چپتر 529: هاوریا (۱۲)
0در مورد اینکه چه کسی داشت آنطور دندانقروچه میکرد، باید گفت که در این دنیا افراد زیادی پیداهموریا نمیشدند که از شنیدن صدای ساییده شدن دندانها به هم لذت ببرند. حداقل در این یک مورد، آملیایاد کاملاً یک آدم معمولی به حساب میآمد. این یعنی او هم مثل بیشتر مردم، از این صدا متنفر بود.
آملیا تمام تلاشش را کرده بود تا این عادت بد آن شخص را اصلاح کند. چون او مدام دندانقروچه میکرد، آملیاهیچ مجبور شده بود دهانبند به او بزند. بعد، وقتی کار به جایی رسید که حتی دهانبند لاستیکی را هم جوید و تکهتکهدیگری کرد، آملیا حسابی کتکش زد. با این حال، در نهایت، آملیا باز هم در ترک دادن این عادت بد او شکست خورد.
سایهای در سکوتبلند از بالا بهخرد آملیا خیره شده بود.
آن شخصتکهتکه هموریا بود؛حسابی سگ دستآموز آملیا.
این لقب دقیقاً به معنای واقعی کلمه بود؛ آملیا واقعاً با هموریا مثل سگ خانگیاش رفتار میکرد. او هموریادستآموز را با قلاده در حیاطش میبست و هر از گاهی برای پیادهروی بیرون میبرد. آملیا حتی مجبور شده بودچطور به هموریا یاد بدهد که چطور وقتی بیرون از خانه قضای حاجت میکند، فضولاتش را زیر خاک دفن کند.
اگر هموریا به دستوراتش گوش نمیداد، آملیا کتکش میزد. اما اینطور هم نبود کهروی آملیا فقط در صورت نافرمانی دست روی او بلند کند. هر وقت که آملیا اعصابشخشونت خرد بود، بدون نیاز به هیچ دلیل و توجیهی، هموریا را به باد کتک میگرفت.
البته آملیا برای تربیت هموریا فقط از خشونت استفاده نمیکرد. هر وقت که سرحال بود، هموریا راخشونت به زور روی کمر میخواباند، شکمش را میخاراند یا دستی روی سرش میکشید. راههای فراوان دیگری همآنها وجود داشت که آملیا از طریق آنها، هموریا را مثل یک حیوان خانگی بامزه لوس کرده بود.
اما حالا...
آملیا در مسائلی مثل روابط انسانی، دیدگاه نسبتاً واقعبینانهای داشت. این یکی از دلایلیسایهای بود که همیشه سعی میکرد با شبح با احتیاط و احترام زیادی رفتار کند. بهحیاطش همین دلیل هم بود که نمیتوانست هضم کند که شبح به او خیانت کرده باشد.
با این حال، قضیهی هموریا کاملاً فرق میکرد. آملیانبود همیشه با خودش فکر میکرد که اگر قرار باشد کسیبدون به او خیانت کند، آن شخص قطعاً هموریا خواهد بود.
به همین دلیل، غل و زنجیرهای جادویی قدرتمندی به هموریا بسته بود وکتک حواسش به تکتک حرکات او بود. آملیا مطمئن بود که اگر این غلدستی و زنجیرها وجود نداشتند، این سگ ولگرد تحت هر شرایطی به او خیانت میکرد.
پیشبینیهایش هم چندان غلط از آب درنیامده بود. هموریا واقعاً به آملیا خیانتسایهای کرده بود. بعد از اینکه دستور گرفت تا از سیهنای خردمند جاسوسی کند،رفتار هموریا جرئت کرده بود جبههاش را عوض کند و اطلاعات آملیا را بفروشد.
این سگ ماده که حد و مرز خودش را نمیشناخت، به آملیا خیانت کرده بود.سکوت این جرمی بود که سزایش فقط مرگ بود، اما آملیا نتوانسته بود چنین حکمی رامیبست اجرا کند. دلیلش هم این بود که شبح، مالکیت هموریا را به دست گرفته بود.
