چپتر 999: فصل ۹۹۹
0«امپراتور شرور؟!»
«یـ-یعنی قهرمان بزرگ گل آسماننیستم شمشیر داره امپراتور شرور روقدیس به عنوان رهبر اتحاد نامزد میکنه؟»
جمعیت بهحرکتم شدت بهنشون هم ریخت.
همهچیز تبدیل بهحاضر زنجیرهای از اتفاقاتقیافه غیرمنتظره شده بود.
مخصوصاً گیجی و سردرگمی بزرگاننیستم دنیای رزمی که روی صندلیهای ویژهانتهای نشسته بودن، اصلاً تو کلمات نمیگنجید.
هدفش چیه؟
چرا دارهحرکتم این کارنشون رو میکنه؟
من که میشنیدم انتقال صداهاشون همزمان دارهرفت تو گوشم زنگ میزنه، انگشتم رو تو گوشملحظه چرخوندم و گفتم: «همم؟ چیزی رفته تو گوشم؟»
«……»
با این حرکتم که رسماً نشون میدادقیافه حاضر نیستم انتقال صداهاشون رو بپذیرم، قیافهگفت بزرگان تو هم رفت و خشک شد.
قدیس شمشیر انتهای جنوبینشون با آرامش گفت: «لطفاًبپذیرم یک لحظه صبر کنید.»
هالهای از انرژی گرم وبپذیرم دودمانند از کل بدنش بلند میشد؛جنوبی یکی از ویژگیهای خاص انرژیهای تائویی.
شاید همنشون به همینحاضر خاطر بود...
در حالی که بقیه بزرگان روی صندلیهای ویژه، احساساتی روقدیس که برای لحظهای لو داده بودن قورت میدادن، قدیس شمشیرانرژی انتهای جنوبی نگاهش رو بین من و امپراتور شرور چرخاند.
و بعد،حرکتم نفس کوتاهینشون بیرون داد.
همون لحظهای که با ما دوقیافه نفر روبهرو شد که هیچ تغییریآرامش تو قیافهمون نبود، قضیه رو فهمید.
که اینطور، پسمیداد اونا از قبل باقیافه هم به توافق رسیدن.
حالا کهنشون بهش فکر میکرد،نیستم واقعاً عجیب بود.
از انصراف من گرفته تا ظاهرحاضر شدن امپراتور شرور، همهچیز به طرزقدیس وحشتناکی طبیعی و سریع پیش رفته بود.
اونقدر که سختحاضر میشد باور کردقیافه همهچیز فیالبداهه بوده.
...تا حدودی حدسمیداد میزدم که ازبپذیرم رهبر شدن خوشش نیاد.
قدیس شمشیر انتهای جنوبی و همینطوربپذیرم اساتید برتر اتحاد نه فرقه که زیرمجموعهآرامش اتحاد رزمی بودن، چشماشون رو ریز کردن.
اونا میدونستن که من تو گذشته هم مقام رهبری اتحادرفت رزمی رو رد کرده بودم، برای همین انتظار داشتن کهکنید سعی کنم از زیر بار این مسئولیت شونه خالی کنم.
اما اتفاقی کهحاضر بعدش افتاد، خیلیقیافه فراتر از انتظاراتشون بود.
فکر میکردم جاودانه هیون سانگنیستم یا یه نفر مثل اون روانتهای به عنوان رهبر اتحاد نامزد کنه.
با این فکر،میداد نگاهی به جاودانهبپذیرم هیون سانگ انداخت.
البته، اگه کسی رو نامزد میکردن که اصلاً تو مسابقات مبارزهخشک شرکت نکرده بود، قطعاً با مخالفت روبهرو میشدن، اما اگه ازانرژی پشت پرده حمایتش میکردن، یه جوری میتونستن قضیه رو جمع کنن.
ولی منمیداد امپراتور شرور روبپذیرم نامزد کرده بودم.
قدیس شمشیر انتهایمیداد جنوبی تو دلشبپذیرم سر تکون داد.
از هموننشون گذشته همحاضر همینطور بود.
این بچهای که جلوش ایستاده بود،حاضر چون هوی، خیلی فراتر از عقلقدیس سلیم و انتظارات این دنیا بود.
ولی آخهمیداد بین این همهبپذیرم آدم، امپراتور شرور...
