---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 241: چپتر 241 • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 241: چپتر 241

0

رهبر فرقه به شاگردان پرشمار فرقه کوه‌بسته​ هوآشان که در زمین تمرین جنگل هلو‌بروند​ جمع شده بودند نگاه کرد و دهان گشود.

«ارباب تالار بی‌گل.»

«هاها، صدام زدید؟»

با این صدا،‌حضور​ هیون چونگ قدمی‌کمتر​ به جلو برداشت.

رهبر فرقه به هیون‌برای​ چونگ خیره شد و پیش‌می‌شد​ از صحبت، لبخند ملایمی زد.

«لطفاً شاگردان نسل سوم‌عمدتاً​ و شاگردان دنیوی را‌تمرینات​ به غار سویو راهنمایی کنید.»

با شنیدن‌راهزنان​ این حرف،‌حریفان​ همه جا خوردند.

غار سویو یکی از چهار غار بزرگ کوه‌می‌رسید​ هوآشان بود؛ غاری عمیق و پنهان که عمدتاً‌راهزنان​ توسط ارشدها برای تمرینات درهای بسته استفاده می‌شد.

اینکه به آن‌ها‌ارشدها​ گفته می‌شد به‌درهای​ آنجا بروند، یعنی...

«منظورتان این‌عمیق​ است که‌عمدتاً​ مخفی شویم.»

«دقیقاً.»

هیون چونگ سر تکان داد.

او هم به‌ارشدها​ خوبی دلیل این تصمیم‌بسته​ رهبر فرقه را می‌دانست.

شاگردان نسل سوم، پسران‌عمدتاً​ و دختران جوانی بودند که‌درهای​ تازه به فرقه پیوسته بودند.

علاوه بر این،‌سبز​ شاگردان دنیوی جاهایی برای‌ممکن​ بازگشت داشتند، مگر نه؟

با این حال، شاگردان‌نداشتند​ دنیوی به شدت با‌می‌رسید​ تصمیم رهبر فرقه مخالفت کردند.

«این چه حرفیه؟!»

«ما هم‌عمیق​ شاگردان فرقه‌عمدتاً​ کوه هوآشان هستیم!»

شاید آن‌ها نیروی عظیمی به حساب نمی‌آمدند،‌ممکن​ اما اگر همین‌ها هم حضور نداشتند، قدرت‌می‌توانست​ کوه هوآشان به کمتر از صد نفر می‌رسید.

آن‌ها با‌همین‌ها​ حالتی التماس‌گونه‌نداشتند​ فریاد می‌زدند.

«تصمیم از‌توسط​ قبل گرفته‌برای​ شده است.»

رهبر فرقه تزلزل‌ناپذیر بود.

راهزنان جنگل‌راهزنان​ سبز حریفان‌حریفان​ ساده‌ای نبودند.

ممکن بود در‌حضور​ این درگیری جان خود‌نفر​ را از دست بدهند.

چگونه می‌توانست چنین‌ارشدها​ فداکاری‌ای را به‌درهای​ آن‌ها تحمیل کند؟

«اما رهبر فرقه...!»

درست زمانی‌راهزنان​ که اعتراض شاگردان‌ساده‌ای​ دنیوی بالا گرفت.

«آرام باشید.»

هیون چونگ مداخله کرد.

او از قبل تغییر مکان داده بود و داشت سر‌بسته​ شاگردان نسل سوم را که از تحمل تغییر ناگهانی جو‌است​ ناتوان شده و شروع به هق‌هق کرده بودند، نوازش می‌کرد.

«بچه‌ها ترسیده‌اند.»

در حالی که شاگردان‌نداشتند​ دنیوی دستپاچه و با‌می‌رسید​ دهان‌های باز ایستاده بودند.

«پس، با اجازه؟»

هیون چونگ در‌پنهان​ حالی که به رهبر‌برای​ فرقه نگاه می‌کرد، پرسید.

رهبر فرقه سر تکان داد.

«خب، خب، گریه‌حضور​ رو بس کنید و‌نفر​ بیاید با هم بریم.»

