چپتر 343: ردپای خدای زمین (۵)
0شمشیر مهتاب ورموث لاینهارت در صفحات تاریخ غایب بود و هیچ اشارهای به آن ثبت نشده بود. ماهیت گریزپای این شمشیربیخیال با این حقیقت بیشتر نمایان میشد که ورموث پس از بازگشت از هلموث، هرگز آن را به نمایش نگذاشت و بهقدرت هیچ شکلی از آن استفاده نکرد. او حتی تصمیم نگرفت که محافظت از شمشیر مهتاب را به خاندان محترم لاینهارت بسپارد.
به نظر میرسید شمشیر مهتاب هرگز وجود نداشته است، گویی ازاحساس حافظه جمعی پاک شده بود. با این حال، در بایگانیهای ویژهمحدودهی بابل، سندی وجود داشت که به وجود این شمشیر اذعان میکرد.
این سند توسط گاوید لیندمن، شمشیر اسارت، به جا مانده بود. اما به جایتجسمیافته یک سند تاریخی، دقیقتر بود که آن را یک وسواس شخصی بنامیم. گاوید لیندمنعظیم از شمشیر مهتاب میترسید و در عین حال، به شدت مجذوب و درگیر آن بود.
ادموند نیروی محرکهی پشت این وسواس بیوقفهی گاوید را درک میکرد. شمشیر خود گاوید، یعنی «شکوه»، در پیشی گرفتن از شمشیر مهتابِ افسانهای که درجایی دست ورموث لاینهارت بود، ناکام مانده بود. وقتی شمشیر مهتاب بدون هیچ رد و نشانی از صفحات تاریخ محو شد، گاوید حدس زد که ورموثمصمم این تیغهی معمایی را یا نابود کرده یا پنهان ساخته است. برای سالهای بیشمار، گاوید در تلاش خود برای کشف بقایای شمشیر مهتاب پافشاری کرد.
با این حال، در مقطعی از زمان، گاوید دست از جستجو برداشت. مشخصمیخواست نبود که آیا میخواست از احساس شکستی که در برابر ورموث داشت فرارمقدس کند یا به خاطر ایمانش به «شکوه» بود، اما گاوید بیخیال شمشیر مهتاب شد.
با این وجود، ردپای جستجوی پرشور گاوید در محدودهی مقدس بایگانیهای ویژه باقی ماند. شمشیر مهتاب، فاجعهای تجسمیافته در قالب یکپرشور سلاح، درخششی شرورانه داشت که هالهای وهمآور از خود ساطع میکرد. هالهی شوم آن بینظیر بود، تا جایی که حتی قدرتپادشاهان تاریک عظیم پادشاهان شیاطین نیز نمیتوانست در برابر قدرت خالصی که از شمشیر مهتاب ساطع میشد، برتری قاطعی به دست آورد.
چطور ممکنه...؟! ادموند حتی بیشتر شوکه شده بود، زیرا او هویت شمشیر مهتاب را میدانست. با وجود قدرت مهیب یوجین، چه با شمشیرشوم مقدس و چه بدون آن، ادموند در ایمان تزلزلناپذیر خود به دفاع غیرقابلنفوذ مکعب مصمم بود. قدرت الهی اعطا شده به شمشیر مقدس،تزلزلناپذیر چیزی جز اقتدار یک خدای غایب نبود. ادموند نسبت به قدرت مطلق این الوهیت مرموز تردید داشت و آن را نیرویی مبهم میدانست.
اما شمشیر مهتاب داستان متفاوتیبیخیال داشت. قدرت نهفته در این سلاحباقی چیز مبهمی مثل قدرت الهی نبود.
این شمشیر حاوی قدرت مخربی با منشأیی ناشناخته بود. علاوه بر این، همانطور که در اسنادبرابر پیشبینی شده بود، شمشیر هالهای طاقتفرسا از شومی ساطع میکرد. حتی یک نگاه گذرا به درخششسلاح خاکستری و کدر آن، ادموند را غرق در دلهرهای غریزی میکرد؛ آگاهیِ درونی از خطری قریبالوقوع.
نمیتوانست اجازهکرد دهد آنزمان شمشیر نزدیک شود.
ادموند بلافاصله جادوی خود را فراخواند. لایه به لایه جادوی دفاعی،باقی دیواری در مقابل مکعب تشکیل داد. جادویی که اجازه داده بود درشوم فضای اطرافشان رسوخ کند، فعال شد و جان یوجین را هدف گرفت.
