---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 101: دروازه‌های باز کوه هوآشان • ⏱ 11 دقیقه

چپتر 101: دروازه‌های باز کوه هوآشان

0

«واو! فرقه کوه هوآشان!»

«من قراره شاگرد هوآشان بشم!»

تنها دو روز از پخش شدن شایعه باز شدن‌بخواهیم​ دروازه‌های کوه هوآشان گذشته بود، اما همین حالا هم‌نمانده​ صف طولانی و بی‌انتهایی در دامنه کوه شکل گرفته بود.

چهره و چشمان پسران و دختران بی‌شماری‌هیجان‌زده​ که از مسیر کوهستانی بالا می‌آمدند، پر‌این​ از هیجانی بود که نمی‌توانستند پنهانش کنند.

اما همه‌دقیق‌تر​ هم چنین‌آن‌قدر​ حسی نداشتند.

«اه، اصلاً‌اگر​ دلم نمی‌خواد‌دقیق‌تر​ یه تائوئیست بشم.»

«هی! این‌قدر‌عالی​ غر نزن‌نشانه‌ای​ و راه بیفت!»

به نظر می‌رسید بعضی‌ها را به زور‌هیجان‌زده​ و برخلاف میلشان به کوه هوآشان کشانده بودند‌عظیمی​ و تمام راه را در حال غرولند بودند.

غییییژ—

درست در همان لحظه، دروازه‌های فرقه کوه‌هیجان‌زده​ هوآشان باز شد و یک تائوئیست پیر‌این​ با چهره‌ای چروکیده و آفتاب‌سوخته ظاهر شد.

او کسی نبود‌هیچ​ جز رهبر فرقه‌بروز​ کوه هوآشان، هیون سانگ.

«اون تائوئیست کیه؟»

«کیه؟ یکی از ارشدهاست؟»

اما بیشتر‌اگر​ جمعیت حاضر، رهبر‌بگوییم​ فرقه را نشناختند.

البته که کاملاً طبیعی بود.

رهبر فرقه به ندرت خودش را در دنیای رزمی نشان داده‌دلش​ بود و بیشتر شهرت اخیر فرقه کوه هوآشان به خاطر هیون‌می‌کرد​ دو بود؛ کسی که به عنوان شمشیر الهی شکوفه آلو شناخته می‌شد.

مردم ظاهر او را‌آن‌قدر​ می‌شناختند، اما چهره رهبر‌ناامیدی​ فرقه برایشان غریبه بود.

شاید انتظار می‌رفت که رهبر‌بگوییم​ فرقه از اینکه کسی او‌ناامیدی​ را نشناخته، ناامید و سرخورده شود.

'چقدر عالی.'

اما او‌اگر​ هیچ نشانه‌ای از‌بگوییم​ ناراحتی بروز نداد.

نه، اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، او‌جایی​ آن‌قدر هیجان‌زده بود که اصلاً جایی‌این​ برای ناامیدی در دلش نمانده بود.

تنها دیدن این جمعیت عظیمی که‌آن‌قدر​ برای ورود به کوه هوآشان جمع شده‌دیدن​ بودند، قلبش را غرق در شادی می‌کرد.

'هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم فرقه‌نشانه‌ای​ ما در زمان حیات‌اگر​ من دوباره به اوج برگرده...'

احساسات بر‌اگر​ او غلبه‌دقیق‌تر​ کرده بود.

'بالاخره می‌تونم با‌بگوییم​ افتخار تو روی‌جایی​ اجدادمون نگاه کنم.'

اگرچه هیچ‌وقت این را در‌بگوییم​ ظاهر نشان نمی‌داد، اما مدت‌ها‌ناامیدی​ بود که خودش را سرزنش می‌کرد.

هر شب کابوس می‌دید و زیر‌بروز​ بار این احساس گناه که سقوط‌آن‌قدر​ کوه هوآشان تقصیر او بوده، له می‌شد.

'اما حالا...'

رهبر فرقه‌دقیق‌تر​ به روبه‌رویش‌آن‌قدر​ خیره شد.

چه می‌دید؟

مردمی بی‌شمار!

آدم‌هایی از سراسر دنیا‌دقیق‌تر​ آمده بودند تا شاگرد‌جایی​ فرقه کوه هوآشان شوند.

