چپتر 383: امپراتور (۴)
0البته که این حرفبنفشی دروغ بود و نمیشدپاره گفت هیچ اتفاقی نیفتاده است.
امپراتور که قرار بود در آن دنیای ذهنی قادر مطلق باشد، فهمیده بود که در برابر یوجین چندان هم قدرتی ندارد. او با درماندگی تمام تلاششنهایت را برای فرار کرده بود، اما وقتی در چنگ یوجین گرفتار شد، دیگر راه فراری وجود نداشت. برای اینکه حداقل مقاومتی نشان دهد، شروع به حملهنکرده به یوجین کرد، اما مهم نبود چه نوع حملهای به سمتش روانه میکرد؛ هر حملهای به محض برخورد با یوجین دود میشد و به هوا میرفت.
همین وضعیت برای تلاشهای دفاعیاش هم صدق میکرد. چه دیوارهای ضخیمصدق میساخت و چه حصاری دور تا دور بدنش میکشید، به محضاثری اینکه مشت یوجین به آنها برخورد میکرد، بدون هیچ اثری ناپدید میشدند.
در نهایت، امپراتور چارهای نداشت جز اینکه زیر مشت و لگدهای یوجین له و لورده شود. از دید یوجین،حصاری این کتککاری آنقدرها هم شدید نبود، اما برای کسی که در خانوادهای سلطنتی به دنیا آمده و بر تختشدید پادشاهی نشسته بود، کتک خوردن پدیده عجیبی بود که در تمام عمرش حتی یک بار هم تجربهاش نکرده بود.
یوجین با پوزخندیجیغ تو دلش گفت:میخواست «عجب حرومزادهٔ ترسوییه.»
هر بار که یوجین خوابوند زیر گوشش، امپراتور چنان جیغ بنفشی میکشیدصدق که انگار میخواست حنجرهاش را پاره کند. و بعد از اینکه یوجینناپدید چند مشت حوالهاش کرد، امپراتور طوری فریاد میکشید که انگار آخرالزمان شده است.
بعد از اینکه یوجین برای مدتی حسابی از خجالتتلاشهای امپراتور درآمد، به او دستور داد که زانو بزند. امپراتورِمشت نهچندان قادر مطلق هم بلافاصله طبق دستور روی زانوهایش افتاد.
استراوت دوم به عنوان امپراتور کیل، به هیچ وجه آدم احمقی نبود. او به تازگی دردیوارهای این دنیای آگاهی، کتک مفصل و طولانیمدتی خورده بود. هرچند در واقعیت اوضاع آنقدرها هم وخیم نبود،لورده اما برای امپراتور، بعد از آن سری حملات دردناک، احساس میکرد که روانش در آستانه فروپاشی است.
پس آیاچنان باید بهبنفشی فکر انتقام میافتاد؟
اینطور نبود که ابزارش را نداشته باشد. شاید در این دنیای ذهنی ناتواندیوارهای و بیدفاع بود، اما در دنیای واقعی، استراوت دوم هنوز هم امپراتور کیلنهایت بود. با چنین قدرت عظیمی، روشهای بیشماری برای گرفتن انتقام در اختیار داشت.
اصلاً چه اهمیتی داشت که یوجین لاینهارت هیچ جرمی مرتکب نشده است؟ آیا واقعاً کسی در این دنیا پیدامشت میشد که هیچ نقطه تاریکی در گذشتهاش نداشته باشد؟ و از همان ابتدا، حتی بدون هیچ مدرکی، استفاده ازدنیا اتهامات خیانت و توهین به مقام سلطنت کافی بود تا کل خاندان لاینهارت را به عنوان خائن معرفی کند.
با این حال، هیچ راهی برای انجام اینمیشد کار وجود نداشت. استراوت دوم به عنوان امپراتور، باضخیم تمام وجودش حس میکرد که چنین کاری غیرممکن است.
دلیلش هویتچنان واقعی یوجینبنفشی لاینهارت بود.
هامل احمق —برخورد یکی از قهرمانانِهوا سیصد سال پیش.
با توجه به اینکه یوجین توانسته بود این موضوع را تا الان مخفی نگه دارد، به نظر نمیرسیدمیکشید قصد داشته باشد حقیقت را به دنیا فاش کند، اما... اگر کل خاندانش به خیانت متهم میشدند وخانوادهای امپراتوری قصد اعدامشان را داشت، او قطعاً مجبور میشد برای مقابله با این وضعیت، هویت واقعیاش را فاش کند.
