چپتر 180: چپتر 180
0یک ماهدستشان از شروعبردند تمرینات گذشته بود.
«بازم خوبه، این تمرینای شبانهروزینظرم باعث شده استقامت این بدن قراضهطرف یه کم بهتر از قبل بشه.»
چون هوی روی زمین نشسته بودناگهانی و تکتک به شاگردانی که درچند حال استراحت بودند، خیره شده بود.
استقامت آنها در مقایسهاما با روز اولی که دیدهدستشان بودشان، پیشرفت چشمگیری کرده بود.
البته، هنوز همبالا با استانداردهای والایدادند او فاصله زیادی داشت...
«ولی خب،دادند بالاخره میتونیماکسیر شروع کنیم.»
چون هوی لبهایشچیه را تکان داد: «میریمگیج سراغ مرحله بعدی تمرین.»
شاگردانی که درشدند حال استراحت بودند،لحظه از جا پریدند.
«واقعاً؟»
«بالاخره...»
«آخیش... بالاخرهکوتاه قراره تمرینهمه رزمی واقعی بکنیم!»
اشک در گوشهشدند چشمان شاگردان حلقهلحظه زد. اشک شوق بود.
«بالاخره ازدستشان شر اون نشستنهایجواب اسبی راحت شدیم!»
«فکر میکردم هرقرصهای روز صبح ازهنرهای درد عضلات میمیرم!»
«هقهق، دیگهکوتاه از دویدنهمه خبری نیست!»
چون هویگیج با تماشای آنهافقط دهان باز کرد:
«قبل از اینکه شروع کنیم، بذارید یهقرصهای چیزی ازتون بپرسم. به نظرتون سریعترین راههیجانزده برای قوی شدن تو یه مدت کوتاه چیه؟»
همه از این سوال ناگهانی گیج شدند.پیشرفته اما فقط برای یک لحظه؛ چند نفر ازچیزهایی شاگردان دستشان را بالا بردند و جواب دادند:
«قرصهای اکسیر نیست؟»
«به نظرمگیج هنرهای رزمیاما پیشرفته است.»
جوابهای هیجانزدهدستشان از هر طرفجواب به گوش میرسید.
بیشترشان فقط چیزهایی رااکسیر میگفتند که امیدوار بودند چونجوابهای هوی به آنها آموزش دهد.
«بیدلیل که این سوالو نمیپرسید.»
اما برخلاف چشمان درخشان و پرلحظه از انتظار آنها، چون هوی انگشت اشارهاشدادند را به چپ و راست تکان داد.
«اکسیر؟ همین الانشم کلیبردند قرص رایحه تاریک کوفتاکسیر کردید، بازم دلتون میخواد؟»
«هیک!»
همه شاگردان فوراً برگشتند وسوال به شاگرد نسل اولی کهفقط گفته بود «اکسیر»، چشمغره رفتند.
شاگرد دستپاچهگیج با وحشت دستهایشفقط را تکان داد.
چون هوی ادامه داد: «اول همون قرصهای رایحهاکسیر تاریک که خوردید رو هضم کنید. هنوز حتیگوش نتونستید اونا رو درست مهار کنید، اونوقت بازم میخواید؟»
چون هوی باقرصهای این حرفش بههنرهای داد او رسید.
«هاها، راست میگه.»
«منم همین فکر رو میکردم.»
شاگردان که نگران بودند مباداجواب مجبور شوند دوباره قرص رایحههنرهای تاریک بخورند، نفس راحتی کشیدند.
چون هویدادند با نگاه بهنظرم آنها پوزخند زد.
به هر حال بعداً باز هم بهگیج خوردشان میداد. حتی اگر سم آن خفیفدستشان بود، در صورت انباشته شدن مشکلساز میشد.
به همین دلیل چون هوی قصد داشت هنگام ساختن دستهبالا بعدی قرص رایحه تاریک، نسبت مواد را تنظیم کند. آنجوابهای موقع دوباره به خوردشان میداد؛ اما این برای بعد بود.
در حالی که شاگردان، بیخبر از افکار شوم چوننظرم هوی، با خیالی آسوده لبخند میزدند، او به شاگردبیشترشان نسل دومی که جواب متفاوتی داده بود نگاه کرد.
«و تودادند گفتی هنرهایاکسیر رزمی پیشرفته؟»
«بله!»
