---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 254: چپتر ۲۵۴ • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 254: چپتر ۲۵۴

0

کمی بعد، پس از تمام کردن‌تازه​ غذایشان، گروه از مسافرخانه شکوفه آلو‌ذوقشان​ بیرون آمدند و در یک خط ایستادند.

چهره‌هایشان پر از رضایت بود.

از آنجا که کله‌سحر با شکم‌اما​ خالی راه افتاده بودند، یک صبحانه‌بلعیدن​ لذیذ حسابی حالشان را جا آورده بود.

«خیلی وقت بود‌خوشحالم​ این‌قدر با اشتها‌بوده​ غذا نخورده بودم.»

«گوشتی در کار نبود و‌وقتی​ فقط سبزیجات داشتیم، ولی اولین‌کاسه‌های​ باره که این‌قدر بهم مزه می‌ده.»

همه دستی به شکمشان‌علف​ کشیدند و شروع به‌چند​ تعریف و تمجید کردند.

وقتی غذا تازه سرو شده بود، از دیدن کاسه‌های پر‌مثل​ از علف و سبزیجات تو ذوقشان خورده بود، اما فقط بعد‌عجیبی​ از چند لقمه با چاپستیک‌هایشان، مثل قحطی‌زده‌ها شروع به بلعیدن کردند.

بخشی از آن به خاطر گرسنگی بود،‌مشکلی​ اما طعمش برای غذایی که فقط از‌خدمتکار​ سبزیجات پخته شده بود، به‌طرز عجیبی خوب بود.

با شنیدن این تعریف‌ها‌کردند​ از هر طرف، یک‌شده​ نفر لبخند ملایمی زد.

«نگران بودم که چون فقط سبزیجاته،‌خورده​ هر چقدر هم خوشمزه باشه بازم‌قحطی‌زده‌ها​ شاکی بشن، اما انگار نگرانی بی‌خودی بود.»

در حالی که مهماندار‌ذوقشان​ ارشد او از این‌لقمه​ تمجیدهای یک‌صدا نفس راحتی کشید.

«غذای خوبی بود.»

«واقعاً چسبید.»

هیون دو و چو‌علف​ گی-گوانگ جلو آمدند و‌چند​ از او تشکر کردند.

مهماندار ارشد او با دیدن‌خورده​ آن دو، فوراً سرش را خم‌قحطی‌زده‌ها​ کرد و لبخندی روی لبانش نشست.

«خوشحالم که باب میلتون بوده.»

«ولی واقعاً مشکلی نیست؟‌کردند​ برای یه مهمون کردن‌شده​ ساده، پرس‌ها خیلی بزرگ بود.»

در حالی که هیون دو این را می‌گفت و‌لقمه​ به خدمتکار و آشپزی که با عجله ظرف‌ها را جمع‌غذایی​ می‌کردند نگاه می‌کرد، چو گی-گوانگ هم حرفش را تأیید کرد.

«حرف جاودانه هیون دو درسته. من‌اما​ پول کافی همراهم هست، پس اگه‌بلعیدن​ قیمتش رو بگی، همین الان حساب می‌کنم.»

مهماندار ارشد او با دیدن چو‌بوده​ گی-گوانگ که داشت کیسه پولش را‌بزرگ​ درمی‌آورد، با دستپاچگی دست‌هایش را تکان داد.

«ای وای، نه. این مسافرخانه بدون کمک فرقه‌شده​ هوآشان اصلاً نمی‌تونست سر پا بمونه. چطور می‌تونم‌لقمه​ برای یه وعده غذای ناقابل ازتون پول بگیرم؟»

مهماندار ارشد او با لحنی‌ذوقشان​ قاطع حرف می‌زد، انگار که‌چاپستیک‌هایشان​ اصلاً قصد کوتاه آمدن نداشت.

«همم، همم. که این‌طور؟»

گوشه لب‌های‌نشست​ هیون دو‌باب​ تکان خورد.

او از حرف‌های مهماندار ارشد او‌تازه​ که به‌طور نامحسوسی فرقه هوآشان را‌ذوقشان​ بالا می‌برد، حسابی کیف کرده بود.

«پس منم‌دیدن​ دست رد به‌ذوقشان​ سینه لطفت نمی‌زنم.»

با این حرف هیون دو، لبخند‌اما​ گشادی روی صورت مهماندار ارشد او نقش‌بخشی​ بست و به چو گی-گوانگ نگاه کرد.