افکارش رو جمعمیداد کرد و لب بازقیافه کرد تا حرف بزنه.
«این تو بودی قهرمان جوان، کهبپذیرم شرط گذاشتی برنده مسابقات مبارزه بایدجنوبی رهبر بشه. قصد نداری سر حرفت بمونی؟»
چشمام بهحرکتم شکل هلالینشون جذابی دراومد.
حرفش دقیقاً زد به هدف.
و البته حرفیمیداد بود که ازبپذیرم قبل پیشبینیاش کرده بودم.
چقدر قابلپیشبینی.
به قدیس شمشیر انتهای جنوبی نگاه کردم کهبپذیرم داشت غیرمستقیم بهم میگفت پای حرفی که زدمگفت وایستم، و بعد گوشه لبم رو کج کردم.
کلماتی رو که ازنیستم قبل تو ذهنم آمادهخشک کرده بودم، به زبون آوردم.
«دلیلی که گفتم بیاید برنده مسابقات رو رهبر کنیم خیلی ساده بود. دشمن اتحاد کسی نیست جز جامعه نههالهای آسمان، همونایی که صدها ساله میخوان از تو سایهها روی دنیای رزمی حکومت کنن. به نظرم کسی که قرارهلحظهای این همه آدم رو برای مقابله با اونا رهبری کنه، باید یه سطح مشخصی از قدرت رزمی داشته باشه.»
«اگه اینطوره، پس اینحاضر دلیل محکمتریه که تو بهخشک عنوان برنده، رهبر اتحاد بشی...»
«با این که من بردم، ولی قدرت رزمی امپراتور شروررفت هم دستکمی از من نداره. به علاوه، اون از نسلکنید بالاتریه، پس خیلی بیشتر از من به درد رهبری میخوره.»
«……»
وقتی منطق رو با منطق جواببپذیرم دادم، قدیس شمشیر انتهای جنوبی دیگهجنوبی نتونست حرفی برای رد کردنش بیاره.
نگاهم رو سریع روی کسایی که روقیافه صندلیهای ویژه نشسته بودن، از جمله قدیسگفت شمشیر و بقیه جمعیت چرخوندم و پوزخند زدم.
قیافه اکثرشونحرکتم حسابی تونشون هم رفته بود.
چارهای نبود.
دلیلش این بود که اکثریتنیستم کسایی که اینجا جمع شدهقدیس بودن، از بزرگان جناح حق بودن.
با این که اتحاد رزمی از هم پاشیده بود و جامعهانتهای آسمان پرواز هم سقوط کرده بود، اما اتحادیه سیاه شرور هنوزدودمانند با قدرت پابرجا بود، برای همین اختلاف زیادی تو تعدادشون وجود داشت.
سه برابر،حرکتم یا شایدمنشون چهار برابر.
شایدم حتیمیداد بیشتر ازنیستم این حرفا.
همون لحظه، دهن امپراتور شرورنیستم که تا اون موقع سکوتقدیس کرده بود، آروم باز شد.
«از ایننشون که من رهبرنیستم بشم خوشتون نمیاد؟»
صدایی سنگینحرکتم و پرقدرتنشون طنینانداز شد.
این صدا که آغشته به چی قدرتمند امپراتورخشک شرور بود، تو هوا شکافت و نه تنها صندلیهایکنید ویژه، بلکه کل میدان وسیع مبارزه رو پر کرد.
این یه تکنیک صوتیحاضر بود که دستکمی ازرفت یه هنر الهی نداشت.
درست همون موقع که اونایی که باقیافه قیافههاشون نارضایتیشون رو نشون میدادن، تحت فشارگفت قرار گرفتن و چشماشون به لرزه افتاد...
قدیس شمشیر انتهای جنوبی در حالیحاضر که ارتباط چشمیاش رو حفظ کرده بود،انتهای گفت: «به خاطر اینه که خیلی ناگهانیه.»
صورت قدیس شمشیر زیر فشار خردکنندهقیافه نیت امپراتور شرور کمکم رنگپریده شد، اماگفت حتی یه لحظه هم نگاهش رو ندزدید.
«اگه قرار باشه فقط قدرت رزمی رو در نظر بگیریم، امپراتورانتهای تاریک که همین الان شکست خورد و خیلیهای دیگه هم هستن.دودمانند اما این که یهو شما رو انتخاب کنن، چطور میتونیم گیج نشیم؟»
حرف منطقیای بود.
