---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

شیطان آسمانی کوه هوآ

چپتر 855: سایه اژدهای الهی در ووهان • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 855: سایه اژدهای الهی در ووهان

0

ووهان، در استان هوبی.

تو این دوره و زمانه، یکی‌توقفی​ از پنج شهر بزرگ و پررونق‌پول​ این دنیای لعنتی به حساب می‌آمد.

موقعیتش کنار رودخانه یانگ‌تسه، آدم‌ها را مثل مور و‌زندگی​ ملخ به سمت خودش می‌کشید و جاهایی مثل برج‌آن‌ها​ درنای زرد و معبد گویوان باعث می‌شد همان‌جا لنگر بیندازند.

به لطف همین، خیابان‌های ووهان‌کردن​ همیشه تا خرخره پر از‌حتی​ آدم و غرق در شلوغی بود.

از آن بومی‌هایی که تمام عمرشان همان‌جا پوسیده بودند گرفته تا‌جیب​ تاجرانی که در مسیر رودخانه یانگ‌تسه توقفی می‌کردند، نقال‌هایی که با‌بین​ سرگرم کردن این جماعت پول به جیب می‌زدند و حتی گداهای ولگرد.

هر جور جانوری‌گرفته​ که فکرش را‌توقفی​ بکنی آنجا پیدا می‌شد.

و بین این جماعت، کم نبودند احمق‌هایی که سلاح‌زندگی​ به پشت و کمرشان بسته بودند تا به همه‌آن‌ها​ عالم و آدم جار بزنند: «آهای، من یک رزمی‌کارم!»

تعداد این مگس‌های مزاحم حتی‌کردن​ نسبت به بقیه شهرهای بزرگ‌حتی​ هم به طرز مسخره‌ای زیاد بود.

منظره عجیبی بود.

بیشتر مردم عادی سعی‌تاجرانی​ می‌کردند فاصله‌شان را با رزمی‌کارها‌سرگرم​ حفظ کنند و قاطی‌شان نشوند.

دلیلش هم واضح بود؛ بیشتر این به اصطلاح‌مرگ​ رزمی‌کارها که چند باری مرز مرگ و زندگی را‌دیگر​ رد کرده بودند، جان بقیه برایشان پشیزی ارزش نداشت.

به بیان دیگر، آن‌ها‌سرگرم​ تو دنیایی کاملاً جدا از‌می‌زدند​ این آدم‌های عادی زندگی می‌کردند.

«قانون دور‌تاجرانی​ است، اما‌توقفی​ شمشیر نزدیک است.»

این طرز فکر تمام‌تاجرانی​ آن‌هایی بود که تو‌نقال‌هایی​ دنیای رزمی نفس می‌کشیدند.

قانون عالی‌دلیلش​ امپراتوری برای این‌چند​ جماعت پشیزی نمی‌ارزید.

اصلاً از همان اول هم برای‌جماعت​ مقامات غیرممکن بود که بتوانند این‌ولگرد​ دشت‌های مرکزی پهناور را کنترل کنند.

اما تو خیابان‌های‌مسیر​ ووهان، تقریباً هیچ‌کس از‌سرگرم​ این رزمی‌کارها ترسی نداشت.

در واقع، بیشتر به نظر می‌رسید که این‌نقال‌هایی​ خود رزمی‌کارها هستند که با احتیاط قدم برمی‌دارند‌گداهای​ تا مبادا به تریج قبای مردم عادی بربخورد.

یک منظره مسخره‌واضح​ که در آن نقش‌ها‌مرز​ کاملاً برعکس شده بود.

اما خب،‌می‌کردند​ تو ووهان این‌کردن​ چیزها عادی بود.

دشت وسیعی با‌مسیر​ فاصله کمی از‌نقال‌هایی​ خیابان‌ها قرار داشت.

از خیلی وقت پیش، حتی قبل از اینکه‌نقال‌هایی​ اصطلاح «نه استان و سه قلمرو» به وجود بیاید،‌ولگرد​ این اتحاد رزمی بود که از ووهان محافظت می‌کرد.

و این سنتی بود که از صدها سال‌مرگ​ پیش، یعنی از زمانی که اتحاد رزمی پایگاهش‌بیان​ را تو همین ووهان بنا کرد، ادامه داشت.

