چپتر 162: شعله (۲)
0مردی در حالی که سرش را تکان میداد و نوچنوچطوری میکرد، گفت: «واقعاً که. نیازی نبود جفتمون سر این قضیهلرزید خودمون رو خسته کنیم. فقط داری کارم رو زیاد میکنی.»
سیگنارد جوابیمانا به حرفهایجمع مرد نداد.
حتی اگرچند هم میخواست،قرار نمیتوانست جوابی بدهد.
سیگنارد غرق در خون بود و دست بزرگی دور گلویش حلقه شده بود.عروسکی با این وضع، حتی نمیتوانست درست نفس بکشد. وقتی سیگنارد بالاخره توانست لبهایش راادعا از هم باز کند، تنها صدایی که از گلویش خارج شد، نالهای ضعیف بود.
مرد آهی کشید و در حالی کهتوانش دستش را تکان میداد، گفت: «همهش بهبشکافد خاطر اینه که منظورم رو بد متوجه شدی.»
این کار باعث شد بدن سیگنارد مثل عروسکیانگار که از نخ آویزان باشد، به عقب ولرزید جلو تاب بخورد و خونش روی زمین بپاشد.
زمینی که ازروز قبل با خونبشم او پوشیده شده بود.
مرد ادعا کرد: «قصد نداشتماینه بهت صدمه بزنم. هیچ علاقهایباعث هم به زورگویی به ضعیفترها ندارم.»
سیگنارد در حالی که خونیتهماندهی که دهانش را پر کردهطوری بود قورت میداد، ناله کرد: «...آخ...»
«مگه همون اول نگفتم؟ فقط میخواستم یه مدتانگار اینجا بمونم، نهایتاً چند روز. قرار نبود مزاحمتون بشمکلوخههای و نیازی هم نبود شما توجه خاصی بهم بکنید.»
سیگنارد تهماندهی مانا و توانش را جمعشما کرد و بازویش را طوری تاب داد کهجمع انگار میخواست با دستش گلوی مرد را بشکافد.
«تنها چیزی که میخواستم...»
قبل از اینکه دستش حتیتهماندهی به گلوی مرد برسد، بدنطوری سیگنارد به زمین کوبیده شد.
بوممم!
زمین لرزید و کلوخههای خون و خاک به هوا پرتاببهم شد. لبهای سیگنارد از هم باز شد، اما حتی نتوانستگلوی درد طاقتفرسایی که میکشید را با یک فریاد بیرون بریزد.
مرد با لحنی پرسشی ادامه داد: «...این بود که اینجا بمونم تامثل اون بچه برگرده. اینکه ازت خواستم فقط وانمود کنی گروگانی تا بتونیمزمینی یه مذاکرهی مسالمتآمیز داشته باشیم... واقعاً درخواست سختی بود که قبولش کنی؟»
انگار تمام استخوانهای بدن سیگنارد خرد شده بود. از آنجاطوری که آخرین قطرههای مانای درون هستهاش هم به تازگی تخلیهلرزید شده بود، حتی توان بلند کردن یک انگشت را هم نداشت.
قامت مرد در دید تار سیگنارد پدیدار شد. او کلاهی به سر داشتبرسد که سایهی عمیقی روی صورتش انداخته بود و از میان آن، تنها چشمان طلاییاشفریاد دیده میشد. هر بار که دهانش را باز میکرد، دندانهای نیش تیزش نمایان میشد.
«...کوکوه!» سیگنارد در حالی که به مرد چشمغره میرفت،خاصی با صدایی خشن سعی کرد بخندد. «...فقط یه گروگان؟داد قرار نبود بهمون صدمه بزنی...؟ بس کن... این چرتوپرتها رو.»
مرد دوباره آهی کشید و گفت: «واقعاً که.شدی گارد گرفتن هم حدی داره. مگه تو کلعقب زندگیت فقط با فریب و دروغ روبهرو شدی؟»
سیگنارد او را متهم کرد: «وجود... خود وجودجمع تو برای ما مثل سمه. ما رو بهاینکه اون بیماری مبتلا میکنه و به مرگ نزدیکترمون میکنه.»