شاگرد نسل دوم که اینفقط جواب را داده بود، با چشمانیبردند درخشان و مشتاقانه سر تکان داد.
«اگه هنرهای رزمی رو از استاد ارشدقرصهای چون هوی یاد بگیرم، میتونم مثل برادر ارشدطرف جوک گوم یا خواهر ارشد سول ران بشم...»
فقط تصور اینکه تحتاکسیر آموزش او قرار بگیرد،است باعث شد نیشش باز شود.
اما...
«با این مهارت فعلیت؟ تو این سطحی که تو داری،بالا حتی اگه هنرهای رزمی پیشرفته هم یاد بگیری، مثل اینجوابهای میمونه که یه شمشیر افسانهای رو بدی دست یه بچه.»
کلمات همراه با آهبردند چون هوی، لبخند را ازنظرم روی لبهای شاگرد پاک کرد.
همانطور که چون هویاکسیر تکتک جوابها را رداست میکرد، همه ساکت شدند.
«همم، چیزکوتاه دیگهای بههمه ذهنتون نمیرسه؟»
چون هویگیج نگاهی به شاگردانفقط انداخت و پرسید.
«...»
هیچکس جوابی نداد.
«هوف، حتی اینم نمیدونید؟»
چون هویگیج سرش رااما تکان داد.
«سریعترین راه برای پیشرفت اینه که بهقرصهای طور مداوم پایههاتون رو تمرین کنید و تجربهطرف مبارزه واقعی به دست بیارید. همین و بس.»
شاگردان لبدادند و لوچهشاناکسیر آویزان شد.
«خب اینو که همه میدونن!»
«فکر کردمگیج الان میخواد یهفقط چیز معجزهآسا بگه.»
همه از اهمیتبالا تمرینات پایه و تجربهقرصهای مبارزه واقعی آگاه بودند.
آنها فقط امیدوار بودنداکسیر که چون هوی روشاست متفاوتی در آستین داشته باشد.
چون هوی باچیه دیدن ناامیدی آنها،ناگهانی نیشخندی زد و گفت:
«اما وقتی اینطوری بهاما صورت گروهی جمع میشید، یهدستشان روش دیگه هم وجود داره.»
با ایندستشان حرف، چشمانبردند همه روشن شد.
احساس کردند بالاخره چیزیاکسیر که ارزش یادگیری داشتهاست باشد در راه است.
«و اونکوتاه تکنیک آرایشهمه جنگیه؛ یعنی هاپگیوکجین.»
«آه...!»
«هاپگیوکجین!»
در حالی که شاگردان با تعجبهای کوتاهپیشرفته واکنش نشان میدادند و چشمانشان برق میزد،بیشترشان چون هوی چشمانش را ریز کرد و گفت:
«حتی اگه تکتکتون بیمصرف و ضعیف باشید، وقتیشدند یه هاپگیوکجین تشکیل بدید، میتونید نقاط ضعفتون روبردند پنهان کنید و نقاط قوتتون رو چند برابر کنید.»
اولین باری که چون هوی عبارتلحظه «جوخه رزمی» را شنیده بود، اینجواب اولین چیزی بود که به ذهنش رسید.
با هاپگیوکجین، حتی ضعیفترین افراد هم میتوانستندقرصهای قدرتشان را ترکیب کنند تا حداقل بههیجانزده اندازه یک جنگجوی واقعی ارزش داشته باشند.
«من این آرایش رو بهتون یادهنرهای میدم، پس بیاین با سول رانگوش و جوخه شکوفه رزمی شروع کنیم.»
به محض اینکه حرف چون هویناگهانی تمام شد، سول ران و جوخهچند شکوفه رزمی روبهروی او صف کشیدند.
«اینو خوبگیج یادت باشه.اما تو مرکز آرایشی.»
«فهمیدم.»
«تو روی ریشه یین و یانگهنرهای قدم میذاری و بقیه جوخه بر اساسمیرسید چهار جهت و هشت نماد حرکت میکنن...»
چون هویکوتاه حدود یکهمه ربع توضیح داد.
هرچه توضیحات جلوتر میرفت، جوخهفقط شکوفه رزمی با حیرت و هیبتبردند بیشتری به چون هوی نگاه میکردند.
