چپتر 719: دره صعود و ادعاهای مضحک
0ادعای واقعاًاصلاً مضحک ونشد احمقانهای بود.
کسی که قرار استکرد مسیر جاودانگی را باز کند...صعود هه، حتی خندهدار هم نبود.
شاید به همین خاطر بود.
پوزخندی رویاعتماد لبهای چونصعود هوی شکل گرفت.
«پیشگام مسیر جاودانگی؟»
خندهای ازچشمهایش روی تمسخرکرد سر داد.
نگاه تحقیرآمیز روی صورتشمیشه کاملاً با لحن بیتفاوتمیتوانست و گستاخانهاش همخوانی داشت.
«لابد اون یارو، جانشینصعود صعودکرده، راه و چاه رسیدنتکتکشون به جاودانگی رو بلده، نه؟»
لحنش پراصلاً از غرور و'باور تحقیر مطلق بود.
با این حال، واکنشکرد شبح سرخ آن چیزی نبودصعود که چون هوی انتظار داشت.
«راستش رو بخوای، باهات موافقم کهمحض خیلی مسخره به نظر میرسه. چطور یهچشمهایش فانی حقیر میتونه مسیر جاودانگی رو بسازه؟»
دستبهسینه شداعتماد و سرصعود تکان داد.
سپس، سرش را کمینشد بالا آورد و مستقیم بهباورش چشمهای چون هوی خیره شد.
«اما آدمهای دره این روپرسید خیلی واضح گفتن. برای همین،خونه چارهای جز باور کردنش ندارم.»
صدایش محکمبازم و بدونمیشه لرزش بود.
در حالی که به چون هویانواع زل زده بود، صدایش پر از باوریاسم عمیق بود و نگاهش اصلاً متزلزل نشد.
'باور نداره،اصلاً ولی بازمنشد باورش میشه...؟'
این یک تناقض محض بود.
اما دقیقاً به خاطر همینتناقض تناقض بود که چون هویدارد میتوانست بفهمد او دارد راست میگوید.
چون هویاعتماد چشمهایش را ریزخونه کرد و پرسید:
«لابد خیلی بهشون اعتماد داری؟»
«دره صعود خونه انواع و اقسامبهشون آدمهای خارقالعادهست. تکتکشون یه زمانی تواقسام دنیای رزمی اسم و رسم گندهای داشتن.»
چشمهای شبح سرخ برای لحظهای ماتمحض شد، انگار داشت به آدمهای درهمیگوید صعود فکر میکرد، و بعد نیشخند زد.
«وقتی همهشون با یک صداخونه یه حرف رو میزنن... چارهایزمانی ندارم جز اینکه باور کنم.»
«اوه، آدمهای خارقالعاده؟»
برای لحظهای،چشمهایش چشمهای چون هویپرسید مثل ستارهها درخشید.
جرقهای از علاقهای عمیق.
«خب، بگو ببینمداری چه جور آدمهایی تواقسام این دره صعود هستن؟»
توجهش دراصلاً یک چشمبههمزدننشد جلب شد.
شبح سرخ باریز کمی تعجب بهبهشون چون هوی نگاه کرد.
تا همین الان داشت به اسم جانشیندقیقاً صعودکرده یا رسیدن به جاودانگی پوزخند میزد،ریز اما حالا یکدفعه اینطور کنجکاو شده بود.
«... نمیتونماعتماد بگم اوناصعود کی هستن.»
ووووش!
در یک چشمبههمزدن، سرکرد شبح سرخ با فشارداری به پایین خم شد.
انرژیای که تا الان به آرامیمحض فشار میآورد، متراکم شد و شبحمیگوید سرخ را با نیرویی کوبنده سرکوب کرد.
«صـ... صبر کن!»
شبح سرخ با دستپاچگی گفت.
در حالی که سرشکرد تا نیمه پایین خم شدهصعود بود، با التماس فریاد زد:
«اینطور نیست که نخوام بگم، واقعاً نمیتونم!دقیقاً من نمیدونم اونا کی هستن! نه اسمشونریز رو میدونم، نه لقبشون رو! هیچی نمیدونم!»
