چپتر 855: سایه اژدهای الهی در ووهان
0ووهان، در استان هوبی.
تو این دوره و زمانه، یکیتوقفی از پنج شهر بزرگ و پررونقپول این دنیای لعنتی به حساب میآمد.
موقعیتش کنار رودخانه یانگتسه، آدمها را مثل مور وزندگی ملخ به سمت خودش میکشید و جاهایی مثل برجآنها درنای زرد و معبد گویوان باعث میشد همانجا لنگر بیندازند.
به لطف همین، خیابانهای ووهانکردن همیشه تا خرخره پر ازحتی آدم و غرق در شلوغی بود.
از آن بومیهایی که تمام عمرشان همانجا پوسیده بودند گرفته تاجیب تاجرانی که در مسیر رودخانه یانگتسه توقفی میکردند، نقالهایی که بابین سرگرم کردن این جماعت پول به جیب میزدند و حتی گداهای ولگرد.
هر جور جانوریگرفته که فکرش راتوقفی بکنی آنجا پیدا میشد.
و بین این جماعت، کم نبودند احمقهایی که سلاحزندگی به پشت و کمرشان بسته بودند تا به همهآنها عالم و آدم جار بزنند: «آهای، من یک رزمیکارم!»
تعداد این مگسهای مزاحم حتیکردن نسبت به بقیه شهرهای بزرگحتی هم به طرز مسخرهای زیاد بود.
منظره عجیبی بود.
بیشتر مردم عادی سعیتاجرانی میکردند فاصلهشان را با رزمیکارهاسرگرم حفظ کنند و قاطیشان نشوند.
دلیلش هم واضح بود؛ بیشتر این به اصطلاحمرگ رزمیکارها که چند باری مرز مرگ و زندگی رادیگر رد کرده بودند، جان بقیه برایشان پشیزی ارزش نداشت.
به بیان دیگر، آنهاسرگرم تو دنیایی کاملاً جدا ازمیزدند این آدمهای عادی زندگی میکردند.
«قانون دورتاجرانی است، اماتوقفی شمشیر نزدیک است.»
این طرز فکر تمامتاجرانی آنهایی بود که تونقالهایی دنیای رزمی نفس میکشیدند.
قانون عالیدلیلش امپراتوری برای اینچند جماعت پشیزی نمیارزید.
اصلاً از همان اول هم برایجماعت مقامات غیرممکن بود که بتوانند اینولگرد دشتهای مرکزی پهناور را کنترل کنند.
اما تو خیابانهایمسیر ووهان، تقریباً هیچکس ازسرگرم این رزمیکارها ترسی نداشت.
در واقع، بیشتر به نظر میرسید که ایننقالهایی خود رزمیکارها هستند که با احتیاط قدم برمیدارندگداهای تا مبادا به تریج قبای مردم عادی بربخورد.
یک منظره مسخرهواضح که در آن نقشهامرز کاملاً برعکس شده بود.
اما خب،میکردند تو ووهان اینکردن چیزها عادی بود.
دشت وسیعی بامسیر فاصله کمی ازنقالهایی خیابانها قرار داشت.
از خیلی وقت پیش، حتی قبل از اینکهنقالهایی اصطلاح «نه استان و سه قلمرو» به وجود بیاید،ولگرد این اتحاد رزمی بود که از ووهان محافظت میکرد.
و این سنتی بود که از صدها سالمرگ پیش، یعنی از زمانی که اتحاد رزمی پایگاهشبیان را تو همین ووهان بنا کرد، ادامه داشت.
اما اخیراً، حال و هوای ووهانجماعت با آن چیزی که قبلاً بود،ولگرد زمین تا آسمان فرق کرده بود.
«تو تمام عمرممسیر اینهمه رزمیکار یهنقالهایی جا ندیده بودم.»
«حرفشم نزن. کل خیابونتاجرانی پر شده از اینا.نقالهایی غریبهها دارن فرار میکنن. هوف.»
«گند زدندلیلش به کاسبیمون،اصطلاح رسماً گند زدن!»
