چپتر 155: ورود فرقه انتهای جنوبی
0«ده روز شد؟»
حوصله چونمیکنه هوی سربیتخمی رفته بود.
زندگی در دروازه ایلهوا بیش از حد ساده شده بود. بخواب، بیدارنمیانداخت شو، بخور. گهگاهی هم باید به حساب آن احمقهایی میرسید که دزدکیسرعت نگاهش میکردند. اما حتی همین هم در سه روز گذشته اتفاق نیفتاده بود.
«هوم، فکراینکه کنم دیگهبدنش وقت رفتنه.»
دروازه ایلهوا کمکم داشت ثباتش را پس میگرفت. رهبر فرقه ازصبح جراحاتش بهبود یافته بود و ساختمانهای مخروبه تعمیر شده بودند. حتیچیزی بزرگترین مشکلشان، یعنی آموزش هنرهای رزمی، هم تقریباً حل شده بود.
چون هویمیکنه از پنجره بهاستعداد بیرون نگاه کرد.
آنجا، زیر نظر سول ران، جو گو-ریول با پشتکار مشغول تمرین هنرهای رزمی بود. تا به حال چند باری کارش رابالا دیده بود، اما این پسرک هیچ استعدادی نداشت. در حالی که جوک گوم و سول ران قدمهای هفت ستاره را فقطتیزش با دوازده بار تمرین یاد گرفته بودند، جو گو-ریول هنوز تلوتلو میخورد و حتی نمیتوانست رد پاها را درست دنبال کند.
با ایناینکه حال، دارهبدنش سخت تلاش میکنه.
با وجود بیتخمی در استعداد، جو گو-ریول بیشتر از هر کس دیگری تلاش میکرد. روزی دو بار، صبح و عصر،نمیانداخت حتی قبل از اینکه سول ران به او بگوید بدنش را تمرین میداد و هرگز تمرین هنرهای رزمی را از قلمانگیزه نمیانداخت. هر بار که چون هوی از پنجره به بیرون نگاه میکرد، جو گو-ریول اولین چیزی بود که به چشمش میآمد.
«هوپ! هوپ!»
جو گو-ریول آستینهای خیس ازقبل عرقش را بالا زد و دوبارهقلم پاهایش را به سرعت حرکت داد.
«سریعتر!»
سول ران که میدید او از تلاشبیشتر برای اجرای قدمهای هفت ستاره چقدر خستهاینکه شده، به او انگیزه میداد و هلش میداد.
«با این سرعت،وجود حتی شمشیر یه آدمدیگری کور هم بهت میخوره.»
کلمات تند و تیزش را به زبانبگوید آورد و در حالی که به اوچیزی نزدیک میشد، حالت بدنش را اصلاح کرد.
«اینجا، فاصله پای چپت رو بیشترهرگز کن، و وقتی حرکت میکنی، نیروی درونیاتهوپ رو یکجا آزاد کن. اینطوری سریعتر میشی...»
او میخواست تا جاییوجود که میتواند کمکش کند تامیکرد تلاشهای پسرک به هدر نرود.
«فقط با بیرون ریختن نیروی درونی سریعتردیگری نمیشی. از کمترین مقدار نیروی درونی استفاده کنبدنش و در عوض، از مچ پاهات کمک بگیر...»
سول ران ناگهان مکث کرد، چوناینکه به یاد آورد که خودش چطورنمیانداخت قدمهای هفت ستاره را اجرا میکرد.
«مشکلی پیش اومده؟»
وقتی او ناگهان از توضیح دادناستعداد دست کشید، جو گو-ریول هم متوقفعصر شد و به او نگاه کرد.
«نه، چیزیمیکنه نیست. دوبارهبیتخمی امتحان کن.»
سول رانروزی سریع موضوععصر را عوض کرد.
چرا چیزی روبگوید که از قبلهرگز میدونستم فراموش کردم؟
تا الان، او این تکنیک را کاملاً غریزیدیگری و بدون اینکه فکر کند چطور و بهبدنش چه روشی آن را اجرا میکند، به کار میبرد.
