چپتر 505: خشم (۱)
0اگرچه این کاملاً طبیعی بود، اما هیچکس در اینجا نمیتوانست به هویتواقعیت واقعی شبح پی ببرد. حتی سیان که یک بار در جنگل بارانی سامارنیز با شبح روبهرو شده بود، قادر نبود او را در وضعیت فعلیاش بشناسد.
این فقط به خاطر این نبود که صورتش با یک نقاب پوشیده شده بود؛ بلکه به این دلیل همدوم بود که حضور و هالهاش بهشدت تغییر کرده بود. با وجود اینکه فقط در سکوت آنجا ایستاده بود، چنان هالهبربیایند رعبآوری از خود ساطع میکرد که باعث میشد مو بر تن هر کسی که به او نگاه میکرد سیخ شود.
با این حال، فقط به این دلیل که نمیتوانستند هویت او راشاید حدس بزنند، دلیلی برای تردید قبل از حمله به آنها نمیداد. حضورداشت شبح چنان آشکارا نیتش را نشان میداد که جای هیچ درنگی باقی نمیگذاشت.
او چنان هاله شوم و شیطانیای از قدرت ساطع میکرد که باعث میشد همه بهطور غریزی بخواهند یک قدممیان به عقب بردارند. به نظر نمیرسید منشأ این هاله صرفاً از قدرت تاریک او نشأت گرفته باشد. هیچکس درنمیدانستند اینجا تا به حال چنین قدرت تاریک شومی را از هیچ جادوگر سیاه یا حتی قوم شیاطین حس نکرده بود.
این بدان معنا بود که این شخصیت مرموز بایدهمان یک پادشاه شیاطین یا حداقل موجودی در همان سطح باشد.سمت همه در اینجا بهطور غریزی متوجه این واقعیت شده بودند.
کارمن که به یک اژدهای سفید آتشین تبدیل شده بود، به سمت شبح یورش برد. همزمان با حرکترتبه او، جنوس نیز با فشار پاهایش از زمین کنده شد. شاید جنوس قادر به تمرین فرمول شعله سفیداست نبود، اما تنها از نظر مهارت، در میان شوالیههای شیر سیاه پس از کارمن در رتبه دوم قرار داشت.
مهارتهای جنوس از سبک هاملحرکت بود. شبح طبیعتاً بهمحض دیدن آنکنده توانست این واقعیت را تشخیص دهد.
هیچکدام از این دو شوالیه هویت حریفشان را نمیدانستند. با این حال، بهطور غریزیتمرین میدانستند که این کسی است که نمیتوانند بهتنهایی از پس او بربیایند. او موجودی بودطبیعتاً که نباید با آن مبارزه میکردند؛ موجودی که باعث میشد اصلاً نخواهند با او بجنگند.
اما اگر همه در اینجا صادقانه تسلیم ترسهایشان میشدند، هیچکس باقی نمیماند تابودند قدم پیش بگذارد. بنابراین همانطور که کارمن بر وحشت خود غلبه کرده وفشار برای رویارویی با او به جلو تاخته بود، جنوس نیز همین کار را کرد.
هر چه باشد، اینجا قلعه شیرپاهایش سیاه بود، قلمرو خاندان لاینهارت باشعله سیصد سال تاریخچهای که پشت سر داشت.
بدن جنوس دربرد شعلههای سرخ وجنوس سوزان مانا غرق شد.
این وضعیت با زمان اوارد که یکی از خودیها به خاندان خیانت کرده بود،تمرین تفاوت داشت. این صرفاً تهاجم یک دشمن بود. دشمنی که حتی ارتشی با خودهامل نیاورده بود. فقط یک نفر جرئت کرده بود به قلمرو خاندان لاینهارت نفوذ کند.
مهم نبود که آیا واقعاً میتوانند او را بکشند یا نه.متوجه مسئله مهم این بود که نمیتوانستند در برابر چنین حریفی عقبنشینیهمزمان کنند. در این مورد، افکار جنوس و کارمن با هم همسو بود.