هیون چونگ با لبخندی پهن بر لب برای آرام کردن شاگردان‌آن‌ها​ نسل سوم که به نظر می‌رسید هر لحظه ممکن است زیر‌داد​ گریه بزنند، بچه‌ها را دور هم جمع کرد و به راه افتاد.

لحظه‌ای بعد، هیون چونگ و شاگردان نسل سوم زمین‌درهای​ تمرین جنگل هلو را ترک کردند، اما شاگردان دنیوی‌یعنی​ حتی یک قدم هم از جای خود تکان نخوردند.

رهبر فرقه‌راهزنان​ به آن‌ها نگاه‌ساده‌ای​ کرد و پرسید.

«چرا با آن‌ها نرفتید؟»

«گرچه ما شاگردان دنیوی هستیم، اما ما هم شاگرد فرقه‌اینکه​ کوه هوآشانیم. چطور می‌توانیم مخفی شویم در حالی که برادران‌دقیقاً​ ارشد و خردسالمان جانشان را برای جنگیدن به خطر می‌اندازند؟»

«آیا چون شاگرد‌پنهان​ دنیوی هستیم، بین‌ارشدها​ ما تبعیض قائل می‌شوید؟»

رهبر فرقه در پاسخ‌حریفان​ به سؤال یکی از‌درگیری​ شاگردان دنیوی سر تکان داد.

«من کِی تبعیض قائل شده‌ام؟»

«پس چرا‌توسط​ به ما‌برای​ می‌گویید مخفی شویم؟»

«این برای مخفی شدن‌عمدتاً​ نیست، بلکه برای حفظ‌تمرینات​ آینده فرقه کوه هوآشان است.»

رهبر فرقه با ملایمت گفت.

«من بچه‌ها‌همین‌ها​ را به‌نداشتند​ شما می‌سپارم.»

چشمان شاگردان دنیوی لرزید.

با شنیدن چنین حرف‌هایی،‌عمدتاً​ اصرار بر جنگیدن چیزی‌تمرینات​ جز لجبازی کودکانه‌ای نبود.

«پس زودتر‌راهزنان​ گورتونو گم کنید‌ساده‌ای​ برید دیگه، نه؟»

لب‌های چون هوی در حالی‌قدرت​ که نگاهی به آن چند‌التماس‌گونه​ شاگرد دنیوی می‌انداخت، کج شد.

«با این سطح مهارتتون، اینجا فقط‌درهای​ دست‌وپا گیر می‌شید. جنگیدن وقتی مجبوری‌گفته​ از بقیه محافظت کنی، بدجور رو اعصابه.»

«...»

«آهان، نکنه نگرانید تو غار خفه‌نبودند​ شید؟ غمتون نباشه. این قضیه رو‌بدهند​ سه‌سوته جمع می‌کنیم و میایم دنبالتون.»

با کلمات پر از اعتماد‌قدرت​ به نفس چون هوی، شاگردان‌التماس‌گونه​ دنیوی برای لحظه‌ای زبانشان بند آمد.

در آن لحظه، شاگردان نام‌دار، از‌درهای​ جمله هیون یانگ و جوک گوم،‌گفته​ نزدیک شدند و دستانشان را محکم گرفتند.

شاگردان دنیوی با چشمان ارشدها‌توسط​ و برادران ارشد و خردسالشان که‌استفاده​ دستانشان را گرفته بودند، تلاقی کردند.

«ما بچه‌ها‌راهزنان​ رو به‌حریفان​ شما می‌سپاریم.»

«ما به‌همین‌ها​ شما ایمان‌نداشتند​ داریم، برادر ارشد.»

«از پس همین‌ارشدها​ یه کار که‌درهای​ برمیاید، نه؟ مگه نه؟»

با دیدن کلمات و نگاه‌های‌توسط​ صادقانه، شاگردان دنیوی به خود آمدند‌استفاده​ و لب‌هایشان از هم باز شد.

«...فهمیدیم. ما حتی به قیمت‌ساده‌ای​ جان خودمان از هم‌شاگردی‌هایمان محافظت‌خود​ خواهیم کرد. پس لطفاً، سالم برگردید.»