و با این حرف، چند نفری از بین جمعیت کهرفت برای لحظهای تحت فشار قرار گرفته بودن، چی امپراتور شرورکنید رو با انرژی خودشون پس زدن و فریاد کشیدن: «راست میگه!»
درست همون موقع که اینبپذیرم همهمه داشت مثل یه موجانتهای کوچیک بین جمعیت پخش میشد...
یه قدم رفتم جلو و گفتم: «چونقیافه بین تمام کسایی که تو این مسابقاتگفت باهاشون روبهرو شدم، اون از همه قویتر بود.»
صدای قدمم طنینانداز شد.
همراه با عطر شکوفههای آلو که به آرومی توقیافه هوا پخش میشد، چی سنگین امپراتور شرور که تا همینصبر الان همهجا رو گرفته بود، کاملاً محو و ناپدید شد.
صدای همهمه جمعیت هم همینطور.
در حالی که صدای نفس بیرون دادن آدما از همهطرفقدیس به گوش میرسید، تو یه چشم به هم زدن یهانرژی آرایش مسدودکننده چی باز کردم و با لحنی بیتفاوت گفتم:
«یا نکنه غیر از ایننیستم آدم، کس دیگهای هم هستقدیس که به درد رهبری بخوره؟»
تو یه لحظه،رسماً صندلیهای ویژه توحاضر سکوت فرو رفت.
همونطور کهمیداد گفتم، هیچکس مثلبپذیرم امپراتور شرور نبود.
قدرت رزمینشون فوقالعاده و سابقهنیستم و جایگاه بالا.
و با این که اون عضو جناحقیافه غیرمتعارف بود، اما اونا هم میدونستن کهگفت شخصیت امپراتور شرور اونقدرها هم بد نیست.
ولی دوحرکتم تا مشکلنشون وجود داشت.
اول این کهحاضر اون ارباب قصر امپراتوررفت شرور بود و دوم...
احتمالاً مشکلنشون اصلی همونحاضر اتحادیه سیاه شروره.
من که داشتم افکارشون رو میخوندم، سرم رو چرخوندم سمت امپراتور شرور وآرامش گفتم: «حتماً هنوز بهت شک دارن چون قبلاً عضو اتحادیه سیاه شرور بودی.یکی ولی این آدم دیگه هیچ ربطی به اتحادیه سیاه شرور نداره. مگه نه؟»
«من قطعاً تمامرسماً روابطم رو با اتحادیهنیستم سیاه شرور قطع کردم.»
حتی با این جواب امپراتوربپذیرم شرور هم، اونایی که رو صندلیهایجنوبی ویژه نشسته بودن هنوز شک داشتن.
«...!»
بدن یاکشانشون سیاه بهحاضر شدت لرزید.
دو پرتو نوری که از پشت نقابنیستم سیاه و تاریک یاکشا معلوم بود، مدام میلرزید؛آرامش انگار اصلاً نمیتونست وضعیت فعلی رو باور کنه.
این به خاطرحاضر حرفای مربوط بهقیافه قطع روابط نبود.
به خاطر این بود که مکالمه بینقیافه من و امپراتور شرور، درست مثل حرف زدنلطفاً دو تا دوست صمیمی، راحت و بیتکلف بود.
آخه چطور همچین چیزی ممکنه...
درست همون موقع کهنشون میخواست یه انتقال صدابپذیرم برای امپراتور شرور بفرسته...
با لحن تندی توپیدم بهش:بپذیرم «این انتقال صداها رو قطع کنجنوبی و با زبون خودت حرف بزن.»
تو اون لحظه، یاکشا سیاه از حرفم جارفت خورد؛ انگار فهمیده بود که متوجه شدم دارهلحظه سعی میکنه انتقال صدا بفرسته، و بهم خیره شد.
و همونجا خشکش زد.
چون نگاهی که بهش انداختهمیداد بودم، لبریز از نیت قتلرفت و روحیه مبارزه شدیدی بود.
«یا اینمیداد که کلاًنیستم خفهخون بگیر.»
«……»
یاکشا سیاه که فهمیدحاضر این یه هشداره، لبرفت پایینش رو گاز گرفت.