اما اصلاً چرا شبح، هموریا را تحت حمایت خودش گرفته بود؟ آیا به خاطرروی این بود که خودش هم زمانی مثل یک حیوان خانگی با او رفتار میشدتربیت و حالا احساس همذاتپنداری میکرد؟ یا شاید دلش برای آن سگ مادهی احمق سوخته بود؟
راستش را بخواهید، شبح اصلاً قصد نداشت از هموریا محافظت کند.توجیهی او فقط کاملاً اتفاقی هموریا را در حال پرسه زدن درکمر کوچهپسکوچههای هاوریا پیدا کرده بود و با خودش به قصر آورده بود.
با این حال، همین اتفاق ساده کافی بود تا دست آملیا برای کشتن هموریا بسته بماند. چون آملیا این کارِ شبح را که هموریا راخانگیاش در مسیر برگشتش با خود آورده بود، به این معنی برداشت کرد که شبح او را به عنوان دارایی خودش پذیرفته است. آملیا نمیخواست به خاطراما دست درازیِ بدون اجازه به هموریا مجازات شود، برای همین خشمی را که در درونش میجوشید سرکوب کرد و فقط سعی کرد او را نادیده بگیرد.
اما چهجوید کسی فکرشکرد را میکرد...
آملیا حتی در خوابگوش هم نمیدید که در چنیننبود شرایطی با هموریا روبهرو شود.
آملیا اولین دیدارش با هموریا را به یاد آورد؛ زمانی که هموریا با درماندگی در گودالی عمیق در زیر زمین دستوپایزور بیهوده میزد. گودالی که پر از اجساد پالادینها و مفتشهای همرزمش بود. در آن اعماق تاریک، هموریا که تمام دستوپاهایش قطعانسانی شده بود، مثل یک حشره روی زمین میخزید و با نوشیدن خون رفقای سابقش، به زحمت خودش را زنده نگه داشته بود.
حالا جایگاهشان کاملاً برعکس شده بود. این آملیاباز بود که دستوپایش را از دست داده بودخیره و حالا مثل یک حشره روی زمین میخزید.
«گررگ...» صدای دندانقروچه یککرد بار دیگر از پشت آنباز ماسک فلزی به گوش رسید.
آملیا واقعاً از آن ماسکها متنفر بود. او ماسکهای هموریا را از صورتش میکند و بهوقت جایش یک دهانبند میبست، اما هر بار، هموریا یک تکه فلز پیدا میکرد، با دستهای خودشسرحال آن را مچاله میکرد تا چیزی شبیه به ماسک بسازد و دوباره دهانش را با آن میپوشاند.
آملیا دلیل وسواس هموریا به ماسکش را میدانست. دندانهای غیرطبیعیِ او، مدرکی بود که نشانالبته میداد هموریا یک کایمراست؛ موجودی که از پیوند خونآشامها و انسانها به وجود آمده است.فراوان هموریا حتماً از مدتها پیش نسبت به دندانهای نیش تیزش احساس حقارت و عقده میکرد.
آملیا باتکهتکه صدایی لرزانحسابی گفت: «هـ... هموریا...»
آملیا نمیتوانست همین حالا تسلیم شود و امیدش را از دست بدهد. نه حالا...سایهای نه حالا که تا اینجا دوام آورده بود. نه بعد از اینکه با هزارقلاده مکافات توانسته بود از دست آن هیولا، یوجین لاینهارت، جان سالم به در ببرد.
آیا واقعاً قرار بود آخرِ کارش بهاما اینجا ختم شود که توسط یک سگ ولگردِبلند آشغال مثل هموریا گاز گرفته شود و بمیرد؟
آملیا در حالی که دست لرزانش رابدون دراز میکرد تا پای هموریا را بگیرد،میگرفت التماس کرد: «من... من اشتباه کردم. منو ببخش.»
گررگ.
یک بار دیگر، صدای دندانقروچه از بالای سرش بهباز گوش رسید. آن صدا... صدایی بود که انگار مستقیماًهموریا تمام احساساتِ حالِ حاضرِ هموریا را به تصویر میکشید.
آملیا در حالی که نفسنفسنمیداد میزد، روی زمین به سمتفقط جایی که هموریا ایستاده بود خزید.
در حالی که صورت آملیا به پاهای هموریا نزدیکتر میشد، با لکنت گفت:کتک «همهش... همهش تقصیر منه. اونجوری که اذیتت کردم... تو... تو هم باید همون کاراسرش رو با من بکنی، مگه نه؟ این همون کاریه که میخوای بکنی، نـ... نیست؟»
کفش چرمی کثیف بود، اماکتکش آملیا بدون هیچ تردیدی صورتشدادن را به کفش هموریا مالید.