اصلاً چرامیکنه بهش میگنبیتخمی قدمهای هفت ستاره...؟
در حالی که این سوالقبل در ذهنش شکل میگرفت، بههرگز اجرای قدمهای جو گو-ریول نگاه کرد.
قدمهای هفت ستاره او کاملاً باهرگز مال خودش فرق داشت. با اینمیآمد حال، هنوز هم همان تکنیک بود.
پس اینتلاش تفاوت ازوجود کجا نشأت میگرفت؟
همانطور که شروع به تأمل در ایندیگری هنر رزمی کرد، مردمک چشمانش کمکم تمرکزشان رابدنش از دست دادند و غرق در افکار شد.
اوهو، بهروزی نظر میاد یهقبل چیزی دستگیرش شده.
چون هوی که میدید سولمیداد ران نیمهغرق در روشنگری شده، خمیازهایچشمش کشید و از جایش بلند شد.
پایههای هنرهای رزمی رووجود بهشون یاد دادم، پس دیگهمیکرد باید کمکم آماده رفتن بشم.
قرار نبود تا ابد در دروازه ایلهوا بماند. دیر یاصبح زود، باید گورش را گم میکرد و میرفت. در حالیاولین که با خودش فکر میکرد چه زمانی برای رفتن مناسبتر است...
غرررر...
شکمش به قاربگوید و قور افتادهرگز و طلب غذا کرد.
«تچ. اولتلاش یه چیزیوجود کوفت میکنم.»
چون هوی ردای رزمی خاکستریرنگیاستعداد که روی دیوار آویزان بودصبح را پوشید و بیرون رفت.
در حالی که از عمارت در جهتبگوید مخالف حیاط تمرین که جوک گوم وچیزی سول ران در آن بودند عبور میکرد...
«ارباب! کجا میرید؟»
جوک گوم که مشغول نظارت براستعداد شاگردان دروازه ایلهوا در حال تمرینعصر حالت اسب بود، او را صدا زد.
«میرم یه چیزی بخورم.»
جوک گوم سر تکان داد.
در حال حاضر، هیچ وعده غذایی درقلم دروازه ایلهوا سرو نمیشد. سالن غذاخوری اصلیآستینهای فرو ریخته بود و هیچ آشپزی هم نداشتند.
«لطفاً به سلامت برگردید.»
به محض اینکه جوک گوم ادایبیشتر احترامش را تمام کرد، چشمان شاهینمانندشقبل را دوباره به سمت شاگردان چرخاند.
«دستاتون رو بالاتر بیارید. به ارباب جوان جو نگاه کنید.هرگز تمرین حالت اسبش رو تموم میکنه و بلافاصله میره سراغ هنرهایبالا رزمی. اگه همینطوری خودتون رو خسته کنید، نمیتونید درست تمرین کنید...»
جوک گوم شاگردان را سرزنش میکردهرگز و دقیقاً همان چیزهایی را تکرار میکردهوپ که از چون هوی یاد گرفته بود.
هوم، به نظرمیکنه میاد جوک گوم همبیشتر یه چیزایی یاد گرفته.
چون هوی نگاهی به جوک گومبیشتر که حالا آرامتر به نظر میرسیدقبل انداخت و پا به بیرون گذاشت.
مدتی بعد، چون هویبدنش به خیابانهای یونان رسیدنمیانداخت و نگاهی به اطراف انداخت.
بالاخره سرتلاش و کلهوجود آدما پیدا شد.
همین سه روز پیش، خیابانها سرد و خالی بودند. اماصبح حالا، مردم بیرون آمده بودند و در حال رفت واولین آمد بودند، و این مکان کمکم داشت سرزندگیاش را پس میگرفت.
«هوف، بالاخرهروزی میتونم دوبارهعصر نفس بکشم.»
«چقدر خوبه کهبگوید دیگه خبری ازهرگز اون رزمیکارا نیست.»
