چپتر 188: آمادهسازی برای شکار (۵)
0مردی گفت:میشد «دیدنت واقعاً سخته،بهم شاید چون معروفی.»
در حالی که داشت به دژ برمیگشت، خورشید کمکم غروب کرد واونجا آسمان به رنگ سرخ درآمد. زیر پرچم لاینهارت که در ارتفاع بالاییهمه برافراشته شده بود، ناگهان سایهای از زیر یکی از باروها قد علم کرد.
یوجین در سکوت به سایهمگه خیره شد. مردی با لبخندی بیخیالمیشد روی صورتش از آن بیرون آمد.
یوجین گفت: «هکتور لاینهارت.»
هکتور آرام به یوجینمیزنم نزدیک شد و دستش رادرسته برای دست دادن دراز کرد.
«امیدوارم بامراسم پسر خاندان اصلیشرکت بیادبی نکرده باشم.»
«فکر نمیکنم بیادبانه بوده باشه.»
یوجین دست هکتور را درقیافه هوا رها نکرد. وقتی کوتاه باخونی هم دست دادند، هکتور پوزخند زد.
او در حالی که روی باروی روبهروی یوجینمیدی نشسته بود، گفت: «اگه دست خودم بود، دلم میخواستهمان همون موقع که رسیدی بیام و بهت سلام کنم.»
اولین برخوردش با هکتور کوتاه بود. فقط نگاهشانرفتن به هم گره خورده بود، لبخند زده بودندمیشد و دست تکان داده بودند. همین و بس.
«نمیخواستم فقط چون چند سال ازت بزرگترم، بین جوونترها قیافه بگیرم. تازه،حدس فقط کسایی که تو همون مراسم تداوم خط خونی شرکت کرده بودناین رفتن به استقبالت، مگه نه؟ اگه منم اونجا بودم خیلی ناجور میشد.»
«حدس میزنمبزرگترم بهم توجهجوونترها نشون میدی، درسته؟»
«برای همه جالبی.»
دستهای یکدیگر را رها کردند. باکرده این حال، در همان تماس کوتاه،اونجا یوجین توانست چیزهای زیادی درباره هکتور بفهمد.
«اون قویه.»
دستهای یک رزمیکار — دستهای زمختشان، پینهها و ضخامت مفاصلشان —خونی حرفهای زیادی درباره آن رزمیکار میزد. بسته به اینکه رزمیکار ازناجور چه نوع سلاحی استفاده میکرد، دستهایش شکل خاصی به خود میگرفت.
هکتور با لبخند گفت:میزنم «به نظر میرسه یهمیدی کم شبیه هم باشیم.»
یوجین هم با او موافق بود. دستهای هکتور شبیه دستهای یکمنم شمشیرزن به نظر میرسید، اما در عین حال به دستهای یکمیدی نیزهدار هم شباهت داشت. به عبارت دیگر، دستهایش شبیه دستهای یوجین بود.
«به نظر میرسه از هر سلاحیمنم که دستش بیاد استفاده میکنه. همچنین بهمیزنم نظر میاد مبارز تنبهتن ماهری هم باشه.»
کنترل مانای دقیق و صیقلیافتهاش بهویژه توجه یوجین را جلب کرد. مردم میگفتند کهبودن هکتور برجستهترین نابغه خانوادههای فرعی بوده است و به نظر نمیرسید که اغراق کردهنشون باشند. اگر یوجین پیدایش نمیشد، هکتور هنوز هم بهعنوان برجستهترین نابغه شاخههای فرعی شناخته میشد.
«به خاطرمیشد اینه که بهبهم جفتمون میگن نابغه؟»
هکتور در حالی که سر تکان میداد، با خنده گفت: «این یکی از دلایلشه.خیلی همونطور که گفتم، هر کسی برات کنجکاو میشه. مردم حتی اگه عضو خاندان لاینهارتکردند هم نباشن، بازم برات کنجکاو میشن. و اگه باشن، دلیل بیشتری برای کنجکاوی دارن.»
