---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 465: چپتر ۴۶۵ • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 465: چپتر ۴۶۵

0

هوا در یک چشم‌به‌هم‌زدن چنان‌دادم​ سنگین شد که انگار کوه‌زیارتش​ افتاده بود روی دوش آدم.

امپراتور اژدهای کونلون‌واقع​ و امپراتور سم‌زده​ بازگشت به بهشت.

دو تا از هشت خدای رزمی که‌کمی​ یه زمانی کل دنیای رزمی ازشون حساب‌نمی‌کنه​ می‌بردن و می‌پرستیدنشون، حالا روبروی هم ایستاده بودن.

خب، یه‌دادم​ جورایی هم‌نشد​ قابل پیش‌بینی بود.

غررررژ—

همون لحظه‌ای که چشمشون تو چشم هم افتاد، فضا زیر بار حضور‌پادشاه​ مثلاً ماورایی‌شون مچاله شد. با اینکه هیچ‌کدومشون حتی زحمت بیرون دادن انرژیشون‌کسی​ رو هم به خودشون نداده بودن. (آره بابا، شما خفن، شما خدای رزمی.)

این یه قانون اجتناب‌ناپذیر بود.

بالاخره این دو تا موجوداتی بودن که‌زیارتش​ از قلمرو رزمی بهشتی رد شده بودن و‌برابر​ پاشون رو گذاشته بودن تو قلمرو خدای رزمی.

چون این رویاروییِ کسایی بود که قدم به‌باید​ اون قلمرو والا و دست‌نیافتنی گذاشته بودن. (البته‌فهمید​ از نظر من که فقط دو تا پیرمرد پردردسرن.)

تو اون لحظه‌ای که حتی‌حدس​ به نظر می‌رسید هوا هم‌قبیله​ از ترس نفسش رو حبس کرده...

تق.

چون هوی، شمشیر‌ببینمش​ ماه شکوفه رو‌اینجا​ انداخت روی شونه‌اش.

بلافاصله بعدش، نگاهی به اون مهمون‌ببینمش​ ناخونده‌ای که پریده بود وسط، یعنی‌چشم‌های​ امپراتور سم بازگشت به بهشت انداخت.

تو دلش گفت: «اون‌همه تو سیچوان‌زده​ خودمو جر دادم که ببینمش و‌پادشاه​ نشد، حالا باید اینجا زیارتش کنم.»

چشم‌های جستجوگرش کمی ریز شد.

همون لحظه‌ای که فهمید اون انرژی‌ای که در برابر کی‌جستجوگرش​ تاریکی شب عقب‌نشینی نمی‌کنه، در واقع کی سم هست، حدس‌هست​ زده بود که طرف باید امپراتور سم بازگشت به بهشت باشه.

یه کی سم که حتی از‌ببینمش​ کی رهبر قبیله تانگ، یعنی پادشاه‌چشم‌های​ ده هزار سم هم قوی‌تر بود.

تازه علاوه بر اون، داشتن یه حضور ماورایی و‌رهبر​ خفه‌کننده که می‌تونست با امپراتور اژدهای کونلون برابری کنه...‌ماورایی​ تنها کسی که به ذهنش می‌رسید همین یارو بود.

«ولی قیافه‌اش با‌زیارتش​ چیزی که فکر‌جستجوگرش​ می‌کردم فرق داره.»

چون هوی سرتاپای طرف‌نشد​ رو برانداز کرد و سرش‌چشم‌های​ رو یه کم کج کرد.

امپراتور سم بازگشت به بهشت اون لباس‌های خاندانی رو‌اینجا​ که یه خویشاوند خونی از قبیله تانگ سیچوان باید‌برابر​ می‌پوشید، تنش نبود. به جاش یه لباس فیروزه‌ای پوشیده بود.

و روش هم یه ردای‌حدس​ بلند و سرخ‌رنگ با آستین‌های گشاد‌تانگ​ پوشیده بود که تا زانوهاش می‌رسید.

