---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 288: چپتر ۲۸۸ • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 288: چپتر ۲۸۸

0

«رهبر جوخه سایه شبح...»

«ایـ... این دیگه چیه...»

نیروهای اتحاد سیاه شرور که تا همین چند لحظه‌قبل​ پیش با بی‌رحمی راهبه‌های فرقه امی را به عقب می‌راندند،‌توانسته​ حالا مثل سگ‌های کتک‌خورده در جای خود خشکشان زده بود.

و همه این‌ها‌توانسته​ فقط به خاطر‌سبز​ یک نفر بود.

حضور من برای‌قبل​ این حشرات تا‌پخش​ این حد شوکه‌کننده بود.

درست همان‌جایی که آن احمق، یعنی رهبر جوخه سایه شبح، به‌شکست​ زمین افتاده بود و از خودش فقط یک گودال خون و‌ندیده​ بوی تعفن به جا گذاشته بود، من با غرور ایستاده بودم.

یک راهب جوان تائوئیست‌دهانش​ که لباس فرم سیاه‌است​ و قرمز به تن داشت.

ظاهر این بدن آن‌قدر جوان و خام بود که برای‌آسمانی​ این احمق‌ها باورش سخت بود که من فقط با یک‌الان​ ضربه، طناب زندگی رهبر جوخه سایه شبح را پاره کرده باشم.

اما هاله و حضور‌شایعاتی​ من؟ چیزی فراتر از‌نکرده​ درک این مورچه‌ها بود.

پیرمرد خرفت، یعنی رهبر جوخه‌سبز​ سایه خون، با ناله‌ای لرزان گفت:‌شکست​ «اون مرد... قهرمان الهی شکوفه آلو...»

اعجوبه فرقه‌آن‌ها​ هوآشان... نه، اعجوبه‌کویر​ کل دنیای رزمی.

کسی که بیشتر از هر موجود دیگری‌می‌گفتند​ در دنیای رزمی فعلی نگاه‌ها را به خود‌چنین​ خیره کرده بود، حالا روبروی آن‌ها ایستاده بود.

«...»

رهبر جوخه سایه خون‌جنگل​ حس کرد دهانش مثل‌قلمرو​ کویر خشک شده است.

او تا قبل از این، شایعاتی را‌شده​ که درباره «قهرمان الهی شکوفه آلو» در‌نکرده​ دنیای رزمی پخش شده بود، باور نکرده بود.

یک جوان که تازه از بیست سالگی عبور‌سال​ کرده، توانسته امپراتور جنگل سبز را که می‌گفتند ده‌می‌کرد​ سال پیش به قلمرو رزمی آسمانی رسیده، شکست دهد؟

چه کسی در‌قبل​ این دنیای لعنتی چنین‌باور​ خزعبلاتی را باور می‌کرد؟

اما حالا فرق می‌کرد.

مگر همین‌آن‌ها​ الان با چشم‌های‌کویر​ کورشده‌اش ندیده بود؟

رهبر جوخه سایه شبح‌امپراتور​ فقط با یک ضربه‌سال​ من به درک واصل شد.

عرق سردی‌است​ روی تمام‌شایعاتی​ بدنش نشست.

«فکرشم نمی‌کردم همچین‌امپراتور​ هیولایی تو این‌می‌گفتند​ دنیا وجود داشته باشه...»

قطرات درشت عرق روی‌دهانش​ چانه ریش‌سفیدش شکل گرفت‌است​ و روی زمین چکید.

یک خطر‌عبور​ کاملاً غیرمنتظره به‌جنگل​ سراغشان آمده بود.

چشم‌های وحشت‌زده‌اش به چپ و‌درباره​ راست چرخید و زیردستانش و اعضای‌سالگی​ جوخه سایه شبح را برانداز کرد.

آن‌ها هم اوضاع بهتری نداشتند.

مردمک چشم‌هایشان از شدت وحشت‌کویر​ گشاد شده بود و ترس و‌درباره​ اضطراب از سر و رویشان می‌بارید.

از طرف دیگر،‌توانسته​ وضعیت فرقه امی‌سبز​ کاملاً متفاوت بود.

«قهرمان جوان!»

