چپتر 105: فصل 105
0مر نمیدانست در جواب این حرفها چه باید بگوید. آیا میشدزیر یوجین را آدم شوخطبعی توصیف کرد؟ با اینکه همیشه شوخی نمیکرد،هرچند اما اینطور هم نبود که تا به حال هیچ شوخیای نکرده باشد.
اگر اینطور بود، آیا بایدگفت این حرفها را به حساب یکیتناسخ از آن شوخیهای نادر یوجین میگذاشت؟
خیلی خب، فهمیدم. پس تو زندگی قبلیتموضوع همون هامل احمق بودی. حالا که باهاممردم روراست بودی، بذار منم رازم رو بهت بگم.
منم در واقعچهرهاش همون سیهنای خردمندم.زیر هامل، ای حرومزاده.
درست وقتی که میخواست اینها را بهحالت زبان بیاورد، مر نظرش را عوض کردباور و پرسید: «این حرفایی که میزنی جدیه؟»
با وجود اینکه باورش سخت بود و احتمالاً بهترین کار این بودچیز که فکر کند دارد شوخی میکند، اما تا جایی که مر میدانست،دنیا یوجین آدمی نبود که در چنین موقعیتی یک شوخی بیمعنی و چرت بکند.
یوجین این حرفها را یکدفعه و از روی هوا نزده بود. او چند ماه پیشدنیا هم اشاره کرده بود که شاید حرفی بزند که به نظرش مسخره بیاید و درستافرادی قبل از آن هم، مدام از او پرسیده بود که آیا میتواند رازدار باشد یا نه.
یوجین با پوزخندیچهرهاش سرگرمکننده پرسید: «میترسیزیر دروغ گفته باشم؟»
مر با دیدن این حالت چهرهاش،دیدن نگاهش را دزدید و زیر لبگفت گفت: «...آخه باور کردن ادعات خیلی سخته.»
در واقع، «تناسخ» چیز چندان عجیبی نبود. هرچند شایدادعات این موضوع در مورد یک هوش مصنوعی مثل مر صدقمصنوعی نمیکرد، اما بیشتر مردم این دنیا تناسخیافتهی شخص دیگری بودند.
با این حال، پیدا کردن کسی که هنوز خاطرات زندگی قبلیاش را قبلبیشتر از تناسخ به یاد داشته باشد، تقریباً غیرممکن بود. گهگاه در این دنیا بهتقریباً افرادی برمیخوردی که از زندگیهای گذشتهشان حرف میزدند، اما بیشترشان نوعی بیماری روانی داشتند.
یعنی یوجینحالت هم یکنگاهش بیمار روانی بود؟
مر سرش را تکان داد و گفت: «...هومف. با اینکهدزدید باورش سخته، اما اگه حرفت راست باشه، اونوقت... یهدفعه میتونم خیلیعجیبی از چیزای گیجکننده در مورد شما رو درک کنم، سر یوجین.»
یوجین بانگاهش کنجکاوی پرسید:زیر «مثلاً چی؟»
«سرعت رشد سر یوجین.»
کمی بیشتر از دو سال از زمانی که یوجین یادگیری جادو را شروع کرده بود میگذشت. آیا واقعاً برای کسیهوش مثل او ممکن بود که ویچکرافت را در چنین مدت کوتاهی درک کند؟ کسی که یک جادوگر اعظم نبود که عملاًافرادی با جادو زندگی کند و نفس بکشد، بلکه فقط یک جوجهی تازهکار بود که تازه تمرین جادو را شروع کرده بود؟
نه.
حقیقت این بود که یوجین ویچکرافت را از منظر «جادو» درکتناسخ نکرده بود. در عوض، او فقط فرمی را که مانا برایبیشتر شکل دادن به حفره جاودانِ ویچکرافت به خود میگرفت، فهمیده بود.
یوجین با حساسیت به مانای ذاتیاش، صرفاً آن را تقلید کرده و سپس تقلیدش را طوری تغییر داده بود که بیشتر با خودش سازگار باشد. ازداشته دیدگاه مر، او نمیتوانست باور کند که چنین کاری واقعاً امکانپذیر باشد، حتی اگر یوجین آنقدر بااستعداد بود که به او لقب «نابغه» میدادند. در میانیهدفعه جادوگرانی که اجازه ورود به آکرون را پیدا کرده بودند، کجا میشد کسی را پیدا کرد که در برههای از زمان به او نابغه نگفته باشند؟
با این حال، اگر یوجین میتوانست زندگی گذشتهاشآخه را به یاد بیاورد و اگر واقعاً در زندگیهرچند قبلیاش همان هامل احمق، همرزم ورموث کبیر بوده باشد...
مر در حالی که به یوجین خیره شده بود، به حرفش ادامه داد: «...هامل احمق از خیلی جهات آدم منحصربهفردی بود. سیهنای خردمند توی جنگل الفها بزرگ شد، جاییبیشتر که آدما حق ورود بهش رو نداشتن، و شخصاً جادو رو از الفها یاد گرفت. مولون شجاع پسر رئیس قبیله بایار بود، قبیلهای از بومیان که توی سرزمینهای یخبندانبیمار شمال زندگی میکنن و قبیلهاش بهخاطر مهارتشون توی نبرد به شدت شناختهشده بود. آنیس باایمان کاندیدای مقام قدیسه بود که توسط کاردینالهای امپراتوری مقدس یوراس با دقت پرورش یافته بود.»