از اون گذشته، موها و ریش سفید و‌ریز​ بی‌نقص و تمیزش مثل ابریشم سفید تو موج انرژی‌حدس​ خودش تاب می‌خورد. (انگار تازه از آرایشگاه اومده باشه.)

ظاهرش بیش‌دادم​ از حد مرتب‌باید​ و تمیز بود.

اگه کسی انرژیش رو حس نمی‌کرد،‌ببینمش​ یا تو یه جای دیگه می‌دیدش،‌چشم‌های​ عمراً یاد قبیله تانگ سیچوان می‌افتاد.

از روی ظاهرش‌واقع​ اصلاً نمی‌شد هیچ‌زده​ ربطی پیدا کرد.

همون موقع بود که...

ساراک—

امپراتور اژدهای کونلون تکون‌خودمو​ خورد و لبه‌ی ردای‌باید​ تائویی‌اش تو هوا تابید.

از بین انگشت‌های بلندش که برای‌زده​ یه لحظه معلوم شد، یه انرژی‌پادشاه​ بی‌شکل مثل کلاف نخ باز شد.

اون انرژی که یه لحظه تو‌جستجوگرش​ هوا می‌رقصید، خیلی زود یه جا‌تاریکی​ جمع شد و شروع کرد به چرخیدن.

سوووو—

طولی نکشید که اون فشار سنگینی‌ببینمش​ که فضا رو له می‌کرد، از‌چشم‌های​ بین رفت. (آخیش، بالاخره می‌شه نفس کشید.)

تکنیک ابریشم طلایی، اونم‌هست​ تو سطحی که انگار به‌رهبر​ یه قلمرو عرفانی رسیده بود.

چنگال اژدهای ابر، تکنیکی که می‌گفتن می‌تونه‌کمی​ حتی یه اژدها رو که داره تو‌نمی‌کنه​ ابرها ول می‌گرده گیر بندازه، آزاد شده بود.

امپراتور سم بازگشت به بهشت‌باید​ زیر لب غرغر کرد: «نسبت‌جستجوگرش​ به قبل خیلی ماورایی‌تر شدی.»

بعدش، انگار که بخواد شکایت کنه، اضافه کرد: «ولی با‌زیارتش​ اینکه حال و هوات این‌قدر عوض شده، قیافه‌ات همون شکلی‌عقب‌نشینی​ مونده. اونوقت ببین مو و ریش من چطور سفید شده.»

تو لحنش‌نمی‌کنه​ یه حسادت‌هست​ ریزی موج می‌زد.

«قضیه چیه،‌اینجا​ نکنه جوون‌سازی‌کنم​ چیزی زدی؟»

امپراتور اژدهای کونلون با بی‌خیالی جواب‌اینجا​ داد: «من فقط قانون طبیعت رو‌ریز​ درک کردم و ازش پیروی کردم.»

«قانون طبیعت رو‌سیچوان​ درک کردی و‌ببینمش​ ازش پیروی کردی؟»

امپراتور سم بازگشت به بهشت، جواب‌زده​ امپراتور اژدهای کونلون رو کلمه به‌پادشاه​ کلمه تکرار کرد و بعدش پوزخند زد.

«فقط قیافه‌ات نیست که عوض‌چشم‌های​ نشده؛ هنوزم همون‌طوری هستی، همش داری‌برابر​ حرفای قلمبه‌سلمبه و روی هوا می‌زنی.»

امپراتور اژدهای کونلون با‌نشد​ همون لحن بی‌تفاوتش زمزمه‌کنم​ کرد: «تائو ذاتاً همین‌طوریه.»

امپراتور سم جواب داد: «هوم، قبلاً هم‌نشد​ حسش کرده بودم، ولی انگار من و‌کمی​ تائو اصلاً آبمون تو یه جوب نمی‌ره.»

امپراتور سم بازگشت به بهشت‌حدس​ در حالی که این حرف‌قبیله​ رو می‌زد، ریشش رو نوازش کرد.

«ولی برام‌اینجا​ سواله که اینو‌چشم‌های​ می‌دونی یا نه.»

