترسی از گرفتن حشرات باقلمرو دست خالی نداشتند، با دیدن این منظره چندشآور چشمانشان سیاهی رفت و از هوش رفتند.
پس از اطمینان از محاصره کامل شهر، شبح به حرکت رو به جلوی خود ادامه داد. فقط جانوران شیطانیفرمان نبودند که در کنار شبحِ ساکت ایستاده بودند. قوم شیاطین راوستا نیز به رهبری آلفیرو در آنجا حضور داشتند.راهی تمام رعایایی که زمانی برای خدمت به پادشاه شیاطین نابودی سوگند یاد کرده بودند، حالا پشت سر شبح حرکت میکردند.
تجسم او، آلفیرو، در حالی کهابر با نگاهی مجذوب به پشت شبحآسمان خیره شده بود، غرق در شگفتی بود.
آلفیرو اصلاً به تحقیری کهکنند شبح در راوستا به اوشخصی تحمیل کرده بود، اهمیتی نمیداد.
سیصد سال. آلفیرو تمام این سیصد سال را منتظرغییییییژ بیداری پادشاه شیاطین خود مانده بود. و حالا، پادشاه شیاطینصدایی نابودی سرانجام تجسم خود را به این دنیا فرستاده بود.
آلفیرو با لذت نالید: «آآآآه...»
آلفیرو تنها کسی نبود که چنین افکاری داشت. اعضای قوم شیاطین که در صدها سالمانند گذشته به راوستا تبعید شده بودند، همگی دیوانگانی بودند که مشتاقانه منتظر بازگشت پادشاه شیاطین نابودیانسانهای بودند و انتظار میکشیدند تا با اعلام دوباره جنگ، بتوانند دست به کشتار و ویرانی بزنند.
وقتی این شبح ناگهان در مقابلشان ظاهر شد و قدرت تاریک خوددرآورده را برانگیخت، همان شیاطینی که در آخرین ملاقاتشان با شبح متحمل آنکوه شکست و تحقیر شده بودند، اولین کسانی بودند که از او پیروی کردند.
دلیل اصلی تسلیم شدن آنها، حس متفاوتی بود که قدرت تاریک شبح اکنون به آنها میداد. شبح به عنوان تجسم نابودی،زمین نزدیکترین چیزی بود که آنها در این صدها سال انتظار، به بیداری پادشاه شیاطین نابودی حس کرده بودند. پس وقتی بهلژیونهای آنها گفت که قصد دارد جنگی به راه بیندازد و از آنها خواست که دنبالش بیایند، چه دلیلی برای مخالفت داشتند؟
شبح حس پرستشی را که ازدست سوی قوم شیاطینِ پشت سرش بههزارپا سمت او روانه میشد، احساس میکرد.
درست زمانی که داشت خودش را مجبور میکرددنبال تا حس انزجارش از این وضعیت را نادیدهشفقهای بگیرد، آلفیرو با سری خمیده به او نزدیک شد.
آلفیرو شروع بهعصر صحبت کرد: «ای تجسمپایان بزرگ، اون پایین، اونجا...»
شبح نمیتوانست تحمل کند و به حرفهای آلفیرو گوش دهد، بنابراین دستش رادرون بالا آورد تا حرف خونآشام را قطع کند. با نگاهی به پایین، هموریاسال را روی یک پشتبام دید که با چهرهای شوکه به آنها نگاه میکرد.
آلفیرو گزارش داد: «اون دخترافسار به آملیا خیانت کرده وغییییییژ داره با سیهنای فاجعه توطئه میکنه.»
آلفیرو شخصاً مقداری از خون خودش را به هموریا بخشیده بود. با وجود اینکه از خیانت هموریا خبر داشت، اماشده چشمش را روی آن بسته بود. دلیلش این بود که آلفیرو احساس میکرد وقتی جنگ شروع شود، دیدن اینکه آملیادلیلش توسط حیوان خانگیای که همیشه او را تحقیر میکرد، مورد خیانت قرار بگیرد و کشته شود، بسیار سرگرمکننده خواهد بود.