اما اخیراً، حال و هوای ووهان‌جماعت​ با آن چیزی که قبلاً بود،‌ولگرد​ زمین تا آسمان فرق کرده بود.

«تو تمام عمرم‌مسیر​ این‌همه رزمی‌کار یه‌نقال‌هایی​ جا ندیده بودم.»

«حرفشم نزن. کل خیابون‌تاجرانی​ پر شده از اینا.‌نقال‌هایی​ غریبه‌ها دارن فرار می‌کنن. هوف.»

«گند زدن‌دلیلش​ به کاسبی‌مون،‌اصطلاح​ رسماً گند زدن!»

تاجرانی که تو ووهان بساط کرده بودند،‌پول​ دور هم جمع شده بودند و از‌جانوری​ ترس اینکه کسی صدایشان را بشنود، پچ‌پچ می‌کردند.

لحنشان پر از‌مسیر​ ناله و آه‌نقال‌هایی​ و حسرت بود.

تو این چند روز گذشته، تعداد‌توقفی​ رزمی‌کارهایی که تو ووهان جمع شده‌پول​ بودند به طرز وحشتناکی بالا رفته بود.

آن‌قدر زیاد‌دلیلش​ که اصلاً‌اصطلاح​ نمی‌شد شمردشان.

همه‌اش هم زیر سر آن‌کردن​ شایعه‌ای بود که مثل بمب‌حتی​ تو دنیای رزمی صدا کرده بود.

«ولی با این‌همه رزمی‌کار‌توقفی​ که ریختن اینجا، بازم‌کردن​ نمی‌تونید پول به جیب بزنید؟»

جوانی که به نظر می‌رسید‌مسیر​ تازه وارد کار تجارت شده،‌کردن​ با احتیاط این را پرسید.

یکی از تاجرها‌واضح​ که داشت آه می‌کشید،‌مرز​ سرش را تکان داد.

«تو فقط یه روی سکه رو می‌بینی‌پول​ بچه. کدوم یکی از اینا قیافه‌اش به‌جانوری​ آدمایی می‌خوره که پول تو جیبشون باشه؟»

تاجر این را گفت‌توقفی​ و نگاهی به رزمی‌کاری که‌جماعت​ از کنارشان رد می‌شد انداخت.

جوان سرش را کج کرد،‌مسیر​ انگار که اصلاً متوجه قضیه‌کردن​ نشده بود و دوباره پرسید:

«خب اگه‌دلیلش​ چیزی بخوان بخرن،‌چند​ مگه پولشو نمیدن؟»

«نوچ نوچ، معلومه‌نقال‌هایی​ خیلی وقته تو‌جماعت​ کار تجارت نیستی، نه؟»

«هاهاها.»

جوان با دستپاچگی خندید‌تاجرانی​ و از روی خجالت‌نقال‌هایی​ پشت سرش را خاراند.

تاجر با دیدن این‌اصطلاح​ صحنه، دست به سینه شد‌زندگی​ و سرش را تکان داد.

«دلیل اینکه اینا پاشدن اومدن اینجا کاملاً مشخصه؛ به خاطر اون دوئل بین رهبر اتحاد‌فکرش​ رزمی و رهبر جامعه آسمان پروازه. ولی یه لحظه فکر کن. اتحاد رزمی شهر بیرونی‌اش رو‌رزمی‌کارم​ باز کرده، پس چرا اینا به جای اینکه اون تو باشن، هنوز این بیرون علاف می‌چرخن؟»

«به خاطر این نیست‌توقفی​ که تعدادشون خیلی زیاده‌کردن​ و نمی‌تونن برن داخل؟»

«نوچ نوچ، اون فقط یه بخششه. ولی شهر بیرونی اتحاد رزمی‌جماعت​ خیلی بزرگه. اون‌قدر بزرگ که می‌تونه بیشتر این رزمی‌کارایی که اینجان‌آنجا​ رو تو خودش جا بده. با این حال بازم نتونستن برن تو.»

تاجر از ترس اینکه مبادا یکی‌باری​ از آن رزمی‌کارها صدایش را بشنود،‌برایشان​ صدایش را از قبل هم پایین‌تر آورد.