با این فریاد التماسآمیزش،صعود چون هوی نیت کشندهاشخارقالعادهست را عقب کشید و پرسید:
«نمیدونی؟»
«هووو، درسته.»
با کم شدن فشار، شبحتناقض سرخ نفس عمیقی کشید ودارد دستش را روی سینهاش کشید.
رنگ پریده صورتشداری خیلی زود بهانواع حالت عادی برگشت.
شبح سرخ که دوبارهنشد به خودش مسلط شدهبازم بود، با عجله اضافه کرد:
«کسایی که تو دره هستن، دنیای مادی رو ترک کردن. اوناانواع اسم و لقبهاشون رو دور انداختن. حتی همدیگه رو با هیچلحظهای اسمی صدا نمیزنن، پس من از کجا باید هویتشون رو بدونم؟»
شبح سرخ شانهای بالا انداخت، انگارمحض میخواست بگوید حتی اگر میخواست هم کاریچشمهایش از دستش برنمیآمد، و سریع ادامه داد:
«اونا هیچ اهمیتی به ظاهرشون نمیدن، برای همین محالهتکتکشون بشه فهمید کی هستن. من فقط از روی هالهشونمات میدونم که آدمهای معمولی نیستن، بلکه استادهای خارقالعادهای هستن.»
«ولی تو شاگرد رهبر دروازه هائو بودی، پس بایدباورش تو جمعآوری اطلاعات مهارت داشته باشی، نه؟ باید بتونیمیگوید از روی هاله و ظاهرشون یه چیزایی دستگیرت بشه.»
با حرفهای چون هوی که فشاربهشون نامحسوسی در آن بود، شبح سرخاقسام چشمهایش را ریز کرد و جواب داد:
«... اما این فقط در حدمحض حدس و گمانه. اطلاعاتی که تایید نشدهچشمهایش باشه، هیچ فرقی با اطلاعات دروغ نداره.»
تِرق!
همان موقع،اصلاً صدای شکستن چیزی'باور به گوش رسید.
با این صدای ناگهانی، شبحپرسید سرخ سرش را چرخاند تاخونه ببیند صدا از کجا آمده است.
اون چو-بین که از مدتی پیش بهدقیقاً صندلیاش برگشته بود، در حالی که قلممویریز شکستهای را در دستش فشار میداد، میلرزید.
صورتش مثلاعتماد لبو سرخصعود شده بود.
«... چت شده تو؟»
شبح سرخ با گیجی پرسید.
«...»
اون چو-بیناعتماد دهانش راصعود باز نکرد.
چطور میتوانست بگوید احساس تحقیر میکند چون شبحبازم سرخ دقیقاً همان چیزی را گفته بود کهدارد چون هوی قبلاً به او گوشزد کرده بود؟
در حالی که شبح سرخ،پرسید بیخبر از غوغای درون اون چو-بین،انواع با گیجی به او نگاه میکرد...
«فقط همونبازم حدسیاتت رو بگوتناقض ببینم کی بودن.»
چون هوی طوریداری حرف زد که انگاراقسام اصلاً موضوع مهمی نبود.
«یعنی میگیاصلاً مهم نیستنشد اگه اشتباه کنم؟»
«مهم نیست. فقطریز میخوام سطح آدمهایبهشون اون دره دستم بیاد.»
«سطحشون...؟ یابازم خدا، چهمیشه حرف ترسناکی میزنی.»
شبح سرخ لرزشی درصعود ستون فقراتش احساس کردخارقالعادهست و سرش را تکان داد.
سنجش سطح آنها.
طوری حرف میزد که انگار هربهشون لحظه آماده بود بلند شود واقسام برود دره صعود تا با آنها بجنگد.
'البته که اینطور نیست.'