مرد با تأیید زمزمه کرد: «همم... کاریش نمیشه کرد. اما خوب میشه اگه اینکوبیده واقعیت رو درک کنی که من هیچ نقشی تو این قضیه ندارم. راستش، دلمبیرون به حال شما الفها میسوزه. دیدن اینکه مریض میشید و میمیرید واقعاً رقتانگیزه. برای همین...»
سیگنارد با خندهای خفهشده حرفش را قطع کرد:توجه «کا... کاکاکاخ! واقعاً میخوای بگی... که باید برایبازویش فرصت تبدیل شدن به الفهای تاریک شکرگزار باشیم...؟»
مرد پرسید: «از مردن بر اثر بیماری که بهتر نیست؟ تازه قرار نبودعروسکی فقط یه الف تاریک معمولی باشی، حتی بهت پیشنهاد توصیهنامه دادم تا بتونی مستقیماًادعا زیر نظر خود شاهزاده راکشاسا خدمت کنی. انگار نمیدونی این واقعاً چه فرصت فوقالعادهایه.»
سیگنارد تف کرد: «چرتوپرتبکنید گفتن رو تموم کن...جمع و گمشو. ای حیوون.»
مرد دیگر حوصلهی لبخند زدن و تظاهر بهانگار خوشرویی نداشت. کلمهی «حیوون» توهینی نابخشودنی به اولرزید بود — نه، به کل نژاد این مرد.
مرد در حالی که گردن سیگناردبشم را رها میکرد، با صدایی سرد ومانا غضبناک گفت: «انگار جایگاه خودت رو نمیدونی.»
مرد با نگاهی به اطراف، متوجه الفهای وحشتزدهی دیگر شد. برخی از الفهاعروسکی درست مثل سیگنارد غرق در خون روی زمین افتاده بودند. اینها الفهای جوانیپوشیده بودند که برای مقاومت در برابر این مهاجم خشن، کنار سیگنارد ایستاده بودند.
اما برای این مرد، مقاومت الفها هیچ ارزشی نداشت. به جز سیگنارد،انگار هیچکدام از الفهای دیگر این شهر را نمیشد واقعاً یک جنگجو نامید.پرتاب اگر از همان اول چنین قدرتی داشتند، نیازی نبود به این جنگل برگردند.
مرد زیر لب با خود زمزمهطوری کرد: «اگه چند نفر دیگه رواینکه هم بکشم، نباید مشکلی پیش بیاد.»
برای این نوع کارها، باید درس عبرتی به بقیه میداد. قصد نداشت همه را در اینجابازویش بکشد. اگر موفق میشد تمام این افراد را با خود برگرداند و به شاهزاده راکشاسا تحویللبهای دهد، برادر بزرگترش هم خوشحال میشد، چرا که این یعنی شاهزاده راکشاسا به آنها مدیون میشد.
در هر صورت، الفهای زیادی اینجا بودند. کشتن دو یا سه نفر ازعروسکی آنها نباید مشکلی ایجاد میکرد. همینطور که مرد به این تصمیم رسید، پایش راادعا در هوا و بالای سر سیگنارد که هنوز روی زمین افتاده بود، بالا برد.
پایش ذرهذره پایین آمد.
مرد قصد داشت سیگناردجمع را به آرامی زیرانگار پاشنهاش له کند تا بمیرد.
ناگهان مردچند متوجه چیزیقرار شد: «...همم؟»
درست قبل از اینکه بتواند پایش را پایین بیاورد، حالتباعث چهرهی مرد تغییر کرد. مرد در حالی که بدنش راخونش به سرعت میچرخاند، بازوهایش را به سمت چیزی تاب داد.
بومممم!
قامت مرد با غرش بلندی ناپدید شد. سیگنارد که خودش را برای مرگ آماده کرده بود، نتوانست بفهمد چه چیزی درست جلوی چشمانشنتوانست رخ داده است. چشمانش تنها توانسته بود تا آنجا را دنبال کند که مرد بازوهایش را برای مقابله با نوعی «بمباران» به حرکتدرخواست درآورده بود، اما سیگنارد نمیتوانست باور کند که این هیولای قدرتمند به این راحتی به پرواز درآمده و به عقب پرتاب شده باشد.
این قدرتچند نیزه اژدهاقرار کاربوس بود.