درست زمانی‌دقیق‌تر​ که داشت در‌هیجان‌زده​ احساساتش غرق می‌شد—

'نه. الان‌اگر​ وقت راضی‌دقیق‌تر​ بودن نیست.'

خودش را آرام کرد.

هنوز برای‌اگر​ جشن گرفتن‌دقیق‌تر​ زود بود.

'این تازه اول راهه.'

رهبر فرقه با پاک کردن ذهنش از افکار اضافی، شروع‌ناامیدی​ به گردش نیروی درونی‌اش با استفاده از هنر الهی مه‌غرق​ بنفش کرد، سپس دستانش را به هم چسباند و تعظیم کرد.

«بودای بی‌کران.»

در آن لحظه، موج قدرتمندی از انرژی که‌جایی​ با هنر الهی مه بنفش آمیخته شده بود، مانند‌جمع​ یک جزر و مد خروشان روی جمعیت سرازیر شد.

وووووش!

همزمان، درخششی ملایم از بدن رهبر فرقه شروع‌جایی​ به پخش شدن کرد و دروازه‌ها، کوه هوآشان و‌جمع​ حتی آسمان را به رنگ ملایم غروب آفتاب درآورد.

«ها...»

«...!»

همه افراد حاضر‌بگوییم​ در جمعیت زبانشان‌جایی​ بند آمده بود.

کی تا‌اگر​ به حال چنین‌بگوییم​ چیزی دیده بودند؟

آسمان داشت‌عالی​ جلوی چشمانشان‌نشانه‌ای​ تغییر رنگ می‌داد!

«یک... یک جاودانه!»

«می‌گن فقط‌دقیق‌تر​ جاودانه‌ها تو کوه‌هیجان‌زده​ هوآشان زندگی می‌کنن...»

درست زمانی که‌بخواهیم​ این منظره عمیقاً در‌هیجان‌زده​ قلب همه حک می‌شد—

'خوب تماشا کنید.'

رهبر فرقه که خالق این‌بگوییم​ صحنه بود، با لبخندی محو بر‌دلش​ لب، نگاهش را روی جمعیت چرخاند.

همه‌چیز از‌دقیق‌تر​ قبل برنامه‌ریزی‌آن‌قدر​ شده بود.

با اینکه او معمولاً ساده زندگی می‌کرد، اما‌جایی​ عمداً هنر الهی مه بنفش را به نمایش‌ورود​ گذاشته و غرش شیر را آزاد کرده بود.

این کار هم یک نمایش قدرت‌بروز​ بود و هم هشداری برای کسانی‌آن‌قدر​ که در میان جمعیت پنهان شده بودند.

بدون شک افرادی از اتحاد نه فرقه،‌هیجان‌زده​ هشت خاندان بزرگ یا حتی جامعه آسمان‌این​ پرواز در میان آن‌ها رخنه کرده بودند.

'از این به بعد،‌آن‌قدر​ نزدیک شدن به فرقه ما‌دلش​ به این سادگی‌ها نخواهد بود.'

رهبر فرقه‌اگر​ به آرامی‌دقیق‌تر​ سرش را چرخاند.

«از همگی شما ممنونم که این راه‌نداد​ طولانی رو به خاطر کوه هوآشان طی کردید.‌برای​ من هیون سانگ، رهبر فرقه کوه هوآشان هستم.»

ولوله‌ای در جمعیت افتاد.

«هین! رهبر فرقه!»

«ا-اون رهبر فرقه کوه هوآشانه؟»

حضور ناگهانی رهبر فرقه که حتی در‌نداد​ شایعات هم به ندرت نامی از او‌جایی​ برده می‌شد، فضا را پر از تنش کرد.

رهبر فرقه به اطراف که‌بگوییم​ حالا ساکت شده بود نگاه‌ناامیدی​ کرد و سر تکان داد.

'بالاخره این روز فرا رسید.'

لبخندی گرم‌اگر​ روی صورتش‌دقیق‌تر​ نقش بست.

سپس به تائوئیست‌هایی که از‌ناراحتی​ دروازه محافظت می‌کردند نگاه کرد‌دقیق‌تر​ و با صدایی آرام پرسید.

«همه‌چیز آماده‌ست؟»

«بودای بی‌کران. همه‌چیز مهیاست.»

یک تائوئیست‌اگر​ با احترام‌دقیق‌تر​ پاسخ داد.

«خوب است.»