آلفیرو پیشنهاد داد: «باایجاد اجازه شما، شخصاً اونتحت دختر رو مجازات میکنم.»
با این حال، اکنون وضعیت تغییر کرده بود. از آنجایی که تجسم نابودی شخصاً قدم پیش گذاشته بود،فرمان جنگی که قرار بود در اینجا در بگیرد، اکنون برای آلفیرو و دیگر رعایای نابودی به یک جنگعمداً مقدس تبدیل شده بود. بنابراین آنها نمیتوانستند به هموریا اجازه دهند در جریان جنگ مقدسشان به نقشههایش ادامه دهد.
چشمان سرخ آلفیرو با برقیافسار قاتلانه درخشید و به هموریاغییییییژ که پایین بود خیره شد.
شبح سرش راعالیرتبه تکان داد و گفت:سیاهی «نیازی به مجازاتش نیست.»
آلفیرو بابرای سردرگمی اخمایجاد کرد: «واقعاً؟»
شبح دستورکند داد: «باافسار خودت بیارش.»
نیت قتل بهشدت سرد و مورمورکننده شبح باعثبلکه شد آلفیرو نتواند سؤال دیگری بپرسد. آلفیرو فوراًخود به پایین پرواز کرد و هموریا را چنگ زد.
هموریا بااعضای اعتراض فریادمقایسه زد: «چـ... چی؟!»
وقتی ناگهان دستگیر شد، فریادی کشیده بود، اما پس از کشیدهخودش شدن به درون ابر سیاه، هموریا چارهای جز بستن دهانش نداشت.هدایت فضای درون آن ابرها تا این حد بیرحم و خفقانآور بود.
کاخ سلطنتیکند زیر پاهایشانافسار دیده میشد.
جادوگران سیاه همگی با سرهای خمیده زانو زده بودند.هدایت قوم شیاطین که اوقات فراغت خود را در حرمسرای سلطانفرمان میگذراندند، همگی بیرون آمده بودند تا به ابرها نگاه کنند.
آملیا که در حالی که ولادیمیر راسیاهی در دستانش گرفته بود و از ترسعظیمی میلرزید، نیز در میان جمعیت دیده میشد.
شبح بهبرای تنهایی روی اینکنند صحنه فرود آمد.
آملیا باکند لبهایی لرزان منمندست کرد: «آه... امم...»
میدانست که باید چیزی بگوید اما نمیدانست چه بگوید. تازه آن موقع بود کهدرون آملیا متوجه چیزی شد. او هنوز نمیدانست چگونه باید شبح را خطاب کند. آیاپیش باید او را هامل صدا میزد؟ یا شاید باید او را با نام دیگری میخواند؟
تا به حال، آملیا همیشه طرف مقابل را با ضمیر «تو»دقیقی خطاب کرده بود. این به خاطر حس برتری او بود، چراحال که خودش او را از طریق یک مراسم خلق کرده بود.
او همیشه خودش را برتر و نجیبزاده میدانست. هر کس دیگری در کنار اونتوانسته بیاهمیت جلوه میکرد. اما حتی اگر آنها واقعاً بیاهمیت نبودند و حتی اگر درسیاه واقعیت از او قویتر بودند، آملیا همیشه با لجاجت آنها را «تو» خطاب میکرد.
این اصرار مانند سگ ضعیفی بود که برای جبران ضعفش با صدای بلند پارس میکرد، یا مانند یکی از آن حیواناتی کهسرازیر پوست روشن و رنگارنگشان برای نمایش تهدید به کار میرفت. برای آملیا که مجبور شده بود بر گذشته کثیف، فلاکتبار و فاضلابمانند خودسرخ غلبه کند، تحقیر طرف مقابل با خطاب کردن آنها با کلمه «تو»، نوعی تظاهر به شجاعت بود تا ضعف خودش را پنهان کند.
