چپتر 506: خشم (۲)
0به نظر میرسیدروبهرو آسمان شب پایینتردید از همیشه است.
همه حاضران دچار همین سوءتفاهم شده بودند. دلیلش این بود که ستارههای آسمان شب درخودش ارتفاع بسیار پایینتری نسبت به حالت عادی به نظر میرسیدند. نه، آنها ستاره نبودند. آنسیاه نورها، گلولههای جادویی بیشماری بودند که مثل ستاره میدرخشیدند و در اطراف سیهنا شناور بودند.
شاید نیازی بهدید گفتن نباشد، اماسیصد سیهنا بهشدت خشمگین بود.
خشم او درست به اندازه زمانی بود که با آیریس، که حالا به پادشاه شیاطینداشته خشمِ جدید تبدیل شده بود، روبهرو شد. سیهنا همانقدر خشمگین بود که وقتی دید الفهاجراحات توسط آیریس، که سیصد سال پیش به یک الف تاریک فاسد شده بود، قتلعام میشوند.
اینها لاینهارتها بودند. شاید با سیهنا هیچ پیوند خونی نداشتند، اما خانواده و بستگان نزدیک یوجین محسوب میشدند. درهیچ واقع، خواهر و برادر خود یوجین، یعنی سیئل و سیان، هر دو آن پایین بودند. سیهنا قبلاً چند بار دوقلوهابار را دیده بود و کارمن هم آنجا بود؛ کسی که در جریان سرکوب آیریس کمک بزرگی به آنها کرده بود.
و همه آنها مجروح بودند. سیئل در حالی که نفسنفس میزد، خون سرفه میکرد و سیان تا جایی که میتوانست خواهرچرخید کوچکش را سر پا نگه داشته بود. کارمن با مشتی گرهکرده و کشیده روی پاهایش ایستاده بود، اما اصلاً وضعیت خوبیمیکردند نداشت. کاملاً مشخص بود که با وجود تحمل جراحات داخلی شدید، فقط به زور خودش را سر پا نگه داشته است.
چطور جرئت میکنه!
نور در چشمان سیهنا چرخید. هیچکس حتی تصورش را هم نمیکرد که کسی واقعاً جرئت کندمشتی قلعه شیر سیاه را هدف قرار دهد. تمام تمرکز همه فقط روی ناهاما بود. و درشدید حقیقت، آملیا مروین و تمام قوم شیاطین که از او حمایت میکردند، هنوز در ناهاما بودند.
این مرد آنقدر قدرت داشت که بهتنهایی به قلعهسیصد شیر سیاه حمله کند و مدافعانش را تا مرزلاینهارتها شکست پیش ببرد. و این قدرت تاریک عجیب و شوم...
سیهنا با انزجار اخمخوبی کرد و با لحنیوجود تند گفت: «تو کی هستی؟»
شبح به جای جوابالفها دادن به سؤال سیهناپیش پرسید: «...چطور رسیدی اینجا؟»
او دروازه انتقال را مسدود کرده بود. همچنینخون یک سد از قدرت تاریک ایجاد کرده بود تاگرهکرده جلوی ورود و خروج هرگونه جادوی ارتباطی را بگیرد.
تا همین چند لحظه پیش، سیهنا هنوز در آروث بود. او با خوشحالی تمام لبخند میزد واینها لباسهایی را انتخاب میکرد که قرار بود در زمان تجدید دیدار با یوجین بپوشد؛ و همینطور حلقههاییسیئل که قرار بود وقتی زمانش رسید، برای عهد بستن روی آیندهشان با هم رد و بدل کنند.
اما در این لحظه، هیچ لبخندی روی صورت سیهنا دیدهجراحات نمیشد. فقط یک احساس وجود داشت، همان احساسی که شبحچشمان امیدوار بود برای افراد حاضر در اینجا به ارمغان بیاورد. خشم.
سیهنا در توضیح گفت:الفها «وقتی ارتباطم یهو قطعپیش میشه، معلومه که شک میکنم.»