مر سعی داشتدزدید بگوید که همهآخه آنها پیشینههای شگفتانگیزی داشتهاند.
همین کهتناسخ مر گفت:چندان «ورموث کبیر...»
یوجین با یادآوری خاطرات زندگی گذشتهاش، حرف او را قطع کرد: «اون یه برده بود. ورموث یکی از اون گروه بردههایی بود که قوم شیاطین برای قربانی کردن دزدیده بودنشون.بودند برای اینکه یه جوری زنده بمونه، یه شمشیر از یکی از شیاطین دزدید و با اینکه اولین بارش بود که حتی یه شمشیر دستش میگرفت، تونست دهها نفر از قوم شیاطینباشه و جادوگران سیاه رو که مسئول انتقال بردهها بودن تیکهتیکه کنه. بعد، در حالی که داشت بردهها رو برای فرار از هلموث رهبری میکرد، تو راه صدها جانور شیطانی رو کشت.»
مر اعتراف کرد: «راستش، من همیشهدیدن فکر میکردم اون داستان یه اغراقه. چونآخه "افسانهها" معمولاً از همین چیزا ساخته میشن.»
یوجین با نیشخندی گفت: «با اینکه خودمباور ندیدم این اتفاق بیفته، اما احتمالاً حقیقتعجیبی داشته. اون یارو یه هیولای واقعی بود.»
ورموث از حرف زدن دربارهی گذشتهاشهرچند لذت نمیبرد. اما هامل همین داستان رابیشتر دهها بار از زبان مولون شنیده بود.
دشت برفی که قبیله بایار در آن زندگی میکرد، هممرز با هلموث بود.تناسخ ورموث بردهها را از آن دشت برفی عبور داده بود تا از هلموثدنیا فرار کنند، و همانجا بود که برای اولین بار با مولون ملاقات کرد.
مر با تردید ادامه داد: «...هامل احمق حتی در بین اونزیر گروه از قهرمانان هم بهطور خاصی منحصربهفرد بود. اون... مثل ورموث، ازموضوع همون "اول" خیلی به چشم نمیاومد. و حتی پیشینهی خاصی هم نداشت.»
هامل یک مزدور بود.
قبل از آن در روستای کوچکی زندگی میکرد. وقتی روستایش در حمله هیولاها نابود شد، برای زنده ماندندیگری شمشیر به دست گرفت. علاوه بر این، عطش انتقام از این هیولاها را در سر میپروراند و کینهی پادشاهاننوعی شیاطین را به دل گرفته بود؛ همان کسانی که از همان ابتدا باعث دیوانه شدن این هیولاها شده بودند.
به این ترتیب، هاملنگاهش سالهای متمادی در تاریکترینآخه لایههای دنیای مزدوران روزگار میگذراند.
او مثل سیهنا جادو را ازدیدن الفها یاد نگرفته بود و عصایی ساختهشدهآخه از قلب اژدها هم در دست نداشت.
مثل آنیس ازدزدید حمایت و راهنماییهایآخه یک امپراتوری برخوردار نبود.
مثل مولون پسر رئیس قبیله به دنیا نیامده بودهوش و مجبور نبود به محض اینکه راه رفتن رادیگری یاد گرفت، با دست خالی به جنگ طبیعت برود.
مثل ورموث با استعدادی غیرمنطقی متولد نشده بود وباور اولین باری که شمشیر به دست گرفت، دهها جادوگرموضوع سیاه و افراد قوم شیاطین را از دم تیغ نگذراند.
قبل از اینکه مزدور شود، هامل فقط بچهای بود کهدزدید میشد لنگهاش را همهجا پیدا کرد. اگر مزدور نمیشد، تمامچندان عمرش را بدون اینکه بفهمد استعدادی در مبارزه دارد، سپری میکرد.
این هاملِ احمق بود.
با اینکه در میان آن گروه از قهرمانان،مورد معمولیترین پیشینه را داشت، اما در عرض تنها چندشخص سال چنان پیشرفت کرد که توانست شانهبهشانه بقیه بایستد.
یوجین پرسید:حالت «سیهنا دربارهنگاهش من حرف میزد؟»
مر گفت: «نه. اما من... اون داستان افسانهای رو هم چند بار خوندم.» مر نفس عمیقی کشید و به یوجین نگاه کرد: «اگه واقعاًمورد تناسخ هامل باشی، میتونم این سرعت رشد غیرعادیت رو درک کنم. چون هامل هم همینطوری بود. هاملی که تو داستانها اومده... با اینکه آدمزندگیهای به شدت رو اعصاب و غیرقابل تحملی بود، اما وقتی بحث پیشرفت تو طول سفر میشه، بین تمام قهرمانها از همه بیشتر به چشم میاد.»
