چپتر 192: فصل صد و نود و دو
0«یه شمش طلا کافی نیست؟»
چون هوینکردی— با نارضایتیهمیشه ملچملوچی کرد.
صدای سرزنشگری از کنارش بلندمنفجر شد: «تو که مثلاً یهقضیه تائوئیستی، چرا اینقدر لنگ پولی؟»
چون ایگه که تا اون لحظهراه لای جمعیت قایم شده بود، غرغرکنانسینهاش جلو اومد و کنار چون هوی ایستاد.
چون هویاهم یکی از ابروهاشپرتیه رو داد بالا.
«یه گدا میتونه با پولی کار کنه که بیشتر مردممیمیرم تو کل عمرشون حتی خوابش رو هم نمیبینن، حالا اگهراستی یه تائوئیست یکم از پول خوشش بیاد، آسمون به زمین میآد؟»
چون ایگه پشت سر هممنفجر سرفه کرد: «اهم، اهم، اینقضیه چه چرت و پرتیه که میگی؟»
چون هوی پوزخند زد.
«دیگه به اندازه کافیچرت میشناسمت. من فقط سهمیدیگه که طلبکارم رو برمیدارم.»
چون ایگه باتوله اعتراض پرید وسط حرفش:راه «این دیگه چه صیغهایه؟»
اما چون هوی کوتاه نیومد.
«به لطف من،همیشه مفت و مجانیراه پول به جیب زدی.»
«...اون پولیاهم بود که خودمپرتیه شرط بسته بودم.»
«یعنی ناراضی هستی؟»
وقتی چون هوی با یهمنفجر قیافه بیتفاوت این رو پرسید،قضیه چون ایگه یهو احساس خطر کرد.
«اه! باشه، باشه! هرمیخوای چی. نوچ! فقط چون ازتمیمیرم چندشم میشه پولت رو میدم.»
«اونی که چندشآوره خودچرت شمایی، ارشد. هنوز حتی قیاندازه چشمت رو هم پاک نکردی—»
«ای توله سگ، همیشه میخوایمیخوای رو اعصاب من راه بری.میمیرم آخ، دارم میمیرم، دارم میمیرم!»
چون ایگه جوری چنگ زدمنفجر به سینهاش که انگار هرقضیه لحظه ممکن بود منفجر بشه.
چون هوی بحث رو عوضاعصاب کرد: «راستی، قضیه شیطان دهجوری هزار سلاح به کجا رسید؟»
چون ایگه نوچیاین کرد و دستمیگی از غر زدن برداشت.
«فعلاً تحویلشنکردی— دادم بههمیشه شعبه شانشی اتحاد.»
«تحویلش دادی؟ مگهانگار قرار نبود ازشبشه اطلاعات بکشی بیرون؟»
«قراره تحتالحفظ ببرنشهمیشه اتحاد رزمی. رهبر شعبهبری خودش به حسابش میرسه.»
«این دیگه تهِ بیمسئولیتیه.»
رگی روینکردی— پیشونی چونهمیشه ایگه برجسته شد.
«چی؟ مگه همه اینا به خاطر اینبحث نیست که تو من رو خبر کردی؟ خودمرسید هم میخواستم بفهمم اون حرومزاده چیا قایم کرده!»
چون هوی در حالی کهاعصاب به چون ایگه غرغرو نگاهجوری میکرد، سرش رو کج کرد.
«ولی مناهم که مستقیم توپرتیه رو خبر نکردم.»
ابروهای چون ایگه پرید بالا.
«پس وقتی گفتی یهممکن خبرچین میخوای، اگه منعوض نمیاومدم میخواستی به کی بگی؟»
«یکی دیگه.»
«فکر کردی اونقدر دیوونهامچرت که بذارم یه نفر دیگهاندازه گندکاریهای تو رو جمع کنه؟»
«چرا که نه؟ هرهمیشه کدوم از اعضای اتحادیهبری گدایان میتونستن از پسش بربیان.»
چون ایگهسینهاش مات وممکن مبهوت موند.
کارهایی که چون هوی توشون دخالت کرده بود، خیلی فراتر از چیزی بود که اعضایمنفجر معمولی اتحادیه گدایان بتونن هضمش کنن. نابودی یه فرقه، قدیس شمشیر انتهای جنوبی و دونگ سو.تحویلش هر کدوم از اینا اگه به بیرون درز میکرد، برای لرزوندن کل دنیای رزمی کافی بود.