با وجود اینکه کارمن و جنوس بدون هیچ برنامهریزی قبلی با هم متحد شده بودند، حرکات این دورتبه چنان روان بود که انگار صدها یا حتی هزاران بار این کار را انجام داده بودند. طغیان آسورا کهنمیتوانند جنوس تمام عمرش برای آن تمرین کرده بود و درخش رعد کارمن، هر دو همزمان به شبح اصابت کردند.
شبح با خودبرد فکر کرد: پسجنوس این جنوس لاینهارته.
وارث سبک هامل. شبح در حالی که شمشیری از قدرت تاریک خود میساخت، حس قدردانی تلخی را تجربه کرد. راستش را بخواهید، اگر دستقرار خودش بود، میخواست با یک طغیان آسورای مشابه یا یکی دیگر از تکنیکهای هامل به جنوس پاسخ دهد. با این حال، شبح این کار رابجنگند انتخاب نکرد. او نمیخواست در چنین جایی فاش کند که شوالیه مرگ هامل است. دقیقتر بگویم، او نمیخواست نام هامل با اقدامات فعلیاش لکهدار شود.
بنابراین، حمله شبح نمیتوانست چیزی باشد که قبلاً یاد گرفته بود. همچنین نمیتوانست حملهای باشد که مهارآتشین آن آسان باشد یا آنقدر سبک باشد که با یک تاب دادن کورکورانه شمشیر دفع شود. پستنها از آنجا که مجبور بود تکنیکهایش را پنهان کند، برای جبران آن باید نیروی بسیار بیشتری اعمال میکرد.
این کار برای شبح دشوار نبود. بهعنوان تجسم نابودی، ذخایر قدرت تاریک او بینهایت بود. قدرت تاریک نابودی چنان نیرویقرار مخربی بود که بیشتر کسانی که سعی در استفاده از آن داشتند، قادر به کنترلش نبودند. تا به حال، بسیارینباید از خدمتگزاران سابق نابودی به دلیل قدرت تاریک نابودی خود را نابود کرده بودند، اما برای شبح چنین خطری وجود نداشت.
درست همانطور که یک جنگجو میتوانست مانانیز را از هسته خود بیرون بکشد، شبح نیزشعله قادر بود از قدرت تاریک نابودی استفاده کند.
جرینگ!
لحظهای که طغیان آسورا و درخش رعد به شبح رسیدند، با قدرت تاریک نابودیکارمن برخورد کرده و محو شدند. اما این قدرت تاریک و خشن به خاموش کردنزمین حملات راضی نبود. قدرت تاریک گسترش یافت و طوفانی را با محوریت شبح شکل داد.
این قدرت هر چه که بود، خطرناک بود. کارمن وتمرین جنوس هر دو همین فکر را میکردند. آن دو بلافاصلهقرار به عقب جهیدند و حملات بعدی خود را آماده کردند.
سایر افراد حاضر نیز شروع به حرکت کردند. بهجز گیون که اینجا نبود و کارمن و جنوس که قبلاً حرکت خود را انجام دادهداشت بودند، هفت کاپیتان باقیمانده از شیرهای سیاه شوالیههای تحت فرمان خود را برای حمله به این شخصیت هدایت کردند. در یک چشم به هم زدن،اگر شبح توسط صدها شوالیه محاصره شد و در بیرون این حلقه محاصره، جنگجویان قبیله زوران در حال ایجاد دیوار دومی در اطراف این شخصیت بودند.
این آرایش سرکوبگرانه نشان میداد که آنها در تلاش بودند شبح را در یک نبرد فرسایشی تحلیل ببرند. با این آرایش،شیر کاپیتانها میتوانستند یا بهنوبت حمله کنند و حریف خود را ضعیف کنند، یا فقط از همه طرف حمله کنند. هر روشیبهتنهایی را که برای حمله انتخاب میکردند، عزم آنها برای به کار گرفتن تمام قدرتشان در سرکوب یک نفر بهشدت احساس میشد.
شبح کاملاً تنها بود و آنها صدها نفر بودند. با این حال، همه آنها حقیقت را میدانستند. حتی باسمت همکاری این صدها نیروی متحد، باز هم مقابله با این شخصیت برایشان غیرممکن بود. حتی اگر قویترین افراد درشیر میان آنها، یعنی کاپیتانها و ارشدهای شورا، همزمان به او حمله میکردند، باز هم شکست دادن این شخصیت غیرممکن بود.