نقطهضعف این نیزه این بود که مانای بسیار زیادی مصرف میکرد، اما تا زمانی که کاربر مانای کافی داشت، میتوانست بدونروی نیاز به هیچگونه فرمولهای جادویی پیچیدهای، به شلیک بمبارانهای قدرتمند ادامه دهد. با وجود اینکه بمبارانهای شلیکشده توسط این سلاح بهقورت اندازهی نفس اژدهای واقعی قوی نبودند، حملاتی که ایجاد میکرد در مقایسه با مانایی که مصرف میکرد، به طرز خیرهکنندهای قدرتمندتر بودند.
یوجین در حالی که نیزه اژدهای بزرگ را روی شانهاش تکیه داده بود، رویبشکافد زمین فرود آمد. او نگاهی به اطراف و الفهایی انداخت که غرق در خونِ خودطاقتفرسایی روی زمین افتاده بودند. در میان تمام این مجروحان، سیگنارد در وخیمترین وضعیت قرار داشت.
«...ها...» سیگنارد ناخودآگاه سعی کرد «هامل» را صداانگار بزند، اما بلافاصله متوجه کاری که داشت میکردلرزید شد و به سرعت لبهایش را روی هم فشرد.
کسی که بهروز آنها حمله کردهبشم بود هنوز نمرده بود.
یوجین بدون اینکه دوبارهخاطر به سیگنارد نگاه کند،شدی پرسید: «اون حرومزاده کیه؟»
یوجین نمیتوانست چشم از هدفش بردارد. با اینکهجمع انفجار نیزه اژدها مستقیماً به هدفش اصابت کردهاینکه بود، اما برای کشتن آن مرد کافی نبود.
سیگنارد نفسنفسزنان هشدار داد:جمع «...گفت که یکی ازانگار برادرهای جاگونه. یوجین، هدفش تویی.»
چهرهی یوجین با شنیدن نام جاگون کمی در همخاصی رفت. با اینکه در زندگی قبلیاش هرگز این مردداد را ندیده بود، اما یوجین با این نام آشنایی داشت.
این نام رئیس فعلیخاطر ددمنشان بود که زیر نظرکار پادشاه شیاطین نابودی خدمت میکرد.
پسر اوبرون.
حتی اگر چیز دیگری هم نمیدانست، یوجین چارهای جز شناختن نام جاگون نداشت، چرا که این ددمنش گلوی اوبرون — پدر خودش — رادرد دریده و جایگاه ریاست را غصب کرده بود. اوبرون آنقدر خشن و قدرتمند بود که حتی لقب «فاسد» را برای خودش برگزیده بود، بنابراینقبولش به عنوان پسری که توانسته بود کسی مثل اوبرون را بکشد، واضح بود که این مرد باید حداقل به اندازهی اوبرون دیوانه و شرور باشد.
یوجین در حالی که گوشهی لبش کجشما میشد، زیر لب گفت: «...که گفتی برادرشه. ولیجمع به نظر نمیاد خیلی به باباش رفته باشه.»
مردی که به دوردست پرتاب شده بود، یک بار دیگر روی پاهای خود ایستاد. با وجود اینکهجلو یوجین از همان لحظهی اصابت حمله این موضوع را حس کرده بود، به نظر میرسید هیچ زخمهیچ جدیای روی بدن مرد وجود ندارد. آسیب در حدی بود که شنل روی دوش مرد پارهپاره شده بود.
یوجین با خودشبهم فکر کرد: واکنشمانا سریعی نشون داد.
او حمله را از فاصلهی معقولی شلیک کرده بود. یوجین نمیتوانست در مورد صداییکوبیده که هنگام شلیک ایجاد میشد کاری کند، اما حملهی نیزه اژدها چیزی نبود کهبیرون بتوان فقط با شنیدن غرش شلیک قبل از فرود آمدنش، از آن جاخالی داد.
«تفو.» مرد در حالی که به یوجین خیره شدهخاصی بود، مقداری خون از دهانش تف کرد. «یوجین لاینهارت.داد خیلی زودتر از اون چیزی که انتظار داشتم برگشتی.»
حالا که ردایش تبدیلخاطر به ژنده شده بود، ظاهرکار مرد به وضوح دیده میشد.
