چپتر 436: شکار موش در میان گله گوسفندان
0محوطه نزدیک دروازه اصلی اتحاد رزمی مثلبیرونی دریایی از آدمیزاد شده بود؛ یک جمعیتجزئیات هرجومرجزده و درهمتنیده که برای فرار دستوپامیزدند.
«توی صف بمونید!»
«کی میتونیمچند از اینجامیان بریم بیرون؟»
بیشترشان ازآنها ترس قالبچشمهای تهی کرده بودند.
البته از این احمقهای ضعیف جز این هم انتظاری نمیرفت، چونریخته اکثریت این جمعیت هیچ ربطی به اتحاد رزمی نداشتند و فقط مشتیلرزشها غیرنظامی بودند که حتی یک روز هم هنرهای رزمی یاد نگرفته بودند.
شاید این وضعیت اجتنابناپذیر بود.
همان صدای انفجاری که از کابینه داخلی اتحاد رزمی بلندداشتند شد، برای به وحشت انداختن این مورچهها کافی بود ومنطقه کمی بعد هم مناطق بیرونی به طرز قابلتوجهی فرو ریخته بود.
حتی بدون اینکه جزئیات راخودشان بدانند، بوی خطر را درمختلف اتحاد رزمی حس کرده بودند.
به همین دلیل، به محض اینکه سروصداها خوابیدطرز و لرزشها متوقف شد، با عجله به راهبوی افتادند، انگار که از اول منتظر چنین لحظهای بودند.
از آنجا که عضو اتحاد رزمی نبودند،فرقه هیچ دلیلی نداشت که جان بیارزششان رافاجعهست به خطر بیندازند و پشت این دیوارها بمانند.
البته، همه مثل هم نبودند.
چند نفری در میان اینخودشان گله گوسفند، هدف کاملاً مشخصیمختلف برای فرار از اتحاد رزمی داشتند.
آنها کسانی بودند که با چشمهای خودشان دیدهطرز و با گوشهای خودشان شنیده بودند که دربوی بخشهای مختلف منطقه بیرونی چه اتفاقی افتاده است.
«یک تائوئیست از فرقه صدای پاک،تائوئیست اعضای اتحادیه گدایان رو قتلعام کردهقتلعام و در رفته. این یه فاجعهست!»
«نمیدونم چه خبره، اما یه شکافگوسفند بزرگ تو اتحاد رزمی به وجود اومده.چشمهای باید هرچه زودتر به فرقهام خبر بدم...»
بهخصوص آنهایی که در مرکز این هرجومرج بودند، حتیبخشهای شنیده بودند که بودای آرام شب پاییزی یک جاسوساعضای است و همین باعث میشد قدمهایشان را تندتر کنند.
«اینکه بودای آرام شب پاییزیبعد جاسوس دراومده، یعنی ممکنه جاسوسهایفرو بیشتری هم تو اتحاد رزمی باشن.»
«باید سریعاًمنطقه به رهبرافتاده تاجران خبر بدم.»
بودای آرام شب پاییزی کسی بود کههدف به عنوان یک راهب بسیار محترم ازخودشان شائولین، نامش در سراسر جهان پیچیده بود.
با این حال،کسانی حالا به اودیده برچسب جاسوس زده بودند.
اگر این موضوع در دنیای رزمی پخش میشد، نه تنها شوکریخته عظیمی به همراه داشت، بلکه اتفاقی به این بزرگی میتوانست چشماندازخوابید فعلی نه استان و سه قلمرو را زیر و رو کند.
و تاجران تیزهوش،اتفاقی بلافاصله فقط یک فکرفرقه در سرشان جرقه زد.
«باید فوراً خودمنفری رو به جامعهگوسفند آسمان پرواز برسونم!»
تعادل نه استانکسانی و سه قلمرودیده فرو ریخته بود.