تاجرانی که تو ووهان بساط کرده بودند،پول دور هم جمع شده بودند و ازجانوری ترس اینکه کسی صدایشان را بشنود، پچپچ میکردند.
لحنشان پر ازمسیر ناله و آهنقالهایی و حسرت بود.
تو این چند روز گذشته، تعدادتوقفی رزمیکارهایی که تو ووهان جمع شدهپول بودند به طرز وحشتناکی بالا رفته بود.
آنقدر زیاددلیلش که اصلاًاصطلاح نمیشد شمردشان.
همهاش هم زیر سر آنکردن شایعهای بود که مثل بمبحتی تو دنیای رزمی صدا کرده بود.
«ولی با اینهمه رزمیکارتوقفی که ریختن اینجا، بازمکردن نمیتونید پول به جیب بزنید؟»
جوانی که به نظر میرسیدمسیر تازه وارد کار تجارت شده،کردن با احتیاط این را پرسید.
یکی از تاجرهاواضح که داشت آه میکشید،مرز سرش را تکان داد.
«تو فقط یه روی سکه رو میبینیپول بچه. کدوم یکی از اینا قیافهاش بهجانوری آدمایی میخوره که پول تو جیبشون باشه؟»
تاجر این را گفتتوقفی و نگاهی به رزمیکاری کهجماعت از کنارشان رد میشد انداخت.
جوان سرش را کج کرد،مسیر انگار که اصلاً متوجه قضیهکردن نشده بود و دوباره پرسید:
«خب اگهدلیلش چیزی بخوان بخرن،چند مگه پولشو نمیدن؟»
«نوچ نوچ، معلومهنقالهایی خیلی وقته توجماعت کار تجارت نیستی، نه؟»
«هاهاها.»
جوان با دستپاچگی خندیدتاجرانی و از روی خجالتنقالهایی پشت سرش را خاراند.
تاجر با دیدن ایناصطلاح صحنه، دست به سینه شدزندگی و سرش را تکان داد.
«دلیل اینکه اینا پاشدن اومدن اینجا کاملاً مشخصه؛ به خاطر اون دوئل بین رهبر اتحادفکرش رزمی و رهبر جامعه آسمان پروازه. ولی یه لحظه فکر کن. اتحاد رزمی شهر بیرونیاش رورزمیکارم باز کرده، پس چرا اینا به جای اینکه اون تو باشن، هنوز این بیرون علاف میچرخن؟»
«به خاطر این نیستتوقفی که تعدادشون خیلی زیادهکردن و نمیتونن برن داخل؟»
«نوچ نوچ، اون فقط یه بخششه. ولی شهر بیرونی اتحاد رزمیجماعت خیلی بزرگه. اونقدر بزرگ که میتونه بیشتر این رزمیکارایی که اینجانآنجا رو تو خودش جا بده. با این حال بازم نتونستن برن تو.»
تاجر از ترس اینکه مبادا یکیباری از آن رزمیکارها صدایش را بشنود،برایشان صدایش را از قبل هم پایینتر آورد.
«دلیلش اینه که اصل و نسب اینا معلوم نیست. اتحاد رزمی هر چقدر همجانوری که شهر بیرونیاش رو باز گذاشته باشه، بازم نمیتونه هر ننه قمری رو راه بده،بزنند مگه نه؟ اونا پیشینه افراد رو چک کردن و اونایی که فیلتر شدن، ریختن اینجا.»
چشمان تاجر باریک شد.
«به اون قیافههای نحسشون نگاه کن.توقفی نمیبینی چطور دارن عقدهشون رو ازپول اینکه نتونستن برن تو، خالی میکنن؟»
«و دلیل اینکه اینقدر وحشیبازی درمیارن اینهمرز که میدونن تمام تمرکز اتحاد رزمی رو اوننداشت دوئل لعنتیه و وقت ندارن بیرون رو بپایند.»
مردی که داشتنقالهایی بساط نزدیکشان را مرتبپول میکرد، پرید وسط حرفشان.
نگاهش بهتاجرانی سمت یکتوقفی مسافرخانه چرخید.