«دلیلش اینه که اصل و نسب اینا معلوم نیست. اتحاد رزمی هر چقدر هم‌جانوری​ که شهر بیرونی‌اش رو باز گذاشته باشه، بازم نمی‌تونه هر ننه قمری رو راه بده،‌بزنند​ مگه نه؟ اونا پیشینه افراد رو چک کردن و اونایی که فیلتر شدن، ریختن اینجا.»

چشمان تاجر باریک شد.

«به اون قیافه‌های نحسشون نگاه کن.‌توقفی​ نمی‌بینی چطور دارن عقده‌شون رو از‌پول​ اینکه نتونستن برن تو، خالی می‌کنن؟»

«و دلیل اینکه این‌قدر وحشی‌بازی درمیارن اینه‌مرز​ که می‌دونن تمام تمرکز اتحاد رزمی رو اون‌نداشت​ دوئل لعنتیه و وقت ندارن بیرون رو بپایند.»

مردی که داشت‌نقال‌هایی​ بساط نزدیکشان را مرتب‌پول​ می‌کرد، پرید وسط حرفشان.

نگاهش به‌تاجرانی​ سمت یک‌توقفی​ مسافرخانه چرخید.

از لای درهای‌گرفته​ کاملاً بازش، می‌شد گروهی‌می‌کردند​ از رزمی‌کارها را دید.

فقط یک بطری مشروب سفارش داده بودند،‌مرز​ اما چنان عربده می‌کشیدند و آواز می‌خواندند که‌نداشت​ انگار مسافرخانه قرار بود روی سرشان خراب شود.

«لعنت بهش! این‌همه راه‌سرگرم​ کوبیدیم اومدیم، آخرشم حتی‌جیب​ نمی‌تونیم بریم تو شهر!»

«آخه این چه وضعشه! قهرمانایی مثل ما نمی‌تونن تو رویدادی‌پول​ که سرنوشت دنیای رزمی بهش بستگی داره شرکت کنن! اونا هنوزم‌پیدا​ فکر می‌کنن دنیای رزمی ارث باباشونه! تف! به جهنم، اصلاً نمی‌رم!»

«گل گفتی!»

«آه، ای وای.‌واضح​ آقایون! لطفاً صداتون‌باری​ رو بیارید پایین...»

درست همان موقع که‌سرگرم​ یک خدمتکار وحشت‌زده به آن‌ها‌می‌زدند​ نزدیک شد تا حرفی بزند.

«گمشو! چطور جرئت می‌کنی‌توقفی​ وقتی یه بزرگ‌تر داره‌کردن​ حرف می‌زنه بپری وسط!»

یکی از رزمی‌کارها که‌تاجرانی​ حسابی کلافه شده بود، خدمتکار‌سرگرم​ را به عقب هل داد.

«آخ!»

بام!

خدمتکار با‌تاجرانی​ باسن روی‌توقفی​ زمین افتاد.

«هاهاهاها! حقشه توله‌سگ،‌گرفته​ تا اون باشه دیگه‌می‌کردند​ وسط حرف بزرگ‌ترش نپره.»

رزمی‌کارهایی که تو مسافرخانه‌اصطلاح​ جمع شده بودند، به‌مرگ​ خدمتکارِ افتاده روی زمین خندیدند.

و این‌می‌کردند​ وضعیت فقط مختص‌کردن​ آن مسافرخانه نبود.

کارهای احمقانه و وحشیانه این‌می‌کردند​ رزمی‌کارها همه‌جا داشت اتفاق می‌افتاد و‌جیب​ فضای خیابان هر لحظه متشنج‌تر می‌شد.

در حالت عادی تو ووهان، حتی اگر‌می‌کردند​ تعداد رزمی‌کارها هم بالا می‌رفت، همه آن‌ها‌می‌زدند​ زیر سایه قدرت اتحاد رزمی خفه‌خون می‌گرفتند.

اما الان، اتحاد رزمی‌اصطلاح​ اصلاً وقت نداشت که‌مرگ​ نگران خود ووهان باشد.

شاید به خاطر همین‌سرگرم​ بود که آن نیروی‌جیب​ بازدارنده از بین رفته بود.

