چپتر 58: ساختار یین خالص سه روح
0«تـ... تو!»
چون هوی با شنیدن صدایداشت دانموک جینگنگ که مثل سوزنآستینش تو گوشش فرو میرفت، اخم کرد.
«میدونی چراطبیعی وضعیت لینروز الان اینطوریه؟»
چون هوی با خونسردی وداشت غرور جواب داد: «اون ساختارآستینش یین خالص سه روح رو داره.»
«آ... آره.استخوانی حالا اینکشید یعنی چی؟»
«ها؟ حتیباصلابت نمیدونی چیهاستیصال و... آه!»
حرفش رو نیمهکاره قطع کرد.
'آه! خب منطقیه.
اگه منم بزرگترین کتاب پزشکیعمو زیر آسمان رو نخونده بودم،جینگنگِ احتمالاً فکر میکردم یه مریضی عجیبه.'
کاملاً طبیعی بود.
یه روز بیخبر وروز بدون هیچ هشداری، نیرویهشداری درونیت یهو غیب بشه؟
کی به ذهنشروی میرسه که اینبالا یه مشکل جسمیه؟
بیشتر آدما مثل همینکشید دو نفر فکر میکردن کهجلوی این یه بیماری ناشناخته است.
حتی یه طبیبروی هم احتمالاً همینبالا فکر رو میکرد.
دانموک جینگنگ که دید چون هویبدون یهو ساکت شده، مضطرب شد و قبلبشه از اینکه جوابی بگیره، بهش فشار آورد.
«مـ... میتونی درباره این... اینداشت ساختار یین خالص سه روح برامکشید بگی؟ پای جون لین در میونه...»
صداش که همیشه تو هرعمو شرایطی محکم و باصلابت بود، حالاآشفته از روی استیصال داشت بالا میرفت.
ناگهان...
دو تا انگشتبود استخوانی دانموک لینبدون آستینش رو کشید.
«عمو، لطفاً آروم باشین.»
دانموک لیناستخوانی جلوی دانموک جینگنگِعمو آشفته رو گرفت.
بعد کمی چونهاش رواستیصال بالا آورد و مستقیمانگشت به چون هوی خیره شد.
«قهرمان جوان. یعنی میگیروز وضعیت من یه بیماریهشداری نیست، بلکه یه مشکل جسمیه؟»
صداش به طرزروی خفیفی میلرزید و نمیتونستناگهان آشفتگیاش رو پنهان کنه.
چون هوی با بیخیالیکشید گفت: «خب، اگه اینطوریباشین بهش نگاه کنی، آره.»
یهو نقاب سیاه نزدیک شد.
نقاب ضخیمی که تا همین چند لحظه پیشهشداری فاصله داشت، حالا درست جلوی دماغش تکون میخورد وجسمیه نفسهای گرمش از لابهلای اون به بیرون نفوذ میکرد.
وقتی چون هوی از پشت نقاب بهشناگهان نگاه کرد، انگار که تصویر خودش روآروم تو اون میدید، صدای دختر به گوشش رسید.
«میتونی... درباره ساختارآستینش یین خالص سهلطفاً روح بیشتر برام بگی؟»
صدای ملتمسانه و ناامیدانهاش،استیصال مثل زمین خشکیده توانگشت خشکسالی، ترک خورده بود.
«همینو میخواستی بپرسی؟»
«نه دقیقاً، ولی...»
«خب، باشه.»
«واقعاً؟»
چون هوی سر تکون داد.
'خودمم هنوز یکم کنجکاوم.'
نگاهش به سمتآستینش شکم دختر رفت؛لطفاً به سمت دانتیان پایینیاش.
«ساختار یین خالص سه روح،داشت بدنیه که فقط با نفسآستینش کشیدن، انرژی یین رو جمع میکنه.»
«...!»
چشمهای دانموک لین گرد شد.
درست همونطور که گفت، اونعمو همیشه فقط با نفس کشیدن انرژیآشفته یین رو تو بدنش جمع میکرد.
چون هوی با لحنی که انگار داره برای یه بچه توضیح میده گفت:لطفاً «به لطف همین قضیه، احتمالاً از بچگی حساسیت فوقالعادهای داشتی و وقتی تکنیکهایجوان درونی رو تمرین میکردی، خیلی سریعتر از بقیه نیروی درونی جمع میکردی. مگه نه؟»
«آ... آره.»
با چهرهای مات و مبهوتداشت جواب داد، انگار چون هویآستینش اون رو بهتر از خودش میشناخت.
«ولی دقیقاً بهآستینش خاطر همین مزیت،لطفاً مشکلاتت شروع میشه.»