«وقتی میگیبودن "کنجکاوی"، منظورتاستقبالت چیه، سر هکتور؟»
«همم. منظورم میل بهجوونترها پیروزیه... و البته همونکسایی کنجکاوی ساده و قدیمی.»
یوجین این سوال را وسط انداخت: «حسادت چی؟» با اینکه اوجالبی این را آشکارا پرسید تا واکنش هکتور را بسنجد و ببینددرباره در سرش چه میگذرد، هکتور با چشمانی گشاد به او نگاه کرد.
هکتور بامراسم تعجب پرسید: «چراشرکت باید حسودی کنم؟»
«به تو هم میگفتن نابغهمگه و توی مراسم تداوم خطناجور خونی مقام اول رو آوردی.»
هکتور که تازه متوجه منظور یوجین شده بود، سر تکان داد: «آه... درسته. منم مسیررفتن مشابهی رو مثل تو طی کردم، اما مثل تو توسط خانواده اصلی به فرزندی پذیرفتهدرسته نشدم. اینکه به این موضوع حسودی کنم... همم، فکر کنم بشه اینطوری هم بهش نگاه کرد.»
یوجین پس از برداشتن یک قدم به عقب، به هکتورهمه تعظیم کرد و گفت: «بابت سوال گستاخانهم عذر میخوام.» وقتیچیزهای این کار را کرد، هکتور کمی گیج به نظر رسید.
«نه، عذرخواهی نکن. کاملاً شرایطت رو درک میکنم. خب،استقبالت خجالتآوره که خودم اینو بگم، اما خیلیهای دیگه هم بهبهم من حسودی میکردن، درست همونطور که به تو حسودی میکنن.»
این اجتنابناپذیر بود. وقتی بهمگه کسی میگفتند نابغه، بقیه بهناجور هر طریقی به او حسادت میکردند.
«نمیتونم سرزنشت کنم که اینطوری فکر میکنیتازه و در برابرم گارد میگیری. اما منبودن واقعاً بهت حسودی نمیکنم. در عوض، تحسینت میکنم.»
«تحسینم میکنی؟»
«آره، تو واقعاً آدم خفنی هستی. با اینکه گفتم من و تو شبیه همیم، اما راستش رو بخوای، اصلاًبهم قابل مقایسه نیستیم. وقتی من تو مراسم تداوم خط خونی شرکت کردم، اعضای خانواده اصلی توش حضور نداشتن. امااون تو چی؟ تو نه با یکی، بلکه با سه تا از بچههای خانواده اصلی رقابت کردی و بازم برنده شدی.»
چشمان هکتور درخشید.
«من نمیتونستم کارایی که تو کردی رو انجام بدم، یا به چیزایی که از زمان فرزندخوندگیت رسیدی برسم. برایاونجا همینه که تحسینت میکنم. بههرحال، قدم بزنیم؟ اونقدر حرف برای گفتن ندارم که لازم باشه یه جا بشینیم وهمان موقع نوشیدن با هم گپ بزنیم. تازه، جفتمون تو یه دژ اقامت داریم، پس قراره هممسیر باشیم، مگه نه؟»
«هر موضوعیمیشد میتونه به یهبهم گفتوگو تبدیل بشه.»
«مطمئن نیستم... فکر کنم بهزور ادامه دادن یهرفتن مکالمه باعث میشه رابطه بدتر بشه. یا منظورتمیشد اینه که حرفای زیادی برای گفتن با من داری؟»
«شما حرف دیگهایرفتن برای گفتن بامنم من ندارین، سر هکتور؟»
«نه.»
«منتظرم نبودی؟»
«فکر کنم با همین منتظر موندنم کارمو کردم. برای اینکه نشون بدم چقدر برات کنجکاوم، نیازیمیشد به مکالمه نیست. من کاملاً بیدلیل تا اینجا اومدم تا منتظرت بمونم، و حالا داریم باتماس هم برمیگردیم و منم بدون اینکه مکالمهای رو تحمیل کنم، خیلی طبیعی درباره چیزای کوچیک حرف میزنم.»