این رزمی‌کارها درست مثل هر شهر بزرگ‌سرگرم​ دیگری داشتند جولان می‌دادند و خیلی زود، فضایی‌ولگرد​ پر از تنش و ترس به وجود آمد.

«هوف، امروز دیگه کارمون تمومه. همه آدمای حسابی‌نقال‌هایی​ رفتن تو اتحاد رزمی. فعلاً باز کردن بساط‌گداهای​ فقط باعث می‌شه چشم و گوشم آزار ببینه.»

«وقتی فقط یه مشت‌اصطلاح​ آشغال ته مونده موندن،‌مرگ​ چه انتظاری می‌شه داشت؟»

«انگار تو همچین مواقعی،‌سرگرم​ حتی خود اتحاد رزمی هم‌می‌زدند​ فقط به فکر جون خودشه.»

در حالی که تاجرها همه‌جا داشتند‌نقال‌هایی​ بساطشان را جمع می‌کردند و آماده‌می‌زدند​ رفتن می‌شدند، صدایی به گوش رسید.

«این حقیر،‌بودند​ جو، از شما‌مسیر​ آقایان عذرخواهی می‌کند.»

همان جوانی که بینشان بود، اول‌باری​ از همه بلند شد و سرش‌برایشان​ را به نشانه احترام پایین آورد.

«همم؟»

«داره چی میگه...»

در حالی که تاجرها با گیجی به‌می‌کردند​ این عذرخواهی ناگهانی نگاه می‌کردند، جوان آرام‌می‌زدند​ سرش را بالا آورد و لب‌هایش تکان خورد.

«شروران را مجازات کنید.»

صدایش فقط‌می‌کردند​ یک زمزمه‌سرگرم​ بسیار آرام بود.

اما در همان لحظه.

فویپ، فویپ، فویپ!

از هر طرف، رزمی‌کارهایی‌اصطلاح​ با ردای آبی با قدرتی‌زندگی​ خیره‌کننده از روی دیوارها پریدند.

تکنیک‌های حرکتی‌شان‌می‌کردند​ سبک و‌سرگرم​ سریع بود.

تاجرها از این حضور ناگهانی‌می‌کردند​ آن‌ها که مثل وزش باد‌پول​ بود، از ترس به خود لرزیدند.

«اون، اون نماد...!»

اما خیلی‌دلیلش​ زود، چشمانشان از‌چند​ تعجب گرد شد.

به خاطر‌می‌کردند​ گلدوزی روی شانه‌های‌کردن​ ردای آبی‌شان بود.

اژدهای الهی.

با دیدن این کلمات روی‌مسیر​ رداهای آبی، همه بلافاصله فهمیدند‌کردن​ که آن‌ها چه کسانی هستند.

«جوخه، جوخه اژدهای الهی!»

«در این صورت...»

نگاه همه‌تاجرانی​ روی آن‌توقفی​ جوان قفل شد.

جوانی که تا چند لحظه پیش خام و‌نقال‌هایی​ بی‌تجربه به نظر می‌رسید، حالا هاله‌ای غیرقابل توضیح‌گداهای​ از قدرت و اقتدار از خودش ساطع می‌کرد.

«اژدهای الهی شلاق لاجوردی...!»

«رهبر جوخه اژدهای الهی اینجاست!»

یکی از تاجرها که فهمید‌می‌کردند​ آن جوان همان رهبر جوخه اژدهای‌جیب​ الهی است، رنگ از رخش پرید.

او جرئت کرده بود جلوی رهبر جوخه‌می‌کردند​ اژدهای الهی پشت سر اتحاد رزمی بد‌می‌زدند​ بگوید و حالا از عواقبش وحشت داشت.

اما در عوض، رهبر جوخه‌چند​ اژدهای الهی یک بار دیگر‌کرده​ سرش را برایشان خم کرد.

«من بابت تأخیر در کمک‌رسانی اتحادمان عذرخواهی می‌کنم.‌جیب​ از این به بعد، دیگر هیچ رزمی‌کاری جرئت‌بکنی​ وحشی‌بازی و دردسر درست کردن را نخواهد داشت.»

«این یعنی...»

