---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 60: چپتر 60 • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 60: چپتر 60

0

کمی بعد، چون هوی به ورودی اتحاد‌زیر​ هنرهای رزمی رسید و با چشم‌هایی که از‌دروازه​ تعجب گرد شده بود، به بالا نگاه کرد.

با خودش‌کلافه‌کننده‌ست​ فکر کرد:‌می‌خوره​ «چقدر گنده‌ست.»

حتی در مقایسه با فرقه‌ولخرجی‌ها​ شیطان بهشتی هم، اتحاد هنرهای‌اون‌قدر​ رزمی به طرز مضحکی عظیم‌تر بود.

انگار یه قلعه‌ی‌داشته​ دیگه رو دقیقاً وسط‌باشکوه​ شهر ووهان چپونده بودن.

«جای تعجب نیست که اون پیرمردهای خرفت فرقه اینقدر‌ذره​ برای حمله به دشت‌های مرکزی له‌له می‌زدن. حتی فرقه‌می‌شدن​ خودمون هم نمی‌تونست چنین ولخرجی‌ها و تجملاتی داشته باشه.»

ساختمان‌های اتحاد هنرهای رزمی اون‌قدر باشکوه و مجلل‌شدنش​ بودن که اصلاً عجیب نبود فرقه شیطان بهشتی از‌می‌کنه​ مدت‌ها پیش دندون برای دشت‌های مرکزی تیز کرده باشه.

«البته که دیگه‌نمی‌تونست​ هیچ‌کدوم از اینا‌تجملاتی​ به من ربطی نداره.»

سریع این‌تجملاتی​ رشته افکار مزاحم‌ساختمان‌های​ رو پاره کرد.

نقشه‌های فتح دشت‌های مرکزی، فرقه شیطان بهشتی... هیچ‌کدوم از‌ذره​ این دردسرها دیگه به او، که حالا فقط یه‌می‌شدن​ تائوئیست ساده از فرقه کوه هوآ بود، ارتباطی نداشت.

«همین الانش هم تمرکز کردن روی کوه هوآ‌شدنش​ به اندازه کافی وقتم رو می‌گیره و کلافه‌کننده‌ست.‌غافلگیر​ فرقه شیطان بهشتی دیگه به چه دردم می‌خوره؟»

هیون دو که واکنش چون‌ولخرجی‌ها​ هوی و خیره شدنش به اتحاد‌باشکوه​ هنرهای رزمی رو دید، ریز خندید.

«بار اول‌تجملاتی​ همیشه آدم‌باشه​ رو غافلگیر می‌کنه.»

هر کسی که برای اولین بار اتحاد‌زیر​ هنرهای رزمی رو می‌دید، از این عظمت‌می‌کردن​ جا می‌خورد. خودش هم قبلاً همین‌طور بود.

هیون دو زیر لب‌می‌خوره​ گفت: «اتحاد حتی یه‌شدنش​ ذره هم عوض نشده.»

همین‌طور که با خودشون‌چنین​ غرغر می‌کردن و به‌باشه​ دروازه عظیم نزدیک می‌شدن...

جرنگ!

دو تا نگهبان دروازه نیزه‌های‌قبلاً​ بلندشون رو ضربدری جلوی هم‌عوض​ گذاشتن و راه رو بستن.

«شما از کوه هوآ هستید.»

«برای چی اومدید اتحاد؟»

هیون دو در حالی که‌ساختمان‌های​ نامه‌ای رو به سمتشون می‌گرفت، با‌نبود​ بی‌حوصلگی جواب داد: «استراتژیست احضارمون کرده.»

نگهبان دروازه نامه‌عظمت​ رو با دقت بررسی‌زیر​ کرد و چشماش لرزید.

«این... مهر رسمی استراتژیسته...»

«تایید شد.»

دو نگهبان بلافاصله نیزه‌هاشون رو‌ساختمان‌های​ صاف کردن و با قیافه‌هایی جدی‌نبود​ و خشک، دروازه رو هل دادن.

غییییژ—

با صدای بلندی، دروازه عظیم‌هیون​ باز شد و نمای داخلی اتحاد‌خندید​ هنرهای رزمی رو به رخ کشید.

«اینجا قشنگ‌خودمون​ برای خودش‌چنین​ یه شهر کوچیکه.»