چشم‌های امپراتور سم یهو سرمایی‌باید​ به خودش گرفت که از‌جستجوگرش​ باد شمال هم سردتر بود.

«امپراتور شیطان‌اون‌همه​ به دنیای‌خودمو​ رزمی برگشته.»

«که این‌طور.»

با اینکه اون کلمات مثل یه تیغ تیز و برنده‌انرژی‌ای​ بیان شده بودن، واکنش امپراتور اژدهای کونلون مثل یه شمشیر‌باشه​ کند، بی‌نهایت بی‌تفاوت بود. (انگار بهش گفته باشن امروز هوا ابریه.)

با شنیدن این جواب،‌نشد​ اخم‌های امپراتور سم بازگشت به‌چشم‌های​ بهشت کمی تو هم رفت.

«انگار اصلاً برات مهم‌خودمو​ نیست. اونم با وجود‌باید​ اون تاریخچه وحشتناکی که بینتونه.»

«اونا دیگه مال گذشته‌ست.»

«...»

چشم‌های امپراتور سم‌ببینمش​ با شنیدن اون جوابِ‌زیارتش​ همچنان بی‌تفاوت، ریز شد.

بعد، یکی از ابروهاش پرید.

انگار در حالی که داشت‌حدس​ به امپراتور اژدهای کونلون زل‌قبیله​ می‌زد، یهو متوجه چیزی شده بود.

امپراتور سم بازگشت‌زیارتش​ به بهشت بلافاصله‌جستجوگرش​ انرژیش رو پس کشید.

ردای بلندش که تو هوا تکون‌اینجا​ می‌خورد، افتاد و موها و ریش سفیدش‌فهمید​ که وحشیانه تاب می‌خوردن هم آروم گرفتن.

«از اونجایی که رهبر اتحادیه سیاه شیطانی، امپراتور شیطان رو احضار کرده، تعادل‌جستجوگرش​ نه استان و سه قلمرو به هم خورده. این یعنی حتی اگه من‌طرف​ پامو تو دنیای رزمی بذارم، کسی نیست که جلوم رو بگیره، و این یعنی...»

چشم‌های امپراتور‌نمی‌کنه​ سم به طرز‌حدس​ درخشانی برق زد.

بلافاصله بعدش، دوباره لب‌هاش از هم‌جستجوگرش​ باز شد و صدایی ازش بیرون اومد‌عقب‌نشینی​ که هاله‌ای از حس ماورایی توش بود.

«این یعنی حتی اگه همین الان‌اینجا​ راهم رو کج کنم و به‌ریز​ فرقه کونلون حمله کنم، هیچ اهمیتی نداره.»

بعد از این حرف‌های معنی‌دارش، به‌ببینمش​ دهن امپراتور اژدهای کونلون زل زد‌چشم‌های​ و از خودش سرما بیرون داد.

می‌خواست ببینه چه واکنشی‌هست​ به این حرف نشون‌باشه​ می‌ده؟ دلش می‌خواست بشنوه.

و دهن امپراتور اژدهای‌کنم​ کونلون باز شد. بدون حتی‌فهمید​ یه لحظه مکث، کاملاً فوری.

«می‌فهمم.»

امپراتور سم که از این‌دادم​ واکنش بی‌تفاوت اخم‌هاش تو هم‌زیارتش​ رفته بود، دوباره حرف زد.

«نمی‌ترسی که فرقه‌واقع​ کونلون به دست‌زده​ من نابود بشه؟»

«دنیای رزمی جاییه که قوی‌ترها توش حکومت می‌کنن. اگه فرقه کونلون از‌تاریکی​ تو ضعیف‌تره و نابود می‌شه، کاریش نمی‌شه کرد.» (عجب پیرمرد بی‌خیالی. منم وقتی‌هزار​ پادشاه شیاطین بودم همین‌قدر برام مهم نبود که کی به کی حمله می‌کنه.)

«ولی اگه تو‌ببینمش​ کمکشون کنی، می‌شه‌اینجا​ جلوشون رو گرفت.»

