---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 52: بازگشت به هوآشان • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 52: بازگشت به هوآشان

0

یازده روزِ‌آسمان​ کسالت‌بار دیگر‌بودای​ هم گذشت.

گروه سریع‌تر از زمان رفتنشان به‌موضوع​ دروازه‌های هوآشان رسیدند و با دیدن‌نگاه​ منظره‌ی روبه‌رویشان، دهانشان از تعجب باز ماند.

«این دیگه چیه...؟»

«دارم خواب می‌بینم؟»

چشم‌هایشان را می‌مالیدند.

مسیر باریک و خطرناک کوهستانی که‌موضوع​ زمانی فقط گیاه‌چین‌ها از آن بالا می‌رفتند،‌مردم​ حالا پر از صف طولانی آدم‌ها بود.

«چرا این‌قدر آدم اینجاست...؟»

«چرا دم‌به‌خصوص​ دروازه اصلی فرقه‌مون‌قبل​ همچین صفی کشیدن؟»

شاگردان هوآشان که برای اولین بار چنین‌شیب‌دار​ صحنه‌ای را می‌دیدند، با قیافه‌هایی مات‌ومبهوت لپ‌هایشان‌مخصوصاً​ را نیشگون می‌گرفتند تا بفهمند خوابند یا بیدار.

«آخ!»

«خواب... خواب نیست.»

جوک گوم که زودتر از بقیه به خودش آمده‌همه‌اش​ بود، با صدایی هیجان‌زده گفت: «انگار شایعه‌ی اینکه استاد ارشد،‌نتوانست​ خدای مرگ سفید رو شکست داده، تا اینجا هم رسیده.»

«هه هه.‌آسمان​ همون‌طور که‌بودای​ انتظار می‌رفت!»

«فکر می‌کردم‌پیش​ یه همچین‌اما​ اتفاقی بیفته.»

همه ناخودآگاه سر تکان دادند.

با اینکه جوک گوم اول حرف‌کاملاً​ را پیش کشیده بود، اما همه تا‌بودای​ حدودی این موضوع را حس کرده بودند.

در طول مسیر بازگشتشان به هوآشان،‌مردمی​ مگر نگاه مردم، به‌خصوص رزمی‌کاران، نسبت‌پنهان​ به قبل کاملاً عوض نشده بود؟

«همه‌اش به‌پیش​ لطف استاد ارشد‌حدودی​ و آسمان ازلیه.»

«بودای بی‌کران.»

با دیدن صف مردمی که‌قبل​ از مسیر شیب‌دار کوه بالا می‌آمدند،‌آسمان​ گروه نتوانست غرورش را پنهان کند.

مخصوصاً هیون دو و‌بودای​ هیون ریو که غرق‌کوه​ در احساساتی عمیق شده بودند.

«خیلی وقت‌پیش​ بود همچین‌اما​ چیزی ندیده بودم.»

«واقعاً همین‌طوره.»

نگاهشان روی آدم‌های داخل صف قفل شده بود‌نشده​ و تکان نمی‌خوردند؛ انگار بغضی که مدت‌ها در‌شیب‌دار​ سینه خفه کرده بودند، حالا داشت سر باز می‌کرد.

این منظره‌ای بود که‌بودای​ قبل از سقوط اعتبار‌کوه​ هوآشان، هر روز می‌دیدند.

و منظره‌ای که‌کشیده​ فکر می‌کردند دیگر تا‌کرده​ آخر عمرشان نخواهند دید.

«هیچ‌وقت فکر‌طول​ نمی‌کردم دوباره‌مگر​ همچین روزی برسه.»

«حتی تو خواب هم‌نسبت​ نمی‌دیدم تا زنده‌ام یه بار‌همه‌اش​ دیگه این صحنه رو ببینم.»

چشم‌های هیون‌آسمان​ ریو با‌بودای​ سرعت می‌چرخید.

«با این‌پیش​ وضعیت، وضع مالیمون‌حدودی​ دوباره روبه‌راه می‌شه.»

در حالی که به آدم‌های توی‌مردم​ صف و هدایایی که با خود آورده‌نشده​ بودند نگاه می‌کرد، چشم‌هایش مثل ستاره‌ها می‌درخشید.

در حالی که‌رزمی‌کاران​ گروه غرق در‌کاملاً​ احساسات رقت‌انگیزشان بودند...