آملیا با لحنی التماسآمیز ادامه داد: «دقیقاً مثل همونباز کاری که من باهات کردم... تـ... تو هم باید منودستآموز برای یه مدت طولانی شکنجه کنی. پس لطفاً... خواهش میکنم...»
«گررگ...» هموریااگر فقط یک بارنمیداد دیگر دندانقروچه کرد.
آملیا نگاهی به بالا انداخت تا صورت هموریا را ببیند،دلیل اما از آنجا که نیمی از صورتش با آن ماسکسرحال فلزی پوشانده شده بود، نمیشد هیچچیز از حالت چهرهاش خواند.
با این وجود، از روی صدایش هم نمیشد به حال و هوای درونشسایهای پی برد. از همان لحظهای که جلو آمده بود تا راه آملیا را ببندد،قلاده تنها صدایی که از هموریا شنیده میشد، همان صدای «گررگِ» ساییده شدن دندانهایش بود.
اما به نظر میرسید هموریا ترسیکتکش از این نداشت که احساساتش راشکست با یک اقدام مستقیم نشان دهد.
بام!
هموریا با کفششبلند لگد محکمی بهخرد صورت آملیا کوبید.
آملیا با فریاد کوتاهی ازکتکش سر غافلگیری گفت: «کیااا...!» ودادن به سرعت روی زمین غلت خورد.
بعد از قطع شدن هر دو پایش و از دست دادن یک دست، بدنش خیلی سبکتر شده بود؛ شاید به همیندقیقاً خاطر بود که توانست چنین مسافتی را روی زمین غلت بخورد. آملیا به زحمت توانست خودش را متوقف کند. سپس دوباره سعیفضولاتش کرد به سمت هموریا بخزد، اما صحنهای که در مقابلش در حال رخ دادن بود، باعث شد ناخودآگاه سر جایش خشکش بزند.
هموریا خم شده بود و داشت بند کفشهایش را باز میکرد. ماسک فلزی فقط نیمه پایینی صورتش راخرد میپوشاند و به همین خاطر، چروک خوردن گوشهی چشمهای هموریا که نشان از لبخندش داشت، کاملاً واضح بود.شکمش او گرهِ سفتِ بند کفش را باز کرد، شستش را پشت پاشنهی پا انداخت و کفشش را درآورد.
تاپ.
هموریا بعد از درآوردنحسابی جورابش و پرت کردنباز آن روی زمین، صاف ایستاد.
حالا پای برهنهی هموریا روی همانکتکش کفشی که درآورده بود، قرار داشت. اینخورد کار فقط یک معنی میتوانست داشته باشد.
بدن آملیا از شدت خشمنمیداد به لرزه افتاد. با این حال،صورت هیچ راهی برای مقاومت کردن نداشت.
گررگ، گررگررگ.
صدای ساییده شدن آنحسابی دندانها در گوش آملیا،باز درست مثل خندههای هموریا بود.
آملیا با هزار زحمت جلو خزید و تنها دست باقیماندهاشترک را دور مچ پای هموریا حلقه کرد. سپس سرش رالقب به آرامی پایین آورد و لبهایش را روی پای هموریا گذاشت.
تازه آن موقعدستوراتش بود که هموریا بالاخرهاما به حرف آمد: «آملیا.»
آملیا باروی وحشت سرشوقت را بالا آورد.
تق.
هموریا ماسکش را درآورد. لبهایش به لبخندیحال عریض کشیده شده بود و دندانهای نیشسایهای تیزش از میان لبهای نیمهبازش برق میزد.
هموریا با هماندستوراتش لبخند عریض زمزمهمیزد کرد: «باید لیسش بزنی.»
آملیا بلافاصله دهانش را باز کرد و زبانش را بیرون آورد. اگر پای زنده ماندنش درتربیت میان بود، حاضر بود این کارها را به هر تعدادی که هموریا میخواست انجام دهد. حتیوجود اگر دستور بیرحمانهتری هم به او داده میشد، آملیا باز هم بدون هیچ تردیدی اطاعت میکرد.
دقیقاً. تا زمانی که پای زنده ماندننهایت در میان بود... تا زمانی که میتوانستسکوت از مرگ فرار کند، هر کاری میکرد.