و حتی تو همین گیر وحاضر دار هم، امپراتور شرور حتی یهقدیس نگاه هم به یاکشا سیاه ننداخت.
انگار واقعاًمیداد هیچ ربطینیستم بهش نداشت.
در حالی که با دیدن این صحنه،قیافه همه کمکم داشتن به این فکر میکردنگفت که نکنه واقعاً روابطش رو قطع کرده...
با کلافگی گفتم: «به هر حال این اتحادیه به محض اینانتهای که جامعه نه آسمان رو شکست بدیم، منحل میشه. پس دیگهدودمانند چه فرقی میکنه کی رهبر بشه؟ بیاید فقط زودتر تصمیم بگیریم.»
جوری گفتم انگاررسماً میخواستم بپرسم کجایحاضر این قضیه اینقدر مهمه.
اما قیافه بزرگان دنیاینیستم رزمی با شنیدن اینخشک حرفا تو هم رفت.
میگه این مهم نیست؟
به محض شکستمیداد دادن جامعه نهبپذیرم آسمان منحل میشه...؟
منحل نمیشه. اتحادی که اینطوری شکلحاضر گرفته، حتی بعد از شکست دادن جامعهانتهای نه آسمان هم به کارش ادامه میده.
همهشون دقیقاًمیداد همین فکرنیستم رو میکردن.
اونا با هدف شکست دادن جامعه نه آسمانرفت دور هم جمع شده بودن، اما اتحاد فعلی خیلیصبر بزرگتر از چیزی شده بود که اولش فکر میکردن.
نیرویی که خیلیمیداد فراتر از جامعهبپذیرم آسمان پرواز بود.
آیا واقعاً همچین نیروی عظیمی فقط بهنیستم خاطر این که جامعه نه آسمان روجنوبی شکست داده و به هدفش رسیده، منحل میشه؟
با توجهمیداد به تجربهنیستم طولانیشون، قطعاً نه.
همونطور که اتحاد رزمی برای مقابله با فرقهرفت شیطانی تأسیس شد اما هزاران سال پابرجا موند،لحظه این اتحاد هم دقیقاً به همون شکل حفظ میشد.
قدیس شمشیرنشون انتهای جنوبیحاضر بهم نگاه کرد.
تو کهحرکتم میدونستی، پسنشون چرا اینطوری گفتی؟
لبخند تلخی رو لباش نشست.
به نظر میرسید که من مشکلات رو فقط با زور بازوانتهای و قدرت خردکنندهام حل میکنم، اما قدیس شمشیر انتهای جنوبی ازدودمانند حرفای گذشتهمون خوب میدونست که ذهن من چقدر باهوش و زیرکه.
احتمالاً حل کردنش با قدرتنیستم رزمی مطلق راحتتر بوده، برایقدیس همین این کار رو کرده.
درست همون موقع کهنشون لبخند کج قدیس شمشیربپذیرم انتهای جنوبی عمیقتر شد...
لبام رو کج کردمنیستم و گفتم: «دارید چیکارخشک میکنید؟ ما وقت زیادی نداریم.»
نگاهم رو روی جمعیت چرخوندم.
از اونجایی که مکالمهمون با وجود آرایش مسدودکنندهرفت چی طولانی شده بود، کمکم داشت رگههایی ازلحظه شک و اضطراب تو چهره جمعیت جوانه میزد.
رهبر خاندانحرکتم تانگ با سردیمیداد گفت: «چقدر مکارانه.»
اون که به نظر میرسید از وضعیترفت فعلی حسابی ناراضیه، صورتش رو تو هملطفاً کشید و با عصبانیت بهم خیره شد.
مراسم معارفه دقیقاًمیداد قرار بود همینبپذیرم الان برگزار بشه.
اما داشتن عقبش مینداختن؟
جو اتحاد که همین الانش هم به خاطر بزرگی بیشرفت از حد و نداشتن یه چارچوب درست و حسابی بیثباتکنید بود، نه تنها بینظم میشد، بلکه کلاً به گند کشیده میشد.
باید از همونحاضر اول کنترل اوضاعقیافه رو به دست میگرفتن.
در حالی که فضا سنگینترنیستم میشد، رهبر خاندان تانگ چشماشقدیس رو پایین انداخت و گفت:
«خب، مهم نیست. هر کارینیستم دلتون میخواد بکنید، چه امپراتورقدیس شرور رهبر اتحاد بشه چه نشه.»