قبل از اینکه‌گرفته​ کسی بتواند جمله‌اش‌توقفی​ را تمام کند.

فیششش—

بدن رهبر جوخه اژدهای الهی تار‌جماعت​ شد و فقط یک پس‌تصویر از‌ولگرد​ خودش به جا گذاشت و غیبش زد.

کمی بعد،‌تاجرانی​ صدای جیغ‌توقفی​ بلندی هوا رفت.

«آااااخ!»

رهبر جوخه اژدهای الهی و‌چند​ افرادش ریخته بودند توی مسافرخانه‌کرده​ و همه‌شان را دستگیر کرده بودند.

«چطور جرئت می‌کنید تو خیابون‌های ووهان‌جماعت​ که تحت محافظت اتحاد ماست، این‌طوری‌ولگرد​ گرد و خاک به پا کنید!»

«مـ-من معذرت می‌خوام! قربان! نه،‌می‌کردند​ قهرمان بزرگ! تو رو خدا، فقط‌جیب​ همین یه بار از جونم بگذر...!»

فقط هم همان مسافرخانه نبود.

رزمی‌کارانی که در کل ووهان هار شده بودند و جولان‌کرده​ می‌دادند، حالا یکی‌یکی توسط جوخه اژدهای الهی و اعضای اتحاد‌کاملاً​ رزمی که یک‌دفعه سبز شده بودند، دستگیر یا فراری داده می‌شدند.

«بالاخره اتحاد‌می‌کردند​ دست به‌سرگرم​ کار شد.»

صاحب مسافرخانه و تاجرها که‌می‌کردند​ دیدند اوضاع خیلی زود تحت‌پول​ کنترل درآمده، نفس راحتی کشیدند.

در حالی‌بودند​ که خیابان‌ها‌تاجرانی​ داشت پاک‌سازی می‌شد.

همان تاجری که با رهبر جوخه‌باری​ اژدهای الهی حرف زده بود، یواشکی و‌پشیزی​ بدون اینکه کسی متوجه بشود، جیم زد.

«بالاخره می‌تونم‌می‌کردند​ یه نفس‌سرگرم​ راحت بکشم.»

تاجر نگاهی به اعضای اتحاد رزمی انداخت‌سرگرم​ که این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتند، بعد انگشت‌هایش را‌ولگرد​ گذاشت زیر گردنش و به سمت بالا کشید.

جررر— یک‌بودند​ لایه پوست‌تاجرانی​ کنده شد.

یک ماسک‌دلیلش​ از جنس‌اصطلاح​ پوست انسان بود.

ماسک را چپاند توی لباسش،‌کردن​ سرش را بالا آورد و‌حتی​ به یک سمت خیره شد.

نگاهش روی‌تاجرانی​ اتحاد رزمی‌توقفی​ قفل شده بود.

«اون استراتژیست اتحاد رزمی حسابی کارش درسته. برای اینکه نشون بده اتحاد تو این قضایا دخالتی نداره،‌ولگرد​ بهشون گفته بود چند روزی قایم بشن و فقط تماشا کنن. اینکه الان دارن حرکت می‌کنن، یعنی‌بزنند​ احتمالاً دوست رو از دشمن تشخیص داده. هرچند به نظر می‌رسه هنوز چند نفری رو مخفی نگه داشته.»

مرد میان‌سال، در حالی که‌چند​ موهای خاکستری‌رنگش در باد تکان‌کرده​ می‌خورد، سریع اطرافش را برانداز کرد.

بیشتر از‌می‌کردند​ یک نفر آنجا‌کردن​ مخفی شده بودند.

خودشان را جای‌مسیر​ گدا، تاجر یا‌نقال‌هایی​ مشتری جا زده بودند.

همه‌جا پر بود از آن‌ها.

تازه، آن‌قدر در مخفی کردن انرژی‌شان‌باری​ مهارت داشتند که هیچ‌کس پایین‌تر از‌برایشان​ قلمرو نهایت رزمی نمی‌توانست متوجه حضورشان بشود.

«اون بچه که حتی تو‌کردن​ قبیله بزرگ جگال هم بهش‌حتی​ می‌گن نابغه، واقعاً یه چیز دیگه‌ست.»