نه، این تعادل از همان زمانی که جنگ بین اتحاد سیاهریخته شرور و اتحاد رزمی با آتشبس به پایان رسید و اتحادخوابید سیاه شرور در آستانه شکست قرار گرفت، در هم شکسته بود.
پس از آن، قدرت اتحاد سیاه شرور کاهشپاک یافت و اگرچه اتحاد رزمی پیروز شده بود،خبره اما تلفاتشان از این جنگ بینهایت سنگین بود.
فرقه امی چنان آسیب شدیدی دیده بود که عملاً واردداشتند آموزش درهای بسته شده بود و فرقه صدای پاک هم،منطقه اگرچه وضعیتش به آن بدی نبود، اما ضربه مهلکی خورده بود.
تعداد متخصصان عالیرتبهایکسانی که از دست دادهگوشهای بودند هم کم نبود.
رهبر جوخه اژدهای الهی هنوز در حال بهبودی از زخمهای عمیقشریخته بود و چندین استاد اتحاد رزمی که با کارهای قهرمانانهشان نامی برایلرزشها خود دست و پا کرده بودند، به پایان اسفناک خود رسیده بودند.
و حالا در اینافتاده بدترین وضعیت ممکن، چنینپاک فاجعه سنگینی رخ داده بود.
برای هر کسی رسیدن به این نتیجه آسان بود که جامعهآنها آسمان پرواز، که تا الان فقط از حاشیه تماشا میکرد، حالا بهاست قدرت برتر در میان نه استان و سه قلمرو تبدیل خواهد شد.
در همین حین، یک نفرخودشان آنجا بود که افکارش بامختلف بقیه این احمقها کاملاً فرق داشت.
«اومدم اینجا تا بفهمم اتحادبعد رزمی چه جور جاییه، امافرو یه سری اطلاعات غیرمنتظره گیرم اومد.»
مردی میانسال که مثلافتاده تاجران اطرافش بقچهای به دوشاعضای داشت، نگاهش را تیز کرد.
نام او جاکگون بود، عضوی از جوخه شیطان تاریک.مشخصی موشی که در پنهان کردن انرژی شیطانی خود مهارت داشتمختلف و برای جمعآوری اطلاعات در سراسر دشتهای مرکزی پرسه میزد.
در حال حاضر، او هم مثلدیده بقیه چهرهای مضطرب به خود گرفتهاتفاقی بود، اما در درونش قند آب میکردند.
این خوشحالی بهکافی خاطر تمام اطلاعاتی بودبیرونی که جمع کرده بود.
اینکه جو چون-گئوک، شمشیر اول مسیر صالح، نتوانسته بود ازاتحادیه مرگ به دست شمشیر الهی شکوفه آلو، که در حالوجود حاضر بالاترین شهرت را در دنیای رزمی داشت، فرار کند.
اینکه استراتژیست نظامی، جگال گونگ، به عنوان جاسوسکاملاً شناسایی، دستگیر و کشانکشان برده شده بود وگوشهای اینکه جاسوسهای دیگری هم در اتحاد رزمی وجود داشتند.
«این یعنی استادکسانی شمشیر سیم اوی همگوشهای میتونسته یه جاسوس باشه.»
نوری تاریک در چشمانش درخشید.
با ترکیب این تکههایافتاده مختلف اطلاعات، میتوانست حقایق پنهاناعضای دیگری را هم استنتاج کند.
«حالا اینکه این اتفاقاتمیان به نفع فرقه تمومکاملاً میشه یا به ضررش...»
در حالی کهکسانی غرق در افکارش بود،گوشهای سرش را تکان داد.
قضاوت عجولانه کار او نبود.
همه چیز پس ازافتاده رسیدن اطلاعات به فرقه،پاک توسط آنها تصمیمگیری میشد.
«اول بایدچند این اطلاعاتمیان رو برسونم...»
جاکگون، که میخواست قدمهایش راخودشان برای رساندن اطلاعات به فرقه تندترمنطقه کند، ناگهان سر جایش خشکش زد.