«...مشکلات؟»
چون هوی بهبود دانتیان پایینی اونبدون نگاه کرد و گفت:
«هر چی نیروی درونی بیشتری جمع میکنی، انرژی یین هم قویتر میشه. ولطفاً این انرژی یین آرومآروم رگهای خونیت رو منجمد میکنه و در نهایت جونت رومیگی میگیره. ولی مطمئنم خودت بهتر از هر کسی میدونی این تغییر چه حسی داره.»
نقاب دانموکاستخوانی لین بهکشید شدت لرزید.
'پس قضیه این بود.'
حالا که اینوبود شنید، همهچیز براشبدون منطقی به نظر میرسید.
حساسیت استثناییاش، پیشرفتروی سریعش در مقایسهبالا با بقیه شاگردها.
و اون انرژی سردیکشید که طبیبها میگفتن دارهباشین بدنش رو منجمد میکنه.
دانموک جینگنگ که انگار به یه ریسمان پوسیدهانگشت چنگ زده بود، پرسید: «پس، جناب، شما میدونینجلوی چطور میشه این وضعیت جسمی رو درمان کرد؟»
«در حالت عادی، کسی که ساختار یین خالص سه روح رو داره، تازهبشه بعد از اینکه استخوانها و رگهای خونیش کاملاً بالغ شد باید یادگیری تکنیکهایطبیب درونی رو شروع کنه... ولی به نظر میرسه الان دیگه خیلی دیر شده.»
«یـ... یعنیباصلابت چون تکنیک درونیداشت رو یاد گرفته؟»
«بیشتر از چیزی کهکشید بتونه تحمل کنه، انرژیباشین یین تو بدنش جمع شده.»
«آه...»
دانموک جینگنگ با چهرهای درهمشکسته بهبدون دانموک لین نگاه کرد و بعدغیب با ضعف سرش رو پایین انداخت.
«متاسفم. همهاش تقصیر منه. کاشداشت مجبورت نکرده بودم تو اون سنکشید کم هنرهای رزمی رو یاد بگیری...»
وجودش پراستخوانی از پشیمونیکشید شده بود.
'من اشتباه کردم.'
اون کسی بود که استعداد دانموک لین روهشداری کشف کرد و به رئیس خاندان اصرار کردمشکل تا زودتر هنرهای رزمی رو بهش یاد بدن.
«نه، عمو.»
دانموک لین دستش رو گرفت.
«خودمم میخواستمباصلابت هنرهای رزمیاستیصال رو یاد بگیرم.»
سعی کرد بهش دلداری بده.
بعد روباصلابت کرد به چونداشت هوی و پرسید:
«...هیچ راه دیگهای نیست؟»
«مطمئن نیستم، ولی اگه بتونیم تمامبالا انرژی یین رو که تو بدنتعمو رسوخ کرده بیرون بکشیم، حالت خوب میشه.»
چون هویطبیعی با قطعیتروز حرف نزد.
اون فقط درباره ساختاراستیصال یین خالص سه روحانگشت میدونست، نه نحوه درمانش.
'پزشک دیوانه مرگ وکشید زندگی اون رو باباشین هدف درمان ننوشته بود.'
«فقط انرژی یین رو؟»
«...این غیرممکنه.»
هر دوشونباصلابت با شک وداشت تردید جواب دادن.
هدف گرفتنِ فقط همون انرژیعمو یین که تو بدن رسوخجینگنگِ کرده، یه ایده کاملاً مضحک بود.
مگه اینکه کسی تو کنترلداشت نیروی درونی به قلمرو الهیآستینش رسیده باشه، وگرنه تقریباً غیرممکن بود.
ولی اونا نمیدونستن.
که کسی که قادراستیصال به انجام همچین کاریه،انگشت درست همین الان جلوشون ایستاده.
ترق و تروق.
صدای سوختنباصلابت هیزمهای آتش توداشت فضا پخش شد.
با جایگزین شدن روزروز با شب، گروه توهشداری یه دشت آروم اردو زد.
پنج تاباصلابت رختخواب پهناستیصال شده بود.
ولی یکیشون خالی بود.
در حالی که همه خواب بودن،بالا چون هوی به سمت یه فضایعمو باز تو همون نزدیکی قدم زد.
خش... خش...
اون در حالی کهاستیصال صدای حشرات از همهطرف همراهیشاستخوانی میکرد، به راهش ادامه داد.
زیر نور ملایم مهتاب، دنیا کاملاًلطفاً با طول روز فرق داشت؛ پرگرفت از یه سرزندگی و انرژی خاص بود.
«یه جایباصلابت درست واستیصال حسابی پیدا نمیشه...»
