چپتر 138: چپتر 138
0«خودشه.»
چون هوی درشده حالی که جامش رامیخوای کج میکرد، لبخندی زد.
طعم این مشروبچوباستیکهای که از گلویش پایینداخل میرفت، واقعاً لذتبخش بود.
و جای تعجب هم نداشت؛مکالمهای چیزی که در جامش بود،درمانت یک مشروب کمیاب و گرانبها بود.
مائوتای.
یک مشروب معروف با عطربعد تند سسمانند که روی زبانفکر نرم مینشست و طعم ماندگاری داشت.
«خیلی وقتعالیه بود ازسریعتر اینا نخورده بودم.»
لبهایش بهچول لبخند عمیقتریسپس کشیده شد.
غذاهای لذیذ از کوهسیچوان و دریا، و یکجانشینها مشروب کمیاب مثل مائوتای.
این ترکیب برای اینکهادامه نیشش را باز کند،چیکار بیشتر از حد کافی بود.
«این عالیه.»
چوباستیکهای چون هوی سریعترسپس حرکت کردند و مشروب داخلبعد جامش هم بهسرعت ناپدید شد.
«...»
روبروی او، یانگشده جو-گانگ با ناباوریدرمانت سرش را تکان داد.
مائوتای مشروب نادری بود.
حتی خانواده معتبر یانگ ازمکالمهای شینچانگ، با آن روابط عمیق نظامیشان،میخوای فقط چند بطری از آن داشتند.
با این حال، این مرد که آنهابقیه بدهی بزرگی به او داشتند، هیچ تعجبیاگه نشان نمیداد؛ انگار کاملاً با آن آشنا بود.
انگار قبلاًمتوقف بارها ازادامه آن نوشیده بود.
واقعاً نمیتونمعالیه سر ازسریعتر کارش دربیارم.
نگاهش را برگرداندخیره و به پونگمتوقف چول-وی خیره شد.
سپس مکالمهای راتانگ که قبلاً متوقفنگاهی شده بود، ادامه داد.
«بعد از درمانت میخوایادامه چیکار کنی؟ به فکر برگشتنکنی به خاندان تانگ سیچوان هستی؟»
پونگ چول-ویعالیه نگاهی بهسریعتر بقیه جانشینها انداخت.
«الان نمیتونم جواب قطعی بدم. اگهمتوقف مشکلی نیست، میخوام نظر همه روچیکار بپرسم و بعداً بهت خبر بدم.»
یانگ جو-گانگخاندان با تعجب بههستی او نگاه کرد.
بیشتر مردم بعد از گذراندن چنیندرمانت چیزی، حتی به فکر قدم گذاشتنخاندان دوباره در دنیای رزمی هم نمیافتادند.
اما با توجه بهسریعتر جوابش، به نظر میرسیدبهسرعت هنوز هم میخواهد برگردد.
«پس میخوای برگردی، هان؟»
«این فقط نظر شخصی منه.»
«حتی بعدمتوقف از اونادامه اتفاقاتی که افتاد؟»
«پدرم یه بارچوباستیکهای بهم گفت که دنیایداخل رزمی همیشه همینطوری بوده.»
چشمان پونگچول چول-وی باسپس آرامش ثابت ماند.
«هاها، همونطورخاندان که از قبیلههستی پونگ انتظار میرفت.»
یانگ جو-گانگمتوقف از تهادامه دل خندید.
اما فقط برای یک لحظه؛ خیلیکردند زود لبخند را از روی صورتشگانگ پاک کرد و با لحنی جدی گفت.
«اما تمامچول تلاشت رو بکنمکالمهای که زنده بمونی.»
چشمانش رویخاندان پونگ چول-ویسیچوان قفل شد.
«وقتی بمیری، همهچیز تموم میشه. شهرت، قدرت رزمی... همهچیز تو یه چشم به همسیچوان زدن محو میشه... مخصوصاً برای کسی مثل تو که آینده روشنی در پیش داره، فقطهمه زنده موندن میتونه باعث بشه به چیزهای خیلی بیشتری برسی. چرا زندگیت رو دور بندازی؟»
صدایش پایین بود.
اما سنگینی کلماتشخیره بهآرامی روی فضایمتوقف اتاق فشار میآورد.
حتی منخاندان هم نوشیدنمسیچوان را متوقف کردم.
یارو قویه.
چشمانم تیز شد.
اگر متحد بود، میشد رویش حسابمتوقف کرد. اما اگر دشمن بود... او اولینکنی کسی بود که باید گردنش را میشکستم.
سکوت برقرار شد.
جانشینها، بهخصوص، حرفهای یانگ جو-گانگبعد را به دل گرفتند وفکر چشمانشان را در فکر بستند.