همزمان، چشمانش لرزید.
اتفاقی به شدت گیجکننده بود.
تا همین یک لحظه پیش، ذهنشگوسفند فقط پر از فکر برداشتن یککسانی قدم بود، اما پاهایش ذرهای تکان نمیخوردند.
نه، فقط پاهایش نبود.
بازوهایش، سرش، تمام بدنش طوریبعد یخ زده بود که انگارفرو تبدیل به سنگ شده بود.
«این دیگه چه کوفتیه!»
با وحشت سعینفری کرد دهانش راگوسفند باز کند، اما...
«......»
حتی یکمورچهها صدا هم ازبعد گلویش خارج نشد.
فقط میتوانستمنطقه بیصدا لبهایشافتاده را تکان دهد.
«چه... چه خبر شده...»
مردمکهایش به شدت میلرزیدند.
در این وضعیت غیرقابلکمی درک، ترس با تمامطرز وجودش در او رخنه کرد.
درست در همان لحظه.
وووش—
چهرهای درآنها برابر چشمانشچشمهای ظاهر شد.
مرد جوانیمورچهها خوشقیافه با اجزایبعد صورتی کمی تیز.
چهرهای کاملاً شناخته شده بود.
«شمشیر الهی شکوفه آلو!»
در حالی کهکسانی چشمان مرد وحشتزدهدیده گشاد شده بود.
پوزخند—
شمشیر الهی شکوفهاتفاقی آلو گوشه لبهایشتائوئیست را کج کرد.
یک پوزخند تمسخرآمیز خالص.
سپس دستش را دراز کرد.
لحظهای که حس کردکمی نیرویی خردکننده گردنش راطرز چسبیده است، تندبادی وزید.
هوووش!
جاکگون در برابر این تندباد وحشی چشمانش را محکم بست،داشتند اما وقتی باد متوقف نشد، با تقلا سعی کرد چشمانش رااتفاقی به اندازه یک شکاف باز کند و به اطراف نگاهی بیندازد.
بلافاصله پس از آن.
«......!»
آب دهانشمنطقه را بهافتاده سختی قورت داد.
مناظر تحریف شده بودند.
انگار که محیطکسانی اطراف در هم آمیختهگوشهای و ذوب شده بود.
چقدر زمانمورچهها به اینکمی شکل گذشت؟
در لحظهای که حسافتاده میکرد کمتر از یکپاک ربع ساعت گذشته است.
تپ.
شمشیر الهی شکوفه آلو متوقف شددیده و مناظر تار و درهمریخته، به آرامیافتاده شکل واقعی خود را به دست آوردند.
و با نمایان شدنکمی کامل محیط اطراف، جاکگونطرز نفسش در سینه حبس شد.
جمعیتی که تا همین یک لحظه پیش آنجا را پراتحادیه کرده بود، طوری ناپدید شده بود که انگار آب آنها رااومده برده است و در برابرش فقط یک دشت بایر قرار داشت.
و درچند دوردست، قلعهایمیان به چشم میخورد.
آنجا اتحاد رزمی بود.
«... تو اینکافی زمان کوتاه، این همهبیرونی مسافت رو طی کرد؟»
قلبش چنان به تپش افتاداست که گویی هر لحظه ممکناتحادیه بود از سینه بیرون بزند.
این یکچند تکنیک حرکتیمیان باورنکردنی بود.
«همین فاصله باید کافی باشه.»
صدایی بممورچهها و آرامکمی به گوشش خورد.
سپس، شمشیر الهی شکوفه آلواست صورتش را نزدیک آورد واتحادیه جاکگون را به گوشهای پرت کرد.
«کوک!»
جاکگون با شدت به زمین پر ازگوشهای سنگلاخ برخورد کرد و از درد برخورد کمرتائوئیست و پشتش، برای لحظهای اخمهایش در هم رفت.