امپراتور در حالی که آب دهانش را قورت میدادهوا و به یوجین خیره شده بود، با خودش فکرمیساخت کرد: «نه، اون حتی نیازی به این کار هم نداره.»
...او هنوز جرئتجیغ نمیکرد به چشمانمیخواست یوجین نگاه کند.
عجیب بود. این بدن واقعیاش نبود که اینقدر کتک خوردهتلاشهای بود، اما فقط با نگاه کردن به آن چشمان طلایی،مشت امپراتور احساس میکرد تمام بدنش از درد در هم میپیچد.
امپراتور با وحشت فکر کرد: «حتی بدون اینکهوضعیت هویت واقعیاش رو برای همه فاش کنه... مطمئنم افرادبدنش زیادی هستن که همین الان هم حقیقت رو میدونن.»
سیهنای خردمند و مولون شجاع.
آن دو نفر حتماًبنفشی میدانستند که یوجین لاینهارتپاره همان دوست قدیمیشان است.
مگر در راهپیمایی شوالیهها همین اتفاق نیفتاده بود؟ مولون شجاع که ناگهان دوباره ظاهر شده بود،حصاری مدام کنار یوجین لاینهارت پرسه میزد و دوستیشان را به رخ میکشید. از طرفی سیهنای خردمند همکتککاری که از انزوای طولانیاش بازگشته بود، آروث را رها کرده و در عمارت لاینهارت مستقر شده بود...
نه امپراتور و نه امپراتوری کیل نمیتوانستند ریسک کنند و یوجین و خاندان لاینهارت را خائن اعلام کنند. به محض اینکه چنین کاریناپدید میکردند، آن دو هیولایی که مقابله با آنها کاملاً از توان امپراتوری خارج بود، به دشمنانشان تبدیل میشدند. افکار عمومی تمام کشورهای همسایه،عجیبی نه، حتی افکار عمومی خود شهروندان امپراتوری هم در قبال مخمصهای که امپراتور در آن گرفتار میشد، هیچ همدردی و دلسوزیای نشان نمیدادند.
امپراتور آه بلندیروانه کشید و سرشبرخورد را تکان داد: «هاااه...»
نیت اولیهاش این بود که افکار پنهان در قلبکند یوجین را بررسی کند، و اگر احساس میکرد یوجینحسابی یک تهدید است، به او غل و زنجیر ببندد.
او دقیقاً همانطور که برنامهریزی کرده بود توانسته بود به اعماق قلب یوجین نفوذ کند، اما حالا... ترجیح میداد در همانآنها بیخبری باقی میماند. رازهای گوناگونی که فهمیده بود، حالا مانند باری سنگین روی دوش امپراتور افتاده بود و او را به وحشتنشسته میانداخت. در نهایت، همه اینها به این معنا بود که در این عصر، جنگ با هلموث و پادشاهان شیاطینش اجتنابناپذیر خواهد بود.
یوجین سکوت رادود شکست: «اشکالی ندارهمیرفت اگه خودم برگردم؟»
برادران دآرک هنوزروانه زیر دست وبرخورد پایش افتاده بودند.
در واقع، هر دوی آنها به هوش آمده بودند. اما از شدت شرم و خجالتِ این شکست مفتضحانه، جرئتخجالت نمیکردند از جایشان بلند شوند و بیسروصدا وانمود میکردند که هنوز بیهوشاند. استخوانهای خردشدهشان تیر میکشید، اما باز هماحمقی حس میکردند دراز کشیدن روی زمین خیلی بهتر از این است که جلوی چشم امپراتور به زور روی پاهایشان بایستند.
یوجین که متوجه این موضوع شده بود، گفت: «بههرحال، با این وضع زخمدیوارهای و زیلیشون، خیلی مهمه که هرچه زودتر درمان بشن. اگه من همینجا بشینم،نهایت این کاپیتانهای دوقلو مجبور میشن به تحمل کردن دردشون ادامه بدن، مگه نه؟»
کاریان وبرخورد دری همچنان بههوا سکوتشان ادامه دادند.
یوجین با پوزخندی مسخرهشان کرد: «نه تنهادود بلد نیستین بجنگین، بلکه حتی نمیتونین درستدفاعیاش و حسابی نقش آدمای بیهوش رو بازی کنین.»
