چپتر 3: بیداری در فرقه هوآشان
0پاس سوم از ساعت خرگوش.
هنگام سپیدهدم،دوردست هیون ریوکوچک از رختخواب برخاست.
با عجله چند لقمهبدون غذا خورد و بلافاصلهمتعالی راهی تالار پزشکی شد.
«امروز... دیگه باید بیدار بشه...»
چشمانش در حینسایه راه رفتن پرلحظهای از نگرانی بود.
طولی نکشیددوردست که قدم بهبدون تالار پزشکی گذاشت.
با حرکاتی روان و عادتکرده،لحظهای به سمت اتاقی رفت کهیشمی چون هوی در آن استراحت میکرد.
اما یک جای کار میلنگید.
بیش از حد ساکت بود.
حتی صدایدوردست نفس کشیدنکوچک هم نمیآمد.
تق، تق—
قدمهایش تندتر شد.
به در اتاقی رسید که چونلحظهای هوی در آن دراز کشیده بوداستفاده و آن را کشید و باز کرد.
«...!»
به سمت تخت هجوم برد.
جایی که چون هوییشمی باید دراز میکشید، فقطچهره یک تخت خالی بود.
«...بیدار شده.»
چهرهاش روشن شد.
اما فقط برای یک لحظه.
«ولی بازم،متعالی اینکه از الاناستفاده داره راه میره...»
حالت چهرهاشدوردست سفت وکوچک سخت شد.
سریع از اتاق بیرونکوچک رفت و شروع کرد یکییکیمتعالی درهای اطراف را باز کردن.
تا زمانی کهکوچک تقریباً همه آنهاتردید را باز کرده بود—
ووش—
متوجه شد که درکوچک پشتی باز است وقدمهای باد به داخل میوزد.
و دردوردست دوردست، یککوچک سایه کوچک.
تق!
بدون لحظهای تردید،حلقه از قدمهای متعالیبلند حلقه یشمی استفاده کرد.
ووش—
«هوی!»
با صدایسایه بلند او،بدون سایه برگشت.
چهره چون هوی نمایان شد.
با دیدن او، چهرهاشکوچک که پر از نگرانیقدمهای بود، از شادی درخشید.
بدون اینکه فکرسایه کند، دستانش رالحظهای دور او حلقه کرد.
'ا-این دیگه چه کوفتیه—؟'
درست زمانی کهحلقه میخواست به این وضعیتبرگشت ناگهانی واکنش نشان دهد—
«بهوش اومدی.»
او را محکمسایه در آغوش گرفت، صدایشتردید از شدت احساسات میلرزید.
بدون اینکه متوجهکوچک شود، او راتردید حتی محکمتر فشار داد.
«کـ-که!»
چیزی که به عنوانکوچک یک آغوش گرم شروع شدهمتعالی بود، به سرعت دردناک شد.
احساس میکرددوردست سرش درکوچک حال انفجار است.
«نـ-نمیتونم... نفس بکشم...»
«چی شده؟»
«نـ-نمیتونم... نفس بکشم...»
هیون ریو کهسایه جا خورده بود، سریعتردید او را رها کرد.
چون هوی نفسکوچک عمیقی کشید، بالاخرهتردید توانست دوباره نفس بکشد.
«هو...»
او در حالیسایه که اشکهایش رالحظهای پاک میکرد گفت: «متأسفم.»
'ها؟'
چون هویسایه به اوبدون نگاه کرد.
یک زن میانسالحلقه زیبا، احتمالاً دربلند دهه چهل زندگیاش.
موهایش مرتب بسته شده بودبدون و ردایی پوشیده بود که روییشمی آن شکوفههای آلو گلدوزی شده بود.
'پس این هیون ریوئه؟'
این همان صدایی بود کهلحظهای از زمانی که به هوشیشمی آمده بود، هر روز میشنید.
بلافاصله او را شناخت.
همانطور که با دقتکوچک بیشتری او را برانداز میکرد،متعالی زن به جلو خم شد.
چشمانش که هنوز ازکوچک اشک خیس بود، درقدمهای چشمان او قفل شد.
«الان حالت خوبه؟»
«معلومه که خـ—آه.»
وسط جملهدوردست خودش راکوچک جمعوجور کرد.
«مـ-من خوبم.»