چون هوی در حالی که‌ساختمان‌های​ به داخل نگاه می‌کرد، واقعاً‌عجیب​ تحت تاثیر قرار گرفته بود.

واقعاً یه شهر درون یه شهر دیگه بود. ساختمان‌های بی‌شماری سر‌نشده​ به فلک کشیده بودن که با خیابان‌های کوچیک به هم وصل‌بلندشون​ می‌شدن و کلی آدم در حال رفت و آمد و تکاپو بودن.

«چی؟ شمشیر الهی شکوفه آلو؟»

«الان گفت‌خودمون​ شمشیر الهی‌چنین​ شکوفه آلو؟»

آدم‌های نزدیک دروازه توجهشون به سمت اونا جلب شد. در‌عجیب​ حالی که لباس‌های رزمی و تائوئیستی مختلفی تنشون بود، مثل مجسمه‌نداره​ سر جاشون خشکشون زد، انگار پاشون به زمین میخکوب شده باشه.

«عالی شد،‌می‌دید​ حالا شدیم‌می‌خورد​ دلقک سیرک.»

چون هوی که سنگینی اون نگاه‌های‌واکنش​ خیره رو حس می‌کرد، سرش رو کمی‌اول​ چرخوند تا نگاهی به هیون دو بندازه.

هیون دو از این‌چنین​ همه توجه یه مقدار‌باشه​ دستپاچه به نظر می‌رسید.

«پیرمرد کلاً کنترلش‌داشته​ رو از دست داده.‌باشکوه​ حالا باید چی‌کار کنم؟»

درست وقتی که چون هوی داشت فکر‌زیر​ می‌کرد چطور این وضعیت روی اعصاب رو‌می‌کردن​ جمع‌وجور کنه، جمعیت ناگهان از هم شکافت.

«بالاخره رسیدید.»

گروهی از آدم‌ها با لباس‌های زرق‌وبرق‌دار از بین جمعیت‌ساختمان‌های​ بیرون اومدن. بین اونا، یه مرد جوان خوش‌قیافه به سمت‌تیز​ هیون دو قدم برداشت و بادبزن تاشوش رو باز کرد.

«منتظرتون بودیم.»

چون هوی به چشم‌های مرد جوان که‌زیر​ از پشت بادبزنی که بینی و دهانش‌می‌کردن​ رو پوشونده بود خودنمایی می‌کرد، خیره شد.

«یه مار‌کلافه‌کننده‌ست​ سمی اون‌می‌خوره​ تو قایم شده.»

چشم‌هاش به وضوح نشون‌چنین​ می‌داد که نقشه‌ای تو‌باشه​ سرشه. یه جای کار می‌لنگید.

همین‌طور که چون هوی داشت به این‌باشکوه​ چیزا فکر می‌کرد، چشم‌های مرد جوان مثل‌دندون​ هلال ماه کج شد و لبخند زد.

اما فقط برای یه‌می‌خورد​ لحظه؛ خیلی زود نگاهش رو‌ذره​ به سمت هیون دو برگردوند.

تق!

بادبزنش رو با یه حرکت‌ولخرجی‌ها​ سریع بست و با احترام‌اون‌قدر​ دست‌هاش رو به هم گره کرد.

«من سول گوم‌داشته​ هستم، معاون استراتژیست‌اون‌قدر​ اتحاد هنرهای رزمی.»

هیون دو پرسید: «معاون استراتژیست؟»

سول گوم لبخندی زد: «دقیقاً.»

«...من هیون‌خودمون​ دو از‌چنین​ کوه هوآ هستم.»

«ملاقات با شما باعث افتخاره.»

چون هوی به سول گوم زل زد.‌زیر​ طرز پیچ و تاب خوردن مردمک چشم‌هاش‌می‌کردن​ مثل یه مار، حسابی رو اعصابش می‌رفت.

«این‌جور آدمای مارمولک‌دردم​ رو فقط باید با‌خیره​ زور خالص له کرد.»

شاید سول گوم سنگینی‌چنین​ نگاهش رو حس کرد‌باشه​ که دوباره لبخند زد.

«اگه زحمتی نیست،‌داشته​ می‌تونم اسم شما‌اون‌قدر​ رو بپرسم، قهرمان جوان؟»

«من چون هوی هستم.»

«از دیدنتون خوشحالم، چون هوی.»

دقیقاً همون موقع...

«معاون استراتژیست.»