«من ناله کردم؟»
تازه متوجه شداتفاقی که صدایی ازتائوئیست دهانش خارج شده است.
«نکنه نقاط طبنفری سوزنیام رو مهرگوسفند و موم کرده؟»
سرمایی از تیرهپشتش عبور کرد.
از آنجا که نقاط طب سوزنی برایبیرونی یک رزمیکار بینهایت مهم بودند، حواس اوجزئیات در این زمینه به شدت توسعه یافته بود.
با این حال، اصلاً حساست نکرده بود که کسی نقاطاتحادیه طب سوزنیاش را بسته باشد.
«بیدلیل نبود که رهبر جوخه روح شیطانهدف به ما هشدار داد تا بهطور ویژه مراقبدیده شمشیر الهی شکوفه آلو و فرقه هوآشان باشیم.»
جاکگون اطلاعاتی را به یاد آورد که چوریون، رهبربخشهای جوخه روح شیطان که به خاطر فرقه هوآشان دراعضای تسخیر شانشی ناکام مانده بود، به فرقه فرستاده بود.
آن زمان فکرکافی میکرد این حرفهامناطق فقط یک بهانه است.
اما حالا که مستقیماً بااست او روبهرو شده بود، دراتحادیه یک نگاه فهمید که حقیقت دارد.
شمشیر الهی شکوفه آلو که اکنون درهدف برابرش ایستاده بود، بزرگترین تهدید برای هدفخودشان والای فرقه شیطان آسمانی به حساب میآمد.
در همین حین، فارغ از افکاردیده پیچیدهای که در سر جاکگون میگذشت، چونافتاده هوی با بیخیالی روی یک تختهسنگ نشست.
با دیدن این صحنه،کمی جاکگون با چهرهای دستپاچهطرز لب به سخن گشود.
«قـ-قهرمان بزرگ،منطقه شمشیر الهیافتاده شکوفه آلو؟»
او با لحنینفری متعجب صحبت کردگوسفند و ادامه داد.
«قهرمان بزرگ،آنها چرا من روخودشان به اینجا آوردید...»
چون هوی باکافی دیدن تظاهر او بهبیرونی نادانی، پوزخند تمسخرآمیزی زد.
«تمومش کن.منطقه ادای آدمایافتاده بیخبر رو درنیار.»
چون هویچند با خونسردی نگاهشگله را پایین انداخت.
چشمانش که با هالهای ضعیف از نور قرمزشنیده آمیخته شده بود، چنان زنده و درخشان بودفرقه که گویی خودشان از درون نور ساطع میکردند.
«فکر کردی نمیفهمم کی هستی؟»
چون هویمنطقه با لحنیافتاده سرد گفت.
«اون هم وقتینفری که اینطور بویگوسفند گند انرژی شیطانی میدی.»
«...»
جاکگون لبش را گاز گرفت.
وقتی به اینجا آورده شد، تاتائوئیست حدودی حدس میزد، اما فکر نمیکردقتلعام چون هوی تا این حد مطمئن باشد.
«...از کجا فهمیدی؟»
چهره جاکگونآنها هنگام صحبت کردنخودشان در هم رفت.
«تو نباید بتونیکافی هیچ انرژی شیطانیایمناطق از من حس کنی.»
در پاسخ، چون هویافتاده ضربه آرامی به بینیاشپاک زد و جواب داد.
«چون بوش رو حس میکنم.»
«بو؟»
«آره، اون هم خیلی غلیظ.»
چشمان چون هوی باریک شد.
در حقیقت، او میتوانست به وضوحگوسفند رد بوی انرژی شیطانی را کهکسانی در اطراف جاکگون پرسه میزد، ببیند.
اما جاکگون که ازچشمهای این موضوع بیخبر بود،شنیده اخمی کرد و گفت:
«...داری حرفای عجیبی میزنی.»
«اگه نمیفهمی، به درک.»