حتی در برابر چنین تحریکی هم،میخواست دوقلوها هیچ واکنشی نشان ندادند وحوالهاش دهانشان را کیپِ کیپ بسته نگه داشتند.
امپراتور سرانجام بعد از کشیدن آهی عمیقمیرفت به حرف آمد: «بسیار خب... لرد... یوجین...ضخیم لاینهارت. بهتر است همین الان به خانهتان برگردید.»
یوجین در حالی کهمیشد از جایش بلند میشد باتلاشهای لبخندی گفت: «گفتگوی لذتبخشی بود.»
بههرحال، این حقیقت داشت که آنها بعددود از کتک مفصلی که یوجین به امپراتوردفاعیاش زده بود، واقعاً با هم گفتگو کرده بودند.
هرچند در اینجیغ گفتگو حرف چندانمیخواست مهمی زده نشده بود.
یوجین فقط به استراوت گفتهمیشد بود که از این بهتلاشهای بعد باید چه کار کند.
حرفهای اضافی نزند و مهمهوا نیست چه اتفاقی میافتد، سعیدفاعیاش کند با درایت بیشتری رفتار کند.
و به جای اینکه بیخودی سعیبرخورد کند با یوجین دربیفتد، کلاً بهوضعیت او و کارهایش هیچ توجهی نکند.
البته این فقط یک خواسته یکطرفه از سوی یوجین نبود؛ در ازای همه اینها، یوجین هم قول داد که از این بهداد بعد مراقب باشد تا به اعتبار امپراتور یا امپراتوری لطمهای وارد نکند. برای مثال، اگر در آینده کاری انجام داد، مخصوصاً اگرهرچند در خارج از امپراتوری درگیر دردسر ناخوشایندی شد... در چنین موارد نادری، قول داده بود که از قبل به امپراتور خبر بدهد.
با وجود اینکه امپراتور حس میکرد یوجین با گفتن چنین حرفهاییدفاعیاش به امپراتور امپراتوری کیل پایش را از گلیمش درازتر کرده، امابدون در نهایت با کمال میل و سپاسگزاری با او موافقت کرد.
امپراتور چشمان خسته و افسردهاش رامیرفت بست و گفت: «لرد آلچستر، لطفاً لردضخیم یوجین را تا در خروجی راهنمایی کنید.»
آلچستر با لحنیروانه نگران پرسید: «پسبرخورد خودتان چه، اعلیحضرت؟»
امپراتور شروعچنان به حرفبنفشی زدن کرد: «ما...»
قبل از اینکه حرفش تمام شود،هوا یوجین پیشنهاد داد: «انگار خیلی خستهاید،صدق پس چطوره با هم بریم بیرون، اعلیحضرت؟»
امپراتور پس از کمی تردید تسلیم شدهمین و از روی صندلیاش بلند شد: «ما...میساخت ما... بسیار خب، همین کار را میکنیم.»
آلچستر که درک اینمیکرد وضعیت گیجکننده برایش دشوار بود،هوا نگاهی به چهره امپراتور انداخت.
آلچستر با کنجکاوی تو دلش گفت:میخواست «آخه اون تو چه اتفاقی افتاد؟»حوالهاش اما سؤالش را به زبان نیاورد.
حفظ سکوتِ مدبرانه با توجه به شرایط، یکی از فضایل ضروری بودصدق که همه گاردهای سلطنتی باید از آن برخوردار میبودند. بنابراین آلچستر بیسروصداناپدید لبهایش را روی هم فشرد و جلو رفت تا به امپراتور کمک کند.
یوجین در حالی که یکی ازمیرفت بازوهای امپراتورِ تلوتلوخوران را میگرفت، پیشنهاددیوارهای داد: «اجازه بدین منم کمکتون کنم.»
به محض اینکه یوجین بازویش را گرفت، امپراتور با وحشت سعی کردوضعیت خودش را بیرون بکشد، اما یوجین بازوی او را محکم چسبیده بودآنها و انگار که از قبل منتظر این تقلا بود، حاضر نشد رهایش کند.
یوجین باچنان خونسردی پرسید:بنفشی «حالتون خوبه؟»
امپراتور بامحض لکنت گفت:دود «مـ-ما خوبیم.»
یوجین بابرخورد لبخندی گفت: «پسهوا بیایین بریم بیرون.»
