---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 239: چپتر 239 • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 239: چپتر 239

0

در میدان تمرین، شاگردان بی‌شماری در‌کرد​ حالت اسب قفل شده بودند و‌اول​ عرق از سر و رویشان شرشر می‌ریخت.

«آخ...»

«حس می‌کنم‌کنین​ دستام الان‌بساطیه​ کنده می‌شن...»

هنوز حتی نیم شیجین هم نگذشته‌سرش​ بود، اما شاگردان که مثل بید می‌لرزیدند،‌دیگه​ فقط می‌توانستند با نفس‌های بریده‌بریده ناله کنند.

این همان حالت اسبی‌افتاده​ بود که هر روز به‌تکان​ مدت یک شیجین تکرار می‌کردند.

اخیراً برایشان راحت‌تر شده بود؛‌شکنجه​ فقط کمی عرق می‌ریختند و‌بازوهای​ می‌توانستند بدون مشکل تمامش کنند.

اما امروز فرق داشت.

اگه به‌افتاده​ خاطر این‌کرد​ حلقه‌های آهنی نبود...!

این شکنجه‌ست! یه شکنجه واقعی!

در حالی که زیر‌شکنجه‌ست​ لب غر می‌زدند، به‌زیر​ بازوهای درازشده‌شان خیره شدند.

از زیر آستین‌هایشان، حلقه‌های‌بساطیه​ آهنی سنگینی به مچ‌بازوهایشان​ دستشان بسته شده بود.

وزن هر‌افتاده​ کدام سی‌کرد​ گئون بود.

حتی یکی از آن‌ها هم بیش از‌بعد​ حد کافی بود، اما حالا به هر دو‌دیگه​ مچ دست و مچ پایشان بسته شده بودند.

این دیگر تمرین‌نبود​ نبود؛ این یک‌واقعی​ عذاب الهی بود.

در همین حال، چون هوی راحت روی‌خارج​ صندلی‌اش در جایگاه افتخاری میدان تمرین نشسته‌نگاهی​ بود و با نارضایتی آشکاری تماشایشان می‌کرد.

«نوچ. حتی نمی‌تونین‌نوچی​ همین‌قدر رو تحمل‌سرش​ کنین... عجب بساطیه.»

آهی از سینه‌اش خارج شد.

بازوهایشان ذره‌ذره پایین‌تر می‌آمد.

و هنوز حتی‌عجب​ شمشیر هم به‌سینه‌اش​ دست نگرفته بودند.

چون هوی با نگاهی به‌بعد​ شمشیرهای آهنی که بی‌صدا کنار‌اول​ شاگردان افتاده بودند، نوچی کرد.

اما بعد،‌بی‌صدا​ سرش را‌افتاده​ تکان داد.

«خب، نسبت به روز اول‌شکنجه​ خیلی فرق کردن. الان دیگه‌بازوهای​ تقریباً در حد خدایان شدن.»

روز اول خودش را به یاد آورد،‌خارج​ زمانی که فقط با انجام حالت اسب‌نگاهی​ با حلقه‌های آهنی از پا درآمده بود.

تق، تق—

صدای قدم‌های محکم و‌افتاده​ سنگینی نزدیک شد و‌سرش​ رشته افکارش را پاره کرد.

چون هوی کمی چرخید.

استاد تالار تمرین رزمی، هیون یانگ، در حالی‌بازوهایشان​ که یک شمشیر آهنی عظیم پنجاه گئونی را‌بی‌صدا​ فقط با دست چپش حمل می‌کرد، جلو می‌آمد.

اوه؟ داره اونو به‌کرد​ این راحتی بلند می‌کنه.‌داد​ حتماً سگ‌دو زده واسه تمرین.

نگاه چون هوی پس از‌نوچی​ بررسی هیون یانگ، روی مچ‌داد​ دست چپ او متوقف شد.

«هاه. دوتا حلقه‌نبود​ آهنی بستی؟ اون شمشیر‌حالی​ باید بدجور سنگین باشه.»

«هنوز نمی‌تونم‌کنین​ روی دست راستم‌آهی​ ببندمش، مگه نه؟»

هیون یانگ با نگاهی‌کرد​ به دست راست بی‌مصرفش،‌داد​ با آرامش جواب داد.