هکتور برای لحظاتیرفتن چیزی نگفت، سپسمنم ناگهان زد زیر خنده.
«عجب. خودم اینو گفتم،جوونترها اما خیلی خجالتآوره. فکرایکسایی ناجور که نمیکنی، هان؟»
یوجین در حالی که بهبهم بالزاک لودبث، استاد برج سیاه فکرجالبی میکرد، جواب داد: «بهش عادت دارم.»
«اگه اینقدر بهم علاقهخونی داری، چرا یه کمرفتن با هم مبارزه تمرینی نکنیم؟»
«نه، رد میکنم. مناستقبالت از اون آدمایی نیستمبودم که داوطلبانه برم تحقیر بشم.»
«فکر کنمبزرگترم خیلی بهجوونترها خودت سخت میگیری.»
«هاها! ممنون که اینطوریمیزنم میگی، اما من درمیدی مقایسه با تو هیچی نیستم.»
«منم چیزای زیادی درباره شما شنیدم،کرده سر هکتور. شما یه شوالیه افتخاریاونجا از شوالیههای نیش سفید هستین، درسته؟»
هکتور با صدای بلند خندید و سرش را تکان داد: «اون مدال واقعاً هیچی نیست. میدونی چند تا شوالیه نیش سفید تو روهر هست؟ حداقل پونصد تا ازشون هست، اما مجوز تو برایاون آکرون چی؟ مگه نهایتاً ده تا مجوز وجود نداره؟» و ادامه داد: «از همون اول، عنوان شوالیه افتخاری همونطور که از اسمش پیداست، فقط افتخاریه. اسم من بهعنوان یکی از شوالیههای نیش سفیدبیاد ثبت شده، اما این به این معنی نیست که من واقعاً یه شوالیه نیش سفیدم. با استعدادی که تو داری، کاملاً مطمئنم که حتی سریعتر از من میتونی یه شوالیه افتخاری نیش سفید بشی.»
یوجین به پادشاهی روهر علاقهمند بود،بگیرم اما واقعاً هیچ علاقهای به شوالیههایشرکت نیش سفید، شوالیههای سلطنتی روهر نداشت.
«نه، بهتر نیست اگه یه نیشتوجه سفید بشم تا بتونم اخبار مربوطدستهای به مولون رو زیر و رو کنم؟»
یوجین با خودش فکر کرد.
از آنجا که او شهروند روهر نبود، یوجین در بهترین حالت میتوانست یک شوالیهبهم افتخاری باشد. درست همانطور که هکتور گفته بود، این عنوان فقط افتخاری بود. اگر ازچیزهای پایینترین سطح شروع میکرد، کی میتوانست به یکی از اعضای خانواده سلطنتی روهر تبدیل شود؟
یوجین زیر لب غرغرجوونترها کرد: «کاش سیان با یکیمراسم از شاهزادههای روهر ازدواج میکرد.»
خانواده اصلی کاندیداهای متعددی را برای همسری سیان در نظر داشتندجالبی و یک شاهزاده از روهر یکی از آنها بود. با ایندرباره حال، یک مشکل وجود داشت — او تازه دهساله شده بود.
«هکتور!» جنیا لاینهارت ناگهان از پنجرهای در طبقهرفتن بالا هکتور را صدا زد. وقتی یوجین ومیشد هکتور را دید که کنار هم ایستادهاند، اخم کرد.
یوجین بابودن آرامش گفت: «بایدمگه باهاش صمیمی باشی.»
«بعد از سالها برای اولینقیافه بار داریم همدیگه رو میبینیم،تداوم اما آره، خیلی صمیمی هستیم.»
جنیا روی نرده رفت و سپس به پایین پرید. باهمه اینکه از جای نسبتاً بلندی پریده بود، بدون ایجاد هیچچیزهای صدایی فرود آمد. او با قدمهای بلند به سمت هکتور رفت.