شبح سرخ درداری خاطراتش گشت، دستبهسینهانواع شد و گفت:
«دوباره میگم، اینامتزلزل فقط حدس ونداره گمانه. کاملاً باورشون نکن.»
«میدونم.»
با سر تکان دادن چون هویمحض که انگار میگفت «زود باش بنالمیگوید دیگه»، شبح سرخ هم سر تکان داد.
«اول، طبق حدس من، شمشیر فراموشی اونجا بود، یکی از پنجدنیای شمشیرزن بزرگ جهان در گذشته. همینطور یک دست یک پا، کهبعد یه زمانی یکی از ده مطلق زیر دست هشت خدای رزمی بود...»
لیستی ازاصلاً لقبها پشت سر'باور هم ردیف شد.
تکتکشان استادانی بودند که یک زمانیبهشون در دنیای رزمی برای خودشان اسماقسام و رسم بزرگی به هم زده بودند.
'...پس بیشترشون استادانی هستن که بعد از شروعمیتوانست دوران نه استان و سه قلمرو رفتن توپرسید انزوا. بعضیهاشون هم بدون هیچ ردی ناپدید شدن.'
ذهن چوناعتماد هوی به سرعتخونه به کار افتاد.
واقعاً غافلگیرکننده بود.
لقبهایی که موقع تحقیق در موردبهشون هشت خدای رزمی یاد گرفته بود، حالاخارقالعادهست داشت از دهان شبح سرخ بیرون میریخت.
«این هشت نفر تنها کسایی بودنمحض که تونستم حدس بزنم. بقیهشون رومیگوید نمیدونم. ولی مطمئنم همهشون تو همین سطحن.»
«فقط هشت تا؟ خیلی کمه.»
«همینقدر تونستم بفهمم.»
شبح سرخ با بدخلقی گفت.
«من فقط یکباورش بار درست ومحض حسابی وارد دره شدم.»
«یک بار...؟»
چون هوی در حالینشد که زیر لب زمزمهبازم میکرد، سرش را کج کرد.
نور قرمز تیره و ضعیفیپرسید در چشمهایش مثل یک ستارهخونه دنبالهدار رد بلندی به جا گذاشت.
چون هوی در حالی که چانهاش رادقیقاً روی دستش تکیه داده بود، از بالاریز به شبح سرخ نگاه کرد و گفت:
«مگه تواعتماد عضو درهصعود صعود نبودی؟»
«من چطوراصلاً میتونم عضونشد دره صعود باشم؟»
شبح سرخچشمهایش با خندهایکرد معذب گفت.
«دره صعود جاییه که استادها جمعمحض میشن تا جاودانه بشن. برای کسیمیگوید مثل من محاله بتونه واردش بشه.»
«پس برای ورود شرایطی داره؟»
چون هوی با علاقه پرسید.
شبح سرخ سر تکان داد.
«سه تا شرط داره. اول، شخص باید حداقل تو قلمرو نهایتراست رزمی باشه. دوم، باید مراسم شستن دستها در حوضچه طلایی رو انجاماقسام بده. و در آخر، باید توسط یکی از اعضای دره تایید بشه.»
«حداقل قلمرو نهایت رزمی.»
چشمهای چوناصلاً هوی مثلنشد شکافی باریک شد.
«پس باید گروه کوچیکی باشن.»
«من از جزئیاتباورش کارهای داخلی دره خبردقیقاً ندارم، ولی احتمالاً همینطوره.»
هه، داره جالب میشه.
لبهای چون هویمتزلزل به آرامی به شکلولی یک لبخند کج شد.
از این خوشش آمد.
جایی که ازباورش یک گروه کوچک ودقیقاً نخبه تشکیل شده است.
و میگفتند کهداری دور هم جمعانواع شدهاند تا جاودانه شوند.
چه جور آدمهایی میتونن باشن؟
چشمان چونچشمهایش هوی برقیکرد زد و گفت:
«پس تو چطوری رفتی اونجا؟»
«... مناعتماد فقط یه سرخونه به اونجا زدم.»
