چپتر 198: شایعات و سایههای پنهان
0با وجود اینکه مبارزه با یک پایان پوچ و ناگهانی تماموقتی شد، جماعت احمقی که در چونگیاپیونگ باقی مانده بودند، هنوز نتوانستهاستان بودند هیجان و رعشهی پس از آن را از خود دور کنند.
«عجب مبارزه خفنی بود.»
«تازه میفهمم چرا میگنظهور تکنیک شمشیر شکوفه آلوچنگال تو کل موریم بیرقیبه.»
چشمانشان هنوزراکد خمار وطلوع مبهوت بود.
امواج شکوفههای آلو که آسمان را پر کرده بود... ومخصوصاً تکنیک شمشیر آن تائویست جوان که این امواج را خلق کردهآهنین بود، در ذهنشان حک شده بود و قصد پاک شدن نداشت.
و همزمان، یکگوششان نام در قلبهایحالا حقیرشان حک شد.
چون هوی.
نامی که تا به حالفرقهای به گوششان هم نخورده بود،میگرفت اما حالا قضیه فرق میکرد.
نه، باید هم فرق میکرد.
«فرقه هوآشان تمامگوششان این مدت داشتحالا نفسش رو حبس میکرد.»
«فوقالعادهست، واقعاً محشره. حتی بعد از اینکهزیر سالها بقیه فرقهها و رزمیکارا نادیدهشون گرفتن،طلوع داشتن تو سکوت یه اژدهای پنهان پرورش میدادن.»
«اینکه اونراکد همه تحقیرطلوع رو تحمل کنی...»
«بیخیال بابا! مگه اوناتوهینها تائویست نیستن؟ احتمالاً اصلاً بهشایعه این جور توهینها اهمیت نمیدادن.»
این جماعتحال ضعیف عاشقنخورده شایعه بودند.
مخصوصاً وقتی ستاره جدیدی در دنیای رزمی ظهورچنگال میکرد؛ دنیایی که مدتها زیر چنگال آهنین نهمسیر استان و سه قلمرو راکد و گندیده شده بود.
و حالا این ستاره از فرقه هوآشان طلوعجایگاه کرده بود؟ فرقهای که در مسیر نابودی بودنمیداد و تازه داشت جایگاه سابقش را پس میگرفت؟
هیچ شایعهسازی اینجور سوژه ناب رانمیدادن از دست نمیداد.
«من همیشه میدونستم فرقه هوآشان دوباره پا میگیره! نهمیکرد فقط شمشیر الهی شکوفه آلو، بلکه همین هفت شمشیرواقعاً شکوفه آلو هم با کارهاشون دارن چشمها رو خیره میکنن.»
«توازن قدرت تورزمی اتحاد نه فرقهمدتها داره به هم میریزه!»
و اینگونه، شایعاتگندیده مثل طاعون شروعمسیر به پخش شدن کرد.
در ابتدا، فقط داستانهایی بود که مردم از اطرافیانشانشایعه میشنیدند، اما هرچه دهان به دهان میچرخید، جزئیات بیشتریمدتها به آن اضافه میشد و بزرگ و بزرگتر میگشت.
و در مرکزگوششان تمام این شایعات،حالا چون هوی قرار داشت...
«بفرمایید، ارباب جوان!»
دو شمشراکد طلا بهطلوع دستم رسید.
شمشهای طلایی را که تاجراهمیت بهم داده بود، داخل آستینم سروقتی دادم و با کلافگی نوچی کردم.
«اگه قبل از مبارزه وقتاما بیشتری داشتم، میتونستم پول خیلیباید بیشتری از این احمقها بکشم بیرون.»
البته، حتی یک شمش طلا ثروتی بود که بیشتر این تاجرانقلمرو حقیر در تمام عمرشان هم نمیدیدند، اما حالا که آن راشایعهسازی به این راحتی به دست آورده بودم، به نظرم ناچیز میآمد.
«شاید باید ازگندیده اون مهماندار ارشد اونابودی پول بیشتری تیغ میزدم.»
درست در همانجور لحظه که داشتم حسرتمضعیف را به زبان میآوردم...