«حرفت متینه.»

«و این‌جوری می‌تونم‌نبود​ دست چپم رو‌واقعی​ خیلی بهتر تمرین بدم.»

با این جواب، چون‌بساطیه​ هوی با رضایت لبخندی‌بازوهایشان​ زد و سر تکان داد.

همان‌طور که انتظار‌نوچی​ می‌رفت، هیچ‌کس سخت‌تر‌سرش​ از او تمرین نمی‌کرد.

تچ. کاش بقیه‌شون هم‌افتاده​ یه ذره از این‌سرش​ اراده رو یاد می‌گرفتن.

چون هوی نگاه دلسوزانه دیگری به‌واقعی​ شاگردان در حال تقلا انداخت و‌خیره​ سرش را تکان داد. سپس برگشت.

«چطوره؟ به‌کنین​ شمشیرزنی با دست‌آهی​ چپ عادت کردی؟»

هیون یانگ با شنیدن این حرف،‌سرش​ به شمشیر پنجاه گئونی توی دستش‌کردن​ نگاه کرد و لبخند ملایمی زد.

«بالاخره داره‌بی‌صدا​ به حرفم‌افتاده​ گوش می‌ده.»

اوه؟

چشمان چون هوی برقی زد.

هنوز حتی یک سال هم از شروع‌تکان​ تمریناتش با دست چپ نگذشته بود؛ و شمشیر‌خدایان​ از همین حالا داشت به حرفش گوش می‌داد؟

این چیزی نبود‌کنار​ که با یک تلاش‌بعد​ معمولی به دست بیاید.

حتماً جوری‌آهنی​ تمرین کرده که‌شکنجه​ انگار می‌خواد بمیره.

چون هوی با لبخندی گفت:

«خبر خیلی خوبیه.»

با این حرف،‌کنار​ هیون یانگ سر‌کرد​ تکان داد و پرسید:

«خب؟ برای‌آهنی​ چی منو‌شکنجه‌ست​ کشوندی اینجا؟»

مثل همیشه رک و‌بساطیه​ راست. چون هوی از‌بازوهایشان​ روی صندلی‌اش بلند شد.

«فکر کردم‌افتاده​ می‌تونیم یه مبارزه‌بعد​ تمرینی داشته باشیم.»

«مبارزه تمرینی...؟»

«الان دیگه به شمشیر دست چپ‌واقعی​ عادت کردی، پس فکر کنم وقتشه‌خیره​ تمرینات رزمی واقعی رو شروع کنیم.»

«با مبارزه؟»

«دقیقاً. تو این‌نوچی​ مورد، مبارزه خیلی‌سرش​ بهتر از حرف زدنه.»

«درسته.»

برقی در‌آهنی​ چشمان هیون‌شکنجه‌ست​ یانگ درخشید.

او منتظر چنین لحظه‌ای بود.

چون هوی که متوجه آن برق شده‌تکان​ بود، پوزخندی زد و با خونسردی شمشیر آهنی‌ای‌خدایان​ را که قبلاً به گوشه‌ای انداخته بود، برداشت.

«بیا بریم وسط میدون.»

بدون اینکه حتی منتظر جوابی بماند،‌واقعی​ قامت چون هوی ناپدید شد، درست‌خیره​ مثل شعله شمعی که ناگهان خاموش شود.

«...هاه. حتی نتونستم ببینمش.»

با اینکه تمام مدت داشت‌بعد​ نگاهش می‌کرد، هیون یانگ تازه بعد‌خیلی​ از انجام حرکت متوجه آن شد.

تحت تأثیر‌بی‌صدا​ این حرکت پا،‌نوچی​ نفس عمیقی کشید.

«......!»

«ساسوک‌نیم؟!»

شاگردان با شوک فریاد زدند.

چون هوی ناگهان در میان شاگردانی که‌بعد​ هنوز در حالت اسب بودند ظاهر شده بود‌دیگه​ و آن‌ها با وحشت به او نگاه می‌کردند.

«واسه چی تکون‌نبود​ می‌خورین؟ هنوز یه‌واقعی​ شیجین کامل هم نگذشته.»

او چند نفری‌عجب​ را که جا‌سینه‌اش​ خورده بودند، سرزنش کرد.