بعد از لحظهای، پونگسریعتر چول-وی دستانش را به نشانهناپدید احترام به هم گره زد.
«نصیحت شما روخیره در اعماق قلبممتوقف به یاد میسپارم.»
«همین کافیه.»
یانگ جو-گانگ لبخند کمرنگی زد.
فضای سنگینعالیه اتاق کمیسریعتر سبکتر شد.
«پس خوب بهش فکر کن. حتی اگه گردهمایی اژدها ودرمانت ققنوس هم باشه، اگه نمیخوای، نیازی نیست شرکت کنی. اگهنگاهی نمیتونی بری، قدمت روی چشم، میتونی همینجا تو عمارت اصلی بمونی.»
«فهمیدم.»
«اما اگه واقعاً میخوای بهبعد خاندان تانگ برگردی، بهم خبرفکر بده. یه اسکورت برات تعیین میکنم.»
با این حرفها، لبخندسریعتر روی صورت پونگ چول-ویبهسرعت و بقیه جانشینها شکفت.
«ممنونم.»
«هاها، نیازی به تشکرسیچوان نیست. به عنوان اعضایجانشینها گردهمایی، این کاملاً طبیعیه.»
یانگ جو-گانگمتوقف دستش راادامه تکان داد.
«دیگه حرفعالیه زدن کافیه.سریعتر بیاید غذا بخوریم.»
با این حرف، صرفسپس غذا در فضایی گرم وبعد شاد از سر گرفته شد.
«خمیـازه.»
روی تخت دراز کشیده بودم و درداخل حالی که به نور خورشید که ازسرش پنجره به داخل میتابید نگاه میکردم، خمیازه کشیدم.
این پنجمین روزخیره اقامتم در خانوادهمتوقف یانگ از شینچانگ بود.
و در این مدت، منهستی بیشتر از هر کس دیگریالان داشتم از زندگی لذت میبردم.
«شاید یکم بیشتر بمونم.»
در ابتدا برنامهام این بود که بعد از سه چهار روزیانگ راه بیفتم، اما این زندگیِ راحت آنقدر به دهنم مزه کردهروابط بود که مدام رفتنم را عقب میانداختم و روی تخت لم میدادم.
و جای تعجب هم نداشت؛ درست همانطور که یانگ سه-ریونگدرمانت قول داده بود، هر روز با غذاهای مجلل از مننگاهی پذیرایی میکردند و با بیشترین احترام با من رفتار میشد.
نه فقط این، بلکهسیچوان خدمتکاران خانواده یانگ هر چیزیانداخت که میخواستم را برایم میآوردند.
از دید آنها، من ناجیبعد بزرگی بودم که جان یانگفکر سه-ریونگ را نجات داده بود.
همان موقع، در باز شد.
«قهرمان جوان.»
یانگ سه-ریونگ وارد شد.
شاید چون هر روز بهبعد دیدنم میآمد، خیلی طبیعی وارد شدبرگشتن و یک کاسه را کنارم گذاشت.
«کمی شیرینی آوردم. میل دارید؟»
«شیرینی؟ آره، چرا که نه.»
نگاهی به کاسه انداختم، دستهستی چپم را دراز کردم والان یکی از شیرینیهای رنگارنگ را برداشتم.
به محضمتوقف اینکه وارد دهانمبعد شد، آب شد.
به نظر میرسید که کمی نمک هم داخلشبهسرعت بود که باعث میشد شیرینیاش در آخر کمیداد طعم لذیذ و متفاوتی به خود بگیرد. واقعاً چسبید.
«اینا خیلی خوشمزهن.»
«خوشحالم کهخاندان دوستشون دارید. دفعههستی بعد بیشتر میارم.»
لبخند ملایمی زد.
«چیز دیگهای نیاز ندارید؟»
«نه واقعاً.»
«کمی مشروب چطور؟تانگ تونستم یه بطرینگاهی کمیاب پیدا کنم...»
یانگ سه-ریونگمتوقف با احتیاطادامه حرف میزد.
در طول چهار روزسریعتر گذشته که به دیدنم میآمد،ناپدید چند چیز یاد گرفته بود.
یکی از آنها این بود: بامتوقف اینکه از چای بدم نمیآمد، اما ازکنی تنهایی نوشیدن مشروب خیلی بیشتر لذت میبردم.
آن هم وسط روز روشن.
و درست همانطورشده که انتظار داشت،درمانت چشمانم برق زد.
«چه نوعیه؟»
«از مناطق غربیه...»
در همین حین، دوسیچوان نفر که از آنجا ردانداخت میشدند، این صحنه را دیدند.
آنها جگالمتوقف سونگ-هو وادامه مو یونگ-سانگ بودند.