از این رو، آنها فقط باید منتظر رسیدن نیروهای کمکیتمرین خود میماندند. آنها باید تا آن زمان مقاومت میکردند وقرار در عین حال تلفات نیروهای خود را به حداقل میرساندند.
شبح در دلبرد پوزخند زد: تلاششونجنوس برای وقتکشی کاملاً بیفایدهست.
آیا منتظر نیروهای کمکی از عمارت اصلی بودند؟ منتظر جادوگران اعظم آروث؟ یا شاید حتی سیهنای خردمند. شبحمهارت واقعاً نمیخواست اجازه دهد این نبرد بیش از حد بزرگ شود و بهخصوص نمیخواست با سیهنا بجنگد. شایدشوالیه کسی که آنها واقعاً منتظرش بودند یوجین لاینهارت بود که در حال حاضر در پارک جیابلا به سر میبرد.
...شبح واقعاً نمیخواست با یوجینباید هم بجنگد. یا حداقل، نمیخواست درگیریمتوجه بین آنها در اینجا رخ دهد.
به همین دلیل، او از قبل تمام مسیرهایی را که نیروهای کمکی میتوانستند از طریق آنها برسند، مسدود کردهدوم بود. او دروازه انتقال را مهروموم کرده بود و میدانی از قدرت تاریک برای مسدود کردن هرگونه طلسم ارتباطی مستقربربیایند شده بود. در چنین شرایطی، غیرممکن بود که هیچ نیروی کمکی خارجیای بتواند راه خود را به اینجا باز کند.
با این حال، اوهمزمان هم نمیخواست این نبرد راپاهایش بیش از حد طولانی کند.
تکتک آنها با فرار نکردن، روحیه خود را نشان داده بودند، حتی با وجود اینکه میدانستند باتنها کسی روبهرو هستند که سطحش بسیار بالاتر از آنهاست. این فقط شوالیههای خاندان لاینهارت نبودند. حتی بومیاندهد قبیلهای که از جنگل بارانی به اینجا آمده بودند نیز نشان دادند که حس شرافت و غرور دارند.
~
—من، مولون روهر،جنوس تو رو بهعنوان یکزمین جنگجو به رسمیت میشناسم.
~
شبح در حالی که آن کلمات را به یاد میآورد، لبخند تلخی زد. او این کار راتنها فقط به این دلیل انجام نمیداد که بهعنوان یک جنگجو شناخته شده بود. شبحی که از هامل متولدهیچکدام شده بود، میخواست به کسانی که هم شرافت و هم غرور از خود نشان داده بودند، احترام بگذارد.
شبح بهآرامی نفس عمیقی کشید.
ناگهان به نظر رسید که زمان بهکندی در جریان است. جریان واقعی زمان شاید تغییر نکرده بود، اما زمان، همانطور کهداشت توسط شبح تجربه میشد، آنقدر کش آمد تا اینکه یک لحظه مانند یک ابدیت احساس شد. شبح تمام نیتهای قتلی را کهاصلاً به سمت او هدایت میشد بررسی کرد و توانست تمام حملات احتمالی را که با نیتهای قتل آنها همراه میشد، پیشبینی کند.
او مسیر حملات جنوس و کارمن را خواند. او محاسبه کرد که چگونهتمرین شعلههای رنگارنگ آنها به یکدیگر واکنش نشان میدهند، هماهنگ میشوند و سپس نتیجه ترکیبیهامل را تقویت میکنند. او میدانست که نیروی حمله ترکیبی آنها چقدر مخرب خواهد بود.
شبح متوجه شد:یورش اما این دوحرکت نفر تهدید اصلی نیستن.
او میتوانست نیروی خشنیمرموز را احساس کند کهموجودی از پشت سر آنها میآمد.
او میتوانست قدرتی را احساس کند که به نظر میرسید از تمام زمین نیرو میگیرد، یا اگر بخواهیم استعاری بگوییم، احساس میشدمهارتهای که انگار یک درخت عظیم در حال حمله به او با ریشههایش است. این قدرت از نظر ماهیت با قدرتی که انسانهانخواهند میتوانستند تنها از طریق تمرین خالص به دست آورند، تفاوت داشت. بهعنوان تجسم نابودی، شبح دقیقاً میفهمید که این چه نوع قدرتی است.