هموریا در حالی که دندانقروچه میکرد گفت: «نگراننهایت نباش... گررگ... قرار نیست بکشمت. چون منم کلیبالا ناز و نوازش بلدم که میخوام بهت نشون بدم.»
هموریا با دیدن آملیا کهنمیداد داشت با دقت انگشتان پایشفقط را لیس میزد، به خنده افتاد.
اما برای الان همینقدر کافی بود. هموریابدون در حالی که به آسمان نگاه میکرد،میگرفت با پایش صورت آملیا را پس زد.
نیروهای ارتش آزادیبخش که از دیوارهای شهر عبور کرده بودند، داشتند کمکم نزدیک میشدند. با وجود اینکه ارتش عظیمی از نامردگان مسیرواقعی پیشرویشان را سد کرده بود، اما تنها کاربرد واقعی این نامردگان این بود که به عنوان سپر گوشتی عمل کنند. با اینخاک حال، خادمان نابودی که در میان این نامردگان کمین کرده بودند، هنوز هم میتوانستند ضدحملات کاملاً مؤثری علیه ارتش آزادیبخش ترتیب دهند.
البته حتی آنها هم نمیتوانستند زیاد دوام بیاورند. دلیلش هم این بود کهخورد فرماندهانِ یگانهای ارتش آزادیبخش بیش از حد قدرتمند بودند. کاریاش هم نمیشد کرد؛خانگیاش بیشتر آن فرماندهان، شوالیههایی بودند که نامشان در لیست بهترینهای کل قاره قرار داشت.
هموریا با اطمینان گفت: «اگه اینجامیزد بمونی، دشمنا میکُشنت. من که مطمئنمنافرمانی میتونم فرار کنم، اما تو چی؟»
آملیا التماسروی کرد: «لـ... لطفاً...اعصابش منو نجات بده.»
هموریا با خندهی ریزی موافقت کرد: «باشه، نجاتتباز میدم.» و بعد آملیا را از روی زمینخیره بلند کرد و نکرومانسر را روی شانهاش انداخت.
سپس بدون هیچ مکثی به حرکت درآمد. هموریا به آسمان پرواز نکرد یاخورد روی پشتبامها جهش نزد. یک اژدها در ارتفاعات آسمان در حال پرواز بود ورفتار کل آسمان هم پر از اسکادرانهای پروازی متشکل از وایورنها، پگاسوسها و گریفینها بود.
در عوض، هموریا از میان ساختمانها شروع به دویدن کرد. او سعی میکرد از مسیرهای پهنتر دوری کند.خرد در حال حاضر، آسمان دیگر به تاریکی قبل نبود. اژدهایی غرق در نور، حالا جایگزین خورشیدی شده بود کهمیخاراند پیش از این توسط قدرت تاریک پنهان شده بود. با این حال، هرچه نور درخشانتر باشد، سایهها تاریکتر میشوند.
این سایهها به مسیری برای حرکت هموریا تبدیل شدند. جهش از سایهای بهکتک سایهی دیگر، در واقع یکی از تواناییهای ذاتی خونآشامهای ردهبالا بود. هموریا به لطفسرش خونی که از آلفیرو نوشیده بود، میتوانست به راحتی از این توانایی استفاده کند.
هموریا ناگهانتکهتکه متوجه شد:حسابی آلفیرو مرده.
او توانست این موضوعکرد را بفهمد، چون خوننهایت آلفیرو را جذب کرده بود.
درست در همین لحظه، آن خونآشام باستانی که از طریق پیوند خونینافرمانی به هموریا متصل بود و هموریا غریزتاً مجبور به اطاعت از دستوراتشباد بود، مرده بود. با درک این واقعیت، شانههای هموریا به لرزه افتاد.
او از فهمیدن خبر مرگ آلفیرو اصلاً احساس غم و اندوهی نکرد. برعکس، هموریا در واقع غرق در شادی وصفناپذیری شده بود. خونآشامها تحت سلطهی سلسلهمراتبدستی بسیار سختگیرانهای بودند. وقتی یک خونآشام جوان خون یک خونآشام مسنتر را میپذیرفت، دیگر تقریباً غیرممکن بود که بتواند علیه او شورش کند. این سلطه تااحترام حدی بود که اگر آلفیرو به هموریا دستور میداد خودکشی کند، او نمیتوانست هیچ مقاومت خاصی از خودش نشان دهد و مجبور میشد به زندگیاش پایان دهد.