یکی از کسانی‌عظمت​ که با سول گوم‌زیر​ اومده بود، صداش زد.

«چیه؟»

«همون‌طور که قبلاً گفته‌چنین​ شد، ما جاودانه هیون‌باشه​ دو رو همراهی می‌کنیم.»

«...فهمیدم.»

سول گوم ناراضی به نظر می‌رسید، اما‌زیر​ جوری سر تکون داد که انگار چاره‌می‌کردن​ دیگه‌ای نداشت. بعد رو کرد به هیون دو.

«جاودانه، لطفاً با اونا برید.»

چروکی روی‌خودمون​ پیشانی هیون‌چنین​ دو افتاد.

«مگه قرار‌تجملاتی​ نبود خودت ما‌ساختمان‌های​ رو راهنمایی کنی؟»

«خیلی دلم می‌خواست، اما...»

سول گوم شونه‌ای بالا انداخت‌هیون​ و با انگشت اشاره‌اش به ساختمان‌خندید​ بلندی در پشت سرش اشاره کرد.

«کله‌گنده‌های اون بالا دستور‌چنین​ دادن. منم که یه زیردست‌ساختمان‌های​ ساده‌ام و باید اطاعت کنم.»

کاملاً مشخص بود که از‌ساختمان‌های​ کنار گذاشته شدن شاکیه، برای‌عجیب​ همین با لحن تلخی حرف می‌زد.

«آها، و چون‌عظمت​ هوی، لطفاً تو‌همین‌طور​ با من بیا.»

با شنیدن این‌دردم​ حرف، چهره هیون‌واکنش​ دو در هم رفت.

«چرا دارین‌خودمون​ ما رو از‌ولخرجی‌ها​ هم جدا می‌کنین؟»

سول گوم از اون لحن‌ساختمان‌های​ غران کمی جا خورد، اما‌عجیب​ به زور لبخندی روی لبش نشوند.

«رهبر اتحاد و استراتژیست‌می‌خورد​ می‌خوان با شما ملاقات‌گفت​ کنن، نه با چون هوی.»

قیافه هیون‌کلافه‌کننده‌ست​ دو تو‌می‌خوره​ هم رفت.

«پس اصلاً‌خودمون​ چرا چون هوی‌ولخرجی‌ها​ رو دعوت کردین؟»

«رهبر اتحاد نه،‌داشته​ یه نفر دیگه‌اون‌قدر​ خواستار حضور ایشون شده.»

«کی؟»

سول گوم نگاهی به چون هوی‌واکنش​ انداخت و در حالی که بادبزنش‌بار​ رو کنار گونه‌اش گرفته بود، پچ‌پچ کرد.

«فرقه گدایان.»

«فرقه گدایان؟»

چون هوی اخم‌عظمت​ کرد. فقط یه‌همین‌طور​ ارتباط با اونا داشت.

«نکنه اون‌کلافه‌کننده‌ست​ جین گائه هویّت‌هیون​ منو لو داده؟»

به نظر می‌رسید هیون دو هم‌تجملاتی​ دقیقاً به همین موضوع فکر می‌کنه، چون‌اصلاً​ دو تا خط عمیق بین ابروهاش افتاد.

«چرا فرقه‌تجملاتی​ گدایان باید‌باشه​ اونو احضار کنه؟»

«من از جزئیاتش خبر ندارم.»

«خبر نداری،‌کلافه‌کننده‌ست​ ولی داری‌می‌خوره​ با خودت می‌بریش...»

سول گوم در حالی که‌ولخرجی‌ها​ به چون هوی نگاه می‌کرد، پرید‌باشکوه​ وسط حرفش: «وقتی برید خودتون می‌فهمید.»

در حالی که‌داشته​ هیون دو داشت با‌باشکوه​ چشم‌غره بهش نگاه می‌کرد...

مردهای همراهشون‌می‌دید​ اصرار کردن:‌می‌خورد​ «دیگه باید بریم.»

«رهبر اتحاد منتظره.»

هیون دو با قاطعیت به‌ولخرجی‌ها​ مردایی که عجله داشتن جواب‌اون‌قدر​ داد: «فهمیدم. فقط یه لحظه.»

بعد خم شد‌داشته​ تا تو گوش‌اون‌قدر​ چون هوی پچ‌پچ کنه.