«داری میگیحرکتم موافقی، رهبرنشون خاندان تانگ؟»
«مگه دلیل اینکه همهمون اینجا جمع شدیم، نابودیخشک جامعه نه آسمان نیست؟ تا وقتی به اینصبر هدف پایبند باشیم، مهم نیست کی رهبر بشه.»
درست زمانی که چشمان بزرگان دنیای رزمی از تعجب گشادقدیس شد؛ چرا که رهبر خاندان تانگ، کسی که فکر میکردندانرژی بیشتر از همه مخالفت کند، برخلاف انتظاراتشان این موضوع را پذیرفت.
دانموک وول جوری که انگار از قبل منتظر چنین لحظهایقدیس بود، گفت: «این حقیر هم با رهبر شدن امپراتور شرور موافقه.گرم اون مردیه که منطق، اعتبار و قدرت رزمی کافی رو داره.»
با موافقت این دو نفر،میداد قدیس شمشیر انتهای جنوبی نگاهیرفت به صورت چون هوی انداخت.
چون هوی طوری لبخندنیستم میزد که انگار همهچیزخشک دقیقاً طبق برنامهاش پیش میرفت.
سپس، وقتی نگاهشان به هم گره خورد، قدیسرفت شمشیر انتهای جنوبی آهی کشید، در حالی کهلحظه چون هوی نیشخندش را پررنگتر کرد و گفت:
«این تائوئیست حقیرمیداد هم با رهبریبپذیرم امپراتور شرور موافقه.»
وقتی قدیس شمشیر انتهای جنوبی که تانیستم همین چند لحظه پیش مخالفت میکرد هم موافقتشآرامش را اعلام کرد، بزرگان نگاهی به یکدیگر انداختند.
به نظر میرسید هنوزنیستم در حال سبک وخشک سنگین کردن ماجرا بودند.
در هماننشون لحظه، امپراتور شرورنیستم با آرامش گفت:
«اگه به من نگاه میکنید وبپذیرم من رو برای رهبری نامناسب میدونید، حرفآرامش بزنید. هر لحظه که بخواید استعفا میدم.»
با این حرف، چشمان کسانی که درنیستم حال تردید بودند گشاد شد و طولی نکشیدآرامش که سرهایشان را به نشانه تأیید تکان دادند.
چون هوی گفت: «پسنیستم بیاید مراسم معارفهای که داشتیمقدیس انجام میدادیم رو تموم کنیم.»
چون هوی این راحاضر گفت و آرایش مسدودکنندهرفت چی را لغو کرد.
«دارن درنشون مورد چیحاضر حرف میزنن؟»
«چه بحثی بینشون در جریانه...»
همهمه و پچپچهای جمعیت به گوشقیافه میرسید و طولی نکشید که امپراتورآرامش شرور از بالا به آنها نگاه کرد.
در یک چشممیداد به هم زدن،بپذیرم تمام زمزمهها قطع شد.
به این دلیل کهحاضر آنها حضور سنگین امپراتوررفت شرور را حس کردند.
کسانی که آب دهانشان رامیداد به سختی قورت میدادند، منتظر ماندندخشک تا امپراتور شرور دهان باز کند.
«مایه افتخاره. منحاضر یایول گئوک هستم،قیافه رهبر جدید اتحاد.»
مراسم معارفهنشون به آرامیحاضر پیش رفت.
استعفای ناگهانی و روی کار آمدن امپراتور شروربپذیرم همه را در بهت و حیرت فرو بردهگفت بود، اما یکییکی شروع به پذیرفتن آن کردند.
البته، بیشتر هنرمندان رزمی جناح صالح هنوز از رهبرقدیس شدن امپراتور شرور ناراضی بودند، اما با دیدن نگرشهالهای مؤدبانه و قاطعانه غیرمنتظره او، دلهایشان کمی نرم شد.
البته، بزرگترین دلیلش این بود...
«احتمالاً به خاطرمیداد اینه که قدرت رزمیقیافه امپراتور شرور رو دیدن.»
چون هویحرکتم به پشت امپراتورمیداد شرور نگاه کرد.
در واقع، او همنیستم مثل خودش، از رهبرخشک شدن متنفر و بیزار بود.
اما تنها بامیداد یک جمله نظرشبپذیرم را تغییر داد.