وقتی در آروث بود، یک وسیله ارتباطی به سیئل داده بود تا اگرکوچکش اتفاق غیرمنتظرهای افتاد از آن استفاده کند. با اینکه آنها بهطور مرتب برای تماسمشخص با یکدیگر از آن استفاده نمیکردند، اما سیهنا همیشه حواسش به سیگنال آن بود.
اما امروز، آن سیگنال ناگهان قطع شده بود. سیهنا سعیسال کرده بود با سیئل تماس بگیرد تا ببیند چه خبرپیوند است، اما تلاشهایش برای ارتباط با لاینهارتها بینتیجه مانده بود.
سیهنا اعتراف کرد: «شکستنخوبی مانعی که روی دروازه انتقالتحمل گذاشته بودی، حسابی دردسر داشت.»
با این حال، او توانسته بود با موفقیت راهی باز کند. سیهنا مختصات سد دفاعی تغذیهشده با قدرتخونی تاریک را محاسبه کرده و مسیر جدیدی را از اطراف آن ایجاد کرده بود. تا زمانی که چیزیبار حتی از نظر تئوری با جادو قابلدستیابی بود، چیزهای زیادی وجود نداشت که برای سیهنای فعلی واقعاً غیرممکن باشد.
سیهنا در حالی که فراست را بیرون کشید وسرفه با هر دو دستش گرفت، گفت: «اگه نمیخواستی بیامکشیده اینجا، باید به جاش دروازه انتقال رو نابود میکردی.»
وووویییینگ!
گلولههای جادویی که در اطراف سیهنا شناور بودند، شروع بهجراحات چرخیدن به شکل یک دایره کردند. گردابهایی از رنگهای زنده نیزچرخید در چشمان سیهنا که مانند جواهر میدرخشیدند، شروع به چرخیدن کردند.
حق با سیهنا بود. اگر شبح واقعاً نمیخواست سیهنا به اینجا بیاید، باید دروازهاینها انتقال را کاملاً نابود میکرد. با این حال، اگر این کار را میکرد، آیا پسخود از اینکه کارش در اینجا تمام میشد و میرفت، مشکلات بیشتری برای لاینهارتها باقی نمیگذاشت؟
شبح زیر لب گفت: «...نمیخواستم بیاینفسنفس اینجا، اما معنیش این نیست کهمیتوانست میخواستم این مکان رو کاملاً نابـ...»
سیهنا ناگهان حرفروبهرو شبح را قطع کردالفها و گفت: «تو... صدات.»
مزاحم نقاب به چهره داشت. سیهنا تا آن لحظه چند بار سعی کرده بود با استفاده ازجرئت جادو از پوشش او عبور کند، اما هر کاری میکرد، نمیتوانست چهره واقعیاش را ببیند. خود نقاب تودهایتمرکز از قدرت تاریک بود و تمام چیزی که میتوانست در پسِ آن ببیند، مهی شوم و تاریک بود.
اما آن صدا. آن را از جایی به یادالف میآورد. فقط صدایش نبود. حتی حسی که از هیکلخونی و ایستادنش ساطع میشد، او را یاد شخص خاصی میانداخت.
سیهنا دقیقاً فهمید که او کیست.نفسنفس با این حال، این موضوع هیچمیتوانست تغییری در احساسات فعلیاش ایجاد نکرد.
در عوض،تبدیل خشم سیهنا حتیوقتی بیشتر هم شد.
چارهای نبود. درست همانطور که مولون با دیدن شبح به خشم آمده بود، سیهنا هم وقتی فهمید این شبح کیست،چشمان از کوره در رفت. تمام اتفاقاتی که تا آن لحظه در اینجا افتاده بود، به اندازه کافی برای عصبانی کردنشقوم کافی بود، اما این حقیقت که عامل تمام اینها شوالیه مرگِ هامل بود، فقط هیزم بیشتری به آتش خشمش میریخت.
مانند مولون، سیهنا هم هیچ تردیدی به خرج نداد و کوچکترین تلاشی هم برای فهمیدن نیت شبح نکرد. چنیننداشتند واکنشی کاملاً طبیعی بود. اگر هر یک از دوستان قدیمی ورموث، نوادگان او را میدیدند که اینطور از شدتدیده جراحات غرق در خون شدهاند، حتی اگر مولون هم اینجا ایستاده بود، قطعاً خشمگین میشدند و غرش خشم سر میدادند.