نور مهتاب گسترش یافت. یوجین به جلو حرکت کرد و بمباران جادویی را خاموش ساخت. درست بوددرخششی که شمشیر مهتاب برتری عظیمی نسبت به جادو داشت، اما چنین قدرت سرکوبگری، بار سنگینی نیز بر دوشقاطعی کاربر خود میگذاشت. حتی ورموث هم نتوانسته بود شمشیر مهتاب را آزادانه و به دلخواه خود تاب دهد.
شمشیر مهتاب کامل نبود. تنها حدود یکسوم از فرم کاملش را داشت که این موضوعشکستی بار روی دوش یوجین را کاهش میداد، اما قدرت آن را نیز کم میکرد. برایتجسمیافته یوجین غیرممکن بود که جادوی چنین جادوگر سیاه قدرتمندی را به طور کامل از بین ببرد.
با این حال، آکاشا درک عمیقی از جادو به یوجین بخشیده بود. با این بینش جدید، یوجین توانایی آن راجستجوی داشت که حملات قریبالوقوع را حتی پیش از به حرکت درآمدنشان درک کند. با استفاده از این آیندهنگری، او بهتاریک سرعت فاصلهی بین خود و ادموند را پر کرد و با مهارت، اتصالات پیچیدهی زیربنایی طلسمهای جادویی را قطع نمود.
ولادمیر با نوری شرورانه درخشید. این عصایی بودپرشور که درست مانند آکاشا، از یک قلب اژدهایسلاح کامل استفاده میکرد. با این حال، قدرت متفاوتی داشت.
قدرت آکاشا به کاربر اجازه میداد تا درکی از جادو داشته باشد. اینفاجعهای قدرت به کاربر امکان میداد جادویی را که هرگز نیاموخته بود درک کندقدرت و از طریق این درک، جادوی موجود را به شکلی قدرتمندتر بهینهسازی نماید.
قدرت ولادمیر در ماهیت خود با آکاشا تفاوت داشت و بر رویکردی زورمندانهتر و تهاجمیتر تأکید میکرد. بهکند جای اعطای درکی بالاتر، به حامل خود این ظرفیت را میبخشید که از طریق قدرت خالص و لجامگسیختهوهمآور بر دشمنان غلبه کند. حتی هنگام اجرای یک طلسم یکسان، جادویی که از طریق ولادمیر هدایت میشد، سنگینتر بود.
بوم!
انفجار نور مهتاب به طور ناگهانی متوقف شد؛ پیشروی آن در مسیرش متوقففاجعهای گردید. طلسمهایی که پیش از این به راحتی مختل میشدند، حالا که باقدرت قدرت ولادمیر ترکیب شده بودند، در برابر تلاشها برای در هم شکستنشان مقاومت میکردند.
لبهای یوجین به لبخندی کج باز شد. با دیدن ولادمیر، به یاد گذشته افتاد. بلیال، لیچیسلاح که بیشتر با نام عصای اسارت شناخته میشد، زمانی ارباب ولادمیر بود. در آن زمان، هرنمیتوانست پنج نفرشان، از جمله ورموث، با هم حمله کرده بودند تا جادوی او را در هم بشکنند.
یوجین با خودبقایای فکر کرد: امامقطعی تو بلیال نیستی.
در واقع، ادموند در حال حاضر عصای اسارت بود. با این حال، یوجین فکر نمیکرد کهخاطر او به اندازه بلیال یا قویتر از او باشد. وضعیت فعلیشان این را ثابت میکرد. با وجودوهمآور اینکه شمشیر مهتاب در وضعیت ضعیفشدهای قرار داشت، از نظر قدرت تفاوت چندانی با جادوی ادموند نداشت.
یوجین پرهای برجستگی را پراکنده کرد، سپس در حالی که شمشیر مهتابماند را به حرکت درمیآورد، به طور پیوسته در فضا جهش کرد. به نظرجایی میرسید امواج نور مهتاب دایرهای را تشکیل میدهند که یادآور ماه کامل بود.
کواااش!
لحظهای که شعلههای یوجین توسط جادوی سیاه خاموش شدند، او قدرت خود را روی شمشیر مقدس کهفرار در دست دیگرش نگه داشته بود متمرکز کرد. اگرچه نمیتوانست از شمشیر تهی به همراه شمشیر مهتاب استفادههالهای کند، اما هیچ محدودیتی برای شمشیر مقدس وجود نداشت. انفجاری از نور بار دیگر تاریکی را روشن کرد.