این قدرت ویژگیهای یک معجزه، یک موهبت و یک محافظت را داشت. بنابراین، تنها میتوانست متعلق به کسی باشدشوالیههای که محافظت درخت جهان و موهبت تمام جنگل بارانی را دریافت کرده بود. شبح با درک این موضوع کهمیدانستند این دانش چیزی نبود که خودش بهتنهایی یاد گرفته باشد، بلکه در مقطعی در ذهنش حک شده بود، کمی لرزید.
شبح از خود پرسید: کارهمزمان ورموث بود؟ یا شاید... ممکنهپاهایش کار پادشاه شیاطین نابودی بوده باشه؟
درک شبح از زمان هنوز در حالت کندی قرار داشت. او ایواتار را دید که درسفید حالی که تبری را با دو دست میچرخاند، به سمت او میجهید. در همین حال، حملهفرمول کارمن و جنوس از قبل با قدرت تاریک شبح برخورد کرده و بهآرامی در آن نفوذ میکرد.
در مورد کاپیتانها و ارشدهایی که در خط مقدم محاصره ایستاده بودند، شعلههای مانای برانگیختهشده از نیتهای قتل آنها، روی تیغههای برافراشتهشان شعلهور شد، درطبیعتاً حالی که با طوفانی از قدرت تاریک که بهتدریج در حال رشد بود، روبهرو میشدند. لحظهای که حمله کارمن و جنوس به پایان میرسید، آنهامیشدند حملات خود را یکی پس از دیگری آغاز میکردند و ایواتار که از عقب به جلو میپرید، تبر خود را روی سر شبح فرود میآورد.
شبح در حالی که حواس خودجنوس را گسترش میداد، متوجه شد: چیزشاید دیگهای هم با اینها قاطی شده.
با انجام این کار، او یکحرکت زوج مرد و زن را شناساییکنده کرد که هنوز وارد عمل نشده بودند.
یکی از آن دو، زن جوانی بود که از میان دیگر شیرهای سیاهبودند به او خیره شده بود. از آنجا که این اولین باری بود کهفشار او را شخصاً میدید، شبح نمیتوانست بداند که نام آن زن سیئل لاینهارت است.
با این حال، میتوانست تشخیصفشار دهد که چشم چپ او بافرمول چشم سایر شیرهای سیاه متفاوت است.
رنگی طلایی و کدر داشت، اما در کمال تعجب، آن چشم حسی کاملاً غیرانسانی به او میداد. با این وجود، در میاندوم درک کُندشدهاش از زمان، دید که رنگ چشم او کمکم شروع به تغییر کرد. وقتی رنگی قرمز و تیره از مردمک چشمشمبارزه شروع به پخش شدن کرد، شبح متوجه شد که قدرت نهفته در آن چشم از نوع جادو نیست، بلکه یک چشم شیطانی است.
شبح با ناباوری ازبرد خودش پرسید: چطور یه انسانفشار میتونه چشم شیطانی داشته باشه؟
اولین فکرش این بود که چنین چیزی مضحک است. دانش به ارث رسیده از هامل نمیتوانست توضیحآتشین دهد که چطور چنین چیزی ممکن است رخ داده باشد. با این حال، شبح از طریق تجربیاتتنها خودش درک میکرد که چنین اتفاقی لزوماً به همان اندازهای که در ابتدا فکر میکرد، مضحک نیست.
شبح منظره ورموث رانیز به یاد آورد کهکنده درون معبد نابودی نشسته بود.
شبح تنها کسی بود که کُند شدن درک زمان را تجربه میکرد. برای بقیه افراد به جز شبح، جریان زمان کوچکترینرتبه تغییری نکرده بود. کارمن و جنوس با تمام توان تلاش میکردند تا از میان قدرت تاریک شبح عبور کنند. کاپیتانها و ارشدهانباید منتظر عقبنشینی آنها بودند تا حملات خودشان را آغاز کنند، در حالی که ایواتار با تبرش از بالا به پایین فرود میآمد.