اما همانطور که شبح گفته بود، او به اینجا نیامده بود تا برایشانکوچکش ناامیدی یا ترس بیاورد، بلکه خشم آورده بود. به همین دلیل، خشم فعلیکاملاً سیهنا دقیقاً همان چیزی بود که شبح از همان ابتدا قصدش را داشت.
خب، شاید اینطور بود، اما راستش را بخواهید، شبح قصد نداشت آنجا بماند تا شخصاًقتلعام نتایج تلاشهایش را ببیند. شبح لبخندی را که پیشتر روی صورت سیهنا دیده بود بهخواهر یاد آورد. مجبور بود پیش خودش اعتراف کند که در مدیریت دروازه انتقال بیدقتی کرده است.
هر چه نباشد، او سیهنای خردمند بود.مشخص او تواناییهای سیهنا را به عنوان قدرتمندترینزور جادوگر در تمام تاریخِ ثبتشده دستکم گرفته بود.
«...» شبح در سکوتالفها با خودش فکر کرد کهالف حالا باید چه کار کند.
در این لحظه، این سؤال که چرا شبح دست به چنین کاریمیتوانست زده، برای سیهنا هیچ اهمیتی نداشت. چیزی که در حال حاضر برایشخوبی در بالاترین درجه اهمیت قرار داشت، میل او به تکهتکه کردن شبح بود.
با اینکه اگر دست خودش بود، دوست داشت شبح راسال درجا بکشد، اما احساس کرد بهتر است این وظیفه را بهخونی یوجین بسپارد. با گرفتن این تصمیم، سیهنا فراست را بالاتر برد.
لحظه بعد، به نظر رسید که خود ستارهها در حال سقوط هستند. صدها هزار گلوله جادوییچطور همگی به یکباره به سمت شبح پرواز کردند. جریان سیلآسای ستارهها طوری به نظر میرسید کهقرار انگار کهکشان راه شیری از جایگاه رفیع خود در آسمان شب به سمت آنها سرازیر شده است.
این حمله، با فرمی که فراتر از هر منطقی بود، زیبا، پیچیده ومیشوند مخرب به نظر میرسید. گلولههای جادویی که در یک جریان واحد میباریدند، همگیواقع دقیقاً شبح را هدف گرفته بودند و هیچ پراکندگیای در آنها وجود نداشت.
هیکل شبح ناپدید شد. در یک چشمبههمزدن، او فاصله بین خودش و سیهنا را زیاد کرده وگرهکرده در مکان کاملاً متفاوتی ظاهر شده بود، اما هزاران گلوله جادویی مسیر خود را تغییر داده بودندزور و حتی پیش از آنکه هیکلش کاملاً ظاهر شود، حرکت به سمت او را آغاز کرده بودند.
شبح با دیدن کهکشانی از ستارهها که بر سرش میبارید، نتوانستپیش جلوی دستپاچگیاش را بگیرد. آیا حرکاتش پیشبینی شده بود؟ نه، او فقطخانواده به اندازه کافی سریع نبود تا از تعقیب این طلسم فرار کند.
جاخالی دادن یا فرار از این حمله غیرممکن بود. حتی اگر شبحشدید تا آن سر دنیا هم میدوید، این گلولههای جادویی از تعقیبش دستتصورش برنمیداشتند. این بخشی از جادویی بود که در حمله گنجانده شده بود.
هاملِ تناسخیافته جادو یاد گرفته بود و حتی به سطح یک جادوگر اعظم هم رسیده بود، اما شبحی کهنداشتند خاطرات هامل را داشت، هرگز هیچ جادویی یاد نگرفته بود. با این حال، حتی بدون دانستن چیز زیادی دربارهدیده جادو، شبح باز هم میتوانست تشخیص دهد که طلسمهایی که سیهنا در حال حاضر اجرا میکرد، اصلاً چیزهای معمولیای نبودند.
نه، این حمله از مرزهایحالی چیزی که بتوان آن رامیکرد صرفاً جادو نامید، فراتر رفته بود.
