چپتر 465: چپتر ۴۶۵
0هوا در یک چشمبههمزدن چناندادم سنگین شد که انگار کوهزیارتش افتاده بود روی دوش آدم.
امپراتور اژدهای کونلونواقع و امپراتور سمزده بازگشت به بهشت.
دو تا از هشت خدای رزمی کهکمی یه زمانی کل دنیای رزمی ازشون حسابنمیکنه میبردن و میپرستیدنشون، حالا روبروی هم ایستاده بودن.
خب، یهدادم جورایی همنشد قابل پیشبینی بود.
غررررژ—
همون لحظهای که چشمشون تو چشم هم افتاد، فضا زیر بار حضورپادشاه مثلاً ماوراییشون مچاله شد. با اینکه هیچکدومشون حتی زحمت بیرون دادن انرژیشونکسی رو هم به خودشون نداده بودن. (آره بابا، شما خفن، شما خدای رزمی.)
این یه قانون اجتنابناپذیر بود.
بالاخره این دو تا موجوداتی بودن کهزیارتش از قلمرو رزمی بهشتی رد شده بودن وبرابر پاشون رو گذاشته بودن تو قلمرو خدای رزمی.
چون این رویاروییِ کسایی بود که قدم بهباید اون قلمرو والا و دستنیافتنی گذاشته بودن. (البتهفهمید از نظر من که فقط دو تا پیرمرد پردردسرن.)
تو اون لحظهای که حتیحدس به نظر میرسید هوا همقبیله از ترس نفسش رو حبس کرده...
تق.
چون هوی، شمشیرببینمش ماه شکوفه رواینجا انداخت روی شونهاش.
بلافاصله بعدش، نگاهی به اون مهمونببینمش ناخوندهای که پریده بود وسط، یعنیچشمهای امپراتور سم بازگشت به بهشت انداخت.
تو دلش گفت: «اونهمه تو سیچوانزده خودمو جر دادم که ببینمش وپادشاه نشد، حالا باید اینجا زیارتش کنم.»
چشمهای جستجوگرش کمی ریز شد.
همون لحظهای که فهمید اون انرژیای که در برابر کیجستجوگرش تاریکی شب عقبنشینی نمیکنه، در واقع کی سم هست، حدسهست زده بود که طرف باید امپراتور سم بازگشت به بهشت باشه.
یه کی سم که حتی ازببینمش کی رهبر قبیله تانگ، یعنی پادشاهچشمهای ده هزار سم هم قویتر بود.
تازه علاوه بر اون، داشتن یه حضور ماورایی ورهبر خفهکننده که میتونست با امپراتور اژدهای کونلون برابری کنه...ماورایی تنها کسی که به ذهنش میرسید همین یارو بود.
«ولی قیافهاش بازیارتش چیزی که فکرجستجوگرش میکردم فرق داره.»
چون هوی سرتاپای طرفنشد رو برانداز کرد و سرشچشمهای رو یه کم کج کرد.
امپراتور سم بازگشت به بهشت اون لباسهای خاندانی رواینجا که یه خویشاوند خونی از قبیله تانگ سیچوان بایدبرابر میپوشید، تنش نبود. به جاش یه لباس فیروزهای پوشیده بود.
و روش هم یه ردایحدس بلند و سرخرنگ با آستینهای گشادتانگ پوشیده بود که تا زانوهاش میرسید.
از اون گذشته، موها و ریش سفید وریز بینقص و تمیزش مثل ابریشم سفید تو موج انرژیحدس خودش تاب میخورد. (انگار تازه از آرایشگاه اومده باشه.)
ظاهرش بیشدادم از حد مرتبباید و تمیز بود.
اگه کسی انرژیش رو حس نمیکرد،ببینمش یا تو یه جای دیگه میدیدش،چشمهای عمراً یاد قبیله تانگ سیچوان میافتاد.
از روی ظاهرشواقع اصلاً نمیشد هیچزده ربطی پیدا کرد.
همون موقع بود که...
ساراک—
امپراتور اژدهای کونلون تکونخودمو خورد و لبهی ردایباید تائوییاش تو هوا تابید.
از بین انگشتهای بلندش که برایزده یه لحظه معلوم شد، یه انرژیپادشاه بیشکل مثل کلاف نخ باز شد.
اون انرژی که یه لحظه توجستجوگرش هوا میرقصید، خیلی زود یه جاتاریکی جمع شد و شروع کرد به چرخیدن.