از لای درهایگرفته کاملاً بازش، میشد گروهیمیکردند از رزمیکارها را دید.
فقط یک بطری مشروب سفارش داده بودند،مرز اما چنان عربده میکشیدند و آواز میخواندند کهنداشت انگار مسافرخانه قرار بود روی سرشان خراب شود.
«لعنت بهش! اینهمه راهسرگرم کوبیدیم اومدیم، آخرشم حتیجیب نمیتونیم بریم تو شهر!»
«آخه این چه وضعشه! قهرمانایی مثل ما نمیتونن تو رویدادیپول که سرنوشت دنیای رزمی بهش بستگی داره شرکت کنن! اونا هنوزمپیدا فکر میکنن دنیای رزمی ارث باباشونه! تف! به جهنم، اصلاً نمیرم!»
«گل گفتی!»
«آه، ای وای.واضح آقایون! لطفاً صداتونباری رو بیارید پایین...»
درست همان موقع کهسرگرم یک خدمتکار وحشتزده به آنهامیزدند نزدیک شد تا حرفی بزند.
«گمشو! چطور جرئت میکنیتوقفی وقتی یه بزرگتر دارهکردن حرف میزنه بپری وسط!»
یکی از رزمیکارها کهتاجرانی حسابی کلافه شده بود، خدمتکارسرگرم را به عقب هل داد.
«آخ!»
بام!
خدمتکار باتاجرانی باسن رویتوقفی زمین افتاد.
«هاهاهاها! حقشه تولهسگ،گرفته تا اون باشه دیگهمیکردند وسط حرف بزرگترش نپره.»
رزمیکارهایی که تو مسافرخانهاصطلاح جمع شده بودند، بهمرگ خدمتکارِ افتاده روی زمین خندیدند.
و اینمیکردند وضعیت فقط مختصکردن آن مسافرخانه نبود.
کارهای احمقانه و وحشیانه اینمیکردند رزمیکارها همهجا داشت اتفاق میافتاد وجیب فضای خیابان هر لحظه متشنجتر میشد.
در حالت عادی تو ووهان، حتی اگرمیکردند تعداد رزمیکارها هم بالا میرفت، همه آنهامیزدند زیر سایه قدرت اتحاد رزمی خفهخون میگرفتند.
اما الان، اتحاد رزمیاصطلاح اصلاً وقت نداشت کهمرگ نگران خود ووهان باشد.
شاید به خاطر همینسرگرم بود که آن نیرویجیب بازدارنده از بین رفته بود.
این رزمیکارها درست مثل هر شهر بزرگسرگرم دیگری داشتند جولان میدادند و خیلی زود، فضاییولگرد پر از تنش و ترس به وجود آمد.
«هوف، امروز دیگه کارمون تمومه. همه آدمای حسابینقالهایی رفتن تو اتحاد رزمی. فعلاً باز کردن بساطگداهای فقط باعث میشه چشم و گوشم آزار ببینه.»
«وقتی فقط یه مشتاصطلاح آشغال ته مونده موندن،مرگ چه انتظاری میشه داشت؟»
«انگار تو همچین مواقعی،سرگرم حتی خود اتحاد رزمی هممیزدند فقط به فکر جون خودشه.»
در حالی که تاجرها همهجا داشتندنقالهایی بساطشان را جمع میکردند و آمادهمیزدند رفتن میشدند، صدایی به گوش رسید.
«این حقیر،بودند جو، از شمامسیر آقایان عذرخواهی میکند.»
همان جوانی که بینشان بود، اولباری از همه بلند شد و سرشبرایشان را به نشانه احترام پایین آورد.
«همم؟»
«داره چی میگه...»
در حالی که تاجرها با گیجی بهمیکردند این عذرخواهی ناگهانی نگاه میکردند، جوان آراممیزدند سرش را بالا آورد و لبهایش تکان خورد.
«شروران را مجازات کنید.»
صدایش فقطمیکردند یک زمزمهسرگرم بسیار آرام بود.
اما در همان لحظه.
