---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 43: اپیزود ۴۳ • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 43: اپیزود ۴۳

0

«اوغ!»

جوک گوم که دیگر توان تحمل خستگی انباشته‌شده را‌محکم​ نداشت، در حالی که حملات جوخه شبح سفید را‌بار​ دفع می‌کرد، بالاخره کنترل شمشیرش را از دست داد.

«آرغ—!»

شاید به خاطر شدت ضربه بود که خون بالا‌آغشته​ آورد. خون تیره و لخته‌شده همراه با تکه‌هایی از‌جون​ اندام‌های داخلی‌اش، جلوی لباسش را تا زیر گردن کثیف کرد.

در همان لحظه،‌چهره​ جوخه شبح سفید‌همین‌جاست​ دوباره هجوم آورد.

جرنگ! جرنگ!

با وجود اینکه توانست حملاتشان را دفع کند، اما جوک گوم به شدت تلوتلو‌آلو​ خورد. او که از قبل دچار جراحات داخلی بود، نمی‌توانست در برابر حملات آغشته‌چیز​ به انرژی واقعی جوخه شبح سفید که برایش بیش از حد مرگبار بود، مقاومت کند.

نمی‌تونم به دستام جون بدم.

فقط دست‌هایش‌صحنه​ نبود. تمام بدنش‌آخرش​ سنگین شده بود.

به سرعت نگاهی به اطراف انداخت. وضعیت داشت به بدترین حالت ممکن کشیده می‌شد.‌چیز​ شاگردان و خواهران کوچکتری که هنوز روی پا بودند، همگی تلوتلو می‌خوردند و توان‌خورده​ سر پا ایستادن نداشتند. به نظر می‌رسید با یک تلنگر ساده روی زمین می‌افتند.

با دیدن این‌این​ صحنه، چهره جوک‌تاریک​ گوم تاریک شد.

پس آخرش همین‌جاست.

با گذشت زمان، جوک گوم و محافظان شمشیر‌زمان​ شکوفه آلو نزدیک شدن مرگ را حس می‌کردند.‌می‌کردند​ آن‌ها با تسلیم و ناامیدی چشمانشان را محکم بستند.

اما در همان لحظه—

بام! بام! تالاپ!

یک چیز کاملاً سیاه چند بار‌داخلی​ روی زمین بالا و پایین پرید و‌بیش​ بعد با صدای شلپی جلوی پایشان افتاد.

محافظان شمشیر شکوفه آلو که از این اتفاق‌زمان​ ناگهانی جا خورده بودند، چشمانشان را باز کردند‌می‌کردند​ و با دیدن آن منظره در شوک فرو رفتند.

«...!»

«ا... این دیگه چیه؟!»

یک جسد‌خورد​ به طرز وحشتناکی‌جراحات​ متلاشی شده بود.

جایی که باید سر قرار می‌داشت، هیچ‌چیز‌گذشت​ نبود. بالاتنه طوری له شده بود که‌شدن​ انگار زیر یک تخته‌سنگ عظیم خرد شده باشد.

تق— تق—

سپس، صدای‌دیدن​ قدم‌هایی در‌صحنه​ فضا طنین‌انداز شد.

در آن سکوت وهم‌آور، همان صدای‌داخلی​ یکنواخت قدم‌ها کافی بود تا روح‌برایش​ از تن جوخه شبح سفید بیرون بکشد.

آن‌ها انگار که‌چهره​ تسخیر شده باشند،‌همین‌جاست​ سرهایشان را چرخاندند.

مرد جوانی به آرامی در حال‌تسلیم​ قدم زدن بود، در حالی که‌بام​ شعله‌های آتش پشت سرش زبانه می‌کشید.

او لباس فرمی کمیاب به رنگ سیاه و سرخ بر‌زمان​ تن داشت و قدش نسبتاً بلند بود. شانه‌های پهن و عضلات‌ناامیدی​ برجسته‌اش نشان می‌داد که تمرینات طاقت‌فرسایی را پشت سر گذاشته است.

