---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 271: درخواست‌های بی‌پایان شیطان آسمانی • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 271: درخواست‌های بی‌پایان شیطان آسمانی

0

«چه بلایی‌روزی​ سر ارباب قلعه‌دوباره​ ببر سرخ اومد؟»

«مُرد.»

«بقیه اعضا چی...»

یک گزارش ساده، رد و بدل‌طرف​ کردن یک‌سری سوال و جواب پیش‌پاافتاده، نه‌نشسته​ چیزی بیشتر و نه کمتر، بینشان گذشت.

بعد از‌روزی​ حدود نیم ساعت‌دوباره​ از این وضعیت.

تق.

سول گوم قلم‌مویی‌کشیدی​ که در دست‌نوشته​ داشت را پایین گذاشت.

با نگاه به کاغذی که‌نوشته​ جوهرش هنوز خشک نشده بود،‌هوی​ گوشه‌های لبش کمی بالا رفت.

لبخند محوی بود‌استراحت​ که از رضایت‌بزنم​ پر شده بود.

«زحمت کشیدی.»

این را آرام گفت و‌گفت​ کاغذی را که پر از نوشته‌هوی​ بود، به یک طرف هل داد.

سپس، به‌کشیدی​ چون هوی‌گفت​ خیره شد.

چون هوی که روبه‌رویش‌کنم​ نشسته بود، قیافه‌ی کلافه‌ای‌حالی​ به خود گرفته بود.

البته حق هم داشت.

سوال و‌زحمت​ جواب‌های بی‌معنی‌آرام​ و فرمالیته.

مگر تا الان فقط‌گفت​ همین‌ها را پشت سر‌سپس​ هم تکرار نکرده بودند؟

سول گوم که خودش را به کوچه علی‌چپ زده بود و وانمود‌نابودی​ می‌کرد از افکار درونی چون هوی خبر ندارد، به او خیره شد‌بدتر​ و پرسید: «چقدر زمان نیاز داری تا برای اعزام بعدی آماده بشی؟»

«تو فکرم سه چهار‌استراحت​ روزی استراحت کنم و‌بیرون​ بعد دوباره بزنم بیرون.»

در حالی که چون‌آرام​ هوی این را می‌گفت، به‌سپس​ اعضای جوخه نابودی فکر می‌کرد.

وضعیتشان چندان جالب نبود.

خیلی از اعضا‌استراحت​ زخم شمشیر و‌بزنم​ جراحات داخلی برداشته بودند.

بدتر از آن، شوک‌استراحت​ اولین نبرد واقعی‌شان، حسابی‌بیرون​ روحیه‌شان را متزلزل کرده بود.

'درمان مهمه، اما اول از‌گفت​ همه باید خودشون رو جمع‌وجور کنن‌هوی​ و از نظر روانی آماده بشن.'

آن‌ها به زمان‌آرام​ نیاز داشتند تا‌طرف​ قلب‌هایشان را آرام کنند.

«همم، سه یا چهار روز...»

سول گوم بادبزن آهنی‌اش‌استراحت​ را در دست گرفت‌بیرون​ و با آن بازی کرد.

وضعیت جنگی بود‌کشیدی​ و هر لحظه‌نوشته​ ارزش طلا را داشت.

در چنین شرایطی،‌آرام​ سه چهار روز‌طرف​ زمان خیلی زیادی بود.

مخصوصاً در وضعیت فعلی که جوخه ویژه کیلین‌حالی​ یشمی هنوز سازماندهی نشده بود، به قدرت چون‌جالب​ هوی و جوخه نابودی بیشتر از قبل نیاز بود.

با این حال،‌روزی​ خیلی زود سرش‌دوباره​ را تکان داد.

اختیار فرماندهی جوخه نابودی دست‌گفت​ او نبود، بلکه دست چون هوی‌هوی​ بود که دقیقاً روبه‌رویش نشسته بود.

«می‌فهمم.»

چواک!

سول گوم‌چهار​ بادبزن آهنی‌اش را‌کنم​ کاملاً باز کرد.