«این همهحال حرص ونخورده طمع برای چیه؟»
صدایی از کنارم بلند شد.
«یه تائویستراکد باید بدونهطلوع کِی قانع باشه.»
چون ایگه بیسروصدا نزدیک شده بود و قبلعاشق از اینکه رویش را به سمت تاجر برگرداند،ظهور شروع کرد به موعظه کردن من. پیرمرد کثیف.
«سهم منم بده.»
«بفرمایید.»
تاجر با احتیاطگندیده یک کیسه رامسیر به سمتش دراز کرد.
«هه هه.اصلاً حسابی سنگینه.توهینها خوشم اومد.»
چون ایگه با گرفتن کیسه سنگین، نتوانست نیشش را باز نکند وهوآشان لبخند گشادی زد. اما وقتی نگاهش با نگاه منِ کلافه گره خورد، کسیرزمیکارا که همین چند ثانیه پیش داشت نصیحتش میکرد، سریع گلویش را صاف کرد.
«اهم، اهم. بهرزمی هر حال، دیگهمدتها باید جیم شیم.»
همانطور که حرف میزد، چون ایگه نگاهی بهجایگاه اطراف انداخت. نه فقط کسانی که روی مبارزه شرطهمیشه بسته بودند، بلکه بقیه هم داشتند دورمان جمع میشدند.
«او-اون همون ارباب جوانتوهینها فرقه هوآشان نیست کهعاشق همین الان مبارزه کرد؟»
«ولی اینجا چیکار میکنه؟»
«ا-ارباب جوان!»
با دیدن این گله گوسفندفرقهای که داشتند متراکمتر میشدند، سرممیگرفت را تکان دادم و گفتم:
«آره، بهتره بزنیم به چاک.»
تق.
هر دو همزمانرزمی زمین را لگد کردیمزیر و به هوا پریدیم.
«ها؟»
«غ-غیبشون زد؟»
با استفاده از تکنیکهای حرکتی،اما من و چون ایگه به سرعتفرقه فاصلهمان را با چونگیاپیونگ زیاد کردیم.
مدتی بعد، دررزمی جنگلی ساکت و دورزیر از شهر توقف کردیم.
«همینجا خوبه، کسی نیست.»
چون ایگه با چشمان تیزبینشاهمیت اطراف را اسکن کرد و بعدوقتی سر چرب و کثیفش را خاراند.
«به لطف اینکه تو پریدیاما وسط مبارزه، تونستیم نیروی پشت پردهفرقه فرقه شعله روح رو تایید کنیم.»
چشمانم بادنیای خونسردی رویظهور او ثابت ماند.
دلیل اینکه با عجلهطلوع چون ایگه را صداجایگاه زده بودم، دقیقاً همین بود.
مهم نیست یک نفر چقدر سعی کندضعیف هویتش را پنهان کند، در یک مبارزه واقعیرزمی نمیتواند جلوی لو رفتن مهارتهای اصلیاش را بگیرد.
البته، ممکن است سعی کننداما از تکنیکهای متفاوتی استفاده کنند یافرقه نیروی درونی خود را سرکوب کنند.
اما این مسخرهبازیها فقط زمانی جواب میدهد کهچنگال حاشیه امنیت داشته باشند. اگر حریف قدرتمند باشد،مسیر عادات حکشده در استخوانهایشان به طور طبیعی بیرون میزند.
«و با شبکه اطلاعاتی اتحادیهفرقهای گدایان، حتی یه نگاه گذرا بههیچ اون عادتها برای لو رفتنشون کافیه.»
همانطور که انتظار میرفت، به نظر میرسیدضعیف چون ایگه ریشه و منبع هنرهای رزمیدنیای آنها را در طول مبارزه خوانده است.
«از کدوم گوری اومدن؟»
«از فرقه پرده قتل.»
«منظورت همون فرقه قاتلهاست؟»
چون ایگهاصلاً با چهرهایتوهینها درهمکشیده گفت:
«دقیقاً. اون یارو جان چیل سعی کرد نیروی درونی خودش روفرقه مخفی کنه، اما تکنیکها و حرکاتی که اینور و اونور استفاده کرد،بقیه دقیقاً شبیه همون چیزایی بود که از فرقه پرده قتل دیده بودم.»