«همهش بهتلاش خاطر دروازه ایلهوابیتخمی و قلعه سوهونگه.»
صدای تعریف ووجود تمجید از هربیشتر طرف به گوش میرسید.
مخصوصاً برای قلعه سوهونگ که با وجود تعلق به فرقههایهرگز غیرمتعارف، مردم به خاطر اهمیتی که به آنها میدادند، حتیعرقش بیشتر از مقامات رسمی از آنها به نیکی یاد میکردند.
«ها ها، برخلاف دروازه بیدمیداد شبح و تالار ببر سیاه، قلعهچشمش سوهونگ حتی ازمون پول هم نمیگیره.»
«واقعاً آدمای قدرشناسی هستن.»
البته، محال بود که دراستعداد این شایعات حرفی از فرقهصبح کوه هوآشان به میان نیاید.
«بیشتر از هر چیزی، این کارِ کوه هوآشانه!بدنش به محض اینکه فرقه وابستهشون درخواست کمک کرد،میآمد مشکل رو از ریشه کندن و نابود کردن.»
«بیدلیل نیست که بهشون میگن یکی از اتحاد نهاولین فرقه. حالا دیگه کی جرئت میکنه به دروازه ایلهوا... یاپاهایش بهتر بگم، فرقه وابسته به کوه هوآشان دست درازی کنه؟»
چون هوی این ستایشها از کوه هوآشانبیشتر را از یک گوش گرفت و از گوشبگوید دیگر در کرد و وارد مسافرخانه آشنایی شد.
سویش...
با عبور از پرده مهرهدار...
«خوش اومدی... آه!بگوید قهرمان بزرگ، امروزهرگز هم تشریف آوردید!»
خدمتکار باتلاش گرمی بهوجود او خوشآمد گفت.
برای او، چون هوی یک مشتری دستدیگری و دلباز بود. نه تنها پول غذایش رابدنش سخاوتمندانه حساب میکرد، بلکه انعامهای درشتی هم میداد.
خدمتکار به سرعتصبح او را بهاینکه طبقه دوم راهنمایی کرد.
پس از هدایت او بهمیداد یک صندلی بسیار خوب، خدمتکار دستانشچشمش را به هم مالید و پرسید:
«امروز چی میل دارید ارباب؟»
«یه چیزمیکنه درست وبیتخمی حسابی بیار.»
چون هویروزی با بیحوصلگیعصر جواب داد.
«همین الان آمادش میکنم.»
خدمتکار با عجله دور شد.
با تماشای رفتن او، چوناستعداد هوی برای خودش در فنجان کنارعصر دستش چای ریخت و جرعهای نوشید.
شاید بعداًروزی باید یکمعصر شراب بخرم.
درست زمانی که داشت بهمیداد شرابی فکر میکرد که مدتیچیزی بود لب به آن نزده بود...
اونا دیگه کین؟
چشمان چون هوی تنگ شد.
او حضور افرادی را حس کرد که به مسافرخانه نزدیکهرگز میشدند. هالهی شخصی که آنها را رهبری میکرد بهطور ویژهایعرقش قدرتمند بود، احتمالاً کسی که به قلمرو مطلق رسیده بود.
قدرتش بااینکه ارشدهای کوهبدنش هوآشان برابری میکنه.
درست درتلاش همان لحظه، پردهبیتخمی مهرهدار تکان خورد.
سویش...
با ورود گروه بهعصر مسافرخانه، ابروهای چون هویبدنش در هم گره خورد.
فرقه انتهایاینکه جنوبی اینجابدنش چه غلطی میکنه؟
او نگاهی به پنج تائوئیست با رداهای آشنا انداخت. به جز مرد میانسالی که آنهابگوید را رهبری میکرد، بقیه جوان بودند. به نظر میرسید سه نفرشان در اوایل دهه بیستدوباره زندگیشان باشند، و نفر آخر، که یک پسر بود، خیلی کمسن و سال به نظر میرسید.