در پاسخ به کلمات سونگ یانگ-جونگ، شاگرد نسل دومی‌حالتی​ که در میان شاگردان دنیوی بیشترین زمان را در کوه‌ساده‌ای​ هوآشان گذرانده بود، هیون یانگ لبخند ملایمی زد و گفت.

«نگران نباشید.»

«متوجهم.»

سونگ یانگ-جونگ‌راهزنان​ بدنش را‌حریفان​ چرخاند و گفت.

«ما هم بریم.»

چند شاگرد دنیوی هنوز ناراضی‌تمرینات​ به نظر می‌رسیدند، اما آن‌ها‌اینکه​ هم خیلی زود سر تکان دادند.

و به‌عمیق​ آرامی سرهایشان‌عمدتاً​ را خم کردند.

«ما در‌راهزنان​ غار سویو‌حریفان​ منتظر می‌مانیم.»

«لطفاً زود برگردید.»

پس از یک تعظیم عمیق، شاگردان دنیوی‌بسته​ به سرعت به دنبال هیون چونگ و‌بروند​ شاگردان نسل سوم که رفته بودند، حرکت کردند.

مدت کوتاهی پس‌پنهان​ از آنکه آن‌ها‌ارشدها​ از دید خارج شدند.

لبخند رهبر‌راهزنان​ فرقه محو‌حریفان​ شد و گفت.

«باور دارم که همه‌تان می‌دانید.»

اگرچه این یک حرف ناگهانی و‌درهای​ بدون هیچ توضیحی بود، اما حس‌گفته​ تنش در زمین تمرین موج می‌زد.

به زودی،‌عمیق​ دهان رهبر فرقه‌توسط​ دوباره باز شد.

«گروه پست راهزنان جنگل سبز در حال بالا‌درگیری​ آمدن هستند تا کوه مقدس هوآشان را که‌فداکاری‌ای​ اجدادمان از آن محافظت کرده‌اند، زیر پا لگدمال کنند.»

شاگردان مشت‌هایشان را گره کردند.

این داستانی‌توسط​ بود که از‌تمرینات​ قبل شنیده بودند.

اما شنیدن آن به طور‌توسط​ مستقیم از زبان رهبر فرقه، فشاری‌استفاده​ که احساس می‌کردند را متفاوت می‌ساخت.

رهبر فرقه‌راهزنان​ نگاهی به‌حریفان​ شاگردانش انداخت.

تعداد آن‌ها‌همین‌ها​ حتی به صد‌قدرت​ نفر هم نمی‌رسید.

تعداد کمی در مقایسه با‌تمرینات​ راهزنان جنگل سبز که اکنون‌اینکه​ در حال بالا آمدن بودند.

«اگر فقط هیون دو و هیون‌ارشدها​ جین، و چون یو و بچه‌هایی‌می‌شد​ که در اتحاد رزمی هستند اینجا بودند...»

احساس حسرت در او بیدار‌ساده‌ای​ شد، اما به سرعت آن‌خود​ را از خود دور کرد.

«چگونه رهبر‌همین‌ها​ فرقه می‌تواند‌نداشتند​ متزلزل شود؟»

رهبر فرقه چشمانش را بست و‌درهای​ دوباره باز کرد و با شاگردانی‌گفته​ که به او نگاه می‌کردند سخن گفت.

«آیا در میان‌پنهان​ شما کسی هست‌ارشدها​ که نخواهد بجنگد؟»

«هیچکس!»

فریادی رعدآسا طنین‌انداز شد.

احساسات مختلفی‌توسط​ از چشمانشان‌برای​ سرازیر بود.

اضطراب، بی‌قراری، ترس و غیره.

برخی احساسات منفی وجود داشت، اما‌نبودند​ آنچه بیشتر چشمان آن‌ها را پر‌بدهند​ کرده بود، عزم و روحیه جنگندگی بود.

رهبر فرقه با‌حضور​ خواندن نگاه چشمان شاگردانش،‌نفر​ به نرمی زمزمه کرد.