چه چرخاندن شمشیر باشد و چه ضربه زدن با مشت، غیرممکن بود که یک حمله هرگز خطا نرود. با اینپیوند وجود، این هزاران ستاره قادر بودند روند علت و معلول را نادیده بگیرند و نتیجه دقیقی را حتی پیش ازدوقلوها وقوع آن تعیین کنند. این حمله به نوعی قانونی را در خود گنجانده بود که قطعاً به هدفش اصابت میکرد.
شبح با خودش فکرخوبی کرد: «این نمیتونه فقطوجود یه جادو باشه، مگه نه؟»
این نمایش جادو به معنای واقعی کلمه مضحک و غیرمنطقی بود. اگر جادوگر دیگری این طلسم را میدید و اصول پشت آن را درک میکرد،میشدند متوجه میشد که تمام جادوهایی که تا آن لحظه یاد گرفته در مقایسه با این چقدر حقیر و ناچیز است. در واقع، زمانی که سیهنا اینخون طلسم را خلق و اجرا کرده بود، جادوگران اعظمی که در حال تماشا بودند، همگی از تعجب نفسهایشان در سینه حبس شده و آه کشیده بودند.
این فرمان مطلقِ سیهنا بود.
با اینکه همه حاضران آن را طلسم امضای جادوییِ جدید او نامیده بودند، اما خود سیهنا آن را یک امضای جادوییِ واقعی نمیدانست. هدف سیهنانزدیک غلبه بر دیوار بین حلقه نهم و حلقه دهم بود — نه — غلبه بر دیوار بین یک جادوگر انسانی معمولی و الههای که میتوانستمجروح خودِ جادو را کنترل کند. این فرمان مطلق تنها تواناییای بود که او به عنوان بخشی از روند تبدیل شدن به الهه جادو یاد گرفته بود.
علاوه بر این، به نظر سیهنا، فرمان مطلق را نمیشد واقعاًداخلی کامل نامید. دلیلش این بود که هنوز محدودیتهایی برای قوانینی کههیچکس میشد در آن گنجاند و نتایجی که میشد تعیین کرد، وجود داشت.
با این حال، در حال حاضر، او هنوز هم میتوانست هدفی را برای یک جادو تعیین کند و قانونی به آن القانزدیک کند که حتماً باید به هدف اصابت کند. مهم نبود هدف چقدر سریع باشد، حتی اگر آنقدر سریع حرکت میکرد که خودکمک سیهنا هم نمیتوانست به پای آن برسد، «فرمان مطلق» نتیجهی حملهاش را طوری تعیین میکرد که بدون شک به هدف برخورد کند.
شبح با تعجبکرده با خود فکر کرد:میزد «این دیگه چه قدرتیه؟»
فرار یا جاخالی دادن از آن غیرممکن بود. به نظرش خیلی غیرمنطقیالف میرسید که یک جادوی حملهی گروهی و معمولی، چنین قدرتی داشته باشد.بستگان شبح بلافاصله قدرت تاریک خود را فراخواند تا جلوی گلولههای جادویی را بگیرد.
فووووش!
قدرت تاریک او مانند مه به هوا برخاست و با گلولههای جادویی برخورد کرد. هرلاینهارتها بار که یک گلولهی جادویی با زور توسط مه پاک میشد، مقدار عظیمی از قدرت تاریکسیئل او را تخلیه میکرد. هر فرد عادی از قوم شیاطین تنها با چند ضربه کشته میشد.
حتی پس از تجربهی شخصی قدرت جدید سیهنا، شبح هنوز هم نمیتوانست آن را درک کند. او چطور توانسته بود هزاران حملهیاصلاً آغشته به این قدرت عجیب را شلیک کند؟ حتی اگر سیهنا یک جادوگر اعظم بود، مانای او برای اجرای چنین حملهی قدرتمندتصورش و وسیعی باید واقعاً بینهایت میبود. گذشته از این، مگر طبیعی نبود که هرچه جادو قدرتمندتر باشد، به مانای بیشتری نیاز دارد؟
شبح باتبدیل خود فکر کرد:وقتی «این غیرقابل توضیحه.»