چون ایگه پیشونیشاین رو مالید ومیگی سرش رو تکون داد.
«ایش، بیخیال.نکردی— همون بهتر کهمیخوای دهنم رو ببندم.»
بعد یهوسینهاش چشمهای چونممکن ایگه برق زد.
«مهمتر از اون، از اونجایی کهراه کوه ژونگنان و کوه هوآشان دست بهانگار کار شدن، آدمهای زیادی اینجا جمع شدن.»
«آشنا هم توشون هست؟»
«فقط آشناها نیستن.توله بعضیها هستن کهاعصاب اصلاً نباید پیداشون میشد.»
نگاه چون ایگه رویممکن جمعیت چرخید و چند تاراستی چهره آشنا رو شکار کرد.
«نوچ، حتی اعضای جامعه آسمان پروازراه و اتحاد سیاه شرور هم اینجان.سینهاش انگار آدمهایی از جنگل سبز هم اومدن...»
درست همون موقعاین که چون ایگه داشتپوزخند زیر لب زمزمه میکرد...
«هووووو!»
صدای تشویقسینهاش بلندی از دورمنفجر به گوش رسید.
چون هوی سرشهمیشه رو به اونراه سمت چرخاند: «همم؟»
«یعنی به این زودی رسیدن؟»
توجه جمعیت به سمت سکویمیخوای مبارزه بزرگی که تو چونگیاپیونگمیمیرم برپا شده بود، جلب شد.
یه سکوی مبارزه خام که با عجله ساخته شده بود. اماشیطان وقتی چهرههایی که قرار بود روی اون سکو بدرخشن از هردادم دو طرف ظاهر شدن، انگار خود سکو هم شروع به درخشش کرد.
اونا آدمهای معمولی نبودن.
«کوه هوآشان و کوه ژونگنان!»
«چهار ارباب شینژو!»
فریادها ازسینهاش هر دو طرفمنفجر به هوا رفت.
همه چشمها به چهرههاییمیخوای دوخته شده بود کهدارم از دو طرف وارد میشدن.
دو جناحی که برای کنترل شانشیمیگی با هم رقابت میکردن؛ کوه ژونگنان وطلبکارم کوه هوآشان در برابر چهار ارباب شینژو.
مخصوصاً تائوئیستهای کوه ژونگنان و کوه هوآشان کهبری از سمت چپ وارد شدن، توجه همه رو بهبشه خودشون جلب کردن. مردم آب دهانشون رو قورت دادن.
تائوئیستهای هر دو فرقه با اعتماد بهبحث نفس قدم برمیداشتن و هر کدوم ردایکجا مخصوص فرقه خودشون رو به تن داشتن.
الگوهای ابر کههمیشه روی ردای آبی وبری سفید گلدوزی شده بود.
الگوهای شکوفهاهم آلو روی ردایپرتیه قرمز و سفید.
دیدن دو تا از قدیمیترین فرقههایاعصاب تائوئیست شانشی که در کنار همچنگ ظاهر شده بودن، واقعاً منظرهای تماشایی بود.
بعضیها باسینهاش هیبت وممکن شگفتی نگاه میکردن.
«کوه هوآشانتوله و کوه ژونگناناعصاب در کنار هم.»
«به رهبران فرقهشون نگاهچرت کن. انگار جاودانههایی هستندیگه که از آسمون نازل شدن.»
«کی دیگهنکردی— قراره همچینهمیشه صحنهای رو ببینیم؟»
در همین حال،انگار طرف مقابل همبشه پر از هیاهو بود.
اما حسی که منتقل میکردناعصاب با تماشای کوه هوآشان وجوری کوه ژونگنان کاملاً فرق داشت.
«ای-این نیت قتل خیلی شدیده.»
«چه حضور خفهکنندهای...»
هاله چهارسینهاش ارباب شینژو بهمنفجر شدت سنگین بود.
مخصوصاً سه مرد و زنی که در کنار رهبرانمیمیرم چهار ارباب راه میرفتن (به استثنای ارباب دره بیدعوض مرده)، تمام نگاهها رو به خودشون جلب کرده بودن.