«آمیتابها. تو‌توانسته​ اومدی تا به‌سبز​ ما کمک کنی.»

شاگردان فرقه امی با ورود‌کویر​ نمایشی من، ترکیبی از آرامش‌شایعاتی​ و شادی احمقانه‌ای را حس کردند.

وضعیتشان واقعاً افتضاح بود.

حدود نیمی از شاگردان مجروح‌درباره​ شده بودند و دیگر حتی‌بیست​ نمی‌توانستند شمشیر به دست بگیرند.

بدتر از آن، بهترین متخصص فرقه‌می‌گفتند​ امی، یعنی استاد سو هه، یک‌دهد​ دستش را از دست داده بود.

آن‌ها داشتند با‌کرد​ سر به سمت‌خشک​ بدترین پایان ممکن می‌رفتند.

اما بعد،‌عبور​ من، چون‌امپراتور​ هوی، ظاهر شدم.

برای این رزمی‌کاران ضعیف جناح صالح‌پخش​ که در معبد فوهو جمع شده بودند،‌توانسته​ من چیزی کمتر از یک منجی نبودم.

جو میدان نبرد که تا پیش‌می‌گفتند​ از این به نفع اتحاد سیاه‌دهد​ شرور بود، شروع به تغییر کرد.

دنیای رزمی همیشه همین‌طور‌دهانش​ بود؛ دنیایی که در آن‌قبل​ فقط قدرت مطلق حکومت می‌کرد.

حضور شوکه‌کننده متخصصی مثل من، با آن لقب مسخره «قهرمان الهی‌رسیده​ شکوفه آلو»، بیشتر از حد نیاز بود تا روحیه نیروهای اتحاد سیاه‌ندیده​ شرور را که تا الان دست بالا را داشتند، در هم بشکند.

با لحنی کلافه و تحقیرآمیز، در حالی‌باور​ که نگاهم را دور تا دور می‌چرخاندم، زمزمه‌جنگل​ کردم: «هنوز این همه حشره موذی اینجا مونده.»

کلماتی به‌شدت مغرورانه‌امپراتور​ که غرور هر‌می‌گفتند​ رزمی‌کاری را جریحه‌دار می‌کرد.

اما حتی یک نفر از اعضای اتحاد‌شده​ سیاه شرور، از جمله همان رهبر جوخه سایه‌تازه​ خون، جرأت نکرد دهان کثیفش را باز کند.

قدم.

چکمه چرمی‌است​ من روی‌شایعاتی​ زمین فرود آمد.

یک صدای نرم و ملایم.

اما همین صدا با وضوحی مطلق‌خشک​ در گوش تمام حاضرین ثبت شد،‌پخش​ انگار که صدای ناقوس مرگشان باشد.

به راه رفتن ادامه دادم.

مستقیم به سمت نیروهای اتحاد‌درباره​ سیاه شرور که تمام میدان‌بیست​ دیدم را پر کرده بودند.

یک نفر‌توانسته​ در برابر‌جنگل​ صدها نفر.

برای یک احمق که چیزی از قدرت‌شده​ نمی‌دانست، این‌طور به نظر می‌رسید که دارم‌نکرده​ با پای خودم به دهان ببر می‌روم.

رهبر جوخه سایه خون لبش را گاز‌می‌گفتند​ گرفت و با صدایی که به زور از‌چنین​ گلویش خارج می‌شد، غرید: «دشمن فقط یه نفره.»

او در تله‌ای‌قبل​ افتاده بود که‌پخش​ هیچ راه فراری نداشت.

فرار؟ غیرممکن بود.

به عنوان رهبر جوخه سایه خون، نه، به‌است​ عنوان عضوی از اتحاد سیاه شرور، رها کردن مأموریت‌سالگی​ و فرار کردن، مسیر مستقیمی به سوی مرگ بود.

او فقط یک انتخاب داشت.

اینکه این‌است​ قهرمان الهی شکوفه‌درباره​ آلو را بکشد.

با فریادی‌توانسته​ دیوانه‌وار دستور‌جنگل​ داد: «بکشیدش!»