چون هوی با پیداروز کردن یک فضای بازهشداری با علفهای تنک، نشست.
«هووو.»
او بهاستخوانی آرامی تنفسشکشید را تنظیم کرد.
در آن فضای باز و ساکتبالا که فقط صدای حشرات به گوش میرسید،لطفاً هوای سرد شب ریههایش را خنک کرد.
بد نیست.
با اینباصلابت فکر، چشمانش بهداشت آرامی بسته شد.
انرژیای که محیط اطراف را پرلطفاً کرده بود، شروع به جریان کرد وبعد به تدریج او را در بر گرفت.
در حالی کهروی چون هوی مشغول تمرینناگهان تکنیک تنفس خود بود...
خشخش...
دانموک لینباصلابت از خواباستیصال بیدار شد.
چیزی که خوابش را بهعمو هم زده بود، نور ملایمجینگنگِ مهتاب بود که روی گونهاش میتابید.
...ساختار یین خالص سه روح.
با نگاه به ماه،روز انگار که در خلسههشداری باشد، از جا بلند شد.
نور مهتاب بر او میتابید.
موهای منحصربهفردش که نیمی سیاه ولطفاً نیمی سفید بود، زیر نور ماهگرفت میدرخشید و هالهای مرموز به او میبخشید.
پس یه بیماری ناشناخته نبود،داشت بلکه رگهای خونیام به خاطرآستینش انرژی یین یخ زده بودن...
دانستن اینکه از همانروز ابتدا یک مشکل جسمیهشداری بوده، قلبش را سنگین کرد.
در حالی کهروی دستش را رویبالا سینهاش فشرده بود...
ووش...
سرش به سرعت چرخید.
«اون...»
او انرژیباصلابت قدرتمندی را درداشت دوردست حس کرد.
انرژی وسیع و اقیانوسمانندیکشید که اگر حواسش را جمعجلوی نمیکرد، میتوانست او را ببلعد.
این دقیقاً مثل همون دفعهست...
او به سرعت کلاهیروز را که کنار گذاشتههشداری بود، روی سرش گذاشت.
موهای درخشان سیاه و سفیدش دربالا نقاب متصل به لبه کلاه ناپدیدعمو شد و چهرهاش را پنهان کرد.
با کلاهی که پایینکشید کشیده بود، بیسروصدا بهباشین سمت آن انرژی قدم برداشت.
قدم... قدم...
هرچه انرژیطبیعی قویتر میشد، قدمهایشبیخبر هم تندتر میشد.
طولی نکشید که متوقف شد.
اینجا...
در آنباصلابت فضای باز، چونداشت هوی حضور داشت.
و در همانبود نزدیکی، منظرهای باورنکردنی درهیچ برابر چشمانش نقش بست.
شکوفههای آلو؟
نفس در سینهاشآستینش حبس شد ولطفاً لرزی بر اندامش افتاد.
فضای بازی که تا همین چند لحظه پیشانگشت خالی بود، حالا شبیه به کوه هوآشان شدهجلوی بود؛ درست همانطور که در شایعات توصیف میشد.
انگار دنیا در اطراف اوبیخبر شکافته شده بود و دختردرونیت با شیفتگی به او خیره ماند.
«آه...»
صدای ضعیفیاستخوانی از لبانشکشید خارج شد.
با قدم گذاشتن در منظرهای که او خلق کرده بود،آستینش احساس کرد از مجازات آسمانی که او را به بندبعد کشیده بود رها شده و آزادیاش را به دست آورده است.
جرئت نمیکنه جلوتر بیاد.
چون هوی که مشغول تمرین تکنیکبالا تنفس خود بود، نزدیک شدن دانموک لینلطفاً را حس کرد و چشمانش را گشود.
خشخش...
او به آرامیروی پاهایش را بازبالا کرد و ایستاد.
در همان لحظه...
«آه.»
دانموک لیناستخوانی آهی ازکشید روی حسرت کشید.
آن شیرینی رؤیاگونهروی مانند برفی در حالناگهان ذوب شدن ناپدید شد.
با به خودبود آمدن، چشمانش رابدون باز و بسته کرد.
سپس با احساس نگاهاستیصال چون هوی، گونههایش سرخانگشت شد و تعظیم عمیقی کرد.
«متأسفم.»
«مهم نیست.»
چون هویطبیعی عذرخواهی اوروز را نادیده گرفت.
تا زمانی که در حینداشت تمرین تکنیک تنفس به اوآستینش دست نمیزد، مشکل خاصی نبود.
درست زمانیاستخوانی که برگشتکشید تا دوباره بخوابد...
«قهرمان جوان!»
سرش را برگرداند.