با فعال شدن قابلیت چشم شیطانی سیئل، یعنی چشم شیطانی سکون، چشمش کاملاً به رنگ سرخ درآمده بود. تامیان زمانی که مانای کافی در اختیار داشت، چشم شیطانیاش این قدرت را داشت که حتی یک پادشاه شیاطین را مهارمیدانستند کند، حتی اگر فقط برای چند لحظه کوتاه باشد. بنابراین، قدرت چشم شیطانی او باید میتوانست شبح را بیحرکت کند.
اما پیش از آنکه این قابلیت بتواند اثر کند، سیئل شروع به سرفه کردن خون کرد. قدرت تاریک نابودی توانست از طریق قید و بندهایینیز که قدرت سیئل سعی داشت روی شبح اعمال کند، به عقب جریان یابد و اتصال را از بین ببرد. مانایی که برای تأمین سوخت قدرتتشخیص او از طریق این اتصال در جریان بود، پس زد و به هسته او آسیب رساند. سیئل در حالی که هنوز خون سرفه میکرد، تلوتلو خورد.
ووووش!
قدرت تاریک نابودی طوفان را برانگیخت تا حتی بزرگتر شود. دست راست کارمن که هنوزشعله با نسلکشی بهشت پوشیده شده بود، به سمت عقب پیچ خورد. شمشیر جنوس که ازدیدن آن به عنوان تمرکزی برای نیروی شمشیرش استفاده کرده بود، تکهتکه شد و از بین رفت.
ایواتار در حالی که از آسمان سقوط میکرد، با غرش بلندی به مرکز طوفان خیره شد. تبر اومهارت که سرشار از قدرتی عظیم بود، طوری فرود آمد که گویی میخواست طوفان را در هم بکوبد. باشوالیه این حال، شکست خورد. تبرش متلاشی شد و خود ایواتار نیز توسط فوران قدرت تاریک به عقب پرتاب شد.
اگرچه وضعیتی کاملاً متفاوت با آنچه برنامهریزی کرده بودند رخ داده بود،واقعیت اما کاری که کاپیتانها و ارشدها باید انجام میدادند تغییری نکرده بود.جنوس آنها در حالی که فریاد میکشیدند، سلاحهایشان را به سمت طوفان تاب دادند.
شبح آزادانه در میان طوفان قدم میزد. او بدونشاید توجه به اینکه قدرت تاریکش با چه سرعتی دررتبه حال گسترش دامنه خود بود، دستانش را بالا آورد.
تقتقتق!
قدرت خاکستری تیره او متراکم شد و به یک شمشیر عظیم تغییرکنده شکل داد. شبح این شمشیر را که بسیار بزرگتر از بدن خودشقرار بود، با هر دو دست گرفت و بدنش را به پهلو چرخاند.
بوووم!
شمشیر پهن خودِ فضا را شکافت و طوفان قدرت تاریک بهفرمول دهها برشِ برنده در هوا تبدیل شد. و درست همانطور کهمهارتهای به نظر میرسید، گردبادی از تیغهها به تمام جهات پخش شد.
سیان در حالی کههمزمان به جلوی سیئل میپرید،فشار با فریاد هشدار داد: «سیئل!»
او سپر گدون را بالا آورد و آزفل را تاب دادزمین و جلوی سیئل ایستاد. سایر جنگجویان و شوالیهها نیز سلاحهای خودرتبه را به حرکت درآوردند تا در برابر تندباد تیغهها مقاومت کنند.
با این حال، قدرت تاریک نابودی به راحتی هم نیرویسطح شمشیر و هم مانای آنها را در هم شکست. دریورش عرض چند لحظه، بوی تند خون در سراسر جنگل پیچید.
گردباد تیغهها از بین رفت. شبحپاهایش شمشیر پهن را که تنها یک بارتنها تاب داده بود، روی شانهاش تکیه داد.
او با آخرین حمله همه آنها را از بین برده بود... یا حداقل، این چیزیشعله بود که در اعماق وجودش کمی به آن امید داشت. او حتی آنقدر قدرت تاریکدیدن در آن ضربه آخر متمرکز کرده بود که این احتمال را به شدت بالا ببرد.