اما هرچه نزدیک‌تر می‌شد، چیزی که‌داخلی​ جوخه شبح سفید را مسحور خود‌برایش​ می‌کرد هیکلش نبود، بلکه چشمانش بود.

چشمانی سرد و قیرگون‌تاریک​ که انگار حتی شعله‌های‌زمان​ پشت سرش را هم می‌بلعید.

لحظه‌ای که نگاهشان با او تلاقی کرد،‌ناامیدی​ ترس و وحشتی که در اعماق قلبشان‌چیز​ دفن شده بود، شروع به فوران کرد.

بالاخره، یکی از اعضای جوخه‌چهره​ شبح سفید برای غلبه بر‌زمان​ این ترس، قدمی به جلو برداشت.

«هنوز یکی‌خورد​ از اونا‌دچار​ باقی مونده—»

خِرت!

مغز و خون‌مرگ​ مثل باران به‌تسلیم​ هر طرف پاشید.

جوخه شبح سفید که حالا غرق‌تاریک​ در خون و مغز رفیقشان شده بودند،‌شکوفه​ در گیجی و بهت مطلق فرو رفتند.

اصلاً نمی‌دانستند‌خورد​ چه اتفاقی‌دچار​ افتاده است.

سر او ناگهان منفجر‌تاریک​ شده بود. مرگی که‌زمان​ از هیچ‌کجا نازل شد.

اما غریزه‌شان به آن‌ها می‌گفت؛‌آن‌ها​ کسی که این کار را‌بستند​ کرده، همین مرد جوان روبه‌رویشان است.

تا همین چند لحظه پیش‌چهره​ دستانش خالی بود، اما حالا یک‌محافظان​ دستکش زرهی سیاه در دست داشت.

«بیشتر از اون‌قبل​ چیزی که فکر‌داخلی​ می‌کردم زنده موندید.»

به محض‌صحنه​ اینکه حرفش‌تاریک​ تمام شد—

خِرت!

یک سر‌دیدن​ دیگر به‌صحنه​ پرواز درآمد.

این بار، جوخه‌قبل​ شبح سفید همه چیز‌نمی‌توانست​ را به وضوح دیدند.

دستکش زرهی سیاه با حرکتی‌آخرش​ تند و تیز جلو رفت و‌شکوفه​ سر عضو جوخه را متلاشی کرد.

با دیدن چنین صحنه بی‌رحمانه‌آن‌ها​ و مورمورکننده‌ای، اعضای باقی‌مانده جوخه شبح‌لحظه—​ سفید از شدت وحشت خشکشان زد.

«استاد ارشد...»

«شما... شما اومدید.»

صدایی از‌صحنه​ پایین به‌تاریک​ گوش رسید.

چون هوی حالا ایستاده بود و با نگاهی‌چشمانشان​ سرد به محافظان شمشیر شکوفه آلو که از‌سیاه​ فرط خستگی روی زمین افتاده بودند، خیره شده بود.

آن‌ها کاملاً تحلیل رفته بودند.

تنها جوک گوم و‌دچار​ سول ران هنوز رمقی‌برابر​ برای سر پا ماندن داشتند.

«هنوزم بی‌عرضه‌اید، هان؟»

با شنیدن صدای بی‌تفاوت چون هوی، جوک گوم‌چشمانشان​ و سول ران که تازه خیالشان راحت شده‌سیاه​ بود، رنگ از رخسارشان پرید و با دستپاچگی گفتند:

«آخه...»

«نـ-نه...»

«خفه.»

چون هوی سرش را چرخاند، غلاف‌تسلیم​ شمشیر را روی شانه‌اش انداخت و با‌تالاپ​ غضب به جوخه شبح سفید خیره شد.

«من این آشغال‌ها‌این​ رو جمع می‌کنم.‌تاریک​ بعداً به حسابتون می‌رسم.»

«مهارت بی‌نظیریه.»

شمشیر تنها قطع‌کننده‌مرگ​ دست نتوانست جلوی تحسین‌ناامیدی​ و شگفتی‌اش را بگیرد.