اما حالا آلفیرو مرده بود. با مرگ او، هموریاترک کنترل کامل آزادیاش را به دست گرفته بود. دیگردستآموز هیچچیزی او را در بند نگه نمیداشت. او آزاد بود.
هموریا از این حقیقت چنانحسابی غرق در شادی شد کهترک زیر خنده زد: «آها... آهاهاها!»
آملیا که هنوز روی شانه او افتاده بود،اینطور نمیتوانست بفهمد چرا هموریا ناگهان اینطور میخندد. اماوقت در وضعیت فعلیاش، چنین چیزی برای آملیا اهمیتی نداشت.
آملیا با خودشبلند گفت: باید یه فرصتبدون برای کشتنش پیدا کنم.
تنها دست باقیماندهاش هنوز ولادمیر را محکمنهایت گرفته بود. او هنوز اقدامی نکرده بودسکوت چون هنوز کاملاً از خطر دور نشده بودند.
آملیا چنگش را به عصایشحسابی محکمتر کرد و با خود گفت:دادن بهمحض اینکه از هاوریا خارج بشیم...
تا آن موقع، قدرت تاریک او باید بازیابی میشد. در مورد دست و پاهای قطعشدهاش؟ تاوقت زمانی که قدرت تاریکش برمیگشت و میتوانست دوباره از جادوی سیاه خود استفاده کند، آنها مشکلیسرحال نبودند. وقتی آن لحظه فرامیرسید... آملیا مطمئن میشد که تحقیر قبلیاش را چند برابر تلافی کند.
آملیا در دل به هموریا ناسزا گفت:بدون عوضی احمق. یه سگ وحشی که حتیمیگرفت بلد نیست چطور از جادو استفاده کنه.
آملیا شانس آورده بود که هموریا هیچ جادویی بلد نبود. اگر بلد بود، ممکن بود هموریا طلسمی روی او بگذارد تا آملیا نتواندکلمه از هیچ جادویی استفاده کند. آیا مفتش سابق به خاطر اینکه آملیا یک دست و هر دو پایش را از دست داده بود،اگر گاردش را پایین آورده بود؟ آیا هموریا واقعاً او را یک معلول بیدستوپای فرض کرده بود؟ آملیا از روی خشم لب پایینش را جوید.
با جهش از سایهای به سایه دیگر، سرعت هموریا فوقالعاده زیاد بود. طولی نکشید که آنبالا دو توانستند منطقه مرکزی شهر هاوریا را ترک کنند. با پیشروی آنها، تعداد اسکادرانهایی که دربرای آسمان پرواز میکردند بهتدریج افزایش یافت. صدای لرزش اشیا، فریاد مردم و انفجارها نیز نزدیکتر میشد.
آنها موفق شدند از پشت ارتش مردگان متحرک که خیابانها راصورت پر کرده بودند، عبور کنند. آنها بهآرامی به دیوارهای فروریخته شهردلیل نزدیک میشدند. با هر قدمی که برمیداشتند، قلب آملیا با اضطراب میتپید.
تا اینجای کار، هیچ اتفاقی برایشان نیفتاده بود. حتی آن هیولا، یوجین لاینهارت، هم به دنبالشانتربیت نیامده بود. آیا آلفیرو واقعاً توانسته بود یوجین را تا الان معطل کند؟ یا شاید، آنوجود هیولا فقط از تعقیب او دست کشیده و تصمیم گرفته بود بهجای آن به سمت کاخ برود؟
آملیا بهتکهتکه خودش دلگرمی داد:کتکش فقط یکم دیگه.
آنها مراقب بودند تا از اسکادرانهای در حال پروازباز در آسمان دوری کنند تا کسی روی سرشان فرودهموریا نیاید. همچنین با هیچ شوالیه یا جادوگری روبهرو نشدند.
آملیا خدا را به خاطر شانس خوبش شکراینطور کرد. فقط کمی دیگر. تا زمانی که میتوانستند کمیاعصابش بیشتر پیش بروند، قادر به فرار از شهر میشدند.
تا آن موقع قدرت تاریک او چقدر بازیابی میشد؟ هنوز چند اخگر در بدن آملیا باقی مانده بوداستفاده که جریان قدرت تاریک را قطع میکرد. با این حال، با گذشت زمان کمی بیشتر، اخگرهای باقیمانده بهزودیخانگی کاملاً خاموش میشدند. در واقع، اگر آملیا مجبور میشد، میتوانست همین الان هم از یک طلسم استفاده کند.