امپراتور در دلش میخواست به یوجین دستور دهد که رهایش کند، اما...وضعیت کلمات به زبانش نمیآمدند. در نهایت، در حالی که آلچستر و یوجینآنها از دو طرف زیر بغلش را گرفته بودند، اتاق را ترک کرد.
دقیقاً همانطور که یوجین حدس زده بود. اینپاره اتاق در زیرزمینی در اعماق یک برج، وشده در فاصله کمی از خود کاخ امپراتوری قرار داشت.
«اعلیحضرت!»
وقتی یوجین به طبقه همکف رسید، دهها گارد سلطنتی در آنجاصدق منتظر بودند. آنها احتمالاً همان شوالیههایی بودند که امپراتور پیش ازاثری ورود به اتاق، برای محافظت از این مکان مستقر کرده بود.
یوجین در حالی که نگاهی به امپراتور میانداخت،میشد با خودش فکر کرد: «امکان نداره تو ایندیوارهای وضعیت جرئت کنه بهشون دستور دستگیریم رو بده، نه؟»
در همان لحظه،جیغ چشمان یوجین و امپراتورحنجرهاش به هم گره خورد.
یوجین تومحض دلش فحشدود داد: «این حرومزاده.»
درست در همان لحظهای که یوجین داشت بدبین میشد، به نظر میرسید امپراتور هم دقیقاًحصاری به همین موضوع فکر میکند. یوجین مخفیانه بازویی را که برای کمک به امپراتور گرفته بود،دید نیشگون گرفت. با این کار، تمام بدن امپراتور یک بار دیگر از ترس به لرزه افتاد.
امپراتور پیش از اینکه رو به یوجین کند، با عجله به شوالیههایش اطمینان خاطر داد: «ما... ما خوبیم. همه عقبدور بایستید. ما فقط چون کمی احساس خستگی میکنیم، از آنها کمک گرفتیم. سر یوجین. گفتگوی ا-امروز لذتبخش بود. اوه، درسته. سرسلطنتی ایبولدت. شما رابطه نزدیکی با سر یوجین دارید، اینطور نیست؟ در این صورت، لطفاً لرد یوجین را تا دروازهها همراهی کنید.»
در میان شوالیههای مستقر در بیرون برج، کاپیتان لشکر چهارم هم حضور داشت؛ همان کسی که در مسابقه دوستانه قبلی از یوجین شکستزانو خورده بود. نام او ایبولدت ماگیوس بود. او از اینکه ناگهان توسط امپراتور از میان جمعیت برای این وظیفه انتخاب شده بود، بهاوضاع شدت دستپاچه به نظر میرسید، اما از آنجا که این خواست امپراتور بود، بدون هیچ مقاومتی فقط سرش را به نشانه احترام خم کرد.
یوجین برای خداحافظی گفت: «امیدوارم شبهوا آرومی داشته باشید، اعلیحضرت. خب پس... فردادیوارهای دوباره همراه بانو سیهنا به دیدنتون میآم.»
امپراتور جا خورد: «بـ... باشه.»
یوجین بازوی امپراتور را رها کرد. بعد از اینکه چند قدم به عقب برداشت، روی یک زانو نشست و سرشدور را به نشانهی احترام عمیقاً خم کرد. اتفاقاتی که پیشتر در اتاق افتاده بود با وضعیت الان دو مقولهی کاملاً متفاوتسلطنتی بودند و از آنجا که چشمهای زیادی به آنها دوخته شده بود، یوجین مجبور بود به اندازهی کافی مؤدبانه رفتار کند.
امپراتور درچنان دلش فحش داد:انگار «این هیولای... نفرتانگیز...»
چرا قدرتهای آن اتاق روی یوجین اثری نداشت؟ به خاطر خون لاینهارتش بود؟ یاضخیم چون او هامل احمق بود؟ هیچ راهی برای فهمیدنش وجود نداشت. امپراتور هم دیگرزیر نمیخواست به آن فکر کند. بنابراین با سفت کردن حالت لرزان چهرهاش، برگشت و رفت.
با عقبنشینی شوالیههای محافظ به همراه امپراتور، صدایوضعیت قدمهایشان در دوردست محو شد. تازه آن موقع بودبدنش که یوجین سرش را بالا آورد و نگاه کرد.