با این حال، اکنون نمیتوانست از چنین تاکتیکی استفاده کند. این وضعیتی نبود که آملیا بتواند در آنپاسخ تظاهر به شجاعت کند. او آنقدر ترسیده بود که حتی اگر سعی میکرد هم نمیتوانست این کار رااگر ادامه دهد. آملیا احساس میکرد که به محض اینکه زبانش بلغزد، ممکن است سرش از تنش جدا شود.
او مجبور بود به پاهایش فشار بیاورد تا فقط بتواند خودش راآسمان سر پا نگه دارد. بدنش در ردای باشکوهی پوشانده شده بود کهسمت شخصی مانند یک سلطان میپوشید و یک تاج طلایی روی سرش داشت.
سرانجام، آملیا به حد تحملش رسید. در حالی که بدنش در برابر اینبزرگترینِ کار میلرزید، سرش را خم کرد. سپس، درست مانند دیگر جادوگران سیاه، در جایدرون خود زانو زد. ولادیمیر را کنارش گذاشت و حتی تاج را از سرش برداشت.
آملیا در حالی که هر دونبود دستش را روی زمین گذاشته بود،حالی سرش را به سمت شبح خم کرد.
تا زمانی که کشیشهای یوراس رسیدند، درمان مجروحان از قبل به پایان رسیده بود. زخمهایمانند آنها با قدرت تاریک ایجاد شده بود، بنابراین درمانشان آسان نبود، اما معجونها به هیچوجهجنگ قابل مقایسه با قدرت شفابخش معجزهای نبودند که توسط یک قدیسه متبرک به استیگماتا اجرا میشد.
گیلیاد که به همراه بقیه نیروهای کمکی از عمارت اصلیشخصی رسیده بود، نتوانست جلوی تکان دادن سر گیجرفتهاش را ازنبود روی ناباوری بگیرد و گفت: «چی... آخه اینجا چه خبره...»
گیلیاد حداقل میتوانست از یک چیز مطمئن باشد.هدایت در تمام تاریخ خاندان لاینهارت، احتمالاً هرگز پاتریارکیمیپیچید وجود نداشته که دورانی پرماجراتر از او داشته باشد.
البته، گیلیاد نسبت به وضعیت خودش خیلی بدبین نبود.هدایت او همچنین از آن دسته افرادی نبود که ازپاسخ اینکه مشکلات خانواده برایش غیرقابل تحمل است، گلایه کند.
در عوض، او فقط نسبت به اجدادش احساس گناه میکرد. او از اینکه نتوانسته بود از افتخار خاندان لاینهارتترکیب محافظت کند، احساس شرم میکرد و نسبت به دشمنی که جرأت کرده بود به لاینهارتها حمله کند، خشمگین بود.نگه گیلیاد در حالی که به سختی تلاش میکرد تا فوران خشم شدیدش را سرکوب کند، دندانهایش را روی هم سایید.
اتفاقی که در اینجا افتاده بود، هم خوشیمن و هم تحقیرآمیز بود. بهبزرگترینِ قلعه شیر سیاه حمله شده بود، اما هیچکس نمرده بود. دشمن مرموز آنهاحالی میتوانست همه را در اینجا بکشد، اما تصمیم گرفته بود این کار را نکند.
گیلیاد در حالی که سرش رانبود چرخاند تا به قلعه نگاه کند،حالی با خودش فکر کرد: اون دقیقاً کیه؟
او در حین بررسی مجروحان، به گزارشهای آنها درباره دشمنغییییییژ گوش داد. هویت واقعی دشمن ناشناخته بود. او ماسک بهصدایی چهره داشت و از قدرت تاریک مشکوک و شومی استفاده میکرد.
گیلیاد زیر لبعالیرتبه با خودش گفت: «...ممکنهسیاهی رازی در کار باشه؟»
به نظر میرسید یوجین به هویت واقعی دشمن پی بردهشخصی است. همین موضوع در مورد قدیسه و بانو سیهنا نیز صدقبلکه میکرد. با این حال، گیلیاد از هیچ جزئیاتی مطلع نشده بود.