مطمئناً افراد زیادی بودند که روی زمین افتاده بودند. با این حال، تعداد بسیارتمرین بیشتری در حال بلند شدن بودند. دقیقتر بگوییم، افراد زیادی بودند که باید ازهامل پا درمیآمدند، اما به هر طریقی خودشان را مجبور کرده بودند که روی پا بایستند.
شبح با دیدن این صحنهباید ناخودآگاه لبخندی زد. او احترامسطح خالصی نسبت به آنها احساس میکرد.
کارمن در حالی که تلوتلوخورانفشار روی پاهایش میایستاد، با لحنیتمرین تند پرسید: «تو دیگه کی هستی؟»
او دست راست دررفته و شکستهاش را با زور جا انداخت و به شبحفرمول خیره شد. جنوس نیز با وجود اینکه خون سرفه میکرد، روی پاهایش ایستاد. شمشیرشطبیعتاً شاید نابود شده بود، اما شعلههای فرمول شعله سرخ او تیغه جدیدی را شکل دادند.
شبح با تردید گفت: «من...»
چطور بایدمعنا به سؤالشمرموز جواب میداد؟
شبح با پوزخندی تلخ سرش را تکان داد. او متوجه شدفرمول که حتی نامی ندارد که بتواند از آن برای معرفی خودشمهارتهای استفاده کند. اما آیا واقعاً یک اسم تا این حد مهم بود؟
شبح به جای عذاب دادن خودش با این سؤال، یکزمین قدم به جلو برداشت. شمشیر پهن روی شانهاش در قدرتشیر تاریک حل شد و همزمان، قامت شبح نیز ناپدید گشت.
تنها چیزیسمت که باقیبرد ماند، شمشیر بود.
صدها شمشیر تمام میدان دید آنها را پوشاند. اگرچه به نظر میرسیدواقعیت شبح تنها همان یک بار شمشیر را تاب داده است، اما همانجنوس یک ضربه شمشیر، صدها برش و ضربه مختلف را ایجاد کرده بود.
هیچ زمانی برای تشخیصنیز اینکه کدامیک واقعی و کدامیکشاید فقط فریب هستند، وجود نداشت.
دست راست و انگشتان کارمن شکسته بودند. اگرچهفشار او مفصل شانهاش را با زور جا انداخته بود،مهارت اما هنوز هم انجام حرکات ظریف برایش غیرممکن بود.
خرتخرتخرت!
نسلکشی بهشت به زور دچار تغییر شکل شد. حتی با وجود اینکه انگشتانشبودند از دردِ طاقتفرسا پیچ میخوردند، کارمن حتی یک ناله هم سر نداد. مشت اوپاهایش که حالا به فرم سرنوشت تبدیل شده بود، از میان برشهای شبح عبور کرد.
تق.
برخلاف قدرتی که در ابتدا نشان داده بود، مشت اوزمین هنگام ضربه زدن تنها توانست لمس سبکی روی شبح داشتهشیر باشد. کارمن در حالی که نفسنفس میزد، به شبح خیره شد.
شبح با تحسین صادقانهبرد غرور کارمن به عنوان یکفشار جنگجو، گفت: «کارت عالی بود.»
قدرت تاریک نابودی میتوانست تمام مانا را تنها از طریق تماس ازواقعیت بین ببرد. با این حال، شعلههای سفید کارمن توانسته بودند در برابرجنوس قدرت تاریک نابودی مقاومت کرده و از میان برش او عبور کنند.
اگرچه نظر شبح بوینیز تمسخر نمیداد، اما کارمن همچنانشاید خشم شدیدی را احساس میکرد.
کارمن یک بار دیگرهمزمان با عصبانیت پرسید: «اصلاًفشار از جون ما چی میخوای؟»
برشهایی که او نتوانسته بود متوقفشان کند، دوباره محیط اطرافشان را درنوردیدند.کنده از میان آن شوالیهها و جنگجویانی که پیش از این مجبور شدهقرار بودند به زور روی پا بایستند، تعداد افتادگان یک بار دیگر افزایش یافت.