یوجین با پوزخندی جواب داد: «نه لزوماً. منظورم اینه که من فقطچیز وقتی برای اولین بار دست به کاری میزدم، میتونستم سریع توش پیشرفتدنیا کنم. اما با این حال، هیچوقت نتونستم از محدودیتهای خودم فراتر برم.»
«ورموث خدای جنگ بود. میتونست از هر نوع سلاحی استفاده کنه و حتی تو جادو هم مهارتشخص داشت، تا جایی که بهش لقب استاد اعظم رو داده بودن. با اینکه سیهنا همیشه اصرار داشت کهمیزدند زمینهی تخصصشون با هم فرق داره، اما جادوی ورموث از بعضی جهات قطعاً از جادوی سیهنا سرتر بود.»
«...» مرحالت نمیدانست چهنگاهش جوابی بدهد.
یوجین ادامه داد: «من همیشه سعی میکردم از ورموث جلو بزنم. چون حتی فرصت یادگیری جادو رو نداشتم، همون اول بیخیالش شدم وموضوع از اون به بعد، تمام تمرکزم رو گذاشتم رو اینکه تو استفاده از شمشیر و نیزه استاد بشم. اونقدر دلم میخواست ورموث روافرادی شکست بدم که حتی رفتم سراغ تمرین مبارزه با مشت. اما با تمام اینها، حتی یک بار هم نتونستم ورموث رو شکست بدم.»
هامل زمانینگاهش فکر میکرد کهگفت یک نابغه است.
در حالی که داشت اینگونه خودش را گول میزد و در قعر چاه کوچک افکارش، مستِتناسخیافتهی احساس برتری خودش بود، ورموث داشت در اوج آسمانها پرواز میکرد. هامل هر کاری از دستشزندگیهای برمیآمد انجام داده بود تا به او برسد، اما باز هم فرسنگها از او عقب میماند.
در طول سفرشان، هامل چندین بار با ورموث مبارزه تمرینیکردن کرده بود، اما همیشه این هامل بود که در نهایتهوش روی زمین زانو میزد و سرش به نشانه شکست خم میشد.
مر بامیترسی تردید پرسید:گفته «...واقعاً اینطور بود؟»
آیا یوجین این حرفها را فقط برای این زده بود که مر به او دلداری بدهد؟موضوع مر واقعاً نمیتوانست احساسات یوجین را درک کند. با اینکه سایهی عظمت هامل در برابر ورموثخاطرات رنگ میباخت، اما از دید یک آدم معمولی، مگر خود هامل هم یک هیولای بیشاخودم نبود؟
یوجین وقتی متوجه نگاه عبوس در چشمان کودکانهی مر شد، پرسید: «اینکه بقیه بهت بگن نابغه چه فایدهای داره؟ دارم میگم ورموث یه عوضیِ به تمامداشته معنا بود که دلم میخواست حداقل یه بار تو زندگیم اون حرومزاده رو شکست بدم. اما تا روزی که مردم، حتی یه بار هم نتونستم ازیهدفعه پسش بربیام. تازه چند بار هم وقتی داشتیم با هم سفر میکردیم، ضعفهام رو میکوبید تو صورتم. اون هم یه نابغه بود و هم یه حرومزاده.»
مر با کنجکاوی پرسید: «چرا بهشزیر میگی حرومزاده؟ مگه کار شرورانهای کردهسخته بود که تو تاریخ ثبت نشده؟»
یوجین با پوزخندی از روی تمسخر گفت: «نه... اینطور نیست. اتفاقاً... آدم خیلی خوبی بود. هیچ کار بدی نمیکرد. همیشه به نیازمندها کمک میکرد... واقعاًهوش لیاقت این رو داشت که بهش بگن قهرمان. فقط مشکل این بود که رو اعصاب بود، و خب طبیعیه که یه عوضیِ بیش از حدحرف بااستعداد مثل اون، حسادت بقیه رو برانگیزه. اما چون اونقدر فوقالعاده بود، حداقل این حق رو نداشتم که بهش حسادت کنم؟ کل قضیه واقعاً همینه.»
«پس منظورت اینه که به سرآخه ورموث حسادت میکردی چون اون خیلیچیز خیلی از تو بهتر بود، سر هامل؟»
«اگه بخوام اعتراف کنم... آره، همینه. در نهایت، بههوش نظر میرسه تصمیم گرفتی حرفم رو باور کنی؟ امادیگری نیازی نیست من رو با اسم هامل صدا کنی.»
مر در حالی که لبهایش را آویزان کرده بود غرغر کرد: «من فقط گفتم باورش سخته. نگفتم کهموضوع باورت نمیکنم. وقتی به عقب نگاه میکنم و همهچیز رو کنار هم میذارم، میبینم که چند تا چیز گیجکنندهداشته وجود داشت که الان کاملاً روشن شده. مثل اینکه چطور همیشه از هامل تعریف و تمجید میکردی، سر یوجین.»
«...» یوجینمیترسی از رویگفته خجالت ساکت شد.