---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 436: شکار موش در میان گله گوسفندان • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 436: شکار موش در میان گله گوسفندان

0

محوطه نزدیک دروازه اصلی اتحاد رزمی مثل‌بیرونی​ دریایی از آدمیزاد شده بود؛ یک جمعیت‌جزئیات​ هرج‌ومرج‌زده و درهم‌تنیده که برای فرار دست‌وپامیزدند.

«توی صف بمونید!»

«کی می‌تونیم‌چند​ از اینجا‌میان​ بریم بیرون؟»

بیشترشان از‌آن‌ها​ ترس قالب‌چشم‌های​ تهی کرده بودند.

البته از این احمق‌های ضعیف جز این هم انتظاری نمی‌رفت، چون‌ریخته​ اکثریت این جمعیت هیچ ربطی به اتحاد رزمی نداشتند و فقط مشتی‌لرزش‌ها​ غیرنظامی بودند که حتی یک روز هم هنرهای رزمی یاد نگرفته بودند.

شاید این وضعیت اجتناب‌ناپذیر بود.

همان صدای انفجاری که از کابینه داخلی اتحاد رزمی بلند‌داشتند​ شد، برای به وحشت انداختن این مورچه‌ها کافی بود و‌منطقه​ کمی بعد هم مناطق بیرونی به طرز قابل‌توجهی فرو ریخته بود.

حتی بدون اینکه جزئیات را‌خودشان​ بدانند، بوی خطر را در‌مختلف​ اتحاد رزمی حس کرده بودند.

به همین دلیل، به محض اینکه سروصداها خوابید‌طرز​ و لرزش‌ها متوقف شد، با عجله به راه‌بوی​ افتادند، انگار که از اول منتظر چنین لحظه‌ای بودند.

از آنجا که عضو اتحاد رزمی نبودند،‌فرقه​ هیچ دلیلی نداشت که جان بی‌ارزششان را‌فاجعه‌ست​ به خطر بیندازند و پشت این دیوارها بمانند.

البته، همه مثل هم نبودند.

چند نفری در میان این‌خودشان​ گله گوسفند، هدف کاملاً مشخصی‌مختلف​ برای فرار از اتحاد رزمی داشتند.

آن‌ها کسانی بودند که با چشم‌های خودشان دیده‌طرز​ و با گوش‌های خودشان شنیده بودند که در‌بوی​ بخش‌های مختلف منطقه بیرونی چه اتفاقی افتاده است.

«یک تائوئیست از فرقه صدای پاک،‌تائوئیست​ اعضای اتحادیه گدایان رو قتل‌عام کرده‌قتل‌عام​ و در رفته. این یه فاجعه‌ست!»

«نمی‌دونم چه خبره، اما یه شکاف‌گوسفند​ بزرگ تو اتحاد رزمی به وجود اومده.‌چشم‌های​ باید هرچه زودتر به فرقه‌ام خبر بدم...»

به‌خصوص آن‌هایی که در مرکز این هرج‌ومرج بودند، حتی‌بخش‌های​ شنیده بودند که بودای آرام شب پاییزی یک جاسوس‌اعضای​ است و همین باعث می‌شد قدم‌هایشان را تندتر کنند.

«اینکه بودای آرام شب پاییزی‌بعد​ جاسوس دراومده، یعنی ممکنه جاسوس‌های‌فرو​ بیشتری هم تو اتحاد رزمی باشن.»

«باید سریعاً‌منطقه​ به رهبر‌افتاده​ تاجران خبر بدم.»

بودای آرام شب پاییزی کسی بود که‌هدف​ به عنوان یک راهب بسیار محترم از‌خودشان​ شائولین، نامش در سراسر جهان پیچیده بود.

با این حال،‌کسانی​ حالا به او‌دیده​ برچسب جاسوس زده بودند.