بنابراین به نظر میرسید که آنها میخواهند این موضوع را مخفی نگه دارند. اماسیاه چرا؟ اگرچه او نمیخواست به پسر خواندهاش شک کند، اما نمیتوانست از این موضوعنزدیک که آنها تمام حقیقت را به او نمیگفتند، احساس ناراحتی و کمی شک نکند.
گیلیاد فعلاً نگرانیهایش در مورد یوجین را کنار گذاشت. به هر حال،هزارپا او نمیتوانست همین الان پیش یوجین برود و فوراً جواب بخواهد. یوجینخرچچچچچ در حال حاضر داخل قلعه بود و با نیروهای کمکی خارجی احوالپرسی میکرد.
گیلیاد ازاعضای پسرش پرسید:مقایسه «...حالت خوبه؟»
سیان در حالی که باکنند یک دست قفسه سینه دردناکششخصی را میمالید، جواب داد: «خوبم.»
او ابتدا توسط قدیسه درمان شده بود و سپس وقتی کشیشهای یوراس رسیدند، یک بار دیگر اوپاسخ را معاینه کرده بودند. دلیل اینکه قفسه سینه سیان هنوز هم درد میکرد به خاطر زخمهایش نبود،احاطه بلکه به این دلیل بود که مانای او به خاطر استفاده از سپر گدون تقریباً تخلیه شده بود.
سیان باغلبه تردید عذرخواهیحالا کرد: «...متأسفم.»
گیلیاد با تعجبعالیرتبه پرسید: «اصلاً برایابر چی باید متأسف باشی؟»
سیان اعتراف کرد: «با اینکه پاتریارک آیندهم،پایان نتونستم هیچ کاری بکنم... حتی به جاینتوانسته این کار، به فکر فرار افتاده بودم.»
گیلیاد با قاطعیت گفت: «کافیه. اتفاقی که اینجا افتاد میتونست هر کسی رودرون به این فکر بندازه. اما با این حال، سیان، تو فرار نکردی. در عوض،پیش تمام تلاشت رو کردی تا با دشمن بجنگی و از خواهر کوچیکترت محافظت کردی.»
با اینکه این وضعیت در کل تلخ و دردناک بود، اما گیلیاد بهحالی خاطر چیزی که از سیان دیده بود، احساس غرور میکرد. وقتی جوانتر بود،سیصد سیان پسری به نظر میرسید که ضعفهاش بیشتر از نقاط قوتش بود، اما حالا...
گیلیاد لبخند پهنیعالیرتبه زد و دستیابر به شانه سیان کشید.
سیان بابرای نگرانی پرسید: «سیئلکنند چطور... حالش خوبه؟»
گیلیاد سر تکان داد: «اوهوم. آسیب جدی ندیده. از بیهوشیکوه هم دراومده. با این حال، چون چشماش خاصن، بانو سیهنادرآورد و قدیسه گفتن که باید کمی بیشتر تحت نظر نگهش دارن.»
سیان میدانست کلمه «خاص» چه معنایی دارد. این اشاره به چشم شیطانی سیئل داشت. اگرچه با چشمهای شیطانی قوم شیاطین تفاوت داشت، اما چشم شیطانی سیئل حداقلسال از یکی از قوم شیاطین به ارث رسیده بود؛ آن هم پادشاه شیاطین خشم. تا به حال هیچ چیز غیرعادیای رخ نداده بود، اما وقتی سیئل سعیبدن کرده بود توانایی چشمش را فعال کند، شبح با قدرت تاریک خود محدودیتهای او را از بین برده بود، بنابراین نیاز بود روند بهبودیاش تحت نظر باشد.
سیئل که در حال حاضر داخل قلعهسیاهی گیر افتاده بود، لبهایش را آویزان کردعظیمی و غر زد: «من که حالم کاملاً خوبه.»
حقیقت داشت که قدرت چشمش وقتی سعی کرده بود آنشخصی را فعال کند در هم شکسته بود و در ایننبود فرآیند، مانای او پس زده و به هستهاش آسیب رسانده بود.
با این حال، آنقدر جدی نبودنبود که اینهمه هیاهو به پا کنند.حالی هستهاش درد میکرد، اما فقط همین بود.