سوووو—
طولی نکشید که اون فشار سنگینیببینمش که فضا رو له میکرد، ازچشمهای بین رفت. (آخیش، بالاخره میشه نفس کشید.)
تکنیک ابریشم طلایی، اونمهست تو سطحی که انگار بهرهبر یه قلمرو عرفانی رسیده بود.
چنگال اژدهای ابر، تکنیکی که میگفتن میتونهکمی حتی یه اژدها رو که داره تونمیکنه ابرها ول میگرده گیر بندازه، آزاد شده بود.
امپراتور سم بازگشت به بهشتباید زیر لب غرغر کرد: «نسبتجستجوگرش به قبل خیلی ماوراییتر شدی.»
بعدش، انگار که بخواد شکایت کنه، اضافه کرد: «ولی بازیارتش اینکه حال و هوات اینقدر عوض شده، قیافهات همون شکلیعقبنشینی مونده. اونوقت ببین مو و ریش من چطور سفید شده.»
تو لحنشنمیکنه یه حسادتهست ریزی موج میزد.
«قضیه چیه،اینجا نکنه جوونسازیکنم چیزی زدی؟»
امپراتور اژدهای کونلون با بیخیالی جواباینجا داد: «من فقط قانون طبیعت روریز درک کردم و ازش پیروی کردم.»
«قانون طبیعت روسیچوان درک کردی وببینمش ازش پیروی کردی؟»
امپراتور سم بازگشت به بهشت، جوابزده امپراتور اژدهای کونلون رو کلمه بهپادشاه کلمه تکرار کرد و بعدش پوزخند زد.
«فقط قیافهات نیست که عوضچشمهای نشده؛ هنوزم همونطوری هستی، همش داریبرابر حرفای قلمبهسلمبه و روی هوا میزنی.»
امپراتور اژدهای کونلون بانشد همون لحن بیتفاوتش زمزمهکنم کرد: «تائو ذاتاً همینطوریه.»
امپراتور سم جواب داد: «هوم، قبلاً همنشد حسش کرده بودم، ولی انگار من وکمی تائو اصلاً آبمون تو یه جوب نمیره.»
امپراتور سم بازگشت به بهشتحدس در حالی که این حرفقبیله رو میزد، ریشش رو نوازش کرد.
«ولی براماینجا سواله که اینوچشمهای میدونی یا نه.»
چشمهای امپراتور سم یهو سرماییباید به خودش گرفت که ازجستجوگرش باد شمال هم سردتر بود.
«امپراتور شیطاناونهمه به دنیایخودمو رزمی برگشته.»
«که اینطور.»
با اینکه اون کلمات مثل یه تیغ تیز و برندهانرژیای بیان شده بودن، واکنش امپراتور اژدهای کونلون مثل یه شمشیرباشه کند، بینهایت بیتفاوت بود. (انگار بهش گفته باشن امروز هوا ابریه.)
با شنیدن این جواب،نشد اخمهای امپراتور سم بازگشت بهچشمهای بهشت کمی تو هم رفت.
«انگار اصلاً برات مهمخودمو نیست. اونم با وجودباید اون تاریخچه وحشتناکی که بینتونه.»
«اونا دیگه مال گذشتهست.»
«...»
چشمهای امپراتور سمببینمش با شنیدن اون جوابِزیارتش همچنان بیتفاوت، ریز شد.
بعد، یکی از ابروهاش پرید.
انگار در حالی که داشتحدس به امپراتور اژدهای کونلون زلقبیله میزد، یهو متوجه چیزی شده بود.
امپراتور سم بازگشتزیارتش به بهشت بلافاصلهجستجوگرش انرژیش رو پس کشید.
ردای بلندش که تو هوا تکوناینجا میخورد، افتاد و موها و ریش سفیدشفهمید که وحشیانه تاب میخوردن هم آروم گرفتن.
«از اونجایی که رهبر اتحادیه سیاه شیطانی، امپراتور شیطان رو احضار کرده، تعادلجستجوگرش نه استان و سه قلمرو به هم خورده. این یعنی حتی اگه منطرف پامو تو دنیای رزمی بذارم، کسی نیست که جلوم رو بگیره، و این یعنی...»
چشمهای امپراتورنمیکنه سم به طرزحدس درخشانی برق زد.
بلافاصله بعدش، دوباره لبهاش از همجستجوگرش باز شد و صدایی ازش بیرون اومدعقبنشینی که هالهای از حس ماورایی توش بود.
«این یعنی حتی اگه همین الاناینجا راهم رو کج کنم و بهریز فرقه کونلون حمله کنم، هیچ اهمیتی نداره.»