اگر این موضوع در دنیای رزمی پخش می‌شد، نه تنها شوک‌ریخته​ عظیمی به همراه داشت، بلکه اتفاقی به این بزرگی می‌توانست چشم‌انداز‌خوابید​ فعلی نه استان و سه قلمرو را زیر و رو کند.

و تاجران تیزهوش،‌اتفاقی​ بلافاصله فقط یک فکر‌فرقه​ در سرشان جرقه زد.

«باید فوراً خودم‌نفری​ رو به جامعه‌گوسفند​ آسمان پرواز برسونم!»

تعادل نه استان‌کسانی​ و سه قلمرو‌دیده​ فرو ریخته بود.

نه، این تعادل از همان زمانی که جنگ بین اتحاد سیاه‌ریخته​ شرور و اتحاد رزمی با آتش‌بس به پایان رسید و اتحاد‌خوابید​ سیاه شرور در آستانه شکست قرار گرفت، در هم شکسته بود.

پس از آن، قدرت اتحاد سیاه شرور کاهش‌پاک​ یافت و اگرچه اتحاد رزمی پیروز شده بود،‌خبره​ اما تلفاتشان از این جنگ بی‌نهایت سنگین بود.

فرقه امی چنان آسیب شدیدی دیده بود که عملاً وارد‌داشتند​ آموزش درهای بسته شده بود و فرقه صدای پاک هم،‌منطقه​ اگرچه وضعیتش به آن بدی نبود، اما ضربه مهلکی خورده بود.

تعداد متخصصان عالی‌رتبه‌ای‌کسانی​ که از دست داده‌گوش‌های​ بودند هم کم نبود.

رهبر جوخه اژدهای الهی هنوز در حال بهبودی از زخم‌های عمیقش‌ریخته​ بود و چندین استاد اتحاد رزمی که با کارهای قهرمانانه‌شان نامی برای‌لرزش‌ها​ خود دست و پا کرده بودند، به پایان اسفناک خود رسیده بودند.

و حالا در این‌افتاده​ بدترین وضعیت ممکن، چنین‌پاک​ فاجعه سنگینی رخ داده بود.

برای هر کسی رسیدن به این نتیجه آسان بود که جامعه‌آن‌ها​ آسمان پرواز، که تا الان فقط از حاشیه تماشا می‌کرد، حالا به‌است​ قدرت برتر در میان نه استان و سه قلمرو تبدیل خواهد شد.

در همین حین، یک نفر‌خودشان​ آنجا بود که افکارش با‌مختلف​ بقیه این احمق‌ها کاملاً فرق داشت.

«اومدم اینجا تا بفهمم اتحاد‌بعد​ رزمی چه جور جاییه، اما‌فرو​ یه سری اطلاعات غیرمنتظره گیرم اومد.»

مردی میانسال که مثل‌افتاده​ تاجران اطرافش بقچه‌ای به دوش‌اعضای​ داشت، نگاهش را تیز کرد.

نام او جاکگون بود، عضوی از جوخه شیطان تاریک.‌مشخصی​ موشی که در پنهان کردن انرژی شیطانی خود مهارت داشت‌مختلف​ و برای جمع‌آوری اطلاعات در سراسر دشت‌های مرکزی پرسه می‌زد.

در حال حاضر، او هم مثل‌دیده​ بقیه چهره‌ای مضطرب به خود گرفته‌اتفاقی​ بود، اما در درونش قند آب می‌کردند.

این خوشحالی به‌کافی​ خاطر تمام اطلاعاتی بود‌بیرونی​ که جمع کرده بود.

اینکه جو چون-گئوک، شمشیر اول مسیر صالح، نتوانسته بود از‌اتحادیه​ مرگ به دست شمشیر الهی شکوفه آلو، که در حال‌وجود​ حاضر بالاترین شهرت را در دنیای رزمی داشت، فرار کند.

اینکه استراتژیست نظامی، جگال گونگ، به عنوان جاسوس‌کاملاً​ شناسایی، دستگیر و کشان‌کشان برده شده بود و‌گوش‌های​ اینکه جاسوس‌های دیگری هم در اتحاد رزمی وجود داشتند.