مرد میان‌سال سرش را تکان‌می‌کردند​ داد و بعد برای لحظه‌ای‌پول​ نگاهش را به سمت مسافرخانه چرخاند.

«بیچاره‌ی بدبخت. شاه شلاق دست الهی رو‌می‌کردند​ به عنوان استادش انتخاب کرده، ولی نمی‌دونه‌می‌زدند​ که آخرش فقط یه عروسک خیمه‌شب‌بازی می‌شه.»

مرد میان‌سال با نگاهی پر‌چند​ از ترحم این را زیر‌کرده​ لب گفت و نگاهش را دزدید.

اگر می‌خواست، می‌توانست نجاتش بدهد.

ولی اگر الان برای نجات‌می‌کردند​ دادنش دست به کار می‌شد، دیگر‌جیب​ نمی‌توانست نقشه‌های آینده‌اش را عملی کند.

«اگه بعداً‌بودند​ وقت کردم،‌تاجرانی​ نجاتش می‌د...»

یک‌دفعه حرفش را قطع کرد.

در دوردست، روی جاده‌سرگرم​ اصلی، همان چیزی که منتظرش‌می‌زدند​ بود بالاخره داشت نزدیک می‌شد.

«دارن میان.»

چشم‌هایش که روی چند‌تاجرانی​ کالسکه قفل شده بود،‌نقال‌هایی​ با لبخندی درخشان جمع شد.

با دیدن پرچمی که در باد تکان می‌خورد و‌زندگی​ رویش نوشته بود «اتحاد تاجران جهان»، به شخصی که داخل‌دنیایی​ کالسکه بود فکر کرد و دستش را برد در لباسش.

یک ماسک‌می‌کردند​ پوست انسان‌سرگرم​ دیگر بود.

همان لحظه‌ای که ماسک‌توقفی​ را گذاشت روی صورتش،‌کردن​ کل حضورش درجا تغییر کرد.

انگار کلاً تبدیل‌گرفته​ به یک آدم‌توقفی​ دیگر شده بود.

بعد یک سرفه خشک و کوچک‌باری​ کرد و با صدایی که حالا‌برایشان​ عوض شده بود، به حرف آمد.

«عجب موقعیت مسرت‌بخشی. بعد از بیشتر از یک دهه،‌می‌زدند​ بالاخره به جای دم، سر رو گیر انداختم. دلم می‌خواد‌بین​ همین الان برم سراغش، ولی حیف که هنوز وقتش نرسیده.»

نه فقط صدایش، بلکه‌توقفی​ لحن حرف زدنش هم‌کردن​ خیلی طبیعی عوض شده بود.

رعد و برق ضعیفی‌تاجرانی​ در چشم‌هایش جرقه زد‌نقال‌هایی​ و بعد خاموش شد.

برای یک‌دلیلش​ لحظه، حتی مقدس‌چند​ به نظر می‌رسید.

ولی فقط‌می‌کردند​ برای یک‌سرگرم​ لحظه بود.

نگاهش خیلی زود به همان‌می‌کردند​ حالت آرام برگشت و در‌پول​ حالی که می‌خندید، اضافه کرد:

«ولی اون‌بودند​ زمان خیلی‌تاجرانی​ زود می‌رسه.»

با این زمزمه، نگاهش‌اصطلاح​ را از کالسکه‌ها گرفت و‌زندگی​ شروع کرد به راه رفتن.

داشت به‌می‌کردند​ سمت اتحاد‌سرگرم​ رزمی می‌رفت.

چون هوی و‌گرفته​ گروهش با سرعت در‌می‌کردند​ جاده اصلی پیش می‌رفتند.

نه سوار بر اسب‌اصطلاح​ و نه با کالسکه،‌مرگ​ بلکه با تکنیک‌های حرکتی سبکشان.

بین آن‌ها، چون هوی با‌کردن​ استفاده از قدم‌های آسمان پرواز جلوتر‌گداهای​ از همه راه را باز می‌کرد.

نرم و سریع، مثل‌توقفی​ یک خط سیاه که‌کردن​ روی زمین کشیده بشود.

سرعتش وحشتناک بود.

آن‌قدر که برای‌واضح​ بقیه گروه سخت‌باری​ بود به او برسند.