«به نظرعالیه میاد اوضاعسریعتر داره صمیمی میشه.»
جگال سونگ-هو ریز خندید.
در واقع، آنها در ساختمان اصلی بودندبقیه که هوانگبو سو-هیون به دنبالشان آمد، بنابرایناگه آنها با درایت از آنجا جیم شدند.
پونگ چول-وی و هوانگبو سو-هیون خیلی به هم نزدیککنی شده بودند؛ با اینکه همدیگر را به اسم کوچکجانشینها صدا نمیکردند، اما عملاً یک زوج به حساب میآمدند.
اما برام سؤالهچوباستیکهای که آیا حالشکردند خوبه یا نه.
جگال سونگ-هوچول نگاهی بهسپس مو یونگ-سانگ انداخت.
با اینکه بقیه نمیدانستند، جگالهستی سونگ-هو خبر داشت که مو یونگ-سانگجواب مخفیانه از یانگ سه-ریونگ خوشش میآمد.
او بیشتر از دوادامه برابر هر کس دیگری بهکنی آن دختر نگاه کرده بود.
«به نظرعالیه میاد خوب باحرکت هم کنار میان.»
با کمال تعجب،خیره مو یونگ-سانگ بامتوقف آرامش حرف میزد.
جگال سونگ-هوخاندان با تعجب بههستی او نگاه کرد.
«حالت خوبه؟»
«همم؟»
«منظورم اینه که...خیره تو از بانومتوقف یانگ خوشت نمیاومد؟»
«هاها، سعی کردمتانگ مخفیش کنم، اما توبقیه از قبل میدونستی، هان؟»
مو یونگ-سانگ سرش را خاراند.
«نگران نباش. خیلی وقته بیخیالشحرکت شدم. هیچ راهی نیست که بتونمیانگ بین اون دو تا قرار بگیرم.»
حرفهای صادقانهاش باعثخیره شد چشمان جگالمتوقف سونگ-هو گشاد شود.
قبلاً اینطوری نبود...
تغییر غافلگیرکنندهای بود.
وقتی برای اولین بار همدیگر را دیدند،داخل او پر از غرور بود، اما درسرش طول این سفر، خیلی تغییر کرده بود.
راستش، فقط اون نیست.
جگال سونگ-هو لبخند زد.
نه فقط خودش، بلکهادامه تمام جانشینها از همانچیکار ابتدا تغییر کرده بودند.
«اما بایدعالیه برای بانوسریعتر یانگ سخت باشه.»
مو یونگ-سانگچول به آن دومکالمهای نفر نگاه کرد.
برخلاف علاقه واضح دختر،سیچوان به نظر میرسید چونجانشینها هوی کاملاً بیتفاوت است.
واکنشهایشان زمینمتوقف تا آسمانادامه فرق داشت.
به نظر نمیرسید که دخترحرکت کار راحتی برای به دستروبروی آوردن دل او داشته باشد.
ناگهان، به نظر رسیدسپس مو یونگ-سانگ چیزی به یادبعد آورده و با احتیاط پرسید.
«...منم اونطوری بودم؟»
«هاها.»
جگال سونگ-هوعالیه با معذبسریعتر بودن خندید.
واکنش او همهچیز راسپس تأیید میکرد و موادامه یونگ-سانگ هم با خجالت خندید.
«هاا. حدسخاندان میزنم خیلیسیچوان تابلو بودم.»
«بازم خوبهمتوقف که کسادامه دیگهای متوجه نشد.»
«الان بایدعالیه بابت اینسریعتر خوشحال باشم؟»
در حالی کهخیره آن دو میخندیدندمتوقف و گپ میزدند...
«همه اینجان؟»
«چرا یهو غیبتون زد؟»
پونگ چول-وی بهچوباستیکهای همراه هوانگبو سو-هیونکردند از راه رسیدند.
«زود اومدید بیرون. فکرسپس میکردم شما دو تاادامه بیشتر با هم بمونید...»
جگال سونگ-هو حرفش را باهستی معنای خاصی قطع کرد والان بین آن دو نگاه کرد.
«حرفاتون تموم شد؟»
پونگ چول-وی سر تکان داد.
«بانو هوانگبو هم میاد.»
«منم دارم میرم.»
آن دومتوقف به همادامه لبخند زدند.
جگال سونگ-هوعالیه از واکنششانسریعتر نیشخند زد.
«اما چرا تا اینجا اومدید؟»
«هاهاها، فقط میخواستم قبلسیچوان از رفتن یه سرجانشینها به قهرمان جوان بزنم.»
«پونگ... آه! منظورم اینهادامه که، ارباب جوان پونگ میخواستکنی قبل از رفتن خداحافظی کنه.»