سطح مکعب به لرزه درآمد، اما دستنخورده باقی ماند.آیا ادموند احساس آسودگی کرد، اما بلافاصله از اینکه چنینبیخیال حسی به او دست داده بود، احساس شرمندگی کرد.
بدنش پر از قدرت تاریک پادشاه شیاطین اسارت شد. چهار دستباقی از زمین مقابل مکعب بیرون آمدند و شعلهای سیاه در میانهالهی کف دستها شکوفا شد. همزمان، چشمهای بیشماری در اطراف مکعب ظاهر شدند.
«چشم نفرین» این توانایی را داشت که بدن، ذات و حتی روح هدف راتجسمیافته تنها با یک نگاه مقید کند. همانطور که چشمهای بیشمار نگاهشان را روی یوجینعظیم قفل کردند، او بلافاصله احساس کرد سفتی و خشکی تمام وجودش را فرا میگیرد.
ادموند این فرصت را از دست نداد و بلافاصله آتش جهنم را رها کرد. درست پیش از برخورد آتشخاطر سیاه، پرتویی از نور از آسمان فرود آمد و یوجین را در بر گرفت. این قدرت متعلق به کریستیناهالهی و آنیس بود. نفرینی که بدن یوجین را فلج کرده بود باطل شد و آتش برای لحظهای کوتاه منحرف گردید.
شمشیر مقدس به نور فرود آمده واکنش نشان داد ومیخواست یوجین بلافاصله آتش جهنم را شکافت. یوجین به جای پریدن مستقیمپرشور از میان شکاف، با استفاده از برجستگی در فضا جهش کرد.
کواااا!
درخشش شمشیر مهتاب در برابر مکعب شعلهور شد. در پسِ نورباقی مهتابِ درهمشکسته و پراکنده، میشد لرزش سطح مکعب را دید. اما همانطورشوم که انتظار میرفت، خرد کردن مکعب تنها با یک ضربه غیرممکن بود.
چشمان ادموند پر از شوک شد. اگرچه مکعب مقاومت کرده بود، اما ورد جادویی کهشکستی جادویش را تشکیل میداد آسیب دیده بود. با این روند، قطعا فرو میریخت و ترکیتجسمیافته روی مکعب ظاهر میشد. ادموند با عجله از قدرت تاریک خود برای ترمیم آسیب استفاده کرد.
اینطور نبودکرد که هیچ آسیبیجستجو وارد نشده باشه.
یوجین مشاهده کرد که ادموند از قدرت تاریک برای تقویت مکعب استفاده میکند.فاجعهای او میدانست که باید چه کار کند. فقط کافی بود رگباری از حملاتقدرت را سریعتر از آنکه ادموند بتواند مکعب را ترمیم و تقویت کند، رها سازد.
طبیعتاً ادموند قصد نداشت اجازه دهد چنین اتفاقیپرشور بیفتد. نمیتوانست به یوجین اجازه دهد فاصله را کمدرخششی کند. ولادمیر بار دیگر از قدرت تاریک پر شد.
غرررش!
از اعماق قدرت تاریکِ در حال تجمع، پنج پیکر عظیمالجثه ظاهر شدند و شکل تحمیلکنندهی غولها را به خود گرفتند. این غولها که از تلفیق جادوی قدرتمند و ذاتسلاح مرموز قدرت تاریک ساخته شده بودند، نگاهشان را به یوجین دوختند و حملهای درنده را آغاز کردند. با این حال، آنها تنها برای ایجاد انحراف و خریدن لحظاتی گرانبهاایمان برای ادموند به وجود آمده بودند. ادموند بلافاصله تمرکزش را از غولهای سر به فلک کشیده برداشت و انرژی خود را به سمت از سرگیری طلسمهای خودش هدایت کرد.
چشمهای بیشمار همچنان یوجین را اسیر نگاه خود کرده بودند. باباقی این حال، به هیچ وجه به اندازهی قبل مؤثر نبودند، چراهالهی که نور درخشان از آن سوی پردهی تاریکی، از یوجین محافظت میکرد.
یک حلقهی جادویی پیچیده روی سطحردپای مکعب ظاهر شد و این شیء شروعفاجعهای به شناور شدن به سمت بالا کرد.
بوممم!