نقاشی آب‌مرکبی که روی بادبزن‌گفت​ کشیده شده بود نمایان شد و‌هوی​ چشمانش از بالای آن هلالی‌شکل شدند.

«مهم‌تر از اون، برای درمان اعضای جوخه نابودی‌سپس​ چه برنامه‌ای داری؟ خودتون می‌رید تالار پزشکی؟ یا‌خود​ بگم یه پزشک رو جداگانه بفرستن عمارت شما؟»

در جواب سوال سول گوم، چون هوی‌بیرون​ با قیافه‌ای که انگار داشت می‌گفت "این‌وضعیتشان​ دیگه چه سوال احمقانه‌ایه"، دهان باز کرد:

«معلومه که‌چهار​ اونا بیان‌استراحت​ اینجا راحت‌تره.»

«پس خودم‌زحمت​ جداگانه به تالار‌گفت​ پزشکی خبر می‌دم.»

با شنیدن این جواب،‌گفت​ سول گوم با یک‌سپس​ صدای "تق" بادبزنش را بست.

«اگه چیز دیگه‌ای هم نیاز داری، بهم‌بیرون​ بگو. هر چی که از دستم بربیاد‌وضعیتشان​ رو در سریع‌ترین زمان ممکن آماده می‌کنم.»

«اوهو، که این‌طور؟»

چون هوی به‌کشیدی​ سول گوم نگاه‌نوشته​ کرد و پوزخند زد.

خب که این‌طور.

به این‌روزی​ یاروی طمع‌کار‌کنم​ نگاه کن.

افکار درونی‌اش‌چهار​ مثل روز‌استراحت​ روشن بود.

نه، اصلاً به نظر نمی‌رسید‌گفت​ که از همان اول هم‌چون​ قصد پنهان کردنشان را داشته باشد.

'حالا که این‌طوره...'

چون هوی به سول گوم که‌بزنم​ چشمانش از جاه‌طلبی برق می‌زد نگاه کرد‌فکر​ و آرام گوشه‌های لبش را بالا برد.

طرف مقابل داشت سعی می‌کرد‌کنم​ از او سوءاستفاده کند، پس چطور‌اعضای​ می‌توانست همین‌طوری از این قضیه بگذرد؟

برعکس، قصد داشت تا‌آرام​ جایی که جا دارد‌داد​ او را تلکه کند.

بلافاصله، دهان‌کشیدی​ چون هوی‌گفت​ به حرکت درآمد.

«پس اول از همه، برای جراحات داخلی دارو‌حالی​ می‌خوام و پماد زخم طلایی، و از اونجایی‌جالب​ که هوا حسابی سرد شده، لباس‌های بادگیر و...»

او لیست بلندبالایی از‌استراحت​ وسایل مورد نیازش را‌بیرون​ پشت سر هم ردیف کرد.

نه تنها چیزهای ضروری، بلکه هر چیزی که‌داد​ ممکن بود محض احتیاط به درد بخورد، حتی‌کلافه‌ای​ اگر قرار نبود به‌طور مرتب از آن‌ها استفاده کنند.

«یه مقدار نمک هم‌گفت​ بدی بد نیست. خوبه‌سپس​ که غذای خودمون رو بپزیم...»

درست زمانی که سول گوم از‌بزنم​ این ضیافت درخواست‌های بی‌پایان که مثل‌نابودی​ آبشار روی سرش می‌ریخت، داشت شاخ درمی‌آورد.

«...همین‌ها باید کافی باشه.»

بالاخره حرف‌های‌زحمت​ چون هوی‌آرام​ تمام شد.

«ها، هاها.‌کشیدی​ اینا که‌گفت​ خیلی زیادن.»

سول گوم که اقلام درخواستی چون هوی را‌حالی​ در ذهنش حک کرده بود، با خنده‌ای معذب‌گونه‌جالب​ نشان داد که تهیه این‌ها اصلاً کار آسانی نیست.