امپراتریس شمشیر، امپراتریس شمشیر کوچک و‌جماعت​ هشت شمشیر پوتالا که پشت سر‌ولگرد​ چون هوی می‌آمدند، سرشان را تکان می‌دادند.

ولی از تکنیک‌مسیر​ حرکتی فوق‌العاده شگفت‌انگیزش‌نقال‌هایی​ دستپاچه نشده بودند.

آن‌ها قبلاً در طول مبارزه‌اش با‌توقفی​ امپراتریس شمشیر، حضور الهی و سطح بالای‌جیب​ چون هوی را به چشم دیده بودند.

ولی آن شخص فرق داشت.

یعنی فرقه کوه هوآشان به‌کردن​ جز قدیس قهرمان فضیلت درخشان، یه‌گداهای​ شاگرد زن بااستعداد دیگه هم داشت؟

شمشیر پنهان کوه هوآشان، چون هیانگ... نه، شایعات می‌گفتن‌جماعت​ که اون زیباست، ولی با یه همچین ظاهری، تا الان‌بکنی​ باید اسمش تو کل دنیا می‌پیچید. پس این دیگه کیه...

هشت شمشیر پوتالا با اینکه برای پا به پا‌سرگرم​ آمدن با او جان می‌کَندند، به زن تائوئیستی که سایه‌به‌سایه‌جانوری​ کنار چون هوی حرکت می‌کرد نگاه کردند و تحسینش کردند.

در بین آن‌ها،‌واضح​ جونگ هه-اون نمی‌توانست‌باری​ تعجبش را پنهان کند.

وقتی قبلاً دیدمش، قدرت رزمی‌اش‌کردن​ تو این سطح نبود. چطور تو‌گداهای​ این مدت کوتاه این‌قدر قوی شده...

او قبلاً در فرقه کوه‌می‌کردند​ هوآشان اقامت داشت و همان موقع‌جیب​ با دانموک لین دوست شده بود.

حتی با هم مبارزه تمرینی هم کرده بودند، ولی‌سرگرم​ قدرت رزمی‌ای که الان از خودش نشان می‌داد، رشد‌جور​ غیرقابل باوری را نسبت به آن زمان ثابت می‌کرد.

«روزی که فرقه کوه هوآشان‌چند​ برای لقب بزرگ‌ترین فرقه صالح‌کرده​ رقابت کنه، اصلاً دور نیست.»

امپراتریس شمشیر‌می‌کردند​ این را به‌کردن​ آرامی زمزمه کرد.

صدایش آرام بود، ولی جونگ هه-اون‌نقال‌هایی​ و هشت شمشیر پوتالا که این را‌حتی​ شنیدند، نتوانستند مثل او بی‌تفاوت برخورد کنند.

امپراتریس شمشیر در‌گرفته​ تعریف و تمجید‌توقفی​ کردن خیلی خسیس بود.

اینکه او از فرقه کوه هوآشان‌باری​ به عنوان بزرگ‌ترین فرقه صالح حرف‌برایشان​ می‌زد، یعنی این موضوع تقریباً قطعی بود.

در حالی که شمشیرزنان عمارت شمشیر جدی شده‌جیب​ بودند، دانموک لین هم داشت به آن‌ها نگاه‌بکنی​ می‌کرد و هزار تا فکر در سرش می‌چرخید.

چرا امپراتریس شمشیر‌مسیر​ و امپراتریس شمشیر کوچک‌سرگرم​ از عمارت شمشیر باید...

چشم‌هایش دوباره به عقب چرخید.

هشت شمشیر پوتالا که داشتند به او نگاه‌مرگ​ می‌کردند، با دستپاچگی با او چشم تو چشم شدند‌دیگر​ و با تکان دادن سر به او سلام کردند.

جونگ هه-اون هم‌نقال‌هایی​ با کمی تأخیر‌جماعت​ سرش را تکان داد.

و در نهایت، وقتی نگاهش به امپراتریس‌سرگرم​ شمشیر رسید، دانموک لین قبل از هر کاری‌ولگرد​ سرش را به نشانه احترام عمیقاً خم کرد.