مردی قدبلند بااین کلاهی که پایینمیگی کشیده شده بود.
مرد جوانینکردی— خوشقیافه باهمیشه لبخندی درخشان.
و زن جوان زیباییممکن که ارباب اتاق شبحعوض شیطانی رو همراهی میکرد.
هر سه نفر جذابیت خاص خودشونراه رو داشتن، اونقدر که حضور رهبرانسینهاش فرقه در کنارشون رو هم کمرنگ میکردن.
«چهار ارباباهم رو همچرت نباید دستکم گرفت.»
«کی میدونه کی قراره ببره...!»
وقتی دو جناح جایگاهممکن خودشون رو در دوعوض طرف سکوی مبارزه پیدا کردن...
«من دیگه میرم. ارشد،میخوای شما همینجا بمون ودارم یکم اطلاعات جمع کن.»
چون هوی با گفتن اینپرتیه حرفها که بیشتر شبیه یهمیشناسمت دستور بود تا درخواست، ناپدید شد.
قبل از اینکه چون ایگه بتونه جوابیراه بده، او رفته بود و فقط ردانگار محوی از خودش به جا گذاشته بود.
چون ایگه در حالی که چشمهاش برقبحث میزد، غرغر کرد: «حتی اگه تو همکجا چیزی نمیگفتی خودم این کار رو میکردم!»
چونگیاپیونگ که حالا پر ازاعصاب جمعیت بیشماری شده بود، یهجوری گنجینه اطلاعاتی به حساب میاومد.
او فوراًاهم گوشهاش روچرت تیز کرد.
«منم اینو شنیدم...»
«درباره چهار ارباب...»
وقتی چون هوی به اردوگاه سمتمیگی چپ، جایی که تائوئیستهای کوه ژونگنانسهمی و کوه هوآشان جمع شده بودن، رسید...
رهبر فرقهنکردی— با گرمی بهشمیخوای خوشآمد گفت: «اومدی؟»
اما نگاه چون هوی بهمنفجر جای رهبر فرقه، روی آدمهایقضیه توی اردوگاه قفل شده بود.
«فضای اینجا... عجیبه.»
با اینکه کوه هوآشان و کوه ژونگنان در یکاندازه جبهه بودند، مثل آب و روغن از هم فاصلهحرفش میگرفتند و هیچ قصدی برای نزدیک شدن به هم نداشتند.
دقیقتر بگویم، به نظر میرسید هیچکداماعصاب حاضر نبودند قدم اول را بردارندچنگ یا سر صحبت را باز کنند.
رهبر فرقه با آرامش گفت: «شکافی بهبحث این عمق که طی سالها ایجاد شده،کجا مگر میشود در عرض چند روز ترمیم شود؟»
نگاهش بهتوله سمت کوهمیخوای ژونگنان بود.
بعضی از آنها حسننیتچرت نشان میدادند، اما فقط همین.اندازه هیچکس سعی نمیکرد نزدیکتر بیاید.
با این طرز نگاه کردنشون...
چون هوی احساساتشان را میخواند.
در نگاه اول به نظر میرسید که کوهدارم ژونگنان و کوه هوآشان متقابلاً نسبت به هم محتاطبحث هستند، اما با دقت بیشتر، تفاوت ظریفی وجود داشت.
بیشتر تائوئیستهای کوه ژونگنان، هرچندپرتیه نه به صورت علنی، اما ازفقط بالا به کوه هوآشان نگاه میکردند.
به همین ترتیب، تائوئیستهایهمیشه کوه هوآشان هم به وضوحدارم از کوه ژونگنان ناراضی بودند.
اینا قرار نیستانگار به این زودیابشه با هم گرم بگیرن.
چون هویتوله چشمانش رامیخوای ریز کرد.
همینطور که سرش را برمیگرداند...
رهبر فرقه در حالی که نگاهش را بهبری سمت میدان مبارزه در چونگیاپیونگ میدوخت، به آرامیمنفجر گفت: «مهمتر از همه، الان دیگه وقت شروعه.»
در حالت عادی، رهبر فرقهمنفجر هرگز کوه هوآشان را ترکقضیه نمیکرد، اما این بار فرق داشت.