«نکنه می‌خواین‌افتاده​ بگین از همین‌بعد​ الان خسته شدین؟»

«آخ!»

«نـ-نه، این‌طور نیست!»

با وجود اینکه چهره‌هایشان‌بساطیه​ به وضوح فریاد می‌زد‌بازوهایشان​ خسته‌ایم، شاگردان انکار کردند.

«خب، آره. امکان نداره فقط‌بعد​ با اضافه کردن یه ذره‌اول​ وزن به این روز بیفتین.»

لبخندهای معذبشان چیز دیگری می‌گفت.

«به هر حال،‌نبود​ همون حالت اسب‌واقعی​ رو حفظ کنین.»

لب‌های چون‌کنین​ هوی به شکل‌آهی​ عجیبی کج شد.

«مهم نیست از‌نوچی​ الان به بعد‌سرش​ چه اتفاقی می‌افته.»

با وجود لحن شومش،‌افتاده​ هیچ توضیح اضافه‌ای نداد؛ فقط‌تکان​ به سمت جایگاه افتخاری چرخید.

تق.

هیون یانگ با برقی‌بساطیه​ در چشمانش، پایش را‌بازوهایشان​ محکم به زمین کوبید.

فیشش—

ردایش در هوا به پرواز درآمد‌کرد​ و در حالی که به جلو شلیک‌خیلی​ می‌شد، بی‌صدا روبه‌روی چون هوی فرود آمد.

چون هوی به هیون یانگ که‌واقعی​ مشخصاً بدنش را منقبض کرده بود نگاه‌شدند​ کرد و شمشیر آهنی‌اش را بالا آورد.

«خیلی خب. بیا جلو.»

معمولاً، یک شاگرد هرگز کسی‌بعد​ نبود که در برابر یک‌اول​ استاد حمله را آغاز کند.

اما در مورد‌کنار​ چون هوی، این‌کرد​ یک قانون نانوشته بود.

«بسیار خب.»

هیون یانگ‌کنین​ شمشیر را‌بساطیه​ بالا برد.

ترک—

وزن دو حلقه آهنی و‌نوچی​ تیغه سنگین، با شدت عضلاتش‌داد​ را تحت فشار قرار داد.

عضلاتش از درد فریاد می‌کشیدند.

اما...

فیشش—

به محض اینکه نیروی‌افتاده​ درونی‌اش را فعال کرد،‌سرش​ عضلات منقبضش آرام گرفتند.

همه چیزم‌آهنی​ رو تو‌شکنجه‌ست​ این ضربه می‌ذارم.

هیون یانگ با جمع کردن‌آهی​ تمام قدرت در بازوی چپش،‌پایین‌تر​ به آرامی نفسش را بیرون داد.

نگاهش ثابت و متمرکز شد.

در پاسخ به اراده او،‌نوچی​ تکنیک انرژی شکوفه آلو متورم شد‌نسبت​ و هاله قدرتمندی را شکل داد.

او به هاله قرمزی‌شکنجه‌ست​ که روی تیغه تیره‌زیر​ شکل می‌گرفت، نگاه کرد.

سپس دستش کمی پایین آمد—

فلش!

بدنش مثل‌بی‌صدا​ یک صاعقه به‌نوچی​ جلو پرتاب شد.

با رها کردن رعد شکافنده‌شکنجه​ ابر جوهر، در یک چشم به‌درازشده‌شان​ هم زدن فضای بینشان را شکافت.

شمشیر آهنی به رقص‌بساطیه​ درآمد و مثل امواج‌بازوهایشان​ خروشان به حرکت افتاد.

هم‌زمان، رایحه شکوفه‌های‌نوچی​ آلو از نوک‌سرش​ شمشیر پخش شد.

خیلی پیشرفت کرده.

چون هوی که از‌شکنجه‌ست​ دیدن این صحنه راضی‌زیر​ بود، شمشیر خودش را چرخاند.

دانگگگ!

وقتی شمشیرهای آهنی‌شان به هم برخورد‌سرش​ کرد، صدای انفجار عظیمی طنین‌انداز شد‌کردن​ و باد به تمام جهات فوران کرد.

نبرد آغاز شده بود.

دانگ! دانگگگ!

انفجارها یکی‌کنین​ پس از‌بساطیه​ دیگری رخ می‌دادند.