پنج سالی‌آسمان​ می‌شه که‌بودای​ همچین صحنه‌ای ندیدم.

چون هوی هم‌کشیده​ با کمی کنجکاوی‌موضوع​ به صف نگاه کرد.

این صحنه برایش ناآشنا بود؛‌نگاه​ چیزی که در تمام مدت‌قبل​ حضورش در هوآشان هرگز ندیده بود.

تا پیش از این، حتی اگر‌کاملاً​ مهمانی هم می‌آمد، خیلی نادر بود؛‌ازلیه​ شاید هر دو روز یک بار.

و تازه همان‌ها هم‌بودای​ هدایای ناچیزی با خود می‌آوردند‌می‌آمدند​ که به درد گداها می‌خورد.

اما حالا،‌پیش​ مردم گله‌گله می‌آمدند‌حدودی​ تا پیشکش بیاورند.

دیدن این حجم‌بازگشتشان​ از آدم برایش کمی‌به‌خصوص​ معذب‌کننده و مسخره بود.

پس شهرت واقعاً چیز مهمیه.

در همین حین...

«او... اون آدما...»

«اونا تائوئیست‌های هوآشان هستن!»

«واقعاً؟!»

«کـ... کجان؟ منم می‌خوام ببینم...»

ناگهان همهمه‌ای به پا شد.

با فریاد یک نفر، همه در‌مردم​ صف هم‌زمان سرهایشان را چرخاندند و‌عوض​ چهره‌هایشان به‌سرعت پر از حیرت شد.

«هوآشان واقعاً الکی نیست.‌نسبت​ به اون روحیه قدرتمند‌نشده​ و وقار نجیبشون نگاه کنین.»

«دارن از همچین مسیر شیب‌داری بالا‌مردمی​ می‌رن بدون اینکه حتی یه قطره‌پنهان​ عرق بریزن. اونا رسماً جاودانه هستن.»

«حتی تائوئیست‌های جوونشون هم همچین احترام‌موضوع​ و گرمایی از خودشون ساطع می‌کنن. اسم‌مردم​ هوآشان قطعاً از این هم بالاتر می‌ره.»

سیلی از‌طول​ تعریف و‌مگر​ تمجیدهای خجالت‌آور.

صدایشان اصلاً آرام نبود.

در واقع، آن‌قدر بلند‌بودای​ بود که انگار عمداً می‌خواستند‌می‌آمدند​ گروه هوآشان حرف‌هایشان را بشنوند.

چون هوی با نگاهی به عقب،‌موضوع​ دید که شاگردان پشت سرشان دارند لب‌هایشان‌مردم​ را گاز می‌گیرند تا نیششان باز نشود.

احمق‌ها... با یه‌بازگشتشان​ مشت چاپلوسیِ تابلو‌مردم​ این‌طوری ذوق‌مرگ شدن.

درست زمانی که چون‌نسبت​ هوی می‌خواست دوباره نگاهش‌نشده​ را به جلو برگرداند...

«اون قهرمان بزرگیه‌ازلیه​ که به عنوان شمشیر‌شیب‌دار​ الهی هوآشان شناخته می‌شه...»

«واقعاً همون‌طور که‌کشیده​ شایعه شده، ترسناک... نه،‌کرده​ باوقار به نظر می‌رسه.»

با شنیدن لقب «شمشیر الهی‌نگاه​ هوآشان»، چون هوی سرش را چرخاند‌کاملاً​ تا به هیون دو نگاه کند.

«چیه؟»

«حسابی معروف شدی پیرمرد.»

«اهم.»

هیون دو که انگار‌مگر​ از این وضعیت خجالت کشیده‌نسبت​ بود، گلویش را صاف کرد.

«بودای بی‌کران.‌به‌خصوص​ درود بر‌نسبت​ شما عالیجنابان.»

صداهای احوال‌پرسی‌آسمان​ از هر طرف‌بی‌کران​ به گوش می‌رسید.

هیون دو و هیون‌اما​ ریو آن‌ها را نادیده نگرفتند‌طول​ و با احترام تعظیم کردند.

«بودای بی‌کران. از اینکه این‌نگاه​ همه راه رو برای بازدید‌قبل​ از فرقه‌ی ما اومدید، سپاسگزاریم.»