چو گی-گوانگ که چهره‌اش‌باب​ کمی معذب به نظر‌نیست​ می‌رسید، بالاخره سر تکان داد.

«ممنونم.»

می‌گفتند رد کردن‌کاسه‌های​ لطف دیگران هم‌خورده​ از بی‌ادبی است.

این موضوع به‌ویژه در مورد لطف انجمن‌چند​ تاجران جهان که به دنبال ایجاد رابطه‌ای‌خاطر​ عمیق با اتحاد رزمی بود، صدق می‌کرد.

«ای بابا،‌نشست​ این که‌باب​ چیزی نیست.»

مهماندار ارشد او که در حالی که‌سرو​ دستش را تکان می‌داد با فروتنی حرف‌اما​ می‌زد، برای لحظه‌ای برقی در چشمانش درخشید.

«فکرش رو هم نمی‌کردم‌علف​ که شمشیر اوج‌گیرنده، چو‌چند​ گی-گوانگ رو از نزدیک ببینم.»

این اسم‌کاسه‌های​ را بارها‌ذوقشان​ شنیده بود.

او یکی از مشهورترین‌باب​ چهره‌های فعلی اتحاد رزمی بود،‌مهمون​ به‌ویژه در میان رزمی‌کاران جوان‌تر.

«اون کسیه که‌تمجید​ آینده اتحاد رزمی‌تازه​ رو به دوش می‌کشه.

اگه بتونم با یه وعده‌ذوقشان​ غذای این‌طوری نظر مثبتش رو جلب‌مثل​ کنم، واقعاً بهای ناچیزی براش دادم.»

درست زمانی که‌علف​ تعارفات این سه‌اما​ نفر تمام شد.

«کارهاتون تموم شد؟»

چون هوی در حالی‌کردند​ که پرده مهره‌ای را‌شده​ کنار می‌زد، بیرون آمد.

هیون دو با دیدن‌علف​ لبخند رضایت‌بخش روی صورت‌چند​ چون هوی، گوشه لبش پرید.

«تو خودت حرف‌هات تموم شد؟»

«آره، خوب پیش رفت.»

چون هوی این را گفت و با‌سرو​ دقت به سمتی خیره شد که چون‌اما​ یانگ‌گونگ، غرق در افکارش، آنجا نشسته بود.

آن پیرمرد تا زمانی که چون هوی بیرون بیاید،‌لقمه​ حتی به غذای جلویش دست هم نزده بود و‌برای​ با دست‌های گره‌کرده در سینه، در افکارش غوطه‌ور بود.

«هنوز داره‌کاسه‌های​ به اون‌ذوقشان​ ورد فکر می‌کنه؟»

چون هوی با به یاد آوردن مردی که‌نیست​ از زمان شنیدن آن دو خط ورد، ابروهایش‌عجله​ در هم گره خورده بود، خنده کوچکی سر داد.

همان‌طور که انتظار‌تمجید​ می‌رفت، او فوراً‌تازه​ پیشنهاد را پذیرفته بود.

چطور می‌توانست وقتی نیمه دوم ورد هنر‌اما​ آتش شیطانی نه جهان زیرین به او‌بخشی​ پیشنهاد شده بود، آن را رد کند؟

«تا چند سالی صداش درنمیاد.

پدرش درمیاد تا‌خوشحالم​ بتونه اون ورد‌بوده​ رو رمزگشایی کنه.»

این یک پیش‌بینی‌تمجید​ نبود، بلکه بیشتر به‌سرو​ یک یقین شباهت داشت.

«بی‌دلیل نیست که هنر آتش شیطانی نه جهان‌چند​ زیرین، حتی در بین ده قدرتمند مسیر شیطانی،‌گرسنگی​ یکی از سخت‌ترین‌ها برای تسلط به حساب میاد.»

نیمه دوم ورد هنر آتش شیطانی‌اما​ نه جهان زیرین بسیار عمیق بود‌بلعیدن​ و درک معنایش کار هر کسی نبود.

آن دو جمله‌ای که همین الان به او گفته‌مهمون​ بود، به‌شدت پیچیده بودند، چرا که مستقیماً به هسته‌جمع​ اصلی هنر آتش شیطانی نه جهان زیرین اشاره داشتند.

شعله مقدس تزکیه شیطانی.

دلیلش این بود که آن جملات، جوهره هنر آتش‌لقمه​ شیطانی نه جهان زیرین را در خود جای داده‌برای​ بودند؛ نقطه اوج رسیدن به انتهای سرپیچی از بهشت.