حتی در برابر تکنیک شب‌چهره​ خونینِ تیغه شبح شب خونین،‌زمان​ هیون دو اصلاً عقب‌نشینی نمی‌کرد.

نه، او‌خورد​ داشت حریفش را‌جراحات​ در هم می‌شکست.

«خفه شو.»

اما واکنش‌شدن​ هیون دو‌می‌کردند​ کاملاً سرد بود.

در درونش‌دیدن​ حرارتی سوزان‌تر از‌چهره​ آتش زبانه می‌کشید.

حریفش یکی از اربابان چهار‌جراحات​ جهت قلعه شبح سفید بود، دشمن‌واقعی​ خونی‌اش. این خشم کاملاً طبیعی بود.

چشمان شمشیر‌صحنه​ تنها قطع‌کننده‌تاریک​ دست تاریک شد.

فکر می‌کردم‌شدن​ در بهترین حالت‌آن‌ها​ هم‌سطح خودم باشه...

این سطح از قدرت، با شایعات‌تاریک​ و اطلاعاتی که قلعه شبح سفید جمع‌آوری‌شکوفه​ کرده بود، زمین تا آسمان فرق داشت.

حداقل برابر، یا شاید هم...

«اطلاعاتمون در‌صحنه​ مورد فرقه کوه‌آخرش​ هوآشان غلط بود.»

صدایی که زیر‌مرگ​ لب زمزمه کرد،‌تسلیم​ خشک و سنگین بود.

با وجود اینکه او را‌چهره​ شمشیر اول هوآشان می‌نامیدند، اما او‌محافظان​ این فرقه را دست‌کم گرفته بود.

شمشیر تنها قطع‌کننده دست دندان‌هایش را‌داخلی​ به هم سایید، شمشیرش را محکم‌برایش​ در دست فشرد و کمرش را چرخاند.

فرم ایستادنش عجیب بود.

آستین چپش در باد تکان می‌خورد و‌ناامیدی​ دست راستش طوری به پشت سرش رفت‌چیز​ که انگار می‌خواست شمشیرش را پنهان کند.

این فرمِ شمشیر شب خونین بود، تکنیکی‌آخرش​ از زیرشاخه‌های تکنیک شب خونین که مدت‌ها پیش‌نزدیک​ توسط یک شمشیرزن یک‌دستِ ناشناس خلق شده بود.

تق—

عضلاتش در هم پیچیدند و صداهای‌همین‌جاست​ شومی به گوش رسید. با این حال،‌نزدیک​ چهره شمشیر تنها قطع‌کننده دست آرام ماند.

سپس تمام بدنش چرخید.

زوووش!

هوا از هم شکافته شد.

شمشیر در دستانش‌چهره​ مثل یک شلاق در‌گذشت​ هوا به حرکت درآمد.

در واکنش به این حمله،‌آن‌ها​ هیون دو با آرامش نیروی درونی‌لحظه—​ خود را به شمشیرش تزریق کرد.

انرژی سفید و شفافی مانند نخ‌های ظریف‌آخرش​ دور تیغه پیچید و خیلی زود پوسته‌ای‌آلو​ شبیه به یک پیله را تشکیل داد.

این چی شمشیر بود، چیزی که‌داخلی​ تنها کسانی که به قلمرو نهایت‌برایش​ رزمی رسیده بودند می‌توانستند به نمایش بگذارند.

جرنگ!

شمشیرها به هم برخورد کردند.

اما نتیجه‌دیدن​ به طرز‌صحنه​ غیرمنتظره‌ای ناامیدکننده بود.

«اوه!»

شمشیر تنها قطع‌کننده دست‌تاریک​ از شدت ضربه تلوتلوخوران‌زمان​ به عقب رانده شد.

...غیرممکنه!

چشمانش از تعجب گشاد شد.

او یک حمله غافلگیرانه انجام‌جراحات​ داده بود، اما کسی که‌انرژی​ ضربه را خورد خودش بود.

هیون دو هم‌چهره​ غافلگیر شده بود، اما‌گذشت​ به دلیلی کاملاً متفاوت.