مبارزهای کهتوله سرنوشت شانشیمیخوای را تعیین میکرد.
برای کوه هوآشان که حالا در حالپوزخند اوج گرفتن بود، این مسابقه تعیین میکرد کهاعتراض آیا بالاتر پرواز میکنند یا سقوط خواهند کرد.
ما باید پیروز شویم.
در حالی که رهبر فرقه بهبشه شدت پرتنش بود، چون هوی خمیازهایهزار کشید و سرش را کج کرد.
سپس...
«همم؟»
یک چهرهنکردی— آشنا توجهشهمیشه را جلب کرد.
به محض اینکه نگاه هامنفجر وو-جین با چون هوی تلاقیقضیه کرد، صورتش از خوشحالی روشن شد.
دست تکانتوله داد ومیخوای به سمتش دوید.
«چون هوی!»
«خیلی وقته ندیدمت.»
«آره، خیلی گذشته.»
ها وو-جین لبخند درخشانی زد.
پس از لحظهای، نگاهی به تائوئیستهای کوهپوزخند هوآشان انداخت. حالت چهرهاش سفت و سخت شداعتراض و خودش را به چون هوی نزدیک کرد.
سپس با احتیاطتوله زمزمه کرد: «نکنه...اعصاب تو نماینده هوآشانی؟»
«خودمم. چطور مگه؟»
«ها...»
حالت چهرهاهم ها وو-جینچرت پیچیده شد.
نگرانی در لحنشتوله موج میزد واعصاب گفت: «دیگه پنهانش نمیکنی؟»
چون هوی تقریباً پوزخند زد.
کی داره نگران کی میشه؟
جلوی خندهاش را گرفت وپرتیه گفت: «میگن سوزن تو کیسهمیشناسمت بالاخره یه روزی بیرون میزنه.»
«...راست میگی.»
ها وو-جین لبخند تلخی زد.
وقتی به آن فکر میکرد، همین کهبری تا الان توانسته بودند چون هوی راممکن پنهان نگه دارند، خودش یک معجزه بود.
بالاخره که باید گندشچرت درمیاومد. همون بهتر که بذارناندازه یکم اسم و رسم درکنه.
تصمیم منطقیای به نظر میرسید.
ها وو-جین سر تکان دادمنفجر و گفت: «پس من و توشیطان قراره تو این مبارزه شرکت کنیم.»
چون هوی سرش رامیخوای کج کرد و گفت:دارم «ها؟ تو قراره بری تو؟»
«چرا اینقدر تعجباین کردی؟ عجیبه کهمیگی منم شرکت کنم؟»
چون هوی طوری که انگار بدیهیترین چیزراه دنیاست، گفت: «اونم هست، ولی من فکر میکردمممکن خود رهبر فرقه کوه ژونگنان پا پیش میذاره.»
البته که ها وو-جین قوی بود. بعد از نبردراستی در قلعه شبح سفید، به نظر میرسید که از یکبرداشت سد عبور کرده و حالا هالهی متفاوتی به همراه داشت.
اما...
هنوز کافی نیست.
در مقایسه باتوله ایم یونگ، اواعصاب هنوز خیلی کم داشت.
چون هوی ادامه داد: «این مبارزهایه کهبحث قراره سرنوشت شانشی رو مشخص کنه. فکرکجا میکردم خود رهبر فرقه شخصاً وارد میدون میشه.»
ها وو-جینتوله لبخندی زد.میخوای «بهم اعتماد نداری؟»
«رهبر فرقه قویتره، همین.»
چشمان ها وو-جین گشاد شد.میخوای با عجله به اطراف نگاه کردجوری و جلو آمد تا زمزمه کند.
«...تو از کجا اینو میدونی؟»
«ها؟»
حالت چهره ها وو-جین جدی شد. «همه فقطدیگه در همین حد میدونن که قدرت رزمی رهبر فرقهوسط تازه به قلمرو نهایت رزمی رسیده. ولی تو چطور...؟»
«خب بانکردی— یه نگاه میشهمیخوای فهمید، مگه نه؟»
«چی...؟»
ها وو-جینتوله با ناباوری بهاعصاب او خیره شد.
سپس خندهایاهم توخالی سر داد.پرتیه «اصلاً نباید میپرسیدم.»