چون هوی با خندهای کوتاه این را گفت ومشخصی چنان به جاکگون که روی زمین افتاده بود خیرهبخشهای شد که گویی میخواست با نگاهش او را سوراخ کند.
«اما حرفیآنها که زدمچشمهای رو یادت رفته؟»
با اینمورچهها کلمات، نگاه چونبعد هوی عمیقتر شد.
مردمکهای سیاه در چشمانی کهاست سیاهی و سفیدی در آنها بهگدایان وضوح از هم جدا شده بود.
جاکگون چارهای جز غرقمیان شدن در آن چشمان کهمشخصی مانند گودالی بیانتها بودند، نداشت.
«بهتون گفتم برام مهم نیست که دشتهای مرکزی رو فتح کنید یا دنیاافتاده رو به خون بکشید، اما حق ندارید به فرقه هوآشان دست بزنید. اون بچه،شکاف چوریون یا هر اسم دیگهای که داره، باید این رو به فرقه گزارش میداد.»
چون هوی با بیتفاوتی این را گفتبیرونی و هنر حاکم مطلق را فعال کردجزئیات تا فشار خردکنندهای به او وارد کند.
هیچچیز به اندازه هنرافتاده حاکم مطلق در برابرپاک هنرهای شیطانی مؤثر نبود.
«چطور ممکنهچند همچین انرژیایمیان وجود داشته باشه!»
و درست همانطور که چون هوی فکر میکرد،شنیده جاکگون در مواجهه با هنر حاکم مطلق غرق درپاک عرق سرد شده بود و قلبش به شدت میتپید.
تپش قلبش چنان شدیدکمی بود که حس میکرد هرقابلتوجهی لحظه ممکن است منفجر شود.
چون هوی با دیدن چهرهاست کاملاً بهتزده جاکگون، چشمانش را بهگدایان شکلی تیز و درنده هلال کرد.
«تاوان نادیدهچند گرفتن هشدارمیان من خیلی سنگینه.»
فووووش!
روح ومورچهها هالهای عظیم بربعد او فشار آورد.
«هوپ!»
رگهای خونیچند در چشمانمیان جاکگون پاره شدند.
انرژیای مطلقآنها و حضوریچشمهای بینهایت سنگین.
«این... اینمورچهها دقیقاً مثلکمی رهبر فرقهست...»
او که تحت تأثیر هاله وحشتناک چون هوی در هماتحادیه شکسته بود، فراموش کرد که این کار توهین به رهبروجود فرقه است و ناخودآگاه او را با رهبرشان مقایسه کرد.
هالهی چون هوینفری تا این حدگوسفند خردکننده و طاقتفرسا بود.
«با این وضعیت، میمیرم!»
جاکگون دندانهایشمورچهها را بهکمی هم فشرد.
در همان لحظه.
تق!
بدن جاکگونآنها مانند یک کرمخودشان به خود پیچید.
او نیروی درونیاش را بهبعد عضلاتش هدایت کرده و آنهافرو را در هم پیچانده بود.
«آه!»
درد وحشتناکی تمام وجودشمیان را فرا گرفت، اماکاملاً جاکگون دست از کارش نکشید.
«کوهوک!»
جاکگون دهانی پرکافی از خون بهمناطق بیرون تف کرد.
این خونی لخته شدهافتاده بود که با تکههایی ازاعضای اندامهای داخلیاش مخلوط شده بود.
همزمان، نقاط طب سوزنی که بدنشگوسفند را سرکوب کرده بودند آزاد شدند وچشمهای او با تقلا روی پاهای خود ایستاد.
«هاه، هاه.»
در حالی که مردِکمی از جا برخاسته برایطرز نفس کشیدن تقلا میکرد.
«همم؟ هنر شیطانی ذخیره تاریکی؟»
«...!»
با شنیدن کلماتی که به گوششدیده خورد، جاکگون که در حال نفسنفساتفاقی زدن بود، در جا خشکش زد.
«اون الانمورچهها گفت هنرکمی شیطانی ذخیره تاریکی...»