جنیا پرسید: «چراتداوم شما دو تاکرده با هم دارین میاین؟»
هکتور جواببودن داد: «تو راهمگه همدیگه رو دیدیم.»
مشخص بود که از جواب اوبگیرم خوشش نیامده است. با نگاهی تند،شرکت بین یوجین و هکتور چشم گرداند.
«بیا بریم.»
هکتور بامراسم گیجی پرسید:خونی «ها؟ کجا بریم؟»
جنیا در حالی که مچ دست هکتور را چسبیده بود، بامیشد تندی گفت: «قول دادی باهام مبارزه تمرینی کنی!» به نظر میرسیدیکدیگر هکتور نمیخواست مبارزه کند، اما دست جنیا را هم پس نزد.
در حالی که هکتور داشتقیافه کشیده میشد، به سمت یوجین برگشتخونی و گفت: «تو هم باهامون میای؟»
قبل از اینکه یوجین بتواندبهم چیزی بگوید، جنیا با اخمهمه مچ دست هکتور را محکمتر کشید.
او از لای دندانهایخونی به هم فشردهاش گفت:رفتن «نمیخوام بهش نشون بدم.»
«چیو نشون ندی؟»
جنیا تا جایی که میتوانست آرام گفت: «مبارزهمو... منظورم اینهتداوم که نمیخوام مهارتهامو بهش نشون بدم...!» با این حال، یوجین بهخیلی لطف حواس تیزش میتوانست مکالمه آنها را مثل روز روشن بشنود.
یوجین در حالی که با چهرهای تلخ به آن دو نگاه میکرد، درگیر کشمکشی درونی بود. اگرهمان دست خودش بود، دوست داشت دنبالشان برود. او حتی ذرهای به مهارتهای آنها علاقهمند نبود، اما دقیقاًاینکه به این دلیل که جنیا نمیخواست او تماشا کند، دلش میخواست برای دیدن مبارزهشان روی اعصابشان برود.
«کاش فقط دختر جنوس نبود.»
یوجین زیر لب غرولند کرد.
او تا حدودی میتوانست جنیا را درک کند. علاوه بر این، اگر جنیا بیشتربودن از الان از یوجین متنفر میشد، جنوس بهعنوان پدرش در وضعیت سختی قرار میگرفت.نشون در نهایت، یوجین چند قدم به عقب برداشت، انگار که داشت در حقشان لطفی میکرد.
«ممنون بابت پیشنهادت، اما فکر کنم بایدنشون ردش کنم. یه کم خستهم، از همون موقعاین که رسیدم مدام اینور و اونور احضار شدم.»
جنیا یکی از ابروهایش را بالا انداخت:بودن «احضار شدی؟ پدر من تو رو احضارخیلی نکرد، خودت با پای خودت رفتی دیدنش.»
جنیا در حالیرفتن که هکتور را بهاونجا دنبال خود میکشید، رفت.
در حالی که جنیا و هکتور دورترتازه میشدند، یوجین با خود فکر کرد: «بهبودن نظر میرسه واقعاً پدرش رو دوست داره.»
یوجین در جهتحدس مخالف چرخید وتوجه به دژ بازگشت.
شکار قرار بود دو روز دیگر برگزار شود. برخلاف مراسم تداوم خط خونی، حضور درناجور آن اجباری نبود و این رویداد در مدت کوتاهی اطلاعرسانی شده بود. با این وجود،حال افراد زیادی از خانوادههای فرعی در آن شرکت کرده بودند، مثل گارگیث، دزرا و دیکن.
«هیچی درباره دیکن یادم نمیاد.»
هفت سال پیش، تنها دو نفر بودند که در طول مراسم تداوم خط خونی کمی توجهاستقبالت یوجین را به خود جلب کرده بودند: گارگیث و دزرا. بهجز آنها، چند نفر دیگر همجالبی از خانوادههای فرعی حضور داشتند، اما آنها مشتی بازنده بودند که ارزش به خاطر سپردن نداشتند.