با یادآوری آن لحظات،ظهور چون ایگه با چهرهای ترشآهنین کرده به هوا خیره شد.
«پرده قتل...راکد پاک عقلشون روفرقهای از دست دادن.»
واقعاً زبانم بند آمده بود.
قاتلها قرار بود ازنخورده شناخته شدن دوری کنند،فرق قرار بود در سایهها بمانند.
اما حالا اینجا بودند،ظهور در روز روشن و جلویآهنین چشم همه خودی نشان میدادند.
«دنبال چیزی میگردن؟»
«نمیدونم. ولی بدونجور دلیل دست بهنمیدادن سیاه و سفید نمیزنن.»
چون ایگه اخم غلیظی کرد.
«اطلاعات فرقه پرده قتلظهور در سطح فرقههای اصلیچنگال یا حتی دروازه هائو هست.»
قاتلها بیشتر ازگندیده هر کسی بهمسیر اطلاعات نیاز داشتند.
هرچه هدفشان راجور بهتر میشناختند، قتلنمیدادن تمیزتری انجام میدادند.
«خب، پسحال دیگه چیزینخورده برای فهمیدن نمونده.»
با بیخیالیدنیای دستم راظهور تکان دادم.
هیچ فایدهای نداشت که دنبالفرقهای چیزی بگردیم که وجود ندارد؛میگرفت این کار فقط اتلاف وقت بود.
«بقیهشون چی؟»
«نتونستم تکنیکهاشون رو ببینم، برای همین نمیتونم مطمئنفرق باشم. ولی اونی که استاد تالار خزانهداری طلایی بافوقالعادهست خودش آورده بود، احتمالاً از قصر شبح خون باشه.»
«عجب جونورایی هستن. حتی با اینکهمدتها دارن با فرقه هاینان میجنگن، بازمراکد دستشون رو تا شانشی دراز کردن.»
قصر شبح خون فرقه عظیمی بود کهنابودی بر گوانگشی و گوانگدونگ حکومت میکرد و حالادست داشتند نفوذشان را تا جزیره هاینان گسترش میدادند.
و حالااصلاً به شانشی هماهمیت چشم دوخته بودند.
طمع اینحال حرومزادهها هیچ حداما و مرزی نداشت.
«...اگه کار اونا باشه،ظهور اصلاً تعجب نمیکنم که دستآهنین به همچین دیوونهبازیای زده باشن.»
چون ایگه نوچی کرد.
قصر شبحاصلاً خون لانه یکاهمیت مشت روانی بود.
به هر حال، اعضای آن نام وقضیه اعتبارشان در دنیای رزمی را دور انداختهداشت بودند تا تبدیل به شیاطین خون شوند.
هیچ کاریدنیای از آنهاظهور بعید نبود.
«پس این از دوتاشون.»
چون ایگهاصلاً سرش راتوهینها تکان داد.
«سعی کردم سر از کار اون زنی که به جای استاد اتاق شبح شیطان اومدهنفسش بود دربیارم، ولی حتی نمیتونم حدس بزنم از چه هنر رزمیای استفاده کرد. با توجهاژدهای به تکنیک یخی که تو مبارزه به کار برد، شاید از قصر یخی دریای شمال باشه...»
با یادآوری تکنیک یخ غیرقابل توصیفمدتها چوریون، چون ایگه سرش را محکمراکد خاراند که نشان از کلافگیاش داشت.
«امکان نداره بهگندیده این راحتی واردمسیر دشتهای مرکزی شده باشن.»
اوضاع پیچیده بود.
برای قصر یخی دریای شمال که درقضیه سرزمینهای بیرونی قرار داشت، ورود به دشتهایداشت مرکزی نیازمند سفری طولانی و طاقتفرسا بود.
نه تنها زمان زیادی میبرد،دنیایی بلکه آنها باید از سد دفاعیقلمرو جامعه آسمان پرواز هم عبور میکردند.