این آرایش کاملاً با آرایشهایی که میشناختند متفاوتاکسیر بود؛ عمیقتر، و در کنترل نیروی درونی بسیارگوش ظریفتر. آنها نمیتوانستند جلوی شگفتی خود را بگیرند.
وقتی حرفهایدادند چون هویاکسیر تمام شد، پرسید:
«همه رو حفظ کردید؟»
سول ران وشدند اعضای جوخه فوراًلحظه سر تکان دادند.
«بله.»
«همم؟ هموندادند دفعه اولاکسیر گرفتید چی شد؟»
سول ران لبخندی زدهمه و جواب داد: «توضیحاتشدند شما بینقص بود، استاد ارشد.»
او کاملاً غرق در توضیحات چونلحظه هوی شده بود و هر کلمهاشجواب را با جان و دل میپذیرفت.
چون هوی تابالا این حد فهم آنقرصهای را ساده کرده بود.
«خوبه.»
«اما استادکوتاه ارشد، اسمهمه این آرایش چیه؟»
«اسم؟ هنوز تصمیم نگرفتم.»
«چی؟»
همه کسانی که آنجااکسیر بودند، از جمله سولاست ران، هاج و واج ماندند.
مگر این به آن معنا نبود کهگیج این یک آرایش از پیش موجود نیست،دستشان بلکه چیزی است که به تازگی خلق شده؟
«خیلی دردسر داره.شدند فقط بهش میگیملحظه آرایش شمشیر شکوفه رزمی.»
«...»
در حالی که سول ران و جوخهپیشرفته شکوفه رزمی با دهانهای باز به او خیرهچیزهایی شده بودند، چون هوی قدمی به جلو برداشت.
«نفرات بعدی، جوخه تیغه پرنده.»
به محض اینکه این را گفت،لحظه جوک گوم و جوخه تیغه پرندهجواب با چشمانی درخشان به سمتش هجوم آوردند.
«صدامون کردید؟»
جوک گوم با صدایی پر ازهنرهای تنش جواب داد و چون هویگوش شروع به توضیح آرایش دیگری کرد.
سپس آرایش جوخهچیه روح آتش را نیزگیج به آنها آموزش داد.
مدت کوتاهی پس از آن، شاگردانلحظه که از کابوس تمرینات پایه رهاجواب شده بودند، لبخند به لب آوردند.
«این عالیه!»
«هه هه،دادند این یهاکسیر آرایش جنگیه!»
«بیاین همین الان امتحانش کنیم!»
سه واحد رزمیشدند با تکاپو شروعلحظه به حرکت کردند...
«اینطوری، درسته؟»
«باید نیرویدادند درونیت رواکسیر بیشتر تنظیم کنی...»
«از اونجاکوتاه برو بههمه سمت چپ...»
چون هویگیج سرش رااما تکان داد.
با ناباوری آهی کشید.
وقتی حتی نمیتوانستند آن رانظرم درست اجرا کنند، آموزش دادنهیجانزده این آرایش چه فایدهای داشت؟
«هوف، یه لحظه وایسید.»
در نهایت،گیج چون هوی آنهافقط را متوقف کرد.
«با این وضع، حتی نمیتونیدجواب آرایش رو درست یاد بگیرید. فقطپیشرفته همینطوری کورکورانه دست و پا میزنید...»
لبهای چون هویقرصهای به شکل یک پوزخندپیشرفته کج و شیطانی درآمد.
با دیدن آنچیه پوزخند کج، چهره شاگردانگیج مثل سنگ خشک شد.
«بیاین ازگیج طریق مبارزهاما واقعی یادش بگیریم.»
با این حرف، چون هوی غلاف شمشیرشقرصهای را بیرون کشید، آن را روی شانهاشهیجانزده انداخت و سپس قدمی به جلو برداشت.
ووش—
«...!»
در یک چشم به هم زدن،لحظه چون هوی جلوی جوک گوم ایستادجواب و لبهایش بیشتر به خنده باز شد.
«از جوخهدستشان تیغه پرندهبردند شروع میکنیم.»
جوک گوم که حس کردنظرم اوضاع پس است، به سرعتهیجانزده سرش را چرخاند و فریاد زد:
«سازند تیغهکوتاه پرنده روهمه آماده کنید!»
به محضگیج اینکه دستوراما صادر شد...
تا-تا-تا!