انفجاری از سوی یوجین ساطع شد که ربطی به اقدامات خود ادموند نداشت. ادموندفرار با حیرت به یوجین خیره شد، در حالی که غولهای شکلگرفته از قدرت تاریکقالب به طور سیستماتیک در حال نابودی بودند و یکی پس از دیگری ناپدید میشدند.
یوجین ارادهاش را به کار گرفت و خورشیدی را که در کف دستش شناور بود، به سمت ادموند پرتاب کرد. لکههای خورشیدی به سرعتبینظیر گسترش یافتند و به تدریج کرهی درخشان را در بر گرفتند تا جایی که کاملاً تاریک شد و نقطهی اوج «گرفتگی» را رقم زد.غیرقابلنفوذ حس دلهرهای ادموند را فرا گرفت و او را مجبور کرد تا با عجله لایههای بیشتری را روی حلقهی جادوییِ معلق در هوا بکشد.
رگباری از جادو از حلقهی جادویی رها شد و با «گرفتگی» برخوردماند کرد. در ابتدا به نظر میرسید که این دو حمله یکدیگر رابینظیر خنثی میکنند، اما نور شوم مهتاب نیروهای درهمتنیده را از هم گسست.
این دیگه چیه؟
ادموند نمیخواست احساس شومی را کهبرداشت از اعماق قلبش میخزید، بپذیرد. اوشکستی بدون وقفه به اجرای طلسمهایش ادامه داد.
کررراک!
زمینِ زیر و رو شده به سمت یوجین هجوم آورد، گویی که توسط ارادهای نامرئی هدایت میشد. اگرچه خودِ زمینوهمآور خطر جدی و فوری به همراه نداشت، اما هر دانه از خاک حامل نشانِ قدرت تاریک ادموند بود. همانطور کهزیرا انرژیها با هم درمیآمیختند و در هم تنیده میشدند، کیمیایی دگرگونکننده رخ داد و شکل نوینی از جادو را متولد کرد.
تلفیق انرژیهای متصل به هم، زنجیری شکلگرفته ازجستجو قدرت تاریک را بافت که گسترش یافت تابرابر یوجین و فضای اطراف او را در بر بگیرد.
زنجیری از تاریکی، تودههای تکهتکهشدهی زمین را در هم تنید و حلقههای آبنوسیِ آن به سمت بیرون کشیده شدند تا یوجین و فضایمقدس اطرافش را احاطه کنند. این زنجیرِ محدودکننده به تدریج سفتتر میشد و باعث شد تا منطقهی وسیعِ پیشین کوچک شود و همگرایی شومی رابرتری ایجاد کند که بر سر یوجین سایه انداخته بود و به شکلی تهدیدآمیز آماده بود تا او را زیر فشار بیامان خود خرد کند.
بوممم...!
یوجین دیگر دیده نمیشد و ادموند امیدوار بود که او به همراه فضافاجعهای خرد شده باشد. او اراده کرد تا زنجیر به دور تودهی زمین بپیچدقدرت و سپس با استفاده از آتش جهنم، تمام آن را به آتش کشید.
متأسفانه، بارکشف دیگر نورپافشاری مهتاب پدیدار شد.
فوووش! فوووش!
یوجین در حالی که شمشیر مهتاب را تاب میداد، ازمقدس زندان جادوی سیاه فرار کرد. ادموند در حالی که باعثوهمآور فوران دوبارهی آتش جهنم میشد، ناخودآگاه فریاد زد: «فقط بمیر!»
چند بار شده بود؟ او از یک سری جادو استفاده کرده بود که میتوانستتجسمیافته بدون قید و شرط دشمنش را بکشد، اما برای چندمین بار متوالی، یوجین کاملاًعظیم سالم و دستنخورده بود. آن شمشیر مهتابِ لعنتی همچنان جادوی سیاه او را نابود میکرد.
الان هم همینطور بود. آتش جهنم که قرار بودبرداشت هر چیزی را که لمس میکند بسوزاند و ببلعد،کند در عوض توسط نور مهتابِ دلگیر مسدود و بلعیده میشد.
ادموند در حالی که بار دیگر حلقهی جادوییاش را باز میکرد،احساس غرش کرد. او نیزههای مرگ را یکی پس از دیگری رها کردمقدس و آذرخش از فضایی که توسط جادو تحریف شده بود، فرو ریخت.
بال برجستگی لرزید و تجلیِ کوچکتری از «گرفتگی» فوران کرد وباقی راه صاعقهی پیشرو را بست. نیزهها در حالی که یوجین شمشیرهالهی مهتاب و شمشیر مقدس را همزمان به حرکت درمیآورد، خنثی شدند.