ابروهای چون هوی بابیتخمی دیدن آن پسر دوبارهمیکرد در هم گره خورد.
«جونگهیون؟»
در همان لحظه، پسرک، یعنی جونگهیون هم اونمیانداخت را شناخت. چشمانش از تعجب گشاد شد و بعدبالا با نیشی باز و با هیجان دست تکان داد.
«برادر بزرگ!»
فریادش مسافرخانه راوجود لرزاند و با عجلهدیگری از پلهها بالا دوید.
وقتی به میز چون هوی رسید، بابگوید چشمانی پر ستاره و درخشان به او خیرهچشمش شد و گفت: «اصلاً فکرشو نمیکردم اینجا ببینمتون!»
چون هویاینکه جواب داد:بدنش «منم همینطور.»
«چرا اینجوری یهو میدوی؟»
بقیه راهبان تائویست فرقه انتهایاستعداد جنوبی هم پشت سرش بالاصبح آمدند و او را سرزنش کردند.
«ها؟ این یارو برام آشناست...»
چون هویاینکه چشمانش رابدنش ریز کرد.
راهب میانسالی کهمیکنه جلوتر از بقیهاستعداد بود، چهره آشنایی داشت.
بعد ازمیکنه چند لحظهبیتخمی خیره شدن...
«آها! همون راهبیهصبح که وقتی رفتماینکه فرقه انتهای جنوبی دیدمش.»
به خاطر آورد.
او برادر ارشد هاوجود وو-جین بود که آن زمانمیکرد راهبان جوان را رهبری میکرد.
«اون موقع هم داشت یه مشتبیشتر جوجه شاگرد رو هدایت میکرد. مثل اینکهاینکه تو دنیای رزمی همون شغل رو داره.»
در حالیروزی که چونعصر هوی نگاهش میکرد...
راهب میانسال هم چون هوی را شناخت و ادایاولین احترام کرد: «شما... آمیتاآبا. من همون راهبی هستم کهدوباره با دعوت برادر کوچیکترتون به فرقه شما اومده بودم.»
چون هوی بامیکنه بیخیالی گفت: «پساستعداد منو یادت مونده.»
راهب با خندهای ازبیتخمی ته دل گفت: «هامیکرد ها، مگه میشه یادم بره؟»
سپس ادامه داد:صبح «اگه مزاحمتی نیست،اینکه میتونیم پیش شما بشینیم؟»
«پیش من...»
چون هویتلاش میخواست رد کند،بیتخمی اما مکث کرد.
جونگهیون از قبل کنارش نشسته بودبیشتر و با چشمانی که مثل یکقبل تولهسگ میدرخشید، به او نگاه میکرد.
«برادر بزرگ،روزی بیا باعصر هم غذا بخوریم!»
جونگهیون که از دیدار غیرمنتظرهمیداد با چون هوی حسابی ذوقزده شدهچشمش بود، با خوشحالی به او چسبید.
«خب، برام مهم نیست. در هراستعداد صورت کنجکاوم بدونم فرقه انتهای جنوبیعصر اصلاً برای چی پاشده اومده یونان.»
چون هوی بعد از کمی فکربیشتر کردن، سرش را تکان داد وقبل گفت: «هر کار دوست دارین بکنین.»
«پس با اجازه.»
وقتی راهب میانسال نشست،بدنش راهبان جوان پشت سرشنمیانداخت هم با تردید نشستند.
«امم، برادر بزرگ.»
جونگهیون به چون هوی نگاهاستعداد کرد و پرسید: «چرا اون روزعصر یهو فرقه ما رو ترک کردی؟»
«وقت رفتن بود.»
جونگهیون سرش را تکان داد: «آها،هرگز که اینطور! ولی کاش قبل از رفتنهوپ یه چیزی به این برادر کوچیکترت میگفتی...»
در حالی که جونگهیونوجود با یادآوری آن روز لبمیکرد و لوچهاش آویزان شده بود...