جوخه تیغه پرنده بهاکسیر سرعت شکل گرفت واست آرایش نظامی به خودش گرفت.
با قرار گرفتن جوک گومسوال در مرکز، اعضای جوخه با هماهنگیلحظه کامل پشت سرش به صف شدند.
به نظر میرسید که تمامفقط قدرت جوخه فقط و فقطبالا داره به جوک گوم منتقل میشه.
«سازندتون بدک نیست.»
سازند تیغه پرنده بااکسیر الهام از شکل یکاست شمشیر طراحی شده بود.
تمام نیروی درونی به جوک گوم که در نوکاما و مرکز قرار داشت سرازیر میشد، در حالی کهدادند بقیه اعضای جوخه با تشدید انرژی ازش پشتیبانی میکردند.
این سازند دفاعشدند و جایگیری رولحظه کاملاً نادیده میگرفت.
یک آرایشدستشان نظامی کاملاًبردند تهاجمی بود.
«واسه چیزی کهقرصهای اینقدر هولهولکی سرهنرهای هم شده، بد نیست.»
چون هوی سر تکان داد.
برای یک سازند تائوئیستی،اما کمی بیش از حد تیزدستشان و خشن به نظر میرسید.
اما خب،دستشان انتظاری همبردند جز این نمیرفت.
بالاخره موقع ساختن سازند تیغه پرنده، از سازند چهارجوابهای جهت باد و ابر فرقه باد دیوانه و سازندآموزش شمشیر قاتل-شیطان ده جهت فرقه شیطان آسمانی الگوبرداری کرده بودند.
بعد...
ووووش!
سازند تیغه پرندهبالا هالهای قدرتمند ازدادند خودش ساطع کرد.
شاید به خاطر همگام شدن نیروی درونیپیشرفته بیست نفر بود که انرژی سنگینی دورشون روچیزهایی گرفت و نزدیک شدن بهشون رو سخت کرد.
«هالهی اولیهاش که بد نیست.سوال حالا بریم ببینیم تو عملفقط هم مالی هست یا نه.»
چون هوی غلافشدند شمشیر رو محکملحظه تو دستش گرفت.
فقط حالت ایستادنش روبردند تغییر داد، اما هیچکساکسیر نمیتونست چشم ازش برداره.
فرمی که چون هویاکسیر به خودش گرفت، حالت پایهجوابهای تکنیک شمشیر جریان آسمانی بود.
این تکنیک پایهای شمشیر بود که بهگیج تمام تازهواردان فرقه کوه هوآشان آموزش دادهدستشان میشد و همه از قبل یادش گرفته بودند.
اما الان، همه جوری به چون هویچند خیره شده بودند که انگار طلسم شدهاند واکسیر حتی نفس کشیدن رو هم فراموش کرده بودند.
حتی جوک گوم که بارهاجواب با چون هوی مبارزه تمرینیهنرهای کرده بود، محو این منظره شد.
بعد، چشمهایدادند چون هوی بهنظرم شکل هلال دراومد.
«تا کی میخوایچیه همونجا مثل احمقهاناگهانی مات و مبهوت وایسی؟»
با فشاری که بهاما نوک پاهایش آورد، خودشنفر رو از زمین کند.
«...!»
چشمهای جوک گوم گشاد شد.
چون هوی که تا چند لحظه پیشگیج با فاصله جلویش ایستاده بود، ناگهان انگاردستشان بزرگتر شد و درست تو صورتش ظاهر شد.
سوووش—
چون هوی غلاف شمشیربردند رو با شدت بهاکسیر سمت پایین تاب داد.
از بالا به پایین، مستقیماًنظرم به سمت نقطه طب سوزنیهیجانزده تاج جوک گوم فرود اومد.
جریان آسمانی.
چیزی کهگیج در آسماناما جریان دارد.
به معنای باد بود.
آزادترین چیز در جهان، که باهنرهای این حال میتونست به طوفانی تبدیلگوش بشه و فاجعه به بار بیاره...
چون هوی این مفهومهمه رو درون غلاف، درونشدند شمشیر جریان آسمانی تزریق کرد.
«آخ!»
جوک گوم که خیلی دیر به خودشقرصهای اومده بود، با دستپاچگی شمشیرش رو کشیدهیجانزده و نیروی درونیاش رو بهش سرازیر کرد.
کلنگ!