آنیس به او یادآوریحالا کرد: «ممکنه قدرت تاریک ردیهدایت از خودش به جا بذاره.»
سیئل با لجبازیعالیرتبه اصرار کرد: «منمابر میگم که نذاشته.»
آنیس غرید: «واقعاًعصر دلت میخواد فقط باپایان یه چشم سر کنی؟»
وقتی چشمان آنیس به نگاهی خیره وبلکه نافذ تبدیل شد، سیئل دیگر به بحثسیاه ادامه نداد و بیسروصدا دهانش را بست.
آنیس تنها کسی نبود که به سیئل چسبیده بود. سیهنا همکوه در طرف دیگر سیئل نشسته بود و در حالی که پشتزمین او را میمالید، هسته و رگهای مانای سیئل را بررسی میکرد.
سیهنا با خودش زمزمهمقایسه کرد: «یعنی ممکنه یهدنبال چشم شیطانی دیگه دربیاره؟»
آنیس اخمبرای کرد: «از اینکنند حرفای عجیبوغریب نزن.»
سیهنا اصرار کرد: «ممکنه اتفاق بیفته. چشم شیطانی اون وقتی به وجودحالی اومد که قدرت تاریک شمشیر مهتاب به داخل بدن سیئل نفوذ کرد.دلیل در نهایت، قدرت تاریک اون حرومزاده تفاوت چندانی با شمشیر مهتاب نداره.»
سیئل که سعی کرده بود ساکت بماند، نتوانست جلوی خودشغییییییژ را بگیرد و بار دیگر با عصبانیت گفت: «چشم من هدیهایهدرآورد که جدم بهم داده. ربطی به قدرت تاریک اون شمشیر نداره.»
حالا نوبت سیهنا بود که از این جواب رک و راستدقیقی با نارضایتی لب و لوچهاش را آویزان کند: «دقیقاً به خاطرحال همینه که جدت با پادشاه شیاطین نابودی ارتباط داره که اینقدر نگرانشم!»
آنیس با تندی گفت: «خدای من! بهت گفتم حرفای عجیبوغریبشخصی نزن. صدات رو هم بیار پایین. اینجا قلعه شیر سیاهه! اگهبلکه کسی بشنوه که میگی جدشون با پادشاه شیاطین نابودی ارتباط داره...»
سیهنا جواب داد:حالا «هی، میدونی که صدایبلکه خودت از منم بلندتره؟»
سیئل از جواب سیهنا چنان شوکه شد که مجبور شدغییییییژ دستش را روی دهانش بگذارد. سیهنا این ظاهر او راصدایی آنقدر بچگانه و بامزه یافت که نتوانست جلوی پوزخندش را بگیرد.
سیهنا دستش را تکان داد: «به هر حالدنبال نگرانی بیموردیه. واقعاً فکر میکنی وقتی داریم درشفقهای مورد همچین چیزی بحث میکنیم، یه حصار دورمون نمیکشم؟»
آنیس اصرار کرد: «...حتی اگهکنند حصار هم گذاشته باشی، بازمشخصی ممکنه حرفات به بیرون درز کنه.»
سیهنا فینفین کرد: «این یکیدست که دیگه خیلی بیمورده. فکرکوه کردی من کیام؟ من خدای جادو...»
سیهنا میخواست بگوید «الهه جادو»، اما ناگهان احساسبلکه کرد اگر چنین حرفی را جلوی سیئل بزند،خود مسخرهاش میکنند. بنابراین سیهنا فوراً دهانش را بست.
با وجود اینکه سیهنا ناگهان در وسط جملهاش حرفش را قطع کردهآسمان بود، سیئل چندان کنجکاو نبود که بداند چه چیزی ناگفته مانده است. اوهاوریا شک نداشت که این فقط یکی دیگر از چرتوپرتها و خودبزرگبینیهای همیشگی سیهناست.
مهمتر از آن، سیئل نگران این بود که چه اتفاقیشخصی برای یوجین افتاده است. در حال حاضر، یوجین در اتاقنبود دیگری از قلعه با نمایندگان خارجی در حال گفتگو بود.