چون هوی در واکنش به‌کنم​ او، شانه‌هایش را بالا انداخت،‌می‌گفت​ انگار که این طبیعی‌ترین چیز دنیاست.

«هی، وقتی پای‌کشیدی​ جون آدم وسطه، بهتره‌طرف​ که کاملاً مجهز باشی.»

چون هوی بعد از گفتن این حرف، نگاهی به بیرون پنجره انداخت و‌نشسته​ گفت: «به هر حال تو می‌تونی این‌قدر رو آماده کنی، مگه نه؟ حتی‌پشت​ با این همه خرت‌وپرت، بازم خرجش از اون یکی جوخه ویژه کمتر درمیاد.»

سول گوم به همان جایی بیرون‌بزنم​ پنجره که چون هوی نگاه می‌کرد، خیره‌فکر​ شد و در سکوت سر تکان داد.

با اینکه اقلام‌روزی​ درخواستی زیاد بودند، اما‌بزنم​ تهیه‌شان کار سختی نبود.

تعداد اعضای جوخه نابودی، با‌گفت​ احتساب خود چون هوی، فقط‌چون​ چهل و سه نفر بود.

در مقایسه با جوخه ویژه کیلین یشمی‌داد​ که داشت سعی می‌کرد ظرفیت پانصد نفره‌اش‌قیافه‌ی​ را پر کند، این کار خیلی راحت‌تر بود.

'این بهای ناچیزیه.

اما مهم‌تر از اون...'

نگاه سول گوم سنگین شد.

اقلامی که او درخواست‌گفت​ کرده بود، بدون استثنا، برای‌چون​ این عملیات کمین ضروری بودند.

حتی چیزهایی در بینشان بود که‌بزنم​ یک نفر تا زمانی که خودش این‌کاره‌فکر​ نبود، نمی‌توانست از وجودشان خبر داشته باشد.

'یعنی قبلاً‌چهار​ هم از‌استراحت​ این کارا کرده؟'

درست در همان لحظه که‌گفت​ این سوال در ذهنش شکل گرفت‌هوی​ و می‌خواست در افکارش غرق شود.

«کِی می‌تونی آمادشون کنی؟»

چون هوی خیلی‌استراحت​ راحت و بی‌تفاوت این‌بیرون​ سوال را پرتاب کرد.

«اگه زودتر‌چهار​ ردیفش کنی‌استراحت​ خیلی خوب می‌شه.»

با شنیدن این حرف، سول گوم مسیر‌طرف​ افکارش را تغییر داد و به مغزش‌نشسته​ فشار آورد تا زمان تقریبی را تخمین بزند.

«دو روز باید کافی باشه.»

این زمانی بود که‌کنم​ او با بیشترین فشار‌حالی​ ممکن محاسبه کرده بود.

اما.

«دو روزِ آزگار طول می‌کشه؟»

چون هوی‌کشیدی​ قیافه‌ی ناراضی‌ای‌گفت​ به خود گرفت.

'چرا این‌قدر طولش می‌ده؟'

در زندگی قبلی‌اش در فرقه شیطان‌دوباره​ آسمانی، چنین چیزهایی در همان لحظه‌ای‌جوخه​ که لب تر می‌کرد، جلویش حاضر می‌شدند.

'تچ، تچ، تچ، چقدر بی‌خیال.

خیلی بی‌خیال.'

در دلش نوچی کرد،‌کنم​ سرش را تکان داد‌حالی​ و آه کوچکی کشید.

«حیف شد،‌چهار​ ولی خب‌استراحت​ انگار چاره‌ای نیست.»

با این حرف‌ها،‌کشیدی​ چون هوی از‌نوشته​ جایش بلند شد.

«خب دیگه، من رفتم.»

«به سلامت.»

این بار، سول گوم سعی‌کنم​ نکرد او را نگه دارد‌می‌گفت​ و با او خداحافظی کرد.

درست همان موقع،‌کشیدی​ چون هوی نگاهی‌نوشته​ به سقف انداخت.