همش همین بود؟

شمشیر تنها قطع‌کننده دست‌صحنه​ یکی از سه متخصص برتر‌گذشت​ در قلعه شبح سفید بود.

با این حال،‌قبل​ حمله‌اش بیش از‌داخلی​ حد ضعیف بود.

با دیدن حالت چهره‌تاریک​ هیون دو، نگاه شمشیر‌زمان​ تنها قطع‌کننده دست تغییر کرد.

او همیشه‌شدن​ به دنبال‌می‌کردند​ قدرت بود.

برای تسلط بر تکنیک شب خونین که‌آخرش​ روزی به طور تصادفی پیدایش کرده بود،‌آلو​ حتی دست چپ خودش را قطع کرده بود.

پس از تسلط بر شمشیر شب خونین،‌نمی‌توانست​ در دنیای رزمی سرگردان شد، بدون اینکه‌مرگبار​ به فرقه‌های صالح یا غیرمتعارف تعلق داشته باشد.

اما یک‌صحنه​ روز، طعم‌تاریک​ شکست را چشید.

از آن زمان، هدفش تغییر‌آن‌ها​ کرد—شکست دادن خدای مرگ سفید‌بستند​ که او را مغلوب کرده بود.

به همین دلیل بود که‌چهره​ به قلعه شبح سفید که‌زمان​ یک فرقه غیرمتعارف بود، پیوست.

اما حالا، کسی که حتی او‌داخلی​ را یک تهدید به حساب نمی‌آورد،‌برایش​ داشت از بالا به او نگاه می‌کرد.

چشمانش از شدت خشم برگشت.

نه فقط چشمانش—تمام بدنش‌می‌کردند​ شروع به انتشار یک‌چشمانشان​ انرژی تاریک و چسبناک کرد.

هیون دو با حس کردن تغییر‌تاریک​ هاله و اتمسفر، او نیز به‌شمشیر​ آرامی نیروی درونی خود را گسترش داد.

سپس...

ووش...

«شمشیر تنها قطع‌کننده دست» از‌آن‌ها​ فاصله سه ژانگ ناپدید شد و‌لحظه—​ درست در مقابل او ظاهر شد.

جرنگ!

شمشیرهایشان به هم برخورد کرد.

انفجار آن‌قدر بلند بود که کسانی‌همین‌جاست​ که در همان حوالی بودند، گوش‌هایشان‌آلو​ را گرفتند و روی زمین افتادند.

آن دو در حالی که شمشیرهایشان در‌ناامیدی​ هم قفل شده بود به یکدیگر خیره شدند‌کاملاً​ و سپس نیروی درونی‌شان را هم‌زمان آزاد کردند.

غرش...

هوا از‌خورد​ قدرت کوبنده آن‌ها‌جراحات​ به شدت لرزید.

اما حالت‌صحنه​ چهره‌هایشان با‌تاریک​ هم فرق داشت.

«شمشیر تنها قطع‌کننده دست» مستأصل به‌تسلیم​ نظر می‌رسید، در حالی که هیون‌بام​ دو آرامش خود را حفظ کرده بود.

سپس رگ‌های خونی در چشمان «شمشیر‌تاریک​ تنها قطع‌کننده دست» بیرون زد و‌شمشیر​ صورتش به رنگ سرخ و کبود درآمد.

«هوپ!»

او دندان‌هایش را روی هم فشرد و‌گذشت​ خونی را که از گلویش بالا می‌آمد به‌مرگ​ زور قورت داد و چشمانش را گشاد کرد.

صورتش داغون شده بود.

چشمانش آن‌قدر خون‌گرفته بود که انگار هر‌آخرش​ لحظه ممکن بود خون گریه کند و‌آلو​ باریکه‌ای از خون از گوشه لبش پایین چکید.

ووش...

هیون دو‌صحنه​ مچ دستش‌تاریک​ را چرخاند.

شاید به این دلیل‌می‌کردند​ که در وسط برخورد نیروی‌محکم​ درونی، شمشیرش را عقب کشید.

غیژژژ!

تیغه «شمشیر تنها قطع‌کننده‌دچار​ دست» که پر از قدرت‌آغشته​ بود، بی‌اختیار هوا را شکافت.