با فریاد وحشت‌زده او، جوخه‌کویر​ سایه خون و جوخه سایه‌شایعاتی​ شبح در تمام جهات پخش شدند.

من با خونسردی کامل‌امپراتور​ به این احمق‌ها که‌سال​ دورم حلقه می‌زدند نگاه کردم.

بی‌دلیل نبود که به آن‌ها‌درباره​ جوخه اتحاد سیاه شرور می‌گفتند؛‌بیست​ حرکاتشان سازمان‌یافته و تیز بود.

سلاح‌های پنهان،‌توانسته​ تکنیک‌های تیغه، تکنیک‌های‌سبز​ تبر، تکنیک‌های شمشیر...

انواع و‌آن‌ها​ اقسام هنرهای رزمی‌کویر​ به نمایش درآمد.

یک ضیافت‌عبور​ از هنرهای رزمی‌جنگل​ ناهماهنگ و بی‌ارزش.

با این حال، حرکاتشان‌شایعاتی​ یکپارچه به نظر می‌رسید، انگار‌تازه​ که همه یک بدن بودند.

چون این‌توانسته​ حرکات فقط یک‌سبز​ هدف واحد داشت.

کشتن من.

هنرهای رزمی آن‌ها، همراه با‌جنگل​ نیت قتل وحشیانه و انرژی شیطانی،‌رسیده​ به من نزدیک و نزدیک‌تر شد.

در حالی که به این زباله‌ها‌پخش​ که از هر طرف به سمتم هجوم‌توانسته​ می‌آوردند نگاه می‌کردم، دهانم را باز کردم.

«خودشون دارن‌توانسته​ با پای خودشون‌سبز​ می‌رن تو گور.»

صدایی آمیخته با‌کرد​ خنده‌ای تمسخرآمیز در‌خشک​ فضا طنین‌انداز شد.

فوووش!

اراده‌ای عظیم‌است​ از بدن‌شایعاتی​ من شکوفا شد.

انرژی بی‌رنگ مثل سرابِ گرما‌سبز​ می‌درخشید و نور خورشید را‌رسیده​ در آسمان نیمه‌روز منعکس می‌کرد.

حضور الهی و‌کرد​ ترسناک متخصصی که به‌شده​ قلمرویی بی‌رقیب رسیده بود.

مگر نمی‌گفتند متخصصی که به چنین‌سبز​ قلمرویی برسد، می‌تواند به تنهایی با‌شکست​ قدرت یک ارتش کامل مقابله کند؟

اراده‌ای که از من ساطع‌درباره​ می‌شد، حتی ذره‌ای در برابر‌بیست​ انرژی نیروهای مهاجم کوتاه نیامد.

در واقع، کاملاً مشخص‌جنگل​ بود که قدرتم بر‌قلمرو​ آن‌ها برتری مطلق دارد.

سسسک—

شمشیر ماه شکوفه را که‌جنگل​ تا آن لحظه در کنارم‌آسمانی​ رها کرده بودم، بالا آوردم.

تیغه سرخ و کم‌رنگ شمشیر‌درباره​ که نور خورشید را منعکس می‌کرد،‌سالگی​ به سمت دشمنان مهاجم نشانه رفت.

سپس، سرم را بالا آوردم.

خورشید در آسمان حالا کاملاً توسط سلاح‌های دشمنانی‌است​ که به من نزدیک شده و شروع به‌بیست​ تاب دادن سلاح‌هایشان کرده بودند، پنهان شده بود.

تاریکی مطلق‌عبور​ و قیرگونی همه‌جا‌جنگل​ را فرا گرفت.

تاریکی‌ای که فقط با‌شایعاتی​ نیت قتل و انرژی‌نکرده​ شیطانی پر شده بود.

در میان‌توانسته​ آن تاریکی،‌جنگل​ چشمانم درخشید.

نقطه طب سوزنی‌کرد​ تاج در سرم‌خشک​ کاملاً باز شد.

در آن لحظه، سه دانتیان من با‌می‌گفتند​ هم یکی شدند و زمان در اطرافم به‌چنین​ قدری کند شد که انگار متوقف شده بود.

تنها زمانِ درون آگاهی‌شایعاتی​ من بود که با‌نکرده​ سرعت گرفتن افکارم، سریع‌تر می‌گذشت.