آملیا با حسرتکرد فکر کرد: اما نبایدنهایت این کار رو بکنم.
اگر سعی میکرد و خودش را مجبور به استفاده ازترک جادو میکرد، ممکن بود عوارض جانبی داشته باشد. بنابراین آملیالقب تصمیم گرفت عجله نکند. فقط کمی دیگر، فقط کمی جلوتر...
هموریا که از کوچهایگوش به کوچه دیگر حرکتاینطور میکرد، ناگهان به هوا پرید.
«...؟» چشمان آملیا از رویاعصابش شوک گشاد شد، زیرا نمیتوانستدلیل دلیل اقدامات هموریا را بفهمد.
در لحظه بعد، هموریا روی سقف ساختمان پریده بودترک و بهجای اینکه مثل قبل با احتیاط حرکت کند،دستآموز شروع به پریدن از روی سقفی به سقف دیگر کرد.
آملیا اعتراضجوید کرد: «داـداریکرد چیکار میکنی؟»
تق!
دست هموریاروی محکم روی دهاناعصابش آملیا قرار گرفت.
در حالی که آملیا با وحشت شروع به پیچ ودادن تاب دادن بدنش کرد، شنید که هموریا در گوشش زمزمه میکند:معنای «بیحرکت بمون. اگه به خاطر تو گیر بیفتیم میخوای چیکار کنی؟»
آملیا سعی کردتکهتکه از زیر دستکتکش هموریا چیزی بگوید: «ممف...!»
هموریا با لحنی تند به او یادآوری کرد: «نگران نباش. من از قبل به همهچیزبلند فکر کردم. احمقی مثل تو ممکنه متوجه نشه، اما نمیتونم همینطور روی زمین به دویدناستفاده ادامه بدم. واقعاً فکر میکنی میتونم حواس یه شوالیه رو از این فاصله نزدیک گول بزنم؟»
آملیا آرام گرفت، سپس با احتیاطخرد چشمانش را چرخاند تا از بالایباد ساختمان به خیابانهای پایین نگاه کند.
او میتوانست ارتش مردگان متحرک را ببیند که در امتداد یک خیابان عریض با شوالیهها درگیر شده بودند. پرچم لاینهارتدقیقاً در باد تکان میخورد. پاتریارک لاینهارت، سوار بر یک اسب نر سیاه و غولپیکر، در خط مقدم نبرد بود، شعلههایحاجت آتش را به اطراف میپاشید و شمشیرش را تاب میداد، در حالی که شوالیههای شیر سفید پشت سر او حرکت میکردند.
فقط لاینهارتها نبودند. شوالیههای جزر و مد خشن از شیموین، نیشهای سفید از روهر و شوالیههایبالا صلیب خونین از یوراس نیز آنجا حضور داشتند. علاوه بر این محفلهای شوالیهای، چندین واحد دیگربرای نیز وجود داشتند که پرچمهای خود را تکان میدادند و در میان ارتش مردگان متحرک پیشروی میکردند.
هموریا زمزمه کرد: «در واقع این بالااما امنتره.» و این باعث شد آملیا باروی قورت دادن آب دهانش سر تکان دهد.
و در واقع، شوالیههای در حالخرد پیشروی واقعاً هیچ توجهی به هموریاباد که از روی سقفها میپرید، نکردند.
دیوارهای شهر بهآرامی نزدیکتر میشدند.
هرچه به فرارشان نزدیکتر میشدند، سرعت هموریا کمی کاهش مییافت. دهان آملیاشکست هنوز با دست هموریا پوشیده شده بود، بنابراین او فقط میتوانست باکلمه نگاهی از گوشه چشم به صورت هموریا، بیقراری خود را منتقل کند.
هموریا ناگهان در حالیگوش که قدمهایش متوقف شد،اینطور زمزمه کرد: «ایناهاش، رسیدیم بهش.»
هموریا دستش را از روی دهان آملیا برداشت. در عوض، اوتوجیهی را بهآرامی طوری بلند کرد که انگار یک نوزاد تازه متولد شدهمیخواباند را در آغوش گرفته است، و سپس آملیا را روی زمین گذاشت.