«از امروز به بعد،‌خودمو​ من تمام روابطم رو‌باید​ با دنیای مادی قطع کردم.»

«که این‌طور...»

امپراتور سم بازگشت به بهشت‌چشم‌های​ سرمای وجودش رو پس کشید.‌انرژی‌ای​ بعدش، یه خنده کوتاه کرد.

«داری برای‌دادم​ رسیدن به‌نشد​ اوج تلاش می‌کنی؟»

«...»

امپراتور اژدهای کونلون ساکت موند.‌حدس​ با اینکه مستقیم نگفت هدفش‌قبیله​ چیه، ولی جفتشون خوب می‌دونستن.

«مسیر پردردسری رو انتخاب کردی.»

«تائو همیشه مسیر پردردسری بوده.»

امپراتور سم در حالی‌خودمو​ که نگاهش عمیق می‌شد،‌باید​ پرسید: «فکر می‌کنی ممکنه؟»

صداش بی‌نهایت جدی بود.

«آدم حتی نمی‌تونه یه وجب‌چشم‌های​ جلوتر از آینده‌اش رو ببینه،‌انرژی‌ای​ چطور می‌شه عجولانه گفت که ممکنه؟»

امپراتور اژدهای کونلون‌ببینمش​ چشم‌هاش رو بست‌اینجا​ و ادامه داد.

«من فقط رو به جلو حرکت‌ببینمش​ می‌کنم، با این باور که پایان این‌جستجوگرش​ مسیر، پایان تائو، همون چیزیه که می‌خوام.»

«...واقعاً خیلی عوض شدی. قدیما با چشم‌های پر‌باشه​ از آتیش این‌ور و اون‌ور می‌رفتی و درباره‌علاوه​ دفع شیاطین و بیرون کردن شیطان عربده می‌کشیدی.»

امپراتور سم بازگشت به بهشت در حالی که داشت با خودش‌برابر​ غرغر می‌کرد، به امپراتور اژدهای کونلون که با یه ظاهر ماورایی و‌تانگ​ کاملاً متفاوت از قبل همون‌جا ایستاده بود، زل زده بود که یهو...

«خب، گپ زدنتون تموم شد؟»

یه صدای‌اون‌همه​ بی‌خیال پرید‌خودمو​ وسط حرفشون.

امپراتور سم‌نمی‌کنه​ بازگشت به بهشت‌حدس​ سرش رو برگردوند.

یه جوون خوش‌قیافه که با بی‌خیالی یه‌کمی​ شمشیر با نور زرشکی اشرافی رو انداخته بود‌واقع​ روی شونه‌اش، داشت با نیش باز نزدیک می‌شد.

وقتی دقیقاً رسید جلوی امپراتور‌باید​ سم، چشم‌هاش رو ریز کرد‌جستجوگرش​ و دهنش رو باز کرد.

«خب، نظرت چیه حالا بکشی کنار؟‌ببینمش​ من هنوز با اون یکی یه‌چشم‌های​ سری حرفا دارم که باید بزنم.»

ابروهای امپراتور سم پرید بالا.

«داری با من حرف می‌زنی؟»

«مگه غیر‌دادم​ از تو کس‌باید​ دیگه‌ای هم اینجاست؟»

چون هوی در حالی که این حرف‌نشد​ رو می‌زد، دست چپش رو گذاشت رو‌کمی​ پیشونیش و یه نگاهی به اطراف انداخت.

یه حرکتی که انگار داشت چک‌زده​ می‌کرد ببینه کس دیگه‌ای هم اونجا هست‌هزار​ یا نه. (عجب رویی داره این بچه.)

امپراتور سم از این رفتاری‌چشم‌های​ که جلوش می‌دید، قیافه‌اش پر‌انرژی‌ای​ از گیجی و ناباوری شد.

اما اونم‌دادم​ فقط برای‌نشد​ یه لحظه بود.

«هاهاهات! آره، با اون‌خودمو​ سطح از مهارت رزمی، باید‌اینجا​ هم همچین جیگری داشته باشی.»