«اگه مجبور باشمحدس به یاد بیارم... یهنشون حرومزادهی چاق رو یادمه.»
اسمش هانسن بودتداوم یا یک چیزیکرده در همین مایهها.
«آه...»
دیکن در آن زمان یازده سال داشت. با اینکه اصلاً قابل مقایسه با گارگیث و دزرا نبود، اما یوجین شنیدهبودم بود که دیکن هم کار نسبتاً درخشانی انجام داده است. با وجود تیرهایی که در بدنش فرو رفته بود، بدونتوانست تسلیم شدن به جلو حرکت کرده بود... اما در نهایت توسط یک اسلایم بلعیده شده و در آخر نجاتش داده بودند.
«بازم از بقیهی بازندهها بهتره،»
یوجین در حالی که به دیکن خیرهبودن شده بود که تازه وسط راهرو باخیلی او روبهرو شده بود، اینطور فکر کرد.
دیکن حتی بعد از هفت سال هم تأثیر خاصیخیلی روی آدم نمیگذاشت. هیکلش حسابی درشت شده بود، بادرسته این حال هنوز هم چهرهی یک پسر هجدهساله را داشت.
دیکن با لکنت سلام کرد: «سـ...بگیرم سلام...» و طوری از کنار یوجینشرکت رد شد که انگار داشت فرار میکرد.
یوجین به راهش ادامه داد، اما میتوانست حس کند که دیکن دارد ازیکدیگر پشت سر نگاهش میکند. وقتی به عقب نگاه انداخت، دید که دیکن ازرزمیکار دور به او خیره شده است. دیکن هم از راه رفتن دست کشیده بود.
«...حرفی باهام داری؟»
دیکن جا خورد و سرش را تکاناونجا داد: «نه، نه. ندارم.» دوباره برگشت وبهم با قدمهای تند از آنجا دور شد.
مر در حالی که سرش را از شنل بیرون میآورد گفت:خونی «هیچ جربزهای نداره.» بعد از اینکه نگاهی به دیکن انداخت کهناجور به راه رفتنش ادامه میداد، به سمت در اتاق یوجین پرید.
«فکر کنم فقط دو نفر هستنتوجه که باید بهشون توجه کنی؛ هکتوردستهای و جنیا. نظر شما چیه، سر یوجین؟»
«چرا باید بهشون توجه کنم؟»
بعد از اینکه او و یوجین وارد اتاقبودم شدند، مر به آرامی گفت: «ممکنه اون دونشون نفر به دستور رئیس شورای شیوخ بهت حمله کنن.»
«با توجه به جایگاهش، فکر نمیکنم رئیس خودش دست به کار بشه. شوالیههای شیر سیاهرفتن در وهلهی اول همون شوالیههایی هستن که کثیفکاریهای لاینهارتها رو انجام میدن، مگه نه؟ علاوهدرسته بر این، اون رئیسه. آدمهای زیادی پیدا میشن که حاضرن به خاطرش دستهاشون رو آلوده کنن.»
یوجین با بیتفاوتی به سمتبهم پنجرهی اتاقش رفت و گفت:همه «شاید حق با تو باشه.»
«همونطور که گفتی، ممکنه هکتور یا جنیا قاتلهای فرستادهشده ازمگه طرف رئیس باشن. یا حتی ممکنه دیکن همون کسی باشه کهنشون در کمال تعجب همه، سعی کنه از پشت بهم خنجر بزنه.»
مر با تردیدرفتن پرسید: «همم... همون پسربچهایاونجا که هیچ جربزهای نداشت؟»
«بهترین شخص برای انجامجوونترها یه ترور، کسیه کهکسایی هیچکس انتظارش رو نداره.»
فقط دیکن نبود. آدمهای زیادی بودند که حاضر بودند به دستور رئیس دستهایشانیکدیگر را آلوده کنند. با اینکه یوجین نمیتوانست بگوید آیا یکی از شیرهای سیاه یازمختشان یکی دیگر از لاینهارتهای شرکتکننده در این شکار جزو این افراد هست یا نه...