فویپ، فویپ، فویپ!
از هر طرف، رزمیکارهاییاصطلاح با ردای آبی با قدرتیزندگی خیرهکننده از روی دیوارها پریدند.
تکنیکهای حرکتیشانمیکردند سبک وسرگرم سریع بود.
تاجرها از این حضور ناگهانیمیکردند آنها که مثل وزش بادپول بود، از ترس به خود لرزیدند.
«اون، اون نماد...!»
اما خیلیدلیلش زود، چشمانشان ازچند تعجب گرد شد.
به خاطرمیکردند گلدوزی روی شانههایکردن ردای آبیشان بود.
اژدهای الهی.
با دیدن این کلمات رویمسیر رداهای آبی، همه بلافاصله فهمیدندکردن که آنها چه کسانی هستند.
«جوخه، جوخه اژدهای الهی!»
«در این صورت...»
نگاه همهتاجرانی روی آنتوقفی جوان قفل شد.
جوانی که تا چند لحظه پیش خام ونقالهایی بیتجربه به نظر میرسید، حالا هالهای غیرقابل توضیحگداهای از قدرت و اقتدار از خودش ساطع میکرد.
«اژدهای الهی شلاق لاجوردی...!»
«رهبر جوخه اژدهای الهی اینجاست!»
یکی از تاجرها که فهمیدمیکردند آن جوان همان رهبر جوخه اژدهایجیب الهی است، رنگ از رخش پرید.
او جرئت کرده بود جلوی رهبر جوخهمیکردند اژدهای الهی پشت سر اتحاد رزمی بدمیزدند بگوید و حالا از عواقبش وحشت داشت.
اما در عوض، رهبر جوخهچند اژدهای الهی یک بار دیگرکرده سرش را برایشان خم کرد.
«من بابت تأخیر در کمکرسانی اتحادمان عذرخواهی میکنم.جیب از این به بعد، دیگر هیچ رزمیکاری جرئتبکنی وحشیبازی و دردسر درست کردن را نخواهد داشت.»
«این یعنی...»
قبل از اینکهگرفته کسی بتواند جملهاشتوقفی را تمام کند.
فیششش—
بدن رهبر جوخه اژدهای الهی تارجماعت شد و فقط یک پستصویر ازولگرد خودش به جا گذاشت و غیبش زد.
کمی بعد،تاجرانی صدای جیغتوقفی بلندی هوا رفت.
«آااااخ!»
رهبر جوخه اژدهای الهی وچند افرادش ریخته بودند توی مسافرخانهکرده و همهشان را دستگیر کرده بودند.
«چطور جرئت میکنید تو خیابونهای ووهانجماعت که تحت محافظت اتحاد ماست، اینطوریولگرد گرد و خاک به پا کنید!»
«مـ-من معذرت میخوام! قربان! نه،میکردند قهرمان بزرگ! تو رو خدا، فقطجیب همین یه بار از جونم بگذر...!»
فقط هم همان مسافرخانه نبود.
رزمیکارانی که در کل ووهان هار شده بودند و جولانکرده میدادند، حالا یکییکی توسط جوخه اژدهای الهی و اعضای اتحادکاملاً رزمی که یکدفعه سبز شده بودند، دستگیر یا فراری داده میشدند.
«بالاخره اتحادمیکردند دست بهسرگرم کار شد.»
صاحب مسافرخانه و تاجرها کهمیکردند دیدند اوضاع خیلی زود تحتپول کنترل درآمده، نفس راحتی کشیدند.
در حالیبودند که خیابانهاتاجرانی داشت پاکسازی میشد.
همان تاجری که با رهبر جوخهباری اژدهای الهی حرف زده بود، یواشکی وپشیزی بدون اینکه کسی متوجه بشود، جیم زد.
«بالاخره میتونممیکردند یه نفسسرگرم راحت بکشم.»
تاجر نگاهی به اعضای اتحاد رزمی انداختسرگرم که اینطرف و آنطرف میرفتند، بعد انگشتهایش راولگرد گذاشت زیر گردنش و به سمت بالا کشید.