لایکانتروپها جهشیافتههایی بودند که از خونآشامها و قوم شیاطین به وجود آمده بودند. آنها همچیزی مانند خونآشامها میتوانستند با خوراندن خون خود به دیگران، تعدادشان را افزایش دهند. حتی اگرمیکشید کسی زمانی انسان بود، به محض آلوده شدن به لایکانتروپی، روحش به جوهرهی شیطانی آلوده میشد.
ددمنشان با لایکانتروپها تفاوت داشتند. درست مانند الفها و دورفها، ددمنشان نژادی کاملاً مجزاکوبیده از انسانها بودند. آنها نمیتوانستند مانند یک لایکانتروپ بین فرم انسانی و حیوانی تغییربیرون شکل دهند؛ در عوض، ظاهرشان از همان لحظهی تولد ترکیبی از حیوان و انسان بود.
به عبارت دیگر، میشد آنها را به عنوان جانورانی با هوش انسانی توصیف کرد. ازجمع این نظر، بیشتر ددمنشان هنوز غرایز حیوانی خود را حفظ میکردند و آن دسته از ددمنشانیپرتاب که در طبیعت متولد میشدند، به ویژه مستعد تسلیم شدن در برابر تکانههای طبیعی خود بودند.
برای زندگی در این دنیا، باید میدانستی که چگونه غرایز خود رامثل سرکوب کنی. تفاوت بین ددمنشان و حیوانات وحشی تنها در این بود کهقبل آیا آنها عقل لازم برای سرکوب ذات حیوانی خود را داشتند یا نه.
با این حال، سیصد سال پیش، ددمنشان به رهبری اوبرون ذات واقعی خود را به طور کامل رها کرده بودند. همهی آنها مانند شکارچیانیپرتاب زندگی میکردند، مثل گوشتخوارانی که از گیاهخواران تغذیه میکردند. و نه هر گوشتخواری، بلکه شکارچیان وحشی که در رأس زنجیرهی غذایی قرار داشتند. اینداشته شکارچیان به جای استفاده از عقل برای سرکوب ذات واقعی خود، از قدرت تعقلشان برای کشتن مؤثرتر و لذت بردن از عمل کشتار استفاده میکردند.
مردی که حالا داشت به سمتشان میآمد، یکی از همین شکارچیها بود. جانوری که میتوانست مثل یک انسان راههوا برود. چشمها و دندانهای نیش طلایی داشت و صورتش ترکیبی از ببر و انسان به نظر میرسید. برخلاف جانوران،وانمود اندامهای فوقانیاش شبیه انسان بود، اما خطوط ببرمانندی به وضوح روی خزی که بدنش را پوشانده بود، به چشم میخورد.
یوجین در حالی که به جانور خیره شده بود، پرسید: «پس گفتی برادرمانا جاگونی؟ این یعنی باید پسر اوبرونِ فاسد هم باشی. تا جایی که منبوممم شنیدم، اوبرون یه خرس بود. اگه تو برادر کوچیکترِ پسرشی، پس چرا ببری؟»
مرد در حالی که با لبخند لبهایش را میلیسید، گفت: «بچه جون،مثل بهتره مراقب حرف زدنت باشی. اسم فرماندهی سابق ما خیلی سنگینتر از اونیهقبل که آدم بیسر و پایی مثل تو بخواد اینطوری راحت به زبون بیاردش.»
یوجین در حالی که کاربوس را دوباره زیر شنلش پنهان میکرد، پوزخند زد: «یه جانور حرومزاده که ادایکوبیده آدمها رو درمیاره. نکنه از این دورگههای بیاصل و نسبی؟ نکنه یه ببر چشم اوبرون رو گرفته وادامه وقتی باهاش بچه پس انداخته، پسر بزرگش جاگون خرس شده و تو، پسر دوم، ببر از آب دراومدی؟»
مرد غرید: «گفتم که...»
یوجین بدون هیچ مکثی حرفش را قطع کرد: «اگه اینطوری باشه که خیلی عجیبه. کی فکرش رو میکرد بین یه خرس و یه ببربرسد بچه به دنیا بیاد...! حتی یه جانور حرومزاده مثل تو هم میدونه قاطر چیه، مگه نه؟ یه حیوون دورگهست که از جفتگیری اسب وخواستم الاغ به دنیا میاد. میگن اینجور دورگهها فارغ از اینکه چه جنسیتی داشته باشن، نمیتونن بچهدار بشن، پس... تو هم علاوه بر حیوون بودن، خواجهای؟»
مرد در حالی که صورتش ازمنظورم خشم در هم رفته بود، بامثل لحنی تند گفت: «...مراقب حرف زدنت باش.»