«این یعنی استاد‌کسانی​ شمشیر سیم اوی هم‌گوش‌های​ می‌تونسته یه جاسوس باشه.»

نوری تاریک در چشمانش درخشید.

با ترکیب این تکه‌های‌افتاده​ مختلف اطلاعات، می‌توانست حقایق پنهان‌اعضای​ دیگری را هم استنتاج کند.

«حالا اینکه این اتفاقات‌میان​ به نفع فرقه تموم‌کاملاً​ می‌شه یا به ضررش...»

در حالی که‌کسانی​ غرق در افکارش بود،‌گوش‌های​ سرش را تکان داد.

قضاوت عجولانه کار او نبود.

همه چیز پس از‌افتاده​ رسیدن اطلاعات به فرقه،‌پاک​ توسط آن‌ها تصمیم‌گیری می‌شد.

«اول باید‌چند​ این اطلاعات‌میان​ رو برسونم...»

جاکگون، که می‌خواست قدم‌هایش را‌خودشان​ برای رساندن اطلاعات به فرقه تندتر‌منطقه​ کند، ناگهان سر جایش خشکش زد.

هم‌زمان، چشمانش لرزید.

اتفاقی به شدت گیج‌کننده بود.

تا همین یک لحظه پیش، ذهنش‌گوسفند​ فقط پر از فکر برداشتن یک‌کسانی​ قدم بود، اما پاهایش ذره‌ای تکان نمی‌خوردند.

نه، فقط پاهایش نبود.

بازوهایش، سرش، تمام بدنش طوری‌بعد​ یخ زده بود که انگار‌فرو​ تبدیل به سنگ شده بود.

«این دیگه چه کوفتیه!»

با وحشت سعی‌نفری​ کرد دهانش را‌گوسفند​ باز کند، اما...

«......»

حتی یک‌مورچه‌ها​ صدا هم از‌بعد​ گلویش خارج نشد.

فقط می‌توانست‌منطقه​ بی‌صدا لب‌هایش‌افتاده​ را تکان دهد.

«چه... چه خبر شده...»

مردمک‌هایش به شدت می‌لرزیدند.

در این وضعیت غیرقابل‌کمی​ درک، ترس با تمام‌طرز​ وجودش در او رخنه کرد.

درست در همان لحظه.

وووش—

چهره‌ای در‌آن‌ها​ برابر چشمانش‌چشم‌های​ ظاهر شد.

مرد جوانی‌مورچه‌ها​ خوش‌قیافه با اجزای‌بعد​ صورتی کمی تیز.

چهره‌ای کاملاً شناخته شده بود.

«شمشیر الهی شکوفه آلو!»

در حالی که‌کسانی​ چشمان مرد وحشت‌زده‌دیده​ گشاد شده بود.

پوزخند—

شمشیر الهی شکوفه‌اتفاقی​ آلو گوشه لب‌هایش‌تائوئیست​ را کج کرد.

یک پوزخند تمسخرآمیز خالص.

سپس دستش را دراز کرد.

لحظه‌ای که حس کرد‌کمی​ نیرویی خردکننده گردنش را‌طرز​ چسبیده است، تندبادی وزید.

هوووش!

جاکگون در برابر این تندباد وحشی چشمانش را محکم بست،‌داشتند​ اما وقتی باد متوقف نشد، با تقلا سعی کرد چشمانش را‌اتفاقی​ به اندازه یک شکاف باز کند و به اطراف نگاهی بیندازد.

بلافاصله پس از آن.

«......!»

آب دهانش‌منطقه​ را به‌افتاده​ سختی قورت داد.

مناظر تحریف شده بودند.

انگار که محیط‌کسانی​ اطراف در هم آمیخته‌گوش‌های​ و ذوب شده بود.

چقدر زمان‌مورچه‌ها​ به این‌کمی​ شکل گذشت؟

در لحظه‌ای که حس‌افتاده​ می‌کرد کمتر از یک‌پاک​ ربع ساعت گذشته است.