شمشیرش به غلاف برخورد کرد.
اما پاهایگیج جوک گوماما به لرزه افتاد.
«چـ... چقدر سنگینه!»
وزن طاقتفرسایی که در شمشیر جریان آسمانیپیشرفته چون هوی نهفته بود، حتی با وجود پشتیبانیچیزهایی جوخه تیغه پرنده، داشت او رو له میکرد.
«این همون شمشیر جریان آسمانیه...؟»
چشمهای جوکگیج گوم بهاما شدت لرزید.
همیشه فکر میکرد اینبردند فقط یه تکنیک شمشیرزنی سادهنظرم برای بریدن و ضربه زدنه.
اما ایندادند یکی کاملاًاکسیر فرق داشت.
«چقدر تطبیقپذیر و پیچیدهست!»
جوک گومگیج لبش رواما گاز گرفت.
بعد بادستشان فوران انرژیبردند فریاد کشید.
«هااااپ!»
پاهای لرزانش ثابتچیه شد و نیروی درونیاشگیج بدنش رو احیا کرد.
همزمان، غرش شیر سر داد.
«همه، سازند رو باز کنید!»
اعضای جوخه تیغهقرصهای پرنده نیروی درونیشونهنرهای رو بالا بردند.
با احتساب جوک گوم، نیروی درونیناگهانی ترکیبشدهی بیست نفر منفجر شد وچند هالهای بینظیر به همه جهات پخش شد.
«چه قدرتی!»
«این همون سازند جدیدشونه...؟»
شاگردانی که تماشا میکردند، با حس کردنپیشرفته نیت تیز و برندهای که پوستشون روبیشترشان نوازش میکرد، آب دهانشون رو قورت دادند.
همزمان، هیجانکوتاه تو وجودشونهمه موج زد.
«پس سازند ما هم...»
«ما همدستشان میتونیم همینقدربردند قوی بشیم...»
تو همون لحظه،قرصهای جوک گوم شمشیرشهنرهای رو بالا برد.
نوک شمشیر مستقیماً بههمه سمت چون هوی که بااما فاصله ایستاده بود، نشانه رفت.
«دارم میام.»
جوک گومدستشان چشمهاش روبردند ریز کرد.
با سرازیر شدن نیروی درونینظرم بقیه به بدنش، نگاهش برخلافهیجانزده همیشه سرد و برنده شده بود.
چی شمشیرکوتاه از تیغهاشهمه بلند شد.
رشتهای ضخیم و قرمزاما از انرژی به همنفر پیچید و گره خورد...
ووووش—
دهها شکوفه آلوقرصهای در هوا شکفتند وپیشرفته عطرشون رو پراکنده کردند.
و از میان آنها،همه شمشیر جوک گوم اوج گرفتاما و شکوفهها به زمین ریختند.
شمشیر گلبرگ سقوطکننده!
این تکنیک شمشیری بود کهجواب جوک گوم بیشتر از همه باهاشپیشرفته آشنا بود و بهش اطمینان داشت.
«اوه؟ اینو باش.»
چون هوی خندید.
شاید به خاطر نیروی درونیفقط عظیمش بود که شمشیر جوکبالا گوم از اعتماد به نفس میدرخشید.
«شتابت خوبه، اما زیادی جوگیر شدی. کسی که از سازندهنرهای استفاده میکنه باید با آرامش و منطق حرکت کنه. اگهمیگفتند از روی غریزه عمل کنی، نقطهضعفهات مثل روز روشن میشن.»
چون هویدادند غلاف رو بهنظرم صورت مورب برید.
غلاف مثلکوتاه یه نسیمهمه ملایم تاب خورد.
اما برای جوک گوم وفقط جوخه تیغه پرنده، شبیه یهبالا کوه سر به فلک کشیده بود.
«امکان نداره!»
غلاف در چشمهاشونقرصهای مثل کوه تایهنرهای بزرگ جلوه میکرد.
«اینکه فقط نیروی درونی بیشتری روناگهانی تو یه حرکت شمشیر بریزی، قویترش نمیکنه.نفر چیزی که مهمه نیت پشت اون حرکته.»
شمشیر گلبرگ سقوطکننده در حینفقط پایین اومدن، توسط اون کوهبالا متوقف شد و در هم شکست.
بام!
غلاف محکمدادند به سینه جوکنظرم گوم کوبیده شد.