اما اگر کار آنهاطلوع نبود، چه کسی میتوانست چنینسابقش تکنیکهای یخیای به نمایش بگذارد؟
با شنیدناصلاً این حرف، چشمانماهمیت را ریز کردم.
جای تعجب نداشت کهنخورده او هنرهای رزمیاش را اینقدرمیکرد آزادانه به کار برده بود.
اگرچه تکنیک انرژی شیطانی روح یشمی و هنر شیطانی دست خالی حاویراکد انرژی شیطانی نبودند، اما قدرت آنها حتی در داخل فرقه شیطان آسمانیناب هم در زمره قویترین و مخربترینها قرار داشت. شکوه مطلق قدرت من!
وقتی کسی یک بارطلوع آنها را میدید، بهجایگاه سختی میتوانست فراموششان کند.
«اگه حتی اتحادیه گدایان که با شنیدن اسم فرقه شیطانمخصوصاً آسمانی به خودشون میلرزن هم چیزی نمیدونن، پس یعنی اینچنگال تکنیکها بیشتر از سیصد ساله که تو دشتهای مرکزی دیده نشدن.»
چانهام را نوازش کردم.
اینکه حالا نوادهای ازظهور چنین فرقهای ظاهر شدهچنگال بود، اصلاً مسئله پیشپاافتادهای نبود.
«یعنی واقعاً قصدگندیده دارن دشتهای مرکزیمسیر رو فتح کنن؟»
غرق در افکارم،جور پوزخندی زدم ونمیدادن سرم را تکان دادم.
«خب، همیشهحال میتونم بعداًنخورده از خودش بپرسم.»
بعد از لحظهایرزمی سکوت، رو بهمدتها چون ایگه کردم:
«اطلاعات دیگهای هم داری؟»
«همین بود.»
«پس چیز دندونگیری نداری.»
چون ایگه اخم کرد.
«دیگه چه انتظاری داری؟ به هرمسیر حال بیشتر چیزایی که اونا میگنشایعهسازی یا به درد نخوره یا غلو شده.»
«خب، این که درسته.»
چون هوی تکخندهایگوششان کرد و ازحالا جایش بلند شد.
بعد، انگار که چیزی یادشدنیایی آمده باشد، برگشت و دستش راقلمرو به سمت چون ایگه دراز کرد.
«یالا، ردش کن بیاد.»
«...داری دراصلاً مورد چیتوهینها حرف میزنی؟»
چون هوی به چون ایگه کهحالا حالا انگار تازه چیزی یادش آمدههوآشان و اخم کرده بود، پوزخندی زد.
«خودتو بهدنیای اون راه نزن.دنیایی ردش کن بیاد.»
«تچ! واقعاً یادت مونده بود؟»
چون ایگه لبولوچهاش را آویزان کرد و کیسهایعاشق از لباسش بیرون کشید و در حالی که غرغردنیایی میکرد، یک شمش نقره کف دست چون هوی گذاشت.
«بیا، بگیرش و گمشو.»
درست وقتی کهرزمی میخواست کیسه رامدتها سر جایش برگرداند...
«دو تا نبود مگه؟»
«چی داری میگـ...»
چون هویحال در سکوت بهاما او خیره شد.
فشار نامحسوسدنیای نگاهش لحظهبهلحظهظهور سنگینتر میشد.
در نهایت، چهره چونطلوع ایگه در هم رفت وسابقش شمش نقره دیگری بیرون کشید.
«بیا! بگیرش! ای زالوی خونآشام!اهمیت از اینکه جیب یه گدایمخصوصاً پیر رو میزنی راضی هستی؟»
«آره. خیلی هم راضیم.»
«تـ-تو...»
مشتهای چونراکد ایگه ازطلوع حرص میلرزید.
«من دیگه میرم.»
همین که چون هوینخورده برگشت تا برود، چونفرق ایگه دهان باز کرد.
«...حالا کجا میخوای بری؟»
«حالا که میدونیم چیطلوع به چیه، نباید بریمجایگاه و از ریشه بکنیمشون؟»
مسیر بازگشت چهار ارباب شینژواما پس از شکستشان، به طرزباید غیرقابلوصفی سنگین و نفسگیر بود.