سریع کلماتش راکوچک قورت داد وتردید به زور لبخندی زد.
'فکر اینکه بخوامحلقه با زنی مثلبلند این مؤدبانه حرف بزنم...'
تمام بدنش مورمور شد.
هیون ریودوردست با نگرانی بهبدون او نگاه کرد.
«مطمئنی حالت خوبه؟»
چون هوی با دیدن حالتاستفاده چهره مردد او، لبخند بزرگتریدیدن به زور روی لبهایش نشاند.
«من... واقعاً... حالم... کاملاً... خوبه.»
شاید به این خاطر بودبدون که به اینطور رفتار کردنحلقه عادت نداشت، اما صورتش منقبض شد.
'لعنتی! این دیگه چه جهنمیه!'
هیون ریو چشمانشحلقه را ریز کرد،بلند هنوز مشکوک بود.
«بیا بریم تاسایه استاد تالار پزشکی درستتردید و حسابی معاینهات کنه.»
به محضدوردست اینکه اینکوچک را گفت—
ووش!
ناگهان، بدنشمتعالی از روییشمی زمین بلند شد.
'این تکنیک... مال همونکوچک تائوئیستهست؟ نه، با چیزیقدمهای که یادمه فرق داره.'
درست زمانی که آن حرکتبدون ظریف را به یاد آورد،حلقه هیون ریو از زمین کنده شد.
ووش—
مناظر در یکحلقه چشم به همبلند زدن از کنارشان گذشتند.
چون هوی اخم کرد.
'چه خبره؟ این همون قدمهایبدون متعالی حلقه یشمی نیست که اونیشمی عجوزه با اون تائوئیسته استفاده میکرد؟'
حرکات پاهایش عجیب بود.
به نرمی سقوط گلبرگهاییشمی آلو حرکت میکرد، اما ردنمایان پاهای عجیبی به جا میگذاشت.
اما اودوردست اصلاً ازکوچک آن خوشش نیامد.
'چرا دارهدوردست اینطوری ازشکوچک استفاده میکنه؟'
سرش را کج کردبدون و سعی کرد تکنیکمتعالی او را تحلیل کند.
تق.
حرکت متوقف شدسایه و پاهایش دوبارهلحظهای زمین را لمس کرد.
'تچ، همین الان تموم شد؟'
با ناامیدی نچنچی کرد.
«چون گو، بیا اینجا.»
'چون گو؟ آه!سایه استاد تالار پزشکی کهتردید من رو درمان میکرد؟'
سرش را چرخاندسایه تا نگاه اولحظهای را دنبال کند.
مردی میانسال باکوچک چهرهای گرم وتردید صمیمی نزدیک شد.
«استاد تالار، اونحلقه صدایی که الانبلند اومد... اوه؟ شاگرد!»
وقتی مرد نزدیکترسایه شد، نگاه چون هویتردید به سمت بالا رفت.
چون گو مرد درشتاندامی بود.
بیش از ششکوچک فوت قد داشت،تردید با پوستی برنزه.
با وجود لبخندحلقه ملایمش، بدنش زیر ردابرگشت پر از عضله بود.
'این واقعاً یه پزشکه؟'
چون هویدوردست با سوءظن بهبدون او نگاه کرد.
هیون ریو به حرف آمد.
«میتونی وضعیتش رو بررسی کنی؟»
«البته. این وظیفه منه.»
چون گو زانو زد وبدون دستی به بزرگی درِ دیگحلقه را روی مچ چون هوی گذاشت.
'...مهم نیست.'
میتوانست هر لحظه دستشیشمی را پس بزند، اماچهره به خودش زحمت نداد.
کسی که حتی نمیتوانست «کانال انرژیلحظهای قطعشده روح بزرگ یین-یانگ» را تشخیصاستفاده دهد، به هر حال چیزی نمیفهمید.
اما ناگهان—
'اوه؟'
چشمان چون هوی گشاد شد.
مهارت این مردسایه بهتر از چیزیلحظهای بود که انتظار داشت.
'داره تکتک کانال های انرژیبدون بدن رو بررسی میکنه. خیلی بیشتریشمی از چیزی که فکر میکردم میفهمه.'
با تعجبسایه به اوبدون خیره شد.