بعد خندید.

«به نظر‌روزی​ میاد اون موش‌دوباره​ کوچولو جیم شده.»

«...»

با شنیدن‌زحمت​ این حرف، سول‌گفت​ گوم ساکت شد.

«خب دیگه، دفعه بعد می‌بینمت.»

چون هوی که انگار‌کنم​ اصلاً منتظر جوابی نبود،‌حالی​ از اتاق بیرون رفت.

کمی بعد، وقتی کاملاً از تالار خارج‌بزنم​ شد، چون هوی به اتاقی که نور‌فکر​ چراغ نفتی در آن سوسو می‌زد نگاه کرد.

'چقدر دردسر.'

مردمک‌های جستجوگرش، سردتر‌آرام​ از هوای شب‌طرف​ زمستانی، تاریک شدند.

'با این‌روزی​ حال، اون‌کنم​ یه استراتژیست نظامیه.

اینکه یه نفر رو که با یه‌بزنم​ جاسوس ارتباط داره اختصاصاً برای من گذاشته،‌فکر​ نشون می‌ده یکم از مغزش کار کشیده.'

در حالی که به استراتژیست نظامی فکر می‌کرد، چون هوی‌چون​ خاموش شدن چراغ نفتی و بلعیده شدن اتاق در تاریکی‌جواب‌های​ را تماشا کرد، سپس نگاهش را برگرداند و به راه افتاد.

صبح روز بعد.

چون هوی که برای تنوع خواب‌دوباره​ عمیقی کرده بود، از تختش بلند‌جوخه​ شد و پنجره‌ی بسته را باز کرد.

نور گرم‌زحمت​ خورشید به‌آرام​ داخل نفوذ کرد.

سووش—

در تضاد با‌استراحت​ آن، باد خنکی‌بزنم​ به داخل وزید.

یک هوای زمستانیِ بی‌نقص بود.

هنوز برفی نباریده بود، اما باد‌نوشته​ به شدت سرد بود، انگار می‌خواست‌خیره​ فصل فعلی را به رخ بکشد.

درست در همان لحظه.

«هااپ!»

«هاپ!»

فریادهای قدرتمندی‌زحمت​ با صدای‌آرام​ بلند طنین‌انداز شد.

چون هوی‌کشیدی​ به پایین‌گفت​ نگاه کرد.

در حیاطی که پر از‌دوباره​ علف‌های هرز بود، تمام اعضای‌اعضای​ جوخه انهدام به سختی تمرین می‌کردند.

یعنی از‌چهار​ کله سحر‌استراحت​ داشتند تمرین می‌کردند؟

لباس‌ها و موهایشان‌کشیدی​ از همین حالا کاملاً‌طرف​ خیس عرق شده بود.

چون هوی پوزخندی زد.

انگار بالاخره‌روزی​ خودشون رو جمع‌دوباره​ و جور کردن.

بعد از اینکه لحظه‌ای تماشایشان کرد، چون هوی‌بیرون​ نگاهش را از پنجره گرفت و لباسی را که‌جالب​ قبل از خواب گوشه اتاق آویزان کرده بود، پوشید.

سپس دو شمشیرش را برداشت.

و بلافاصله‌کشیدی​ از اتاق‌گفت​ بیرون زد.

در راهروی ساکت، تنها‌کنم​ صدای قدم‌های چون هوی‌حالی​ به بلندی طنین‌انداز می‌شد.

لحظه‌ای بعد، چون هوی به حیاط‌دوباره​ رسید و در حالی که به‌جوخه​ آن‌ها نگاه می‌کرد، لب به سخن گشود.

«چه عجب،‌زحمت​ کله سحر‌آرام​ دارید تمرین می‌کنید؟»

«فرمانده!»

«بیدار شدید؟»

چند نفر از آن‌ها به چون هوی‌بزنم​ سلام کردند، در حالی که همزمان، چند‌فکر​ نفر دیگر از ترس گردنشان را جمع کردند.