زیر این برج که درش محکم قفل شدهمیشد بود، اتاقی به جا مانده از ورموث قراردیوارهای داشت که شبیه به تاریکخانهی زیرزمین عمارت لاینهارت بود.
یوجین با تأسف بابنفشی خودش فکر کرد: «فکرپاره میکردم چیز دیگهای هم باشه.»
با وجود اینکه در دلش به اینمیرفت موضوع امید بسته بود، اما برخلاف تاریکخانه،ضخیم هیچ شبحی از ورموث ظاهر نشده بود.
«به خاطر این بود کههوا با امپراتور بودم؟ اگه دفعهی بعدصدق تنهایی برم اونجا، چیزی ظاهر میشه...؟»
با وجود این فکر، یوجین زیاد امیدش را بالا نبرد. تاریکخانهی عمارت با اتاق امپراتور دردیوارهای اینجا فرق داشت. اصلاً چه دلیلی داشت که دو شبح مجزا از خودش به جا بگذارد؟لگدهای همانطور که امپراتور گفته بود، این اتاق هدیهای بود که ورموث به امپراتوری کیل پیشکش کرده بود.
یوجین حتی میتوانست حدس بزند که دلایل ورموث برای این کار چه بوده است. ورموث برای تناسخمدتی یوجین یا بهتر است بگوییم، هامل برنامهریزی کرده بود. این یعنی او میدانست که تقریباً سیصد سالعنوان بعد از مرگ هامل، یوجین به عنوان عضوی از خاندان لاینهارت، یکی از نوادگان ورموث، تناسخ پیدا میکند.
خاندان لاینهارت باید تا آن زمان دوام میآورد تا از وقوع این اتفاق اطمینان حاصلمیساخت شود. ورموث با هدیه دادن این اتاق به خانوادهی امپراتوری، حتماً یک سوگند وفاداری رالورده تضمین کرده بود تا مطمئن شود خاندان لاینهارت هرگز به دشمن امپراتوری کیل تبدیل نخواهد شد.
یوجین در حالی که از برج روی برمیگرداند، تصمیمش رادفاعیاش گرفت: «با اینکه بعیده بتونیم چیزی پیدا کنیم، ولی فرداآنها باید سیهنا رو با خودم بیارم تا اینجا رو بررسی کنه.»
یوجین مؤدبانه بهروانه شوالیه سلام کرد: «خیلیدود وقت گذشته، لرد ایبولدت.»
ایبولدت در حالی که با سرمیخواست به یوجین اشاره میکرد، با لبخندیحوالهاش تلخ جواب داد: «درسته... خیلی وقت گذشته.»
ایبولدت بوی ضعیف خونی را که از بدنهمین یوجین به مشام میرسید حس کرد و متوجهحصاری شد که مقداری خون روی آستین او پاشیده است.
یوجین که متوجه نگاهش شده بود،میرفت به او اطمینان داد: «آه، نیازیدیوارهای نیست بهش توجه کنی. خون من نیست.»
ایبولدت با تردیدروانه پرسید: «اگه خونبرخورد شما نیست، پس...؟»
یوجین به راحتی اعتراف کرد: «خون لردهای دآرک ـه. واقعاً که،چند انگار اون دو تا کینهی زیادی از من به دل داشتن...داد ولی من با این دوئل، خیلی تمیز به همهچیز پایان دادم.»
ایبولدت شوکهمحض شد: «امکان نداره؛میشد یعنی واقعاً کشتیدشون؟»
یوجین از خودش دفاع کرد: «هی، مگه من همچین کاری میکنم؟ حتی اگه یه دوئل جدیدور هم بود، چطور میتونستم یه گارد سلطنتی رو جلوی چشمای اعلیحضرت بکشم؟ فقط در حد اعتدالکتککاری کتکشون زدم و در عین حال مطمئن شدم که یه نمایش سرگرمکننده برای امپراتور اجرا کنم.»
یوجین با تأسفروانه سرش را تکان داددود و به راه افتاد.
پس منظور یوجین این بود که دوئل باپاره کاپیتانهای دستهی اول و دوم شوالیههای اژدهای سفید،شده فقط در حد یک نمایش حاشیهای و سرگرمکننده بود؟
«ها... هاها.» ایبولدت که همانجا خشکش زده بود ووضعیت با نگاهی خالی به فضا خیره شده بود، بابدنش تأخیر به خودش آمد و خندهای افسرده سر داد.