آملیا باتکهتکه لکنت پرسید:حسابی «چـ... چی؟»
هموریا بهجای پاسختکهتکه دادن، فقط بهکتکش او لبخند زد.
و سپس...
نوری درخشید و ناگهان کهکشانی پر از ستارگان بیشمارهیچ روی همان سقف ظاهر شد. تمام ستارگان درون آناستفاده کهکشان در حال چرخش به دور یک جادوگر واحد بودند.
افکار آملیاتکهتکه بهشدت ازحسابی حرکت ایستاد.
حضور طاقتفرسایی که حالا درست در مقابل چشمانش ظاهر شدهترک بود، به نظر میرسید هر عاملی از شخصیت آملیا مروین بهعنواندقیقاً یک جادوگر را در مقایسه با خود، رنگباخته و ناچیز میکرد.
تازهوارد گفت: «کارت خوب بود.»
او سیهنا مردین بود. چشمانش مانند جواهرات میدرخشید. اما تمام آن درخششباد نمیتوانست نگاهی را که به سردی یخ بود پنهان کند. سیهنا در حالیمیخاراند که به آملیا خیره شده بود، سرش را به یک طرف کج کرد.
در مواجهه با سیهنا، حتی هموریا هم نتوانستباز سرش را بالا نگه دارد. مفتش سابق بلافاصلهخیره روی زانوهایش افتاد و سرش را خم کرد.
هموریا قبل از اینکهکرد با احتیاط صحبت کند، آبباز دهانش را قورت داد: «قولتون...»
سیهنا انگشتی را بلند کرد و به پشتاینطور سرش اشاره کرد: «من هیچچیزی از تو نمیخوام.وقت تنها کسی که برام مهمه، این جادوگر سیاه عوضیه.»
هموریا در سکوت منتظر ماند.
سیهنا به صحبت ادامه داد: «در ازای اینکه اینترک عوضی رو پیش من آوردی، به تمام جادوگرانی که درلقب عقب مستقر هستن دستور داده شده که بهت حمله نکنن.»
هموریا با خیالیتکهتکه آسوده نفسش راکتکش بیرون داد: «خیلی ممنونم.»
هموریا بهطور تصادفی با آملیا برخورد کرده بود. در حالی کهصورت آملیا را حمل میکرد و برای فرار از شهر حرکت میکرد،دلیل هموریا فامیلیار خود، یک خفاش، را برای رساندن پیامی فرستاده بود.
به لطف تماس قبلیشانوقت در آروث، خفاش او توانستههیچ بود به سیهنا نزدیک شود.
پیشنهاد هموریا ساده بود: من آملیاحال مروین را مستقیماً پیش شما میآورم.خورد در عوض، لطفاً از جان من بگذرید.
سیهنا دستور داد: «برو.»
همانطور که تازه گفته بود، سیهنا هیچ علاقهای به هموریافقط نداشت. او حتی علاقهای به دانستن نام هموریا نداشت، چهنیاز برسد به اینکه چرا ممکن است به آملیا خیانت کرده باشد.
هموریا یک بار دیگروقت در حالی که روینیاز پاهایش میایستاد گفت: «خیلی ممنونم.»
آملیا که روی زمین افتاده بود، مچنهایت پای هموریا را چسبید: «تـ... تو! جرئتسکوت میکنی... به من خیانت کنی؟ به من!»
هموریا فقط پوزخند زد: «احمق.» هموریا قبل از اینکه دوباره نقابش را بگذارد، بهسایهای آملیا نگاه کرد و لبخند درخشانی به او زد: «بعد از شکنجه شدن توسطقلاده عوضیای مثل تو، هر کسی جای من بود انتخاب میکرد که بهت خیانت کنه.»
نقاب دوباره سر جایشگوش قرار گرفت و لبخنداینطور هموریا را پنهان کرد.
غررچ.
پس از اینکه یک بار دیگر دندانهایش راباز با لذت روی هم سایید، هموریا با یک پرشهموریا از زمین جدا شد و شروع به دویدن کرد.
خیلی زود،جوید هموریا درکرد دوردست ناپدید شد.
آملیا با دیدن اینکه تنها راه فرارشاما از شهر در حال دور و دورتر شدنبلند است، فریادی کشید و ولادمیر را محکم گرفت.