«استاد تالار؟!»

«......!»

شاگردان با‌آهنی​ شوک خیره‌شکنجه‌ست​ شده بودند.

همه می‌دانستند هیون یانگ به این دلیل تمرین‌بازوهایشان​ شمشیرزنی با دست چپ را شروع کرده بود‌بی‌صدا​ که دیگر نمی‌توانست از دست راستش استفاده کند.

اما با این حال...

عملکرد الان او شبیه کسی‌نوچی​ بود که سال‌ها تکنیک‌های شمشیر‌داد​ دست چپ را تمرین کرده است.

در حالی که شاگردان تحت تأثیر قرار‌حالی​ گرفته بودند، هیون یانگ در برابر این‌آستین‌هایشان​ واقعیت دردناک دندان‌هایش را به هم فشرد.

هوپ!

ناله‌اش را قورت داد.

هر برخورد، امواج شوکی را‌نوچی​ به دستش می‌فرستاد که نزدیک بود‌نسبت​ چنگش را از هم باز کند.

اما نمی‌توانست متوقف شود.

هنوز نه.

نگاهش تیزتر شد.

ترک!

عضلات شانه‌اش در هم پیچید.

بوم!

پایش را محکم کوبید‌کرد​ و موج شوکی از‌داد​ زیر پاهایش پخش شد.

«آخ!»

«اوه!»

موج ضربه از‌عجب​ روی چون هوی‌سینه‌اش​ و شاگردان عبور کرد.

و درست در همان‌کرد​ لحظه‌ای که شاگردان تمرکزشان‌داد​ را از دست دادند...

«حالت و فرمت بی‌نقصه...»

صدای بی‌تفاوت چون‌نبود​ هوی، گرد و غبار‌حالی​ و باد را شکافت.

«اما هنوزم کافی نیست.»

چون هوی شمشیرش را‌کرد​ به دست چپش داد و‌نسبت​ بدون لحظه‌ای مکث حرکت کرد.

تق!

چشمان هیون‌آهنی​ یانگ از‌شکنجه‌ست​ تعجب گشاد شد.

چون هوی شمشیر او‌بساطیه​ را منحرف کرده و ضربه‌ذره‌ذره​ محکمی به پهلویش کوبیده بود.

رگ‌های قرمز در چشمان هیون‌بعد​ یانگ بیرون زد، در حالی‌اول​ که درد را تحمل می‌کرد.

«هنرهای رزمی فقط تکرار‌افتاده​ فرم‌ها نیست. با شمشیر دست‌تکان​ چپ، کنترل نیروی درونی همه‌چیزه...»

کلمات راهنمای چون‌نبود​ هوی لحظه‌ای متوقف‌واقعی​ نشد. حملاتش هم همین‌طور.

شترق! بام! بوم!

«ارغ! آخ!»

صورت هیون یانگ از شدت‌نوچی​ درد مثل یک شکوفه آلوی‌داد​ سرخ برافروخته شد، اما تحمل کرد.

برای چون‌آهنی​ هوی، این کار‌شکنجه​ کاملاً ضروری بود.

می‌گویند صد بار شنیدن به اندازه یک بار دیدن نیست،‌پایین‌تر​ صد بار دیدن به اندازه یک بار درک کردن نیست، و‌بعد​ صد بار درک کردن به اندازه یک بار انجام دادن نیست.

هیچ مقدار شنیدن یا‌کرد​ تماشا کردنی نمی‌توانست با‌داد​ تجربه واقعی برابری کند.

«باید به چپ جاخالی بدی. قبل از برش مورب‌تکان​ حرکت کن. فکر کن استفاده از دست چپ، یعنی‌شدن​ برعکس کردن تمام کارایی که با دست راست می‌کردی...»

زیر رگباری از کلمات‌شکنجه‌ست​ و ضربات، شمشیر آهنین چون‌می‌زدند​ هوی همچنان به حرکت درمی‌آمد.

«کوه! آآارغ!»

ضربات بی‌امان بالاخره‌نوچی​ فریادی از گلوی‌سرش​ هیون یانگ بیرون کشید.

شاگردانی که تماشا‌کنار​ می‌کردند، چهره‌هایی پر از‌بعد​ وحشت به خود گرفتند.

«این یارو دیوانه‌ست...!»