سوتی دادن هوانگبو سو-هیون باعثحرکت شد جگال سونگ-هو و موروبروی یونگ-سانگ با شیطنت نیشخند بزنند.
«همم، که اینطور؟»
«هاها، روز قشنگیه.»
واکنشهای آنها باعثشده شد پونگ چول-وی ومیخوای هوانگبو سو-هیون سرخ شوند.
آنها صورتشان راچوباستیکهای باد زدند تاکردند خودشان را خنک کنند.
جگال سونگ-هو وخیره مو یونگ-سانگ به چهرههایشده دستپاچه آنها ریز خندیدند.
«پس ما هم باهاتون میایم.»
«منم باید خداحافظی کنم.»
«باشه.»
پونگ چول-وی در حالی که نمیتوانستمتوقف گوشهای سرخش را پنهان کند، شانهچیکار به شانه هوانگبو سو-هیون قدم برداشت.
جگال سونگ-هو در حالیسیچوان که دور شدن آنها راانداخت تماشا میکرد، لبخند ملایمی زد.
انتظار نداشتممتوقف اینقدر بهادامه هم نزدیک بشن.
احساس عجیبی بود.
اگر کمین دروازه خورشیدسپس و ماه نبود، اینادامه رابطه هرگز شکل نمیگرفت.
پیوندی که ازتانگ تصادف روی تصادفنگاهی متولد شده بود.
نعمتی از سوی آسمانها...
این همونعالیه چیزیه کهسریعتر بهش میگن سرنوشت؟
این لذتیچول بود که مدتهامکالمهای احساسش نکرده بود.
برای اولینخاندان بار، ازسیچوان برادرم ممنونم.
خیلی زود،متوقف آنها بهادامه ساختمان اصلی رسیدند.
به محض اینکه من را دیدند،کردند آن دو دستانشان را به هم گرهناباوری زدند و به نشانه سپاسگزاری تعظیم کردند.
«به لطفچول شما، ماسپس تونستیم زنده بمونیم.»
«ممنونم.»
«مجانی نبود.متوقف بعداً بایدادامه جبران کنید.»
با این حرفم، چشمانسریعتر آن دو گشاد شدبهسرعت و بعد لبخند زدند.
انتظار من برای جبران،سپس در واقع باعث شدادامه آنها احساس راحتی بیشتری کنند.
«وقتی به دیدنمونتانگ اومدید، یه چیزینگاهی براتون آماده میکنم.»
«منم به خانوادهم اطلاع میدم.»
من به زحمت بهسریعتر جوابهایشان اهمیت دادم و فقطناپدید به جویدن شیرینیها ادامه دادم.
ممم، خوشمزهست.
همان موقع،خاندان پونگ چول-وی باهستی احتیاط نزدیک شد.
«قهرمان جوان. اگهشده مشکلی نیست، میتونم کمیمیخوای از شما راهنمایی بگیرم؟»
درخواست صادقانهاش باعث شدسریعتر چشمان هوانگبو سو-هیون وبهسرعت یانگ سه-ریونگ کمی گشاد شود.
شیرینیام را قورت دادم.
«راهنمایی؟»
«بله.»
«همم، منظورت یه مبارزه تمرینیه؟»
چشمان پونگ چول-وی گشاد شد.
او فقط بهتانگ کمی راهنمایی امید داشت،بقیه اما یک مبارزه تمرینی؟
این نعمتی بودشده که مستقیم تویدرمانت دامنش افتاده بود.
«باعث افتخارمه.»
پونگ چول-وی کهخیره نمیتوانست خوشحالیاش رامتوقف پنهان کند، جواب داد.
برای لحظهای فکر کردم.
هنرهای رزمی قبیله پونگ، هان...
کنجکاو بودم.
و مهارت پونگ چول-ویسپس در بین این بچهمزلفهایادامه معمولی از همه امیدوارکنندهتر بود.
با این حال،تانگ قرار نبود کارنگاهی را برایش راحت کنم.
«آموزش من ارزون نیست.»
حرفم را کش دادم.
«...چیزی هست که بخواید؟»
«الان نه...»
لبخند زدم.
«بعداً یهعالیه لطفی درسریعتر حقم بکن، باشه؟»
«البته.»
پونگ چول-وی بدون ذرهای تردید قبول کرد. روحش همانداخت خبر نداشت این لطف چه کوفتی قرار است باشد،نظر اما فعلاً یادگیری برایش از نان شب هم واجبتر بود.
«برای آیندهام،متوقف باید باهاشادامه مبارزه کنم.»
ظاهرش شاید آرام بهسریعتر نظر میرسید، اما از درونناپدید بدجور به هم ریخته بود.
بعد از دیدن قدرت رزمیمکالمهای خردکننده من، در باتلاقی ازدرمانت شکست و ناامیدی فرو رفته بود.