«...واقعاً فکرمراسم نمیکنم گارگیثخونی قاتل باشه.»
شاید یوجین داشت زود به گارگیث اعتماد میکرد،بودم اما واقعاً نمیتوانست تصور کند که گارگیث بهنشون دستور رئیس بخواهد از پشت به او خنجر بزند.
«شاید دزرا قاتل باشه.»
یوجین کنار پنجره ایستاد و به بیرون نگاه کرد. دزرا و گارگیث در گوشهی یک سالن تمرین بزرگ ایستاده بودند.چیزهای گارگیث روی تمرین دادن عضلههایش تمرکز کرده بود و هنوز همان لباسی را پوشیده بود که نمای خجالتآوری از سینهشکل و زیربغلش را به نمایش میگذاشت. البته، کسی که خجالت میکشید گارگیث نبود. کمی دورتر، دزرا داشت با نیزهاش تمرین میکرد.
مر پرسید: «...دارن سختخونی تمرین میکنن. اون مرده،رفتن گارگیث، با عضلههاش میجنگه؟»
«نه... اگه درست یادماستقبالت باشه، فکر کنم ازبودم شمشیر پهن استفاده میکرد...»
«پس چرا به جایجوونترها چرخوندن شمشیر پهن، فقطکسایی داره تمرینات قدرتی انجام میده؟»
یوجین با چهرهای درهمرفته رویش را برگرداند: «امم... مطمئن نیستم...» تنها افراد حاضریکدیگر در سالن تمرین گارگیث و دزرا بودند. دیکن به اتاقش برگشته بود ورزمیکار اوارد... یوجین بعد از آن سلام و احوالپرسی اولیهشان دیگر او را ندیده بود.
سیئل در حالی که خودش راکرده داخل اتاق یوجین میانداخت، گفت: «به نظربودم میرسه خودش رو تو اتاقش حبس کرده.»
او با نگاهی بیصدا و خیره به مر که روی تخت نرم غلت میخورد،بهم ادامه داد: «از قرار معلوم غذاش رو هم تو اتاقش میخوره. فکر کردم وقتیتوانست اول به تو سلام کرد یه کم اجتماعیتر شده، اما ظاهراً زیاد تغییری نکرده.»
«فکر کنم نسبتبین به زمانی که توتازه آروث بود، بهتر شده.»
سیئل پوزخندی زد و گفت: «دقیق نمیتونم بگم، اما فکر کنم پدر وقتی اوارد رو ببینه خوشش بیاد. ممکنه اوارد به این خاطر تواون این شکار شرکت کرده باشه که میخواد از پدر واکنشی ببینه؟ نه، شاید این همون چیزیه که بانو تانیس میخواد. الان براش سخته که مستقیماًشمشیرزن بگه میخواد به خونهی اصلی برگرده، برای همین داره با نشون دادن اینکه اوارد چقدر تغییر کرده، بهطور نامحسوس تمایلش رو برای برگشتن نشون میده.»
«اما پاتریارکمراسم نمیتونه بهخونی این شکار برسه.»
«آره، حق بارفتن توئه. پدر الان تواونجا قصره... میتونم صادق باشم؟»
«از کی تا حالاجوونترها برای صادقانه حرف زدنکسایی به اجازهی من نیاز داری؟»
«خوشحالم که پدر الان تو قلعه شیر سیاه نیست. شاید این رو ندونی، اماکردند میدونی پدر چند بار مجبور شد به خاطر اوارد جلو بقیه سر خم کنه؟ پدرضخامت مرتباً تو جلسات عادی شورای شیوخ شرکت میکرد و ازشون میخواست که اوارد رو ببخشن.»
سیئل از هفده سالگی در قلعه شیر سیاه زندگی میکرد. به همین دلیل میدانستخیلی که گیلیاد در این سه سال گذشته چقدر تلاش کرده بود. او اغلب بهکردند قلعه شیر سیاه میآمد و در جلسات شرکت میکرد تا از اوارد دفاع کند.