برای لحظه‌ای،‌کاسه‌های​ لبخند چون‌ذوقشان​ هوی کج شد.

لحظه‌ای که چون یانگ‌گونگ آن ورد‌بوده​ را درک می‌کرد، قطعاً برای یادگیری بخش‌می‌گفت​ بعدی، آویزان تک‌تک کلمات چون هوی می‌شد.

تفاوت بین تسلط بر نیمه اول‌تازه​ و یادگیری حتی بخش کوچکی از‌ذوقشان​ نیمه دوم، مثل روز روشن بود.

«حسابی تو مشتمه.»

همه چیز طبق نقشه بود.

او با افشای قطره‌چکانی نیمه دوم ورد،‌مشکلی​ داشت آرام‌آرام چون یانگ‌گونگ را در باتلاق‌خدمتکار​ هنر آتش شیطانی نه جهان زیرین غرق می‌کرد.

چنان عمیق غرقش می‌کرد که‌وقتی​ بدون اینکه خودش بفهمد، دیگر‌کاسه‌های​ هرگز راه فراری نداشته باشد.

و نتیجه‌اش‌دیدن​ هم داشت خودش‌ذوقشان​ را نشان می‌داد.

«برای یادگیری این ورد، یا‌خورده​ باید برگرده به فرقه شیطان آسمانی‌قحطی‌زده‌ها​ یا اونو از زبون من بشنوه.»

اما او‌نشست​ نمی‌توانست به فرقه‌میلتون​ شیطان آسمانی برگردد.

بازگشت به‌تعریف​ آنجا، معنایی جز‌وقتی​ مرگ برایش نداشت.

در این صورت، تنها کسی که‌خورده​ می‌توانست تا آخر خط به او‌قحطی‌زده‌ها​ چنگ بیندازد، خودِ چون هوی بود.

«حالا دیگه حتی تو‌ذوقشان​ خواب هم جرئت نمی‌کنه‌لقمه​ از حرف‌هام سرپیچی کنه.»

در همین حین، هیون دو با به‌مشکلی​ یاد آوردن چون یانگ‌گونگ که همراه چون‌خدمتکار​ هوی بالا رفته بود، به آرامی پرسید.

«تو اصلاً اومدی به‌کردند​ این مسافرخانه شکوفه آلو تا‌دیدن​ با اون آدم ملاقات کنی؟»

«دقیقاً.»

چون هوی سر تکان داد.

همان‌طور بود که می‌گفت.

دلیلی که او شخصاً به‌وقتی​ مسافرخانه شکوفه آلو آمده بود، چیزی‌علف​ جز ملاقات با چون یانگ‌گونگ نبود.

یک تهدید‌دیدن​ بالقوه برای‌علف​ فرقه هوآشان.

این یک‌کاسه‌های​ اقدام پیشگیرانه‌ذوقشان​ برای آن بود.

چون هوی نگاهش را از‌میلتون​ بالا پایین آورد و به‌ساده​ چشمان هیون دو خیره شد.

«اگه یه روزی فرقه‌کردند​ هوآشان تو خطر بیفته،‌شده​ اون یارو کمک‌مون می‌کنه.»

«اگه فرقه‌مون تو خطر بیفته...؟»

هیون دو که سرش را کج‌اما​ کرده بود، طوری حرف زد که‌بلعیدن​ انگار متوجه منظور چون هوی شده است.

«هاهاها، از اونجایی که من و تو داریم‌نیست​ می‌ریم، یه متخصص عالی‌رتبه رو دعوت کردی تا‌عجله​ برای روزی که فرقه‌مون تو خطر افتاد آماده باشیم.»

«یکم فرق داره،‌تمجید​ ولی خب آره،‌تازه​ تو همین مایه‌هاست.»

چون هوی‌دیدن​ با بالا انداختن‌ذوقشان​ شانه‌هایش جواب داد.

او شخصاً دعوتش نکرده بود،‌خورده​ اما وقتی به آن فکر می‌کرد،‌قحطی‌زده‌ها​ این حرف کاملاً هم اشتباه نبود.

با جواب چون‌خوشحالم​ هوی، لبخندی روی لبان‌مشکلی​ هیون دو نقش بست.