از آنجا که یوجین بیمقدمه توسط امپراتور احضار شده ومیرفت ناگهان او را به کاخ اسکورت کرده بودند، کاملاً طبیعیدور بود که گیلیاد و سایر اعضای خانواده نگران یوجین باشند.
یوجین بهچنان او اطمینان داد:انگار «چیز مهمی نبود.»
یوجین تنها با تکرار مداوم این کلمات توانست خانوادهاش راتلاشهای که با چهرههایی نگران به دنبالش آمده بودند، راضی کندمشت تا دست از سرش بردارند. اما مشکل اصلی اعضای خانوادهاش نبودند.
«چطور امپراتوربرخورد امپراتوری کیل میتونههوا اینقدر کوتهفکر باشه؟»
«حتی پاپ یوراسروانه هم جرئت نمیکنه اینطوریدود به ما زور بگه.»
کریستینا و آنیس پس ازانگار شنیدن کل ماجرا از زبان یوجین،چند به نوبت خشمشان را خالی میکردند.
سیهنا فحش داد: «اون حرومزادهی لعنتی.» او عصایش را از فضایدفاعیاش ذخیرهسازی بیرون کشیده و محکم در دستانش گرفته بود؛ طوری که بهاثری نظر میرسید هر لحظه ممکن است به کاخ امپراتوری کیل یورش ببرد.
یوجین با کلافگی پرسید: «چرا با اینکههمین پیرتر شدی هنوزم همینطوری هستی؟» و بامیساخت عجله عصا را از دستهای سیهنا بیرون کشید.
با وجود اینکه قبل از گفتن این حرفهامیشد زیاد به آنها فکر نکرده بود... چشمان سیهنا ازضخیم شدت شوک گشاد شد و به سمت یوجین برگشت.
سیهنا با چهرهای دلشکستهبنفشی فریاد زد: «تو...! الان توکند روی خودم بهم گفتی پیر؟!»
آنیس و کریستینا فوراًدود فهمیدند که در اینهمین موقعیت باید چه موضعی بگیرند.
«هامل، حرفاتبرخورد داره خیلیمیشد از حد میگذره.»
«بانو سیهنا هرچقدر هم که پیربرخورد شده باشن، اگه شما اینقدر رک بگید،تلاشهای معلومه که خیلی بهشون برمیخوره، سر یوجین.»
آن دو در حالی که تظاهر میکردند طرف سیهنا هستند،بعد خنجر را عمیقتر در سینهی او فرو میکردند. سیهنا کمیدرآمد تلوتلو خورد و بعد با حمایت مر روی صندلی ولو شد.
مر سعی کرد از سیهنامیشد دفاع کند: «سن فیزیکی مهم نیست.دفاعیاش چیزی که واقعاً مهمه سن عقلیـ...»
آنیس حرفش را قطع کرد: «آه، خب معلومه که تودفاعیاش اینطوری فکر میکنی. مر، تو فقط به این خاطر همچینآنها حرفی میزنی چون خودت هم دویست سال گذشته رو زنده بودی.»
مر جا خورد: «اصـ... اصلاً اینطور نیست. من واقعاًهوا بر اساس دوران کودکی بانو سیهنا ساخته شدم، بنابراین باحصاری وجود اینکه دویست ساله وجود دارم، سن عقلیم در واقع...»
آنیس دوباره وسط حرفش پرید:انگار «چه توجیه راحتی برای خودتبعد دستوپا کردی. مگه نه، کریستینا؟»
کریستینا با لبخندی جواب داد: «بله، بانو آنیس.همین هرچند، من به عنوان یه دختر بیست وحصاری سه ساله، متأسفانه چیز زیادی دربارهی اینجور موضوعات نمیدونم.»
آنیس که آماده میشد تا یک بار دیگر حالت تهاجمی به خود بگیرد، مکثمیساخت کرد و خشکش زد. او متوجه شد خنجری که پشت بازی کلمات هوشمندانهی کریستینا پنهانلورده شده بود، نهتنها سیهنا و مر، بلکه خود او را هم هدف قرار داده است.
سکوت شومی در اتاقمیکرد حاکم شد؛ انگار همگی داشتندهوا روی یخ نازکی قدم میگذاشتند.
یوجین که تا آن لحظه دهانش را بسته نگه داشته بود، بعدحوالهاش از چند لحظه نگاه کردن به اطراف اتاق به حرف آمد: «بهبزند هر حال، سیهنا، تو هم باید فردا با من به کاخ امپراتوری بیای...»