بعد از این حرفهای معنیدارش، بهببینمش دهن امپراتور اژدهای کونلون زل زدچشمهای و از خودش سرما بیرون داد.
میخواست ببینه چه واکنشیهست به این حرف نشونباشه میده؟ دلش میخواست بشنوه.
و دهن امپراتور اژدهایکنم کونلون باز شد. بدون حتیفهمید یه لحظه مکث، کاملاً فوری.
«میفهمم.»
امپراتور سم که از ایندادم واکنش بیتفاوت اخمهاش تو همزیارتش رفته بود، دوباره حرف زد.
«نمیترسی که فرقهواقع کونلون به دستزده من نابود بشه؟»
«دنیای رزمی جاییه که قویترها توش حکومت میکنن. اگه فرقه کونلون ازتاریکی تو ضعیفتره و نابود میشه، کاریش نمیشه کرد.» (عجب پیرمرد بیخیالی. منم وقتیهزار پادشاه شیاطین بودم همینقدر برام مهم نبود که کی به کی حمله میکنه.)
«ولی اگه توببینمش کمکشون کنی، میشهاینجا جلوشون رو گرفت.»
«از امروز به بعد،خودمو من تمام روابطم روباید با دنیای مادی قطع کردم.»
«که اینطور...»
امپراتور سم بازگشت به بهشتچشمهای سرمای وجودش رو پس کشید.انرژیای بعدش، یه خنده کوتاه کرد.
«داری برایدادم رسیدن بهنشد اوج تلاش میکنی؟»
«...»
امپراتور اژدهای کونلون ساکت موند.حدس با اینکه مستقیم نگفت هدفشقبیله چیه، ولی جفتشون خوب میدونستن.
«مسیر پردردسری رو انتخاب کردی.»
«تائو همیشه مسیر پردردسری بوده.»
امپراتور سم در حالیخودمو که نگاهش عمیق میشد،باید پرسید: «فکر میکنی ممکنه؟»
صداش بینهایت جدی بود.
«آدم حتی نمیتونه یه وجبچشمهای جلوتر از آیندهاش رو ببینه،انرژیای چطور میشه عجولانه گفت که ممکنه؟»
امپراتور اژدهای کونلونببینمش چشمهاش رو بستاینجا و ادامه داد.
«من فقط رو به جلو حرکتببینمش میکنم، با این باور که پایان اینجستجوگرش مسیر، پایان تائو، همون چیزیه که میخوام.»
«...واقعاً خیلی عوض شدی. قدیما با چشمهای پرباشه از آتیش اینور و اونور میرفتی و دربارهعلاوه دفع شیاطین و بیرون کردن شیطان عربده میکشیدی.»
امپراتور سم بازگشت به بهشت در حالی که داشت با خودشبرابر غرغر میکرد، به امپراتور اژدهای کونلون که با یه ظاهر ماورایی وتانگ کاملاً متفاوت از قبل همونجا ایستاده بود، زل زده بود که یهو...
«خب، گپ زدنتون تموم شد؟»
یه صدایاونهمه بیخیال پریدخودمو وسط حرفشون.
امپراتور سمنمیکنه بازگشت به بهشتحدس سرش رو برگردوند.
یه جوون خوشقیافه که با بیخیالی یهکمی شمشیر با نور زرشکی اشرافی رو انداخته بودواقع روی شونهاش، داشت با نیش باز نزدیک میشد.
وقتی دقیقاً رسید جلوی امپراتورباید سم، چشمهاش رو ریز کردجستجوگرش و دهنش رو باز کرد.
«خب، نظرت چیه حالا بکشی کنار؟ببینمش من هنوز با اون یکی یهچشمهای سری حرفا دارم که باید بزنم.»
ابروهای امپراتور سم پرید بالا.
«داری با من حرف میزنی؟»
«مگه غیردادم از تو کسباید دیگهای هم اینجاست؟»
چون هوی در حالی که این حرفنشد رو میزد، دست چپش رو گذاشت روکمی پیشونیش و یه نگاهی به اطراف انداخت.
یه حرکتی که انگار داشت چکزده میکرد ببینه کس دیگهای هم اونجا هستهزار یا نه. (عجب رویی داره این بچه.)
امپراتور سم از این رفتاریچشمهای که جلوش میدید، قیافهاش پرانرژیای از گیجی و ناباوری شد.
اما اونمدادم فقط براینشد یه لحظه بود.