به آن احمق‌ها که آن‌قدر کند حرکت‌سال​ می‌کردند که انگار در جای خود ثابت مانده‌خزعبلاتی​ بودند، نگاه کردم و چشمانم را پایین انداختم.

«رقص رایحه‌آن‌ها​ پرکننده آسمان‌دهانش​ و زمین.»

در همان لحظه،‌توانسته​ یکی از فرم‌ها‌سبز​ را به یاد آوردم.

فرم دوم‌است​ از شمشیر‌شایعاتی​ هفت‌گانه شکوفه آلو.

در میان هنرهای رزمیِ این فرقه ضعیف‌سال​ که یاد گرفته بودم، این یکی برای‌چنین​ استفاده در یک منطقه وسیع کاملاً مناسب بود.

طولی نکشید‌آن‌ها​ که مسیری در‌کویر​ تاریکی کشیده شد.

این مسیر شمشیرِ‌توانسته​ رقص رایحه پرکننده‌سبز​ آسمان و زمین بود.

سسسک—

ماه شکوفه‌توانسته​ به صورت متوالی‌سبز​ به حرکت درآمد.

نیروی درونی به دنبال اراده‌ام آزاد شد‌شده​ و ماه شکوفه در یک چشم به‌نکرده​ هم زدن از میدان دید محو شد.

سرعتی که از مفهوم‌امپراتور​ چابکی فراتر می‌رفت، درست مثل‌قلمرو​ یک درخشش رعد و برق.

ماه شکوفه که ابتدا فقط یک مسیر‌باور​ را رسم کرده بود، به سرعت به‌امپراتور​ ده‌ها و سپس صدها مسیر تقسیم شد.

و سپس، در نهایت.

فلش!

ضربه شمشیر‌عبور​ ماه شکوفه تبدیل‌جنگل​ به نور شد.

جئونگ! چوااااک!

نور آن‌ها را در خود بلعید‌می‌گفتند​ و یک انرژی شمشیر سرخ و‌دهد​ مورمورکننده، رزمی‌کاران جناح غیرمتعارف را تکه‌تکه کرد.

«اووااااک!»

«کوهوک!»

مردان مهاجم‌است​ با وحشت‌شایعاتی​ فریاد کشیدند.

دردی غیرقابل‌توانسته​ تحمل وجودشان‌جنگل​ را فرا گرفت.

عذابی که انگار‌کرد​ تمام بدنشان داشت به‌شده​ هزاران تکه پاره می‌شد.

رقص رایحه پرکننده آسمان و زمین،‌سبز​ نه تنها لباس‌ها و سلاح‌هایشان، بلکه‌شکست​ گوشت و استخوانشان را هم بریده بود.

خیلی زود، خون‌قبل​ از هر طرف‌پخش​ به بیرون فواره زد.

ده‌ها رزمی‌کار جناح غیرمتعارف‌جنگل​ در همان لحظه جان‌قلمرو​ دادند و روی زمین افتادند.

این یک قتل‌عام واقعی بود‌کویر​ که فقط در یک چشم‌شایعاتی​ به هم زدن رخ داد.

گودال خون آرام‌آرام بزرگ‌تر می‌شد.

اجساد در گودال خونی‌شایعاتی​ که در حال گسترش‌نکرده​ بود، به رنگ سرخ درمی‌آمدند.

سکوتی عمیق‌توانسته​ و مرگبار همه‌جا‌سبز​ را فرا گرفت.

انگار یک سطل‌کرد​ آب یخ روی‌خشک​ همه ریخته بودند.

حتی شاگردان فرقه امی‌امپراتور​ هم از شدت شوک‌سال​ نمی‌توانستند دهانشان را باز کنند.

در همان لحظه بود.

قدم.

از میان اجسادی که روی‌کویر​ زمین پراکنده شده بودند، صدای‌شایعاتی​ نرم قدم‌هایی به گوش رسید.

نگاه همه‌عبور​ روی یک‌امپراتور​ نقطه متمرکز شد.

من در‌است​ حال قدم‌شایعاتی​ زدن بودم.