راهب میانسال خندید و بحثاستعداد را عوض کرد: «ها ها، حتماًعصر کار واجبی داشتن. مگه نه، هممسلک؟»
«آره، همینطوره.»
«آه، راستی الان کهبدنش فکرشو میکنم، ما هیچوقتنمیانداخت اسم همدیگه رو نپرسیدیم.»
چشمان راهبتلاش مثل هلالوجود ماه خمیده شد.
«من بوسونگ هستم.»
هویت راهب میانسال غافلگیرکننده بود.
شمشیر رعد، بوسونگ!
یکی از ارشدهای فرقه انتهایبیتخمی جنوبی و متخصصی که زمانیروزی در دنیای رزمی شهرت زیادی داشت.
«جای تعجبمیکنه نیست که حضورشاستعداد اینقدر سنگین بود.»
راهبان جوانروزی ایستادند و مؤدبانهقبل ادای احترام کردند.
«من سوران هستم.»
«من هویونگ هستم.»
«من سویونگ هستم.»
بعد از اینکه آنها خودشانقبل را معرفی کردند، چون هوی باقلم بیخیالی اسمش را گفت: «چون هوی.»
در آن لحظه،بگوید چشمان هر سههرگز راهب گشاد شد.
«چون هوی...»
«همونی که قبلاً اومده بود...»
در حالیروزی که بینعصر خودشان پچپچ میکردند...
بوسونگ پرسید: «شمابگوید برای کمک به دروازهقلم ایلهوا به یونان اومدین؟»
«یه چیزی تو همین مایهها.»
«پس هدفمون یکیه.»
چون هویروزی گیج بهعصر نظر میرسید.
دروازه ایلهوا وابسته به فرقهمیداد کوه هوآشان بود و هیچچیزی ربطی به فرقه انتهای جنوبی نداشت.
بوسونگ که متوجه سردرگمی او شده بود، توضیح داد: «اخیراً، گروههایصبح تاجری که با فرقه ما معامله میکنن، پیشمون اومدن و گفتنچیزی که فرقههای غیرمتعارف تو یونان دارن وحشیبازی درمیارن و ازمون کمک خواستن.»
آها، پس قضیه این بود.
چون هوی فوراً متوجه شد.
فرقه انتهای جنوبی و کوه هوآشان کنترل استان شانشیاولین را با هم شریک بودند. اگر فرقههای غیرمتعارف دردوباره یونان جمع میشدند، طبیعی بود که آنها نگران شوند.
همینطور کهتلاش چون هویوجود سر تکان میداد...
بوسونگ به چشمان چون هوی نگاه کرد و گفت:روزی «و از قضا کوه هوآشان هم اینجاست. از اونجاییقلم که هدفمون یکیه، نظرتون چیه با هم متحد بشیم؟»
«برای چی دقیقاً؟»
«معلومه دیگه،اینکه برای شکستبدنش دادن فرقههای غیرمتعارف.»
چون هوی پوزخندی زد.
چه پیشنهاد دیرهنگامی.
«من قبلاً ترتیبشونو دادم.»
چشمان بوسونگ از تعجببدنش گشاد شد: «ترتیبشونو دادی...؟نمیانداخت یعنی حساب همهشونو رسیدی؟»
«دقیقاً.»
بوسونگ سرش را تکان داد.
آنها قبل از آمدنعصر به یونان، رهبران ارشد فرقههایمیداد غیرمتعارف را شناسایی کرده بودند.
رهبر فرقهاینکه بید شبح،بدنش تیغه شبح خون.
رهبر تالارتلاش ببر سیاه، خرسبیتخمی مشت ببر سیاه.
ارباب قلعهمیکنه سوهونگ، شیطانبیتخمی شمشیر ارباب باد.
همهی آنها سالهاصبح به عنوان متخصصاناینکه عالیرتبه شناخته میشدند.
«کوه هوآشاناینکه واقعاً شمشیرشوبدنش از غلاف کشیده.»