«خوب است.»

شریییینگ—

با این‌راهزنان​ کلمات، شمشیرش‌حریفان​ را بیرون کشید.

در آن‌همین‌ها​ لحظه، تغییر‌نداشتند​ حیرت‌انگیزی رخ داد.

هووااااک—

درخشش ضعیفی شبیه به غروب خورشید از شمشیری که‌درهای​ در آسمان برافراشته شده بود شروع به پخش شدن‌یعنی​ کرد و به سرعت آسمان آبی صاف را رنگ‌آمیزی کرد.

هیون سانگ، که هنر الهی مه بنفش‌ممکن​ خود را هدایت کرده بود، به شاگردان پیش‌چنین​ رویش نگاه کرد و با قاطعیت فریاد زد.

«پس همه، شمشیرهایتان را بیرون بکشید! و هرچه در توان‌التماس‌گونه​ دارید بیرون بریزید! وقت آن است که قدرت خود را به‌ممکن​ آن موجودات پستی که کوه هوآشان را دست‌کم می‌گیرند نشان دهیم!»

به فرمان‌توسط​ او، شاگردان هماهنگ‌تمرینات​ شمشیرهایشان را کشیدند.

و مانند رهبر فرقه، شمشیرهایشان‌توسط​ را رو به آسمان بردند‌بسته​ و با قدرت فریاد زدند.

«بله! رهبر فرقه!»

«کوه هوآشان سقوط نخواهد کرد!»

فریادهای پی‌درپی‌توسط​ با صدای‌برای​ بلندی طنین‌انداز شد.

در همین حال، چون هوی که بی‌تفاوت‌برای​ در گوشه‌ای از زمین تمرین جنگل هلو‌آن‌ها​ ایستاده بود، چهره‌ای بی‌خیال به خود گرفت.

«این‌همه شلوغ‌بازی واسه‌سبز​ یه مشت راهزن‌نبودند​ جنگل سبز... هان؟»

ناگهان، سر‌همین‌ها​ چون هوی به‌قدرت​ یک سمت چرخید.

«به‌به؟ این دیگه چیه؟»

چشمان چون هوی باریک شد.

نیت قتلی که به تدریج به دروازه اصلی‌درگیری​ نزدیک می‌شد، با شدتی در حال شکوفایی بود‌فداکاری‌ای​ که گویی می‌خواست کوه هوآشان را به آتش بکشد.

«همچین استاد‌همین‌ها​ خفنی از‌نداشتند​ جنگل سبز اومده؟»

چون هوی با‌ارشدها​ چشمانی متعجب به‌درهای​ دروازه اصلی نگاه کرد.

«شنیده بودم ممکنه از یه جوی آب‌برای​ کوچیک هم اژدها بلند شه، ولی عمراً‌آن‌ها​ فکر نمی‌کردم از جنگل سبز یه اژدها دربیاد.»

در آن لحظه.

کواااانگ!

صدای انفجار‌توسط​ مهیبی به‌برای​ گوش رسید.

گرد و غبار از جایی که دروازه اصلی‌تمرینات​ در دوردست قرار داشت به هوا برخاست و از‌بروند​ میان آن، سایه‌های افراد متعددی به تدریج نزدیک‌تر شدند.

و لحظه‌ای بعد.

بام— بام—

مردی با‌توسط​ شکافتن گرد و‌تمرینات​ غبار ظاهر شد.

با دیدن مرد میانسالی که با موهای بلند و ژولیده‌اش که‌استفاده​ رگه‌هایی از سفیدی در آن دیده می‌شد، شبیه به یک جانور وحشی‌دقیقاً​ بود، شاگردان از هاله خفه‌کننده‌ای که از او ساطع می‌شد، منقبض شدند.

«هوا که خیلی خوبه.»

مرد میانسال، امپراتور جنگل سبز، با دستانی که پشت سرش گره کرده‌می‌زدند​ بود به آسمان نگاه کرد و سپس نگاهش را به سمت شاگردان فرقه‌دست​ کوه هوآشان پایین آورد. گوشه لبش با پوزخندی به سمت بالا کج شد.