سیئل پرسید: «راستی، منافسار در جریان وضعیت فعلیهدایت نیستم. الان چه خبره؟»
آنیس در حالی که به چشم چپ سیئل نزدیکتر میشد، جوابکوه داد: «مربوط به مولونه... به نظر میرسه اون یارویی که بهزمین قلعه حمله کرد، چند ساعت قبلش اول رفته بوده دیدن مولون.»
سیئل فریاد زد: «چی؟ اما این غیرممکنه. توی رشتهکوه لهاینجار کهدقیقی عالیجناب مولون اونجا اقامت دارن، حتی یه دروازه انتقال هم وجود نداره،حاضر پس چطور تونسته توی فقط چند ساعت از اونجا تا اینجا بیاد؟»
سیهنا با ابروهای در هم گرهخورده بهپایان سوال سیئل جواب داد: «حتماً از اون روشغلبه عجیبوغریب خودش برای سفر به اینجا استفاده کرده.»
طلسمی که معمولاً برای هر حرکت دوربردی که از طریق دروازه انتقال انجام نمیشد به کار میرفت، طلسم تلهپورت بود. دروازههای انتقال میتوانستند با متصلسیصد کردن دو مختصات فضایی ثابت که توسط دروازهها نشانهگذاری شده بودند، حرکت در فواصل فوقالعاده طولانی را امکانپذیر کنند. تلهپورت یا چشمک نیازی به استفادهبیشتر از چنین دروازههایی نداشتند، بلکه در عوض یک نقطه مشخص ایجاد میکردند و سپس با تلاش ترکیبی جسم و روح به سمت آن نقطه جهش میکردند.
طلسم امضای جادویی یوجین،حالا پرهای برجستگی، کاربردی ازبلکه نوع دوم جادوی فضایی بود.
حتی برای یک جادوگرمقایسه اعظم هم شرایط خاصیدنبال برای اجرای تلهپورت لازم بود.
این موضوع حتی برای سیهنا و همچنین اژدهایان که به عنوان استادان دستکاری جادو شناخته میشدند نیز صدق میکرد. حتی برای کسانی مثل آنها،کوه همچنان آماده کردن یک نقطه مشخص ضروری بود و حتی در آن زمان هم مسافتی که میتوانستند طی کنند در مقایسه با برد یکاحاطه دروازه انتقال بینهایت کوتاهتر بود. در مورد تلهپورتی که تمام محدودیتهای مسافتی را نادیده میگرفت، تنها استفاده از برگهای درخت جهان باقی میماند، یا اینکه...
سیهنا با سوءظنحالا با خود فکرنبود کرد: یک پادشاه شیاطین.
پادشاه شیاطین اسارت قادر بودافسار آزادانه در هر کجای دنیاغییییییژ ظاهر شود و سپس ناپدید گردد.
این موضوع درعالیرتبه مورد پادشاه شیاطینابر نابودی هم صدق میکرد.
بنابراین ظاهر شدن و ناپدید شدن از هر نقطهای در این دنیادرآورده بدون تعیین یک نقطه مشخص از قبل یا محدود شدن توسط مسافت، قدرتیهزارپا بود که تا به حال تنها پادشاهان شیاطین از خود نشان داده بودند.
مولون در حال حاضر از طریقنبود یک طلسم ارتباطی دوربرد با یوجین تماسدرون گرفته بود. [من تمام لهاینجار رو گشتم.]
یوجین درغلبه سکوت به داستانافسار مولون گوش داد.
مولون با کلافگی گفت: [با این حال، نتونستم هیچ ردی ازشدقیقی پیدا کنم. اولش فکر کردم شاید داره قدرت تاریکش رو مخفیحال میکنه، برای همین چند بار دیگه هم گشتم، اما بازم پیداش نکردم.]