«ولی می‌تونی بهم بگی اون کیه؟‌تازه​ با توجه به انرژی‌ای که داره،‌ذوقشان​ به نظر می‌رسه آدم کاملاً مشهوری باشه...»

نگاهش با فکر‌کاسه‌های​ کردن به چون‌خورده​ یانگ‌گونگ عمیق‌تر شد.

با وجود اینکه داشت آن را سرکوب می‌کرد،‌لقمه​ اما انرژی‌ای که هنوز از او نشت می‌کرد،‌طعمش​ متعلق به یک فرد قدرتمند و ترسناک بود.

با سؤال هیون‌خوشحالم​ دو، چون هوی لحظه‌ای‌مشکلی​ در افکارش مکث کرد.

«همون‌طور که می‌گی حسابی مشهوره.»

مشکل اینجا بود که این‌ذوقشان​ شهرت از نوع خوبش نبود،‌چاپستیک‌هایشان​ بلکه بیشتر یک بدنامی بود.

«اسمش شیطان خونین دیوانه بود؟»

چون هوی با به یاد آوردن‌بوده​ لقبی که زمانی به چون یانگ‌گونگ‌بزرگ​ اشاره داشت، پشت سرش را خاراند.

فاش کردن‌تعریف​ چنین لقبی‌کردند​ کمی معذب‌کننده بود.

بهتره فقط یه جوری بپیچونمش.

«اون کسیه که هیچ‌وقت‌ذوقشان​ تو دنیای رزمی خیلی شناخته‌شده‌چاپستیک‌هایشان​ نبوده، برای همین کسی نمی‌شناسش.»

این یک دروغ نبود.

دهه‌ها از زمانی که او در دنیای رزمی‌شده​ فعالیت می‌کرد گذشته بود، پس آیا در صحنه هنرهای‌چاپستیک‌هایشان​ رزمی فعلی کسی پیدا می‌شد که او را بشناسد؟

«اوه، که این‌طور.»

با وجود اینکه این حرف می‌توانست کمی‌چند​ عجیب به نظر برسد، اما هیون دو‌خاطر​ اصلاً به حرف‌های چون هوی شک نکرد.

چطور می‌توانست‌نشست​ به حرف‌های چون‌میلتون​ هوی شک کند؟

«هیچ‌وقت تو دنیای‌تمجید​ رزمی فعال نبوده، پس‌سرو​ حتماً یه استاد گوشه‌گیره.

هاها، چون هوی چه‌علف​ ارتباطات گسترده‌ای برای خودش‌چند​ دست و پا کرده.»

در عوض، در دلش لبخند زد. کمی نگران بود که‌مثل​ با چون هوی سفر کند، اما اگر یک متخصص عالی‌رتبه‌به‌طرز​ در آن سطح به آن‌ها کمک می‌کرد، خیالش راحت می‌شد.

در همین حال،‌خوشحالم​ چو گی-گوانگ هم حواسش‌مشکلی​ به مکالمه آن‌ها بود.

«یک استاد گوشه‌گیر...»

اخم‌هایش کمی در هم رفت.

با اینکه اساتید گوشه‌گیر و ناشناخته‌اما​ زیادی در دنیا وجود داشتند، اما‌بلعیدن​ انرژی این پیرمرد اصلاً عادی نبود.

«یعنی واقعاً‌نشست​ تو دنیای‌باب​ رزمی کسی نمی‌شناسدش...»

ذهنش به سرعت درگیر شد.

چهره افراد زیادی که دیده یا‌خورده​ درباره‌شان شنیده بود از ذهنش گذشت،‌قحطی‌زده‌ها​ اما هیچ‌کدام با این پیرمرد همخوانی نداشتند.

بعد از چند لحظه.

«الان فکر‌نشست​ کردن بهش‌باب​ فایده‌ای نداره.»

چو گی-گوانگ‌تعریف​ افکارش را‌کردند​ کنار زد.

درباره هویت این مرد‌علف​ کنجکاو بود، اما الان‌چند​ مسائل مهم‌تری برای رسیدگی داشتند.

«...بعداً باید این‌علف​ رو به اتحاد‌اما​ رزمی گزارش بدم.»

نگاهی به مسافرخانه انداخت و بعد‌بوده​ رویش را برگرداند و به چون‌بزرگ​ هوی و هیون دو نزدیک شد.

«خب، از اونجایی‌تمجید​ که غذامون رو‌تازه​ خوردیم، دوباره راه می‌افتیم.»