تپ.

شمشیر الهی شکوفه آلو متوقف شد‌دیده​ و مناظر تار و درهم‌ریخته، به آرامی‌افتاده​ شکل واقعی خود را به دست آوردند.

و با نمایان شدن‌کمی​ کامل محیط اطراف، جاکگون‌طرز​ نفسش در سینه حبس شد.

جمعیتی که تا همین یک لحظه پیش آنجا را پر‌اتحادیه​ کرده بود، طوری ناپدید شده بود که انگار آب آن‌ها را‌اومده​ برده است و در برابرش فقط یک دشت بایر قرار داشت.

و در‌چند​ دوردست، قلعه‌ای‌میان​ به چشم می‌خورد.

آنجا اتحاد رزمی بود.

«... تو این‌کافی​ زمان کوتاه، این همه‌بیرونی​ مسافت رو طی کرد؟»

قلبش چنان به تپش افتاد‌است​ که گویی هر لحظه ممکن‌اتحادیه​ بود از سینه بیرون بزند.

این یک‌چند​ تکنیک حرکتی‌میان​ باورنکردنی بود.

«همین فاصله باید کافی باشه.»

صدایی بم‌مورچه‌ها​ و آرام‌کمی​ به گوشش خورد.

سپس، شمشیر الهی شکوفه آلو‌است​ صورتش را نزدیک آورد و‌اتحادیه​ جاک‌گون را به گوشه‌ای پرت کرد.

«کوک!»

جاک‌گون با شدت به زمین پر از‌گوش‌های​ سنگلاخ برخورد کرد و از درد برخورد کمر‌تائوئیست​ و پشتش، برای لحظه‌ای اخم‌هایش در هم رفت.

«من ناله کردم؟»

تازه متوجه شد‌اتفاقی​ که صدایی از‌تائوئیست​ دهانش خارج شده است.

«نکنه نقاط طب‌نفری​ سوزنی‌ام رو مهر‌گوسفند​ و موم کرده؟»

سرمایی از تیره‌پشتش عبور کرد.

از آنجا که نقاط طب سوزنی برای‌بیرونی​ یک رزمی‌کار بی‌نهایت مهم بودند، حواس او‌جزئیات​ در این زمینه به شدت توسعه یافته بود.

با این حال، اصلاً حس‌است​ نکرده بود که کسی نقاط‌اتحادیه​ طب سوزنی‌اش را بسته باشد.

«بی‌دلیل نبود که رهبر جوخه روح شیطان‌هدف​ به ما هشدار داد تا به‌طور ویژه مراقب‌دیده​ شمشیر الهی شکوفه آلو و فرقه هوآشان باشیم.»

جاک‌گون اطلاعاتی را به یاد آورد که چوریون، رهبر‌بخش‌های​ جوخه روح شیطان که به خاطر فرقه هوآشان در‌اعضای​ تسخیر شانشی ناکام مانده بود، به فرقه فرستاده بود.

آن زمان فکر‌کافی​ می‌کرد این حرف‌ها‌مناطق​ فقط یک بهانه است.

اما حالا که مستقیماً با‌است​ او روبه‌رو شده بود، در‌اتحادیه​ یک نگاه فهمید که حقیقت دارد.

شمشیر الهی شکوفه آلو که اکنون در‌هدف​ برابرش ایستاده بود، بزرگ‌ترین تهدید برای هدف‌خودشان​ والای فرقه شیطان آسمانی به حساب می‌آمد.

در همین حین، فارغ از افکار‌دیده​ پیچیده‌ای که در سر جاک‌گون می‌گذشت، چون‌افتاده​ هوی با بی‌خیالی روی یک تخته‌سنگ نشست.

با دیدن این صحنه،‌کمی​ جاک‌گون با چهره‌ای دستپاچه‌طرز​ لب به سخن گشود.