هنوزم می‌ترسن.

چون هوی نگاهی به آن‌هایی که‌طرف​ از ترس قالب تهی کرده بودند‌روبه‌رویش​ انداخت، سپس سرش را چرخاند و گفت:

«به نظر‌روزی​ میاد همه‌تون‌کنم​ هول کردید.»

بدن همه برای لحظه‌ای لرزید.

چون دقیقاً‌زحمت​ زده بود‌آرام​ به هدف.

حالا که بدن‌شون استراحت‌گفت​ کرده، حتماً دارن اون‌سپس​ اتفاقات رو به یاد میارن.

دلیل اینکه از‌استراحت​ کله سحر این‌طور بیرون‌بیرون​ زده بودند، ساده بود.

وقتی بدنشان خسته بود، فرصت و توانایی این را نداشتند که‌اعضای​ اولین نبرد واقعی‌شان را به یاد بیاورند، اما بعد از بازگشت،‌جراحات​ درمان شدن و استراحت، ذهنشان حتماً درگیر و آشفته شده بود.

«خب، کورکورانه شمشیر زدن‌آرام​ بهتر از هیچ کاری‌داد​ نکردنه... ولی خیلی بی‌فایده‌ست.»

چون هوی‌کشیدی​ نگاهی آرام‌گفت​ به آن‌ها انداخت.

«خودم تو‌روزی​ تمرین بهتون‌کنم​ کمک می‌کنم.»

با این حرف،‌روزی​ با انگشت اشاره‌اش‌دوباره​ به آن‌ها اشاره کرد.

«بیاین جلو.»

یک تحریک آشکار.

اما هیچ‌کس تکان نخورد.

چون آن‌ها از قبل‌استراحت​ به وضوح شاهد قدرت‌بیرون​ رزمی چون هوی بودند.

در حالی که‌کشیدی​ همه با معذبیت‌نوشته​ آنجا ایستاده بودند.

تات!

کسانی بودند که دل‌کنم​ به دریا زدند و‌حالی​ به جلو هجوم آوردند.

آن‌ها دان‌ری گوان‌چئون،‌روزی​ هو گوانگ‌گه و‌دوباره​ مو هونگ بودند.

دیگه همچین فرصتی گیرمون نمیاد.

برای سرشاخ شدن با‌گفت​ قهرمان الهی شکوفه آلو،‌سپس​ هیچ‌چیزی بهتر از این نیست!

قدرت رزمی اون...

روحیه رقابت‌چهار​ در چشمانشان‌استراحت​ شعله‌ور شد.

«خوبه.»

چون هوی طوری‌آرام​ که انگار راضی‌طرف​ شده بود، گفت.

بدون روحیه جنگندگی،‌استراحت​ رشد یک هنرمند‌بزنم​ رزمی همان‌جا متوقف می‌شد.

برای پیشروی، فرد باید همان‌کنم​ نگرشی را می‌داشت که این‌می‌گفت​ سه نفر هنگام هجوم آوردن داشتند.

دان‌ری گوان‌چئون شمشیر‌کشیدی​ چوبی‌اش را محکم‌نوشته​ در دست فشرد.

یه ضربه، همه‌چیز‌آرام​ رو روی یه‌طرف​ ضربه شرط می‌بندم.

افکارش به دانتیان پایینی‌اش منتقل شد‌بزنم​ و نیروی درونی هنر الهی دالو‌نابودی​ مانند آتش شروع به جوشیدن کرد.

بخاری سفید و خالص‌استراحت​ در یک چشم به‌بیرون​ هم زدن پخش شد.

نیروی درونی هنر الهی دالو، که در‌طرف​ حال انجام یک گردش بزرگ در رگ‌های‌نشسته​ خونی‌اش بود، در سراسر بدنش پخش شد.

به زودی،‌کشیدی​ نیروی درونی به‌نوشته​ پایین‌تنه‌اش منتقل شد.

کوادودوک—

عضلاتش به‌چهار​ نشانه اعتراض‌استراحت​ فریاد کشیدند.