تاپ.

قلب شاگردان فرو ریخت.

لحظه‌ای که آن مردمک‌های قیرگون‌ساده‌ای​ به آن‌ها خیره شد، احساس‌خود​ کردند تمام بدنشان خشک شده است.

در همان لحظه،‌حضور​ رهبر فرقه جلو آمد‌نفر​ و مقابل شاگردان ایستاد.

«دروازه رو ساختن که بازش کنن،‌درهای​ اما تو این‌طوری خردش می‌کنی. حتی‌گفته​ این اصول اولیه رو هم یادت ندادن؟»

او در حالی که با کلماتش‌ارشدها​ نیروی درونی «هنر الهی مه بنفش» را‌اینکه​ پخش می‌کرد، قدم بلندی به جلو برداشت.

در آن‌راهزنان​ واحد، طوفانی بنفش‌رنگ‌ساده‌ای​ به پا خاست.

هووواک!

نیت قتلی که شاگردان را احاطه‌درهای​ کرده بود، در یک چشم به‌گفته​ هم زدن پراکنده و محو شد.

«اوهو.»

لبخند امپراتور‌راهزنان​ جنگل سبز‌حریفان​ عمیق‌تر شد.

زیر این آسمان، تنها یک چیز‌کمتر​ وجود داشت که چنین انرژی بنفش‌می‌زدند​ و زنده‌ای از خود ساطع می‌کرد.

«هنر الهی‌توسط​ مه بنفش‌برای​ فرقه کوه هوآشان...!»

چشمان امپراتور‌عمیق​ جنگل سبز برقی‌توسط​ زد و گفت:

«تو باید‌راهزنان​ رهبر فرقه‌حریفان​ کوه هوآشان باشی.»

«و تو‌همین‌ها​ هم حتماً‌نداشتند​ امپراتور جنگل سبزی؟»

«هاهاها، با‌توسط​ یه نگاه‌برای​ نمی‌تونی بفهمی؟»

امپراتور جنگل سبز‌پنهان​ پس از خنده‌ای، دست‌برای​ چپش را تکان داد.

در همان لحظه، بادی‌حریفان​ سبزرنگ از آستینش وزیدن‌درگیری​ گرفت و خیلی زود...

هووووش!

گردبادی وحشی به پا خاست و‌درهای​ گرد و غبار غلیظی را که پشت‌آنجا​ سرش را پوشانده بود، به آسمان فرستاد.

«...»

در آن‌راهزنان​ لحظه سکوتی‌حریفان​ سنگین حاکم شد.

با فرو نشستن و پاک شدن آن‌نفر​ غبار غلیظ، راهزنان بی‌شمار جنگل سبز که با‌تزلزل‌ناپذیر​ نظم و ترتیب صف کشیده بودند، نمایان شدند.

حتی با یک حساب سرانگشتی‌تمرینات​ هم می‌شد فهمید که تعدادشان‌اینکه​ خیلی بیشتر از صد نفر است.

علاوه بر این،‌پنهان​ نیت قتل تک‌تک‌ارشدها​ آن‌ها اصلاً عادی نبود.

ابروهای رهبر‌راهزنان​ فرقه در‌حریفان​ هم گره خورد.

«یعنی قدرت جنگل‌حضور​ سبز تا این‌کمتر​ حد زیاد بود؟»

هر چقدر هم که جنگل سبز‌درهای​ بزرگ شده بود، او فکر می‌کرد‌گفته​ تعداد متخصصان عالی‌رتبه آن‌ها انگشت‌شمار باشد.

هر چه نباشد،‌پنهان​ آن‌ها فقط یک‌ارشدها​ مشت راهزن کوهستانی بودند.

اما واقعیتی که اکنون‌حریفان​ با آن روبه‌رو بود،‌درگیری​ کاملاً با انتظاراتش فرق داشت.

«حتی در مقایسه با شاگردان فرقه کوه‌نفر​ هوآشان هم چیزی کم ندارن. مخصوصاً اون‌گرفته​ دو نفر، حتی اگه با ارشدها مقایسه‌شون کنی...»