«...!»

او سعی کرد شمشیرش را‌آن‌ها​ عقب بکشد، اما دیگر تعادلش‌بستند​ را از دست داده بود.

هیون دو‌دیدن​ چنین فرصتی را‌چهره​ از دست نمی‌داد.

او سوار بر جریان مختل‌شده‌جراحات​ نیروی درونی، فوراً «پروانه مست‌انرژی​ شکوفه آلو» را آزاد کرد.

ووش...

بوی شکوفه‌های آلو بینی را قلقلک داد و نیت تیز‌بستند​ شمشیر، «شمشیر تنها قطع‌کننده دست» را مجبور کرد تا در‌پرید​ هوا بچرخد و پای چپش را محکم به زمین بکوبد.

ووش...

آستین خالی‌اش در‌قبل​ هوا به اهتزاز‌داخلی​ درآمد و دورش پیچید.

هیون دو که می‌خواست در‌آخرش​ میان‌هوا به او ضربه بزند،‌شمشیر​ جا خورد و به عقب پرید.

غیژژ!

شمشیری درست همان نقطه‌ای‌صحنه​ که او چند لحظه پیش‌گذشت​ ایستاده بود را سوراخ کرد.

حتی در حال چرخیدن هم،‌جراحات​ «شمشیر تنها قطع‌کننده دست» تمرکزش‌انرژی​ را از دست نداده بود.

چشمان هیون دو باریک شد.

(حتی با وجود جراحات‌می‌کردند​ داخلی عمیق هم این‌طوری‌چشمانشان​ شمشیر می‌زنه... عجب آدم سرسختی!)

تحمل دردی که اکثر رزمی‌کاران را‌تاریک​ از پا درمی‌آورد، نشان از اراده‌شمشیر​ شگفت‌انگیز «شمشیر تنها قطع‌کننده دست» داشت.

سپس هیون‌خورد​ دو نیروی درونی‌اش‌جراحات​ را منفجر کرد.

«گوه!»

«شمشیر تنها قطع‌کننده دست» که‌آن‌ها​ مستقیماً با طوفان انرژی هیون دو‌لحظه—​ برخورد کرده بود، خون سرفه کرد.

ضربه بسیار سنگین بود.

سرانجام اشک خونین از چشمان‌جراحات​ سرخش جاری شد و حجم زیادی‌واقعی​ از خون از گلویش بیرون ریخت.

حالا صورتش‌صحنه​ غرق در‌تاریک​ خون شده بود.

با این حال، او‌می‌کردند​ دست از تاب دادن شمشیرش‌محکم​ به سمت هیون دو برنداشت.

«گوه! من... من نمی‌تونم ببازم!»

با فریادی مستأصلانه و خونی که‌داخلی​ به هر طرف می‌پاشید، «شمشیر شب خونین»‌بیش​ حالا قدرت مخرب‌تری به خود گرفته بود.

بازوی شلاق‌مانند و شمشیرش‌تاریک​ حرکت کردند تا هیون‌زمان​ دو را تکه‌تکه کنند.

هیون دو شمشیرش را‌می‌کردند​ به صورت افقی تاب داد‌محکم​ تا با آن مقابله کند.

نه سریع بود، نه کند.

اما نیروی درون آن‌دچار​ به شکل غیرقابل تصوری‌برابر​ قدرتمند و استوار بود.

این «تکنیک گمشده عالی» بود؛ تکنیکی‌همین‌جاست​ که گفته می‌شد قدرتمندترین در میان‌آلو​ تکنیک‌های شمشیر فرقه کوه هوآشان است.

غیژژژ!

تیغه‌ای پنهان در میان‌صحنه​ طوفان نیروی درونی، «شمشیر تنها‌گذشت​ قطع‌کننده دست» را هدف گرفت.

شمشیرهایشان با هم برخورد کرد.

چاک!

خون به اطراف‌مرگ​ پاشید و سکوت‌تسلیم​ همه‌جا را فرا گرفت.