نیروی درونی بیش از حد هنر‌نوشته​ الهی دالو باعث شد ران‌ها و‌خیره​ ساق‌های پایش تا حد ممکن متورم شوند.

شاید به همین دلیل بود که درد شدیدی در پهلویش، همان جایی که در مبارزه‌کلافه‌ای​ با ارباب قلعه ببر سرخ آسیب دیده بود، پیچید و همزمان، به نظر می‌رسید جراحت‌خودش​ داخلی تثبیت‌شده‌اش در حال عود کردن است، چرا که کانال‌های انرژی‌اش جریان ناپایداری را نشان می‌دادند.

اما او متوقف نشد.

او باید‌چهار​ این کار را‌کنم​ به سرانجام می‌رساند.

فقط با یک ضربه.

دان‌ری گوان‌چئون، در حالی که با رانش جهش ابر‌چون​ شناور به جلو می‌رفت، وقتی تنها چهار ژانگ با‌البته​ چون هوی فاصله داشت، قدم بزرگی با پای چپش برداشت.

کونگ.

گرد و غبار از‌استراحت​ این قدم محکم و‌بیرون​ خشن به هوا برخاست.

همزمان، بالاتنه دان‌ری گوان‌چئون طوری‌گفت​ به شدت به جلو خم‌چون​ شد که انگار داشت می‌افتاد.

در همان‌کشیدی​ لحظه، دست‌گفت​ راستش ناپدید شد.

حرکتش آن‌قدر سریع بود که‌دوباره​ این توهم را ایجاد کرد‌اعضای​ که دستش غیب شده است.

و لحظه‌ای بعد.

درخشش!

پرتوی خیره‌کننده‌ای‌کشیدی​ از نور، هوای‌نوشته​ خالی را شکافت.

فرم سوم تکنیک‌استراحت​ تیغه کنترل باد،‌بزنم​ تیغه رعد و باد.

تیغه، که مانند رعدی در حال‌دوباره​ شکافتن باد به نظر می‌رسید، در یک‌نابودی​ لحظه گردن چون هوی را هدف گرفت.

این تکنیک تیغه، برای اینکه فقط یک مبارزه‌داد​ تمرینی نامیده شود، بیش از حد خطرناک بود‌کلافه‌ای​ و با نیت قتل شدیدی آمیخته شده بود.

بهش برس!

دان‌ری گوان‌چئون‌روزی​ دندان‌هایش را‌کنم​ روی هم فشرد.

اما درست در همان زمان.

سوویش—

مردمک‌های چون هوی که‌گفت​ مستقیم به جلو خیره شده‌چون​ بودند، به سمت پایین افتادند.

و در آن لحظه.

کوانگ!

دیدش سیاه شد.

«حمله‌ت بد‌کشیدی​ نبود، ولی خیلی‌نوشته​ خودتو باز گذاشتی.»

چون هوی که سر دان‌ری گوان‌چئون را گرفته‌حالی​ و به زمین کوبیده بود، در حالی که‌جالب​ این حرف را می‌زد، سرش را کمی کج کرد.

هوویک!

یک شمشیر‌زحمت​ چوبی تیز از‌گفت​ کنارش رد شد.

چون هوی خیره به مو هونگ‌طرف​ که شمشیر چوبی را چرخانده بود‌روبه‌رویش​ نگاه کرد و لب به سخن گشود.

«یه کم دیر نجنبیدی؟‌کنم​ اگه می‌خواستی ضربه بزنی،‌حالی​ باید همون موقع اقدام می‌کردی.»

قبل از اینکه حرفش تمام شود،‌دوباره​ هو گوانگ‌گه ناگهان از پشت ظاهر‌جوخه​ شد و دستش را دراز کرد.

ضربه کف‌زحمت​ دست الهی‌آرام​ صد گره.

تکنیک کف دست اتحادیه گدایان‌نوشته​ دقیقاً پشت چون هوی را‌هوی​ که کاملاً بی‌دفاع بود، هدف گرفت.