«داره استاد تالار رو می‌زنه...!»

به سختی می‌توانستند‌نوچی​ چیزی که می‌بینند‌سرش​ را باور کنند.

درست بود که چون هوی با آن‌ها‌بعد​ مثل زباله رفتار می‌کرد، اما حتی این؟‌کردن​ آن هم با استاد تالار تمرین رزمی؟

با این حال،‌نبود​ هیون یانگ سر‌واقعی​ جایش ایستادگی کرد.

برخلاف اکثر آدم‌ها که زیر چنین فشاری عقب‌نشینی می‌کردند، او‌پایین‌تر​ با تمام توانش ضدحمله زد و ضربات را منحرف کرد و‌بعد​ از قدم‌های شکوفه آلو و شمشیر روان گل‌های آشفته استفاده کرد.

همه این‌ها‌افتاده​ دقیقاً طبق دستورالعمل‌های‌بعد​ چون هوی بود.

«سریع یاد می‌گیره. با این سرعت،‌کرد​ ممکنه حتی زودتر از چیزی که‌اول​ فکر می‌کردم قدرت قبلیش رو پس بگیره.»

چون هوی با‌نبود​ لبخندی روی لب،‌واقعی​ ضربه دیگری روانه کرد.

کلنگ!

برخورد شدیدی باعث‌نوچی​ شد هیون یانگ‌سرش​ شمشیرش را رها کند.

«گوه!»

تیغه در هوا‌نبود​ چرخید و با صدای‌حالی​ سنگینی روی زمین افتاد.

چون هوی نزدیک شد.

«همین‌جا تمومش کنیم؟»

هیون یانگ چشمانش را ریز کرد،‌کرد​ سپس دست چپ لرزانش را دراز‌اول​ کرد و دوباره شمشیر را برداشت.

«نه... هنوز کافی نیست.»

چون هوی پوزخند زد.

«خیلی خب.»

به محض اینکه هیون یانگ‌نوچی​ دوباره گاردش را گرفت، آن‌ها‌داد​ کار را از سر گرفتند.

بام! شترق!

یک بار دیگر، صدای‌بساطیه​ بی‌امان ضربات، زمین تمرین‌بازوهایشان​ نیزار رویا را پر کرد.

اما هیون‌افتاده​ یانگ هرگز‌کرد​ تسلیم نشد.

با وجود اینکه حرکاتش از‌نوچی​ خستگی کند شده بود، شمشیرش‌داد​ تحت راهنمایی‌های چون هوی تیزتر می‌شد.

شاگردان که تمرین گارد خودشان‌شکنجه​ را فراموش کرده بودند، نمی‌توانستند‌بازوهای​ چشم از این نبرد بردارند.

در ابتدا، احساس‌عجب​ ترحم می‌کردند؛ قطعاً‌سینه‌اش​ خیلی دردناک بود.

و بیشتر از‌نوچی​ آن... قطعاً غرورش‌سرش​ را جریحه‌دار می‌کرد.

کتک خوردن از شاگرد خودش،‌نوچی​ آن هم جلوی کسانی که‌داد​ زمانی خودش به آن‌ها آموزش می‌داد.

اگر آن‌ها جای‌نبود​ او بودند، از‌واقعی​ شرم فرار می‌کردند.

اما هیون‌کنین​ یانگ استوار‌بساطیه​ ایستاده بود.

«هنوز... نه!»

آن‌ها تماشا می‌کردند‌کنار​ که او بارها‌کرد​ و بارها بلند می‌شد...

قلب‌هایشان به‌آهنی​ درد آمده‌شکنجه‌ست​ بود و می‌سوخت.

سرانجام، شاگردان گارد‌عجب​ خود را رها‌سینه‌اش​ کردند و فریاد زدند:

«استاد تالار!»

«شما می‌تونید! فقط یکم دیگه!»

آن‌ها هم از روی‌شکنجه‌ست​ احساسات و هم از‌زیر​ روی امید تشویق می‌کردند.

«خواهش می‌کنم...‌کنین​ فقط یه‌بساطیه​ ضربه بهش بزنید!»

بله، آن‌ها‌افتاده​ به چون‌کرد​ هوی احترام می‌گذاشتند.