هرچه باشد، او چون هویمیخوای بود. کسی که فراتر ازمیمیرم منطق و عقل سلیم بود.
در حالیسینهاش که هاممکن وو-جین میخندید...
تق، تق...
پیرمردی تنومنداهم با موهای سفیدپرتیه به سمتشان آمد.
با دیدن او، ها وو-جینمیخوای با احترام دستانش را به همجوری گره زد و ادای احترام کرد.
او بک پا-گون بود، رهبر فرقه دروازه شمشیر کوچک، فرقهایقضیه که به انتقال آموزههایش تنها به یک شاگرد در هرفعلاً نسل معروف بود. او هم در این مبارزه شرکت میکرد.
«خیلی وقتهتوله که ندیدمتون،میخوای قهرمان بزرگ.»
«شنیدم شمااهم هم تو مبارزهپرتیه شرکت میکنید. درسته؟»
«بله، همینطوره.»
نگاه بک پا-گونانگار عمیقتر شد. «پسبشه یه درخواستی ازت دارم.»
«چی هست؟»
«مشکلی ندارهاهم اگه منچرت اول برم؟»
او مشتش را گره کرد،میخوای مشتاق بود که قدم به میدانجوری مبارزه بگذارد. «از شما اجازه میخوام.»
چشمان ها وو-جین گشاد شد. بکبشه پا-گون به عنوان یک گرگ تنها شناختهسلاح میشد. اینکه او اینطور سر خم کند...
«من که مشکلی ندارم.»
بک پا-گون دستانش را بهپرتیه هم فشرد. «ممنون که اینمیشناسمت فرصت رو به من دادید.»
«هاها، چیزی نیست.»
وقتی برگشت تا برود، ناگهانمنفجر پرسید: «راستی، میدونی کوه هوآشانقضیه کی رو برای مبارزه میفرسته؟»
به محضتوله اینکه سؤالشمیخوای تمام شد...
«اون منم.»
چون هوی کهتوله بین آنها ایستادهاعصاب بود، جواب داد.
«...!»
چشمان بک پا-گون لرزید.
این مبارزهای بود که سرنوشت کوه هوآشان را به دوشمیشناسمت میکشید. او انتظار کسی مثل شمشیرزن ابر روان یا شخصیاما با مهارت مشابه را داشت. اما یک پسر به این جوانی؟
کوه هوآشاننکردی— پیش خودشهمیشه چی فکر کرده؟
لحظهای تأملسینهاش کرد، سپس سرشمنفجر را تکان داد.
اصلاً کوه هوآشان چهمیخوای اهمیتی داشت؟ او اکنوندارم فقط یک خواسته داشت.
لحن بک پا-گون جدیچرت و رسمی شد: «اگه زیادهرویاندازه نیست، میتونم اول من برم؟»
هرچقدر هم که جوان بود، طرفاعصاب مقابل یک تائوئیست از کوه هوآشانچنگ بود. یکی از شرکتکنندگان در مبارزه.
«هر کار دلت میخواد بکن.»
«از درکتون سپاسگزارم.»
چون هوی با بیخیالیچرت جواب داد: «چیز مهمی نیست.اندازه اونقدرها هم قضیه بزرگی نیست.»
و براینکردی— اولین بار، بکمیخوای پا-گون لبخند زد.
«هه هه.»
او مثل پدربزرگیهمیشه که به نوهاشراه نگاه میکند، لبخند زد.
اما فقط برای یک لحظه.
تق.
بک پا-گون لبخند را از صورتشبشه پاک کرد، پایش را محکم رویهزار زمین کوبید و به هوا پرید.
با یک جهش روی میدان مبارزهراه فرود آمد، با خشونت به سمت چهارانگار ارباب شینژو خیره شد و فریاد زد.
«من بکاهم پا-گون از دروازهپرتیه شمشیر کوچک هستم!»
غرش شیر او با صدایی رعدآسا طنیناندازراه شد. آنقدر بلند و قدرتمند که جمعیتیانگار که آماده تشویق بودند، گوشهایشان را گرفتند.
اما بک پا-گونانگار هیچ توجهی نکردبشه و دوباره فریاد زد:
«ارباب فرقهتوله شعله روح،میخوای بیا جلو!»