«بابت اینکه‌به‌خصوص​ منتظرتون گذاشتیم،‌نسبت​ عذرخواهی می‌کنم.»

«نـ... نه!‌آسمان​ نیازی نیست به‌بی‌کران​ ما تعظیم کنید...»

آدم‌های توی صف‌کشیده​ با دستپاچگی دست‌هایشان‌موضوع​ را تکان دادند.

اعتبار هوآشان‌طول​ داشت سر‌مگر​ به فلک می‌کشید.

و حالا، خود شمشیر الهی هوآشان داشت برای‌نشده​ بازدیدشان ابراز قدردانی می‌کرد و حتی یک تائوئیست‌شیب‌دار​ هم‌رده‌ی او داشت به مشتی تاجر ساده تعظیم می‌کرد؟

باور کردن‌آسمان​ این صحنه‌بودای​ سخت بود.

اینا مثل فرقه انتهای جنوبی‌حدودی​ نیستن که باج می‌خواستن و بعد‌مگر​ مردم رو با لگد می‌نداختن بیرون.

با بقیه‌ی فرقه‌ها فرق دارن.

در آن‌به‌خصوص​ لحظه، فضا‌نسبت​ تلطیف شد.

«هاهاها. این که چیزی نیست.»

«البته، هر‌پیش​ چیزی نظم‌اما​ و ترتیبی داره.»

هیون دو‌طول​ و هیون‌مگر​ ریو لبخند زدند.

لبخندهایشان به‌به‌خصوص​ لطافت ابرهای شناور‌قبل​ در آسمان بود.

واقعاً شبیه‌آسمان​ تائوئیست‌های واقعی‌بودای​ به نظر می‌رسن.

چون هوی‌پیش​ به آن‌اما​ دو خیره شد.

هیچ شباهتی به‌بازگشتشان​ آن خودِ احمق‌مردم​ و دست‌وپاچلفتیِ همیشگی‌شان نداشتند.

پس از رد و‌نسبت​ بدل کردن احوال‌پرسی، به‌نشده​ بالا رفتن ادامه دادند.

«رسیدیم.»

گروه بالاخره‌پیش​ به دروازه‌اما​ اصلی رسید.

مدتی می‌شه.

چون هوی قبل از اینکه‌قبل​ قدم به داخل بگذارد، در‌لطف​ سکوت به دروازه‌ی تغییرنیافته خیره شد.

حدود شصت روز از زمانی که‌مردمی​ او برای ورود به دنیای رزمی‌پنهان​ آنجا را ترک کرده بود، می‌گذشت.

رهبر فرقه هوآشان کنار پنجره‌ی‌نگاه​ عمارت مه بنفش ایستاده بود و‌کاملاً​ به صف طولانی بیرون نگاه می‌کرد.

«...یک آرزوی‌به‌خصوص​ دیرینه به‌نسبت​ حقیقت پیوست.»

چهره‌اش نرم شد.

چه کسی‌پیش​ می‌توانست چنین چیزی‌حدودی​ را پیش‌بینی کند؟

اینکه اعتبار و‌بازگشتشان​ جایگاه سقوط‌کرده‌ی هوآشان این‌طور‌به‌خصوص​ دوباره به اوج برگردد.

حتی تا همین‌رزمی‌کاران​ چند روز پیش‌کاملاً​ هم باورش سخت بود.

و با این‌ازلیه​ حال، به واقعیت‌مردمی​ تبدیل شده بود.

هه هه.‌پیش​ و همه‌اش‌اما​ به لطف...

بنگ—

«رهبر فرقه!»

رشته‌ی افکارش پاره شد.

اما لبخند‌پیش​ گشادی روی‌اما​ لب‌هایش نقش بست.

«اومدید.»

رهبر فرقه به هیون دو و‌کاملاً​ چون هوی که از در عمارت‌ازلیه​ مه بنفش وارد شده بودند، نگاه کرد.

همه‌اش به‌آسمان​ لطف این‌بودای​ دو نفر بود.

«بالاخره انجامش دادیم!»

رهبر فرقه با ملایمت به هیون‌مردم​ دو که طوری فریاد می‌زد انگار‌عوض​ آسمان به زمین آمده، لبخند زد.