اما آیا واقعاً اینطور بود؟ شبح در حالی که گلولههای جادویی را دفع میکرد، با دقت به آنها توجه کرد.چشمان لحظهای که با مه او تماس پیدا میکردند، گلولهی جادویی در یک گردباد منفجر میشد. در طی این فرایند، مقدارقوم بیش از حدی از قدرت تاریک مصرف میشد. اما مانای موجود در یک گلولهی جادوییِ تنها، نمیتوانست آنقدرها هم زیاد باشد.
شبح متوجه شد:دید «ماهیت مانای اونسیصد یه چیز دیگهست.»
آیا ممکن بود یک جادو ماهیت اصلی مانای او رامیکرد تغییر دهد؟ آیا او مانای اولیهاش را تبدیل کرده وپاهایش آن را برای مقابله با قدرت تاریک تخصصی کرده بود؟
با وجود اینکه شبح واقعاًوقتی غافلگیر شده بود، اما احساسسال نمیکرد که در خطر است.
حتی اگر جادوی سیهنا برای مقابله با قدرت تاریک تخصصی شده بود، شبح تجسمزور نابودی بود. درست مانند یک پادشاه شیاطین، شبح میتوانست مقدار بینهایتی از قدرت تاریک راشیر استخراج کند و قدرت تاریک نابودی میتوانست هر شکلی از مانا را از بین ببرد.
اگر این مبارزه به یک جنگ فرسایشی تبدیل میشد، شبحتاریک در نهایت پیروز میشد. و اگر شبح تصمیم میگرفت فعالانهخانواده حمله کند، لزوماً نیازی نبود که کار به جنگ فرسایشی بکشد.
«...» شبحبزرگی در سکوت سرشحالی را تکان داد.
هدف شبح کشتن سیهنا نبود. اودید در حالی که لب پایینش راالف میجوید، قدرت تاریک بیشتری بیرون کشید.
کراککراککراک!
قدرت تاریک او به شکل تیغهای درآمد که هالهای شوم از آن تراوش میکرد و فضایهیچ بین آنها را شکافت. گلولههای جادویی که از این برش عبور کردند، به بدن شبح برخوردسیان کرده و در گردبادی از نابودی منفجر شدند، اما او اهمیتی نمیداد، حتی اگر بدنش نابود میشد.
با این حال، وقتیمجروح حملهی بعدی فرا رسید،خون دیگر نمیتوانست آرام بماند.
بوووم!
درفشی از جادو، همزمانخوبی هم برش تاریک و همتحمل بدن شبح را سوراخ کرد.
جلیز و ولیززز!
تمام پایانههایبزرگی عصبی درون بدنحالی شبح آتش گرفتند.
سپس این شعلهها از درون بدن شبح به سمت منبع قدرت تاریک او حرکت کردند. این حمله، منبع جاودانگیای راپیوند هدف گرفته بود که تمام افراد ردهبالای قوم شیاطین از آن برخوردار بودند. این حمله همچنین با چنان نیت قتلیدوقلوها آمیخته شده بود که به نظر میرسید با «فرمان مطلق» سیهنا، حتی میتواند یک پادشاه شیاطین را هم از پا درآورد.
شبح در حالی کهخوبی خون سیاه از لبهایشوجود بیرون میریخت، سرفه کرد: «آرغ...»
او که به سختی توانسته بود سرش را بلند کند، دید که سیهنا در حال نزدیک شدنپیوند است و هنوز درخشش جواهرگونهای در چشمانش وجود داشت. با وجود اینکه چشمانش پر از احساساتی کاملاً متفاوتچند نسبت به آخرین باری بود که او را اینگونه دیده بود، سیهنا هنوز هم مثل همیشه زیبا بود.
«...» سیهنابزرگی در سکوت بهحالی شبح خیره شد.
او هم از روی صدا و هم از روی هیکلش، دقیقاً میدانست حریفش کیست. باقتلعام وجود اینکه حال و هوایی که از او ساطع میشد متفاوت بود و صورتش پوشاندهخواهر شده بود، این قطعاً همان شوالیه مرگی بود که از جسد هامل ساخته شده بود.
سیهنا بااصلاً اخم با خودنداشت فکر کرد: «نمیفهمم.»