او کاملاًمنطقه گیج وافتاده مبهوت شده بود.
هنر شیطانی ذخیره تاریکی یک تکنیک ظریف درونی بود کهداشتند میتوانست انرژی شیطانی را پنهان کند؛ رازی که حتی درمنطقه داخل فرقه شیطان آسمانی نیز به صورت مخفیانه منتقل میشد.
حتی در داخل فرقهچشمهای نیز کمتر از صد نفربخشهای از وجود آن خبر داشتند.
با این حال، در دشتهای مرکزی، یک تائوئیست ازقابلتوجهی فرقه هوآشان که هیچ ارتباطی با فرقه شیطان آسمانیهمین نداشت، آن را در یک نگاه تشخیص داده بود.
«اگه هنر شیطانی ذخیرهافتاده تاریکی رو یاد گرفتی، یعنیاعضای عضو جوخه شیطان تاریک هستی.»
«تو از کجا...»
«با دیدن جوخه شیطان تاریکخودشان در دشتهای مرکزی، معلومه کهمختلف واقعاً قصد فتح اینجا رو دارید.»
جاکگون از حرفهای چون هوی که طوری صحبتطرز میکرد گویی از تمام سازوکارهای داخلی فرقه شیطانبوی آسمانی خبر دارد، به شدت دستپاچه شده بود.
«تو... تو کی هستی؟»
او درچند میان سردرگمیاشمیان با لکنت پرسید.
«من؟ خودتآنها خوب میدونیچشمهای کی هستم.»
چون هویمورچهها لبانش را بهبعد پوزخندی کج کرد.
«چون هوی.»
«نه، غیرممکنه. چطور یه تائوئیستگله از فرقه هوآشان میتونه هنرداشتند شیطانی ذخیره تاریکی رو بشناسه...»
«خب، میتونیآنها این روچشمهای تو جهنم بپرسی.»
چون هوی حرفهای انکارآمیز جاکگونبعد را قطع کرد و بهفرو آرامی انگشت اشارهاش را بالا آورد.
سپس، درست زمانیاتفاقی که میخواست نیرویتائوئیست درونیاش را متمرکز کند.
«آهان، راستی!چند قبلش بذارمیان یه چیزی بپرسم.»
چون هوی که ناگهان چیزیخودشان به یاد آورده بود، چشمانشمختلف را باریک کرد و پرسید.
«مغز شیطانیمورچهها از سیصد سالبعد پیش رو میشناسی؟»
جاکگون یکه خورد.
چهرهاش طوری بود که انگارگله میپرسید چرا در چنین موقعیتیداشتند ناگهان باید چنین سؤالی بپرسد.
با دیدن اینکسانی واکنش، چون هویدیده لبانش را لیسید.
«تچ، معلومه که نمیشناسی.»
همین انتظار را هم داشت.
مغز شیطانی شخصیتی بود که فرقه شیطان آسمانی رامشخصی بیشتر با هوش و ذکاوتش رهبری میکرد تا با قدرتش،مختلف بنابراین بعید بود که یک پیرو معمولی او را بشناسد.
«یعنی بایدآنها خودم تاچشمهای فرقه برم؟»
چون هوی در حالی که بامناطق خودش زمزمه میکرد، نوچی کرد و انرژیاشاینکه را در نوک انگشت اشارهاش متمرکز کرد.
درست در همان لحظه.
درخششی خیرهکننده!
یک پرتو نورکسانی به تنهایی بدندیده جاکگون را سوراخ کرد.
تکنیک نهایی انگشت که روزگاری تماممناطق رهبران گذشته فرقه شیطان آسمانی رابدون وادار به زانو زدن کرده بود.
این بازگشتمنطقه انگشت نابودکنندهافتاده روح بود.
یادداشت مترجم
[یادداشت مترجم: وقتی یک شیطان آسمانی تصمیم میگیرد خودش زبالهها را جمع کند.]