«هه هه هه، می‌دونم. اول آروم باش‌عوض​ و بشین. بیشتر از هر چیزی، باید‌بی‌کران​ کل ماجرا رو از زبون خودت بشنوم.»

هیون دو نشست و چون‌بی‌کران​ هوی هم به دنبال او،‌نتوانست​ روی صندلی کنارش ولو شد.

«خب، دلم‌پیش​ می‌خواد همه‌چیز رو‌حدودی​ از اول بشنوم.»

با دیدن نگاه رهبر فرقه،‌نگاه​ چون هوی اخم کرد و با‌کاملاً​ انگشت اشاره به خودش اشاره کرد.

«انتظار داری من تعریف کنم؟»

رهبر فرقه سر تکان داد.

چون هوی آهی‌کشیده​ کشید و شروع‌موضوع​ به یادآوری سفرشان کرد.

«نیازی نیست بخش‌های چرت‌مگر​ و پرتِ تو راه‌رزمی‌کاران​ رو توضیح بدم، مگه نه؟»

«اگه اتفاق‌به‌خصوص​ مهمی نیفتاده،‌نسبت​ مشکلی نیست.»

«پس از روش می‌پرم.»

چون هوی نفس راحتی کشید.

«خب، وقتی رسیدیم به گروه تاجران‌مردم​ باد پرنده، اونا از قبل مورد‌عوض​ حمله‌ی ارباب شیطان شعله قرار گرفته بودن...»

گزارش ادامه یافت.

حمله به‌آسمان​ گروه تاجران‌بودای​ باد پرنده.

نابودی دروازه ظالم و فاش‌حدودی​ شدن این حقیقت که قلعه‌بازگشتشان​ شبح سفید پشت آن‌ها بوده است.

و شکست جوخه قطع‌کننده دست.

«و چند روز‌رزمی‌کاران​ بعد، استاد ارشد‌کاملاً​ هیون دو رسید...»

«از اینجا‌آسمان​ به بعدشو‌بودای​ من می‌گم.»

وقتی چون هوی داشت زور‌حدودی​ می‌زد تا جزئیات رو یادش‌بازگشتشان​ بیاد، هیون دو پرید وسط حرفش.

«هر جور راحتی.»

چون هوی که از همون اول هم‌عوض​ حال و حوصله حرف زدن نداشت، با‌بی‌کران​ کمال میل کار رو سپرد به او.

«وقتی رسیدم به گروه تاجران‌بی‌کران​ باد پرنده، دم در ورودی با‌غرورش​ ارباب شمشیر پرستوی پرنده برخورد کردم.»

چشمان رهبر فرقه باریک شد.

«پس اون‌طول​ موقع بود‌مگر​ که دیدیش.»

«آره. وقتی باهاش بودم...»

هیون دو با‌ازلیه​ هیجان شروع کرد‌مردمی​ به تعریف کردن ماجرا.

'این قراره حسابی طول بکشه.'

چون هوی که دید داستان هیون دو قراره‌رزمی‌کاران​ دراز بشه، تکیه داد به عقب و یه قلپ‌ازلیه​ از چایی‌ای که رهبر فرقه دم کرده بود، نوشید.

بعد از چند قلپ...

«چون هوی، تو گفتی؟!»

چون هوی که با شنیدن اسمش جا خورده‌بودند​ بود، سرش رو چرخاند و دید رهبر فرقه‌نسبت​ با چهره‌ای جدی به او زل زده است.

«تو بودی که پیشنهاد‌مگر​ دادی اول به قلعه‌رزمی‌کاران​ شبح سفید حمله کنید؟»

'حالا مگه‌به‌خصوص​ چیه؟ آسمون که‌قبل​ به زمین نیومده.'

چون هوی‌آسمان​ با بی‌خیالی‌بودای​ جواب داد:

«آره.»

پلک رهبر فرقه پرید.

«آخه چرا همچین کاری کردی؟»

«هی می‌رفتن رو اعصابمون.»

«فقط به خاطر همین؟»

«دشمنمون هم که بودن. نمی‌تونستیم‌نگاه​ همین‌طوری ولشون کنیم، برای همین با‌کاملاً​ خودم گفتم کارشونو تموم کنیم بره.»

رهبر فرقه‌به‌خصوص​ زبانش بند‌نسبت​ آمده بود.