«حواست رو خیلی جمع‌می‌خورد​ کن که یه وقت نفهمن‌ذره​ با فرقه گدایان چی‌کار کردی.»

«حواسم هست.»

هیون دو آهی کشید.

چون هوی اصلاً ایده‌ای نداشت که اگه هویّتش‌مجلل​ فاش بشه چه دردسری درست می‌شه، یا اینکه‌کرده​ فرقه گدایان چقدر می‌تونن روی اعصاب و بی‌رحم باشن.

«یادت نره‌ها.»

«آره، آره.»

«جدی می‌گم. اصلاً سوتی ندی.»

هیون دو بعد از تکرار هشدارهای خسته‌کننده‌اش، با بقیه راه افتاد و‌مدت‌ها​ رفت. وقتی اونا از دید خارج شدن، سول گوم با قیافه‌ای که‌رشته​ انگار بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده، زیر لب غرغر کرد.

«واقعاً که. باید هرچه زودتر‌قبلاً​ به مقام استراتژیست ارتقا پیدا‌عوض​ کنم. این‌جور پادویی‌ها دیگه نوبره...»

در حالی که غر‌می‌خوره​ می‌زد، با یه لبخند گشاد‌دید​ رو کرد به چون هوی.

«خب، بریم؟»

«همین‌جاست.»

«پس فرقه‌کلافه‌کننده‌ست​ گدایان واقعاً یه‌هیون​ طویله برای گداهاست.»

چون هوی با قیافه‌ای در هم رفته‌داشته​ به ساختمان روبه‌روش نگاه کرد. جایی که سول‌نبود​ گوم آوردتش، یه سالن مخروبه و داغون بود.

اون‌قدر قدیمی به نظر می‌رسید که حس‌باشکوه​ می‌کردی اگه به دیوارها یا درهای ترک‌خورده‌اش‌دندون​ دست بزنی، همون‌جا آوار می‌شه رو سرت.

سول گوم با معذب‌می‌خورد​ بودن خندید: «هاها، آره دیگه؟»‌ذره​ بعد در چوبی رو زد.

«کسی اونجا هست؟»

«کیه اونجا!»

صدای تیزی از‌داشته​ داخل بلند شد که‌باشکوه​ گوششون رو خراش داد.

«...هنر صوتی.»

چون هوی بلافاصله اون صدای‌هیون​ گوش‌خراش رو با نیروی درونی خودش‌خندید​ خنثی کرد و نگاهش رو چرخوند.

از ده قدمی، یک حضور‌ولخرجی‌ها​ تیز و برنده داشت خیلی‌اون‌قدر​ بی‌سروصدا و مثلاً مخفیانه نزدیک می‌شد.

همین‌طور که نزدیک‌تر می‌شد...

«منم.»

سول گوم قیافه‌اش را مچاله کرد‌واکنش​ و در حالی که با هر دو‌اول​ دست گوش‌هایش را گرفته بود، داد زد:

«آخه من از کجا‌چنین​ باید با همین یه‌باشه​ کلمه بفهمم تو کی هستی؟»

«سول گوم.»

«چی؟ تو، ای بچه پررو؟»

ناگهان پیرمردی‌کلافه‌کننده‌ست​ از زمین‌می‌خوره​ سبز شد.

«چی باعث‌خودمون​ شده بیای‌چنین​ اینجا... هوم؟»

پیرمرد در حالی که به چون‌اون‌قدر​ هوی که کنار سول گوم ایستاده‌مدت‌ها​ بود نگاه می‌کرد، سرش را کج کرد.

«این دیگه کیه؟»

«این چون هوی از‌می‌خوره​ کوه هواست، همونی که‌شدنش​ قبلاً در موردش حرف زدی.»

«چون هوی؟‌خودمون​ من همچین‌چنین​ حرفی زدم؟»

پیرمرد با ناخن‌های سیاه و چرک‌مرده‌اش موهای‌باشکوه​ چربش را خاراند و بعد انگار که چیزی‌تیز​ یادش آمده باشد، دست‌هایش را به هم کوبید.

تق!

«آها! همون بچه‌ای که وقتی شمشیر الهی‌خیره​ شکوفه آلو و ارباب شمشیر پرستوی پرنده‌همیشه​ قلعه شبح سفید رو پایین آوردن، باهاشون بود!»

پیرمرد با‌خودمون​ دقت به چون‌ولخرجی‌ها​ هوی خیره شد.