حتی اگر در یونان آشوببیتخمی به پا کرده بودند، بازروزی هم حریف کوه هوآشان نمیشدند.
بوسونگ نام اولین متخصصی را که به ذهنش رسید، به زبانعصر آورد: «اما برای مقابله با اون سه فرقه، کوه هوآشان باید یهمیآمد متخصص سطح بالا فرستاده باشه... جاودانه هیون یانگ، شمشیرزن ابر روان بود؟»
«نه.»
در حالی که داشت متخصصان شناختهشده کوه هوآشان را لیست میکرد، گفت:میآمد «پس کی؟ شمشیر الهی شکوفه آلو و جاودانه هیون جین که تومیدید اتحاد رزمی هستن، بقیه ارشدها هم که بهندرت کوه هوآشان رو ترک میکنن...»
چون هوی حرفشمیکنه را قطع کرد:استعداد «من کارشونو ساختم.»
حرفهای چون هوی نهتنهابیتخمی بوسونگ، بلکه بقیه راهبان راروزی هم در شوک فرو برد.
«چطور ممکنه تو...»
«اصلاً همچین چیزی ممکنه؟»
«فقط تو چند روز...»
در حالی که آنبیتخمی سه راهب با ناباوریمیکرد زیر لب زمزمه میکردند...
جونگهیون فریاد زد: «همینعصر انتظار رو هم از برادرمیداد بزرگ داشتم! همهشونو مجازات کردی!»
چشمانش مثل ستارهها میدرخشید.
برخلاف بقیه، اومیکنه اصلاً به چوناستعداد هوی شک نداشت.
برای او، چون هوی مثل استادشبیشتر بود؛ کسی که مانند آسمان بهقبل او نگاه میکرد و احترام میگذاشت.
واکنش اوروزی بقیه راهبان راقبل بیشتر گیج کرد.
آنها قبلاً هرگزبگوید چنین واکنشی ازهرگز جونگهیون ندیده بودند.
و اینکهتلاش با اینهمهوجود اعتماد حرف میزد...
«اگه اون اینطوری میگه...»
«...پس حتماً راسته؟»
«اما برای مقابله بابدنش اونا، به کسی درنمیانداخت سطح استاد ارشد نیاز داری...»
در حالی که آن سه نفراستعداد با گیجی نگاهشان را بین جونگهیونعصر و چون هوی رد و بدل میکردند...
ششش...
در همینروزی حین، بوسونگعصر چای ریخت.
عطر برخاسته از چای ذهنش را آرام کرد.نمیانداخت به چون هوی نگاه کرد و گفت: «...درعرقش هر صورت، خوشحالم که مشکل یونان حل شده.»
اینکه چه کسیمیکنه این کار رااستعداد کرده بود، اهمیتی نداشت.
مهم این بود که حساباستعداد فرقههای غیرمتعارف رسیده شده وصبح از یونان بیرون رانده شده بودند.
لحظهای به چون هوی نگاه کرد، به برنامههایبدنش آیندهشان فکر کرد و پرسید: «حالا که همهچیزمیآمد حل شده، حدس میزنم بهزودی به کوه هوآشان برگردی.»
«آره.»
«کی قصد داری برگردی؟»
چون هوی باوجود کنجکاوی به اوبیشتر نگاه کرد: «چرا میپرسی؟»
بوسونگ با آرامش ادامه داد: «ها ها، خیلیبدنش یهویی پرسیدم. ما برنامه داریم در قدم بعدی بههوپ کوه هوآشان سر بزنیم، برای همین برام سؤال شد.»
این حرف کاملاً غیرمنتظره بود.
فرقه انتهای جنوبیمیکنه قبلاً هیچوقت بااستعداد کوه هوآشان تعاملی نداشت.
چون هویمیکنه پرسید: «برای چیاستعداد میخواین برین اونجا؟»
بوسونگ لحظهای فکرصبح کرد و بعداینکه سر تکان داد.
«ما یه نامهبگوید داریم که باید بهقلم کوه هوآشان تحویل بدیم.»