«باورم نمی‌شه واقعاً‌ازلیه​ به قلعه شبح‌مردمی​ سفید حمله کردید...»

«زمان‌بندیش عالی بود.‌کشیده​ حواسشون جمع نبود، برای‌کرده​ همین کارمون راه افتاد.»

«ولی بازم... هوف. بی‌خیال.»

رهبر فرقه پیشانی‌اش‌رزمی‌کاران​ را مالید و‌کاملاً​ سرش را تکان داد.

«این دفعه رو نادیده می‌گیرم.‌بی‌کران​ ولی دیگه هیچ‌وقت از این کارا‌غرورش​ نکن. نگرانم یه بلایی سرت بیاد.»

«حالا ببینم چی می‌شه.»

چون هوی‌طول​ دوباره یه قلپ‌نگاه​ از چایش نوشید.

رهبر فرقه احساس‌رزمی‌کاران​ کرد سردردش دارد شروع‌عوض​ می‌شود، اما چیزی نگفت.

'با این اخلاقی که چون‌بی‌کران​ هوی داره، در هر صورت‌نتوانست​ هر کاری دلش بخواد می‌کنه...'

«هوف...»

آهی عمیق‌طول​ از اعماق دانتیان‌نگاه​ پایینی‌اش بیرون آمد.

'چطور این‌قدر عوض شده؟'

یعنی به خاطر گذشته مریضی که داشت‌شیب‌دار​ طغیان کرده بود؟ از وقتی هنرهای رزمی رو‌هیون​ یاد گرفته بود، کلاً غیرقابل کنترل شده بود.

انگار یه‌پیش​ آدم دیگه‌اما​ شده بود.

«پس برخلاف شایعات، فقط تو و ارباب‌به‌خصوص​ شمشیر پرستوی پرنده نبودید که به قلعه شبح‌لطف​ سفید حمله کردید، هر سه‌تاتون با هم بودید.»

«آره.»

رهبر فرقه‌آسمان​ برای لحظه‌ای‌بودای​ چشمانش را بست.

در حالی که انگار غرق در افکارش بود‌بودند​ با انگشت روی میز ضربه می‌زد، سر تکان‌نسبت​ داد و با صدای آرامی از هیون دو پرسید:

«بعدش چیکار کردید؟»

«برای جمع‌آوری اطلاعات درباره قلعه‌قبل​ شبح سفید، با هو گه‌لطف​ از اتحادیه گدایان ملاقات کردیم.»

«هو گه از اتحادیه گدایان...؟»

چشمان رهبر فرقه‌کشیده​ با شنیدن این‌موضوع​ نام غیرمنتظره برقی زد.

«درباره کدوم‌طول​ هو گه‌مگر​ حرف می‌زنی؟»

«الان مطمئن نیستم،‌رزمی‌کاران​ اما اون موقع‌کاملاً​ شنیدم که نهمیشونه.»

«نهمی، هان...»

رهبر فرقه‌پیش​ سرش را‌اما​ تکان داد.

بیست تا هو گه در‌نگاه​ اتحادیه گدایان وجود داشت. او نمی‌توانست‌کاملاً​ همه آن‌ها را به یاد بیاورد.

«بی‌دلیل پریدم‌به‌خصوص​ وسط حرفت.‌نسبت​ ادامه بده.»

وقتی هیون دو دوباره شروع به‌مردمی​ توضیح دادن کرد، چون هوی دستش‌پنهان​ را به سمت قوری دراز کرد.

'همین الان خالی شد؟'

با اخم فنجان را پایین گذاشت و‌به‌خصوص​ با چهره‌ای بی‌حس به آن دو نفر‌همه‌اش​ که مشغول حرف زدن بودند خیره شد.

'کی قراره‌به‌خصوص​ این مسخره‌بازی‌نسبت​ تموم بشه؟'

گفتگوی آن‌ها‌آسمان​ کاملاً یکنواخت‌بودای​ و خسته‌کننده بود.

بیشتر هیون دو حرف می‌زد‌حدودی​ و رهبر فرقه هر از گاهی‌مگر​ سر تکان می‌داد یا سؤالی می‌پرسید.

در حالی که چون‌مگر​ هوی با بی‌حوصلگی و نصفه‌نیمه‌نسبت​ گوش می‌داد، بحثشان عمیق‌تر شد.

«بعدش...»