بدون اینکه حتی‌امپراتور​ یک قطره خون‌می‌گفتند​ روی لباسم پاشیده باشد.

«...»

با نگاهی بی‌تفاوت و سرد،‌جنگل​ به رزمی‌کاران جناح غیرمتعارف که‌آسمانی​ مثل بید می‌لرزیدند، خیره شدم.

نگاهی کاملاً خالی از هرگونه احساس،‌پخش​ نگاهی که بیشتر نشان‌دهنده کلافگی و بی‌حوصلگی‌توانسته​ من از زنده ماندن این زباله‌ها بود.

با دیدن آن نگاه،‌جنگل​ بدن رهبر جوخه سایه‌قلمرو​ خون کاملاً خشک شد.

«مـ... من نمی‌تونم پیروز بشم.»

افکارش منجمد شد.

این همان حسی بود که‌درباره​ وقتی رهبر اتحادیه سیاه شرور‌بیست​ را دیده بود، تجربه کرد.

در حالی که نفس در‌سبز​ سینه‌اش حبس شده بود و به‌شکست​ رهبر اتحادیه سیاه شرور فکر می‌کرد...

ساباک.

قدمی برداشت.

تنها با یک قدم، فاصله ده‌پخش​ جانگ پر شد و قامت چون‌عبور​ هوی ناگهان بر فراز سرش سایه انداخت.

تکنیک حرکتی باورنکردنی‌ای بود،‌جنگل​ انگار که زمین را‌قلمرو​ زیر پایش مچاله کرده باشد.

«نـ... نجاتم بده...»

در حالی که رهبر جوخه سایه خونِ‌می‌گفتند​ وحشت‌زده شمشیرش را انداخت و می‌خواست دستانش‌لعنتی​ را برای التماس به هم گره بزند.

سسسک—

مسیری سرخ‌توانسته​ در میدان‌جنگل​ دیدش پدیدار شد.

در حالی که با نگاهی خالی به آن‌است​ مسیر خیره شده بود، مسیری چنان مسحورکننده که شبیه‌سالگی​ گرگ‌ومیش غروب بود، دیدش شروع به تاریک شدن کرد.

خیلی زود، هوشیاری‌اش محو شد.

چوااااک!

خون از‌توانسته​ همه طرف‌جنگل​ فواره زد.

این ضربه شمشیر، رهبر جوخه سایه خون‌شده​ و رزمی‌کاران جناح نامتعارف را که پشت‌نکرده​ سرش صف کشیده بودند، دو نیم کرده بود.

فقط دو تبادل.

در همان دو تبادل ساده، حدود صد نفر از‌تازه​ اعضای جوخه‌های سایه خون و سایه شبح که معبد‌سال​ فوهو را محاصره کرده بودند، به درک واصل شدند.

رزمی‌کاران جناح‌توانسته​ صالح نفس‌هایشان‌جنگل​ را حبس کردند.

این چیزی بود که باید بابتش‌خشک​ خوشحالی می‌کردند، اما با دیدن شاهکار چون‌باور​ هوی، حتی نمی‌توانستند خودشان را جمع‌وجور کنند.

سپس، کسی‌عبور​ به چون‌امپراتور​ هوی نزدیک شد.

«آمیتابا.»

استاد سو هه که نام بودا را‌سال​ بر زبان آورده بود، به چون هوی نزدیک‌خزعبلاتی​ شد و تنها دست سالمش را مشت کرد.

«از کمکت ممنونم.»

او که از قبل بازوی قطع‌شده‌اش‌سبز​ را با پارچه بسته بود، در‌شکست​ برابر چون هوی سر تعظیم فرود آورد.

چون هوی به‌قبل​ او خیره شد و‌باور​ با لحنی بی‌تفاوت گفت:

«یه دستت‌توانسته​ رو که‌جنگل​ دادی رفت.»

«هه هه، چه اهمیتی‌دهانش​ داره؟ همین که جونم رو‌قبل​ حفظ کردم جای شکرش باقیه...»

استاد سو هه لبخند زد.

لبخندی که‌است​ روی صورت‌شایعاتی​ رنگ‌پریده‌اش شکفت.