«برای چی؟»
«برای یاد گرفتن هنرهای رزمی.»
«هنرهای رزمی، هان؟ چهمیشه موقعیت خوبی. اتفاقاً همین الانبفهمد میخواستم در موردش ازت بپرسم.»
صدایش سرد و بیروح بود.
در آن فضای ناگهان متشنج،'باور شبح سرخ با چهرهای مضطربمیشه به چون هوی نگاه کرد.
لبان چونچشمهایش هوی دوباره ازپرسید هم باز شد.
«اگه حرفت راست باشه،میشه پس اون هنر رزمیمیتوانست دره صعوده، مگه نه؟»
نور دروناعتماد چشمان چونصعود هوی شعلهور شد.
نگاهش، که سرشار از حضور'باور و انرژی مهیبی بود، مستقیماً بهتناقض دانتیان بالایی شبح سرخ نفوذ کرد.
سووواااا—
با برخورد به آنمیشه نگاه، شبح سرخ بدون اینکهبفهمد فکر کند واکنش نشان داد.
موهای قرمزشاعتماد به هر طرفخونه به پرواز درآمدند.
در همان زمان، موجینشد از انرژی مانند غباربازم خون از بدنش پخش شد.
او سعیچشمهایش داشت انرژیاشکرد را آزاد کند.
اما اینبازم کار بهمیشه اراده خودش نبود.
لحظهای که چشمانشان به همخونه گره خورد، روح درون دانتیانزمانی بالاییاش خودبهخود واکنش نشان داده بود.
انگار کهاصلاً به وحشتنشد افتاده باشد.
«... روانیِ دیوونه!»
چشمان شبح سرخ گشاد شد. او ذهنشدقیقاً را متمرکز کرد و سعی کرد انرژیریز وحشی و سرکش خود را کنترل کند.
اما تلاشهایش بیفایده بود.
گررررک—
امواج انرژی از ارادهاشکرد سرپیچی میکردند و حتیداری وحشیانهتر به اطراف میکوبیدند.
فوران انرژی باعث شدمیشه سقف، دیوارها و کفمیتوانست زمین به لرزه درآیند.
اما کسی که بیشترصعود از همه عذاب میکشید،خارقالعادهست خود شبح سرخ بود.
چشمان سرخ و خونینش شروع'باور به خونریزی کرد و چهرهاش مانندتناقض یک خدای خشمگین در هم پیچید.
«ارباب؟!»
اون چو-بین که جا خورده بود،محض از روی صندلیاش پرید و درستمیگوید زمانی که میخواست به او نزدیک شود...
«نـ... نیا اینجا!»
شبح سرخ در حالی که سرش راولی با دو دست گرفته بود، دست راستشمیتوانست را دراز کرد و با اضطراب فریاد زد.
سپس باچشمهایش تلاشی فراوان لبانشپرسید را تکان داد.
«... همونطور... کهباورش گفتی... این... هنرمحض رزمی... دره صعوده.»
نگاه چون هوی عمیقتر شد.
تاریکی عمیقی به وسعت یک گودالنداره بیانتها در مردمک چشمانش شکل گرفتمحض که تصویر شبح سرخ را بازتاب میداد.
اگر دقیقتر بخواهمریز بگویم، بازتاب دانتیانبهشون بالایی شبح سرخ بود.
نیروی درونیای که از اوتناقض ساطع میشد، از دانتیان پایینیاش نمیآمد،راست بلکه از دانتیان بالاییاش سرچشمه میگرفت.
این روشی متفاوتداری از هنرهای رزمیانواع شناختهشده و رایج بود.
اما برای چونمتزلزل هوی، بیش ازنداره حد آشنا بود.
این همان پایهای بودکرد که او همهچیزش راداری روی آن بنا کرده بود.
نیروی درونی حکشده در روح.
آگاهی چون هویداری در کسری ازانواع ثانیه به پرواز درآمد.