اما آن چند سال‌افتاده​ رنج کشیدن زیر دست او؟‌تکان​ هنوز آن را نبخشیده بودند.

مبارزات پنهانی، کتک‌کاری‌های همه‌جانبه.

و حالا‌کنین​ هم حلقه‌های سنگین‌آهی​ و شمشیرهای آهنین.

«استاد تالار!‌افتاده​ فقط یه‌کرد​ ضربه تمیز!»

«فقط یکی. همین و بس!»

چون هوی که متوجه تشویق‌هایشان‌شکنجه​ شده بود، نگاهی به آن‌ها‌بازوهای​ انداخت و به آرامی خندید.

«تچ. مثل اینکه‌عجب​ این احمق‌ها امید‌سینه‌اش​ دارن من کتک بخورم.»

لب‌هایش به پوزخندی باز شد.

«پس باشه برای بعد.»

او چرخید و ضربه زد:

بام!

شمشیر آهنین محکم‌نوچی​ به پهلوی هیون‌سرش​ یانگ کوبیده شد.

رگ‌های چشمانش بیرون زد، اما حتی‌کرد​ در آن حالت، هیون یانگ لبش‌اول​ را گاز گرفت و شمشیرش را برگرداند.

تق.

شمشیر به سختی‌عجب​ شانه چون هوی‌سینه‌اش​ را لمس کرد.

ضربه ضعیفی بود،‌نوچی​ اما اولین ضربه‌سرش​ واقعی محسوب می‌شد.

«واااااه!»

شاگردان با‌آهنی​ خوشحالی منفجر شدند‌شکنجه​ و فریاد کشیدند.

هیون یانگ در‌عجب​ حالی که نفس‌نفس‌سینه‌اش​ می‌زد، لبخند زد.

«من... زدم...»

و روی زمین افتاد.

چون هوی‌آهنی​ به آرامی‌شکنجه‌ست​ او را گرفت.

«کارت خوب بود.»

پس از اینکه او را روی‌سرش​ زمین خواباند، با چشمانی ریز شده‌کردن​ به جمعیت در حال تشویق نگاه کرد.

«خوشحالم که‌بی‌صدا​ می‌بینم این‌قدر‌افتاده​ کیف می‌کنید...»

بدن‌هایشان خشک شد.

«حالت اسبتون رو شکستید.»

«آه، اون...»

«ما فقط... هیجان‌زده شدیم...»

قطرات عرق از‌نبود​ صورت‌هایشان پایین غلتید، تازه‌حالی​ متوجه اشتباهشان شده بودند.

اما چون‌کنین​ هوی فقط‌بساطیه​ پوزخند زد.

«این بار ازش می‌گذرم.»

همه آن‌ها‌بی‌صدا​ چهره‌هایی بهت‌زده‌افتاده​ پیدا کردند.

«ازش گذشت؟! اون ساسوک‌نیم؟!»

«نکنه امروز‌کنین​ خورشید از‌بساطیه​ غرب طلوع کرده؟»

سپس چون‌افتاده​ هوی دوباره‌کرد​ پوزخند زد.

«اما یکی‌بی‌صدا​ یکی... با من‌نوچی​ مبارزه تمرینی می‌کنید.»

چهره‌هایشان تاریک شد.

«معلومه که همین‌طوره.»

درست زمانی که ناامیدی بازگشت...

«همم؟ چیه؟ نکنه دلتون نمی‌خواد؟»

همه از جا‌نبود​ پریدند و با عجله‌حالی​ سرهایشان را تکان دادند.

«نه! اصلاً این‌طور نیست!»

«مبارزه با‌افتاده​ شما برای ما‌بعد​ یه افتخاره، ساسوک‌نیم!»

چون هوی سر تکان داد.

«همینم درسته. استاد تالار امروز همه توانش‌حالی​ رو گذاشت. شما چه جور شاگردایی هستید‌آستین‌هایشان​ که بخواید شانس مبارزه رو رد کنید؟»

چشمانش سرد شد.

او فقط برای‌نوچی​ سرگرمی جلوی چشم‌سرش​ همه مبارزه نکرده بود.

اگر حتی استاد تالار‌افتاده​ هم تمام توانش را می‌گذاشت،‌تکان​ آن‌ها چطور می‌توانستند امتناع کنند؟

درست همان‌طور که‌نبود​ امیدوار بود، چشمان‌واقعی​ شاگردان گشاد شد.