صورتش به یه‌واقع​ خنده گشاد و از‌طرف​ ته دل باز شد.

خنده‌اش از اون خنده‌هایی‌کنم​ بود که انگار بدجور‌ریز​ از طرف خوشش اومده.

«از این یارو خوشم میاد.»

«منم یه‌جورایی ازت خوشم میاد.»

«ما که تازه همین‌هست​ امروز همو دیدیم، کجای‌باشه​ من جای خوش‌اومدن داره؟»

«مهارت‌های رزمیت.»

«همم، تو‌دادم​ هم آدم‌نشد​ جالبی هستی.»

یهو نگاه امپراتور‌سیچوان​ سم بازگشت به‌ببینمش​ بهشت عمیق شد.

تو چشماش یه انرژی‌هست​ ریزی موج می‌زد که‌باشه​ نشون می‌داد بدجور کنجکاو شده.

«اسمت چیه؟»

«چون هوی.»

«چون هوی... این‌سیچوان​ اسم رو تو‌ببینمش​ خاطرم نگه می‌دارم.»

با این حرف‌ها،‌واقع​ امپراتور سم بازگشت‌زده​ به بهشت عقب کشید.

ها؟

چون هوی یه‌ببینمش​ لحظه وا رفت‌اینجا​ و قیافه‌اش دیدنی شد.

عجیبه. این رفتار‌سیچوان​ رو می‌بینه و‌ببینمش​ همین‌طوری بی‌خیال می‌شه؟

کارش قشنگ‌نمی‌کنه​ یه تحریک‌هست​ علنی بود.

اما امپراتور سم بازگشت به بهشت،‌جستجوگرش​ برعکس، انگار از این قضیه خوشش‌تاریکی​ اومده بود و خیلی مطیعانه عقب کشید.

بی‌خیال، امپراتور سم‌ببینمش​ بازگشت به بهشت‌اینجا​ بمونه برای بعد.

چون هوی بعد از یه نگاه‌ببینمش​ گذرا به امپراتور سم، سرش رو‌چشم‌های​ تکون داد و یه قدم رفت جلو.

پیدایش یهویی‌نمی‌کنه​ امپراتور سم‌هست​ بازگشت به بهشت.

با اون همه گشتنی که تو سیچوان دنبالش کرده بود، طبیعی‌برابر​ بود که بهش توجه نشون بده، اما خب، هنوز کارش با‌قبیله​ امپراتور اژدهای کونلون تموم نشده بود. دردسرهای یکی‌یکی تموم نمی‌شن که.

چون هوی‌دادم​ دوباره برگشت سمت‌باید​ امپراتور اژدهای کونلون.

«خب، بیا دوباره شروع کنیم...»

و تا‌نمی‌کنه​ اومد حرفش‌هست​ رو کامل کنه...

امپراتور اژدهای کونلون‌زیارتش​ پرید وسط حرفش:‌جستجوگرش​ «اینجا حتماً برات ناامیدکننده‌ست.»

«اگه از اون انرژی‌نشد​ مخفیت استفاده می‌کردی، نتیجه‌کنم​ خیلی با الان فرق می‌کرد.»

«اوهو.»

لب‌های چون‌نمی‌کنه​ هوی کج شد‌حدس​ و پوزخند زد.

«از حرفات این‌طور‌زیارتش​ برمیاد که به این‌کمی​ انرژی علاقه‌مند شدی، نه؟»

امپراتور اژدهای کونلون با‌نشد​ یه تکون سر تایید‌کنم​ کرد: «آره، برام جالبه.»

این اولین واکنش متفاوتش بود؛ تا‌ببینمش​ قبل از این همه‌چیز به یه‌چشم‌های​ ورش بود و کلاً بی‌تفاوت رفتار می‌کرد.

چون هوی پوزخندی‌واقع​ زد و گفت:‌زده​ «پس می‌خوای نشونت بدم؟»

چشم‌های امپراتور‌اینجا​ اژدهای کونلون‌کنم​ آروم شد.