موجودی فراتر از حد دسترس.
با دیدن چنین موجودیت مطلقی، حسدرمانت حقارتی که به او دست دادهخاندان بود، عمیقتر و تاریکتر از همیشه بود.
البته، خودش هم مطمئن نبود کهکردند این مبارزه تمرینی کمکی به غلبهگانگ بر این حس میکند یا نه.
«با اینچول حال، بایدسپس امتحانش کنم.»
باید بدنشخاندان را به کارهستی میگرفت تا ببیند.
ببیند چقدرمتوقف با منادامه فاصله دارد.
ببیند اصلاً میتواندچوباستیکهای به گرد پایمکردند برسد یا نه.
چشمان پونگ چول-وی برقی زد.
«لطفاً راهنماییام کنید.»
طولی نکشید کهشده تمام جانشینها دردرمانت عمارت جمع شدند.
«حالش خوب میشه؟»
هوانگبو سو-هیون با نگرانی به پونگ چول-ویشده نگاه کرد. با اینکه زخمهای ظاهریاش خوبفکر شده بود، اما حریفش یک متخصص عالیرتبه بود.
«فقط یهخاندان مبارزه تمرینیه.سیچوان چیزیش نمیشه.»
«قهرمان جوانمتوقف حتماً مراعاتشادامه رو میکنه.»
جگال سونگ-هو و موسریعتر یونگ-سانگ با آرامش حرف زدندناپدید تا نگرانیهایش را کم کنند.
در همین حین،خیره یانگ سه-ریونگ زیرمتوقف لب زمزمه کرد:
«...به اربابخاندان جوان پونگسیچوان حسودیم میشه.»
و واقعاً هم حسادت میکرد.
مبارزه با یکچوباستیکهای متخصص عالیرتبه، فرصتی نایابداخل برای هر رزمیکاری بود.
«هووو.»
پونگ چول-وی نفس عمیقیسیچوان کشید، چشمانش را بستجانشینها و سپس آرام بازشان کرد.
چشمانش که رگههایی از سرخیبعد در آنها دویده بود، بهفکر این جوان خوشقیافه خیره شد.
اگر کسی برای اولینسریعتر بار مرا میدید، شایدبهسرعت با تحقیر نگاهم میکرد.
با دیدن ردای سیاه و شمشیرهای دوقلویم،شده حتماً با خودشان میگفتند که فقط یکفکر رزمیکار درجه سه پرزرقوبرق هستم. هه، احمقها.
«پیشداوری بزرگترین دشمنه.»
چشمانش هنگاممتوقف کشیدن تیغهاشادامه برقی زد.
با در دست گرفتن سلاحیحرکت که مدتها با آن مأنوسروبروی بود، تپش قلبش آرام گرفت.
«لطفاً بهم آموزش بدید.»
نگاهی به اوتانگ انداختم و بانگاهی انگشتانم اشاره کردم.
«بیا.»
یک استادعالیه که به یکحرکت ضعیفتر میدان میدهد.
در حالت عادی، این کار غرورمتوقف آدم را جریحهدار میکرد، اما پونگچیکار چول-وی حد و مرز خودش را میدانست.
تفاوت بین یکتانگ استاد و یکنگاهی تازهکار چقدر بود؟
فاصله بین ماشده خیلی بیشتر ازدرمانت این حرفها بود.
«پس... من اومدم.»
پونگ چول-ویچول نیروی درونیاشسپس را آزاد کرد.
انرژی ظریف هنر الهی خلاءهستی آسمان و زمین دور تیغهاش پیچیدجواب و گانگ تیغه را متجلی کرد.
سپس، تیغهاشمتوقف را با قوسبعد بلندی تاب داد.
فقط یکعالیه لحظه ازسریعتر شروع مبارزه گذشت—
بوم!
به پونگ چول-وی بیهوش و هوانگبو سو-هیون کهجانشینها با شتاب به سمتش میدوید نگاه کردم ونیست آن مسابقه کوتاه را در ذهنم مرور کردم.
«تیغه برش دروازهشده پنج ببر هنوزدرمانت هم تغییری نکرده.»
حتی بعد ازچوباستیکهای گذشت سیصد سال، دقیقاًداخل همان آشغال سابق بود.
«پس سطح نهخیره اژدها و پنجمتوقف قله در همین حده.»
نگاهی گذراخاندان به پونگسیچوان چول-وی انداختم.
قدرت رزمیاش تقریباً همسطحادامه جوک گوم بود، یاچیکار شاید یک قدم پایینتر.
اما از نظرچوباستیکهای نیروی درونی، دو یاداخل سه قدم جلوتر بود.
چیزی حدودچول ده سال اختلافمکالمهای بینشان وجود داشت.