امپراتریس شمشیر هم‌گرفته​ با تکان دادن‌توقفی​ سر، جوابش را داد.

دانموک لین با‌واضح​ دیدن این صحنه،‌باری​ پیش خودش فکر کرد.

...اون من رو نمی‌شناسه.

چند سال پیش، او برای غلبه بر‌سرگرم​ مجازات آسمانی‌اش به عمارت شمشیر رفته بود و‌ولگرد​ حتی شخصاً با امپراتریس شمشیر ملاقات کرده بود.

ولی امپراتریس‌بودند​ شمشیر اصلاً‌تاجرانی​ او را نشناخت.

در این صورت...

چشم‌هایش برق زد.

اگر حتی امپراتریس شمشیر هم او را‌سرگرم​ نمی‌شناخت، با خیال راحت می‌شد گفت که‌گداهای​ دیگر هیچ‌کس در دنیای رزمی او را نمی‌شناسد.

حالا می‌تونم با خیال راحت‌مسیر​ و هر چقدر دلم می‌خواد‌کردن​ دنبال برادر ارشد راه بیفتم.

حالا که به یک محافظ شمشیر شکوفه آلو تبدیل شده‌کرده​ بود، می‌توانست هر وقت که دلش خواست در دنیای رزمی‌کاملاً​ پرسه بزند، ولی تا الان نتوانسته بود این کار را بکند.

می‌ترسید که‌می‌کردند​ یک نفر دیگر‌کردن​ او را بشناسد.

البته، می‌توانست خیلی راحت بگوید که رابطه‌اش‌سرگرم​ را با قبیله دانموک قطع کرده، ولی آیا‌ولگرد​ مردم به همین راحتی این را قبول می‌کردند؟

حتی اگر این را هم می‌گفت، رابطه بین‌نقال‌هایی​ قبیله دانموک و فرقه کوه هوآشان ممکن بود شک‌ولگرد​ و شبهه ایجاد کند، و همین موضوع نگرانش می‌کرد.

ولی حالا، دیگر‌واضح​ این نگرانی از‌باری​ بین رفته بود.

دانموک لین با قلبی سبک و‌جماعت​ خیالی راحت، پاهایش را به زمین‌ولگرد​ فشار داد و سرعتش را بیشتر کرد.

در همین حین، فارغ از اینکه آدم‌هایی که پشت‌جماعت​ سرش می‌آمدند چه فکری می‌کردند، چون هوی با استفاده از‌بکنی​ قدم‌های آسمان پرواز به تاختن به سمت جلو ادامه داد.

در حالت عادی، سوار کالسکه‌مسیر​ می‌شد و از تماشای منظره‌کردن​ لذت می‌برد، ولی این بار نه.

بیشتر از‌دلیلش​ هر زمان دیگری‌چند​ می‌خواست عجله کند.

فقط هم یک دلیل داشت.

هر چی زودتر برسم، می‌تونم‌می‌کردند​ متخصص‌های عالی‌رتبه بیشتری رو که‌پول​ تو اتحاد رزمی جمع شدن، ببینم.

اتحاد رزمی در‌گرفته​ حال حاضر مثل‌توقفی​ یک صندوقچه گنج بود.

انواع و اقسام متخصص‌های عالی‌رتبه از دنیای‌مرز​ رزمی آنجا جمع شده بودند و این یک‌نداشت​ گنجینه پر از فرصت برای تماشای مهارت‌هایشان بود.

بدون شک‌می‌کردند​ دعوا و درگیری‌کردن​ هم راه می‌افته.

گوشه‌های لبش کمی بالا رفت.

وقتی این همه رزمی‌کار کله‌شق‌مسیر​ و تندخو یک‌جا جمع می‌شدند،‌کردن​ دردسر درست شدن حتمی بود.

رسم دنیای رزمی همین بود.

البته، مهم‌ترین چیز اون‌سرگرم​ مبارزه و اتفاقاتیه که‌جیب​ به خاطرش قراره رخ بده.

نگاه چون هوی‌مسیر​ مستقیم به روبه‌رو‌نقال‌هایی​ قفل شده بود.

به سمت‌بودند​ اتحاد رزمی‌تاجرانی​ در دوردست.

ناولها | novelha.net