جررر— یکبودند لایه پوستتاجرانی کنده شد.
یک ماسکدلیلش از جنساصطلاح پوست انسان بود.
ماسک را چپاند توی لباسش،کردن سرش را بالا آورد وحتی به یک سمت خیره شد.
نگاهش رویتاجرانی اتحاد رزمیتوقفی قفل شده بود.
«اون استراتژیست اتحاد رزمی حسابی کارش درسته. برای اینکه نشون بده اتحاد تو این قضایا دخالتی نداره،ولگرد بهشون گفته بود چند روزی قایم بشن و فقط تماشا کنن. اینکه الان دارن حرکت میکنن، یعنیبزنند احتمالاً دوست رو از دشمن تشخیص داده. هرچند به نظر میرسه هنوز چند نفری رو مخفی نگه داشته.»
مرد میانسال، در حالی کهچند موهای خاکستریرنگش در باد تکانکرده میخورد، سریع اطرافش را برانداز کرد.
بیشتر ازمیکردند یک نفر آنجاکردن مخفی شده بودند.
خودشان را جایمسیر گدا، تاجر یانقالهایی مشتری جا زده بودند.
همهجا پر بود از آنها.
تازه، آنقدر در مخفی کردن انرژیشانباری مهارت داشتند که هیچکس پایینتر ازبرایشان قلمرو نهایت رزمی نمیتوانست متوجه حضورشان بشود.
«اون بچه که حتی توکردن قبیله بزرگ جگال هم بهشحتی میگن نابغه، واقعاً یه چیز دیگهست.»
مرد میانسال سرش را تکانمیکردند داد و بعد برای لحظهایپول نگاهش را به سمت مسافرخانه چرخاند.
«بیچارهی بدبخت. شاه شلاق دست الهی رومیکردند به عنوان استادش انتخاب کرده، ولی نمیدونهمیزدند که آخرش فقط یه عروسک خیمهشببازی میشه.»
مرد میانسال با نگاهی پرچند از ترحم این را زیرکرده لب گفت و نگاهش را دزدید.
اگر میخواست، میتوانست نجاتش بدهد.
ولی اگر الان برای نجاتمیکردند دادنش دست به کار میشد، دیگرجیب نمیتوانست نقشههای آیندهاش را عملی کند.
«اگه بعداًبودند وقت کردم،تاجرانی نجاتش مید...»
یکدفعه حرفش را قطع کرد.
در دوردست، روی جادهسرگرم اصلی، همان چیزی که منتظرشمیزدند بود بالاخره داشت نزدیک میشد.
«دارن میان.»
چشمهایش که روی چندتاجرانی کالسکه قفل شده بود،نقالهایی با لبخندی درخشان جمع شد.
با دیدن پرچمی که در باد تکان میخورد وزندگی رویش نوشته بود «اتحاد تاجران جهان»، به شخصی که داخلدنیایی کالسکه بود فکر کرد و دستش را برد در لباسش.
یک ماسکمیکردند پوست انسانسرگرم دیگر بود.
همان لحظهای که ماسکتوقفی را گذاشت روی صورتش،کردن کل حضورش درجا تغییر کرد.
انگار کلاً تبدیلگرفته به یک آدمتوقفی دیگر شده بود.
بعد یک سرفه خشک و کوچکباری کرد و با صدایی که حالابرایشان عوض شده بود، به حرف آمد.
«عجب موقعیت مسرتبخشی. بعد از بیشتر از یک دهه،میزدند بالاخره به جای دم، سر رو گیر انداختم. دلم میخوادبین همین الان برم سراغش، ولی حیف که هنوز وقتش نرسیده.»
نه فقط صدایش، بلکهتوقفی لحن حرف زدنش همکردن خیلی طبیعی عوض شده بود.
رعد و برق ضعیفیتاجرانی در چشمهایش جرقه زدنقالهایی و بعد خاموش شد.
برای یکدلیلش لحظه، حتی مقدسچند به نظر میرسید.
ولی فقطمیکردند برای یکسرگرم لحظه بود.