«هاهاهات! آره، با اونخودمو سطح از مهارت رزمی، بایداینجا هم همچین جیگری داشته باشی.»
صورتش به یهواقع خنده گشاد و ازطرف ته دل باز شد.
خندهاش از اون خندههاییکنم بود که انگار بدجورریز از طرف خوشش اومده.
«از این یارو خوشم میاد.»
«منم یهجورایی ازت خوشم میاد.»
«ما که تازه همینهست امروز همو دیدیم، کجایباشه من جای خوشاومدن داره؟»
«مهارتهای رزمیت.»
«همم، تودادم هم آدمنشد جالبی هستی.»
یهو نگاه امپراتورسیچوان سم بازگشت بهببینمش بهشت عمیق شد.
تو چشماش یه انرژیهست ریزی موج میزد کهباشه نشون میداد بدجور کنجکاو شده.
«اسمت چیه؟»
«چون هوی.»
«چون هوی... اینسیچوان اسم رو توببینمش خاطرم نگه میدارم.»
با این حرفها،واقع امپراتور سم بازگشتزده به بهشت عقب کشید.
ها؟
چون هوی یهببینمش لحظه وا رفتاینجا و قیافهاش دیدنی شد.
عجیبه. این رفتارسیچوان رو میبینه وببینمش همینطوری بیخیال میشه؟
کارش قشنگنمیکنه یه تحریکهست علنی بود.
اما امپراتور سم بازگشت به بهشت،جستجوگرش برعکس، انگار از این قضیه خوششتاریکی اومده بود و خیلی مطیعانه عقب کشید.
بیخیال، امپراتور سمببینمش بازگشت به بهشتاینجا بمونه برای بعد.
چون هوی بعد از یه نگاهببینمش گذرا به امپراتور سم، سرش روچشمهای تکون داد و یه قدم رفت جلو.
پیدایش یهویینمیکنه امپراتور سمهست بازگشت به بهشت.
با اون همه گشتنی که تو سیچوان دنبالش کرده بود، طبیعیبرابر بود که بهش توجه نشون بده، اما خب، هنوز کارش باقبیله امپراتور اژدهای کونلون تموم نشده بود. دردسرهای یکییکی تموم نمیشن که.
چون هویدادم دوباره برگشت سمتباید امپراتور اژدهای کونلون.
«خب، بیا دوباره شروع کنیم...»
و تانمیکنه اومد حرفشهست رو کامل کنه...
امپراتور اژدهای کونلونزیارتش پرید وسط حرفش:جستجوگرش «اینجا حتماً برات ناامیدکنندهست.»
«اگه از اون انرژینشد مخفیت استفاده میکردی، نتیجهکنم خیلی با الان فرق میکرد.»
«اوهو.»
لبهای چوننمیکنه هوی کج شدحدس و پوزخند زد.
«از حرفات اینطورزیارتش برمیاد که به اینکمی انرژی علاقهمند شدی، نه؟»
امپراتور اژدهای کونلون بانشد یه تکون سر تاییدکنم کرد: «آره، برام جالبه.»
این اولین واکنش متفاوتش بود؛ تاببینمش قبل از این همهچیز به یهچشمهای ورش بود و کلاً بیتفاوت رفتار میکرد.
چون هوی پوزخندیواقع زد و گفت:زده «پس میخوای نشونت بدم؟»
چشمهای امپراتوراینجا اژدهای کونلونکنم آروم شد.
انگار داشتدادم با خودشنشد دودوتا چهارتا میکرد.
بعد از چند لحظه، لبهای بستهاش یه کمباید از هم باز شد و جواب داد: «اگهفهمید میخوای نشون بدی، منم دست رد به سینهت نمیزنم.»
«خوبه.»
چون هویاینجا سریع بدنشکنم رو چرخوند.
بلافاصله بعدش، یه موج قدرتمندباید از انرژی تو نقطه طبجستجوگرش سوزنی یونگچون کف پاش متمرکز شد.
«پس بیااونهمه جامون روخودمو عوض کنیم.»
با ایننمیکنه حرف، هیکلشهست غیب شد.
تو یه چشمبههمزدن.
امپراتور اژدهای کونلون که با حواسش محو شدنکنم رد چون هوی رو تو یه لحظه حستاریکی کرده بود، قدمی به جلو برداشت تا دنبالش بره.
خیلی زود، اونمسیچوان مثل یه شمع کهنشد فوتش کنن، ناپدید شد.
تو همون نقطهای کههست این دو تا ولباشه کرده بودن و رفته بودن.