چشمان رهبر فرقه باریک شد.

او نگاهی به هیون دو‌حدودی​ که لبخند می‌زد انداخت و‌بازگشتشان​ سپس رو به چون هوی کرد.

«خدای مرگ‌طول​ سفید چطور‌مگر​ شکست خورد؟»

«این یکی رو‌رزمی‌کاران​ چون هوی بهتر‌کاملاً​ از من می‌دونه.»

«...!»

«چون هوی شکستش داد.»

توجه‌ها به‌طول​ سمت چون‌مگر​ هوی جلب شد.

چون هوی که با‌نسبت​ نگاه جدی رهبر فرقه روبه‌رو‌همه‌اش​ شده بود، سر تکان داد.

«مرد دیگه.»

«اوه...»

رهبر فرقه شوکه شده بود.

او تصور می‌کرد که آن سه‌کاملاً​ نفر قدرتشان را روی هم گذاشته‌اند‌ازلیه​ تا خدای مرگ سفید را شکست دهند.

اما نه.

چون هوی به‌کشیده​ تنهایی این کار‌موضوع​ را کرده بود.

'غیرقابل باوره. می‌دونستم چون هوی‌نگاه​ قویه، اما اینکه بتونه به تنهایی‌کاملاً​ خدای مرگ سفید رو شکست بده...'

او نمی‌توانست‌به‌خصوص​ شگفتی‌اش را‌نسبت​ پنهان کند.

چون هوی‌آسمان​ تازه اوایل دهه‌بی‌کران​ بیست زندگی‌اش بود.

با این حال، از قبل به قلمرو رزمی‌بودند​ آسمانی رسیده بود و یکی از متخصصان عالی‌رتبه را‌قبل​ که بر دنیای رزمی حکومت می‌کردند، شکست داده بود.

انگار داشت یکی از آن‌هایی‌نگاه​ را می‌دید که به اصطلاح‌قبل​ می‌گفتند «آسمانی فراتر از آسمان».

'حتی اونا هم‌رزمی‌کاران​ تو این سن‌کاملاً​ این‌قدر قوی نبودن...'

شگفتی‌اش خیلی زود‌ازلیه​ جای خود را‌مردمی​ به نگرانی داد.

در دنیای رزمی آرام امروز، کسی به‌کرده​ قدرت بی‌نظیر چون هوی می‌توانست به هدفی‌به‌خصوص​ برای نه استان و سه قلمرو تبدیل شود.

درست مثل‌طول​ کوچک‌ترین شاگرد‌مگر​ فرقه، هیون گانگ.

«پس برای همین‌رزمی‌کاران​ اطلاعات چون هوی‌کاملاً​ رو پاک کردی.»

«بله. وقتی می‌خواستم اطلاعات رو به هو‌شیب‌دار​ گه بدم، جزئیات رو تغییر دادم. دروغ‌مخصوصاً​ گفتن جرم سنگینیه، اما به خاطر چون هوی...»

«کارت عالی بود.»

رهبر فرقه هیون دو را‌نگاه​ که از ترس توبیخ شدن‌قبل​ صدایش ضعیف شده بود، تحسین کرد.

«دقیقاً همون‌طور که فکر کردی، باید تا جایی که‌همه‌اش​ ممکنه قدرت چون هوی رو پنهان کنیم. حتی اگه در‌نتوانست​ نهایت فاش بشه، باید تا جای ممکن به تأخیر بندازیمش.»

او نگاهی‌آسمان​ به چون‌بودای​ هوی انداخت.

با وجود اینکه او موضوع اصلی‌موضوع​ بحث بود، اما همچنان با بی‌خیالی نشسته‌مردم​ بود، انگار که اصلاً برایش مهم نبود.

می‌گویند تیغ‌طول​ در کیسه‌مگر​ پنهان نمی‌ماند.

چون هوی بیش از‌نسبت​ حد استثنایی بود—ماهیت واقعی‌نشده​ او در نهایت فاش می‌شد.

اما این بدان‌ازلیه​ معنا نبود که‌مردمی​ باید تسلیم می‌شدند.

آن‌ها نتوانسته‌پیش​ بودند از کوچک‌ترین‌حدودی​ شاگرد محافظت کنند.

اینکه در محافظت‌بازگشتشان​ از چون هوی‌مردم​ هم شکست بخورند؟

این غیرقابل قبول بود.