نگاهش خیلی زود به همانمیکردند حالت آرام برگشت و درپول حالی که میخندید، اضافه کرد:
«ولی اونبودند زمان خیلیتاجرانی زود میرسه.»
با این زمزمه، نگاهشاصطلاح را از کالسکهها گرفت وزندگی شروع کرد به راه رفتن.
داشت بهمیکردند سمت اتحادسرگرم رزمی میرفت.
چون هوی وگرفته گروهش با سرعت درمیکردند جاده اصلی پیش میرفتند.
نه سوار بر اسباصطلاح و نه با کالسکه،مرگ بلکه با تکنیکهای حرکتی سبکشان.
بین آنها، چون هوی باکردن استفاده از قدمهای آسمان پرواز جلوترگداهای از همه راه را باز میکرد.
نرم و سریع، مثلتوقفی یک خط سیاه کهکردن روی زمین کشیده بشود.
سرعتش وحشتناک بود.
آنقدر که برایواضح بقیه گروه سختباری بود به او برسند.
امپراتریس شمشیر، امپراتریس شمشیر کوچک وجماعت هشت شمشیر پوتالا که پشت سرولگرد چون هوی میآمدند، سرشان را تکان میدادند.
ولی از تکنیکمسیر حرکتی فوقالعاده شگفتانگیزشنقالهایی دستپاچه نشده بودند.
آنها قبلاً در طول مبارزهاش باتوقفی امپراتریس شمشیر، حضور الهی و سطح بالایجیب چون هوی را به چشم دیده بودند.
ولی آن شخص فرق داشت.
یعنی فرقه کوه هوآشان بهکردن جز قدیس قهرمان فضیلت درخشان، یهگداهای شاگرد زن بااستعداد دیگه هم داشت؟
شمشیر پنهان کوه هوآشان، چون هیانگ... نه، شایعات میگفتنجماعت که اون زیباست، ولی با یه همچین ظاهری، تا الانبکنی باید اسمش تو کل دنیا میپیچید. پس این دیگه کیه...
هشت شمشیر پوتالا با اینکه برای پا به پاسرگرم آمدن با او جان میکَندند، به زن تائوئیستی که سایهبهسایهجانوری کنار چون هوی حرکت میکرد نگاه کردند و تحسینش کردند.
در بین آنها،واضح جونگ هه-اون نمیتوانستباری تعجبش را پنهان کند.
وقتی قبلاً دیدمش، قدرت رزمیاشکردن تو این سطح نبود. چطور توگداهای این مدت کوتاه اینقدر قوی شده...
او قبلاً در فرقه کوهمیکردند هوآشان اقامت داشت و همان موقعجیب با دانموک لین دوست شده بود.
حتی با هم مبارزه تمرینی هم کرده بودند، ولیسرگرم قدرت رزمیای که الان از خودش نشان میداد، رشدجور غیرقابل باوری را نسبت به آن زمان ثابت میکرد.
«روزی که فرقه کوه هوآشانچند برای لقب بزرگترین فرقه صالحکرده رقابت کنه، اصلاً دور نیست.»
امپراتریس شمشیرمیکردند این را بهکردن آرامی زمزمه کرد.
صدایش آرام بود، ولی جونگ هه-اوننقالهایی و هشت شمشیر پوتالا که این راحتی شنیدند، نتوانستند مثل او بیتفاوت برخورد کنند.
امپراتریس شمشیر درگرفته تعریف و تمجیدتوقفی کردن خیلی خسیس بود.
اینکه او از فرقه کوه هوآشانباری به عنوان بزرگترین فرقه صالح حرفبرایشان میزد، یعنی این موضوع تقریباً قطعی بود.
در حالی که شمشیرزنان عمارت شمشیر جدی شدهجیب بودند، دانموک لین هم داشت به آنها نگاهبکنی میکرد و هزار تا فکر در سرش میچرخید.
چرا امپراتریس شمشیرمسیر و امپراتریس شمشیر کوچکسرگرم از عمارت شمشیر باید...
چشمهایش دوباره به عقب چرخید.