بدن شوالیه مرگ در طول نبرد در جنگل بارانی نابود شده بود. او به سختی توانسته بود تنها با روحی کهبستگان برایش باقی مانده بود فرار کند، سپس به نظر میرسید در طول مدتی که در راوستا بوده، قدرت تاریک نابودی بهجریان او اعطا شده است... اینها همه بخشی از حقایقی بود که نوآر جیابلا هنگام ملاقاتشان در شیموین برایشان فاش کرده بود.
سیهنا با لحنی تندمجروح گفت: «تو... پس فهمیدیخون که یه نسخهی جعلی هستی.»
از این واقعیت که او ماسکی برای پنهان کردن صورتش پوشیده بود تاتاریک روشی که گفته بود اینجا آمده تا خشم را برایشان به ارمغان بیاوردیوجین — شاید شواهد ضعیف بودند — اما سیهنا به نتیجهگیری خود اطمینان داشت.
شوالیه مرگ به طریقی متوجه هویت واقعی خود شدهتحمل بود. اما در وهلهی اول، اگر این موجود واقعاً هنوزنور خودش را به عنوان هامل میدید، هرگز چنین کاری نمیکرد.
مهم نبود چقدر از کسی متنفر بود یا چقدرالف دلش انتقام میخواست، امکان نداشت هامل به دنبال نوادگانخونی ورموث برود و اینطور کورکورانه به آنها حمله کند.
حتی اگر میگفت که میخواهد از کسی انتقام بگیرد،سرفه هامل... هرگز چنین کاری نمیکرد. نفس انجام این کار،کشیده در شأن کسی نبود که فکر میکرد هامل است.
سیهنا احساس میکرد یک جای کار میلنگد. این مرد کاری کرده بود که هامل هرگز انجام نمیداد. بالاینهارتها این حال، آیا هدف او از این کار واقعاً انتقام بود؟ اگر هدفش انتقام بود، پس در وهلهیپایین اول هیچ دلیلی وجود نداشت که صورتش را بپوشاند، و همچنین هیچ دلیلی نداشت که کسی را نکشد.
سیهنا متفکرانه گفت:وضعیت «...با اینکه میدونیکاملاً یه نسخهی جعلی هستی.»
شبح با هر دوالفها دستش، درفشی که بدنشپیش را سوراخ کرده بود، گرفت.
سیهنا در حالی که بیان شک و تردیدهایشخون را به پایان میرساند، عصایش را به سمتمشتی شبح نشانه گرفت: «اصلاً چرا همچین تغییر چهرهای دادی؟»
حتی اگر شوالیه مرگ متوجه شده بود که یک نسخهی جعلیپیش است، چه دلیلی میتوانست وجود داشته باشد که اینطور سرسختانه روی چنینخانواده تغییر چهرهای پافشاری کند. سیهنا اصلاً نمیتوانست این موضوع را درک کند.
با این حال، اوخوبی در اقدام کردن هیچوجود تردیدی به خود راه نداد.
حتی اگر نمیدانست که هامل تناسخ پیدا کرده است، هرگزتاریک این موجود را به عنوان جایگزین هامل نمیپذیرفت. زیرا حتیخانواده خودِ فکر کردن به چنین چیزی، توهینی به هامل محسوب میشد.
سیهنا با اخم با خود فکرنفسنفس کرد: «به همین خاطر، تو چیزیمیتوانست هستی که نباید اجازهی وجود داشته باشه.»
نفسِ وجود شوالیه مرگ، توهینی به هامل بود. تلاطم احساسیسال بسیار کمی در چشمان درخشان و جواهرگونهی سیهنا دیده میشد.پیوند تمام نیت قتل شدید او همچنان به سمت شبح هدایت میشد.
بوووم!
بدن شبح تکهتکه شد. آرایهی خاموش جادوهایی که سیهنا اجرا کرده بود، تمام ردپاهایاینها فیزیکی بدن شبح را کاملاً از بین برد. حتی یک قطره خون هم باقیبرادر نماند. او قصد نداشت حتی کوچکترین اثری از وجود آن در این دنیا باقی بگذارد.
سیهنا در حالی که همچنانحالی جریان مخرب جادو را حفظ کردهجایی بود، نفس عمیقی بیرون داد: «هااااه...»