بر اساس ظاهرش و این واقعیتبلند که یک تائوئیست بود، او را دستکمفکر گرفته بود، اما هنرهای پزشکیاش چشمگیر بود.
سسس—
چون گو با آرامش دستش را عقبتردید کشید و در حالی که در فکربرگشت فرو رفته بود، چانهاش را نوازش کرد.
«همم...»
هیون ریومتعالی نگران بهیشمی نظر میرسید.
«مشکلی پیش اومده؟»
«نه، اصلاً.»
چون گو دستش رابدون تکان داد و بهمتعالی هر دوی آنها لبخند زد.
«وضعیتش ازمتعالی هر کس دیگهایاستفاده تو فرقه بهتره.»
«واقعاً؟»
«بله.»
هیون ریو با شنیدنبدون این تأیید، به گریهمتعالی افتاد و عمیقاً تعظیم کرد.
«آه، آسمانها بهمون کمک کردن.»
«واقعاً، این لطف آسمانهاست.»
چون هوی با دیدن آن دولحظهای که با احترام به سمت آسماناستفاده تعظیم میکردند، مات و مبهوت ماند.
'آسمانها، ارواح عمهتون.کوچک کدوم آسمان؟ همهشتردید کار خودم بود.'
او ایدهمتعالی مداخله الهی رااستفاده به سخره گرفت.
در حالی که با ناباوریبدون به آنها خیره شده بود،حلقه هیون ریو سرش را بلند کرد.
«باید بهدوردست رهبر فرقهکوچک خبر بدیم.»
قبل از اینکه حتی حرفشلحظهای تمام شود، دوباره از قدمهاییشمی متعالی حلقه یشمی استفاده کرد.
چون هوی تماشا کردیشمی که او در یک چشمنمایان به هم زدن ناپدید شد.
تاپ—
دست کلفتی روی شانهاش نشست.
«من واقعاً خوشحالم، شاگرد.»
او سرش را بالا آورد.
چون گو لبخند میزد.
«حالا دیگهدوردست میتونی آزادانهکوچک حرکت کنی.»
چون گوسایه با افتخاربدون نگاه میکرد.
هر بار که این شاگرد دربلند چنین روزهای سردی به تالار پزشکیدرخشید پناه میآورد، قلبش به درد میآمد.
اما حالادوردست دیگر جایکوچک نگرانی نبود.
رگهای خونیاش قوی، بدنشکوچک سرشار از انرژی و عضلاتشمتعالی انعطافپذیر و سفت شده بودند.
باورش سخت بودکوچک که این همان چونقدمهای هوی همیشه بیمار باشد.
«به لطف قرصحلقه پریلا، حتی مهارتهای ناچیزبرگشت من هم جواب داد...»
با یادآوریدوردست وضعیت، سوالی دربدون ذهنش نقش بست.
او سر تاسایه پای چون هویلحظهای را برانداز کرد.
«اما حتی قرصکوچک پریلا هم نباید تاقدمهای این حد تاثیرگذار باشه.
نکنه چون هنوز هنرهای رزمی رو یادبرگشت نگرفته اینطور شده؟ یا شاید قرص یهکند تاثیر پنهانی داره که من ازش بیخبرم...؟»
چشمان چون گو در حالیبدون که بدن چون هوی را معاینهیشمی میکرد، از روی کنجکاوی برقی زد.
چون هویدوردست با حس کردنبدون آن نگاه، لرزید.
«این نگاه چندشآورکوچک دیگه چیه؟ نکنه...تردید از اونجور مرداست؟»
او با اخم،حلقه سریع یک قدمبلند به عقب برداشت.
مو بر تنش سیخ شد.
با دیدن رفتار چنینکوچک مردانی در فرقه شیطان آسمانیمتعالی در گذشته، احساس انزجار میکرد.
وقتی چون هویکوچک محتاطتر شد، چون گوقدمهای سرش را کج کرد.
«همم؟ شاگرد؟ مشکلی پیش اومده؟»
درست زمانی کهسایه چون گو خواستلحظهای دوباره نزدیک شود...
«هاها، واقعا حالت خوب شده.»
پیرمردی باسایه موها و ابروهایلحظهای سفید ظاهر شد.
چون گومتعالی بلافاصله ایستادیشمی و تعظیم کرد.