«باید بازمخاندان قرص رایحهسیچوان تاریک درست کنم؟»
اگر شاگردان فرقه کوهادامه هوآشان این را میشنیدند، قطعاًکنی از ترس کف بالا میآوردند.
درست زمانیعالیه که میخواستمسریعتر برگردم و بروم—
«قـ... قهرمان جوان.»
پونگ چول-ویخاندان با تقلاسیچوان سعی کرد بنشیند.
او هوانگبو سو-هیون نگران را کهدرمانت کنارش بود آرام کرد و سپسخاندان دستانش را به هم گره زد.
«بابت آموزشتون ممنونم.»
پوزخندی زدم.
«ولی توخاندان که هیچسیچوان کوفتی یاد نگرفتی.»
پونگ چول-ویمتوقف با لحنیادامه بشاش گفت:
«هاها، درسته. دقیقاً همونطور کهحرکت گفتید، کاملاً در هم شکسته شدم...یانگ حتی وقت نکردم چیزی یاد بگیرم...»
«اما یهچول چیزی بهسپس دست آوردم.»
چشمانش از ارادهای پولادین درخشید.
«یه روزی، به سطحیادامه میرسم که مجبورتون کنمچیکار شمشیرتون رو بیرون بکشید.»
صدایش سرشارعالیه از عزمسریعتر و اراده بود.
این همان لحظهای بود که او، کسیشده که پس از دریافت لقب اژدهای تیغه بیهدفبرگشتن سرگردان شده بود، بالاخره هدف جدیدی پیدا کرد.
«پس میخوادخاندان با جوک گومهستی مبارزه کنه، هاه.»
از اینمتوقف طرز فکرادامه خوشم آمد.
شخصیتی جسورعالیه و هنرهایسریعتر رزمی قابلقبول.
اگر الان با جوکسپس گوم مبارزه میکرد، هر دوبعد با سرعت زیادی رشد میکردند.
«خب، بعداًخاندان در موردشسیچوان فکر میکنم.»
سپس پونگمتوقف چول-وی سرشادامه را خم کرد.
«قهرمان جوان، بابتچوباستیکهای همهچیز ممنونم. ماکردند فردا اینجارو ترک میکنیم.»
بدون اینکهچول نگاهش کنم، دستممکالمهای را تکان دادم.
«به سلامت.»
این نگرش بیتفاوتشده من باعث شددرمانت پونگ چول-وی ریز بخندد.
این یکعالیه نمایش نبود—من واقعاًحرکت هیچ اهمیتی نمیدادم.
او دوباره تعظیم کرد.
«لطفاً یهخاندان روزی به قبیلههستی پونگ سر بزنید.»
«حتماً.»
پونگ چول-ویعالیه لبخندی زدسریعتر و عقب کشید.
سپس هوانگبو سو-هیون کهسپس پشت سرش ایستاده بود،ادامه با خجالت جلو آمد.
«در عمارت اصلیمون منتظرتون هستم.»
با همینمتوقف کلمات کوتاه، اوبعد هم عقب رفت.
نفر بعدی،عالیه مو یونگ-سانگ بودحرکت که تعظیم کرد.
«قطعاً اینچول دین روسپس ادا میکنم.»
با لحنی طلبکارانه گفتم:
«معلومه که بایدشده ادا کنی. نکنهدرمانت قصد داشتی بپیچونی؟»
مو یونگ-سانگ پوزخندی زد.
«هاها، البته که نه.سپس اگه شما نیاید، خودم میگردمبعد پیداتون میکنم تا جبران کنم.»
«نیازی به این مسخرهبازیا نیست.»
مو یونگ-سانگ جوابیشده نداد، فقط لبخندیدرمانت زد و عقب کشید.
«پس حالا نوبت منه.»
جگال سونگ-هو به آرامیسپس نزدیک شد و نگاهشادامه با نگاهم گره خورد.
«دوست داریدخاندان با ماسیچوان همسفر بشید؟»
جانشینها جا خوردند.
این پیشنهادی بودچوباستیکهای که تا بهکردند حال نشنیده بودند.
«با شما همسفرخیره بشم؟ مگه خودم میدونمشده کدوم گوری دارم میرم؟»
جگال سونگ-هو با آرامش گفت:
«شما نمیدونید. اماشده من میدونم که داریدمیخوای به سمت غرب میرید.»
«قهرمان جوان. مقصد ما لبه غربی دور سیچوانبهسرعت است—خاندان تانگ سیچوان. اگه مسیر شما هم همونداد سمته، بد نیست با هم سفر کنیم، نه؟»
با نگاهیچول ثابت بهسپس او خیره شدم.
چشمانش ذرهای تزلزل نداشت.