ادموند یککند بار دیگر فریادبیخیال زد: «فقط بمیر!»
بوم! بوم! بوم!
با کوبیدن محکم ولادمیر به زمین، انبوهی از تیغهها، خارها و زنجیرها از دل خاک فوران کردند و با نیتی مرگبار در هوا بهباقی پرواز درآمدند. زنجیرها قرار بود به دام بیندازند، تیغهها بشکافند و خارها سوراخ کنند. با این حال، زنجیر اولین چیزی بود که تسلیم شد وآورد چنگالش در هم شکست. خارها به یکدیگر برخورد کردند و نوکهای تیزشان بیاثر شد. حتی تیغهها هم با مقاومت روبرو شدند و مسیرشان مسدود شد.
ادموند فریاد زد: «نیزه شیطانی!»
یوجین بیتوجه به فریاد او، نیزه شیطانی را به زمین کوبید. نیزههایی که احضار کرد بهسلاح مکعب برخورد کردند، اما مکعب دوام آورد. بعدی چکش نابودی بود. بعد از اینکه نیزه رانمیتوانست کنار گذاشت، چکش نابودی را بیرون کشید و با تمام توانش آن را به مکعب کوبید.
بوووم!
اگرچه ضربه نتوانست سطح آن را بشکافد، اما شدت آن باعث اختلال در حلقه جادویی شد که روی سطح خارجی مکعب در حال شکلگیری بود. یوجینفاجعهای بدون هیچ حسرتی چکش را عقب کشید. وقتی یوجین آماده میشد تا سلاح دیگری بیرون بیاورد، ادموند نفسش را حبس کرد و چنگش را روی ولادمیرشوکه محکمتر کرد. این بار یک شمشیر نقرهای-آبی ظاهر شد؛ منظرهای آشنا برای ادموند. این چیزی نبود جز وینید، همان شمشیری که قبلاً به چشم دیده بود.
با این حال، یوجین به جای اینکه وینید رامحدودهی در دست بگیرد، آن را به پشت سرش پرتشرورانه کرد. یکی از پرهای معلق همراه با شمشیر ناپدید شد.
ادموند که از ناپدیدایمانش شدن وینید محتاط شدهپرشور بود، پرسید: «...چیکار کردی؟»
یوجین سرش را تکانپافشاری داد و جواب داد:جستجو «لازم نیست نگرانش باشی.»
او شکایات تمپست را نادیده گرفت و بعد از اینکهمیخواست مطمئن شد سیان وینید را دریافت کرده، یک بار دیگرجستجوی دستانش را دور شمشیر مهتاب و شمشیر مقدس گره زد.
با دیدنکند این صحنه،ایمانش چشمان ادموند لرزید.
ادموند با لحنی جدی و دردمند پرسید: «چرا این کار رو با من میکنی؟ اگه نیومده بودی اینجا و نقشههاموهمآور رو خراب نمیکردی، به آرزوی دیرینهام میرسیدم. به چیزی دست پیدا میکردم که هیچکس تا حالا نتونسته، نه، چیزی کهزیرا در آینده هم هیچکس بهش نخواهد رسید! من، یک انسان، میتونستم از طریق جادو به یک پادشاه شیاطین تبدیل بشم.»
فریادهای ادموند تلخ و ناامیدانه بود. او در حالی که مکعب را بهمیخواست عقب میراند، از جادو استفاده کرد. فضای بین یوجین و ادموند دچار اعوجاج شد.باقی با وجود اینکه یوجین به جلو حرکت میکرد، به نظر نمیرسید فاصلهشان کمتر شود.
«یوجین لاینهارت! منِ لعنتی مگه چیکارت کردم؟ من هرگز سد راهت نشدم، مزاحمت ایجاد نکردم یا تهدیدت نکردم. پس چرا داری تومحدودهی نقشهام دخالت میکنی و من رو تهدید میکنی؟!» فریادهای ادموند در فضای تحریفشده طنینانداز شد. این یک جادوی توهم بسیار قدرتمند بود، امانمیتوانست تقریباً هیچ تأثیری روی یوجین نداشت. امکان نداشت او که قبلاً توهمات نوآر جیابلا را تجربه کرده بود، تسلیم چنین حقههای پیشپاافتادهای شود.