شاید چون رهبر نیروی ویژه‌خورده​ قهرمانان بود، چو گی-گوانگ آدم‌مثل​ به شدت دقیقی به حساب می‌آمد.

«دیشب آمادشون کردم.»

به محض اینکه به شهرستان‌وقتی​ هوآیین رسیدند، چند اسب و‌کاسه‌های​ یک کالسکه تهیه کرده بود.

فقط این نبود.

جیره‌های غذایی که معلوم نبود‌خورده​ کِی خریده، با نظم و‌مثل​ ترتیب داخل کالسکه چیده شده بودند.

چون هوی با‌خوشحالم​ چهره‌ای راضی به‌بوده​ این صحنه نگاه کرد.

هووش—

چو گی-گوانگ‌دیدن​ روی صندلی‌علف​ کالسکه‌چی نشست.

اگر می‌خواست، می‌توانست با‌ذوقشان​ پول یک کالسکه‌چی استخدام کند،‌چاپستیک‌هایشان​ اما این کار را نکرد.

افرادی که الان با خودش‌میلتون​ می‌برد، مهمانان محترمی بودند که‌ساده​ شخص استراتژیست نظامی دعوتشان کرده بود.

چطور می‌توانست‌تعریف​ آن‌ها را به‌وقتی​ یک کالسکه‌چی بسپارد؟

باید آن‌ها را‌کاسه‌های​ در کمال راحتی‌خورده​ و امنیت همراهی می‌کرد.

«اگه این‌کاسه‌های​ کار رو نکنم،‌خورده​ روزگارم سیاه می‌شه.»

آهی از درون کشید، اما آن را فرو‌نیست​ برد و نگاهی به چون هوی، هیون دو، ها‌ظرف‌ها​ وو-جین و جونگ‌هیون انداخت و بعد دهان باز کرد.

«لطفاً سوار کالسکه بشید.»

وقتی هر چهار نفر‌علف​ سوار کالسکه شدند، چو‌چند​ گی-گوانگ افسار را محکم کشید.

هی‌هی‌هینگ—

با صدای‌نشست​ شیهه اسب،‌باب​ کالسکه راه افتاد.

سفر بدون‌تعریف​ هیچ اتفاق‌کردند​ خاصی پیش رفت.

بعد از چند بار استراحت و‌خورده​ دوباره حرکت کردن، خورشید کم‌کم غروب‌قحطی‌زده‌ها​ کرد و تاریکی دنیا را فرا گرفت.

هی‌هی‌هینگ—

چو گی-گوانگ که افسار را در‌بوده​ دست داشت، به فضای باز و وسیع‌می‌گفت​ روبرویش نگاه کرد و به زیردستانش گفت:

«برای اردو زدن آماده بشید.»

اعضای نیروی ویژه قهرمانان به‌ذوقشان​ سرعت از اسب‌هایشان پیاده شدند‌چاپستیک‌هایشان​ و با هماهنگی کامل حرکت کردند.

گروه در یک‌علف​ چشم به هم‌اما​ زدن تقسیم شد.

عده‌ای اسب‌ها را به یک طرف‌بوده​ بردند و بستند، در حالی که‌بزرگ​ بقیه شروع به جمع‌آوری هیزم کردند.

حرکاتشان به شدت ماهرانه بود.

این کارِ کسی نبود که‌ذوقشان​ فقط یکی دو بار این‌چاپستیک‌هایشان​ کار را انجام داده باشد.

چو گی-گوانگ به زیردستانش که در‌اما​ حال آماده کردن اردوگاه بودند نگاه‌بلعیدن​ کرد، و بعد سرش را برگرداند.

با لحنی شرمنده گفت: «واقعاً معذرت‌بوده​ می‌خوام. باید تو یه مسافرخانه استراحت می‌کردیم،‌می‌گفت​ اما چون عجله داشتیم مجبوریم اردو بزنیم.»

در حالت عادی، برنامه‌ریزی می‌کرد‌وقتی​ تا در یک مسافرخانه بمانند، اما‌علف​ الان زمان به شدت حیاتی بود.

تا جایی که باید‌علف​ حتی از کوچک‌ترین فرصت‌ها هم‌لقمه​ برای جلو افتادن استفاده می‌کرد.

هیون دو در حالی که انگار می‌خواست‌چند​ بگوید جای نگرانی نیست، به آرامی از‌خاطر​ کالسکه پایین آمد و گفت: «هاها، مشکلی نیست.»