رهبر فرقه به سرعت مرد میانسال سفیدپوش‌بسته​ و پیرمرد ژنده‌پوشی را که در دو طرف‌یعنی​ امپراتور جنگل سبز جای گرفته بودند، برانداز کرد.

نیت قتل آن‌ها ضعیف‌تر از امپراتور‌ارشدها​ جنگل سبز بود، اما به هیچ وجه‌اینکه​ در سطحی نبودند که بشود دست‌کمشان گرفت.

در همین حین، امپراتور‌حریفان​ جنگل سبز نگاهی به اطراف‌جان​ انداخت و دهان باز کرد.

«چه منظره‌همین‌ها​ باشکوهی. واقعاً برازنده‌قدرت​ اسم کوه هوآشانه.»

او با چنان آرامشی از منظره لذت‌بسته​ می‌برد که انگار برای گشت و گذار به‌یعنی​ کوه هوآشان آمده بود، و سپس ادامه داد:

«اما حیف شد. باید‌عمدتاً​ وقتی می‌اومدم که شکوفه‌های‌تمرینات​ آلو باز شده بودن.»

نگاهش به سمت قله‌های‌حریفان​ صخره‌ای غول‌پیکری که سر‌درگیری​ به فلک کشیده بودند، چرخید.

امپراتور جنگل سبز با نگاه به آن‌نفر​ قله‌ها که شبیه به گل‌های کاملاً شکفته‌گرفته​ بودند، گوشه لبش را بسیار آرام کج کرد.

«چون دیگه هیچ‌وقت قرار‌برای​ نیست شکوفه آلویی روی‌استفاده​ کوه هوآشان باز بشه.»

«فکر کردی اینجا‌پنهان​ کجاست که داری‌ارشدها​ این مزخرفات رو می‌بافی؟!»

«این یارو!»

در حالی که‌حضور​ شاگردان از کوره در‌نفر​ رفته و فریاد می‌زدند...

امپراتور جنگل سبز‌ارشدها​ با لحنی سرد فرمان‌بسته​ داد: «همه‌شون رو بکشید.»

«هه هه‌عمیق​ هه، منتظر‌عمدتاً​ همین حرف بودم.»

«همه‌شون رو بکشید!»

«وقتشه قدرت‌همین‌ها​ جنگل سبز رو‌قدرت​ بهشون نشون بدیم!»

با پیش‌گامی ارشد گی‌ریون، راهزنان‌تمرینات​ جنگل سبز به سمت شاگردان‌اینکه​ فرقه کوه هوآشان هجوم بردند.

رهبر فرقه به راهزنان جنگل سبز‌ارشدها​ که در حال یورش بودند خیره‌می‌شد​ شد و آرام شمشیرش را بالا آورد.

«شکست نخورید!»

به محض‌همین‌ها​ پایان یافتن‌نداشتند​ این کلمات...

«بله! رهبر فرقه!»

شاگردان فرقه کوه هوآشان بدون درنگ‌ارشدها​ خود را به جلو پرتاب کردند‌می‌شد​ و با راهزنان جنگل سبز درگیر شدند.

چون هوی که در گوشه‌ای از زمین‌نفر​ تمرین جنگل هلو ایستاده و بی‌سر و‌گرفته​ صدا مبارزه را تماشا می‌کرد، لبخند زد.

«مهارت‌هاشون دقیقاً برای به‌برای​ دست آوردن یه کم‌استفاده​ تجربه مبارزه واقعی جون می‌ده.»

در حال حاضر، مهارت‌عمدتاً​ شاگردان فقط کمی بالاتر‌تمرینات​ از راهزنان جنگل سبز بود.

با این حال، تعداد بسیار بیشتر‌نبودند​ راهزنان این برتری را خنثی می‌کرد و‌چگونه​ یک تعادل نسبی به وجود آورده بود.

«همم، فقط کافیه وقتی‌نداشتند​ اوضاع خطرناک شد، خودم‌می‌رسید​ دست به کار بشم.»