رهبر فرقه‌اگر​ به آرامی دستش‌بگوییم​ را بالا برد.

واااااه!

یک حرکت ساده، اما موجی‌بگوییم​ از هیجان را در سراسر‌ناامیدی​ کوه هوآشان به راه انداخت.

با دیدن جمعیت در حال تشویق،‌بروز​ رهبر فرقه احساس کرد سینه‌اش از‌آن‌قدر​ شدت احساسات در حال انفجار است.

صحنه‌ای که‌اگر​ تمام عمر رویایش‌بگوییم​ را دیده بود.

حالا داشت آغاز می‌شد.

'از امروز،‌اگر​ کوه هوآشان‌دقیق‌تر​ دوباره برمی‌خیزه.'

با برقی در چشمانش،‌نشانه‌ای​ رهبر فرقه غرش شیری‌اگر​ به سوی جمعیت رها کرد.

«ما دروازه‌ها‌اگر​ را باز‌دقیق‌تر​ خواهیم کرد!»

پس از خوشامدگویی رهبر فرقه، پسران‌جایی​ و دختران در زمین تمرینی که در‌عظیمی​ کنار دروازه آماده شده بود، جمع شدند.

«فکر می‌کنی کی میاد؟»

«ممکنه محافظان‌عالی​ شمشیر شکوفه‌نشانه‌ای​ آلو باشن؟!»

بچه‌ها با آن گونه‌های تپل و کودکانه‌شان،‌هیجان‌زده​ از شدت هیجان بالا و پایین می‌پریدند‌این​ و صورت‌هایشان از انتظار سرخ شده بود.

قدم— قدم—

دو تائوئیست جوان وارد شدند.

دو تائوئیست، چون هوی و جوک گوم، که رداهای متضاد‌دقیق‌تر​ سیاه و سفید به تن داشتند، به بچه‌هایی که با‌این​ چشمانی گشاد شده به آن‌ها زل زده بودند، خیره شدند.

چون هوی‌اگر​ با کلافگی‌دقیق‌تر​ اخم کرد.

«چرا اینجا‌دقیق‌تر​ فقط یه‌آن‌قدر​ مشت بچه‌مدرسه‌ای ریخته؟»

«هـ-هاها...»

جوک گوم با دستپاچگی خندید.

«...این دستور رهبر فرقه بود.»

عجب، پس اون‌بگوییم​ پیرمرد واقعاً داره‌جایی​ تمام تلاششو می‌کنه.

غیر از آن‌ها،‌بخواهیم​ خیلی‌های دیگر هم‌آن‌قدر​ مشغول انتخاب شاگرد بودند.

اما بچه‌هایی که اینجا جمع‌ناراحتی​ شده بودند، واضح بود که‌دقیق‌تر​ همه زیر چهارده سال سن دارند.

کاملاً مشخص بود که دنبال‌بگوییم​ استعدادهایی می‌گردند که یک روز بار‌دلش​ آینده هوآشان را به دوش بکشند.

«کارمون که‌دقیق‌تر​ تموم شد می‌تونیم‌هیجان‌زده​ جیم بشیم، نه؟»

«بله.»

«خوبه.»

چون هوی جلوی پسری‌دقیق‌تر​ که در صف اول‌جایی​ ایستاده بود، قرار گرفت.

«اسمت چیه؟»

«جـ-جو اونگ.»

«تا حالا‌عالی​ هنرهای رزمی‌نشانه‌ای​ کار کردی؟»

«هیچی!»

«واقعاً؟ پس‌دقیق‌تر​ دست راستت رو‌هیجان‌زده​ بیار جلو ببینم.»

«بفرمایید!»

چون هوی با چهره‌ای‌نشانه‌ای​ جدی نبض پسر را‌اگر​ گرفت و بعد گفت:

«استعدادت معمولیه. اما اگه‌دقیق‌تر​ هنرهای تائوئیستی رو یاد‌جایی​ بگیری، به جاهای خوبی می‌رسی.»

«بـ-بله، آقا!»

به محض اینکه چون هوی پتانسیل پسر را ارزیابی کرد‌ناامیدی​ و او را با یک هنر رزمی مناسب تطبیق داد،‌غرق​ جوک گوم به سرعت با قلم‌موی خود آن را یادداشت کرد.

«همه‌چیز رو نوشتی؟»

«بله!»