دختری که حتیروی تا شانهاش هم نمیرسید،ناگهان به او نگاه کرد.
«خواهش میکنم کمکم کنید.»
به محض اینکه چشمانشاناستیصال به هم گره خورد،انگشت صدای دانموک لین بلند شد.
آن انرژی قدرتمندیبود که همین چند لحظههیچ پیش حس کرده بود...
اگر او میتوانست چنین چیزی رابالا کنترل کند، قطعاً میتوانست انرژی یین درونلطفاً بدن او را هم از بین ببرد.
در حالی کهآستینش منتظر پاسخش بود،لطفاً نگاهی به او انداخت.
آه...
با وجود گذشتبود زمان، چهره چونبدون هوی همچنان بیتفاوت بود.
با دیدنباصلابت این صحنه، ناخودآگاهداشت آستینش را فشرد.
این حرکت غریزی و ناامیدانه کسی بود کهباشین در آستانه مرگ قرار داشت و به تنهامستقیم کسی که ممکن بود نجاتش دهد، چنگ میانداخت.
«...خواهش میکنم، کمکم کنید.»
دوباره درخواست کرد.
صدایش آنقدر گرفته بود که ممکن بود دیگرانانگشت را به اخم وا دارد، اما چون هویجلوی اندوه عمیق نهفته در آن را حس کرد.
کمکش کنم؟
اما فقط همین بود.
چون هویطبیعی هیچ دلسوزیای برایبیخبر او احساس نمیکرد.
اینکه زنده بماندروی یا بمیرد... اصلاً چهناگهان ربطی به او داشت؟
«چرا باید بهت کمک کنم؟»
«آه...»
با پاسخ سردبود او، بدن نحیفبدون دانموک لین لرزید.
چون هوی به او که به نظرناگهان میرسید هر لحظه ممکن است از حالآروم برود نگاه کرد و در فکر فرو رفت.
راستش رااستخوانی بخواهید، درمان اوعمو کار سختی نبود.
اما این کار نیازمند بیرون کشیدن نیرویناگهان درونیاش و استفاده دقیق از آن بودآروم که دردسر داشت، برای همین رد کرده بود.
همم، اونطبیعی از قبیلهروز دانموک بود، نه؟
پس ازباصلابت لحظهای تفکر،استیصال به حرف آمد.
«همم، باشه. کمکت میکنم.»
دانموک لینباصلابت فوراً سرشاستیصال را بالا آورد.
«واقعاً؟»
«اما مجانی نیست.»
حرفش را قطع کرد.
«اگه درمانتباصلابت کنم، چیاستیصال بهم میدی؟»
چهرهاش که روشنبود شده بود، به سرعتهیچ در تفکر فرو رفت.
چی میتونم بهش بدم...
چشمانش لرزید.
اولین چیزهایی که بهاستیصال ذهنش رسید، نام قبیلهانگشت دانموک و ارزش خودش بود.
اما اینها چه فایدهای داشت؟
برای لحظهای فراموش کردهاستیصال بود، اما او یک تائوئیستاستخوانی از فرقه کوه هوآشان بود.
قبیله دانموک متعلق به جامعه آسمانلطفاً پرواز بود، یکی از فرقههایی کهگرفت با اتحاد نه فرقه در تضاد بود.
حتی نام قبیلهروی دانموک هم برایبالا او جذابیتی نداشت.
و نمیتونمطبیعی فقط بهشروز پول پیشنهاد بدم.
باید چیزی مثل نیلوفراستیصال آتشین دههزار ساله یاانگشت جینسینگ برفی دههزار ساله باشه...
لبش را گاز گرفت.
وضعیت مالی قبیلهروی دانموک در حالبالا حاضر اصلاً خوب نبود.
و اوطبیعی نمیتوانست با پولبیخبر هزینهاش را بپردازد.
قیمت گذاشتن رویروی جانش فقط ارزشبالا او را پایین میآورد.
...کاش اوناستخوانی همه اکسیرکشید رو نخریده بودم.
پشیمانی دیگر سودی نداشت.
او اکسیرها و هستههایروز درونی بیشماری مصرف کرده بود،نیروی اما چیزی باقی نمانده بود.
اما چه کار میتوانست بکند؟
کار از کار گذشته بود.
در نهایت، تنها چیزیاستیصال که برای ارائه داشت،انگشت نام خانوادگیاش و خودش بود.
«هزینهاش...»
در حالیباصلابت که دهان بازداشت میکرد، مردد بود.
اما خیلی زود، سرشکشید را تکان داد وباشین با چهرهای مصمم گفت:
«هر چیزیباصلابت که دارماستیصال رو بهتون میدم.»