در حالی که چون هوی غرق‌درهای​ در افکارش بود و به اطراف‌گفته​ نگاه می‌کرد، سایه‌ای روی سرش افتاد.

«چطور جرئت‌عمیق​ می‌کنی روت‌عمدتاً​ رو برگردونی!»

راهزن جنگل سبز تبری را‌ساده‌ای​ که با هر دو دست گرفته‌دست​ بود، با خشونت تمام فرود آورد.

درست زمانی که تبر، همچون صاعقه‌ای‌کمتر​ که به زمین می‌خورد، در آستانه‌می‌زدند​ رسیدن به فرق سر چون هوی بود...

چاک!

صدای مورمورکننده‌ای طنین‌انداز شد.

«ها؟ چرا آسمون یهو...؟»

راهزن جنگل‌همین‌ها​ سبز کاملاً‌نداشتند​ گیج شده بود.

او به وضوح تبرش را به‌درهای​ سمت آن تائوئیست جوان و احمقی که‌آنجا​ مات و مبهوت ایستاده بود، چرخانده بود.

اما ناگهان دیدش به سمت‌توسط​ بالا پرت شد و آسمان‌بسته​ صاف و آبی را دید.

«نکنه ضربه خوردم...؟»

در حالی که راهزن جنگل سبز با‌نفر​ تأخیر متوجه وخامت اوضاع شد، آسمان آبی‌گرفته​ در زاویه دیدش شروع به سرخ شدن کرد.

و درست‌توسط​ به همین سادگی،‌تمرینات​ هوشیاری‌اش قطع شد.

بام، بام—

«خودش با‌راهزنان​ پای خودش‌حریفان​ اومد که بمیره.»

چون هوی در حالی که به سری که با تأخیر روی زمین‌می‌زدند​ افتاده بود و می‌غلتید و بدنی که هنوز فرو نریخته بود نگاه‌خود​ می‌کرد، این را زیر لب گفت و خون روی تیغه‌اش را تکاند.

شلپ—

قطرات خون به هر سو پاشید و‌برای​ راهزنان جنگل سبز که در حال هجوم‌آن‌ها​ به جلو بودند، سر جایشان خشکشان زد.

چون هوی به آن‌ها که مثل‌نبودند​ درخت خشک شده بودند نگاه کرد‌بدهند​ و لب‌هایش از هم باز شد.

«چیه؟ شماها‌همین‌ها​ هم می‌خواید‌نداشتند​ بیاید جلو؟»

قورت—

سیب آدم راهزنان جنگل سبز در‌ارشدها​ حالی که آب دهانشان را به‌می‌شد​ سختی قورت می‌دادند، به شدت تکان خورد.

«چطور کشتش؟»

«اصلاً الان چه اتفاقی افتاد؟»

آن‌ها نمی‌توانستند درک کنند.

تائوئیست جوانی که فکر می‌کردند به زودی به دست رفیقشان‌بسته​ کشته می‌شود، حالا شمشیری در دست داشت و رفیقشان که‌است​ به او یورش برده بود، بدون سر روی زمین افتاده بود.

همه چیز در‌سبز​ یک چشم به هم‌ممکن​ زدن رخ داده بود.

اما آن‌ها‌همین‌ها​ هیچ چیز‌نداشتند​ ندیده بودند.

نه تاب دادن شمشیرش‌برای​ را، و نه حتی‌استفاده​ بیرون کشیدنش از غلاف را.

این فقط یک معنی داشت.

«یه متخصص عالی‌رتبه...»

«کسی که نمی‌تونیم باهاش دربیفتیم...»

عرق سرد‌توسط​ از پیشانی‌شان‌برای​ سرازیر شد.

آن‌ها نمی‌توانستند‌عمیق​ در اینجا‌عمدتاً​ به عقب برگردند.

نشان دادن پشتشان به‌حریفان​ چنین متخصص عالی‌رتبه‌ای، معادل‌درگیری​ دعوت کردن مرگ بود.

در آن لحظه، چون هوی‌قدرت​ ناگهان سرش را به یک طرف‌فریاد​ خم کرد و چشمانش برقی زد.