انگار داشت‌دادم​ با خودش‌نشد​ دودوتا چهارتا می‌کرد.

بعد از چند لحظه، لب‌های بسته‌اش یه کم‌باید​ از هم باز شد و جواب داد: «اگه‌فهمید​ می‌خوای نشون بدی، منم دست رد به سینه‌ت نمی‌زنم.»

«خوبه.»

چون هوی‌اینجا​ سریع بدنش‌کنم​ رو چرخوند.

بلافاصله بعدش، یه موج قدرتمند‌باید​ از انرژی تو نقطه طب‌جستجوگرش​ سوزنی یونگ‌چون کف پاش متمرکز شد.

«پس بیا‌اون‌همه​ جامون رو‌خودمو​ عوض کنیم.»

با این‌نمی‌کنه​ حرف، هیکلش‌هست​ غیب شد.

تو یه چشم‌به‌هم‌زدن.

امپراتور اژدهای کونلون که با حواسش محو شدن‌کنم​ رد چون هوی رو تو یه لحظه حس‌تاریکی​ کرده بود، قدمی به جلو برداشت تا دنبالش بره.

خیلی زود، اونم‌سیچوان​ مثل یه شمع که‌نشد​ فوتش کنن، ناپدید شد.

تو همون نقطه‌ای که‌هست​ این دو تا ول‌باشه​ کرده بودن و رفته بودن.

«...رفت.»

امپراتور سم بازگشت به‌نشد​ بهشت که داشت زیر لب‌چشم‌های​ زمزمه می‌کرد، سرش رو چرخوند.

نگاهش افتاد به هه‌ران‌خودمو​ که هنوز قفسه سینه‌اش رو‌اینجا​ چسبیده بود و نفس‌نفس می‌زد.

بلافاصله نگاهی به پایین انداخت و گفت: «با توجه‌رهبر​ به اینکه پیشرفت تو "هنر فرمانروای شب تاریک" رو‌ماورایی​ درست‌وحسابی به ارث بردی، امپراتور تاریک باید مرده باشه.»

«...!»

ابروهای هه‌ران پرید.

صداش پر از‌سیچوان​ اطمینان بود، نه یه‌نشد​ حدس و گمان ساده.

انگار داشت‌نمی‌کنه​ یه حقیقت‌هست​ بدیهی رو می‌گفت.

ردای بلند امپراتور‌زیارتش​ سم بازگشت به‌جستجوگرش​ بهشت تکون خورد.

نیت قتل غلیظی که تو یه لحظه‌زیارتش​ بیرون کشیده بود، به محیط اطراف نفوذ‌انرژی‌ای​ کرد و فشار سنگینی رو روی هه‌ران انداخت.

اما هه‌ران‌اون‌همه​ هم برای خودش‌دادم​ استاد خفنی بود.

هوااااک!

تو همون گیروداری که اون سه تا استاد مطلق‌فهمید​ داشتن با هم فک می‌زدن، اون بی‌سروصدا چی شب‌زده​ تاریک خودش رو جمع کرده بود و حالا آزادش کرد.

دیوار الهی شب تاریک، که هم یه هاله محافظتی بود‌جستجوگرش​ و هم تو نوع خودش بی‌نظیر، درجا کل بدنش رو‌هست​ پوشوند و یه حالت غلیظ و تهاجمی به خودش گرفت.

امپراتور سم بازگشت به بهشت چشماش رو ریز کرد و گفت: «برام سوال‌جستجوگرش​ بود که می‌خوای با اون اکسیرها، هسته‌های درونی و سم‌هایی که برای تکمیل "سم‌باشه​ نهایی بی‌شکل" خودم آماده کرده بودم چیکار کنی. فکرشم نمی‌کردم یه همچین حرکتی بزنی.»

درست همون موقع که امپراتور سم بازگشت‌طرف​ به بهشت، با اون صدای قاتل‌مانندش، داشت‌قوی‌تر​ دست راستش رو با چی سمی پر می‌کرد...

«...!»