کارمن بامعنا کلافگی پرسید: «چراباید ما رو نمیکشی؟»
با وجود اینکه او چنین قدرت مخربی را روی آنها رها کرده بود، حتی یک نفر از آنها هم کشته نشده بود. سلاحهایی کههامل برای مقاومت بالا برده بودند، نابود شده بود. آنها همچنین جراحات زیادی برداشته بودند. برخی حتی آنقدر شدید مجروح شده بودند که دیگر نمیتوانستند رویترسهایشان پاهایشان بایستند. این یعنی زخمهایشان به هیچ وجه سطحی نبود. با این حال، هیچ جراحت کشندهای وجود نداشت و حتی یک نفر هم نمرده بود.
همه اینها چه معنایی داشت؟ امکان نداشت کارمن متوجه چنین چیزی نشود. این یعنیفرمول این پادشاه شیاطین مرموز هیچ قصدی برای کشتن هیچکدام از آنها نداشت. و تحت چنینبهمحض شرایطی بود که او همچنان توانسته بود همه افراد حاضر در اینجا را شکست دهد.
کارمن در حالی که همچنان به شبح چشمغره میرفت، باپاهایش لحنی گزنده گفت: «اومدی اینجا تا ما رو دچار ترسشوالیههای و ناامیدی کنی؟ اگه اینطوره، باید بگم که شکست میخوری.»
شبح در حالی که نگاهش راپادشاه پاسخ میداد، به آرامی سرش راواقعیت تکان داد و گفت: «شکست نخوردم.»
کارمن با گیجی گفت: «...چی؟»
شبح در حالی که هنوز ماسکیجنوس روی صورتش داشت، توضیح داد: «من نیومدمتمرین اینجا تا براتون ترس و ناامیدی بیارم.»
کارمن نمیتوانست تشخیص دهد که او پشتجنوس ماسک چه حالتی به خود گرفته است.تمرین تنها چیزی که دیده میشد چشمانش بود.
شبح فاش کرد:شخصیت «اومدم اینجا تا شماحداقل رو به خشم بیارم.»
وقتی این کلمات را به زبان میآورد، چشمانش آرام و با خونسردی متمرکز بودند. اینمیان از آن نوع آرامشی نبود که ناشی از عدم احساس هیچگونه آشفتگی باشد، بلکه بیشتردهد به نظر میرسید که او خودش را تسلیم چیزی کرده و با خونسردی مصمم است.
کارمن در حالی که نمیتوانست منظورجنوس او را از این کلمات بفهمد،شاید با لحنی پرسشی تکرار کرد: «...خشم؟»
او آمده بود اینجا تا آنها را خشمگین کند؟ اما به چه منظوری؟ با این حال، کارمن حداقل اینمیان را میدانست؛ درست همانطور که شبح گفته بود، او از قبل به هدفش رسیده بود. او میدانست که موفقنمیدانستند شده است. کارمن در واقع خشم غیرقابلتحملی نسبت به شبحی که در حال حاضر روبرویش ایستاده بود، احساس میکرد.
فقط کارمن نبود که چنین احساسی داشت. هرموجودی کسی که امروز در اینجا با شبح روبرو شدهآتشین بود، همین خشم را نسبت به او احساس میکرد.
با وجود اینکه او میتوانست در هر لحظه آنها را بکشد، اما این کار را نکرده بود. چطور جرئت میکردقرار اینطور به آنها رحم کند؟ این توهینی غیرقابلتحمل برای هر شوالیه یا جنگجویی بود. ترس و ناامیدیای که آنها نسبتنباید به آن موجود شوم احساس میکردند، هرگز نمیتوانست از خشمی که در حال حاضر در اعماق وجودشان حک میشد، پیشی بگیرد.
صدایی از بالابرد شنیده شد: «درسته،جنوس تو موفق شدی.»
شانههای شبح از روی غافلگیری لرزید.حرکت او فوراً سرش را بالا آوردکنده تا به آسمان شب نگاه کند.
در حال حاضر اواخر شب بود و خورشیدموجودی مدتها پیش غروب کرده بود. شبِ روشن باسفید ستارگان بیشمار و ماه درخشان نورانی شده بود.
سیهنا که در ارتفاع بالایی در میان آسمان شبشاید شناور بود، با چشمغره به شبح نگاه کرد: «چونرتبه در نهایت، تو قطعاً موفق شدی من رو عصبانی کنی.»