بوم!
با پرت شدنشدند جوک گوم بهلحظه عقب، تندبادی وزید.
او سه قدمبالا به عقب تلوتلو خوردقرصهای و روی زمین افتاد.
جوخه تیغه پرنده که مرکزیتشوننظرم رو از دست داده بودند،هیجانزده یکی یکی روی زانوهاشون افتادند.
بعد...
«اوووق!»
«کههوو!»
خون بالا آوردند.
پسزدگی ناشی از شکستههمه شدن سازند، اندامهای داخلیشونشدند رو به شدت لرزانده بود.
در میان هرج واما مرجی که تو یه چشمدستشان به هم زدن رخ داد...
«سعی نکن همهچیز روبردند تنهایی به دوش بکشی. تونظرم فقط مرکزی، نه کل سازند.»
چون هویدادند با لحنیاکسیر ملایم صحبت کرد.
«چون دفعه اولتون بود، این بار ازش میگذرم. امااما به زودی دوباره امتحانتون میکنم. اگه دوباره با همدادند درگیر بشیم و هیچ فرقی با الان نکرده باشید...»
چشمهای چون هوی ریز شد.
نگاه سردش به جوک گوم که با تقلااکسیر سعی میکرد بنشیند، و اعضای جوخه تیغه پرندهگوش که داشتند دهانشون رو پاک میکردند، دوخته شد.
«بهتره جوخه تیغه پرندهاکسیر فکر خوابیدن رو امشباست از سرش بیرون کنه.»
«...!»
چون هوی که انگار داشتفقط حکم اعدام صادر میکرد، بهبالا سمت شاگردانی که تماشا میکردند چرخید.
«قبل از اینکه جوخهبردند تیغه پرنده عقلشون بیاداکسیر سر جاش، نفر بعدی...»
«ما بعدی هستیم.»
قبل از اینکه حرفش تمومسوال بشه، چون هیانگ و جوخه روحلحظه آتش با چهرههایی مصمم جلو اومدند.
«انتخاب خوبیه.»
چون هوی لبخندبالا زد و غلافدادند شمشیر رو بالا برد.
«همیشه بهتره آدمقرصهای زودتر کتکش روهنرهای بخوره و خلاص بشه.»
اواخر عصر، بعدشدند از اینکه تماملحظه تمرینات تموم شد.
در حالی که خورشید غروب میکرد و ماهاکسیر از پشت کوه سرک میکشید، چون هوی پاهایشگوش رو از حالت نشسته باز کرد و گفت:
«یه کم دیر نکردی؟»
«هیولای عوضی. آخه چطورهمه وقتی داری تکنیک تنفسشدند انجام میدی متوجه اطراف میشی؟»
چون ایگه در حالیاما که از تاریکی محونفر بیرون میاومد، غرغر کرد.
«اطلاعات رو آوردی؟»
«حتی یه سلام هماکسیر نمیکنی و یه راست میریجوابهای سر اصل مطلب؟ نوچ، بیخیال.»
چون ایگه با لحن خشنسوال و گرفتهای حرف زد وفقط کاغذی رو از ردایش بیرون کشید.
«بیا، اینمگیج اطلاعات چهاراما ارباب شینژو.»
چون هوی کاغذ رو گرفت.
روی کاغذ اسامی چهار فرقهی زیرمجموعهیهنرهای چهار ارباب، رهبرانشون و جزئیات مختصریگوش دربارهی متخصصان عالیرتبهشون نوشته شده بود.
«همین؟»
چون هوی چشمهاش رواما ریز کرد و بهنفر چون ایگه نگاه کرد.
«نیروهای پشت پردهشون چی؟»
«اون یکی یکمقرصهای بیشتر زمان میبره.هنرهای هنوز دارم تحقیق میکنم.»
«واسه اتحادیهکوتاه گدایان، زیادیهمه داری لفتش میدی.»
«فکر کردی با یه بشکن زدن میتونیم همهچیزنفر رو گیر بیاریم؟ زمان میبره. اما مهمترین تیکهنظرم اطلاعاتی که باید بهش توجه کنی رو آوردم.»
«اون چیه؟»
حالت چهرهیدادند چون ایگهاکسیر جدی شد.
«امروز، چهار اربابچیه شینژو دارن یهناگهانی جلسه برگزار میکنن.»