ضعیف به نظر می‌رسید،‌جنگل​ اما شاید به همین‌قلمرو​ دلیل، ملایم و آرام بود.

«همم، آره، راست میگی.»

چون هوی پس‌توانسته​ از نگاهی به‌سبز​ او، سرش را برگرداند.

او فقط سر‌قبل​ راهش توقفی کوتاه‌پخش​ در اینجا کرده بود.

مقصد اصلی‌اش آنجا بود.

نگاهش روی‌آن‌ها​ دروازه اصلی‌دهانش​ قفل شد.

نوری طلایی و درخشان‌امپراتور​ به همراه انرژی تاریک‌سال​ و شومی در هوا می‌پیچید.

جئوجئوجئوجئونگ!

شکاف‌هایی در حال شکل‌گیری بود.

و زمین اطراف آن‌دهانش​ به شدت می‌لرزید، گویی‌است​ زلزله‌ای رخ داده است.

برخورد دو متخصص عالی‌رتبه.

پس‌لرزه‌هایش تا اینجا هم می‌رسید.

لب‌های چون‌توانسته​ هوی از‌جنگل​ هم باز شد.

«بقیه‌اش رو‌آن‌ها​ که خودتون می‌تونید‌کویر​ جمع کنید، نه؟»

در حالی که این سوال‌جنگل​ را می‌پرسید، نگاهش بدون کوچک‌ترین حرکتی‌رسیده​ روی دروازه اصلی ثابت مانده بود.

استاد سو هه با نگاهی‌درباره​ استوار به او خیره شد‌بیست​ و با صدایی آرام پاسخ داد:

«نگران نباش و برو.»

لحظه‌ای که‌آن‌ها​ پاسخ او‌دهانش​ شنیده شد.

هوووک!

قامت چون هوی محو‌شایعاتی​ شد، انگار که شعله‌نکرده​ فانوسی خاموش شده باشد.

در یک‌توانسته​ چشم به هم‌سبز​ زدن اتفاق افتاد.

زیر آفتاب نیم‌روز.

دو زن‌است​ به یکدیگر‌شایعاتی​ خیره شده بودند.

نونگ‌جی و استاد سو اون.

این دو استاد بی‌نظیر،‌دهانش​ در حالی که مراقب یکدیگر‌قبل​ بودند، انرژی‌هایشان را بالا می‌بردند.

هوویک—

نونگ‌جی ناگهان‌است​ آستینش را‌شایعاتی​ تکان داد.

شاید به خاطر تبادل کوتاه‌سبز​ قبلی‌شان بود که آستینش تا حد‌شکست​ زیادی پاره و تکه‌تکه شده بود.

و از میان پارگی‌های آستینش...

سئوئوئو—

چپق او امواجی از‌شایعاتی​ انرژی ساطع می‌کرد که نمی‌توانست‌تازه​ به طور کامل مهارش کند.

«تو تنها کسی هستی که تو این ده سال اخیر همچین شوک قدرتمندی‌لعنتی​ بهم وارد کرده. رهبر اتحادیه گفته بود قدرت تکنیک الهی سکون بزرگ به‌روی​ هیچ وجه از شائولین کمتر نیست، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم واقعا حقیقت داشته باشه.»

او طوری خندید‌کرد​ که انگار از‌خشک​ این موضوع لذت می‌برد.

ابروهای بالا رفته‌اش قوسی‌امپراتور​ زیبا، شبیه به هلال‌سال​ ماه به خود گرفت.

در مقابل، استاد‌قبل​ سو اون کاملا بی‌تفاوت‌باور​ و بدون حالت بود.

اما قدرت بودایی که‌جنگل​ از بدنش ساطع می‌شد،‌قلمرو​ حتی شدیدتر از قبل می‌سوخت.

استاد سو اون به جای‌کویر​ پاسخ دادن به حرف‌های نونگ‌جی، عصای‌درباره​ چرخه تناسخ خود را بالا برد.

جالانگ—

صدای زنگوله به صدا درآمد‌درباره​ و قدرت بودایی قدرتمندی مانند‌بیست​ یک موج از بدنش پخش شد.

موج سنگینی از انرژی بود.