ضیافتی ازاصلاً هنرهای رزمی از'باور ذهنش عبور کرد.
در میان آنها، اوراد هنر حاکم مطلقاعتماد آگاهیاش را پر کرد و جریان موج انرژیایزمانی را که شبح سرخ ساطع میکرد، کالبدشکافی نمود.
تنفسش، حرکت نیرویباورش درونیاش و هالهایمحض که در بر داشت.
همهچیز به وضوحداری در چشم ذهنانواع او ثبت شد.
به همین دلیلمتزلزل بود که اینقدر برایشولی جالب به نظر میرسید.
درست مانند هنر حاکم مطلق، اوبهشون واقعاً در حال پرورش یک تکنیکاقسام درونی در دانتیان بالایی خود بود.
البته.
هرچند کیفیتش فرق داره.
اصلاً قابلاصلاً مقایسه با هنر'باور حاکم مطلق نبود.
آنقدر ضعیف بود که حتیپرسید نامیدن آن به عنوان یک قطعهانواع ناچیز هم شرمآور به حساب میآمد.
تفاوتشان مانند تفاوت یکمیشه تکنیک تنفس ساده ومیتوانست یک هنر الهی بود.
او تازهاعتماد فقط سطح آنخونه را خراشیده بود.
اما همین مقدارمتزلزل هم به اندازهنداره کافی جالب بود.
فکر میکردم فقط هنرکرد حاکم مطلق یه هنرداری رزمی مربوط به دانتیان بالاییه.
او در زندگی قبلیاش سعیتناقض کرده بود از منشأ و خالقراست هنر حاکم مطلق سر در بیاورد.
اما حتیاعتماد یک ردپا همخونه پیدا نکرده بود.
حالا، او تازه سرنخی به'باور دست آورده بود که ممکنمیشه بود به آن مربوط باشد.
این جالبه.
آگاهیاش که در یک لحظه با سرعت درمیتوانست حال تاختن بود، به آرامی کند شد وپرسید زمان برای چون هوی به حالت عادی بازگشت.
بلافاصله پس ازداری آن، نور درون چشماناقسام چون هوی فروکش کرد.
نقطه طب سوزنی تاج او که کاملاً باز شدهباورش بود، با آرامش نشست و انرژی هنر الهی حاکممیگوید شکوفه آلو که منحصراً روی شبح سرخ میریخت، مهار شد.
همهچیز در یکریز چشم به همبهشون زدن اتفاق افتاد.
بلافاصله پس از آن، سر شبح سرخدقیقاً افتاد و موهای قرمزش که غرق درریز عرق شده بود نیز بیحال آویزان شد.
«هاه... هاه...»
در حالی که سرش را گرفته بودولی و برای نفس کشیدن تقلا میکرد، انگارمیتوانست که هر لحظه ممکن بود از حال برود.
«از این جورریز هنرهای رزمی تو درهاعتماد صعود زیاد پیدا میشه؟»
صدایی ازبازم بالا برمیشه سرش آوار شد.
چون هوی، بیتفاوت به اینکه شبح سرخاقسام در حال دست و پا زدن بود یاگندهای نه، با لحنی آمرانه به پرسیدن ادامه داد.
«... من... جزئیاتشمتزلزل رو نمیدونم... ولینداره باید... باشه. نه، هست.»
شبح سرخ درریز حالی که هنوز نفسنفساعتماد میزد، این را گفت.
صدایش ترک برداشته بود، انگارتناقض که هنوز از فشار چنددارد لحظه پیش کاملاً بهبود نیافته بود.
با شنیدن جوابداری او، چون هویانواع چانهاش را نوازش کرد.
«پس ممکنه یه هنرنشد الهی حتی بزرگتر ازبازم این هم اونجا باشه؟»
«... نمیتونم مطمئن باشم.»
«خوبه.»
لبان چوناعتماد هوی به لبخندیخونه کج باز شد.
«دره صعود کجاست؟»
«...!»
سر شبحبازم سرخ بامیشه شتاب بالا آمد.