اراده در نگاهشان درخشید.

با دیدن این صحنه،‌کرد​ چون هوی پنجه آهنی...‌داد​ نه، شمشیرش را بالا آورد.

«خب پس،‌بی‌صدا​ به نظر‌افتاده​ میاد آماده‌اید...»

او شمشیر را تاب داد:

«بزن بریم.»

و از آن لحظه به‌بعد​ بعد، فریادها بدون وقفه در‌اول​ زمین تمرین نیزار رویا طنین‌انداز شد.

«گآآه! ساسوک‌نیم! رحم کنید!»

«آآآآغ!»

«کیااااه!»

شاگردان که از درد به خود می‌پیچیدند،‌تکان​ ضربه پشت ضربه دریافت می‌کردند، در حالی که‌خدایان​ چون هوی با نیشخندی روی لب حرف می‌زد.

«دارید چه غلطی می‌کنید؟ سریع‌تر‌نوچی​ حرکت کنید! با این وضع چطور‌نسبت​ می‌خواید اصلاً به من ضربه بزنید؟»

«ضـ... ضربه‌آهنی​ زدن به‌شکنجه‌ست​ شما؟ منظورتون چیه...؟»

«نمی‌دونم درباره چی حرف می‌زنید...»

آن‌ها تپق می‌زدند‌نوچی​ و ناامیدانه همه‌چیز‌سرش​ را انکار می‌کردند.

«بیخیال بابا. خودتون رو‌افتاده​ به موش‌مردگی نزنید. شماها‌سرش​ دلتون می‌خواست من کتک بخورم.»

«ا... اون... خب...»

«پس سعی کنید جاخالی بدید.»

با لبخندی کج‌نوچی​ و شیطانی، دوباره‌سرش​ شمشیر را تاب داد.

شترق! بام!

«آآآآغ!»

«ساسوک‌نیم! من نبودم! من کاری—کیااااه!»

طولی نکشید که‌نوچی​ دیگر هیچ‌کس روی‌سرش​ پاهایش نایستاده بود.

چون هوی با پوزخندی‌افتاده​ به آن‌ها نگاه کرد و‌تکان​ شمشیر را روی شانه‌اش گذاشت.

«این سطح اصلاً کافی نیست.»

چشمانش ریز شد.

دنیای رزمی داشت‌نوچی​ در هرج و‌سرش​ مرج فرو می‌رفت.

او نمی‌توانست از‌کنار​ همه در فرقه‌کرد​ کوه هوآشان محافظت کند.

«اگه اینجا فرقه شیطان‌شکنجه‌ست​ آسمانی بود، نیازی نبود‌زیر​ نگران این مزخرفات باشم.»

آن زمان، پیروان فرقه‌بساطیه​ به اندازه کافی زیاد‌بازوهایشان​ بودند؛ آن هم پیروانی قدرتمند.

اما فرقه‌افتاده​ کوه هوآشان‌کرد​ این‌طور نبود.

شاگردان کم.‌بی‌صدا​ استادان واقعی از‌نوچی​ آن هم کمتر.

«من که‌آهنی​ نمی‌تونم خودم‌شکنجه‌ست​ رو تکثیر کنم.»

هر کدام از آن‌ها‌بساطیه​ باید یاد می‌گرفتند روی پای‌ذره‌ذره​ خودشان بایستند و زنده بمانند.

بهترین راه، ساختن قدرت بود.

«برای اینکه‌بی‌صدا​ هزینه تلفات رو‌نوچی​ پایین نگه دارم...»

چون هوی یک بار‌شکنجه‌ست​ دیگر تیغه‌اش را بالا‌زیر​ آورد و اعلام کرد:

«حالا. بلند شید روی پاهاتون.»

و به این ترتیب،‌کرد​ در فرقه کوه هوآشان،‌داد​ تمرینات بی‌رحمانه ادامه یافت.

در همین حین، در دوردست‌های جنوب در هونام، در پایگاه‌داد​ اصلی راهزنان جنگل سبز — قلعه هنگسان — گروهی جدا شدند‌آورد​ و مخفیانه راه خود را به سمت شمال در پیش گرفتند.

ناولها | novelha.net