هشت شمشیر پوتالا که داشتند به او نگاهمرگ میکردند، با دستپاچگی با او چشم تو چشم شدنددیگر و با تکان دادن سر به او سلام کردند.
جونگ هه-اون همنقالهایی با کمی تأخیرجماعت سرش را تکان داد.
و در نهایت، وقتی نگاهش به امپراتریسسرگرم شمشیر رسید، دانموک لین قبل از هر کاریولگرد سرش را به نشانه احترام عمیقاً خم کرد.
امپراتریس شمشیر همگرفته با تکان دادنتوقفی سر، جوابش را داد.
دانموک لین باواضح دیدن این صحنه،باری پیش خودش فکر کرد.
...اون من رو نمیشناسه.
چند سال پیش، او برای غلبه برسرگرم مجازات آسمانیاش به عمارت شمشیر رفته بود وولگرد حتی شخصاً با امپراتریس شمشیر ملاقات کرده بود.
ولی امپراتریسبودند شمشیر اصلاًتاجرانی او را نشناخت.
در این صورت...
چشمهایش برق زد.
اگر حتی امپراتریس شمشیر هم او راسرگرم نمیشناخت، با خیال راحت میشد گفت کهگداهای دیگر هیچکس در دنیای رزمی او را نمیشناسد.
حالا میتونم با خیال راحتمسیر و هر چقدر دلم میخوادکردن دنبال برادر ارشد راه بیفتم.
حالا که به یک محافظ شمشیر شکوفه آلو تبدیل شدهکرده بود، میتوانست هر وقت که دلش خواست در دنیای رزمیکاملاً پرسه بزند، ولی تا الان نتوانسته بود این کار را بکند.
میترسید کهمیکردند یک نفر دیگرکردن او را بشناسد.
البته، میتوانست خیلی راحت بگوید که رابطهاشسرگرم را با قبیله دانموک قطع کرده، ولی آیاولگرد مردم به همین راحتی این را قبول میکردند؟
حتی اگر این را هم میگفت، رابطه بیننقالهایی قبیله دانموک و فرقه کوه هوآشان ممکن بود شکولگرد و شبهه ایجاد کند، و همین موضوع نگرانش میکرد.
ولی حالا، دیگرواضح این نگرانی ازباری بین رفته بود.
دانموک لین با قلبی سبک وجماعت خیالی راحت، پاهایش را به زمینولگرد فشار داد و سرعتش را بیشتر کرد.
در همین حین، فارغ از اینکه آدمهایی که پشتجماعت سرش میآمدند چه فکری میکردند، چون هوی با استفاده ازبکنی قدمهای آسمان پرواز به تاختن به سمت جلو ادامه داد.
در حالت عادی، سوار کالسکهمسیر میشد و از تماشای منظرهکردن لذت میبرد، ولی این بار نه.
بیشتر ازدلیلش هر زمان دیگریچند میخواست عجله کند.
فقط هم یک دلیل داشت.
هر چی زودتر برسم، میتونممیکردند متخصصهای عالیرتبه بیشتری رو کهپول تو اتحاد رزمی جمع شدن، ببینم.
اتحاد رزمی درگرفته حال حاضر مثلتوقفی یک صندوقچه گنج بود.
انواع و اقسام متخصصهای عالیرتبه از دنیایمرز رزمی آنجا جمع شده بودند و این یکنداشت گنجینه پر از فرصت برای تماشای مهارتهایشان بود.
بدون شکمیکردند دعوا و درگیریکردن هم راه میافته.
گوشههای لبش کمی بالا رفت.
وقتی این همه رزمیکار کلهشقمسیر و تندخو یکجا جمع میشدند،کردن دردسر درست شدن حتمی بود.
رسم دنیای رزمی همین بود.
البته، مهمترین چیز اونسرگرم مبارزه و اتفاقاتیه کهجیب به خاطرش قراره رخ بده.
نگاه چون هویمسیر مستقیم به روبهرونقالهایی قفل شده بود.
به سمتبودند اتحاد رزمیتاجرانی در دوردست.