ادموند به فریاد زدن ادامه داد: «چرا این کار رو با من میکنی؟ حتی اگه پادشاه شیاطین هم بشم، کاریوهمآور به کارت ندارم. هدف من این نیست که با پادشاه شیاطین شدن به چیز خاصی برسم، بلکه میخوام با تبدیل شدنهویت به پادشاه شیاطین، از ماهیت وجودیم فراتر برم! اگه این مراسم موفقیتآمیز باشه و من پادشاه شیاطین بشم، هیچ کاری نمیکنم.»
فریادهای او یوجین را غافلگیر کرد. یعنی اون حرومزاده واقعاً اینطوری فکر میکرد؟ مگه طبیعی نبود که جلوی یک جادوگر سیاهساطع را که میخواهد پادشاه شیاطین شود بگیری؟ تازه، اینطور هم نبود که بخواهد گوشه اتاقش و بدون مزاحمت برای بقیه پادشاه شیاطینمهیب شود. او داشت مراسمی برگزار میکرد که به قربانیان بیشماری نیاز داشت. واقعاً فکر میکرد قرار است به حال خودش رها شود؟
یوجین با اخم آب دهانش را بیرون انداخت و درمشخص حالی که شمشیر مهتاب را بالا میآورد، گفت: «این حرومزادهایمانش داره چه گهی میخوره؟» دیگر نیازی به شنیدن این چرتوپرتها نبود.
ادموند واقعاً احساس میکرد به او ظلم شده است. هیچکس به جنگهایی که بومیان سامار به راه میانداختند اهمیتیردپای نمیداد. دقیقاً به همین دلیل بود که سامار را به عنوان محل برگزاری مراسمش انتخاب کرده بود. او باورجایی داشت، و البته حق هم داشت، که اگر دخالتهای یوجین نبود، مراسمش بدون هیچ مشکلی و به راحتی پیش میرفت.
وقتی یوجین شمشیر مهتاب را بالا برد، ادموند در حالیمقدس که ولادمیر را تاب میداد جیغ کشید: «نزدیکتر نیا!» قدرت تاریکساطع به موجی سیاه تبدیل شد و به سمت یوجین هجوم آورد.
بوووم!
یوجین با «گرفتگی» موج راکرد مسدود کرد و سپس بامشخص شمشیر مهتاب، قدرت تاریک را شکافت.
ادموند در حالی که دستش را به طور غریزی روی سینهاش فشرده بود، فریاد زد: «دوباره!» احساس بیعدالتی و اندوه در درونش فوران کرد که با حضور تهوعآورقالب شمشیر مهتاب تشدید میشد. اگرچه او در سوابق و مدارک با آن روبرو شده بود، اما دیدن آن از نزدیک باعث شد تا به شدت متوجه پوچی محضمهیب این سلاح شود. چطور یک شمشیر، فقط یک شمشیر ساده، میتوانست این قدرت را داشته باشد که قدرت تاریک پادشاهان شیاطین و ولادمیر را به این راحتی بشکافد؟
ادموند جیغ کشید: «منایمانش تمام زندگیم رو وقف جادوممحدودهی کردم! اون فقط یه شمشیره!»
یوجین در پاسخ به فریاد ادموند سکوت کرد، اما کمی هم به او برخورد. شمشیر مهتاب اصلاً لایق این نبود که به آن برچسببینظیر «فقط یه شمشیر» بزنند. ادموند تمام وجودش را وقف دستیابی به جادو کرده بود، اما یوجین هم تمام زندگیش را به هنر شمشیرزنی اختصاص دادهمکعب بود. در واقع، اگر زندگی قبلیاش را هم حساب میکرد، یوجین دو عمر کامل را غرق در مطالعه و تسلط بر شمشیر سپری کرده بود.
ادموند در حالی که ولادمیر را به زمینجستجو میکوبید، فریاد زد: «بهم نزدیک نشو!» مکعب به حرکتفرار درآمد و مکعب دفاع مطلق به آسمان بلند شد.
زمان... او به زمان نیازجستجو داشت. چقدر دیگر؟ مگر تا الاناحساس به اندازه کافی زمان نخریده بود؟
ادموند با دقت آگاهی تقسیمشدهاش را زیر نظر گرفت و با نگاهی ثابت، تکتک حرکات یوجین را موشکافیشرورانه کرد. درگیری مداوم در ردپای خدای زمین تلفات سنگینی به جا گذاشته بود و جان بومیان بیشماری را گرفتهچطور بود. خونهای ریختهشده و ارواح دروشده، از حداقل نیازهایی که ادموند برای مراسمش تعیین کرده بود فراتر رفته بودند.