یوجین همخاصی دیگر لبخندیبکنید روی لب نداشت.
یوجین در حالی که دستهایش هنوز زیر شنلش بود، پرسید: «اگه مراقب حرف زدنم باشم، واقعاً میذاریکلوخههای همینطوری راه بیفتم و برم؟ تو اومدی اینجا که من رو بکشی، مگه نه؟ پس مهم نیستبچه چی بگم، در هر صورت میخوای من رو بکشی، پس دیگه چرا باید جلوی دهنم رو بگیرم؟»
این مرد دقیقاً میدانست یوجین کیست، اما یوجین از زمان ورود بهتهماندهی سامار حتی یک بار هم هویتش را فاش نکرده بود. در این جنگل،کوبیده فقط کریستینا و الفهایی که در این روستا زندگی میکردند او را میشناختند.
پس اینکه این جانور حرامزادهاینه برای دستگیری یوجین به اینجا آمدهبدن بود، به این معنی بود که...
یوجین ازخاصی خودش پرسید:بکنید «کار کی بوده؟»
یک نفر بیرون از جنگل دهنلقی کرده بود. ممکن بود کسیچیزی از امپراتوری مقدس باشد؟ یا شاید... حتی کسی از طرف خانداناما لاینهارت. یوجین حتی نمیخواست تصور کند که چنین چیزی ممکن است.
در میان اعضای خاندانقرار لاینهارت، افراد زیادی از رفتنخاصی یوجین به سامار خبر نداشتند.
جنوس، فرماندهی لشکر دوم شوالیههای شیر سیاه؛ دوینز، رئیس شورا؛ و گیلیاد، پاتریارک. به جز اینعقب سه نفر، هیچکس دیگری از اینکه یوجین راهی سامار شده، مطلع نبود. حتی پدر بیولوژیکی یوجین،صدمه گرهارد، و دوقلوها، سیان و سیئل، هم از خروج یوجین از قلعه شیر سیاه خبر نداشتند.
مرد بدون اینکه تلاشی برای پنهان کردن دندانهای نیش برهنهاش بکند، گفت: «بچه جون، واقعاً دهن کثیفیبرسد داری. اگه میخواستم بکشمت، تا الان تو هر فرصتی میتونستم این کار رو بکنم. میدونستی؟ وقتی اونلحنی الف یه پا رو سوار کردی، من بودم که ترتیب جنگجوهای قبیله گارونگ رو که دنبالت بودن دادم.»
یوجین با لحنی طعنهآمیز گفت:بازویش «ممنون که زحمت یه کاربشکافد دردسرساز رو از دوشمون برداشتی.»
او هم فکر کرده بود که تعقیبکنندهها کمی بیخیالتر از حد انتظارشتهماندهی بودهاند. یوجین چشمانش را ریز کرد و به مرد خیره شد. با اینکوبیده حساب، یعنی این مرد از همان ابتدا در حال تعقیب یوجین بوده است.
یوجین با حسرتهمهش با خود فکر کرد:متوجه «حتی متوجهش هم نشدم.»
کاریاش نمیشد کرد. هر چقدر هم که حواس یوجین تیز بود، غیرممکن بود متوجه کسی شود که ازکوبیده چنین فاصلهی قابلتوجهی تعقیبشان میکرد. از طرف دیگر، مرد از قبل از حضور یوجین آگاه بود و حسادامه بویایی فوقالعاده قوی ددمنشان به این معنا بود که حتی از راه دور هم بوی یوجین را گم نمیکرد.
یوجین پرسید: «پس داشتیجمع میگفتی... هدفت کشتن منانگار نیست؟ پس برای چی اومدی؟»
مرد در حالی که لبهایش به لبخندی کج میشد، گفت: «برخلاف اون الف احمق، بهجمع نظر میرسه میتونیم با هم حرف بزنیم. اسم من بارانگه. بچه جون، در مورد اونهوا چرت و پرتهایی که میگفتی، شاید همخون جاگون نباشم، اما بین ما پیوند برادری وجود داره.»