«قـ-قهرمان بزرگ،‌منطقه​ شمشیر الهی‌افتاده​ شکوفه آلو؟»

او با لحنی‌نفری​ متعجب صحبت کرد‌گوسفند​ و ادامه داد.

«قهرمان بزرگ،‌آن‌ها​ چرا من رو‌خودشان​ به اینجا آوردید...»

چون هوی با‌کافی​ دیدن تظاهر او به‌بیرونی​ نادانی، پوزخند تمسخرآمیزی زد.

«تمومش کن.‌منطقه​ ادای آدمای‌افتاده​ بی‌خبر رو درنیار.»

چون هوی‌چند​ با خونسردی نگاهش‌گله​ را پایین انداخت.

چشمانش که با هاله‌ای ضعیف از نور قرمز‌شنیده​ آمیخته شده بود، چنان زنده و درخشان بود‌فرقه​ که گویی خودشان از درون نور ساطع می‌کردند.

«فکر کردی نمی‌فهمم کی هستی؟»

چون هوی‌منطقه​ با لحنی‌افتاده​ سرد گفت.

«اون هم وقتی‌نفری​ که این‌طور بوی‌گوسفند​ گند انرژی شیطانی می‌دی.»

«...»

جاک‌گون لبش را گاز گرفت.

وقتی به اینجا آورده شد، تا‌تائوئیست​ حدودی حدس می‌زد، اما فکر نمی‌کرد‌قتل‌عام​ چون هوی تا این حد مطمئن باشد.

«...از کجا فهمیدی؟»

چهره جاک‌گون‌آن‌ها​ هنگام صحبت کردن‌خودشان​ در هم رفت.

«تو نباید بتونی‌کافی​ هیچ انرژی شیطانی‌ای‌مناطق​ از من حس کنی.»

در پاسخ، چون هوی‌افتاده​ ضربه آرامی به بینی‌اش‌پاک​ زد و جواب داد.

«چون بوش رو حس می‌کنم.»

«بو؟»

«آره، اون هم خیلی غلیظ.»

چشمان چون هوی باریک شد.

در حقیقت، او می‌توانست به وضوح‌گوسفند​ رد بوی انرژی شیطانی را که‌کسانی​ در اطراف جاک‌گون پرسه می‌زد، ببیند.

اما جاک‌گون که از‌چشم‌های​ این موضوع بی‌خبر بود،‌شنیده​ اخمی کرد و گفت:

«...داری حرفای عجیبی می‌زنی.»

«اگه نمی‌فهمی، به درک.»

چون هوی با خنده‌ای کوتاه این را گفت و‌مشخصی​ چنان به جاک‌گون که روی زمین افتاده بود خیره‌بخش‌های​ شد که گویی می‌خواست با نگاهش او را سوراخ کند.

«اما حرفی‌آن‌ها​ که زدم‌چشم‌های​ رو یادت رفته؟»

با این‌مورچه‌ها​ کلمات، نگاه چون‌بعد​ هوی عمیق‌تر شد.

مردمک‌های سیاه در چشمانی که‌است​ سیاهی و سفیدی در آن‌ها به‌گدایان​ وضوح از هم جدا شده بود.

جاک‌گون چاره‌ای جز غرق‌میان​ شدن در آن چشمان که‌مشخصی​ مانند گودالی بی‌انتها بودند، نداشت.

«بهتون گفتم برام مهم نیست که دشت‌های مرکزی رو فتح کنید یا دنیا‌افتاده​ رو به خون بکشید، اما حق ندارید به فرقه هوآشان دست بزنید. اون بچه،‌شکاف​ چوریون یا هر اسم دیگه‌ای که داره، باید این رو به فرقه گزارش می‌داد.»

چون هوی با بی‌تفاوتی این را گفت‌بیرونی​ و هنر حاکم مطلق را فعال کرد‌جزئیات​ تا فشار خردکننده‌ای به او وارد کند.

هیچ‌چیز به اندازه هنر‌افتاده​ حاکم مطلق در برابر‌پاک​ هنرهای شیطانی مؤثر نبود.