«بعد ازنشون جامعه نه آسمان،نیستم نوبت فرقه شیطانیه.»
با شنیدن این حرف، امپراتورمیداد شرور با اکراه مقام رهبری اتحادخشک را که برایش ناخوشایند بود، پذیرفت.
«خب پس،میداد چیزی کهنیستم باقی مونده...»
چون هوینشون مسیرش راحاضر کج کرد.
بقیه مسائل رامیداد میشد بعداً بابپذیرم جزئیات بررسی کرد.
«فعلاً...»
چون هوی بهحاضر پایین جایگاههای افتخاری، بهرفت سول ران نگاه کرد.
دقیقتر بگوییم، او به شاهزادهنیستم شمشیر آزادروح که هنوز کنارشقدیس غش کرده بود، خیره شد.
«قبل از اینکه اون عوضیهای جامعهبپذیرم نه آسمان سر برسن، باید یهجنوبی کم اطلاعات از این یکی بیرون بکشم.»
درست زمانی که چون هوی،میداد پس از تصمیمگیری برای قدمرفت بعدیاش، میخواست از پلهها پایین برود...
قدیس شمشیر انتهای جنوبی نزدیک شد ورفت گفت: «امیدوارم دفعه بعد، قبل از اینکه دستلحظه به کار بشی، اول در موردش بحث کنی.»
او که در حین صحبتنیستم کردن ریش سفیدش کمی میلرزید،قدیس خنده کوچک و توخالیای سر داد.
«اگه اول بهت میگفتم،حاضر فقط مینشستیم به تبادل نظرخشک و کلی وقت تلف میکردیم.»
«فقط برای اینکه یهنشون کم وقت بخری، یهبپذیرم همچین بلوایی به پا کردی؟»
«خب، آره.»
با دیدن حالت چون هوینیستم که فقط شانههایش را بالاقدیس انداخت و به سادگی جواب داد...
«هاا.»
قدیس شمشیر انتهای جنوبی آهی کشید،حاضر سرش را به چپ و راستقدیس تکان داد و با لحنی جدی گفت:
«اگه به این کارات که هرقیافه کاری دلت میخواد میکنی ادامه بدی،آرامش ممکنه بعداً خودت رو تو خطر بندازی.»
«خطر؟»
چون هوی پوزخندی زد.
«اتفاقی که بتونه منِنشون الان رو تو خطر بندازه...قیافه راستش بیصبرانه منتظر همچین چیزیام.»
آخرین باری که او واقعاً درقیافه خطر افتاده بود، به زندگی قبلیاش برمیگشت،گفت و آن هم خیلی وقت پیش بود.
هیجان آننشون زمان واقعاًحاضر فوقالعاده بود.
اگر خطری پیدا میشد که بتواندبپذیرم او را در وضعیت فعلیاش تهدید کند،آرامش برایش یک اتفاق لذتبخش و جالب میبود.
«البته، این تائوئیست حقیرنشون بهتر از هر کسی میدونهقیافه که تو چقدر قدرتمندی. اما...»
«آره، آره. حواسم هست.»
چون هوی که نصیحتهای مداوم قدیس شمشیر انتهای جنوبیخشک را از یک گوش میگرفت و از گوش دیگرکنید درمیکرد، سرسری جواب داد و به سرعت از کنارش گذشت.
قدیس شمشیر انتهای جنوبی با چهرهایبپذیرم پیچیده به دور شدن چون هویجنوبی نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد:
«...تو نمیفهمی. خطری کهنشون کارات به همراه میاره،بپذیرم فقط دامن خودت رو نمیگیره.»
درست در همان لحظهاینیستم که او این کلماتخشک نگرانکننده را به زبان آورد...
«استاد ارشد!»
چشمان سول ران با دیدننیستم چون هوی که ناگهان جلویش ظاهرانتهای شده بود، از تعجب گشاد شد.
«از وقتی خونشرسماً بیدار شده، استعدادشحاضر خیلی سریع شکوفا شده.»
چون هوی با دیدن واکنش سول ران که حتیقدیس قبل از حرف زدن او حضورش را حس کردههالهای بود، با رضایت لبخندی زد و با انگشتش اشارهای کرد.
«خوب حواست بهش بود.»