چون هوی‌تجملاتی​ هم متقابلاً به‌ساختمان‌های​ او زل زد.

«کثافت خالص.»

این تنها برداشت‌دردم​ ساده‌اش بود. پیرمرد تجسم‌خیره​ کثافت و آلودگی بود.

«حتی دلم‌خودمون​ نمی‌خواد بهش‌چنین​ نزدیک بشم.»

صورتش از‌تجملاتی​ روی انزجار‌باشه​ در هم رفت.

موهای چربش مثل گل‌ولای به هم چسبیده و‌گفت​ روی صورتش افتاده بود و لباس‌هایش آن‌قدر کثیف‌عظیم​ بود که به‌سختی می‌شد اسمشان را لباس گذاشت.

قدم—

پیرمرد یک قدم نزدیک‌تر شد.

بوی گند وحشتناکی به صورتش‌ساختمان‌های​ خورد و چون هوی با‌عجیب​ قیافه‌ای مچاله، بینی‌اش را گرفت.

«بوی گند‌می‌دید​ می‌دی. می‌شه یه‌قبلاً​ کم بری عقب؟»

«چی؟»

چشم‌های پیرمرد گشاد‌نمی‌تونست​ شد و بعد‌تجملاتی​ زیر خنده زد.

«پوهاهاها! سول گوم،‌داشته​ شنیدی این بچه‌اون‌قدر​ پررو الان چی گفت؟»

«ممنون می‌شم‌می‌دید​ دهنت رو‌می‌خورد​ هم ببندی.»

چون هوی اخم کرد.

وقتی پیرمرد می‌خندید، بوی گند دهانش حتی‌داشته​ از بینیِ گرفته‌ی چون هوی هم عبور‌عجیب​ می‌کرد و باعث می‌شد سرش تیر بکشد.

«...هوف.»

پیرمرد زد روی‌عظمت​ شانه سول گوم‌همین‌طور​ که هاج‌وواج ایستاده بود.

«هی، پسرجون. شنیدی؟‌دردم​ بهم گفت خفه شم‌خیره​ و برم عقب. پوهاها!»

او روی زمین‌نمی‌تونست​ غلت زد و‌تجملاتی​ شکمش را گرفت.

بعد از‌تجملاتی​ مدتی، اشک‌هایش‌باشه​ را پاک کرد.

چون هوی از‌عظمت​ روی چندش چشم‌هایش‌همین‌طور​ را محکم بست.

«لعنتی! یه‌کلافه‌کننده‌ست​ چیزی دیدم‌می‌خوره​ که نباید می‌دیدم!»

با اینکه واضح بود آن مایع اشک‌داشته​ است، اما روی انگشتان پیرمرد از قبل‌عجیب​ تبدیل به چرک و گل شده بود.

«پس تو همون تائوئیست عجیبی‌ساختمان‌های​ هستی که شاگرد بی‌عرضه‌ام در موردش‌نبود​ حرف می‌زد؟ قطعاً آدم عجیبی هستی.»

حالت چهره‌می‌دید​ پیرمرد ناگهان‌می‌خورد​ جدی شد.

انگار که آن خنده‌ها از‌هیون​ اساس دروغ بود، به چون‌ریز​ هوی خیره شد و گفت:

«...هوم. پس‌خودمون​ تو از‌چنین​ کوه هوا هستی.»

سول گوم که‌داشته​ بالاخره به خودش‌اون‌قدر​ آمده بود، پرسید:

«منظورت از این حرف چیه؟»

دست پیرمرد‌کلافه‌کننده‌ست​ با سرعت‌می‌خوره​ برق حرکت کرد.

شترق!

«آخ!»

سول گوم سرش را گرفت.

«این دیگه برای چی بود؟»

«سعی کردی از‌نمی‌تونست​ رهبر فرقه گدایان اطلاعات‌داشته​ بکشی بیرون. حقت بود.»

پیرمرد نوچی کرد.

«به‌هرحال، حالا که مهمون داریم...»

چرخید و لگدی‌دردم​ به در قدیمی‌واکنش​ پشت سرش زد.

بنگ!

برخلاف ظاهرش، در محکم بود‌ساختمان‌های​ و چهارطاق باز شد و‌عجیب​ یک گذرگاه را نشان داد.

«دنبالم بیاین.»