«شمشیر تنها قطع‌کننده دست»، در‌چهره​ حالی که غرق در خون بود،‌محافظان​ با سختی دهانش را باز کرد.

«در نهایت...»

صدایش که هنوز درد‌تاریک​ جراحات داخلی در آن‌زمان​ طنین‌انداز بود، کاملاً شکسته بود.

سپس دستش شل شد.

جرنگ، جرنگ، جرنگ...

شمشیر چند بار‌قبل​ روی زمین پرید‌داخلی​ و سپس بی‌حرکت ماند.

او که شمشیری را که بیشتر عمرش‌گذشت​ را با آن گذرانده بود رها کرده‌شدن​ بود، سرش را به سمت هیون دو چرخاند.

در چشمان‌شدن​ خون‌گرفته‌اش ردپایی از‌آن‌ها​ حسادت دیده می‌شد.

او هر کاری کرده بود تا از‌آخرش​ آن دیوار بلندی که هر بار چشمانش‌آلو​ را می‌بست می‌دید عبور کند، اما غیرممکن بود.

اما مردی که روبرویش‌دچار​ ایستاده بود، به قلمرو‌برابر​ رزمی آسمانی رسیده بود.

چطور می‌توانست حسادت نکند؟

«...نتونستم... ازش عبور کنم.»

صدایش به آرامی‌این​ مانند قطره آبی روی‌آخرش​ یک دریاچه پخش شد.

بوم!

«شمشیر تنها قطع‌کننده دست» در‌آخرش​ حالی که تمام توانش را از‌شکوفه​ دست داده بود، روی زمین افتاد.

هیون دو‌شدن​ به مرد‌می‌کردند​ افتاده نگاه کرد.

از زخم شمشیر روی جسد،‌چهره​ انرژی تکنیک گمشده عالی هنوز‌زمان​ مانند شعله‌های آتش سوسو می‌زد.

«اگه در این حده...»

هیون دو در حالی که به دست‌گذشت​ شمشیرزنش نگاه می‌کرد زمزمه کرد و سپس‌شدن​ هر دو مشتش را محکم گره کرد.

اگرچه او به قلمرو‌می‌کردند​ رزمی آسمانی رسیده بود، اما‌محکم​ از سطح خود مطمئن نبود.

اما حالا، مطمئن بود.

قدرت فعلی او‌قبل​ در میان برترین‌های‌داخلی​ دنیای رزمی بود.

شاید حتی...

(حتی اگه‌شدن​ خدای مرگ‌می‌کردند​ سفید باشه...)

شعله‌هایی در چشمانش زبانه کشید.

هدف او نابودی قلعه شبح‌جراحات​ سفید و گسترش نام فرقه‌انرژی​ کوه هوآشان در همه‌جا بود.

او یک‌صحنه​ قدم نزدیک‌تر‌تاریک​ شده بود.

در حالی که‌مرگ​ هیون دو به‌تسلیم​ آینده فکر می‌کرد...

«ارباب شرقی؟!»

صدای غافلگیرشده‌ای‌خورد​ در همان‌دچار​ نزدیکی طنین‌انداز شد.

هیون دو جا خورد و سرش را‌گذشت​ چرخاند و سو بک-گوی و ها وو-جین‌شدن​ را دید که داشتند با هم می‌جنگیدند.

«...امکان نداره.»

سو بک-گوی با ناباوری به جسد‌تاریک​ بی‌جان «شمشیر تنها قطع‌کننده دست» خیره شد‌شکوفه​ و سپس با شوک سرش را چرخاند.

«...!»

چشمانش به شدت‌چهره​ می‌لرزید، انگار که‌همین‌جاست​ زلزله‌ای رخ داده باشد.

او در حین مبارزه با ها‌تسلیم​ وو-جین متوجه نشده بود، اما حالا نمی‌توانست‌تالاپ​ حضور جوخه شبح سفید را حس کند.

«لعنت بهش!»

سو بک-گوی با درک‌دچار​ وضعیت، چهره‌اش با خشمی‌برابر​ شیطانی در هم رفت.

در همان لحظه...

«حالا فقط تو یکی موندی.»