لحظه‌ای که‌روزی​ کف دست‌کنم​ به پشتش رسید.

موفق شدم...

هو گوانگ‌گه‌زحمت​ نفسش را‌آرام​ حبس کرد.

دستش مستقیماً از‌آرام​ درون چون هوی‌طرف​ رد شده بود.

«جایگزینی توهم؟!»

لحظه‌ای که فریاد زد.

«این یکیتون بدک نبود.»

صدایی از‌کشیدی​ درست پشت‌گفت​ سرش آمد.

هو گوانگ‌گه که‌استراحت​ جا خورده بود،‌بزنم​ سرش را چرخاند.

چون هوی با لبخندی بر‌کنم​ لب آنجا ایستاده بود و کف‌اعضای​ دست چپش را دراز کرده بود.

«ولی اگه می‌خوای‌کشیدی​ شبیخون بزنی، باید این‌طوری‌طرف​ حضورت رو مخفی کنی.»

پوک!

کمر هو‌روزی​ گوانگ‌گه مثل‌کنم​ داس خم شد.

«که‌اوک!»

در حالی که هو گوانگ‌گه‌گفت​ در حالی که کمرش را‌چون​ گرفته بود، به عقب می‌رفت.

پوک!

صدای برخورد دیگری شنیده شد.

چون هوی که با سرعتی مثل‌دوباره​ برق به مو هونگ نزدیک شده بود،‌نابودی​ حالا شمشیر چوبی را در دست داشت.

«... کـ-کی؟!»

مو هونگ وحشت کرده بود.

شمشیر چوبی‌ای که در دستان‌دوباره​ خودش بود، حالا بدون هیچ ردی‌جوخه​ در دستان چون هوی قرار داشت.

آن‌قدر سریع بود که‌استراحت​ اگر آن را نمی‌دید، حتی‌حالی​ نمی‌فهمید شمشیرش گرفته شده است.

«این همون تکنیک‌کشیدی​ شمشیری بود که‌نوشته​ دفعه پیش دیدم؟»

چون هوی در حالی‌گفت​ که این را می‌گفت،‌سپس​ شمشیر چوبی را چرخاند.

«چی!»

مو هونگ‌چهار​ با دیدن‌استراحت​ آن، مبهوت ماند.

چیزی که در برابر چشمانش‌گفت​ می‌دید، همان تکنیک شمشیری بود که‌هوی​ یاد گرفته بود، تکنیک شمشیر تمام‌آسیب.

«تو هنرهای رزمی، مهم‌گفت​ کپی کردن نیست، مهم‌سپس​ اینه که مال خودت کنی.»

کلمات چون‌روزی​ هوی در‌کنم​ گوشش طنین‌انداز شد.

و در آن لحظه.

«نذار هنر رزمی تو رو‌گفت​ با خودش ببره، سبک خودت‌چون​ رو بهش تزریق کن. این‌طوری.»

در حین صحبت، تکنیک شمشیر‌نوشته​ جدیدی متفاوت از تکنیک شمشیر‌هوی​ تمام‌آسیب که او می‌شناخت، ظاهر شد.

این...

در آن لحظه، در حالی که مو هونگ‌بیرون​ با چشمانی مات و مبهوت به تکنیک شمشیری‌چندان​ که در دستان چون هوی اجرا می‌شد نگاه می‌کرد.

پوک!

دردی در سرش پیچید.

چون هوی به مو هونگ که‌بزنم​ بیهوش شده بود نگاه کرد و‌نابودی​ شمشیر چوبی را روی شانه‌اش انداخت.

سپس، یکی‌یکی به اعضای خشک‌شده جوخه انهدام‌بزنم​ خیره شد، انگشت اشاره‌اش را دراز کرد‌فکر​ و دوباره با خونسردی به آن‌ها اشاره کرد.

«خب حالا،‌زحمت​ بقیه‌تون هم‌آرام​ می‌تونید بیاید جلو.»

ناولها | novelha.net