یهو سرش‌دادم​ رو با‌نشد​ شتاب چرخوند.

به همون سمتی که‌خودمو​ چون هوی و امپراتور‌باید​ اژدهای کونلون غیبشون زده بود.

اون‌ور خط‌الرأس، پشت رشته‌کوه کونلون.

صورتش که با چشمای‌کنم​ گشادشده به خط‌الرأس خیره مونده‌فهمید​ بود، مثل یخ منجمد شد.

«این دیگه چه کوفتیه...»

ابروهاش لرزید.

حرکتش برای تموم کردن کار هه‌ران‌زده​ یهو متوقف شد و حتی نیت‌پادشاه​ قتلش رو هم از دست داد.

نه، فقط نیتش نبود.

اون اعصاب‌خوردی‌ای که حضور هه‌ران جلوش‌اینجا​ ایجاد کرده بود هم انگار با‌ریز​ آب شسته شد و رفت پی کارش.

«هنر فرمانروای‌اون‌همه​ شب تاریک؟‌خودمو​ نه. اون...»

در حالی که‌واقع​ زیر لب زمزمه می‌کرد،‌طرف​ به هه‌ران نگاه کرد.

نگاهش جوری بود که‌کنم​ انگار داشت چیزی رو‌ریز​ مقایسه و سبک‌سنگین می‌کرد.

طولی نکشید که امپراتور سم بازگشت‌اینجا​ به بهشت نگاهش رو از هه‌ران‌ریز​ گرفت و انرژیش رو بیرون ریخت.

انرژی جامدشده‌اون‌همه​ قطره‌قطره پایین‌خودمو​ چکید، توک، توک.

چی‌جی‌جیک—

زمین خاکی که انرژی بهش برخورد‌جستجوگرش​ کرده بود، قیرگون شد و مرد، و‌عقب‌نشینی​ یه بوی گند وحشتناک ازش بلند شد.

تو یه چشم‌به‌هم‌زدن، شعاع هجده فوتیِ‌اینجا​ جایی که وایساده بود، یه نور‌ریز​ کدر و مرگبار به خودش گرفت.

و هم‌زمان یه‌سیچوان​ چی سمی افتضاح رو‌نشد​ تو هوا پخش می‌کرد.

امپراتور سم بازگشت به بهشت، که تو‌طرف​ یه نفس اطرافش رو به یه سرزمین‌قوی‌تر​ سمی تبدیل کرده بود، لب‌هاش رو تکون داد.

«باید با چشمای خودم ببینمش.»

امپراتور سم بازگشت به بهشت، که این رو با یه صدای‌کمی​ بی‌روح گفته بود، در حالی که ردای بلند و قرمزش تو‌زده​ باد تکون می‌خورد، تو یه لحظه از جلوی هه‌ران غیب شد.

انگار که‌اون‌همه​ ردای بلندش‌خودمو​ قورتش داده باشه.

«...»

هه‌ران لب‌اینجا​ پایینش رو‌کنم​ گاز گرفت.

این قدرت هشت خدای رزمیه؟

این یه شکست پشت‌سرهم بود،‌دادم​ درست بعد از شکستی که‌زیارتش​ از چون هوی خورده بود.

اگه فقط‌نمی‌کنه​ دست راستم‌هست​ سالم بود.

دندوناش رو به‌زیارتش​ هم سایید و‌جستجوگرش​ ساعد راستش رو چسبید.

اما خیلی‌دادم​ زود سرش‌نشد​ رو تکون داد.

حتی اگه دست راستش هم سالم بود، شانسش‌باید​ برای بردن تو یه نبرد مرگ‌وزندگی جلوی امپراتور‌فهمید​ سم بازگشت به بهشت چنگی به دل نمی‌زد.

آخرش مجبور می‌شدم‌واقع​ از ناقوس سرقت‌زده​ روح بهشتی استفاده کنم...

دندوناش رو به هم فشار‌چشم‌های​ داد، خودش رو جمع‌وجور کرد‌انرژی‌ای​ و سرش رو بالا آورد.