صدایی سرد‌دیدن​ از کنارش‌صحنه​ به گوش رسید.

ووش...

او با عجله‌چهره​ «کف دست یین‌همین‌جاست​ شبح» را آزاد کرد.

اما نه فریادی بلند شد‌آن‌ها​ و نه حس برخورد با‌بستند​ چیزی به او دست داد.

او که وحشت‌این​ کرده بود، به‌تاریک​ آرامی سرش را چرخاند.

دیواری به‌خورد​ سیاهی قیر در‌جراحات​ مقابلش ایستاده بود.

سپس صدایی‌صحنه​ از بالا‌تاریک​ به گوش رسید.

«فکر کردی کجا داری می‌ری؟»

چون هوی به پایین و به‌تاریک​ سو بک-گوی که قدش فقط تا دماغ‌شکوفه​ او می‌رسید نگاهی انداخت و زمزمه کرد.

تق!

سو بک-گوی‌صحنه​ بلافاصله به‌تاریک​ عقب پرید.

(فکر کردی اینجا‌مرگ​ می‌میرم؟! من وارث‌تسلیم​ قلعه شبح سفیدم!)

او تمام انرژی باقی‌مانده‌اش را‌چهره​ برای فرار صرف کرد و‌زمان​ تمام تکنیک‌ها را کنار گذاشت.

هیکلش آن‌قدر سریع دور‌دچار​ شد که به نظر می‌رسید‌آغشته​ مسافت را کش آورده است.

«نمی‌تونم بذارم فرار کنه... گوه!»

ها وو-جین سعی کرد او را‌تسلیم​ تعقیب کند اما تلوتلو خورد و‌بام​ از عوارض جراحات داخلی‌اش ناله کرد.

سپس...

«چقدر رو اعصابه.»

چون هوی به‌چهره​ آرامی پایش را‌همین‌جاست​ به زمین کوبید.

ووش...

در یک چشم‌این​ به هم زدن،‌تاریک​ هیکلش ناپدید شد.

«آخ!»

سو بک-گوی سکندری خورد.

در حین فرار، یقه‌اش‌می‌کردند​ به چیزی گیر کرده‌چشمانشان​ بود و داشت خفه‌اش می‌کرد.

«سرفه... سرفه.»

در حالی که از‌دچار​ درد گلو سرفه می‌کرد،‌برابر​ سایه‌ای روی او افتاد.

چون هوی یقه‌اش را‌تاریک​ گرفته بود و داشت‌زمان​ به او نگاه می‌کرد.

«واقعاً فکر کردی بعد‌می‌کردند​ از این همه گندی که‌محکم​ زدی می‌تونی قسر در بری؟»

«سـ-سرفه. خـ-خواهش‌دیدن​ می‌کنم از‌صحنه​ جونم بگذر...»

سو بک-گوی در حالی که‌جراحات​ سرفه می‌کرد، غرورش را دور‌انرژی​ انداخت و روی زانوهایش التماس کرد.

«چی؟ می‌خوای از جونت بگذرم؟»

با شنیدن این حرف، سو‌آن‌ها​ بک-گوی ناگهان صاف شد و‌بستند​ با استیصال سر تکان داد.

در آن لحظه، دهان‌صحنه​ چون هوی به شکل‌همین‌جاست​ یک پوزخند کج شد.

«آخه چرا‌خورد​ باید این‌دچار​ کارو بکنم؟»

در حالی که رنگ‌تاریک​ از رخسار سو بک-گوی با‌محافظان​ دیدن آن لبخند سرد پرید...

تراق!

چون هوی‌دیدن​ پایش را روی‌چهره​ سر او کوبید.

مغز و‌خورد​ خون به‌دچار​ هر طرف پاشید.

چون هوی خون و تکه‌های مغز را‌گذشت​ از روی لباسش تکاند، با سردی به‌شدن​ جسد نگاه کرد و سپس رویش را برگرداند.

«حالا وقتشه‌شدن​ که کلاً‌می‌کردند​ ریشه‌شون رو بکنیم.»

ناولها | novelha.net