«در اصل، اوارد باید طرد میشد. با توجه به اینکه با وجود پسر ارشد خانوادهی اصلی بودن، سعی کردهمه جادوی سیاه یاد بگیره، طرد شدنش یه چیز قطعی بود. تنها دلیلی که اوارد طرد نشد این بود که پدرمفاصلشان التماس کرد و التماس کرد تا جلوی این اتفاق رو بگیره و گفت که نمیتونه پسر ارشدش رو رها کنه.»
به همین دلیلبین بود که سیئلبگیرم از اوارد متنفر بود.
سیئل با خشم پرسید: «اون کسی بود که پدر رو تو همچین موقعیتی قرار داد...این اما در عوض بانو تانیس پدر رو مقصر دونست، مگه نه؟ اینقدر مسخرهست که حتیمفاصلشان خندهدار هم نیست. پدر چه کار اشتباهی کرد؟ آیا تقصیر پدره که اوارد یه آدم بیعرضهست؟»
یوجین جوابمراسم داد: «امم... اونقدرهاشرکت هم بیتقصیر نیست.»
سیئل به یوجین اخم کرد.
«منظورم اینه که... این حقیقتهقیافه که پاتریارک وقتی شماها بچه بودین،خونی زیاد از خونهی اصلی دور بود.»
«حق با توئه، اما من و سیان مثل اوارد احمق نشدیم.جالبی مادر ما رو خوب بزرگ کرد. تنها دلیلی که اوارد یهدرباره احمق شد اینه که بانو تانیس اون رو اشتباه تربیت کرد.»
«اممم... راستش رو بخوای، فکر نمیکنم اگه منرفتن نمیاومدم تو خونهی اصلی زندگی کنم، تو ومیشد سیان به آدمهای بالغی که امروز هستین تبدیل میشدین.»
«از طرفبودن سیان حرفاستقبالت بزن، نه من!»
«آره، آره...»
«به هر حال، نمیتونم این رو تحمل کنم. اگهدرسته اونا واقعاً میخوان به خونهی اصلی برگردن، بانو تانیستماس هم باید همراه با اوارد فروتنانه از پاتریارک عذرخواهی کنه.»
«پس اگهمراسم عذرخواهی کنن،خونی میتونن برگردن؟»
«چرا باید جلوشون رو بگیرم؟»
«ممکنه بانوبزرگترم آنسیلا از اینقیافه کار بدش بیاد.»
سیئل سرش را تکان داد و پوزخند زد: «ها! فکر میکنی بانو تانیس فقط به خاطر اینکه به خونهی اصلی برگشته، میتونه حریف مادرم بشه؟ خدمتکارهای خونه بهپینهها مادر وفادارن، اونا همین الانشم مادر رو تنها بانوی خاندان لاینهارت میدونن. تو این رو نمیدونی، اما خیلی وقته که اوضاع اینطوریه. اونا فقط به این دلیل بادیگر بانو تانیس مثل اربابشون رفتار میکردن که همسر اول بود. وقتی پای مدیریت امور خاندان در میون باشه، مادر خیلی بهتر از بانو تانیس در نظر گرفته میشه.»
یوجین حرفش راتداوم نصفه رها کرد:کرده «من واقعاً نمیدونم...»
«تو شرایط رو نمیدونی. مهم نیست بانو تانیس از چه روشی استفاده کنه، دیگه هرگز مثل گذشته بهش احترام گذاشته نمیشه. این موضوع در مورد شکاری که دو روزچیزهای دیگه برگزار میشه هم صدق میکنه. مهم نیست اوارد تو شکار چی کار کنه، وضعیت فعلی هرگز تغییر نمیکنه.» چشمان سیئل باریک شد. «اون هنوزم اوارده. البته، من گاردمشمشیرزن رو پایین نمیارم. به خاطر همینه که سیان هنوز بدون اینکه به خونهی اصلی برگرده داره تمرین میکنه. من قراره با اختلاف خیلی زیادی بهتر از اوارد عمل کنم.»