چون هوی بعد از اینکه‌هیجان‌زده​ مطمئن شد همه‌چیز ثبت شده،‌نمانده​ با بی‌حوصلگی دستش را تکان داد.

«حالا می‌تونی بری.»

«بـ-بله!»

وقتی پسر با عجله دور‌بگوییم​ شد، چون هوی به دختری‌ناامیدی​ که پشت سرش بود نگاه کرد.

«اسمت؟»

«مـ-من...»

و به‌عالی​ این ترتیب این‌ناراحتی​ روند تکرار شد.

وقتی کار ارزیابی ده‌ها‌دقیق‌تر​ بچه تمام شد، چون‌جایی​ هوی به حرف آمد.

«همین بود دیگه، نه؟»

«بله. خسته نباشید.»

جوک گوم در حالی که‌ناراحتی​ به لیست نگاه می‌کرد، عرق‌دقیق‌تر​ پیشانی‌اش را با آستین پاک کرد.

«هوف، بین بچه‌هایی که‌دقیق‌تر​ امروز دیدیم، این دوتا از‌برای​ همه آینده‌دارتر به نظر می‌رسن.»

در حالی که داشت نام‌ها، استعدادها‌جایی​ و پتانسیل‌هایی را که با تراکم‌این​ روی لیست نوشته شده بود بررسی می‌کرد—

«ایون‌گونگ!»

صدای تیز و‌هیچ​ بلندی از بیرون‌بروز​ به گوش رسید.

ها؟ این صدا؟

چون هوی با شنیدن آن صدای آشنا‌برای​ سرش را چرخاند و زنی آشنا را‌ورود​ دید که از دور به سمتش می‌دود.

دانموک لین؟

این اینجا چه غلطی می‌کنه؟

در حالی که‌بخواهیم​ او به حضور ناگهانی‌هیجان‌زده​ دختر خیره شده بود—

جوک گوم‌دقیق‌تر​ که کنارش بود‌هیجان‌زده​ پرسید: «ایشان کیستند؟»

«کسیه که‌اگر​ قبلاً یه برخورد‌بگوییم​ کوتاه باهاش داشتم.»

«واقعاً؟»

جوک گوم سرش را خاراند.

اما چهره درخشان و پرانرژی آن‌جایی​ زن اصلاً شبیه کسی نبود که فقط‌عظیمی​ یک برخورد کوتاه با او داشته باشی.

خب، مطمئنم‌اگر​ استاد خودش‌دقیق‌تر​ از پسش برمیاد.

در این فاصله، دانموک‌نشانه‌ای​ لین به چون هوی‌اگر​ رسید و نفس‌نفس می‌زد.

سپس سرش را‌بخواهیم​ بالا آورد، به او‌هیجان‌زده​ نگاه کرد و گفت:

«ایون‌گونگ، خیلی‌دقیق‌تر​ وقت بود‌آن‌قدر​ ندیده بودمتون.»

«همین‌طوره.»

برخلاف لبخند درخشان‌هیچ​ دختر، چهره چون هوی‌نداد​ پر از کلافگی بود.

«شنیدم هوآشان امروز دروازه‌هاش‌دقیق‌تر​ رو باز کرده، برای همین‌برای​ اومدم تا شما رو ببینم.»

«که این‌طور.»

چون هوی‌اگر​ بیشتر از‌دقیق‌تر​ این چیزی نپرسید.

فقط موضوع‌عالی​ را همان‌طور‌نشانه‌ای​ که بود پذیرفت.

ولی انگار کاملاً خوب شده.

اگرچه هنوز قد کوتاهی داشت، اما‌جایی​ دانموک لین بخش زیادی از حالت‌این​ بچگانه‌اش را از دست داده بود.

«حالا دیگه کاملاً درمان شدی.»

«بله! همه‌اش‌عالی​ به لطف‌نشانه‌ای​ شماست، قهرمان جوان.»

وقتی او با درخشندگی لبخند‌بگوییم​ زد، جوک گوم که تا آن‌دلش​ موقع ساکت تماشا می‌کرد، سرخ شد.

عجب زیبایی‌ای...

موهای مرطوبش به گونه‌های سرخ‌شده‌اش چسبیده بود و ظاهرش به‌ناامیدی​ قدری جذاب بود که می‌توانست قلب کسی را که تمام‌غرق​ عمرش را در انزوای هوآشان گذرانده بود، به لرزه درآورد.