بهخصوص چهرههای استاد تالار خزانه طلایی وزیر استاد فرقه شعله روح که در صفطلوع جلو حرکت میکردند، بهشدت تاریک و درهم بود.
«...لعنت بهش.»
استاد فرقهاصلاً شعله روح زیراهمیت لب ناسزا گفت.
این قمار تمام زندگیشان بود.
اما با حقارتی تمامعیار فرودنیایی ریخته و مثل مشتی غباراستان در هوا محو شده بود.
تمام شهرت و ثروتیطلوع که تا به امروز جمعسابقش کرده بودند، بر باد رفت.
در این حین،جور استاد تالار خزانهنمیدادن طلایی نزدیک شد.
«حالا میخوایحال چیکار کنی،نخورده استاد فرقه؟»
استاد فرقه شعله روح بادنیایی شنیدن این صدای آرام واستان بیتفاوت، دندانهایش را روی هم سابید.
«مگه چاره دیگهای هم دارم؟فرقهای همونطور که گفتن باید مهر وهیچ موم شدن فرقهمون رو قبول کنم.»
پس از پایان مبارزه، رهبر فرقه هوآشان و فرقهشایعه انتهای جنوبی آمده بودند و تصمیمشان را مثل یکمدتها فرمان مطلق صادر کردند؛ مهر و موم کردن فرقه.
و آنهاحال هیچ راهینخورده جز پذیرش نداشتند.
«حداقلش اینهدنیای که کاملاً ازدنیایی شانشی بیرونمون نکردن.»
درست وقتی که استادطلوع تالار خزانه طلایی اینجایگاه را زیر لب زمزمه کرد...
«این خیلی دردسرسازه.»
مردی که همراه استاد تالار خزانهحالا طلایی آمده بود، ناگهان با لبخندیهوآشان بر لب بین آنها ظاهر شد.
«تمام پول و نیروهایی کهدنیایی حمایتشون کردیم، تو یه چشماستان به هم زدن خاکستر شدن.»
استاد تالارراکد خزانه طلایی لبشفرقهای را گاز گرفت.
«کاری از دستمونجور برنمیاومد. حریف یه متخصصضعیف قویتر از ما داشت.»
«یعنی داری میگیگوششان باید یکی دیگهحالا به جای من میاومد؟»
مرد آنقدر نزدیک شدظهور که نفسهایشان به همچنگال میخورد و لبخندش عمیقتر شد.
«عجیبه. تا جایی که منفرقهای میبینم، این اتفاق به خاطر طمعکاریهیچ تو افتاد. خودت چی فکر میکنی؟»
«اون که...»
ناگهان، برقیحال کورکننده ازنخورده نور درخشید.
استاد فرقه شعله روحظهور که جا خورده بود،چنگال برگشت تا نگاه کند...
فیششش...
خطی از خونجور روی گردن استاد تالارضعیف خزانه طلایی پدیدار شد.
و سپس...
شالاپ...
در حالی که سرشطلوع به زمین میافتاد، خونجایگاه به هر طرف فواره زد.
«اوااااه!»
«استاد!»
هنرمندان رزمی تالاررزمی خزانه طلایی از شدتزیر شوک به لرزه افتادند.
چند نفریراکد سعی کردندطلوع فرار کنند، اما...
«اگه کسیاصلاً فقط یهتوهینها قدم برداره، میمیره.»
هشدار مورمورکننده مرد،گوششان آنها را درحالا جایشان میخکوب کرد.
حتی اعضای فرقه شعله روح که ربطیزیر به ماجرا نداشتند هم مثل مجسمه خشکشانطلوع زد و نفس کشیدن را فراموش کردند.
«هـ-ها!»
استاد فرقهاصلاً شعله روحتوهینها نفسنفس میزد.
چیزی به پایش خورد و وقتی پایین رافرق نگاه کرد، سر بریده شده استاد تالار خزانهحبس طلایی را دید که به او خیره شده بود.
با چشمانیدنیای که هنوزظهور نفهمیده بودند مردهاند.