'تحت هر شرایطی!'

نگاه رهبر فرقه عمیق‌تر شد.

سپس، انگار که ناگهان‌مگر​ چیزی به یاد آورده‌رزمی‌کاران​ باشد، با احتیاط گفت:

«اما دلم برات می‌سوزه. شانس‌قبل​ به دست آوردن یه شهرت‌لطف​ بزرگ رو از دست دادی...»

«نه، اصلاً برام مهم‌بودای​ نیست. با این‌جور شهرت‌ها‌کوه​ که شکم آدم سیر نمی‌شه.»

چون هوی به رهبر‌اما​ فرقه نگاه کرد و‌بودند​ با بی‌خیالی جواب داد.

و واقعاً‌طول​ هم برایش‌مگر​ مهم نبود.

'این سطح‌به‌خصوص​ از شهرت؟‌نسبت​ جمعش کن بابا.'

برای کسی که زمانی نه تنها در دنیای رزمی، بلکه‌نتوانست​ در سراسر نه استان و هشت بیابان برای خودش اسم‌شده​ و رسمی به هم زده بود، این نوع شهرت خنده‌دار بود.

اما رهبر فرقه که لحن بی‌تفاوت‌موضوع​ چون هوی را به عنوان پنهان کردن‌مردم​ احساساتش سوءتعبیر کرده بود، لبخند تلخی زد.

«من واقعاً متأسفم.»

سپس هیون دو به‌نسبت​ جلو خم شد و‌نشده​ با صدایی لرزان گفت:

«مهم‌تر از اون، برادر‌بودای​ ارشد... ما بالاخره، بالاخره...‌کوه​ انتقام کوچک‌ترین شاگرد رو گرفتیم.»

رهبر فرقه با شنیدن‌اما​ احساسات عمیق در صدای‌بودند​ هیون دو، چشمانش را بست.

«بله.»

اگرچه او به عنوان رهبر فرقه آرامش خود‌نشده​ را حفظ کرده بود، اما از زمانی که‌شیب‌دار​ شایعات شروع شده بود، احساسات در درونش می‌جوشید.

حتی همین الان.

«...شما موفق شدید.»

او جلوی احساساتی را که‌نگاه​ هر لحظه ممکن بود مانند‌قبل​ یک آبشار فوران کنند، گرفت.

با وجود اینکه می‌خواست از‌قبل​ شدت خوشحالی فریاد بکشد، اما‌لطف​ باید وقار خود را حفظ می‌کرد.

خیلی زود، خودش‌ازلیه​ را جمع‌وجور کرد‌مردمی​ و به حرف آمد.

«واقعاً... کارتون عالی بود.»

این یک جمله کوتاه بود.

اما برای‌به‌خصوص​ هیون دو،‌نسبت​ همین کافی بود.

او می‌دانست که رهبر‌بودای​ فرقه در آن لحظه‌کوه​ کوتاه چه احساسی داشته است.

«هاهاها. کاری نکردیم‌کشیده​ که. همه‌ش به‌موضوع​ خاطر چون هویِ ماست.»

هیون دو از ته‌مگر​ دل خندید و با افتخار‌نسبت​ به چون هوی نگاه کرد.

و این حقیقت داشت.

همه چیز‌آسمان​ به لطف‌بودای​ چون هوی بود.

او پیشنهاد حمله‌کشیده​ به قلعه شبح‌موضوع​ سفید را داده بود.

او خدای‌طول​ مرگ سفید را‌نگاه​ شکست داده بود.

بدون چون‌به‌خصوص​ هوی، آن‌ها هرگز‌قبل​ نمی‌توانستند انتقام بگیرند.

«هه هه هه. قبل از اینکه‌مردمی​ کوچک‌ترین شاگرد ترکمون کنه، یه گنج‌پنهان​ ارزشمند برای فرقه‌مون به جا گذاشت.»

چون هوی به آن دو پیرمرد نگاه‌کرده​ کرد، در حالی که نمی‌دانست دارند می‌خندند‌به‌خصوص​ یا گریه می‌کنند، دهانش را باز کرد.

«خب، اگه‌طول​ حرف‌هاتون تموم شد،‌نگاه​ می‌تونم دیگه برم؟»

ناولها | novelha.net