جگال سونگ-هومتوقف مکثی کردادامه و ادامه داد:
«و در صورتی که قبلاً نشنیدید، خانواده یانگ ازناپدید سینچانگ قراره برامون یه اسکورت بفرستن. حتی دروازه خورشیدحتی و ماه هم جرئت نمیکنه به این راحتیها حمله کنه.»
«اگه سمت غرب میرید، همسفرمکالمهای شدن با ما هم امنترهدرمانت و هم راحتتر، اینطور نیست؟»
پوزخندی زدم.
طوری حرف میزد انگار بهبعد نفع من است، اما نیتفکر واقعیاش مثل روز روشن بود.
«دقیقترش این نیست کهسریعتر بگی اگه من باهاتونبهسرعت بیام برای شما امنتره؟»
جگال سونگ-هوچول بدون تردیدسپس اعتراف کرد:
«درسته.»
به نظرمتوقف نمیرسید بخواهدادامه مرا فریب دهد.
به هر حال، من خیلیحرکت مکارتر از آن بودم کهروبروی گول چنین حرفهایی را بخورم.
«با این حال،خیره سفر راحتی میشه.متوقف همین کافی نیست؟»
لبهایم را کج کردم.
«فکر میکنی چی قراره بگم؟»
جگال سونگ-هوعالیه به جایسریعتر جواب دادن، خندید.
سپس، باچول حالتی تنبلسپس و بیخیال گفت:
«فکر کنم قراره بگید "نه".»
از این تقلید اداادامه و اطوارهایم توسط جگالچیکار سونگ-هو، گوشه لبم پرید.
«این بچههایعالیه قبیله جگال بهحرکت طرز عجیبی سرگرمکنندهان.»
با نگاه کردن بهسپس او، برای لحظهای کوتاهادامه به یاد جگال سونگ-هیون افتادم.
«خوب منو شناختی.»
جگال سونگ-هو زد زیر خنده.
«هاهاها! همین فکر رو میکردم.»
این اولین باری بود کهمکالمهای جانشینها چنین خنده از تهدرمانت دلی را از او میشنیدند.
«ارباب جوان جگال؟»
«ارباب جوان جگال؟»
جگال سونگ-هو ناگهان خندهاشسریعتر را قطع کرد وبهسرعت مستقیم به من خیره شد.
«پس قصدچول دارید کار رومکالمهای کاملاً یکسره کنید؟»
«اگه جرئت کنن بیان.»
«اگه نیان چی؟»
«الان نه. ولیچوباستیکهای بعداً ریشهشون روکردند از ته درمیارم.»
«نه بلافاصله، بلکه بعداً؟»
«اول یه کارتانگ مهمتر دارم کهنگاهی باید بهش برسم.»
جگال سونگ-هو خندید.
«این اعتماد به نفس کهحرکت میتونید هر وقت اراده کردیدروبروی ریشهشون رو بکنید... بهش حسودیم میشه.»
واقعاً هم حیرتانگیز بود.
حریف دروازه خورشید و ماه بود، اما منجانشینها طوری حرف میزدم که انگار هر وقت ارادهنیست کنم میتوانم آنها را مثل حشره له کنم.
«من اصلاً شبیه اون نیستم.»
جگال سونگ-هو لبخند تلخی زد.
او که بین برادری ملقب به اژدهای آسمانی وبعد خواهر یا برادر کوچکتری که به عنوان یک نابغه بینظیرهستی تحسین میشد گیر افتاده بود، اعتماد به نفس چندانی نداشت.
چشمانش راخاندان بست وسیچوان باز کرد.
قرار نبودمتوقف همه مثلادامه هم باشند.
او به آرامی تعظیم کرد.
«راستش رو بخواید، دوست داشتم شما روشده به عمارت اصلیمون دعوت کنم، اما میدونمفکر که حتی اگه دعوت هم کنم، نمیاید.»
پسر باهوشی بود.
لبخندی زدم وشده جگال سونگ-هو هم بامیخوای لبخندی جوابم را داد.
«اگه سرنوشت یاری کنه...»
جگال سونگ-هو انگار کهسپس در حال خداحافظی باشد،ادامه به من نگاه کرد.
جوانی تقریباًخاندان همسن وسیچوان سال خودش.
اما هیولایی کهشده درونم نهفته بود، بامیخوای هیچچیز قابل مقایسه نبود.
«امیدوارم دوباره همدیگه رو ببینیم.»
پوزخندی زدم.
سرنوشت؟ ما همینتانگ الان هم بهنگاهی هم متصل بودیم.
به هر حال، جگال سونگ-هیونبعد و افراد قبیله جگال درفکر فرقه کوه هوآشان اقامت داشتند.
«حتماً.»