شوالیه مرگ... نه، در این مقطع واقعاً نمیشد او را شوالیه مرگ نامید... امانتوانسته با این وجود، کاملاً شبیه یک پادشاه شیاطین هم به نظر نمیرسید... او قبلسیاه از آمدن به اینجا به دنبال مولون رفته و او را به مبارزه طلبیده بود.
مولون با پشیمانی گفت: [من... من واقعاًبلکه اشتباه کردم. اگه به جای گشتن دنبالسیاه اون، همون موقع باهات تماس گرفته بودم...]
یوجین با آهی گفت: «کافیهافسار احمق. خسارت اینجا خیلی همغییییییژ بد نبود. خودت چطوری؟ خوبی؟»
مولون به او اطمینانمقایسه داد: [اوهوم. یه کمدنبال زخمی شدم، اما حالم خوبه.]
یوجین در حالی که با کلافگی سرش را میخاراند، با لحنی رکدرآورده و راست گفت: «معلومه که خوبی. اگه از یه حرومزاده نیمچهکاره مثل اونهزارپا کتک میخوردی، ازت ناامید میشدم... کوهستان چطور؟ تغییری توی راگویاران به وجود نیومده؟»
آن یارو به شدت از قدرت تاریک نابودی استفادهغییییییژ کرده بود. یوجین نمیتوانست از فکر اینکه چنین آدمی بدونصدایی هیچ مانعی در سراسر لهاینجار پرسه میزند، احساس نگرانی نکند.
چه میشد اگر این کار نوعی تحریک برای پادشاههدایت شیاطین نابودی به همراه میآورد و او را بیدار میکرد؟فرمان یا اگر باعث میشد نور به تعداد بیشتری ظاهر شود؟
مولون گزارش داد: [دارم حواسمکرد رو بهش جمع میکنم، امابازسازی هنوز هیچ مشکلی پیش نیومده.]
در حال حاضر، مولون پایین در زمینهای تمرینی بود، جایی که رژه شوالیهها در آن برگزار شده بود. او به اینجا آمده بودغییییییژ تا جراحات ناشی از مبارزهاش را درمان کند و با یوجین تماس بگیرد. اگرچه این به آن معنا بود که مجبور شده بوددشواری دره چکش بزرگ را ترک کند، اما چشمان درخشان مولون میتوانستند کل رشتهکوه و همچنین راگویاران را حتی از زمینهای تمرینی نیز ببینند.
مولون چند لحظه مکث کرد و سپس ادامههدایت داد: [هامل... اون یارو... اون به اینجا نیومدهمیپیچید بود تا منو بکشه یا فقط باهام بجنگه.]
«...» یوجین سکوت کرد.
مولون صادقانه اعتراف کرد: [اگه به جنگیدن ادامه میدادیم، اونوقت ممکن بودآسمان من کسی باشم که شکست میخوره. با این حال، اون یارو مبارزه روهاوریا ادامه نداد و در عوض اولین کسی بود که یه قدم عقب کشید.]
یوجین غرید: «اینجا هم همین اتفاق افتاد. بعد از اینکهشخصی اعصاب همه رو به هم ریخت، بدون اینکه حتی کسینبود رو بکشه، فقط گذاشت رفت. الانم نمیدونیم کجا غیبش زده.»
یوجین در حین گفتن این حرف، با کلافگی زمینغییییییژ را خراشید. اگرچه کف زمین از مرمر جامد بود، اماصدایی وقتی یوجین آن را خراشید، شیارهایی روی آن کنده شد.
یوجین لعنت فرستاد: «همینش خیلی رو اعصابه. میدونی چیهدایت بیشتر از همه توهینآمیزه؟ اون حرومزاده ماسک زده بود.پاسخ اون عملاً صورت زندگی قبلی من رو پوشونده بود.»
[...] حالااعضای نوبت مولون بودکرد که سکوت کند.
یوجین با اخمی غلیظ زمزمه کرد: «با اینکه واقعاًکنترل دلم نمیخواد بهش فکر کنم، اما مدام ذهنم درگیرافسار این سوال میشه. یعنی ممکنه... اون حرومزاده بدونه من کیام؟»
غیژ، غییییژ.