همانطور که فکر میکرد. مگراینه غیرممکن نبود که یک ببرباعث از نسل یک خرس باشد؟
بارانگ توضیح داد: «دلیل اینکه تعقیبت میکردم اینجمع بود که قلمرو الفها رو پیدا کنم؛ همونیاینکه که میگن یه جایی تو این جنگل مخفی شده.»
یوجین درمانا سکوت گوشجمع داد: «...»
بارانگ با خونسردی گفت: «بچه جون، دیدم که وارد قلمرو الفها شدی. از اونجایی که نتونستمبازویش باهات وارد بشم، در عوض اومدم اینجا تا منتظرت بمونم، اما اون الف حرومزاده که الانلبهای زیر پات افتاده، اول سعی کرد بهم حمله کنه و گفت که میخواد من رو بکشه.»
یوجین در حالی که لبخندی گوشهی لبهایش نقش میبست،کار گفت: «خب معلومه که بهت حمله میکنه. حالا کهتاب چی، از من میخوای تو رو به قلمرو الفها ببرم؟»
بارانگ با تکان دادن سر تأییدمانا کرد: «درسته، بیا همهچیز رو سادهانگار بگیریم و با هم معامله کنیم.»
یوجین پرسید: «وتوانش بعد از اینکهطوری بردمت اونجا چی میشه؟»
بارانگ به او اطمینان داد: «اونوقت میتونیمشما با یه لبخند از هم جدا بشیم.توانش همونطور که گفتم، هیچ قصدی برای کشتنت ندارم.»
یوجین موضوع راهمهش عوض کرد: «چرامنظورم دنبال قلمرو میگردی؟»
بارانگ مخالفت کرد:بهم «قصد ندارم اینمانا رو بهت بگم.»
یوجین با تحکم گفت: «باشه. اگه اینطوره،داد یه چیز دیگه ازت میپرسم. اون کیه کهبوممم دهنلقی کرده و در مورد من بهت گفته؟»
بارانگ به او هشدارقرار داد: «نباید سعی کنی خیلیخاصی چیزها رو بدونی، بچه جون.»
یوجین خاطرنشان کرد: «انگار با اینکه اینهمهمتوجه از من درخواست داری، در واقعیت اصلاًآویزان نمیخوای هیچکدوم از خواستههای من رو برآورده کنی.»
بارانگ با خندهایبهم کوتاه فخرفروشی کرد: «اینجورتوانش غیرمنطقی بودن، امتیازِ قویبودنه.»
یوجین به جای دادنجمع جوابی دیگر، سرش راانگار به یک طرف کج کرد.
«میگه آخرش قرارهروز با یه لبخندبشم از هم جدا بشیم؟»
عمراً چنین اتفاقیهمهش میافتاد. یوجین نمیتوانست بهمتوجه حرفهای بارانگ اعتماد کند.
علاوه بر این، او از یوجین میخواست تا او را به قلمروانگار الفها ببرد. این درخواستی غیرقابلتصور بود. سیهنا و بقیه الفها هنوز در درختلبهای جهان که در مرکز قلمرو الفها قرار داشت، مهر و موم شده بودند.
با اینکه نمیدانست چرا آن حرومزادهی حیوونصفت میخواهد وارد قلمروبشکافد الفها شود، یا وقتی وارد شد قرار است آنجا چه کارلبهای کند، یوجین حتی کوچکترین قصدی برای بردن او به آنجا نداشت.
و این حریفی نبود کهمزاحمتون بتواند فقط با حرف زدنبهم او را دست به سر کند.
سیگنارد از میان لبهایخاطر لرزانش به سختی کلمات راکار بیرون داد: «...یوجین، فرار کن.»
بارانگ هم این حرفها راتهماندهی شنید. او با صدای بلندیطوری خندید و سرش را تکان داد.
بارانگ با طعنه به سیگنارد گفت:طوری «واقعاً ازش میخوای بیش از صد تابرسد الف رو به حال خودشون رها کنه؟»
چهرهی سیگنارد با شنیدن این حرفهابشم در هم رفت. ...اگر خودش را فدامانا میکرد، امکان داشت بتواند کمی زمان بخرد؟
نه، غیرممکن بود. با وجود اینکه سیگنارد با تمام توانش به او حمله کرده بود، آن جانورجلو حتی یک زخم هم برنداشته بود. صرفنظر از اینکه سیگنارد به خاطر ابتلا به بیماری شیطانی چقدرهیچ نسبت به دوران اوجش ضعیفتر شده بود، این یک حقیقت غیرقابلانکار بود که این جانور قدرت زیادی داشت.