«تو برتری داری. حتماً تا حالابگیرم چند بار تو این مکان جانورانشرکت شیطانی رو شکار کردی، مگه نه؟»
سیئل زمزمه کرد:حدس «البته هنوز زیادتوجه تو عمق جنگل نرفتم...»
وقتی ناگهان متوجه چیزی شد، شانههایش تکان خورد. او یک برتریمنم قدرتمند داشت—تجربه. در مناطق دیگر هیچ جانور شیطانیای وجود نداشت؛ نهمیدی در آروث، نه در صحرای ناهاما و نه در جنگل بارانی سامار.
سیئل در حالی که به یوجین خیره شده بود، پوزخندی زد: «هه هه. حتماً تا حالا با هیولاهای زیادی روبهرو شدی،دستهای اما جانوران شیطانی رو ندیدی، درسته؟ این رو میدونستی؟ هیولاها و جانوران شیطانی شبیه به هم به نظر میرسن، اما موجوداتبسته کاملاً متفاوتی هستن. هیولاها به خاطر اینکه تحت تأثیر انرژی شیطانی قرار میگیرن، خشن میشن. در حالی که جانوران شیطانی از...»
«پفف...» مربزرگترم سعی کرد جلویقیافه خندهاش را بگیرد.
سیئل مر را نادیده گرفت و ادامه داد:میدی «...به همین دلیله که فقط وجودشون شومه. حتی یههمان جانور شیطانی ردهپایین هم برخلاف هیولاها، توانایی جادویی داره...»
«هه هه...» مرتداوم واقعاً داشت بهسختیکرده جلوی خندهاش را میگرفت.
«...چیزی که میخوام بگم اینه که... برات خطرناکه که تنهایی اینطرف و اونطرف بگردی. شیرهای سیاه همراهیت میکنن، اماهمه از اونجایی که تو پسر خانوادهی اصلی هستی، باید بتونی تنهایی شکار کنی و دستاورد داشته باشی. زیاد نگرانضخامت نباش. برخلاف تو، خواهرت که اینجا نشسته تو شکار جانوران شیطانی تجربهی زیادی داره، پس اگه با هم باشیم...»
«ها... هاهاها!»بزرگترم بالاخره مرجوونترها به خنده افتاد.
سیئل با چهرهای درهمرفته به سمت مر چرخید: «چرا هیهمه میخندی؟» مر در حالی که صورتش را در بالش فروچیزهای برده بود، دراز کشیده بود و پاهایش را روی تخت میکوبید.
مر در حالی که از شدت خنده اشک میریخت، جواب داد: «چیزی... نیست... هیچی.» اوناجور میدانست که یوجین تناسخ هامل است، بنابراین طبیعتاً لاف زدنهای سیئل برایش بهطور غیرقابلتحملی خندهدارحال بود. یک متخصص در شکار جانوران شیطانی؟ در کل قاره متخصصی بهتر از یوجین وجود نداشت.
«...این چش شده؟»
از آنجایی که سیئل هیچ راهیبگیرم برای فهمیدن این موضوع نداشت، اصلاًشرکت نمیدانست چرا مر دارد به او میخندد.
با وجود اینکه یوجین بهبهم اندازهی مر واضح نشان نمیداد، اماجالبی داشت بهسختی جلوی خندهاش را میگرفت.
سیئل بعد از دیدن گونههایشرکت یوجین که به طرز اعصابخردکنی میپرید،منم داد زد: «تو دیگه چت شده؟!»
«نه... هیچی... آره... تو بامزهای، خیلی بامزهای. آره، من روت حساب میکنم، سیئل.میزنم وقتی پای جانوران شیطانی در میون باشه من چیز زیادی نمیدونم، به توهمان اعتماد میکنم که دربارهی جانوران شیطانی... بهتر... بهتر از... بهتر از من میدونی...»
«چرا داری میخندی؟!»
سیئل میتوانست حس کندمیزنم که دارند او را مسخرهدرسته میکنند و اصلاً نمیدانست چرا.