یوجین در حالی که به خراشیدن زمین ادامه میداد، سوءظنهایش را به زبان آورد:درون «ممکنه فهمیده باشه که من تناسخ هامل هستم، برای همین ماسک زده چون میخوادپیش از افتخار هامل... یعنی افتخار من محافظت کنه، یا چون میخواد حالم رو مراعات کنه؟»
مولون سعی کردعالیرتبه با یوجین ارتباطابر برقرار کند: [هامل...]
یوجین بیتوجه به پریدن او در میان حرفشتحت ادامه داد: «با وجود اینکه رفته بود دنبالکند تو، بعدش اومد اینجا و اینهمه گند زد.»
غیییییییژ.
در حالی که انگشتان یوجین در حال کندنبلکه شیار دیگری روی زمین بود، مشت شدند وخود او غرید: «اون عوضی اصلاً داره چه غلطی میکنه؟»
مولون با تردید اعتراف کرد: [هامل... اونسیاهی هر چی که هست... میدونست که یه قلابیه.مانند موقع مبارزه باهاش، فکر کردم که شبیه توئه.]
یوجین به او قول داد: «مولون، اگه الان جلوم بودی،شخصی مشتم رو مستقیم میکوبیدم تو چونت. اما بهت اعتماد دارمنبود که همچین حرفی زدی، با وجود اینکه میدونستی چقدر بهم برمیخوره.»
مولون سر تکان داد. [معلومه که میدونستم. هامل، من همه ایناهزارپا رو گفتم در حالی که آمادهم دفعه بعد که همدیگه روسرازیر دیدیم چند تا مشت ازت بخورم. اما واقعاً یه همچین حسی داشتم.]
یوجین زمزمه کرد: «حرومزاده...»حالا بدون اینکه مشخص کندبلکه منظورش چه کسی است.
مولون پرسید: [امیدوارم به این حرفا جدی فکر کنی. با وجود اینکه فهمیده یهعظیمی قلابیه، به عنوان کسی که شبیه توئه، چه دلیلی میتونه برای ماسک زدن وپیشروی انجام دادن این کارا داشته باشه؟ آدمی مثل اون آخه میتونه دنبال چی باشه؟]
یوجین پوزخندی زد و مشتهای گرهکردهاش را شل کرد. او از جایش بلند شد و در حالی کهافسار غبار مرمری که روی کف دستهایش نشسته بود را میتکاند، پرسید: «اصلاً فکر کردن بهش چه فایدهای داره؟ تنهاخرچچچچچ کاری که باید بکنم اینه که اون حرومزاده رو پیدا کنم و قبل از کشتنش، دلیلاش رو ازش بپرسم.»
مولون اشاره کرد: [اینمافسار یه راهحله. با اینهدایت حال، هنوز نمیدونیم کجاست.]
یوجین فینفین کرد: «بیخیال، اون یارو خودش میخواد که بکشمش. حتی تا اونجاحالی پیش رفت که ماسک بزنه و بیاد اینجا تا منو تحریک کنه. نیازیسیصد نیست چهارچشمی دنبالش بگردم. دیر یا زود میفهمم کجاست. اما قبل از اون...»
یوجین کف دستهایش را که هنوز پوشیده از پودر بود، روی دیوار کشید. یوجین با درکشفقهای اینکه مالیدن دستهایش به این شکل نشانهای از عصبانیت خودش است، یک بار دیگر مشتهایش رابیشماری گره کرد و به سینهاش کوبید تا بلکه احساس خفگیای را که تجربه میکرد، تسکین دهد.
یوجین به آرامی زمزمهایجاد کرد: «...یه کاری هستتحت که باید انجام بدم.»
مولون گوشهایش راحالا تیز کرد: [هم؟نبود چیزی گفتی؟ درست نشنیدم...]
یوجین امیدوار بودکند که این روز هرگزنبود فرا نرسد، اما حالا...
یوجین از لای دندانهای بهکرد هم کلیدشدهاش غرید: «باید فاشبازسازی کنم که واقعاً کی هستم.»