«تازه‌ش هم، مگه اردو‌باب​ زدن برای آدم‌های دنیای‌نیست​ رزمی یه تجربه آشنا نیست؟»

با جواب همراه با‌کردند​ لبخند هیون دو، چو‌شده​ گی-گوانگ نفس راحتی کشید.

درست در همان لحظه،‌علف​ سه نفر دیگر هم‌چند​ از کالسکه پیاده شدند.

«اوچا.»

چون هوی که با خیال راحت و به عنوان‌مهمون​ آخرین نفر از کالسکه پیاده شد، در حالی که‌جمع​ به منظره اطراف نگاه می‌کرد، سرش را کج کرد.

کارهای مربوط به‌تمجید​ اردو زدن از‌تازه​ قبل تمام شده بود.

آتشی که با سنگ چخماق روشن شده‌اما​ بود، اطراف را روشن می‌کرد و اعضای نیروی‌خاطر​ ویژه قهرمانان در حال آماده کردن غذا بودند.

در همان لحظه، یکی از اعضای‌اما​ نیروی ویژه قهرمانان که مضطرب به نظر‌بخشی​ می‌رسید، با احتیاط به او نزدیک شد.

«امم، ارباب‌نشست​ جوان... این‌باب​ غذای شماست.»

عضو نیروی ویژه قهرمانان که‌وقتی​ یک کاسه فرنی داغ و‌کاسه‌های​ بخارپز آورده بود، چشم‌هایش برق می‌زد.

«دستت درد نکنه.»

چون هوی کاسه را گرفت.

بعد به سمت جایی‌باب​ رفت که هیون دو از‌مهمون​ قبل کنار آتش نشسته بود.

«اومدی؟»

چون هوی کنار هیون‌علف​ دو نشست و در‌چند​ سکوت شروع به خوردن کرد.

و مدت کوتاهی بعد.

تق.

چون هوی کاسه‌ای‌تمجید​ را که هنوز تویش‌سرو​ غذا بود، پایین گذاشت.

مزه زهر مار می‌ده.

اخم‌هایش را در‌علف​ هم کشید و‌اما​ به اطراف نگاه کرد.

به جز این نقطه که افراد فرقه تائوئیستی‌نیست​ نشسته بودند، بقیه داشتند با آرامش فرنی غلیظی‌عجله​ را که تویش گوشت خشک شده بود، قورت می‌دادند.

«تچ.»

چون هوی لب‌هایش را لیسید.

بویی که از همه طرف به مشام‌چند​ می‌رسید بینی‌اش را تحریک می‌کرد، اما او‌خاطر​ در موقعیتی بود که نمی‌توانست از آن بخورد.

«هوف.

واسه همینه که‌تمجید​ سفر کردن با‌تازه​ آدم‌هایی که می‌شناسم بهتره.»

چون هوی به هیون دو،‌ذوقشان​ ها وو-جین و جونگ‌هیون که‌چاپستیک‌هایشان​ هنوز داشتند غذا می‌خوردند نگاه کرد.

این سه نفر داشتند از فرنی‌ای‌اما​ که فقط تویش سبزیجات بود لذت می‌بردند،‌بخشی​ انگار که کاملاً از غذا راضی بودند.

«همم، این‌طوری نمی‌شه.»

چون هوی که از بویی که‌تازه​ مدام بینی‌اش را قلقلک می‌داد کلافه‌ذوقشان​ شده بود، ناگهان از جایش بلند شد.

«همم؟!»

هیون دو با دیدن اینکه چون هوی‌چند​ ناگهان بلند شد، چهره‌ای جدی به خود‌خاطر​ گرفت، انگار که اتفاق بدی افتاده بود.

«چی شده؟ دشمنی پیداش شده...»

«نه.»

«پس چرا‌دیدن​ یهو وسط غذا‌ذوقشان​ خوردن بلند شدی؟»

«دیگه سیر شدم.»

چون هوی نگاهی به‌باب​ کاسه نیمه‌خالی انداخت و‌نیست​ به آرامی بدنش را چرخاند.

«می‌رم یه کم تمرین کنم.»

به محض اینکه حرفش تمام شد، چون هوی‌چند​ پایش را به زمین کوبید و در یک‌گرسنگی​ چشم به هم زدن در جنگل ناپدید شد.

تات.

چون هوی که در یک لحظه از‌مشکلی​ گروه فاصله گرفته بود، رانش رایحه پنهان‌خدمتکار​ خود را اجرا کرد و لبخند زد.