پیرمرد وارد شد‌دردم​ و سول گوم‌واکنش​ هم پشت سرش رفت.

چون هوی‌خودمون​ با اخم به‌ولخرجی‌ها​ رفتنشان نگاه کرد.

اصلاً دلش نمی‌خواست برود داخل.

خود پیرمرد به‌تنهایی این‌قدر‌می‌خورد​ بوی گند می‌داد؛ داخل‌گفت​ آنجا دیگر چقدر افتضاح بود؟

«قراره بوی گند بده...»

صدایی از داخل آمد:

«نگران نباش. بو نمی‌ده.»

پیرمرد برگشت و نیشخندی‌می‌خورد​ زد و دندان‌های زرد و‌ذره​ یکی‌درمیانش را به نمایش گذاشت.

چون هوی با شک و‌هیون​ تردید نگاه می‌کرد که پیرمرد با‌خندید​ آرنج به پهلوی سول گوم زد.

سول گوم سریع گفت:

«اوف. باشه، می‌گم.»

«برخلاف ظاهرش، واقعاً بو نمی‌ده. و اگه‌زیر​ نیای، این پیرمرد... نه، این مرد بزرگ... تا‌دروازه​ ابد ولت نمی‌کنه و همه‌جا دنبالت راه می‌افته.»

صورت چون‌کلافه‌کننده‌ست​ هوی در‌می‌خوره​ هم رفت.

«برای همینه که‌نمی‌تونست​ همیشه از این‌تجملاتی​ گداهای بدبخت متنفر بودم.»

حتی فکر اینکه این پیرمردِ‌ساختمان‌های​ گندیده بخواهد همه‌جا دنبالش راه‌عجیب​ بیفتد، سردرد به جانش می‌انداخت.

«و دیگه‌می‌دید​ نمی‌تونم مثل قدیما‌قبلاً​ فقط بزنم بکشمش.»

با یک آه عمیق گفت:

«فقط حرف می‌زنم و می‌رم.»

پیرمرد ریز خندید:

«باشه.»

با اینکه چون هوی ذره‌ای‌هیون​ به او اعتماد نداشت، اما‌ریز​ چاره‌ای جز دنبال کردنش نداشت.

قدم— قدم—

برخلاف نمای بیرونیِ درب‌وداغانش، فضای‌ساختمان‌های​ داخل آن‌قدرها هم که انتظار‌عجیب​ می‌رفت کهنه و مخروبه نبود.

بعد از کمی پیاده‌روی...

«همین‌جاست.»

پله‌هایی پدیدار شد.

وقتی چون هوی با‌باشه​ چهره‌ای گیج به پله‌هایی که‌اصلاً​ به زیرزمین می‌رفت نگاه کرد...

پیرمرد خندید:

«تعجب کردی؟»

«اینجا شعبه‌ی‌خودمون​ اتحاد رزمیِ‌چنین​ فرقه گدایانه.»

چون هوی به دنبال‌باشه​ پیرمرد و سول گوم‌مجلل​ از پله‌ها پایین رفت.

فضای زیرزمینی واقعاً حیرت‌انگیز بود.

یک تالار وسیع و دست‌ساز آنجا‌واکنش​ امتداد یافته بود و در انتهای‌بار​ دیوار، سه بالشتک قرمز قرار داشت.

پیرمرد روی‌خودمون​ یکی از‌چنین​ آن‌ها ولو شد.

«همون‌جا خشک نشو. بشین.»

آن‌ها نشستند.

چون هوی به‌محض نشستن پرسید:

«خب، برای چی صدام کردی؟»

«کنجکاو بودم.»

«در مورد چی؟»

«تو.»

پیرمرد نیشخندی زد.

«بعد از شنیدن حرفای این شاگرد‌اون‌قدر​ بی‌عرضه‌ام، بیشتر از شمشیر الهی شکوفه‌مدت‌ها​ آلو، در مورد تو کنجکاو شدم.»

سول گوم‌می‌دید​ با ناباوری‌می‌خورد​ نگاه کرد.

«فقط به خاطر همین‌می‌خوره​ یه شاگرد کوه هوا رو‌دید​ احضار کردی به اتحاد رزمی؟»

صدای پیرمرد پایین آمد:

«می‌گی "فقط"؟»

«می‌دونی فرقه گدایان چطور به همچین قدرت بزرگی تبدیل شد؟ چون ما کنجکاو بودیم.‌می‌کردن​ اساتید دنیای رزمی کی هستن؟ چه‌جور آدمایی‌ان؟ از چه هنرهای رزمی استفاده می‌کنن؟ ما تمام‌هستید​ این اطلاعات رو جمع کردیم و تبدیل شدیم به این فرقه بزرگی که امروز هستیم.»