موهای خیس از عرقش بهخونه شدت به اطراف شلاق خوردزمانی و سپس به کمرش چسبید.
چهره نمایانشدهاش طوری به نظر میرسیدنداره که انگار چندین دهه پیر شدهمحض است و چشمانش پر از سردرگمی بود.
«نکنه... قصدچشمهایش داری بریکرد دره صعود؟»
«باید با چشمای خودم ببینمش.»
چشمان چون هوی شعلهور شد.
با برخورد بهمتزلزل آن نگاه، شبحنداره سرخ میتوانست بفهمد.
قضیه فقط دیدن نبود.
او قصدبازم داشت بامیشه دره صعود بجنگد.
این غیرممکنه!
شبح سرخ در حالی که درنداره دل ناسزا میگفت، آب دهانش رامحض به سختی قورت داد و گفت:
«خب... متأسفم، ولی منکرد جاش رو نمیدونم... اوه! صبرصعود کن، به حرفم گوش بده!»
شبح سرخ به لکنت افتاد.
نور سوزان چشمان چونصعود هوی به سردی یکخارقالعادهست طوفان زمستانی تبدیل شده بود.
او با عجله اضافه کرد:
«مـ... من که قبلاً بهت گفتم، نگفتم؟اعتماد من عضو دره نیستم. فقط برای مدتتکتکشون کوتاهی اونجا رفتم تا هنرهای رزمی یاد بگیرم.»
«ولی بازمبازم باید جاشمیشه رو بدونی.»
شبح سرخ از جا پرید.
صدای بیتفاوت او مانندنشد تیغی بود که رویبازم گلویش فشار داده میشد.
«وقتی وارد دره صعود شدم، بیهوشبهشون بودم، برای همین اونجا رو نمیشناسم. وخارقالعادهست همینطور وقتی که از اونجا اومدم بیرون...»
«پس برخلافبازم میلت تومیشه رو کشوندن اونجا؟»
«همونطور که چند لحظه پیش گفتم، مهارتهایاقسام من برای ورود به دره کافی نبود.رسم برای همین به اون شکل وارد شدم.»
«...»
«مـ... میدونمچشمهایش باورش سخته،کرد ولی حقیقته.»
شبح سرخ با التماس گفت.
چهرهاش نشاناعتماد از بیگناهیصعود و مظلومیت داشت.
نگاه چون هویمتزلزل نرمتر شد ونداره با آرامش پرسید:
«پس کیچشمهایش تو روکرد برد اونجا؟»
«میتونم بهت بگم،باورش ولی اگه بشنوی،محض ممکنه تو خطر بیفتی.»
«خطر؟»
چون هوی طوری پوزخند تمسخرآمیزی زدنداره که انگار مسخرهترین حرف عمرش را شنیدهدقیقاً است و سپس لبانش را تکان داد.
«به قیافهامچشمهایش میخوره توکرد خطر بیفتم؟»
«... اون یه آدم معمولی نیست.محض ممکنه تو حالت خوب باشه، ولی فرقهچشمهایش کوه هوآشان تو خطر میفته. مخصوصاً سازمانش...»
«سازمان؟»
«باید خیلی خوب بشناسیش. جایی که اخیراً به عنوان دشمن دنیای رزمیمحض اعلام شده. اون ارتباط عمیقی با جامعه نه آسمان داره. پس لطفاًاعتماد نپرس. اگه در موردش بفهمی، جامعه نه آسمان دست به کار میشه.»
«چی، جامعه نه آسمان...؟»
ابروهای چونبازم هوی عمیقاً درتناقض هم گره خورد.
ناگهان چهرهاعتماد شخص خاصی بهخونه ذهنش خطور کرد.
«نکنه میخوای بگی ثبتکننده آسمانیه؟»
چشمان شبح سرخ گشاد شد.
او با چهرهایباورش مات و مبهوت،محض ناخواسته به زبان آورد:
«... تو از کجا میشناسیش؟»