قورت...
آب دهانش را قورت داد.
همزمان، به مردی کهنخورده باعث تمام این اتفاقاتفرق شده بود نگاه کرد.
«فقط باید همونرزمی کاری رو میکردی کهزیر بهت گفته شده بود.»
مرد، در حالی کهطلوع صورتش غرق در خون بود،سابقش لبخندی چندشآور به لب داشت.
«ولی بهاصلاً جاش، همهچیزتوهینها رو نابود کردی.»
او صورتشحال را بانخورده دست پاک کرد.
خون از میان انگشتانشظهور سرازیر شد و ردهاییچنگال روی صورتش به جا گذاشت.
منظرهای مورمورکننده بود.
در حالی که استاد فرقهاهمیت شعله روح خشکش زده بودمخصوصاً و عرق سرد از پشتش میریخت...
تق.
جان چیلدنیای قدمی بهظهور جلو برداشت.
مرد به جانگندیده چیل نگاه کردمسیر و لبخند زد.
«تو هماصلاً همینطور فکرتوهینها میکنی، مگه نه؟»
«...»
«زیاد اهل حرفرزمی زدن نیستی، ها؟مدتها خب، شنیدم قاتلها همینطورن.»
«قـ-قاتل! ها؟!»
استاد فرقه شعله روح ایناهمیت را از دهانش پراند ومخصوصاً بعد سریع دهانش را پوشاند.
«میدونی من کیام؟»
«هاهاها، این چه حرفیه میزنی؟»
مرد خندید.
«فکر میکنی فقطجور تو در موردنمیدادن ما میدونی؟ عجب اعتمادبهنفسی.»
چشمان جان چیل تاریک شد.
مرد که مشخصاًرزمی راضی به نظر میرسید،زیر دوباره دهان باز کرد.
«هاها.»
ناگهان، زیر خنده زد.
با خندهاش تنش فضا را ازحالا بین برد و دست راستش راهوآشان به سمت جان چیل دراز کرد.
«حالا که هر دوظهور هویت همدیگه رو میدونیم،چنگال چرا با هم متحد نشیم؟»
چشمان جان چیل از زیرفرقهای کلاه حصیریاش برقی زد ومیگرفت به دست دراز شده نگاه کرد.
«منظورت چیه؟»
«به جای اینکه قدرتمون رو هدر بدیم، بهترفرق نیست روی یه هدف تمرکز کنیم؟ ما کهحبس نمیخوایم دوباره یکی مثل اون یارو پیداش بشه.»
«...درسته.»
جان چیلراکد با سردیطلوع موافقت کرد.
او از اینکه استادتوهینها فرقه شعله روح خودسرانه عملشایعه کرده بود، اصلاً خوشش نمیآمد.
دلش میخواست همانجاگوششان و در همانحالا لحظه او را بکشد.
«اما مبارزه رو که ازدنیایی دست دادیم. تلاش بیشتر برایاستان این کار فقط اتلاف وقته.»
«نه، هنوز نه.»
مرد لبهایش را کج کرد.
«چیزی که فرقه هوآشان و فرقهحالا انتهای جنوبی از این مبارزه میخواستن، مهرمدت و موم شدن چهار ارباب شینژو بود.»
صدایش آرام بود.
اما نیت قتل نامحسوسی که درمسیر آن نهفته بود، باعث شد تمام کسانیسوژه که تماشا میکردند احساس ناآرامی شدیدی کنند.
بعضیها حساصلاً میکردند قلبشان دراهمیت حال انفجار است.
«به عبارت دیگه، تا زمانی کهحالا چهار ارباب مهر و موم بشن،هوآشان اونا به بقیه چیزها اهمیتی نمیدن.»
«میخوای وقتدنیای و پولظهور بیشتری صرف کنیم؟»
«هاهاها، اصلاًراکد نیازی بهطلوع این کار هست؟»
مرد آغوشش را باز کرد.
«همینجا کلیحال نیرو ونخورده پول جدید ریخته.»
چشمان جاندنیای چیل کمیظهور گشاد شد.
«...پس منظورت این بود.»