علاوه بر این، او باید خون و ارواحی را که از پایتختماند قبیله کوچیللا میآمدند نیز در نظر میگرفت. آیا برای اجرای مراسم کافیبینظیر بود؟ او میخواست محاسباتش را انجام دهد، اما فرصت این کار را نداشت.
کرانچ!
یوجین از میان موانع عبور کردبرداشت و شمشیر مهتاب را تاب داد.شکستی نور خاکستری سطح مکعب را خراشید.
ادموند از ته دل فریاد زد: «ای حرومزاده!» برای او غیرممکن بود که همزمان همقالب مراسم را اجرا کند و هم مکعب را ترمیم کند. آیا واقعاً چارهای جز قمارشیاطین کردن نداشت؟ متأسفانه، حتی فرصتی برای فکر کردن به گزینههایش هم به او داده نشد.
کررررک!
یوجین پشت سر هم باکرد شمشیر مهتاب ضربه میزد و روینبود سطح مکعب ترکهایی به جا میگذاشت.
«باید...!»
در آخرین لحظات، ادموند در خودباوری تزلزلناپذیرش آرامش یافت. اوج پیچیدگیهای مراسم هیچ جای شکی باقی نمیگذاشت؛ مراسم در کاملترین حالت خود قرار داشت. ادموند با انتخابی حسابشده، کمیتپادشاهان را بر کیفیت ترجیح داده بود و از وجود قربانیان فراوان در اختیارش اطمینان حاصل کرده بود. قربانیانی که تا به حال جمعآوری کرده بود، از آنهایی که پایتختالوهیت تقدیم کرده بود تا آنهایی که از میدان جنگ به دست آمده بودند را شامل میشد. او همچنین از اتصال خود به رگههای زمینِ تحریفشده نیز مطمئن شده بود.
برای او غیرممکن بود که همانطور که از ابتدا قصدمقدس داشت، قدرت تاریک رایزاکیا و قدرت درخت جهان را تصاحبوهمآور کند، اما... میدانست که طمعش میتواند به قیمت جانش تمام شود.
ادموند از ترمیم مکعب دست کشید و تمام توجهشبرداشت را معطوف مراسم کرد. تمام وجود او از طریقکند ولادمیر هدایت شد و به رگههای زمین متصل گشت.
غررررش!
ردپای خدای زمین شروع به لرزیدن کرد.جستجوی کتیبههای مراسم که در زیر زمین حکتجسمیافته شده بودند، شروع به جان گرفتن کردند.
«تونستم.»
مراسم با موفقیت به وجود ادموند متصل شد. با انجام شدننبود قربانیها، جادو به تکمیل شدن نزدیک میشد. بدن و روح اوردپای به زودی به عنوان یک موجود متعالی، یک پادشاه شیاطین، بازسازی میشد.
یوجین در حالی که با شمشیر مهتاب ضربهای به پایینمیخواست وارد میکرد، اخم کرد. با این حال، ادموند دیگر ازجستجوی شمشیر مهتاب نمیترسید. او زیر خنده زد و گفت: «موفقیتآمیز بود!»
نور شمشیر مهتاب باعث ایجاد ترک بزرگیجستجوی روی سطح مکعب شد. اما همه اینهاتجسمیافته در چشمان ادموند بسیار کند به نظر میرسید.
درک او دستخوش دگرگونی عمیقی شد. او از مرزهای وجودیِ یک موجود عادی فراتر رفت و در جایگاهی قرار گرفتوهمآور که از آنجا به کسانی که پستتر میپنداشت، از بالا نگاه میکرد. فرم ضعیف او دچار تغییر و تحولی چشمگیرزیرا شد و قامت باشکوه یک پادشاه شیاطین را به خود گرفت، موجودی که دارای یک کالبد فیزیکی شکستناپذیر و برتر بود.
«من بردم...»
در میانه اعلام پیروزیاش، حرفش قطع شد. مراسم که درمیخواست آستانه تکمیل شدن بود، شروع به فروپاشی کرد. جادویی کهجستجوی دور ادموند تنیده شده بود، شروع به گره خوردن کرد.
چه اتفاقی داشت میافتاد؟ ادموند نمیتوانست وضعیت فعلی را درکمقدس کند. هیچ دلیلی برای شکست مراسم وجود نداشت. او به اندازهساطع کافی قربانی جمعآوری کرده بود و مراسم به کمال رسیده بود.