«استاد، این بانوی جوان کیست...؟»

با سؤال محتاطانه جوک گوم، دانموک‌آن‌قدر​ لین لبخندی زد و دستانش را‌نمانده​ با احترام به هم گره کرد.

«آه! من لین هستم.»

«بودای بی‌کران.‌اگر​ من جوک‌دقیق‌تر​ گوم هستم.»

«اوه! پس‌عالی​ شما قهرمان جوان‌ناراحتی​ جوک گوم هستید.»

«بله!»

جوک گوم‌دقیق‌تر​ کمرش را‌آن‌قدر​ صاف کرد.

«شما خیلی خوش‌قیافه‌اید.»

با این تعریف، لب بالایی جوک گوم به یک‌بخواهیم​ لبخند احمقانه کشیده شد و در حالی که مات‌نمانده​ و مبهوت به او خیره شده بود، خشکش زد.

این برای‌اگر​ او اولین‌دقیق‌تر​ بار بود.

البته، او‌دقیق‌تر​ قبلاً هم زنان‌هیجان‌زده​ زیبا دیده بود.

سول ران و بانو سوهی از‌آن‌قدر​ جمله زیباترین زنانی بودند که او‌نمانده​ تا به حال به عمرش دیده بود.

اما دانموک لین فرق داشت.

فقط نگاه کردن به‌دقیق‌تر​ او کافی بود تا‌جایی​ عقل از سرش بپرد.

تچ. حتی‌دقیق‌تر​ نمی‌تونه همین‌قدر رو‌هیجان‌زده​ هم تحمل کنه.

چون هوی با‌بخواهیم​ ترحم به جوک‌آن‌قدر​ گومِ مبهوت نگاه کرد.

اگه یه روز با یه‌ناراحتی​ استاد فریبندگی روبرو بشه، درجا‌دقیق‌تر​ وا می‌ده و می‌افته تو دامش.

دلیلی که جوک‌بخواهیم​ گوم نمی‌توانست خونسردی‌اش را‌هیجان‌زده​ حفظ کند، ساده بود.

بله، دانموک لین زیبا‌آن‌قدر​ بود، اما بیشتر از آن،‌دلش​ او اکنون تغییر کرده بود.

شاید به این دلیل که او بر ساختار یین خالص سه‌دلش​ روح غلبه کرده بود، بدنش اکنون از انرژی یین قدرتمندی اشباع‌می‌کرد​ شده بود و حضورش را به شکلی مقاومت‌ناپذیر، فریبنده و جذاب می‌کرد.

مخصوصاً برای مرد جوانی که پر از انرژی‌اگر​ و خون‌گرمی بود مثل جوک گوم، جای تعجب‌ناامیدی​ نداشت که به محض دیدن او، کاملاً مدهوش شود.

سپس دانموک‌اگر​ لین به‌دقیق‌تر​ حرف آمد.

«ایون‌گونگ. من‌دقیق‌تر​ اومدم تا به‌هیجان‌زده​ قولم عمل کنم.»

وقتی او با خجالت حرف‌بگوییم​ می‌زد، ذهن چون هوی به‌ناامیدی​ سرعت چیزی را به یاد آورد.

قول؟ آه، همون!

او توافقی که‌بخواهیم​ با هم کرده بودند‌هیجان‌زده​ را به یاد آورد.

اینکه او‌دقیق‌تر​ همه‌چیزش را‌آن‌قدر​ خواهد داد.

«من فعلاً‌اگر​ به چیزی‌دقیق‌تر​ نیاز ندارم.»

«نه!»

دانموک لین‌اگر​ سرش را‌دقیق‌تر​ محکم تکان داد.

چشمانش برقی زد و گفت:

«من خودم‌اگر​ از قبل همه‌چیز‌بگوییم​ رو ردیف کردم.»

چی؟ چی رو ردیف کردی؟

او گیج شده بود.

تنها چیزی که او خواسته بود‌جایی​ این بود که قبیله دانموک در صورت‌عظیمی​ به خطر افتادنش، به او کمک کند.

فقط همین بود.

اما کلمات بعدی‌هیچ​ دختر، تمام سردرگمی‌اش‌بروز​ را برطرف کرد.

«من شاگرد هوآشان‌بخواهیم​ می‌شم و کنارتون می‌مونم‌هیجان‌زده​ تا بهتون کمک کنم!»

ناولها | novelha.net