«...رفت.»
امپراتور سم بازگشت بهنشد بهشت که داشت زیر لبچشمهای زمزمه میکرد، سرش رو چرخوند.
نگاهش افتاد به ههرانخودمو که هنوز قفسه سینهاش رواینجا چسبیده بود و نفسنفس میزد.
بلافاصله نگاهی به پایین انداخت و گفت: «با توجهرهبر به اینکه پیشرفت تو "هنر فرمانروای شب تاریک" روماورایی درستوحسابی به ارث بردی، امپراتور تاریک باید مرده باشه.»
«...!»
ابروهای ههران پرید.
صداش پر ازسیچوان اطمینان بود، نه یهنشد حدس و گمان ساده.
انگار داشتنمیکنه یه حقیقتهست بدیهی رو میگفت.
ردای بلند امپراتورزیارتش سم بازگشت بهجستجوگرش بهشت تکون خورد.
نیت قتل غلیظی که تو یه لحظهزیارتش بیرون کشیده بود، به محیط اطراف نفوذانرژیای کرد و فشار سنگینی رو روی ههران انداخت.
اما ههراناونهمه هم برای خودشدادم استاد خفنی بود.
هوااااک!
تو همون گیروداری که اون سه تا استاد مطلقفهمید داشتن با هم فک میزدن، اون بیسروصدا چی شبزده تاریک خودش رو جمع کرده بود و حالا آزادش کرد.
دیوار الهی شب تاریک، که هم یه هاله محافظتی بودجستجوگرش و هم تو نوع خودش بینظیر، درجا کل بدنش روهست پوشوند و یه حالت غلیظ و تهاجمی به خودش گرفت.
امپراتور سم بازگشت به بهشت چشماش رو ریز کرد و گفت: «برام سوالجستجوگرش بود که میخوای با اون اکسیرها، هستههای درونی و سمهایی که برای تکمیل "سمباشه نهایی بیشکل" خودم آماده کرده بودم چیکار کنی. فکرشم نمیکردم یه همچین حرکتی بزنی.»
درست همون موقع که امپراتور سم بازگشتطرف به بهشت، با اون صدای قاتلمانندش، داشتقویتر دست راستش رو با چی سمی پر میکرد...
«...!»
یهو سرشدادم رو بانشد شتاب چرخوند.
به همون سمتی کهخودمو چون هوی و امپراتورباید اژدهای کونلون غیبشون زده بود.
اونور خطالرأس، پشت رشتهکوه کونلون.
صورتش که با چشمایکنم گشادشده به خطالرأس خیره موندهفهمید بود، مثل یخ منجمد شد.
«این دیگه چه کوفتیه...»
ابروهاش لرزید.
حرکتش برای تموم کردن کار ههرانزده یهو متوقف شد و حتی نیتپادشاه قتلش رو هم از دست داد.
نه، فقط نیتش نبود.
اون اعصابخوردیای که حضور ههران جلوشاینجا ایجاد کرده بود هم انگار باریز آب شسته شد و رفت پی کارش.
«هنر فرمانروایاونهمه شب تاریک؟خودمو نه. اون...»
در حالی کهواقع زیر لب زمزمه میکرد،طرف به ههران نگاه کرد.
نگاهش جوری بود کهکنم انگار داشت چیزی روریز مقایسه و سبکسنگین میکرد.
طولی نکشید که امپراتور سم بازگشتاینجا به بهشت نگاهش رو از ههرانریز گرفت و انرژیش رو بیرون ریخت.
انرژی جامدشدهاونهمه قطرهقطره پایینخودمو چکید، توک، توک.
چیجیجیک—
زمین خاکی که انرژی بهش برخوردجستجوگرش کرده بود، قیرگون شد و مرد، وعقبنشینی یه بوی گند وحشتناک ازش بلند شد.
تو یه چشمبههمزدن، شعاع هجده فوتیِاینجا جایی که وایساده بود، یه نورریز کدر و مرگبار به خودش گرفت.
و همزمان یهسیچوان چی سمی افتضاح رونشد تو هوا پخش میکرد.
امپراتور سم بازگشت به بهشت، که توطرف یه نفس اطرافش رو به یه سرزمینقویتر سمی تبدیل کرده بود، لبهاش رو تکون داد.
«باید با چشمای خودم ببینمش.»
امپراتور سم بازگشت به بهشت، که این رو با یه صدایکمی بیروح گفته بود، در حالی که ردای بلند و قرمزش توزده باد تکون میخورد، تو یه لحظه از جلوی ههران غیب شد.