«درود، رهبر فرقه.»
«هاهاها، خیلیدوردست وقت بودکوچک ندیده بودمت.»
پیرمرد لبخند ملایمیکوچک زد و روتردید به چون هوی کرد.
با دیدن آن لبخندیشمی پر از چین وچهره چروک، ابروی چون هوی پرید.
«این یارودوردست رهبر فعلیکوچک فرقه هوآشانه؟»
سرش را کج کرد.
«واقعا رهبر فرقهست؟ دربدون مقایسه با اون تائوئیستِمتعالی اون زمان، خیلی ضعیفه.»
او زمانی را به یاد آوردبلند که تنشها بین دشتهای مرکزی و فرقهفکر شیطان آسمانی به اوج خود رسیده بود.
یک تائوئیست آمدهسایه بود و ادعا میکردتردید رهبر فرقه هوآشان است.
آن مرد به قلمروکوچک مطلق رسیده بود وقدمهای یک استاد بینظیر بود.
شهرت او به حدی بود که حتی پس از شکست خوردناستفاده از چون هوی در سی سال پیش و فرار کردن، هنوز هماین در دشتهای مرکزی به عنوان شمشیر الهی شکوفه آلو مورد احترام بود.
مهارتهای رزمی وحلقه شهرت او برای پوشاندنبرگشت شرم شکستش کافی بود.
«به خاطر همون یه تائوئیست،بدون حتی معبد شائولین و فرقهحلقه وودانگ هم مجبور شدن عقبنشینی کنن.»
اما این رهبر فرقه فعلی...
چون هوی سرش را چرخاند.
حتی اگر رهبر فرقه فعلی بهبلند اندازه آن تائوئیست قوی نبود، انتظاردرخشید نداشت تا این حد ضعیف باشد.
«رهبر فرقه هوآشان اینقدر ضعیفه و یکیشون همقدمهای که عاشق مرداست؟ نوچ نوچ، میگفتن هوآشان داره قویتردیدن میشه، اما الان که یه زبالهدونی به تمام معناست.»
درست زمانی کهسایه داشت به اینلحظهای موضوع فکر میکرد...
سووش...
هیون سانگمتعالی با لبخند قدمیاستفاده به جلو برداشت.
ردایش به اهتزاز درآمد.
موهای بلند و سفیدش کهبدون با پارچهای سفید بسته شدهحلقه بود، مانند دم اسب تاب میخورد.
در یک چشمکوچک به هم زدن،تردید فاصله را کم کرد.
روبروی چون هوی ایستاد،یشمی دستش را دراز کردچهره و روی سرش کشید.
پات... پات...
«حالت خوبه؟»
رفتار کردن با او مثل یکتردید بچه، خون چون هوی را بهبلند جوش آورد، اما خودش را کنترل کرد.
«من چونمتعالی هوی هستم... مناستفاده چون هوی هستم.
لعنت بهش،دوردست من الان چونبدون هویِ فرقه هوآشانم!»
او خود را مجبور کرد تالحظهای آرام شود و سرش را بالااستفاده آورد تا با چشمان او روبرو شود.
«د-درود... رهبر فرقه.»
هیون ریو که دوباره ظاهر شده بود،برگشت گفت: «همهاش به خاطر اینه که شماکند اجازه استفاده از قرص پریلا رو دادید.»
او در حالی که به هیونلحظهای سانگ نگاه میکرد که سر چوناستفاده هوی را نوازش میکرد، لبخند ملایمی زد.
«اگه قرص پریلاسایه نبود، اون اینطوری بهبودتردید پیدا نمیکرد. مگه نه؟»
چون گو دستکوچک زد و باتردید انرژی جواب داد:
«البته! نه تنها حالشیشمی خوب شده، بلکه با لطفنمایان آسمان، دیگه از حال نمیره.»
«هاها، ایندوردست واقعا جایکوچک خوشحالی داره.»
هیون سانگ لبخند درخشانی زد.
هیون ریوسایه نگاهی زیرچشمی بهلحظهای چون هوی انداخت.
—باید تشکر کنی.
اگرچه از معنی پنهان در نگاهلحظهای قاطع اما مهربان او خوشش نمیآمد،استفاده اما چارهای جز حرف زدن نداشت.