«نیت خوبیه.»

انگار که در پاسخ به آن‌سبز​ نیت باشد، نونگ‌جی دهانش را باز کرد‌دهد​ و او نیز انرژی‌اش را بالا برد.

هنرهای شیطانی سرپیچی از بهشت.

تکنیک مخفی قصر امپراتور شرور، که او‌سال​ در گذشته با عزم فدا کردن جانش‌چنین​ آن را آموخته بود، خود را نشان داد.

انرژی مایل به سفیدی برخاست.

انرژی شیطانی تجسم‌یافته مانند‌امپراتور​ شعله‌های آتش سوسو می‌زد و‌قلمرو​ بدنش را در بر می‌گرفت.

و...

گئوگئوگئوگئوک—

با موج انرژی‌ای که استاد‌کویر​ سو اون پخش کرده بود برخورد‌درباره​ کرد و باعث لرزش جو شد.

کسانی که‌عبور​ مهارت رزمی‌شان‌امپراتور​ به آسمان‌ها می‌رسید...

در اثر برخورد انرژی پخش شده‌پخش​ توسط دو متخصص قلمرو رزمی آسمانی،‌عبور​ هوا از ترس به لرزه درآمد.

در همان‌توانسته​ زمان، فضا‌جنگل​ از هم شکافت.

با وجود اینکه این فقط یک‌خشک​ نبرد انرژی بدون هیچ حرکت فیزیکی‌پخش​ بود، فضا به تدریج دچار اعوجاج شد.

درست زمانی که‌توانسته​ موج رعدآسای انرژی‌سبز​ در آستانه برخورد بود.

کوااانگ!

ناگهان انفجاری مهیب رخ داد.

نونگ‌جی یک تکنیک حرکتی شبح‌وار آزاد‌خشک​ کرده بود و در یک لحظه‌پخش​ فاصله بینشان را از بین برد.

همان‌طور که فاصله‌توانسته​ را کم می‌کرد، دست‌می‌گفتند​ چپش را دراز کرد.

تصویر آستین در حال اهتزاز‌درباره​ او به وضوح در چشمان‌بیست​ استاد سو اون نقش بست.

استاد سو اون‌امپراتور​ نیز در پاسخ دست‌سال​ چپش را دراز کرد.

این حرکتی‌آن‌ها​ از تکنیک‌دهانش​ نخل فوهو بود.

دو دست چپ‌توانسته​ آن‌ها در هوا‌سبز​ با هم برخورد کردند.

این تازه آغاز کار بود.

فورا، آن‌ها هنرهای رزمی مربوط‌سبز​ به خود را آزاد کردند و‌شکست​ برای کشتن یکدیگر به حرکت درآمدند.

جئوجئوجئوجئونگ! کواانگ! جئونگ!

برخورد دو متخصصی که به قلمرو رزمی‌می‌گفتند​ آسمانی رسیده بودند در سراسر کوه امی‌لعنتی​ طنین‌انداز شد و گردابی وحشتناک ایجاد کرد.

کوااانگ! کوانگ! جئونگ!

انفجارهای تاخیری‌توانسته​ به دنبال‌جنگل​ آن رخ داد.

امواج ضربه‌ای شدیدی به فراتر از‌خشک​ دروازه اصلی معبد فوهو گسترش یافت‌پخش​ و در سراسر کوه امی طنین انداخت.

فضای بین آن‌ها می‌لرزید.

تک‌تک ضربات این دو استاد بی‌نظیر،‌پخش​ سریع‌تر و شدیدتر از هر جای دیگری‌توانسته​ در میدان نبرد با هم برخورد می‌کرد.

ده‌ها تبادل در‌امپراتور​ یک چشم به‌می‌گفتند​ هم زدن رخ داد.

حرکات نور بودا همه‌جا‌دهانش​ می‌تابد، که با تکنیک الهی‌قبل​ سکون بزرگ آمیخته شده بود.

هنرهای رزمی جناح نامتعارف،‌امپراتور​ که با هنرهای شیطانی سرپیچی‌قلمرو​ از بهشت عجین شده بود.