«اما چرا‌دادم​ یهو نیت قتلش‌باید​ رو پس کشید؟»

کسی که تا خرخره پر از چی سمی بود و‌زیارتش​ انگار می‌خواست هر لحظه کارش رو بسازه، یهو متوقف شد،‌عقب‌نشینی​ یه مشت چرت‌وپرت نامفهوم زیر لب گفت و غیبش زد.

هه‌ران با یه قیافه گیج به‌زده​ همون سمتی نگاه کرد که نگاه امپراتور‌هزار​ سم بازگشت به بهشت رو دزدیده بود.

«...!»

همون لحظه، چشماش گشاد شد.

وقتی تمرکز کرد، حسش کرد.

اون‌ور خط‌الرأس، یه‌واقع​ انرژی وحشتناک و‌زده​ خفه‌کننده داشت ساطع می‌شد.

پشت رشته‌کوه کونلون،‌ببینمش​ یه گستره وسیع از‌زیارتش​ کوه‌ها و رودخونه‌ها بود.

ساباک—

یه مرد جوون با ردای خاکستری‌زده​ و یکی دیگه با لباس فرم‌پادشاه​ فرقه کونلون پاشون رو گذاشتن رو زمین.

چون هوی‌اینجا​ و امپراتور‌کنم​ اژدهای کونلون.

اون دو تا، که تا جایی اومده بودن که‌چشم‌های​ دیگه فرقه کونلون تو دید نبود، آروم روی چمن‌هایی که‌واقع​ تا مچ پا می‌رسید قدم برداشتن و روبروی هم وایسادن.

حدود سی‌اون‌همه​ فوت از‌خودمو​ هم فاصله داشتن.

سروروک—

یهو ردای‌اینجا​ چون هوی تو‌چشم‌های​ باد تکون خورد.

ظاهرش با‌دادم​ قبل فرق‌نشد​ کرده بود.

موهاش که تا روی شونه‌هاش‌دادم​ رشد کرده بود و قلقلکش می‌داد،‌کنم​ تو هوا تاب می‌خورد و می‌پیچید.

و دوروبرش،‌نمی‌کنه​ یه انرژی‌هست​ شفاف بلند شد.

ساساساک—

یه روح‌دادم​ سنگین روی‌نشد​ بوته‌ها نشست.

پرنده‌های کوهی که تا قبل از‌ببینمش​ اومدن این دو تا داشتن با‌چشم‌های​ سروصدا جیک‌جیک می‌کردن، خفه خون گرفتن.

«...!»

وقتی امپراتور اژدهای کونلون با اون انرژی‌ای‌کمی​ که از روبرو به سمتش هجوم می‌آورد روبرو‌واقع​ شد، یه ترک تو اون قیافه بی‌تفاوتش افتاد.

چشماش کم‌کم ریز شد‌نشد​ و اون صورت آرومش‌کنم​ هم یه نمه سفت شد.

و تو لحظه‌سیچوان​ بعد، انرژی از‌ببینمش​ کل بدنش فوران کرد.

بدنش، غرایزش، به‌طور ناخودآگاه «هنر الهی‌زده​ اژدهاکش» رو فعال کرده بود و‌پادشاه​ اون رو محکم دور خودش پیچید.

درست تو همون لحظه.

هوااااک!

انرژی مطلق و حضور شدیدی که‌ببینمش​ از کل بدن چون هوی فوران کرد،‌جستجوگرش​ مثل یه سونامی به جلو هجوم آورد.

هنر فرمانروای مطلق.

هنر الهی بی‌نظیر، و هنر شیطانی‌ای که یه زمانی نه استان‌برابر​ و هشت بیابان رو زیر پاش له کرده بود، از روی سیصد‌تانگ​ سال زمان پریده بود تا تو عصر حاضر خودش رو نشون بده.

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

[یادداشت مترجم: بازم از این پیرمردهای پرادعا که فکر می‌کنن خیلی خفنن... انگار نه انگار من یه زمانی پادشاه شیاطین بودم.]