او سرانجام عصایش راهمانقدر پایین آورد و سپستوسط با کلافگی سرش را خاراند.
سیهنا در حالی که ابروهایشنداشت در هم گره خورده بود،جراحات با حرص گفت: «جواب نداد.»
او در میانهی مسیر پیشرفت بود، اما هنوز بهالف سطحی نرسیده بود که بتواند خودش را الههی جادوخونی بداند. حتی «فرمان مطلق» او هم هنوز ناقص بود.
سیهنا با نگرانی با خودحالی فکر کرد: «...علاوه بر اون،میکرد این شوالیه مرگ یه چیز دیگهست.»
قصد او سوزاندن و نابود کردن منبع قدرت تاریک او بود، اما این حرکت شکست خورده بود. لحظهای کههیچ حملهی او به منبع جاودانگیاش نزدیک شد، این شعلهها بودند که به جای آن خاموش شدند. چیزی که در جایگاهبار منبع قدرت تاریک شبح وجود داشت، خلأیی عمیق و خالی بود که حتی سیهنا هم نمیتوانست آن را درک کند.
او به محض دیدن آن، فهمید که چیست. این بدان معنا بود که شوالیه مرگ به موجودی تبدیل شده بود که دیگر نمیشدحتی آن را شوالیه مرگ یا حتی فردی از قوم شیاطین نامید. با وجود اینکه فکر میکرد این موضوع پوچ و بیمعنی است، اما آنداشت موجود... به نظر میرسید یک پادشاه شیاطین باشد. او همچنین حس کرده بود که ماهیت آن... به نوعی به پادشاه شیاطین نابودی نزدیک است.
سیهنا با خود فکر کرد: «باسیصد اینکه حملهی آخرم بهش خورد، اماقتلعام مطمئن نیستم واقعاً چقدر تأثیرگذار بود.»
از آنجا که موفق شده بود اینطور به او ضربه بزند، فکر میکرد که حداقل بایدمشتی جراحت جدیای به او وارد کرده باشد که به زمان قابلتوجهی برای بهبودی نیاز داشته باشد،شدید اما آیا واقعاً اینطور بود؟ سیهنا در حالی که سرش را تکان میداد، آه عمیق دیگری کشید.
او فرار کرده بود.
سیهنا حتی نمیدانست او چطور توانسته بود از دستش در برود. او منفجر شده، سوخته و بدنجرئت فیزیکیاش نابود شده بود، اما حتی پس از دریافت چنین ضرباتی، تصمیم نگرفته بود از قدرتهای بازسازیاشتمام استفاده کند. در عوض، او فقط از آنجا ناپدید شده بود، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است.
اینطور نبود که سیهنا برای احتمال فرار او اقدامات پیشگیرانهای انجام نداده باشد. با وجود اینکه او رشتههایی ازنداشتند مانا و جادویش را در سراسر این منطقه پخش کرده بود، اما باز هم نتوانسته بود جلوی ناپدید شدن اوکارمن را بگیرد. او نمیدانست شبح چطور موفق به فرار شده است، اما حتماً روشی خارج از درک سیهنا بوده است.
«فرار؟» سیهنابزرگی با اینمجروح فکر، پوزخندی زد.
در واقع، او نمیتوانست واقعاً اسمش را فرار بگذارد. در هیچ نقطهای او را در موضع ضعف قرار ندادههیچ بود. آن مرد حتی هیچ مقاومت واقعیای در برابر حملهی سیهنا نشان نداده بود. با وجود اینکه او نمایشیچند از دفع کردن حملهی سیهنا به راه انداخته بود، اما واقعاً سعی نکرده بود مستقیماً به او حمله کند...
سیهنا در حالی که شانههایش افتاده بودمشخص و به سمت زمین پایین میآمد، زیرزور لب غرولند کرد: «...این دیگه چه کوفتی بود.»
تنها اتفاق واقعاً خوشایندالفها این بود که امروز هیچکسالف در اینجا کشته نشده بود.
با این حال، حتی اگرحالی هیچ تلفاتی هم در کارمیکرد نبود، یوجین قطعاً عصبانی میشد.
سیهنا حتیتبدیل از تصور چنینوقتی صحنهای هم میترسید.