از آنجا کهسایه قرص پریلا واقعالحظهای کمک کرده بود.
«...ممنون.»
«نیازی نیست. مهم نیست یکاستفاده اکسیر چقدر ارزشمند باشه، هیچوقتدیدن از آینده فرقه ما ارزشمندتر نیست.»
هیون سانگ ریشسایه بلند و سفیدشلحظهای را نوازش کرد.
سپس دستش راسایه از روی سرلحظهای چون هوی برداشت.
«پس نگرانش نباش.»
«البته که نیستم.
چرا باید باشم؟»
به هردوردست حال قصد نداشتبدون نگران چیزی باشد.
«قرص پریلاسایه فقط یکمبدون کمک کرد.
دلیل واقعی اینکهحلقه حالم خوب شد،بلند دانش برتر خودم بود.»
پس ازدوردست لحظهای، هیونکوچک سانگ گفت:
«پس، چوندوردست هوی، الانکوچک حالت خوبه؟»
چون گوسایه سر تکانبدون داد: «بله.»
«همین الانمتعالی میتونه راه برهاستفاده و حرکت کنه.»
«هاها، آسماندوردست به ماکوچک یاری رسانده.»
هیون سانگ بهسایه پایین و بهلحظهای چون هوی نگاه کرد.
«حالا میخوای چیکار کنی؟»
چشمانش برق میزد.
این همان سوالیسایه بود که چونلحظهای هوی منتظرش بود.
«واقعا مطمئنی حالت خوبه؟»
«...دیگه داره رو اعصابم میره.»
این ششمیندوردست باری بودکوچک که میپرسید.
در مسیر آمدن به اینجا،بدون هیون ریو این سوال راحلقه بارها و بارها تکرار کرده بود.
اما اوسایه هیچ نشانی ازلحظهای کلافگی بروز نداد.
در حالی که بهیشمی چشمان نگران او نگاهچهره میکرد، به زور لبخندی زد.
«هـ-هاها. من خوبم.»
«میفهمم.»
هیون ریو با کمی اندوه بهتردید ساختمان کوچک پشت سر چون هویبلند نگاه کرد و سرش را تکان داد.
«تو هنوزمتعالی ارشدت رویشمی فراموش نکردی...»
«چی؟»
به نظر میرسید او دچار سوءتفاهملحظهای بزرگی شده است و قبل ازاستفاده تمام کردن جملهاش، زبانش را گاز گرفت.
«پس من دیگه میرم.»
با گفتنمتعالی این حرف،یشمی او رفت.
اما به دلایلی، قبل از اینکه کاملاًتردید ناپدید شود، مدام برمیگشت تا او رابرگشت چک کند—پنج بار این کار را کرد.
«هوو، بالاخره رفت.»
او در حالی کهبدون به تپه خالی نگاهمتعالی میکرد، سرش را تکان داد.
«چرا اینقدرمتعالی بیش ازیشمی حد مراقبه؟»
او که تمام زندگیاش رابدون در فرقه شیطان آسمانی گذرانده بود،یشمی نمیتوانست این موضوع را درک کند.
«خیلی زوددوردست دست ازکوچک این کار برمیداره.»
او افکارسایه آزاردهنده رابدون کنار زد.
«یه چیز مهمتر وجود داره.»
وارد ساختمان شد.
با وجود نمای بیرونی رنگبدون و رو رفتهاش، داخل آنحلقه به طرز شگفتانگیزی تمیز بود.
«فکر میکردم داخلشکوچک هم یه خرابآبادتردید باشه، اما بد نیست.»
نگاهی گذرا بهحلقه اطراف انداخت وبلند در مرکز اتاق نشست.
«بذار وضعیتم رو بررسی کنم.»
نفس عمیقی کشید.
وقتی هوا از طریق بینی و دهانش وارد شد،حلقه در رگهای خونیاش پخش شد و خیلی زود، میتوانست داخلفکر بدنش را به همان وضوحی که در دستانش بود، ببیند.
«ها؟ این دیگه چیه؟»
او ماتدوردست و مبهوتکوچک مانده بود.
بدنش اکنون کاملاً باکوچک زمانی که در سپیدهدمقدمهای بیدار شده بود، تفاوت داشت.
در وضعیتی بودکوچک که بسیار فراترتردید از حد انتظارش بود.