«بریم سراغ شکار.»

چون هوی در تاریکی ذوب شد و بلافاصله‌چند​ شروع به شکار کرد و در یک چشم‌گرسنگی​ به هم زدن از میان جنگل عبور کرد.

و مدت کوتاهی بعد.

تاداداک—

چون هوی در حالی که داشت یک خرگوش را‌دیدن​ کباب می‌کرد، مقدار زیادی نمک که با خودش آورده‌مثل​ بود روی آن پاشید و زیر لب آوازی زمزمه کرد.

«بوی خوبی می‌ده.»

چون هوی در حالی که به جلز‌چند​ و ولز کردن گوشت نگاه می‌کرد، یک تکه‌گرسنگی​ قهوه‌ای-طلایی از آن کند و در دهانش انداخت.

«ملچ ملوچ، آخ. اگه فقط یه کم‌مشکلی​ شراب اینجا داشتم، دیگه نور علی نور‌خدمتکار​ می‌شد، تچ. پیدا کردنش این اطراف سخته...»

حالا که یک چیز‌کردند​ را به دست آورده بود،‌دیدن​ حسرت چیز دیگری را می‌خورد.

چون هوی با فکر کردن‌ذوقشان​ به شراب، گوشت توی دهانش را‌مثل​ حسابی جوید و بعد قورت داد.

«بالاخره دارم سیر می‌شم.»

بعد از مدتی، وقتی تا خرخره خورد و راضی‌مهمون​ شد، چون هوی به تپه استخوان‌های روی زمین نگاه‌جمع​ کرد، آتش را خاموش کرد و دوباره به راه افتاد.

لحظه‌ای که‌تعریف​ به فضای‌کردند​ باز برگشت.

«ها؟»

با صحنه عجیبی روبرو شد.

اعضای نیروی ویژه قهرمانان که قبل از رفتنش‌نیست​ مشغول غذا خوردن بودند، الان داشتند با جدیت‌عجله​ تمام سلاح‌هایشان را در فضای باز تاب می‌دادند.

«این دیگه غیرمنتظره‌ست.‌تمجید​ بهشون نمی‌اومد این‌قدر‌تازه​ سخت تمرین کنن.»

در همان لحظه، هیون‌علف​ دو با لبخندی به‌چند​ چون هوی نزدیک شد.

«انگار همه با دیدن اینکه تو به‌چند​ محض تموم شدن غذات رفتی تمرین کنی،‌خاطر​ تحریک شدن و بلافاصله سلاح‌هاشون رو درآوردن.»

«تحریک شدن؟»

چون هوی با ناباوری‌کردند​ به اعضای در حال تمرین‌دیدن​ نیروی ویژه قهرمانان نگاه کرد.

من فقط‌دیدن​ رفتم گوشت‌علف​ بخورم که؟

در همان لحظه بود که...

«برادر بزرگ‌تر!»

جونگ‌هیون دوان‌دوان به سمتش آمد.

جونگ‌هیون که غرق در عرق‌ذوقشان​ بود، انگار او هم تمرین کرده‌مثل​ بود، به چون هوی نگاه کرد.

«...می‌شه با‌کاسه‌های​ من مبارزه‌ذوقشان​ تمرینی کنی؟»

«مبارزه تمرینی؟»

«بله!»

چشم‌های جونگ‌هیون برق زد.

«این بار‌کاسه‌های​ یه تکنیک شمشیر‌خورده​ جدید یاد گرفتم!»

با شنیدن حرف‌های‌خوشحالم​ جونگ‌هیون، چون هوی‌بوده​ چانه‌اش را نوازش کرد.

اوه، یه تکنیک شمشیر جدید؟

نگاهی به پشت سرش انداخت.

ها وو-جین که با‌ذوقشان​ آرامش در حال مراقبه‌لقمه​ نشسته بود، لبخند ملایمی زد.

『لطفاً باهاش مبارزه کن.‌باب​ خیلی سخت تمرین کرده‌نیست​ تا بهت نشونش بده.』

همم، که این‌طور؟‌تمجید​ ببینم چه جور‌تازه​ تکنیک شمشیری یاد گرفته؟

چون هوی با شنیدن انتقال‌ذوقشان​ صدای ها وو-جین، نگاهی به جونگ‌هیون‌مثل​ انداخت و بعد دهان باز کرد.

«باشه.»

ناولها | novelha.net