نه، امکان نداشت. هنوز باید راهی برای خروج از این وضعیت وجود میداشت.کتک قدرت تاریک او تا حدودی بازیابی شده بود، که یعنی میتوانست از مقداریدستی جادوی سیاه استفاده کند. تا زمانی که میتوانست بهنحوی از اینجا فرار کند—
ابروهای سیهنا با اخم در همحال گره خورد: «تو، واقعاً داری سعیخورد میکنی جلوی من از جادو استفاده کنی؟»
فرمول طلسمی که آملیا با ناامیدی در تلاشنهایت برای ساختنش بود، متلاشی شد. مسخره بود کهبالا سیهنا این کار را چقدر ساده جلوه میداد.
آملیا در حالی کهگوش بدنش از روی ناامیدی بهنبود خود میپیچید، فریاد کشید: «آآآآآه!»
سیهنا با شنیدن فریاد او، عصایشخرد را دراز کرد: «بهخاطر تمام جنایاتیباد که در حق من مرتکب شدی...»
آملیا سعی کرد عذرخواهی کند: «من...حال من اشتباه کردم! من... متأسفم... بهخاطرخورد تمام کارایی که کردم! پس لطفاً—!»
سیهنا التماسهای او را نادیده گرفت و ادامه داد: «...اینکهترک بخوام تکتک اونا رو یکییکی لیست کنم فقط هدر دادن نفسمهدقیقاً و علاوه بر این، من در حال حاضر بهشدت سرم شلوغه.»
آملیا بااگر درماندگی التماسگوش کرد: «لطفاً!»
سیهنا در نهایت اعلام کرد: «به همینبدون خاطر، بهت اجازه میدم تا خودت بهمیگرفت گناهانت پی ببری و براشون توبه کنی.»
خواستههای یوجینتکهتکه نیز به سیهناکتکش منتقل شده بود.
او میخواست آملیا به زشتترین و دردناکترین شکل ممکن بمیرد. در حالی که برای کوچکترین امیدبالا به زنده ماندن دستوپا میزد، در آخرین لحظاتش غرق در ناامیدی شود و با وجود تجربهبرای دردی که مرگ در برابر آن رحمت به حساب میآمد، همچنان برای بخشیده شدن التماس کند.
سیهنا بهآرامی به آملیا نزدیکنمیداد شد و یک سر فراستفقط را روی سر آملیا قرار داد.
آملیا در حالی که تقلا میکردخرد تا از عصا دوری کند، مچ پایکتک سیهنا را چسبید و فریاد زد: «ببخش—!»
بوووم!
فراست نوری از خود ساطعحسابی کرد و سر آملیا شکافته شد.دادن نور از چشمان آملیا ناپدید شد.
سیهنا او را نکشته بود.
با این حال، هوشیاری آملیا برای قرنها در لحظههیچ مرگش به دام میافتاد. او هر نوع مرگ و شکنجهاینمیکرد را که دنیا میتوانست به آن فکر کند، تجربه میکرد.
با این وجود، بدن او زنده میماند و ذهنشترک قادر به فروپاشی نبود. رها شده در این حالت، برایلقب آملیا، هر ثانیه به اندازه یک ابدیت طولانی احساس میشد.
سیهنا نظرجوید داد: «احتمالاً ترجیححسابی میدادی مرده باشی.»
سر شکافتهشدهی آملیادستوراتش یک بار دیگرمیزد بسته و مهروموم شد.
یادداشتهای ترجمه:
۱. محض اطلاع اگر گیجکننده است، این «عقده»دلیل در معنای روانشناختی کلمه استفاده شده است. «نگرانیاستفاده یا اضطراب شدید یا نامتناسب در مورد چیزی.»
۲. با توجه به اطلاعات جدیدی که در فصلهای بعدی به دست آوردیم و منشأ ولادمیر را فراتر از یک عصای شیطانی بودن توضیح میدهد، متوجه شدیم که استفاده قبلی از این اصطلاحپیادهروی نادرست است. به همین دلیل، این آخرین باری است که این عصا با نام ولادمیر خطاب میشود. از فصل ۴۹۹ به بعد (زمانی که دوباره به عصا اشاره میشود)، نام آن را بههیچ مری خونین تغییر خواهیم داد که ترجمه دقیقتری از نام عصاست. تمامی موارد قبلی را همان ولادمیر نگه میداریم. جهت یادآوری، یادداشت دیگری در فصل ۴۹۹ در خصوص این تغییر نام قرار دادهایم.