انگار کهاونهمه ردای بلندشخودمو قورتش داده باشه.
«...»
ههران لباینجا پایینش روکنم گاز گرفت.
این قدرت هشت خدای رزمیه؟
این یه شکست پشتسرهم بود،دادم درست بعد از شکستی کهزیارتش از چون هوی خورده بود.
اگه فقطنمیکنه دست راستمهست سالم بود.
دندوناش رو بهزیارتش هم سایید وجستجوگرش ساعد راستش رو چسبید.
اما خیلیدادم زود سرشنشد رو تکون داد.
حتی اگه دست راستش هم سالم بود، شانسشباید برای بردن تو یه نبرد مرگوزندگی جلوی امپراتورفهمید سم بازگشت به بهشت چنگی به دل نمیزد.
آخرش مجبور میشدمواقع از ناقوس سرقتزده روح بهشتی استفاده کنم...
دندوناش رو به هم فشارچشمهای داد، خودش رو جمعوجور کردانرژیای و سرش رو بالا آورد.
«اما چرادادم یهو نیت قتلشباید رو پس کشید؟»
کسی که تا خرخره پر از چی سمی بود وزیارتش انگار میخواست هر لحظه کارش رو بسازه، یهو متوقف شد،عقبنشینی یه مشت چرتوپرت نامفهوم زیر لب گفت و غیبش زد.
ههران با یه قیافه گیج بهزده همون سمتی نگاه کرد که نگاه امپراتورهزار سم بازگشت به بهشت رو دزدیده بود.
«...!»
همون لحظه، چشماش گشاد شد.
وقتی تمرکز کرد، حسش کرد.
اونور خطالرأس، یهواقع انرژی وحشتناک وزده خفهکننده داشت ساطع میشد.
پشت رشتهکوه کونلون،ببینمش یه گستره وسیع اززیارتش کوهها و رودخونهها بود.
ساباک—
یه مرد جوون با ردای خاکستریزده و یکی دیگه با لباس فرمپادشاه فرقه کونلون پاشون رو گذاشتن رو زمین.
چون هویاینجا و امپراتورکنم اژدهای کونلون.
اون دو تا، که تا جایی اومده بودن کهچشمهای دیگه فرقه کونلون تو دید نبود، آروم روی چمنهایی کهواقع تا مچ پا میرسید قدم برداشتن و روبروی هم وایسادن.
حدود سیاونهمه فوت ازخودمو هم فاصله داشتن.
سروروک—
یهو ردایاینجا چون هوی توچشمهای باد تکون خورد.
ظاهرش بادادم قبل فرقنشد کرده بود.
موهاش که تا روی شونههاشدادم رشد کرده بود و قلقلکش میداد،کنم تو هوا تاب میخورد و میپیچید.
و دوروبرش،نمیکنه یه انرژیهست شفاف بلند شد.
ساساساک—
یه روحدادم سنگین روینشد بوتهها نشست.
پرندههای کوهی که تا قبل ازببینمش اومدن این دو تا داشتن باچشمهای سروصدا جیکجیک میکردن، خفه خون گرفتن.
«...!»
وقتی امپراتور اژدهای کونلون با اون انرژیایکمی که از روبرو به سمتش هجوم میآورد روبروواقع شد، یه ترک تو اون قیافه بیتفاوتش افتاد.
چشماش کمکم ریز شدنشد و اون صورت آرومشکنم هم یه نمه سفت شد.
و تو لحظهسیچوان بعد، انرژی ازببینمش کل بدنش فوران کرد.
بدنش، غرایزش، بهطور ناخودآگاه «هنر الهیزده اژدهاکش» رو فعال کرده بود وپادشاه اون رو محکم دور خودش پیچید.
درست تو همون لحظه.
هوااااک!
انرژی مطلق و حضور شدیدی کهببینمش از کل بدن چون هوی فوران کرد،جستجوگرش مثل یه سونامی به جلو هجوم آورد.
هنر فرمانروای مطلق.
هنر الهی بینظیر، و هنر شیطانیای که یه زمانی نه استانبرابر و هشت بیابان رو زیر پاش له کرده بود، از روی سیصدتانگ سال زمان پریده بود تا تو عصر حاضر خودش رو نشون بده.
یادداشت مترجم
[یادداشت مترجم: بازم از این پیرمردهای پرادعا که فکر میکنن خیلی خفنن... انگار نه انگار من یه زمانی پادشاه شیاطین بودم.]