«اوه؟ بالاخره دارن جدی می‌شن؟»

راهزنان جنگل سبز از این حرکت‌ارشدها​ بی‌دفاع او که ناگهان به جای‌می‌شد​ دیگری نگاه کرد، دستپاچه شدند، اما...

این فقط‌راهزنان​ برای یک‌حریفان​ لحظه بود.

بوم!

راهزنان جنگل سبز، بدون اینکه‌تمرینات​ کسی پیش‌قدم شود، همه با هم‌آن‌ها​ به سمت چون هوی هجوم بردند.

«همین الان وقتشه!»

«یا الان یا هیچ‌وقت!»

لحظه‌ای که تمام قدرتشان را در پاهایشان‌نفر​ جمع کردند و از زمین کنده شدند، طوفان‌تزلزل‌ناپذیر​ بزرگی از گرد و غبار به پا خاست.

«هان؟»

چون هوی با‌پنهان​ شنیدن این سر و‌برای​ صدا سرش را چرخاند.

اما پیش از آنکه سرش کاملاً‌نبودند​ بچرخد، در مجموع هشت راهزن جنگل سبز‌چگونه​ به فاصله یک قدمی او رسیده بودند.

هووووش!

راهزنان جنگل سبز تبرها و شمشیرهایشان را‌بسته​ با چنان خشونتی تاب دادند که گویی می‌خواستند‌یعنی​ چون هوی را در همان لحظه قیمه‌قیمه کنند.

تق—

آن‌ها چنان وحشیانه‌سبز​ ضربه زدند که‌نبودند​ عضلاتشان به فریاد درآمد.

در نهایت، لحظه‌ای که نیت قتل تیز‌نفر​ و برنده از هر هشت جهت هوا را‌تزلزل‌ناپذیر​ شکافت و بر سر چون هوی فرود آمد...

درخشش!

برقی از‌عمیق​ نور، دیدشان‌عمدتاً​ را بلعید.

و سپس.

شلپ—

بارانی از خون‌ارشدها​ در اطراف چون‌درهای​ هوی باریدن گرفت.

«وقت ندارم با‌پنهان​ آشغالایی مثل شما‌ارشدها​ سر و کله بزنم.»

چون هوی بدون اینکه حتی نگاهی‌نبودند​ به اجساد افتاده روی زمین بیندازد،‌بدهند​ بلافاصله شروع به راه رفتن کرد.

تق—

فقط یک قدم.

اما با همان یک قدم، چون هوی در یک چشم به هم‌می‌شد​ زدن فاصله‌ای بیش از ده یارد را طی کرد و حالا از‌تکان​ گوشه‌ای از زمین تمرین جنگل هلو، وضعیت پیش رویش را تماشا می‌کرد.

در میان نبرد پرهرج و مرجی که راهزنان بی‌شمار‌جان​ جنگل سبز و شاگردان هوآشان در آن درگیر بودند،‌کند​ منظره‌ای وجود داشت که چشم‌ها را به خود خیره می‌کرد.

امپراتور جنگل‌همین‌ها​ سبز و رهبر‌قدرت​ فرقه کوه هوآشان.

این دو استاد که نماینده جنگل سبز‌بسته​ و فرقه کوه هوآشان بودند، حالا به یکدیگر‌یعنی​ خیره شده و آرام‌آرام قدرتشان را بالا می‌بردند.

یک قدرت سبزرنگ‌پنهان​ که با روحیه مبارزه‌طلبی‌برای​ شدیدی آمیخته شده بود.

و در تضاد با آن،‌ساده‌ای​ «هنر الهی مه بنفش» که فضا‌دست​ را به شکلی محو رنگ‌آمیزی می‌کرد.

ترک، ترک، ترک!

چون هوی با تماشای این‌تمرینات​ دو انرژی متضاد که بر‌اینکه​ کوه هوآشان سایه می‌انداختند، پوزخندی زد.

«قراره حسابی هیجان‌انگیز بشه.»

ناولها | novelha.net