سیهنا که روی صندلیاش وا رفته بود،میرفت ناگهان سرش را بالا آورد و پرسید:ضخیم «قراره کاخ امپراتوری رو با خاک یکسان کنیم؟»
وینید درون شنل او زمزمهای کرد وهمین تمپست خودش را بالا کشید تا بپرسد:میساخت [هامل، بالاخره تصمیم گرفتی خودت امپراتور بشی؟]
کِی بود؟ تمپست یک بار در حالی که میگفت برایمیرفت لشکرکشی به شمال به نیروی نظامی نیاز دارند، از یوجیندور پرسیده بود که آیا خودش حاضر است امپراتور شود یا نه.
یوجین باچنان پوزخندی ردبنفشی کرد: «چرتوپرت نگو.»
طبیعتاً یوجین هیچ قصدی برایمیشد امپراتور شدن نداشت و نمیخواستتلاشهای کاخ امپراتوری را هم سرنگون کند.
برای ورود به تاریکخانهیمیشد لاینهارت، شخص باید ازوضعیت خط خونی لاینهارت میبود.
اما در مورد آن اتاق زیرزمینیِ زیر برج نزدیکهوا کاخ، با اینکه تنها ارادهی امپراتور میتوانست قدرت آنجامیساخت را فعال کند، هر کسی میتوانست وارد خود اتاق شود.
سیهنا در حالی که چشمانش را متفکرانه باریک کرده بود گفت: «توقعاتت رو خیلی بالا نبر. حتی سیصد سال پیش هم برام غیرممکنزانو بود که از جادوی ورموث سر دربیارم. با اینکه بعداً سعی کردم توی آروث تحقیقاتی روش انجام بدم، بازم نتونستم به نتیجهای برسم.اوضاع برای همین الان، حتی بعد از اینکه ورموث سینهم رو سوراخ کرد، هنوزم ماهیت واقعی جادویی که برای این کار استفاده کرد رو نمیدونم.»
یوجین گفت: «ولی مادود فرض رو بر این میگیریموضعیت که جادوی باستانی ـه، درسته؟»
سیهنا در حالی که نگاهی به کریستینا میانداخت، با صدایی پایین غرغر کرد: «این فقط یکی از احتمالاتیه که برامون باقی مونده، چون نمیتونیم ریشهی اصلیش رو تشخیص بدیم. همونطور که قبلاًکتککاری گفتم، چیزهای مرموز زیادی دربارهی دوران باستان وجود داره. اون دوران متعلق به گذشتهی اونقدر دوریه که حتی اسطورهها هم نتونستن اتفاقات اون زمان رو بهطور کامل منتقل کنن... حتی اژدهایان همحنجرهاش نمیتونن بهمون بگن اون دوران چطور بوده. چیزی که میدونیم اینه که دورانی بود که اسطورهها و افسانهها روی زمین قدم میزدن. دورانی که خود خدای نور بهطور فیزیکی تجلی پیدا کرده بود.»
آنیس هم اضافهروانه کرد: «پروردگار ما همدود هیچ جوابی بهمون نداده.»
سیهنا حدس زد: «اگه اینطوری باشه، پس تنهاپاره کسایی که میتونن با اطمینان بهمون بگن توشده اون دوران چه اتفاقی افتاده... پادشاهان شیاطین هستن.»
یوجین بحث رابرخورد عوض کرد: «پس،هوا فردا با من میآی؟»
سیهنا در حالی که لبهایش را آویزان کرده بود گفت: «فکر کنم باید بیام. حتی اگه نتیجهایبدنش هم نداشته باشه، حداقل باید سعیم رو بکنم تا چیزی پیدا کنم، مگه نه؟ آدم هیچوقت نمیدونه.شدید اگه به اندازهی کافی عمیق بگردیم، شاید بتونیم رازی که ورموث به جا گذاشته رو پیدا کنیم.»
سیهنا وقتی این حرف را میزد جدی نبود. اوهوا هم مثل یوجین واقعاً انتظار نداشت که ورموث در آنحصاری اتاقِ کنار کاخ، هیچ پیامی برایشان به جا گذاشته باشد.
به نظر نمیرسیدجیغ ورموث... دلش بخواهد همرزمانحنجرهاش سابقش به دنبالش بگردند.