جگال سونگ-هو عقب رفت.
سپس بهخاندان یانگ سه-ریونگسیچوان نگاه کرد.
«پس، ما دیگه میریم.»
جانشینها برای رفتن آماده شدند.
یانگ سه-ریونگچول برای خداحافظی بهمکالمهای آنها نزدیک شد.
«سفر بیخطری داشته باشید.»
«شما هممتوقف مراقب خودتونادامه باشید، بانو یانگ.»
«بعداً بهت سر میزنم، خواهر.»
«کمک خانوادهچول یانگ روسپس فراموش نمیکنم.»
«حتماً به عمارت اصلی گزارشهستی میدم که چه کمک بزرگیالان از خانواده یانگ دریافت کردیم.»
هاه؟ این دختره نمیخواد بره؟
وقتی جانشینها عمارت فرعیسریعتر را ترک کردند، فقط منناپدید و یانگ سه-ریونگ باقی ماندیم.
او در حال دست تکان دادن برایشده خداحافظی بود، اما با حس کردن نگاهفکر خیره من، گیج و سردرگم به نظر رسید.
انگار کهخاندان چیزی یادشسیچوان آمده باشد، گفت:
«آه!»
یانگ سه-ریونگ خندید.
«من نمیرم.»
«پدرم به خاطر اون کمین، رفتنم بهبقیه گردهمایی اژدها و ققنوس رو ممنوع کرده. ومشکلی راستش رو بخواید، خودمم دیگه دلم نمیخواد برم.»
لبخند تلخی زد.
این اولین قدمچوباستیکهای واقعی او درکردند دنیای رزمی بود.
اما به بدترین تجربهسپس ممکن، پر از خونادامه و درد تبدیل شده بود.
تا مدتی حتیتانگ نمیخواست ریخت دنیاینگاهی رزمی را ببیند.
یانگ سه-ریونگمتوقف با احتیاطادامه نزدیک شد.
«مهمتر از اون، قهرمان جوان.»
«ممکنه من همخیره باهاتون یه مبارزهمتوقف تمرینی داشته باشم؟»
نگاهی به او انداختم کههستی چوب سه تکهاش را باالان دقت در دست گرفته بود.
در حالت عادی،شده قطعاً رد میکردمدرمانت و میفرستادمش پی کارش.
«اما اینجا حسابی بهم رسیدن.»
از اقامتمچول در خانواده یانگمکالمهای لذت برده بودم.
بنابراین سرم را تکان دادم.
«باشه.»
«واقعاً؟»
صورت یانگچول سه-ریونگ ازسپس خوشحالی روشن شد.
او با این فکر که چیزی برای ازجانشینها دست دادن ندارد این درخواست را مطرح کردهنیست بود، بنابراین پذیرش غیرمنتظره من حسابی غافلگیرش کرد.
«یـ... یه لحظه صبر کنید.»
او به سرعت یک روبان بیرون آوردداخل و موهای بلندش را پشت سرش بست،سرش در حالی که چشمانش برق میزد گفت:
«من آمادهام.»
به نگاه پر ازسیچوان انتظارش خیره شدم و باانداخت آرامش از جایم بلند شدم.
«راستش یه کم کنجکاو بودم.»
با اینکه خانواده یانگ الان در دنیایداخل رزمی شناخته شده بودند، اما در زندگی قبلیتکان من، اصلاً کسی آنها را آدم حساب نمیکرد.
آن زمانها،چول آنها بیشتر بامکالمهای ارتش سروکار داشتند.
«فقط حدود دویست سال ازهستی زمانی که از ارتش بهالان دنیای رزمی اومدن میگذره، نه؟»
رشدشان واقعاً چشمگیر بود.
دویست سال زمان زیادی بود،حرکت اما برای یک قبیله اصیل، مثلیانگ یک چشم به هم زدن بود.
اکثر قبایل اصیلخیره تاریخی بیش ازمتوقف پانصد سال داشتند.
با این حال خانواده یانگ، قبیلهای تازهتأسیس با قدمتیانداخت کمتر از دویست سال، توانسته بود جایگاهی در میاننظر هشت خاندان بزرگ برای خودش دست و پا کند.
این خودش سندیشده بر هنرهای رزمیدرمانت استثنایی خانوادهشان بود.
«و کنجکاوم بدونمچوباستیکهای چرا بهشون میگنکردند خانواده یانگ از سینچانگ.»
لبخند محوی رویخیره لبانم نقش بستمتوقف و سپس ناپدید شد.
«البته حیفخاندان که این دخترههستی رهبر قبیله نیست.»
لبخندم کج شد.
«خب، حالا کهچوباستیکهای اینجام، بد نیست خودمداخل با چشمهای خودم ببینم.»