«چطور ممکنه‌چند​ همچین انرژی‌ای‌میان​ وجود داشته باشه!»

و درست همان‌طور که چون هوی فکر می‌کرد،‌شنیده​ جاک‌گون در مواجهه با هنر حاکم مطلق غرق در‌پاک​ عرق سرد شده بود و قلبش به شدت می‌تپید.

تپش قلبش چنان شدید‌کمی​ بود که حس می‌کرد هر‌قابل‌توجهی​ لحظه ممکن است منفجر شود.

چون هوی با دیدن چهره‌است​ کاملاً بهت‌زده جاک‌گون، چشمانش را به‌گدایان​ شکلی تیز و درنده هلال کرد.

«تاوان نادیده‌چند​ گرفتن هشدار‌میان​ من خیلی سنگینه.»

فووووش!

روح و‌مورچه‌ها​ هاله‌ای عظیم بر‌بعد​ او فشار آورد.

«هوپ!»

رگ‌های خونی‌چند​ در چشمان‌میان​ جاک‌گون پاره شدند.

انرژی‌ای مطلق‌آن‌ها​ و حضوری‌چشم‌های​ بی‌نهایت سنگین.

«این... این‌مورچه‌ها​ دقیقاً مثل‌کمی​ رهبر فرقه‌ست...»

او که تحت تأثیر هاله وحشتناک چون هوی در هم‌اتحادیه​ شکسته بود، فراموش کرد که این کار توهین به رهبر‌وجود​ فرقه است و ناخودآگاه او را با رهبرشان مقایسه کرد.

هاله‌ی چون هوی‌نفری​ تا این حد‌گوسفند​ خردکننده و طاقت‌فرسا بود.

«با این وضعیت، می‌میرم!»

جاک‌گون دندان‌هایش‌مورچه‌ها​ را به‌کمی​ هم فشرد.

در همان لحظه.

تق!

بدن جاک‌گون‌آن‌ها​ مانند یک کرم‌خودشان​ به خود پیچید.

او نیروی درونی‌اش را به‌بعد​ عضلاتش هدایت کرده و آن‌ها‌فرو​ را در هم پیچانده بود.

«آه!»

درد وحشتناکی تمام وجودش‌میان​ را فرا گرفت، اما‌کاملاً​ جاک‌گون دست از کارش نکشید.

«کوهوک!»

جاک‌گون دهانی پر‌کافی​ از خون به‌مناطق​ بیرون تف کرد.

این خونی لخته شده‌افتاده​ بود که با تکه‌هایی از‌اعضای​ اندام‌های داخلی‌اش مخلوط شده بود.

همزمان، نقاط طب سوزنی که بدنش‌گوسفند​ را سرکوب کرده بودند آزاد شدند و‌چشم‌های​ او با تقلا روی پاهای خود ایستاد.

«هاه، هاه.»

در حالی که مردِ‌کمی​ از جا برخاسته برای‌طرز​ نفس کشیدن تقلا می‌کرد.

«همم؟ هنر شیطانی ذخیره تاریکی؟»

«...!»

با شنیدن کلماتی که به گوشش‌دیده​ خورد، جاک‌گون که در حال نفس‌نفس‌اتفاقی​ زدن بود، در جا خشکش زد.

«اون الان‌مورچه‌ها​ گفت هنر‌کمی​ شیطانی ذخیره تاریکی...»

او کاملاً‌منطقه​ گیج و‌افتاده​ مبهوت شده بود.

هنر شیطانی ذخیره تاریکی یک تکنیک ظریف درونی بود که‌داشتند​ می‌توانست انرژی شیطانی را پنهان کند؛ رازی که حتی در‌منطقه​ داخل فرقه شیطان آسمانی نیز به صورت مخفیانه منتقل می‌شد.

حتی در داخل فرقه‌چشم‌های​ نیز کمتر از صد نفر‌بخش‌های​ از وجود آن خبر داشتند.