چون هوی که شاهزاده شمشیر آزادروح را بارفت استفاده از تکنیک چنگال خلاء از زمین بلندلحظه کرده بود، خواست برگردد اما برای لحظهای مکث کرد.
«اون یارو رو دیدی؟»
«اون یارو، منظورتون...»
«شاه چرخان سابق دارما.»
سول ران که چشمانش گرد شدهبپذیرم بود، به آرامی سرش را تکان دادآرامش و لبهایش را از هم باز کرد.
«همم.»
چون هوی با دیدننیستم چهره نسبتاً پیچیده سول ران،قدیس نگاه گذرایی به او انداخت.
«بعداً باهاش بیا پیش من.»
«واقعاً مشکلی نیس...»
حرفهای سول ران تمام نشد.
چرا که چون هوینیستم بدون گذاشتن هیچ ردی ازقدیس آن مکان ناپدید شده بود.
قله سقوطنشون غاز، فرقهحاضر کوه هوآشان.
چون هوی که به اقامتگاهش برگشته بود، تکنیک چنگال خلاءقدیس را رها کرد و شاهزاده شمشیر آزادروح را طوری رویانرژی کف خاکی انداخت که انگار او را پرت کرده است.
بام—!
به محض اینکه بدنش به زمین برخوردرفت کرد، شاهزاده شمشیر آزادروح تکانی خورد ولطفاً مثل ماهی بیرون از آب از جا پرید.
«اینجا...؟»
شاهزاده شمشیرنشون آزادروحِ غافلگیرشده،حاضر پلک زد.
او که طوری نگاه میکرد انگارحاضر متوجه وضعیت فعلی نشده بود، با دیدنانتهای چون هوی در مقابلش، نگاهش تیره شد.
وضعیت قبل ازحاضر بیهوش شدنش ناگهانقیافه به یادش آمد.
«میخوای باهام چیکار کنی؟»
با به یاد آوردن حرفهای او مبنی بررفت اینکه خودش اطلاعات را بیرون میکشد، غلاف شمشیرشلحظه را در آغوش گرفت تا گارد دفاعی بگیرد.
در حالی کهرسماً نیروی درونیاش را محکمنیستم دور خود پیچیده بود.
چون هویمیداد با دیدننیستم او پوزخندی زد.
لحظهای که لبخندش وحاضر دندانهای سفیدش روی شبکیهرفت چشم او ثبت شد...
ووش—
او ناگهانحرکتم درست مقابلنشون صورتش بود.
کِی؟ چطور؟
نمیتوانست بفهمد.
انگار از همان ابتداحاضر مقابلش ایستاده بود؛ صورتش دقیقاًخشک جلوی بینی او قرار داشت.
همراه باحرکتم رایحه گیجکنندهنشون شکوفههای آلو.
در حالی که حواس بویایی و بیناییاشرفت از کنترل خارج شده و به هم ریختهلحظه بود، دستش سعی کرد شمشیرش را بیرون بکشد.
اما نتوانست.
چون کف دست حریفحاضر از قبل به آرامیرفت روی غلاف شمشیرش فشار میآورد.
«میخوام چیکار کنم؟»
لحظهای که صدای حریف رابپذیرم شنید، داخل گوشهایش طوری کیپ شدجنوبی که انگار زیر آب رفته باشد.
«قراره هرنشون چی میدونیحاضر رو بالا بیاری.»
در میان شنواییِ ربودهشدهاش، صدانیستم واضحتر شد و چشمان قرمزقدیس تیره، تمام دیدش را بلعید.
همراه با هوشیاریاشرسماً که در حالحاضر محو شدن بود.
یک کالسکه بهمیداد سرعت در جادهبپذیرم اصلی پیش میرفت.
در حالی که کالسکه با بهبپذیرم پا کردن ابری از گرد و خاکآرامش به جلو میرفت، به شدت تکان میخورد.
«این کارا از تو بعیده.»
ژنرال دونگچانگ که داخل کالسکهبپذیرم بود، با نگاه کردن به شخصجنوبی روبهرویش اخمهایش را در هم کشید.
او کسی بود که قبل از قطع ارتباط ناگهانیاش، یکی از اعضای اصلی جامعهگفت نه آسمان به حساب میآمد و اخیراً کسی بود که باعث شد رهبر پیشاهنگانخاص جامعه آسمان پرواز و یوچونجو که دشمنان قسمخورده هم بودند، با هم متحد شوند.