«...آآآآه!» ادموند با فریادی از سر ناامیدیجستجوی سرش را چرخاند. او با تأخیر متوجهتجسمیافته شده بود که چرا مراسم شکست خورده است.
ناکافی بودن قربانیها غیرقابل انکار بود. این اشتباهی بود که او نمیتوانست نادیدهاش بگیرد، با اینبرابر حال فریب خورده بود. خون و ارواحی که قرار بود کاملاً وقف مراسم شوند، به طورسلاح غیرقانونی توسط شخص دیگری غصب شده بودند و او را در میانه تلاشهایش دستخالی گذاشته بودند.
«بالزااااک!» ادموند نتوانسته بود بالزاک را زیر نظر داشته باشد، زیرااحساس درگیر یوجین بود؛ هیولایی که مدام به سمتش میآمد و ازمحدودهی حملاتی که باید او را میکشتند، جان سالم به در میبرد.
چطور؟ با وجود اینکه ذهنش نیمی از دگرگونی را طی کرده بود،ماند نمیتوانست متوجه شود. آیا بالزاک پیشبینی کرده بود که او مراسم رابینظیر در میانه راه تغییر میدهد؟ از کی قصد داشت هدایای پایتخت را بدزدد؟
چشمان ادموند گشاد شد و در حالی که با ناامیدی به دنبال ردی از بالزاک میگشت، تاریکی اطراف راهالهای کاوید. با این حال، در کمال ناامیدیِ او، بالزاک دستنیافتنی بود و در اعماق پوشیده از «کوری» پنهان شدهممکنه بود؛ او به شکلی بینقص با سیاهیِ جوهرمانند ترکیب شده و هرگونه نشانهای از حضورش را پاک کرده بود.
«یعنی هدفش اینهبقایای که مراسم رومقطعی از من بگیره؟»
بخشی از مراسم به سمت بالزاک جریان داشت، اماآیا در چشمان ادموند این اتصال ضعیفی بود. غیرممکن بود کهردپای با چنین چیزی بتوان به یک پادشاه شیاطین تبدیل شد.
ادموند به نتیجه جدیدی رسید. هدف بالزاک تبدیل شدن به پادشاه شیاطین نبود. او هدایاقالب را دزدیده و خودش را به مراسم متصل کرده بود تا ادموند را در لحظهای حیاتینیز نابود کند؛ درست زمانی که ادموند از موفقیت خود مطمئن میشد و مراسم را اجرا میکرد.
بالزاک، ادموند راخاطر مجبور به بیقراریردپای و عجله کرده بود.
با وجود نفوذناپذیری تاریکیِ «کوری» در داخل مکعب، احتیاط ادموند نسبت به بالزاک از همان لحظهای که چشمش به او افتاده بود، شعلهور شد.پرشور حضور بالزاک و دیگر دشمنان، او را مجبور کرده بود تا مراسم را تسریع کند. او که تحت تأثیر تغییر جریان نبرد و نیازنمیتوانست مبرم به تأمین قربانیان از پایتخت قرار گرفته بود، مجبور شد روند پیچیدهای را که با دقت طراحی کرده بود، با عجله تغییر دهد.
«تو... حرومزاده...!»
ادموند احساس انزجارخاطر بسیار بیشتری نسبتردپای به بالزاک پیدا کرد.
اگر بالزاک قصد داشت مراسم را غصب کند تا به عنوان یک پادشاه شیاطین صعود کند، ادمونددرخششی با وجود بیمیلی، میتوانست آن را بپذیرد. با وجود خشم و احتمال شکست در رسیدن به خواستههایبرتری خودش، درک ناخوشایندی در درون ادموند وجود داشت که شاید چنین نتیجهای، هرچند نامطلوب، تا حدودی منطقی باشد.
با این حال، بالزاک هیچکدام از اینهازمان را نمیخواست. او فقط بخش کوچکی از مراسمشکستی و تنها قسمتی از هدایا را گرفته بود.
مراسم ادموند بهمقطعی خاطر چنین چیزبرداشت کوچکی شکست خورده بود.
«اوااااااااه!» ادموند باخاطر خشم و ناامیدیردپای دیوانهوار غرش کرد.
همان موقع بود که نوربیخیال مهتاب مکعب را در هممقدس شکست و بدن او را بلعید.