«...»

سول گوم ساکت شد.

در واقع، فرقه گدایان قبل از پیوستن‌باشکوه​ به اتحاد نه فرقه، نام خود را به‌تیز​ عنوان یک فرقه اطلاعاتی سر زبان‌ها انداخته بود.

«تچ، بهت گفته بودم این‌قدر راحت‌همین‌طور​ و بی‌فکر حرف نزنی. با این‌خودشون​ وضع، هیچ‌وقت نمی‌تونی جانشین استراتژیست بشی...»

پیرمرد به‌کلافه‌کننده‌ست​ چون هوی‌می‌خوره​ نگاه کرد.

«اما تو بدون اینکه حتی بدونی من‌داشته​ کی هستم دنبالم اومدی. خیلی جسوری. اگه یه‌نبود​ دشمن بودم که می‌خواستم بهت صدمه بزنم چی؟»

«بودی؟»

«خب، نه.»

«پس مشکلی نیست.»

«...خیلی ریلکسی.»

«برای ریلکس بودنم دلیل دارم.»

«حتی الان؟»

ناگهان هاله پیرمرد تغییر کرد.

آن حضور شاد و سرخوشانه‌ولخرجی‌ها​ ناپدید شد و انرژی‌اش کل‌اون‌قدر​ فضای زیرزمین را پر کرد.

«هین!»

سول گوم با‌عظمت​ عجله نیروی درونی‌اش‌همین‌طور​ را جمع کرد.

اما نتوانست از زیر‌می‌خوره​ آن فشار فرار کند‌شدنش​ و چشم‌هایش سرخ شد.

«تچ، پس فقط حرف نبود.»

رهبر فرقه گدایان علاقه‌اش‌باشه​ را از دست داد‌مجلل​ و هاله‌اش را پس کشید.

«این دیگه زیاده‌روی‌عظمت​ نبود؟ اون هنوز‌همین‌طور​ یه شاگرد کوه هواست.»

«زیاده‌روی؟ اون‌کلافه‌کننده‌ست​ که حالش‌می‌خوره​ کاملاً خوبه.»

«ها؟»

سول گوم سرش را چرخاند.

«...!»

و شوکه شد.

یک شکاف عظیم در اطراف‌ولخرجی‌ها​ چون هوی که درست کنارش‌اون‌قدر​ نشسته بود، شکل گرفته بود.

آن‌قدر بزرگ بود‌داشته​ که عجیب بود تا‌باشکوه​ الان متوجهش نشده بود.

قورت—

سول گوم‌کلافه‌کننده‌ست​ آب دهانش را‌هیون​ به‌سختی قورت داد.

«چیکار کردی؟»

«می‌دونی من کی‌ام؟»

چون هوی که‌عظمت​ دیگر حوصله رعایت‌همین‌طور​ ادب را نداشت، گفت:

«تو یه گدای پیری.»

از آنجا که پیرمرد او را‌تجملاتی​ آزمایش کرده بود، او هم دیگر رعایت‌اصلاً​ ادب و احترام را کنار گذاشته بود.

«هاهاها! یه گدای پیر! درسته،‌ساختمان‌های​ اما تو دنیای رزمی، من رو‌نبود​ با یه اسم دیگه صدا می‌زنن.»

پیرمرد به‌می‌دید​ جسارت چون‌می‌خورد​ هوی خندید.

تکبر و‌کلافه‌کننده‌ست​ اعتمادبه‌نفس جوانی‌اش به‌هیون​ دلش نشسته بود.

خیلی زود‌خودمون​ هویتش را‌چنین​ فاش کرد:

«من یونگ جو گائه هستم.»

چشم‌های چون هوی باریک شد.

حتی او‌کلافه‌کننده‌ست​ هم این اسم‌هیون​ را شنیده بود.

نه، اصلاً محال بود نشناسد.

رهبر فرقه گدایان، کسی‌باشه​ که بر بیش از‌مجلل​ هشتصد هزار عضو فرمانروایی می‌کرد.

ناولها | novelha.net