وجود اونشون تا این حدنیستم حائز اهمیت بود.
به همینحرکتم دلیل سؤالی برایشمیداد پیش آمده بود.
«اینکه شخصاً تماس بگیرینیستم تا وجودت رو بهخشک جامعه نه آسمان اعلام کنی.»
«یه درخواست بود.»
«درخواست؟»
ابروهای ژنرال دونگچانگ پرید.
حالت چهرهاش به طرز عجیبی تغییر کرد، انگار چیز مضحکیانتهای شنیده باشد، و طولی نکشید که چهرهاش را جدی کرد ودودمانند طوری دهان باز کرد که انگار چیزی به یاد آورده است.
«...شنیدم زیردستنشون هیولهوا گومگویحاضر شدی، حقیقت داره؟»
«زیردست؟ هاهاها! خب،میداد شاید یه چیزیبپذیرم تو همین مایهها باشه.»
مردی که کلاه حصیری لبهداری برحاضر سر داشت، نجیبزاده سرگردان، از تهقدیس دل خندید و شانههایش را بالا انداخت.
حرکتی کهمیداد به نظر میرسیدبپذیرم نوعی اعتراف باشد.
ژنرال دونگچانگنشون با دیدنحاضر او خشکش زد.
چرا که هرگز حتیحاضر تصور هم نمیکرد شخصیرفت مثل او، زیردست کسی شود.
«...اونقدر قویه؟»
«میپرسی قویه؟ البته که قویه.»
گوشههای لبنشون نجیبزاده سرگردان بهنیستم شدت بالا رفت.
«دقیقاً به خاطر همینهحاضر که دارم این کاررفت رو میکنم، مگه نه؟»
«...»
درست زمانیمیداد که ژنرال دونگچانگبپذیرم دهانش را بست...
نجیبزاده سرگردان گفت: «دلیل اینکهنیستم شخصاً اومدی باید مرگ اربابقدیس قصر شکوفه گلابی باشه، درسته؟»
او در حالی که بطرینیستم شرابی را به آرامی کجقدیس میکرد، این حرف را زد.
«کوه. با اینکه تو خاندان سلطنتی بهنیستم شدت خونسرد معروفی، اما ظاهراً تحمل مرگجنوبی یکی از بستگان خونی برات سخت بوده؟»
«...این فرمان ملکه مادر است.»
«هوه، اوننشون رو میگی؟ ایننیستم دیگه خیلی غیرمنتظرهست.»
سبک شمردن ملکه مادر عملی بود کهقیافه خشم آسمان و زمین را برمیانگیخت، اماگفت ژنرال دونگچانگ هیچ حرفی در این باره نزد.
به نظر میرسید اونشون فقط آن را به عنوانقیافه یک امر طبیعی پذیرفته است.
«همم، جالبه. خیلی جالبه. پس به خاطر همینهخشک که حتی خدای رزمی شبح، همم. شاگرد هیون هو-رانگکنید و استاد فعلی عمارت روح هزار اندیشه، شخصاً اومده؟»
نجیبزاده سرگردان با نگاهی تیزبینانه به مردیقیافه که با دهان بسته گوش میداد نگاهگفت کرد و با او حرف زد، اما...
مرد، هیون سیم، با چهرهای آرامبپذیرم و لحنی نرم گفت: «من ازجنوبی پدرخواندهام چیزهای زیادی درباره شما شنیدهام.»
«کنجکاوم بدونم چی گفته.»
«او گفت با اینکه شما آوارهایقیافه هستید که با باد حرکت میکنید، اماگفت از هر کسی به آواره بودن دورترید.»
«...این حرفنشون تا استخونحاضر آدم نفوذ میکنه.»
نجیبزاده سرگردان لبه جلویی کلاهنیستم حصیریاش را با انگشتانش گرفتقدیس و آن را دوباره پایین کشید.
«خب، خب، بیاید عجله کنیم.»
نجیبزاده سرگردان که طوری با آنهاقیافه حرف میزد انگار هولشان میکرد، دستبهسینهآرامش شد و به عقب تکیه داد.
«قبل از اینکه حتی بتونید فرمانبپذیرم ملکه مادر، اون زن، رو تحویلجنوبی بدید، از دم در پرتتون میکنن بیرون.»