با این حال، در دشت‌های مرکزی، یک تائوئیست از‌قابل‌توجهی​ فرقه هوآشان که هیچ ارتباطی با فرقه شیطان آسمانی‌همین​ نداشت، آن را در یک نگاه تشخیص داده بود.

«اگه هنر شیطانی ذخیره‌افتاده​ تاریکی رو یاد گرفتی، یعنی‌اعضای​ عضو جوخه شیطان تاریک هستی.»

«تو از کجا...»

«با دیدن جوخه شیطان تاریک‌خودشان​ در دشت‌های مرکزی، معلومه که‌مختلف​ واقعاً قصد فتح اینجا رو دارید.»

جاک‌گون از حرف‌های چون هوی که طوری صحبت‌طرز​ می‌کرد گویی از تمام سازوکارهای داخلی فرقه شیطان‌بوی​ آسمانی خبر دارد، به شدت دستپاچه شده بود.

«تو... تو کی هستی؟»

او در‌چند​ میان سردرگمی‌اش‌میان​ با لکنت پرسید.

«من؟ خودت‌آن‌ها​ خوب می‌دونی‌چشم‌های​ کی هستم.»

چون هوی‌مورچه‌ها​ لبانش را به‌بعد​ پوزخندی کج کرد.

«چون هوی.»

«نه، غیرممکنه. چطور یه تائوئیست‌گله​ از فرقه هوآشان می‌تونه هنر‌داشتند​ شیطانی ذخیره تاریکی رو بشناسه...»

«خب، می‌تونی‌آن‌ها​ این رو‌چشم‌های​ تو جهنم بپرسی.»

چون هوی حرف‌های انکارآمیز جاک‌گون‌بعد​ را قطع کرد و به‌فرو​ آرامی انگشت اشاره‌اش را بالا آورد.

سپس، درست زمانی‌اتفاقی​ که می‌خواست نیروی‌تائوئیست​ درونی‌اش را متمرکز کند.

«آهان، راستی!‌چند​ قبلش بذار‌میان​ یه چیزی بپرسم.»

چون هوی که ناگهان چیزی‌خودشان​ به یاد آورده بود، چشمانش‌مختلف​ را باریک کرد و پرسید.

«مغز شیطانی‌مورچه‌ها​ از سیصد سال‌بعد​ پیش رو می‌شناسی؟»

جاک‌گون یکه خورد.

چهره‌اش طوری بود که انگار‌گله​ می‌پرسید چرا در چنین موقعیتی‌داشتند​ ناگهان باید چنین سؤالی بپرسد.

با دیدن این‌کسانی​ واکنش، چون هوی‌دیده​ لبانش را لیسید.

«تچ، معلومه که نمی‌شناسی.»

همین انتظار را هم داشت.

مغز شیطانی شخصیتی بود که فرقه شیطان آسمانی را‌مشخصی​ بیشتر با هوش و ذکاوتش رهبری می‌کرد تا با قدرتش،‌مختلف​ بنابراین بعید بود که یک پیرو معمولی او را بشناسد.

«یعنی باید‌آن‌ها​ خودم تا‌چشم‌های​ فرقه برم؟»

چون هوی در حالی که با‌مناطق​ خودش زمزمه می‌کرد، نوچی کرد و انرژی‌اش‌اینکه​ را در نوک انگشت اشاره‌اش متمرکز کرد.

درست در همان لحظه.

درخششی خیره‌کننده!

یک پرتو نور‌کسانی​ به تنهایی بدن‌دیده​ جاک‌گون را سوراخ کرد.

تکنیک نهایی انگشت که روزگاری تمام‌مناطق​ رهبران گذشته فرقه شیطان آسمانی را‌بدون​ وادار به زانو زدن کرده بود.

این بازگشت‌منطقه​ انگشت نابودکننده‌افتاده​ روح بود.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: وقتی یک شیطان آسمانی تصمیم می‌گیرد خودش زباله‌ها را جمع کند.]