یوجین هم از این حقیقت آگاه بود. این مرد سرسختی بود کهانگار حتی پس از بمباران شدن توسط نیزه اژدها، تنها جراحات جزئی برداشتهپرتاب بود. برای یوجین غیرممکن بود که با بارانگ بجنگد و پیروز شود.
«سرورم یوجین!»
صدایی از پشت سرش او را صدا زد. کریستینا بود که به دنبالش آمده بود و تازه به روستاانگار رسیده بود. او با چهرهای رنگپریده، به سیگنارد و دیگر الفهایی که به طرز وحشتناکی زخمی شده بودند، نگاهفریاد کرد. وقتی به نظر میرسید کریستینا میخواهد به سمتش بیاید، یوجین دستش را دراز کرد و او را متوقف کرد.
به اودستش دستور داد:خاطر «همونجا بمون.»
کریستینا با حالتی گیج و مبهوتمانا نفسش را بیرون داد: «...ها؟» اوانگار نمیتوانست دلیل این کارش را درک کند.
یوجین یک قدم به جلو برداشت. بارانگداد با دیدن این قدم لبخند زد، گویی فکربوممم میکرد یوجین با این کار حماقت کرده است.
بارانگ در مورد این بچه، یوجین لاینهارت،شما شنیده بود. نابغهای که میگفتند «تجسم بعدی»توانش جد بنیانگذار در تاریخ خاندان لاینهارت است.
اما بارانگ فقط میتوانستخاطر او را به چشمشدی یک پسر نوزده ساله ببیند.
بارانگ پوزخندخاصی زد: «فقط تسلیمتهماندهی شو، بچه جون.»
یوجین نه قصد مذاکره بابازویش بارانگ را داشت و نهبشکافد میخواست از دستورات او پیروی کند.
«خوشبختانه...»
یوجین سلاحهای ذخیرهشده در شنلش را بررسی کرد. دههاکار سلاح متفرقه، و همچنین شمشیر طوفان وینید، شمشیر بلعنده آزفل،بخورد نیزه اژدها کاربوس و صاعقه پرنوا در آنجا قرار داشتند.
و علاوهخاصی بر آنها، شمشیرتهماندهی مهتاب هم بود.
«...سلاحهای زیادی دارم، و...»
یوجین دست راستش را که داخل شنل فرو برده بود،بهم بیرون کشید. بارانگ پوزخندی زد و سرش را تکان داد.گلوی دستی که از شنل بیرون آمد، هیچ سلاحی در دست نداشت.
در عوض، یوجینهمهش دست راستش رامنظورم روی قفسه سینهاش گذاشت.
«...یه کشیش ردهبالا اینجابکنید دارم که میتونه جلویجمع بدترین عوارض جانبی رو بگیره.»
این دشمنی نبود که با وضعیت فعلیاش بتواند ازگلوی پس او بربیاید، بنابراین یوجین باید شرایط خودش راخاک طوری تنظیم میکرد که بتواند با بارانگ مقابله کند.
یوجینِ نوزده ساله نمیتوانستقرار از پس بارانگی کهتوجه در مقابلش بود بربیاید.
با این حال، هاملیخاطر که در زندگی قبلیاششدی بود، قطعاً پیروز میشد.
اگر تواناییهایخاصی فعلیاش کافیبکنید نبود، پس...
فقط بایدمانا به تواناییهای دورانبازویش اوجش نزدیک میشد.
یوجین درچند دلش زمزمهقرار کرد: «احتراق.»
دست راست یوجین روی قفسه سینهاشمنظورم ماند. مانایی که از دستش جریان مییافت،عروسکی به قلب و هستههایش فشار وارد کرد.
تاپتاپ.
همه میتوانستند صدایتوانش بلند تپش قلبطوری او را بشنوند.
فورانی از شعلهها به شکلمزاحمتون یال یک شیر از بدنبهم او به بیرون زبانه کشید.