او بدنش را چرخاند.
«سـ-سرورم؟»
استاد فرقه شعلهرزمی روح از نگاهمدتها جان چیل یکه خورد.
نیت قتل سرد درطلوع آن چشمان بیتفاوت، مثلجایگاه سوزن در سینهاش فرو رفت.
«خیلی وقتهاصلاً دلم میخوادتوهینها خونت رو ببینم.»
«چـ-چی...؟»
پوف!
صدای مورمورکنندهای طنینانداز شد.
شمشیری تیز سینه استادتوهینها فرقه شعله روح را شکافتشایعه و از پشتش بیرون زد.
«کو، کوه! تـ-تو...»
او دستش را به سمتدنیایی جان چیل که به اواستان ضربه زده بود دراز کرد.
اما...
تلپ.
دستانش بیجان پایین افتاد.
«احمق بیمصرف.»
جان چیلراکد شمشیرش راطلوع بیرون کشید.
بدن استاد فرقه شعلهتوهینها روح فرو ریخت وعاشق تیغه خونین آزاد شد.
تق! تق!
مرد دردنیای حالی که نزدیکدنیایی میشد دست زد.
«این رو بهگندیده عنوان دست دادنمسیر در نظر میگیرم.»
«نه اینکهاصلاً از اینتوهینها کار خوشم بیاد.»
جان چیل در حالی کهاما خون را از روی تیغهاشباید پاک میکرد، زیر لب گفت.
«ولی راه دیگهای نیست.»
«هاهاها، دقیقاً.»
مرد از ته دل خندید.
رفتار شاد و بیخیال او که با قاتلفرق خونسردِ چند لحظه پیش زمین تا آسمان فرق داشت،فوقالعادهست لرزه بر اندام هنرمندان رزمی که تماشا میکردند انداخت.
«با این حال، شانس آوردم. من از همونچنگال اول هم فقط میخواستم با تو متحد بشممسیر و اون زن هم که خیلی بهموقع غیبش زد.»
او داشتراکد به چوریونطلوع فکر میکرد.
با وجود اینکه از هراهمیت طرف اطلاعات جمعآوری کرده بود، نتوانستهوقتی بود هیچ چیزی درباره او بفهمد.
انگار از آسمان افتاده بود.
«اگه اون اینجارزمی بود، من پیشنهادتمدتها رو قبول نمیکردم.»
جان چیل موافقت کرد.
برای یکاصلاً قاتل، اطلاعاتتوهینها یعنی زندگی.
او نمیخواست با کسینخورده مثل چوریون که گذشتهاش یکمیکرد معمای کامل بود، متحد شود.
«پس مشتاقانهدنیای منتظر همکاریظهور با تو هستم.»
مرد دوبارهراکد دستش راطلوع دراز کرد.
جان چیل نگاهی بین دستاهمیت و صورت مرد رد و بدلوقتی کرد و بعد رویش را برگرداند.
«این فقط یهگوششان اتحاد موقته. انتظارحالا بیشتری نداشته باش.»
«هاهاها.»
مرد با دستپاچگیگندیده خندید و دستشمسیر را پس کشید.
«با این حال، بهتر نیست بانمیدادن هم کنار بیایم؟ گروههای ما قرارهستاره تا یه مدت با هم کار کنن.»
«نه. فکرحال نمیکنم همچیننخورده چیزی ممکن باشه.»
ناگهان، صداییدنیای حرفشان راظهور قطع کرد.
مرد و جانگندیده چیل بهسرعت سرشانمسیر را بالا آوردند.
روی شاخه درختیجور بالای سرشان، چوننمیدادن هوی ایستاده بود.
«تـ-تو؟!»
«کی رسیدی اونجا...؟!»
در حالی که آن دو با شوکنابودی به بالا نگاه میکردند، چون هوی پوزخندیناب زد و دندانهای سفیدش را به نمایش گذاشت.
«بههرحال همهتون قراره همینجا بمیرید.اهمیت پس چطور ممکنه این اتحاد مدتوقتی زیادی دوام بیاره؟ اینطور فکر نمیکنید؟»