در لحظه‌ای خاص که نور‌درباره​ طلایی و انرژی شیطانی مایل به‌سالگی​ سفید در حال دریدن یکدیگر بودند...

هوااااک!

نیت نونگ‌جی ناگهان تغییر کرد.

از چپقی که در دست راستش‌سبز​ نگه داشته بود، انرژی شیطانی ملموسی‌شکست​ مانند نخ به هم بافته شد.

یک انرژی‌است​ شیطانی جامد‌شایعاتی​ و تیز.

انرژی شیطانی شرورانه‌ای که به نظر می‌رسید نباید‌قلمرو​ در دنیای فانی وجود داشته باشد، در حال متراکم‌فرق​ شدن و تبدیل شدن به یک کل واحد بود.

«چنین چیز شیطانی‌ای...!»

حتی استاد سو اون که در طول تبادلشان‌سال​ خونسردی خود را حفظ کرده بود، از انرژی‌خزعبلاتی​ جمع شده در چپق با تعجب نفس‌نفس زد.

«تو دیوانه‌ای! که سعی‌شایعاتی​ می‌کنی چنین انرژی‌ای رو تو‌تازه​ یه بدن انسانی نگه داری!»

با فریاد آشفته‌امپراتور​ استاد سو اون، نونگ‌جی‌سال​ زیر خنده دیوانه‌واری زد.

«هاهاهاهات! آره، من‌کرد​ دیوانه‌ام! معلومه که‌خشک​ دیوانه‌ام! اما می‌دونی چیه؟»

چشمان نونگ‌جی‌عبور​ با برقی‌امپراتور​ جنون‌آمیز درخشید.

سپس، نیت قتل غلیظی‌شایعاتی​ را پخش کرد و با‌تازه​ صدایی آمیخته به جنون گفت:

«برای قوی‌توانسته​ شدن باید‌جنگل​ دیوانه باشی.»

به محض‌آن‌ها​ اینکه حرف‌هایش‌دهانش​ تمام شد.

کوااااانگ!

انرژی شیطانی وحشتناکی از‌شایعاتی​ بدنش فوران کرد و محیط‌تازه​ اطراف را به خوردگی انداخت.

خیلی زود،‌توانسته​ چپق او‌جنگل​ به حرکت درآمد.

«آمیتابا!»

استاد سو‌عبور​ اون نام بودا‌جنگل​ را زمزمه کرد.

در همان زمان، او تمام تکنیک الهی‌باور​ سکون بزرگ را که از بدنش شکوفا شده‌جنگل​ بود، به درون عصای چرخه تناسخ هدایت کرد.

نوری طلایی و بی‌نهایت شدید.

این قدرت بودایی چنان‌دهانش​ قوی بود که گویی‌است​ خود بودیساتوا سامانتابادرا بازگشته است.

استاد سو اون پس از‌جنگل​ بیرون کشیدن تمام قدرتش، عصای‌آسمانی​ چرخه تناسخ را دراز کرد.

آرامش نیروانا.

هنر الهی‌توانسته​ عالی فرقه‌جنگل​ امی تجلی یافت.

لحظه‌ای که عصای چرخه تناسخ، رنگ‌آمیزی شده‌شده​ با نور طلایی، فضایی را که آسمان‌نکرده​ و او را به هم متصل می‌کرد، شکافت.

«هاهاهاهات! عالیه!»

نونگ‌جی که آن‌قدر بلند‌شایعاتی​ می‌خندید که نقابش می‌لرزید، نوری‌تازه​ کورکننده از چشمانش آزاد کرد.

او در حالی که چپقی‌سبز​ را که به شمشیر تبدیل شده‌شکست​ بود در دست داشت، حرکت کرد.

وائوووو—

در یک‌عبور​ لحظه، هوا‌امپراتور​ فریادی کشید.

فشار عظیمی‌است​ به پایین‌شایعاتی​ سقوط کرد.

و سپس، آن‌امپراتور​ دو بالاخره با‌می‌گفتند​ هم برخورد کردند.

کواااااااا!

انفجاری مهیب و موج ضربه‌ای‌جنگل​ از دروازه اصلی معبد فوهو‌آسمانی​ در سراسر کوهستان پخش شد.

ناولها | novelha.net